Forwarded from موفقیتهای کوچک ایرانیان
موفقیت کوچک: صدای اقتصاد برای همه
مهدی ناجی (@Sekke_Pod)
⏰ زمان مطالعه: یک و نیم دقیقه
⭕️ چرا چهل سال است تورم دورقمی دست از سر ما مردم ایران برنمیدارد، چرا ارز 4200 تومانی رانت و فساد به همراه دارد، چرا نظام مالیاتی ما عادلانه نیست و مشکلات ساختاری بودجه مملکت چیست؛ اصلاً چرا اقتصاد ما این گونه پرمشکل است؟ چرا به نظر میرسد از اصلاح اقتصاد درماندهایم؟ توضیح میدهم.
⭕️ من از وقتی دانشجو و بعدها معلم اقتصاد شدم، و خیلی بیشتر از وقتی سروکارم با سیاستگذاران اقتصادی افتاد، احساس کردهام که باید جمعیت هر چه بیشتری از مردم، حداقل تحصیلکردگان مؤثر، دانش اقتصادی خوبی داشته باشند.
⭕️ ما فکر میکنیم هر قدر مردم، دانش اقتصادی بیشتری داشته باشند و بدانند ریشه مشکلات اقتصادی مملکت، واقعاً کجاست و چرا حل نمیشوند، کار سیاستمداران برای وعدههای توخالی دادن سختتر میشود.
⭕️ «موفقیت کوچک» من و همکارانم (چند دانشجوی لیسانس اقتصاد) این است که کانال تلگرامی «پادکست سکّه» (@Sekke_Podcast) را راه انداختهایم.
⭕️ ما در کانال سکه با اقتصاددانان گفتوگو میکنیم و مشکلات اقتصاد ایران را برای مردم توضیح میدهیم.
⭕️ سعی میکنیم ساده باشیم، اما دقیق، حرف اصحاب همه تفکرات اقتصادی را به گوش مردم برسانیم، ما سعی میکنیم «صدای اقتصاد برای همه» باشیم.
⭕️ ما به سهم خودمان سعی میکنیم «پادکست سکّه»، سبب شود رونق اقتصادی از مسیر دانش و آگاهی همگانی، از سفره هفتسین ایرانیان، به سراسر زندگیشان، راه یابد.
⭕️ اگر شما هم نگران اقتصاد ایران هستید، لطفاً با ما همراه شوید؛ ایران بهتری بسازیم با موفقیتهای کوچک.
📡 کانال تلگرامی سکه:
http://t.me/Sekke_Podcast
#موفقیتهای_کوچک_ایرانیان
#پادکست_سکه
📡 @ir_s_s
مهدی ناجی (@Sekke_Pod)
⏰ زمان مطالعه: یک و نیم دقیقه
⭕️ چرا چهل سال است تورم دورقمی دست از سر ما مردم ایران برنمیدارد، چرا ارز 4200 تومانی رانت و فساد به همراه دارد، چرا نظام مالیاتی ما عادلانه نیست و مشکلات ساختاری بودجه مملکت چیست؛ اصلاً چرا اقتصاد ما این گونه پرمشکل است؟ چرا به نظر میرسد از اصلاح اقتصاد درماندهایم؟ توضیح میدهم.
⭕️ من از وقتی دانشجو و بعدها معلم اقتصاد شدم، و خیلی بیشتر از وقتی سروکارم با سیاستگذاران اقتصادی افتاد، احساس کردهام که باید جمعیت هر چه بیشتری از مردم، حداقل تحصیلکردگان مؤثر، دانش اقتصادی خوبی داشته باشند.
⭕️ ما فکر میکنیم هر قدر مردم، دانش اقتصادی بیشتری داشته باشند و بدانند ریشه مشکلات اقتصادی مملکت، واقعاً کجاست و چرا حل نمیشوند، کار سیاستمداران برای وعدههای توخالی دادن سختتر میشود.
⭕️ «موفقیت کوچک» من و همکارانم (چند دانشجوی لیسانس اقتصاد) این است که کانال تلگرامی «پادکست سکّه» (@Sekke_Podcast) را راه انداختهایم.
⭕️ ما در کانال سکه با اقتصاددانان گفتوگو میکنیم و مشکلات اقتصاد ایران را برای مردم توضیح میدهیم.
⭕️ سعی میکنیم ساده باشیم، اما دقیق، حرف اصحاب همه تفکرات اقتصادی را به گوش مردم برسانیم، ما سعی میکنیم «صدای اقتصاد برای همه» باشیم.
⭕️ ما به سهم خودمان سعی میکنیم «پادکست سکّه»، سبب شود رونق اقتصادی از مسیر دانش و آگاهی همگانی، از سفره هفتسین ایرانیان، به سراسر زندگیشان، راه یابد.
⭕️ اگر شما هم نگران اقتصاد ایران هستید، لطفاً با ما همراه شوید؛ ایران بهتری بسازیم با موفقیتهای کوچک.
📡 کانال تلگرامی سکه:
http://t.me/Sekke_Podcast
#موفقیتهای_کوچک_ایرانیان
#پادکست_سکه
📡 @ir_s_s
Telegram
پادکست سکه
پادکستی اقتصادی برای غیر اقتصاددانها
گپوگفتهای اقتصادی
کاری از بچههای دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران
وبسایت پادکست سکه:
Sekkepodcast.ir
ارتباط با ما:
Sekkepodcast@gmail.com
گپوگفتهای اقتصادی
کاری از بچههای دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران
وبسایت پادکست سکه:
Sekkepodcast.ir
ارتباط با ما:
Sekkepodcast@gmail.com
Forwarded from شبکه نظر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اعتراضات آبان پایههای اجتماعی قدرت از دست رفت
آرمان امیری:
▫️اگر حرف مسؤلان در مورد پیوستن اقشار فرودست به صف براندازان را بپذیریم، باید آژیر خطر را بکشیم
▫️در روزهای گذشته مسئولان برآوردهای مختلفی از طبقات حاضر در این اعتراضات ارائه دادند که جدیدترینش، سردار حسین نجات بود. با آرمان امیری در اینباره گفتوگویی داشتیم.
@Nazar
آرمان امیری:
▫️اگر حرف مسؤلان در مورد پیوستن اقشار فرودست به صف براندازان را بپذیریم، باید آژیر خطر را بکشیم
▫️در روزهای گذشته مسئولان برآوردهای مختلفی از طبقات حاضر در این اعتراضات ارائه دادند که جدیدترینش، سردار حسین نجات بود. با آرمان امیری در اینباره گفتوگویی داشتیم.
