𝑳𝒊𝒔𝒕𝒆𝒏 𝒕𝒐 𝒎𝒆𝄞
425 subscribers
242 photos
11 videos
190 links
Download Telegram
دیگر برای من کافی نیست که بگویم:
دوستت دارم
میخواهم با تو به مرحله‌ای
فراتر از زبان برسم ♥️❄️
سیوش کنید Rilassante، یعنی آرامش بخش؛ همونی که تو اوج ناراحتی هم باعث آروم شدنتون میشه🫶🏿😌
+تو چی میدونی از خستگی؟
بال‌هایمان زخمیست
اما فکر پرواز از سرمان کم نشده🕊
icimdeki duman
Ilyas Yalcıntas
این اهنگ حال میده باهاش ده تا جاده بری بیای.
ما تنها بودیم. بابا رفته بود سفر. شده بود قاچاقچی. بابام که در عمرش تریاک نکشیده بود، عرق نخورده بود و سیگار را پس از سی سال ترک کرده بود، از بیکاری شده بود قاچاقچی.
-آبشوران
🚬🖤-𝓛𝓲𝓼𝓽𝓮𝓷 𝓽𝓸 𝓶𝓮
سلام بر آنانکه بدون هیچ نسبت خونی در حضورشان امنیت مطلق داریم
Coastline
Hollow Coves
دراز كشيدي صدای موزیک‌رو خیلی ملایم کنید ، آرامش مهم‌ترینِ ، با این موزیک به دل‌نشین‌ترین آرامشِ ممکن میرسید .
Sarnaz
Masoud Bakhtiari
چه غمی داره این کار بختیاری🥲
آخرین لحظات تاریکی شب، هنوز نخوابیده‌ام، داشتم به آینده فکر‌ می‌کردم. نه هر آینده‌ای و هر جایی. نه آینده‌ی خودمان با هم، راجع به آینده‌ای که آن‌ها می‌خواهند در نطفه خفه کنند. موفق نخواهند شد. آینده‌ای که از آن می‌ترسند خواهد آمد و در آن، آن‌چه از ما باقی می‌ماند، ایمانی است که در تاریکی نگه داشتیم.
• جان برجر
خوش‌باشید‌خوشحالم‌کنید.
یه روز آخرین نفری که تورو میشناسه میمیره... و تو واسه همیشه فراموش میشی.
ذهن ما حتی تو خواب هم می‌تونه متوجه زل زدن کسی بشه واسه همین بعضی وقتا نصف شبی از خواب بیدار میشیم.
من دوستت داشتم؛ چنان که انگار از آخرین عزیزانِ من روی زمینی. و تو چنان رنجم دادی؛ انگار که آخرین دشمنت روی زمین، منم!

#غادة_السمان
من عاشق خودش بودم و کُل خانواده‌اش؛ لعنتی‌های دوست‌داشتنی، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش. به خانه ما که می‌آمدند، حالم عوض می‌شد. نه که عاشق باشم نه، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد؟
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده ‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.
این بار اما داستان فرق می‌کرد. دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بی‌وقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛ او، دو سال از من کوچک‌تر.
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری
هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفته‌بودند. اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان. اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم. هیچکس نفهمیده‌بود..
خستگیش به تنم ماند. خیلی سخت است که محبت کنی، سختی بکشی، دستهایت یخ کند، پاهایت از سرما بی حس شود، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد... ولی نبیند آن که باید.
وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند، خستگیش به تنت می‌ماند...

👤#چیستا_یثربی
اونجایی که صائب تبریزی میگه :"تویی به جای همه، هیچکس به جای تو نیست."
نشون میده که چجوری با نبودن یک نفر میشه بین چند میلیارد آدم تنها بود.
La Veillée
Yann Tiersen
کاشکی الان با بهترین رفیقم لب دریا دراز کشیده بودیم وهم زمان ک پامون توی آب بود این موزیک رو پلی میکردیم و چشمامونو میبستیم 🌊🌞
-𝓛𝓲𝓼𝓽𝓮𝓷 𝓽𝓸 𝓶𝓮