Forwarded from LYHFM LOVE (꽃𝙚𝙧𝙤𝙙𝙖)
Don’t smile to me Light on me
Because I can’t get closer to you
There’s no name you can call me
Because I can’t get closer to you
There’s no name you can call me
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
My first tears and smile..
Can we make memories again?:)
Can we make memories again?:)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Love is complicated..
and I became crazy about it!!
and I became crazy about it!!
Forwarded from I Told sunset about you,, (Swan)
شما شوهر همدیگه اید من رازتون و فهمیدم🫵🏽
Forwarded from E Challange
دستهاش رو تو جیب اورکتش فرو کرد. هوا اونقدر سرد بود که سیستم گرمایی سالن فایدهی زیادی نداشت. هنوز نفس هاش بخار میشدن.
با جدیت به قاب نقاشی بزرگ مقابلش خیره شده بود. بوی قهوه ی محوی از کنارش حس کرد اما برنگشت.
انگار که توی اون نقاشی زیبا غرق شده بود.
"قشنگه مگه نه؟"
نامجون ثانیه ای نفسش حبس شد اما نذاشت طولانی شه. لبش رو خیس کرد و بدون برگشتن سمتش گفت
"اینجا چیکار میکنی؟"
جین شونه بالا انداخت. دست راستش رو توی جیبش فرو برد و کمی از قهوهی داغش نوشید.
"تو اینجایی."
نام نیشخند کمرنگی زد اما همچنان سمتش برنگشته بود.
"این دلیل خوبی نیست."
جین نفسش رو اروم بیرون فرستاد و قدم کوتاهی برداشت و کنار نام ایستاد.
"اینکه دلتنگت بودم چی؟ این دلیل خوبیه؟"
نامجون آهی کشید، چشم هاش رو چرخوند و اینبار به موهای نرم جین که از این فاصله هم عطر خوش بوش رو حس میکرد نگاه کرد.
"چرا رفتی؟ اگه قرار بود دلتنگ بشی."
جین معذب لبخندی زد و سمت مرد چرخید، دست هاش رو دور قهوهش حلقه کرد.
"نمیدونستم."
نامجون ابروش رو بالا انداخت. مقاومت کردن در برابر خطر خاص موهای اون همیشه سخت بود.
"اینکه دلتنگم میشی رو؟"
جین اروم خندید، خندهای که با نم محو توی چشمهاش هیچ سنخیتی نداشت.
"نه.. اینکه دوستت دارم رو."
نامجین موزه، برای آمایا 🍃
با جدیت به قاب نقاشی بزرگ مقابلش خیره شده بود. بوی قهوه ی محوی از کنارش حس کرد اما برنگشت.
انگار که توی اون نقاشی زیبا غرق شده بود.
"قشنگه مگه نه؟"
نامجون ثانیه ای نفسش حبس شد اما نذاشت طولانی شه. لبش رو خیس کرد و بدون برگشتن سمتش گفت
"اینجا چیکار میکنی؟"
جین شونه بالا انداخت. دست راستش رو توی جیبش فرو برد و کمی از قهوهی داغش نوشید.
"تو اینجایی."
نام نیشخند کمرنگی زد اما همچنان سمتش برنگشته بود.
"این دلیل خوبی نیست."
جین نفسش رو اروم بیرون فرستاد و قدم کوتاهی برداشت و کنار نام ایستاد.
"اینکه دلتنگت بودم چی؟ این دلیل خوبیه؟"
نامجون آهی کشید، چشم هاش رو چرخوند و اینبار به موهای نرم جین که از این فاصله هم عطر خوش بوش رو حس میکرد نگاه کرد.
"چرا رفتی؟ اگه قرار بود دلتنگ بشی."
جین معذب لبخندی زد و سمت مرد چرخید، دست هاش رو دور قهوهش حلقه کرد.
"نمیدونستم."
نامجون ابروش رو بالا انداخت. مقاومت کردن در برابر خطر خاص موهای اون همیشه سخت بود.
"اینکه دلتنگم میشی رو؟"
جین اروم خندید، خندهای که با نم محو توی چشمهاش هیچ سنخیتی نداشت.
"نه.. اینکه دوستت دارم رو."
نامجین موزه، برای آمایا 🍃