@Nazar
Forwarded from مجمع دیوانگان (Parian)
مااااا نمیجنگیدیم، فقط کشته میشدیم!
https://t.me/divanesara/993
#A 236
آرمان امیری @ArmanParian : سالها پیش، در آن روزهای پر التهاب جنبش سبز، هرگاه که خسته، زخم خورده، خوندیده و سرکوب شده روز را به پایان میبردیم، بخشی از یک شعر را با خودم تکرار میکردم که میگفت: «مااااااا نمیجنگیدیم، فقط کشته میشدیم». به نظرم، هیچ توصیفی برازندهتر و شاعرانهتر از این نمیتوانست زبان حال ما باشد.
شاعر آن شعر، آنکه زبان حال همه ما شده بود، بکتاش آبتین بود. شعرش را برای حال و هوای جنگ سروده بود، اما نمیدانم این از بیزمانی هنر است یا از تیرهبختی ما که سرودههای جنگمان، سالها بعد همچنان وصف حالمان بود و هنوز هم باید باشد.
حالا خبر رسیده که سه شاعر و نویسنده، به حکم قاضی مقیسه مجموعا به ۱۵ سال زندان محکوم شدهاند. بکتاش آبتین، همراه با رضا خندان مهابادی و کیوان باژن به «تبلیغ علیه نظام» و «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور» محکوم شدهاند. کانون نویسندگان، مصادیق اتهامهای این سه نفر را بدین شرح اعلام کرده است: عضویت در کانون نویسندگان ایران، انتشار خبرنامه داخلی کانون، آماده کردن کتاب پژوهشی در باره تاریخ پنجاه سالهی کانون برای انتشار داخلی، بیانیههای کانون، حضور بر مزار جانباختگان قتلهای سیاسی زنجیرهای از جمله جعفر پوینده و محمد مختاری و شرکت در مراسم سالانه بزرگداشت احمد شاملو است.
من به مصادیق اتهامات خیره ماندهام و بار دیگر با خودم میگویم: «مااااااا نمیجنگیدیم، فقط کشته میشدیم».
فایل پیوست، همان شعر بکتاش آبتین است، با صدا و اجرای خودش.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
https://t.me/divanesara/993
#A 236
آرمان امیری @ArmanParian : سالها پیش، در آن روزهای پر التهاب جنبش سبز، هرگاه که خسته، زخم خورده، خوندیده و سرکوب شده روز را به پایان میبردیم، بخشی از یک شعر را با خودم تکرار میکردم که میگفت: «مااااااا نمیجنگیدیم، فقط کشته میشدیم». به نظرم، هیچ توصیفی برازندهتر و شاعرانهتر از این نمیتوانست زبان حال ما باشد.
شاعر آن شعر، آنکه زبان حال همه ما شده بود، بکتاش آبتین بود. شعرش را برای حال و هوای جنگ سروده بود، اما نمیدانم این از بیزمانی هنر است یا از تیرهبختی ما که سرودههای جنگمان، سالها بعد همچنان وصف حالمان بود و هنوز هم باید باشد.
حالا خبر رسیده که سه شاعر و نویسنده، به حکم قاضی مقیسه مجموعا به ۱۵ سال زندان محکوم شدهاند. بکتاش آبتین، همراه با رضا خندان مهابادی و کیوان باژن به «تبلیغ علیه نظام» و «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور» محکوم شدهاند. کانون نویسندگان، مصادیق اتهامهای این سه نفر را بدین شرح اعلام کرده است: عضویت در کانون نویسندگان ایران، انتشار خبرنامه داخلی کانون، آماده کردن کتاب پژوهشی در باره تاریخ پنجاه سالهی کانون برای انتشار داخلی، بیانیههای کانون، حضور بر مزار جانباختگان قتلهای سیاسی زنجیرهای از جمله جعفر پوینده و محمد مختاری و شرکت در مراسم سالانه بزرگداشت احمد شاملو است.
من به مصادیق اتهامات خیره ماندهام و بار دیگر با خودم میگویم: «مااااااا نمیجنگیدیم، فقط کشته میشدیم».
فایل پیوست، همان شعر بکتاش آبتین است، با صدا و اجرای خودش.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
ماااااا نمیجنگیدیم، فقط کشته میشدیم
شعری از «بکتاش آبتین»
با صدا و اجرای شاعر
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
شعری از «بکتاش آبتین»
با صدا و اجرای شاعر
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Forwarded from خبرفوری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺️خط سیاهی که روی کوههای سفید پوشیده از برف میبینید، انبوه کولبرانیست که برای تکهای نان، اینگونه جانشان را به خطر می اندازند.
@khabarfouri
@khabarfouri
Forwarded from اتاق آینده / شیرعلینیا
گزارش به رهبر باید تلخ باشد
«حتی اگر یک خانه سالم مانده باشد و یک نفر در این مملکت زنده مانده باشد، این جنگ را ادامه خواهیم داد.» این جملهایست از آیتالله خمینی در میانهی جنگ در جمع مسئولان، برگرفته از سند سپاه به نقل از کتاب «آغاز تا پایان» اثر سردار محمد درودیان.
هرگاه تردیدها دربارهی امکان ادامهی جنگ جدی میشد، آیتالله خمینی با جملههایی از این جنس با تردیدها مقابله میکرد؛ اما چرا در نهایت با تصمیمی که گفت برایش از زهر کشندهتر است قطعنامهی 598 را پذیرفت؟ ذهنیت او در زمانی که بر ادامهی جنگ تاکید میکرد و در زمانی که قطعنامه را پذیرفت چگونه شکل گرفت؟
امام دربارهی پذیرش قطعنامه گفت که تصمیمش «با توجه به نظر تمامی كارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای كشور» بوده است.(صحیفه، ج21، ص92)
در پیامی که برای مسئولین نوشت معلوم شد چند گزارش تلخ و یک گزارش تکاندهنده او را با حقایقی تلخ روبهرو کرده که بهسرعت نظرش را تغییر داده است.
