𝚛ᴍᴇᴄяц𝚊
Photo
بردمت تا کهکشانهای عشق،پر کشان تا بی نشانهای عشق،گفتمت افتاده در پای عشق،زندگی رویای زیبای عشق.
𝚛ᴍᴇᴄяц𝚊
Photo
کسي باور نخواهد کرد، اما من به چشم خويش میبينم که مردی پيش چشم خلق بی فرياد میميرد، نه بيمار است نه بردار است نه درقلبش فروتابيده شمشيری، نه تا پر در ميان سينه اش تيری، کسی را نيست بر اين مرگ بی فرياد تدبيری!
لبش خندان و دستش گرم، نگاهش شاد..
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد! اما من به چشم خويش میبينم، به آن تندی که آتش میدواند شعله در نيزار، به آن تلخی که میسوزد تن ايينه در زنگار دارد از درون خويش میپوسد..
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد.
لبش خندان و دستش گرم، نگاهش شاد..
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد! اما من به چشم خويش میبينم، به آن تندی که آتش میدواند شعله در نيزار، به آن تلخی که میسوزد تن ايينه در زنگار دارد از درون خويش میپوسد..
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد.