𝚛ᴍᴇᴄяц𝚊
137 subscribers
1.05K photos
236 videos
14 links
-در چشم های من دقیق تر نگاه کن، جز تو هیچ چیزی در آن نیست!!💛🤍
Download Telegram
من برای آن چیزی که از خود به تو بفهمانم؛
جز چشم هایم چیزی ندارم:)!💛
Forwarded from I Told sunset about you,, (Swan)
شما شوهر همدیگه اید من رازتون و فهمیدم🫵🏽
Forwarded from E Challange
دست‌هاش رو تو جیب اورکتش فرو کرد. هوا اونقدر سرد بود که سیستم گرمایی سالن فایده‌ی زیادی نداشت. هنوز نفس هاش بخار می‌شدن.
با جدیت به قاب نقاشی بزرگ مقابلش خیره شده بود. بوی قهوه ی محوی از کنارش حس کرد اما برنگشت.
انگار که توی اون نقاشی زیبا غرق شده بود.
"قشنگه مگه نه؟"
نامجون ثانیه ای نفسش حبس شد اما نذاشت طولانی شه. لبش رو خیس کرد و بدون برگشتن سمتش گفت
"اینجا چیکار می‌کنی؟"
جین شونه بالا انداخت. دست راستش رو توی جیبش فرو برد و کمی از قهوه‌ی داغش نوشید.
"تو اینجایی."
نام نیشخند کمرنگی زد اما همچنان سمتش برنگشته بود.
"این دلیل خوبی نیست."
جین نفسش رو اروم بیرون فرستاد و قدم کوتاهی برداشت و کنار نام ایستاد.
"اینکه دلتنگت بودم چی؟ این دلیل خوبیه؟"
نامجون آهی کشید، چشم هاش رو چرخوند و اینبار به موهای نرم جین که از این فاصله هم عطر خوش بوش رو حس می‌کرد نگاه کرد.
"چرا رفتی؟ اگه قرار بود دلتنگ بشی."
جین معذب لبخندی زد و سمت مرد چرخید، دست هاش رو دور قهوه‌ش حلقه کرد.
"نمی‌دونستم."
نامجون ابروش رو بالا انداخت. مقاومت کردن در برابر خطر خاص موهای اون همیشه سخت بود.
"اینکه دلتنگم میشی رو؟"
جین اروم خندید، خنده‌ای که با نم محو توی چشم‌هاش هیچ سنخیتی نداشت.
"نه.. اینکه دوستت دارم رو."

نامجین موزه، برای آمایا 🍃
Forwarded from Shrimp Answers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
•You Have The Sweetest Soul I Have Ever Seen.🎧@ll0o7ve🎧
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
You took the first step, but the next steps are for me!!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗕𝗞𝗣𝗣𝖮𝖯𝖧𝖨𝖫𝖤 𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
—﹙🪴﹚ :  t.me/ll0o7ve

Wei Wuxian : your partner in crime
And he said, how sad your eyes are. It's like you haven't shed a tear in years :)
⌫ - با اعصابی بهم ریخته حالا می‌تونست اعتراف کنه که چندین خیابون رو قدم زده تا کمی از عصبانیتش کمتر بشه، اما موفقیت‌آمیز نبوده..نمی‌فهمید چرا سر هر چیز کوچیکی نانون انقدر لجبازی می‌کنه که در نهایت باعث بشه دعوا کنن.
اهم واقعا کلافه شده بود..نمی‌فهمید چرا نانون انقدر حساس و زودرنج شده و فقط سر اینکه بهش گفته بود امروز قرار نیست برای ناهار بمونه چون یه قرار مهم کاری براش پیش اومده و مجبوره بره کلی بهونه گرفت و در آخرم اهم برای کنترل عصبانیتش و اذیت نکردن نانون از خونه بیرون زد..و حالا؟!
درسته، داشت خیابون های شهر رو توی اون بارون لعنتی با لباس های نازک پاییزیش متر می‌کرد و می‌تونست اعتراف کنه که واقعا سردشه!
داشت از کوچه های باریک خیابون می‌گذشت که ناگهان صدایی آشنا که اسمش رو به زبون می‌اورد باعث شد تا اهم برگرده و به پشت سرش نگاهی کنه..و در کمال تعجب، نانون رو ‌می‌بینه که داره به سمتش می‌دوئه! اونم درحالیکه شال گردن و بارونی اهم و چتری رو در دست داره..
اهم به پسر لرزون روبروش خیره شده بود؛ اون سر تا پا خیس بود و صورتش از شدت سرما به سرخی میزد: -تو تمام راه رو توی بارون پیاده اومدی تا برسی اینجا؟!. // نانون آب بینی‌ش رو بالا کشید و گفت: +من م-می‌دونم که داشتیم دعوا می‌کردیم، اما تو زدی بیرون و به غیر از اینکه بهم نگفتی دوست دارم که هیچ، لباسات هم اونقدر نازک بود که باعث شدی خودمو هزار بار لعنت کنم که گذاشتم بری بیرون و نگرانت..
و این لبای اهم بودن که قبل از اینکه نانون بخواد جملش رو ادامه بده، روی لب های درشتش نقش بست و اون هارو عمیق بوسید...
@ll0o7ve ! !