یکی از گزارشها از دولت بود که در آن وضع مالی نظام زیر صفر اعلام شد. گزارشی دیگر از مسئولین سیاسی که با شرح وضعیت جنگ نوشته بودند: «شوق رفتن به جبهه» در مردم کم شده است. یک نامه هم از فرماندهی سپاه که امام آن را تکاندهنده توصیف کرد. در آن نامه امکاناتِ بسیار زیاد و خواستههای عجیبی مطرح شده بود و امام نوشت این فرمانده «مهمترین قسمت موفقیت طرح خود را تهیهی بهموقع بودجه و امکانات دانسته است... البته با ذکر این مطالب میگوید باید باز هم جنگید، که این دیگر شعاری بیش نیست.» (نشریهی نگین، ش21، ص43)
همین جملههای مختصر فضای پذیرش قطعنامه را بهخوبی نشان میدهد؛ اما شاید سوال مهمتر این باشد که ذهنیت امام برای تاکید بر ادامهی جنگ چگونه شکل گرفته بود؟
سال 94 از هاشمی رفسنجانی پرسیدم گویا در آن مقطع گزارش دقیقی به امام رسید. آیا امکان نداشت که آن گزارشها زودتر به امام برسد؟ جواب داد: «بعضیها بودند که نمیخواستند واقعیت وجودی ذهن خود را پیش امام رو کنند. به من میگفتند که نیازهای زیادی داریم و نمیتوانیم بجنگیم، اما به امام که میرسیدند، میگفتند: عاشورایی میجنگیم.»
آیا آیتالله خمینی در مقابل واقعیتهای ویرانگر جنگ، تنها با تکیه بر بحثهای شعاری بر ادامهی جنگ تاکید میکرد؟ در این میان هاشمی رفسنجانی و مسئولان عالیرتبه تا چه حد قبل از گزارشهای تلخ سال 67، امام را در جریان واقعیتهای تلخ جنگ قرار داده بودند؟
بر اساس یادداشت روزانهی هاشمی در 21 فروردین66، او و حسن روحانی دونفری قدم میزدند و روحانی میگفت باید جنگ را از موضع قدرت خاتمه داد و منتظر فتحِ سرنوشتساز نماند. هاشمی نوشته چون حرف روحانی برخلاف نظر امام بود صراحت نداشت. (دفاع و سیاست، ص61)
وقتی حسن روحانی در قدم زدن دو نفره با هاشمی از صراحتش کم میکند، مسئولین در حضور امام خمینی چگونه سخن میگفتهاند؟
روغنی زنجانی، مسئول برنامه و بودجه در دولت موسوی، میگوید سال 65 در نامهای برای نخستوزیر موسوی استدلال کرده که نمیتوان جنگ را ادامه داد و یا باید جنگ را تمام کرد یا ادامه داد که نتیجهی آن فروپاشی نظام و قهرمانانه کنار رفتن است.(اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، ص169) او فکر میکند نخستوزیر در باطن با حرفهای او موافق بود اما «نمیتوانست بهصورت رسمی نظر مخالف دولتِ خود را دربارهی جنگ عنوان کند.»(همان، ص184)
آیا مذاکرات مجلس و بحثهای داخل دولت میتوانست آیتالله خمینی را در جریان عمق فاجعه قرار دهد؟ با روایت روغنی زنجانی این مسیر نیز عمق فاجعه را آشکار نمیکرد. او میگوید در اتاقی که پشت محل برگزاری جلسات هیات دولت بود و اعضای کابینه برای استراحت و یا سیگار کشیدن از آن استفاده میکردند، نظرات با صراحت در انتقاد از ادامهی جنگ بود اما در اتاق رسمیِ جلسه صحبتها از آمادگی برای ادامهی جنگ بود؛ با چاشنی آیه، حدیث و شعرهای حماسی. او میگوید: «در مجلس نیز همینطور بود، تمام نطقهای پیش از دستورِ نمایندگان در دفاع از ادامهی جنگ بود.» اما خارج از آنجا كه با آنها گفتگو میکردی و وضعیت را توضیح میدادی آنها هم ادامهی جنگ را نقد میکردند؛ «فکر میکنم همه درگیر خودسانسوری بودند.»(همان، ص183)
نکتهی آخر اینکه در هیچ شرایطی مسئولیت از رهبری سلب نمیشود و او بیش از همه مسئول گرفتن اطلاعات واقعی از مدیران کشور است و باید این مسیر را هموار کند تا مبادا مسئولین جرات گزارشِ عمق تلخیها را نداشته باشند.
حتی اگر بپذیریم برای جلوگیری از فروپاشی ذهنی جامعه باید قدری از تلخی گزارش به مردم کاست؛ اما با رهبر باید تلخیها را تلخِ تلخ گفت تا از عمق بلاهایی که بر سر مردمش میآید باخبر باشد.
https://t.me/jafarshiralinia
«حتی اگر یک خانه سالم مانده باشد و یک نفر در این مملکت زنده مانده باشد، این جنگ را ادامه خواهیم داد.» این جملهایست از آیتالله خمینی در میانهی جنگ در جمع مسئولان، برگرفته از سند سپاه به نقل از کتاب «آغاز تا پایان» اثر سردار محمد درودیان.
هرگاه تردیدها دربارهی امکان ادامهی جنگ جدی میشد، آیتالله خمینی با جملههایی از این جنس با تردیدها مقابله میکرد؛ اما چرا در نهایت با تصمیمی که گفت برایش از زهر کشندهتر است قطعنامهی 598 را پذیرفت؟ ذهنیت او در زمانی که بر ادامهی جنگ تاکید میکرد و در زمانی که قطعنامه را پذیرفت چگونه شکل گرفت؟
امام دربارهی پذیرش قطعنامه گفت که تصمیمش «با توجه به نظر تمامی كارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای كشور» بوده است.(صحیفه، ج21، ص92)
در پیامی که برای مسئولین نوشت معلوم شد چند گزارش تلخ و یک گزارش تکاندهنده او را با حقایقی تلخ روبهرو کرده که بهسرعت نظرش را تغییر داده است.
یکی از گزارشها از دولت بود که در آن وضع مالی نظام زیر صفر اعلام شد. گزارشی دیگر از مسئولین سیاسی که با شرح وضعیت جنگ نوشته بودند: «شوق رفتن به جبهه» در مردم کم شده است. یک نامه هم از فرماندهی سپاه که امام آن را تکاندهنده توصیف کرد. در آن نامه امکاناتِ بسیار زیاد و خواستههای عجیبی مطرح شده بود و امام نوشت این فرمانده «مهمترین قسمت موفقیت طرح خود را تهیهی بهموقع بودجه و امکانات دانسته است... البته با ذکر این مطالب میگوید باید باز هم جنگید، که این دیگر شعاری بیش نیست.» (نشریهی نگین، ش21، ص43)
همین جملههای مختصر فضای پذیرش قطعنامه را بهخوبی نشان میدهد؛ اما شاید سوال مهمتر این باشد که ذهنیت امام برای تاکید بر ادامهی جنگ چگونه شکل گرفته بود؟
سال 94 از هاشمی رفسنجانی پرسیدم گویا در آن مقطع گزارش دقیقی به امام رسید. آیا امکان نداشت که آن گزارشها زودتر به امام برسد؟ جواب داد: «بعضیها بودند که نمیخواستند واقعیت وجودی ذهن خود را پیش امام رو کنند. به من میگفتند که نیازهای زیادی داریم و نمیتوانیم بجنگیم، اما به امام که میرسیدند، میگفتند: عاشورایی میجنگیم.»
