𝚛ᴍᴇᴄяц𝚊
بخشی از ناول(از زبان لان شیچن): _بعد از اون شب دنبالتون گشتیم،وانگجی تورو توی یه غار قایم کرده بود، وقتی رسیدیم بهتون تو روی یه سنگ توی غار نشسته بودی و وانگجی دستت رو گرفته بود و بهت نیروی معنوی میداد؛همش داشت باهات حرف میزد اما تو تمام مدت فقط بهش میگفتی…
_اونطوری که اون نگاهت میکرد و باهات حرف میزد وقتی نجاتت داد و قایمت کرد، هرکسی که کر و کور هم بود میتونست احساساتش رو بفهمه!
لست توایلایت؟ همونچیزی که کل هفته رو نورانی میکرد و قرار نیست دیگه چیزی جاشو بگیره.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
It's going to explode here!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
_You're just like me.
+I'm just like you.
+I'm just like you.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
He is hopeful and in love..
my dad!!
my dad!!
-چرا نمیفهمی اونا هیچوقت برنمیگردن دنبالت، اونا از قصد ولت کردن، تو باید از پس خودت بربیای.