𝚛ᴍᴇᴄяц𝚊
Photo
کسي باور نخواهد کرد، اما من به چشم خويش میبينم که مردی پيش چشم خلق بی فرياد میميرد، نه بيمار است نه بردار است نه درقلبش فروتابيده شمشيری، نه تا پر در ميان سينه اش تيری، کسی را نيست بر اين مرگ بی فرياد تدبيری!
لبش خندان و دستش گرم، نگاهش شاد..
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد! اما من به چشم خويش میبينم، به آن تندی که آتش میدواند شعله در نيزار، به آن تلخی که میسوزد تن ايينه در زنگار دارد از درون خويش میپوسد..
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد.
لبش خندان و دستش گرم، نگاهش شاد..
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد! اما من به چشم خويش میبينم، به آن تندی که آتش میدواند شعله در نيزار، به آن تلخی که میسوزد تن ايينه در زنگار دارد از درون خويش میپوسد..
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد.
آری، با توام
من در تو نگاه میکنم
در تو نفس میکشم
و زندگی مرا تکرار میکند
بسان بهار که آسمان را
و علف را پاکی آسمان
در رگ من ادامه مییابد.
هالهی سرمای من!💙☁️
من در تو نگاه میکنم
در تو نفس میکشم
و زندگی مرا تکرار میکند
بسان بهار که آسمان را
و علف را پاکی آسمان
در رگ من ادامه مییابد.
هالهی سرمای من!💙☁️