آیا آیتالله خمینی در مقابل واقعیتهای ویرانگر جنگ، تنها با تکیه بر بحثهای شعاری بر ادامهی جنگ تاکید میکرد؟ در این میان هاشمی رفسنجانی و مسئولان عالیرتبه تا چه حد قبل از گزارشهای تلخ سال 67، امام را در جریان واقعیتهای تلخ جنگ قرار داده بودند؟
بر اساس یادداشت روزانهی هاشمی در 21 فروردین66، او و حسن روحانی دونفری قدم میزدند و روحانی میگفت باید جنگ را از موضع قدرت خاتمه داد و منتظر فتحِ سرنوشتساز نماند. هاشمی نوشته چون حرف روحانی برخلاف نظر امام بود صراحت نداشت. (دفاع و سیاست، ص61)
وقتی حسن روحانی در قدم زدن دو نفره با هاشمی از صراحتش کم میکند، مسئولین در حضور امام خمینی چگونه سخن میگفتهاند؟
روغنی زنجانی، مسئول برنامه و بودجه در دولت موسوی، میگوید سال 65 در نامهای برای نخستوزیر موسوی استدلال کرده که نمیتوان جنگ را ادامه داد و یا باید جنگ را تمام کرد یا ادامه داد که نتیجهی آن فروپاشی نظام و قهرمانانه کنار رفتن است.(اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، ص169) او فکر میکند نخستوزیر در باطن با حرفهای او موافق بود اما «نمیتوانست بهصورت رسمی نظر مخالف دولتِ خود را دربارهی جنگ عنوان کند.»(همان، ص184)
آیا مذاکرات مجلس و بحثهای داخل دولت میتوانست آیتالله خمینی را در جریان عمق فاجعه قرار دهد؟ با روایت روغنی زنجانی این مسیر نیز عمق فاجعه را آشکار نمیکرد. او میگوید در اتاقی که پشت محل برگزاری جلسات هیات دولت بود و اعضای کابینه برای استراحت و یا سیگار کشیدن از آن استفاده میکردند، نظرات با صراحت در انتقاد از ادامهی جنگ بود اما در اتاق رسمیِ جلسه صحبتها از آمادگی برای ادامهی جنگ بود؛ با چاشنی آیه، حدیث و شعرهای حماسی. او میگوید: «در مجلس نیز همینطور بود، تمام نطقهای پیش از دستورِ نمایندگان در دفاع از ادامهی جنگ بود.» اما خارج از آنجا كه با آنها گفتگو میکردی و وضعیت را توضیح میدادی آنها هم ادامهی جنگ را نقد میکردند؛ «فکر میکنم همه درگیر خودسانسوری بودند.»(همان، ص183)
نکتهی آخر اینکه در هیچ شرایطی مسئولیت از رهبری سلب نمیشود و او بیش از همه مسئول گرفتن اطلاعات واقعی از مدیران کشور است و باید این مسیر را هموار کند تا مبادا مسئولین جرات گزارشِ عمق تلخیها را نداشته باشند.
حتی اگر بپذیریم برای جلوگیری از فروپاشی ذهنی جامعه باید قدری از تلخی گزارش به مردم کاست؛ اما با رهبر باید تلخیها را تلخِ تلخ گفت تا از عمق بلاهایی که بر سر مردمش میآید باخبر باشد.
https://t.me/jafarshiralinia
Telegram
اتاق آینده / شیرعلینیا
دعوتيد به خواندن درباره آینده
ارتباط با مدير كانال:
@jafarshiraliniaa
ارتباط با مدير كانال:
@jafarshiraliniaa
بیزارم از بی تفاوتها https://engare.net/i-hate-indifferent/
انگاره؛ رسانه علوم اجتماعی
بیزارم از بیتفوتها | بیتفاوتی وزنه مرده تاریخ است | آنتونیو گرامشی | ترجمه مهدی فتحی
بیزارم از بیتفاوتها!. انسانهای دستتنها و بیگانه با شهر، نمیتوانند وجود داشته باشند. آنکه زنده است نمیتواند بهراستی شهروند باشد و موضعگیری نکند. بیتفاوتی کاهلی است، انگلوارگی است، بیجربزگی است. زندگی نیست و ازاینروست که من از بیتفاوتها بیزارم.
Forwarded from مجمع دیوانگان (Amir Ali Nasrollahzadeh)
یادداشت وارده: دام هفتم
#V 057
https://t.me/divanesara/995
نویسنده مهمان: ایمان آقایاری @Mehrgan96 -در الهیات مسیحی هفت گناه هست که ارتکابشان دوزخ در پی دارد. این گناهان کبیره عبارتند از: غرور، طمع، شهوت، حسادت، شکمپرستی، تنبلی و خشم. از دیرباز هنرمندان بسیاری این مضامین را در متن آثارشان به کار گرفتهاند. دیوید فینچر در فیلم «هفت» همین موضوع را دستمایه قرار داده است.
در این فیلم ماجرای قتلهایی زنجیرهای با انگیزه مذهبی و بر اساس گناهان هفتگانه روایت میشود. قاتل بر اساس نقشهای حسابشده، مأموران پلیس را مرحله به مرحله پی خود میکشد و با ارتکاب شش گناه، نهایتاً او را وارد بازی میکند و گناه هفتم را به گردنش میاندازد؛ خشم. مأمور قانون که باید مجری عدالت میبود، اسیر حس انتقام شده و از سر خشم پازل دوزخی را تکمیل میکند.
وقتی به وضعیت امروزمان مینگریم، گویی همین قصه مقابل چشمانمان قرار میگیرد. حکومت به اقسام شرارتها مبادرت میورزد و جامعه را پی خود میکشد تا در لحظه نهایی او را نیز در گودال خشم و نفرت و انتقام گرفتار سازد. یاد آور دیالوگی در فیلم: «اگر او را بکشی او برنده میشود.» خوب که به نشانههای رفتاری و گفتاری دقت کنیم، در مییابیم خواب آشفتهتری برایمان دیدهاند. بذر نفرت در این خاک پاشیدهاند و اگر آن گونه که میخواهند رقم بخورد، ابلیس بر آیندهمان، چون گذشته، «به سور» خواهد نشست. چرخه خشونت اگر نشکند، لاجرم «امروز بد، و بدتر از آن فردامان».
هر چند صدها تن بیجان بر خاک افکندند، گویی اکتفا نکرده، خانوادههاشان را نیز محبوس میسازند، سنت و آیین سوگواری برای درگذشتگان را هم قدر نمینهند، هیچ ارزش و هنجار و حرمتی نمیشناسند، و یکسره بر مدار زور میگردند. زندانیان را به زندانی مضاعف در میاندازند و از آن بدتر «آن» میکنند که فیالمثل با نرگس محمدی کردند. «فرهاد» ها و «آزاد»ها را در بند معیشت به کوه و کمر میکشند و از پای در میآورند. پاسخ دردهای مردم را با نیشخند میدهند و درماندگان را پای میز محاکمه و مقابل دوربین اعتراف میکشانند.
اینها همه کافی نیست تا بدانیم همانند امروز، چه عاقبت شومی در انتظار ماست، اگر در آیندهای مفروض بخواهیم تنها بخشی از آن چه بر این ملت رفته را تلافی کنیم؟ یا مبارزهمان را در ساحت آنان سامان دهیم؟ بذر کینه اگر به بار نشیند، زندگی کابوسی بیپایان خواهد شد. عصر وحشت انقلاب فرانسه نتیجه این باور بود که باید آخرین شاه را با امعا و احشای آخرین کشیش معدوم کرد. قطعاً ستمگری شاهان و دستگاه کلیسا، جان به لب رسیدگان را به چنین نتیجه هولناکی رسانده بود. اما ملت از این ایده چه طرفی بست؟ رد این قبیل نتایج خونین واکنشی را میتوان در جای جای تاریخ دنبال کرد و نهایتاً سرخوردگی حاصل از آن را نیز دید. قربانیانی که دست به اقدام متقابل میزنند، تنها دستشان به خون آلوده نمیشود، بلکه یک بار دیگر هم قربانی میشوند. این بار قربانی دامی که پیشتر حاکمان برایشان نهادهاند تا آنان را شریک جرم خود سازند.
اگر چه «مفتش اعظم» تهدید به مرگ و سوزاندن میکند اما «مسیح» بر لبانش بوسه مینهد. این تمثیل در راستای عادی جلوه دادن جنایت و طلب مغفرت برای سرکوبگران نیست. این نشان دادن تنها راهی است که ما را از تکرار فاجعه بار باز میدارد. اگر در افسانه آفرینش جای هابیل و قابیل را عوض کنیم، چیزی از شرارت نکاستهایم. باید این رسم را بر هم زد. در تمام تحلیلها، در هر گام مبارزه، در هر تلاش برای رهایی، باید این سایه موحش را کنارمان ببینیم.
خشم و انتقام چاهی است که استبداد بر سر راهمان کنده، و با هر عمل شرورانه جدیدی ما را یک قدم به آن نزدیکتر میکند. ما اما یک پاسخ درست بیشتر به دعوتش نداریم: نه.
متاسفانه مصادرهکنندگان عدم خشونت در ایران امروز، یعنی اکثر اصلاحطلبان، این مفهوم را تهی و آن را مترادف ترس و بیعملی کردهاند. حال آن که، خشونت پرهیزی نه تسلیم که کنشگری و استقامت حداکثری است. پرهیز از خشم و حس انتقام نه تابلوی «ایست» که نشانه مسیر درست است.
در آخر، جمله پایانی فیلم هفت، که بر گرفته از سخن ارنست همینگوی است را تکرار میکنیم: «دنیا جای زیبایی است، و ارزش مبارزه را دارد». من با قسمت دوم موافقم.
کانال «مچمع دیوانگان»
@DivaneSara
#V 057
https://t.me/divanesara/995
نویسنده مهمان: ایمان آقایاری @Mehrgan96 -در الهیات مسیحی هفت گناه هست که ارتکابشان دوزخ در پی دارد. این گناهان کبیره عبارتند از: غرور، طمع، شهوت، حسادت، شکمپرستی، تنبلی و خشم. از دیرباز هنرمندان بسیاری این مضامین را در متن آثارشان به کار گرفتهاند. دیوید فینچر در فیلم «هفت» همین موضوع را دستمایه قرار داده است.
در این فیلم ماجرای قتلهایی زنجیرهای با انگیزه مذهبی و بر اساس گناهان هفتگانه روایت میشود. قاتل بر اساس نقشهای حسابشده، مأموران پلیس را مرحله به مرحله پی خود میکشد و با ارتکاب شش گناه، نهایتاً او را وارد بازی میکند و گناه هفتم را به گردنش میاندازد؛ خشم. مأمور قانون که باید مجری عدالت میبود، اسیر حس انتقام شده و از سر خشم پازل دوزخی را تکمیل میکند.
وقتی به وضعیت امروزمان مینگریم، گویی همین قصه مقابل چشمانمان قرار میگیرد. حکومت به اقسام شرارتها مبادرت میورزد و جامعه را پی خود میکشد تا در لحظه نهایی او را نیز در گودال خشم و نفرت و انتقام گرفتار سازد. یاد آور دیالوگی در فیلم: «اگر او را بکشی او برنده میشود.» خوب که به نشانههای رفتاری و گفتاری دقت کنیم، در مییابیم خواب آشفتهتری برایمان دیدهاند. بذر نفرت در این خاک پاشیدهاند و اگر آن گونه که میخواهند رقم بخورد، ابلیس بر آیندهمان، چون گذشته، «به سور» خواهد نشست. چرخه خشونت اگر نشکند، لاجرم «امروز بد، و بدتر از آن فردامان».
هر چند صدها تن بیجان بر خاک افکندند، گویی اکتفا نکرده، خانوادههاشان را نیز محبوس میسازند، سنت و آیین سوگواری برای درگذشتگان را هم قدر نمینهند، هیچ ارزش و هنجار و حرمتی نمیشناسند، و یکسره بر مدار زور میگردند. زندانیان را به زندانی مضاعف در میاندازند و از آن بدتر «آن» میکنند که فیالمثل با نرگس محمدی کردند. «فرهاد» ها و «آزاد»ها را در بند معیشت به کوه و کمر میکشند و از پای در میآورند. پاسخ دردهای مردم را با نیشخند میدهند و درماندگان را پای میز محاکمه و مقابل دوربین اعتراف میکشانند.
اینها همه کافی نیست تا بدانیم همانند امروز، چه عاقبت شومی در انتظار ماست، اگر در آیندهای مفروض بخواهیم تنها بخشی از آن چه بر این ملت رفته را تلافی کنیم؟ یا مبارزهمان را در ساحت آنان سامان دهیم؟ بذر کینه اگر به بار نشیند، زندگی کابوسی بیپایان خواهد شد. عصر وحشت انقلاب فرانسه نتیجه این باور بود که باید آخرین شاه را با امعا و احشای آخرین کشیش معدوم کرد. قطعاً ستمگری شاهان و دستگاه کلیسا، جان به لب رسیدگان را به چنین نتیجه هولناکی رسانده بود. اما ملت از این ایده چه طرفی بست؟ رد این قبیل نتایج خونین واکنشی را میتوان در جای جای تاریخ دنبال کرد و نهایتاً سرخوردگی حاصل از آن را نیز دید. قربانیانی که دست به اقدام متقابل میزنند، تنها دستشان به خون آلوده نمیشود، بلکه یک بار دیگر هم قربانی میشوند. این بار قربانی دامی که پیشتر حاکمان برایشان نهادهاند تا آنان را شریک جرم خود سازند.
اگر چه «مفتش اعظم» تهدید به مرگ و سوزاندن میکند اما «مسیح» بر لبانش بوسه مینهد. این تمثیل در راستای عادی جلوه دادن جنایت و طلب مغفرت برای سرکوبگران نیست. این نشان دادن تنها راهی است که ما را از تکرار فاجعه بار باز میدارد. اگر در افسانه آفرینش جای هابیل و قابیل را عوض کنیم، چیزی از شرارت نکاستهایم. باید این رسم را بر هم زد. در تمام تحلیلها، در هر گام مبارزه، در هر تلاش برای رهایی، باید این سایه موحش را کنارمان ببینیم.
خشم و انتقام چاهی است که استبداد بر سر راهمان کنده، و با هر عمل شرورانه جدیدی ما را یک قدم به آن نزدیکتر میکند. ما اما یک پاسخ درست بیشتر به دعوتش نداریم: نه.
متاسفانه مصادرهکنندگان عدم خشونت در ایران امروز، یعنی اکثر اصلاحطلبان، این مفهوم را تهی و آن را مترادف ترس و بیعملی کردهاند. حال آن که، خشونت پرهیزی نه تسلیم که کنشگری و استقامت حداکثری است. پرهیز از خشم و حس انتقام نه تابلوی «ایست» که نشانه مسیر درست است.
در آخر، جمله پایانی فیلم هفت، که بر گرفته از سخن ارنست همینگوی است را تکرار میکنیم: «دنیا جای زیبایی است، و ارزش مبارزه را دارد». من با قسمت دوم موافقم.
کانال «مچمع دیوانگان»
@DivaneSara
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: دام هفتم
#V 057
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#V 057
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
Forwarded from مقدمه (Amir Hashemi Moghaddam)
«من کی گفتم جمهوری اعلام کن؟»
امیر هاشمی مقدم
امروز 21 آذر است. در چنین روزی در سال 1304، مجلس موسسان، سلطنت ایران را به «آقای رضا پهلوی» واگذار کرد. تا چندی پیش از این تاریخ، رضاشاه در پی برقراری جمهوری در ایران بود. اما این ایده به شدت از سوی علما رد شد و بنابراین رضاشاه از ایدهاش دست کشید. یکی از بهترین منابع در این زمینه، خاطرات ممدوح شوکت بیگ، سفیر جمهوری نوپای ترکیه در تهران است که در آبان 1304 به این جایگاه رسید؛ یعنی دقیقا زمانی که مجلس پنجم از یکسو به دلیل فشارهای طرفداران رضاشاه و از سوی دیگر بیتوجهی احمدشاه به پادشاهی و ترجیح دادن زندگی در اروپا، احمدشاه را از سلطنت کنار گذاشته بود. او از همان آغاز، از مشوقان جدی رضاشاه برای برپایی جمهوری در ایران بود؛ بهویژه که «خلافت عثمانی» هم به تازگی، «جمهوری ترکیه» شده بود و برپایی جمهوری دیگری در همسایگیاش، در تحکیم پایههای جمهوری در ترکیه نیز اثرگذار بود.
در بحث تغییر سلطنت، دو نکته در نوشتههای شوکت بیگ برجسته است:
1- رضاشاه را انگلیسیها روی کار نیاوردهاند.
شوکت بیگ در جای جای خاطراتش مینویسد که این شایعات درباره دخالت انگلیس در روی کار آمدن رضاشاه نادرست است. زمینه اجتماعی ایران و بدگمانیهای روسیه به انگلستان به این بحث دامن میزند. «شایع است که این حرکت [روی کار آمدن رضاخان] کار انگلیسیهاست [...] اما من به این سخنان هم باور ندارم» (ص: 37). همچنین او نقل قولهای مفصلی از دیدار خودش با رضاشاه را آورده که در آنها رضاشاه از انواع دشمنیهای انگلستان و سنگاندازیهایش بر سر راه رضاشاه، چه در روی کار آوردن جمهوریت و چه مسائل داخلی کشور گلایه میکند. شوکت بیگ میگوید سخنان رضاشاه در این زمینه با آنچه او از دیگران شنیده همخوانی دارد.
2- رضاشاه ناچار از ایده جمهوری دست برداشت و به سلطنت گروید.
اگرچه شوکت بیگ خیلی تلاش کرد تا رضاشاه را متقاعد کند اعلان جمهوریت نماید، اما نهایتا میپذیرد که فشارهای داخلی و خارجی به او این اجازه را نمیدهد. حتی در این زمینه سفیر روس (ص: 41) و میرزارضاخان افشار از اعضای مجلس مبعوثان و نماینده مردم ارومیه نیز با شوکت بیگ همعقیدهاند که بهویژه روحانیون به رضاخان اجازه برپایی جمهوریت نمیدهند. به قول همان افشار (نماینده ارومیه) «اعلام جمهوری در ترکیه روحانیون ایران را ترسانده است. سخنان افشار بهطور کامل با عقاید من درباره رضاخان مطابقت دارد» (ص: 44). خود او بخشی از داستان مخالفت روحانیون با جمهوری را اینگونه توصیف میکند:
«در اثنای آمادگی برای اعلان جمهوری، تبلیغات ضد جمهوری هم آغاز میشود. عدهای به منزل شیخ جمالالدین اصفهانی از علمای بزرگ تهران میروند و او را به مجلس میآورند که در خیابانها به تظاهرات علیه جمهوری و سینهزنی میپردازند. همان روز، خالصیزاده از روحانیون تهران به کرسی میرود و یکی از کتب مقدس بهائیان را به مردم نشان میدهد، آیهای از آن را میخواند. در این آیه گفته شده بود که روزی در ایران جمهوری برپا خواهد شد. خالصیزاده ضمن سخنرانی گفته بود رضاخان بهایی است [...] مدرس هم [...] به کرسی میرود و نطق شدید بر ضد جمهوری میکند [...] انگلیسیها شماری از مریدان پر و پا قرص را به ایران آوردند و این عده به قم رفتند. در حالیکه همه چیز داشت برای اعلان جمهوریت آماده میشد و تلگراف تبریک و اعلام حمایت از جمهوری دم به دم میرسید، ناگهان جریان امور وارونه شد. بهویژه آنکه علمای قم نامههای تند و اعتراضآمیز به رضاخان نوشتند. همچنین در یکی از آن روزها رضاخان برای دیدار علما به قم رفت. علمای قم در دیدار با رضاخان او را تنفیذ کردند. یکی از ملاها از او پرسیده بود: «از کی تقلید میکنی؟». رضاخان هم یکی از علمای حاضر در آنجا را نشان داده و گفته بودم مقلد ایشان هستم. چرا که اگر میگفت از کسی تقلید نمیکنم تکفیرش میکردند. ملای مذکور گفته بود: اگر از من تقلید میکنی، من چه وقت به شما گفتهام جمهوری اعلام کنید؟» (صص: 59-58).
همین دشواریها بود که باعث شد رضاخان در این باره به او بگوید: «در ترکیه با شلیک توپ جمهوری اعلام شد. اینجا ترکیه نیست. این مردم پدرسوخته راه سفارتخانهها را یاد گرفتهاند. اینجا نمیشود با شلیک توپ جمهوری برپا کرد» (ص: 90).
البته اینها به معنای پذیرش بیچون و چرای سخنان رضاشاه از سوی او نبود. او بارها (برای نمونه در بحث فرستادن لشکر به مرز شوروی/ترکمنستان و یا موروثی کردن سلطنت در خاندان پهلویها) از رضاشاه انتقاد هم میکند. اما آنچه در این کتاب ارائه میدهد، نکاتی ارزشمند در بر دارد که در کنار دیگر منابع میتواند به روشن شدن این بخش از تاریخمان یاری برساند.
پایه: اسندال، ممدوح شوکت بیگ (1390)، خاطرات تهران، برگردان حسن اسدی. تهران: شیرازه
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
امروز 21 آذر است. در چنین روزی در سال 1304، مجلس موسسان، سلطنت ایران را به «آقای رضا پهلوی» واگذار کرد. تا چندی پیش از این تاریخ، رضاشاه در پی برقراری جمهوری در ایران بود. اما این ایده به شدت از سوی علما رد شد و بنابراین رضاشاه از ایدهاش دست کشید. یکی از بهترین منابع در این زمینه، خاطرات ممدوح شوکت بیگ، سفیر جمهوری نوپای ترکیه در تهران است که در آبان 1304 به این جایگاه رسید؛ یعنی دقیقا زمانی که مجلس پنجم از یکسو به دلیل فشارهای طرفداران رضاشاه و از سوی دیگر بیتوجهی احمدشاه به پادشاهی و ترجیح دادن زندگی در اروپا، احمدشاه را از سلطنت کنار گذاشته بود. او از همان آغاز، از مشوقان جدی رضاشاه برای برپایی جمهوری در ایران بود؛ بهویژه که «خلافت عثمانی» هم به تازگی، «جمهوری ترکیه» شده بود و برپایی جمهوری دیگری در همسایگیاش، در تحکیم پایههای جمهوری در ترکیه نیز اثرگذار بود.
در بحث تغییر سلطنت، دو نکته در نوشتههای شوکت بیگ برجسته است:
1- رضاشاه را انگلیسیها روی کار نیاوردهاند.
شوکت بیگ در جای جای خاطراتش مینویسد که این شایعات درباره دخالت انگلیس در روی کار آمدن رضاشاه نادرست است. زمینه اجتماعی ایران و بدگمانیهای روسیه به انگلستان به این بحث دامن میزند. «شایع است که این حرکت [روی کار آمدن رضاخان] کار انگلیسیهاست [...] اما من به این سخنان هم باور ندارم» (ص: 37). همچنین او نقل قولهای مفصلی از دیدار خودش با رضاشاه را آورده که در آنها رضاشاه از انواع دشمنیهای انگلستان و سنگاندازیهایش بر سر راه رضاشاه، چه در روی کار آوردن جمهوریت و چه مسائل داخلی کشور گلایه میکند. شوکت بیگ میگوید سخنان رضاشاه در این زمینه با آنچه او از دیگران شنیده همخوانی دارد.
2- رضاشاه ناچار از ایده جمهوری دست برداشت و به سلطنت گروید.
اگرچه شوکت بیگ خیلی تلاش کرد تا رضاشاه را متقاعد کند اعلان جمهوریت نماید، اما نهایتا میپذیرد که فشارهای داخلی و خارجی به او این اجازه را نمیدهد. حتی در این زمینه سفیر روس (ص: 41) و میرزارضاخان افشار از اعضای مجلس مبعوثان و نماینده مردم ارومیه نیز با شوکت بیگ همعقیدهاند که بهویژه روحانیون به رضاخان اجازه برپایی جمهوریت نمیدهند. به قول همان افشار (نماینده ارومیه) «اعلام جمهوری در ترکیه روحانیون ایران را ترسانده است. سخنان افشار بهطور کامل با عقاید من درباره رضاخان مطابقت دارد» (ص: 44). خود او بخشی از داستان مخالفت روحانیون با جمهوری را اینگونه توصیف میکند:
«در اثنای آمادگی برای اعلان جمهوری، تبلیغات ضد جمهوری هم آغاز میشود. عدهای به منزل شیخ جمالالدین اصفهانی از علمای بزرگ تهران میروند و او را به مجلس میآورند که در خیابانها به تظاهرات علیه جمهوری و سینهزنی میپردازند. همان روز، خالصیزاده از روحانیون تهران به کرسی میرود و یکی از کتب مقدس بهائیان را به مردم نشان میدهد، آیهای از آن را میخواند. در این آیه گفته شده بود که روزی در ایران جمهوری برپا خواهد شد. خالصیزاده ضمن سخنرانی گفته بود رضاخان بهایی است [...] مدرس هم [...] به کرسی میرود و نطق شدید بر ضد جمهوری میکند [...] انگلیسیها شماری از مریدان پر و پا قرص را به ایران آوردند و این عده به قم رفتند. در حالیکه همه چیز داشت برای اعلان جمهوریت آماده میشد و تلگراف تبریک و اعلام حمایت از جمهوری دم به دم میرسید، ناگهان جریان امور وارونه شد. بهویژه آنکه علمای قم نامههای تند و اعتراضآمیز به رضاخان نوشتند. همچنین در یکی از آن روزها رضاخان برای دیدار علما به قم رفت. علمای قم در دیدار با رضاخان او را تنفیذ کردند. یکی از ملاها از او پرسیده بود: «از کی تقلید میکنی؟». رضاخان هم یکی از علمای حاضر در آنجا را نشان داده و گفته بودم مقلد ایشان هستم. چرا که اگر میگفت از کسی تقلید نمیکنم تکفیرش میکردند. ملای مذکور گفته بود: اگر از من تقلید میکنی، من چه وقت به شما گفتهام جمهوری اعلام کنید؟» (صص: 59-58).
همین دشواریها بود که باعث شد رضاخان در این باره به او بگوید: «در ترکیه با شلیک توپ جمهوری اعلام شد. اینجا ترکیه نیست. این مردم پدرسوخته راه سفارتخانهها را یاد گرفتهاند. اینجا نمیشود با شلیک توپ جمهوری برپا کرد» (ص: 90).
البته اینها به معنای پذیرش بیچون و چرای سخنان رضاشاه از سوی او نبود. او بارها (برای نمونه در بحث فرستادن لشکر به مرز شوروی/ترکمنستان و یا موروثی کردن سلطنت در خاندان پهلویها) از رضاشاه انتقاد هم میکند. اما آنچه در این کتاب ارائه میدهد، نکاتی ارزشمند در بر دارد که در کنار دیگر منابع میتواند به روشن شدن این بخش از تاریخمان یاری برساند.
پایه: اسندال، ممدوح شوکت بیگ (1390)، خاطرات تهران، برگردان حسن اسدی. تهران: شیرازه
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Forwarded from مقدمه (Amir Hashemi Moghaddam)
شاعر بازاریاب
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
«افشین علا»، شاعری است که به تازگی «مدیر بازاریابی و تبلیغات گردشگری» سازمان منطقه آزاد کیش شده است. کسی که تا دیروز (و یقینا همین امروز و بیگمان تا چندین ماه یا سال آینده) کمترین تخصص و تجربهای در گردشگری ندارد. به نظر میآید پیوند نامبارکی که میان منطقه آزاد کیش و بحث گردشگری ایران بسته شده، همچنان ادامه مییابد. خودِ علی اصغر مونسان که اکنون بر کرسی وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری تکیه زده، مدیرعامل سازمان منطقه آزاد کیش بوده و پس از رسیدن پایش به سازمان میراث فرهنگی، یک دو جین از همکاران و دوستان قدیمی خود در منطقه آزاد کیش را بهصورت اتوبوسی با خود به این سازمان آورد (برخی از این گماشتنهای ناحق و نابهجا را در این یادداشت در سایت فرارو نشان دادهام).
سازمان منطقه آزاد کیش، نهادی است که اگر به درستی کار خود را انجام میداد، کیش را آنگونه که شایسته است، تبدیل به قطب گردشگری جزیرهای (Island Turism) ایران میکرد. البته اکنون هم در وضعیت نا بهسامان اوضاع گردشگری ایران (که صدقه سر همین رفیقبازیهای رئیسجمهوران و وزرا و مدیران و... است)، کیش همچنان قطب گردشگری جزیرهای ایران است؛ و البته تنها در ذهن مدیران کشور و آن هم به شرطی که پای مقایسه با این شاخه از گردشگری در کشورهای دیگر در میان نباشد.
حالا همین سازمان منطقه آزاد کیش، تبدیل شده به معظلی که نه تنها خود کیش را آلوده کرده و آنجا را حیاط خلوتی برای دوستان و آشنایان نموده، بلکه با صدور مدیرانی که خودشان هم بیربط بر مسندهای آن سازمان تکیه زده بودند به سازمان/وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، دامن کل فرهنگ کشور را گرفته است.
زمانی پس از انقلاب، از اولویت «تعهد» بر «تخصص» سخن گفته میشد؛ چیزی که به دو شیوه فاجعه آفرید: نخست گروهی از متعهدها که به نام تعهد و با حذف متخصصان و دستورالعملهای حرفهای، بسیاری از سازمانها و دستاوردهای آنها را به نابودی کشاندند (امروزه بسیاری از این متعهدها اگر راهی باشد، نقش خود را در آن دوره انکار میکنند). دوم، گروهی از متعهدها که اگرچه به همان میزان در سازمانهای تخصصی ویرانگری نمودند، اما دیر یا زود از کشور گریخته و اکنون یا پای ثابت شبکههای ماهوارهای شده و خود را تنها مجریان بیگناهی میدانند که در آن دوره مجبور به اجرای دستورها بودند؛ یا در کازینو و کلابهای شبانه، به ریش متخصص و متعهد میخندند.
حالا این روزها شمار آن مدیران متعهد کمتر شده و عدهای با اعتراف به برخی اشتباهات آن سالها، از تخصصگرایی دم میزنند؛ اما همچنان میبینیم که در نبود یا بیعملی نهادهای نظارتی، رفیقبازی و خویش و قومگرایی و... دارد جای آن تعهد را میگیرد و همچنان، متخصصان در حاشیهاند.
نمونهاش صدها دانشآموخته دکترای گردشگری و شمار بیشتری کارشناس ارشد گردشگری با گرایش بازاریابی در ایران که از دانشگاههای معتبر داخلی و خارجی مدرکشان را گرفتهاند، اما همچنان صندلی بازاریابی گردشگری در ایران در اختیار شاعرانی قرار میگیرد که تا دیروز هیچگونه ارتباط سازمانی یا علمی با حوزه گردشگری نداشتند (بگذریم از اینکه اگر کسی یک بار به استانبول یا دوبی سفر کرده و شمار فراوان گردشگران و هتلها را در این شهرها ببیند، همین که به ایران برگشت احساس میکند متخصص گردشگری شده و برای گردشگری ایران هم نسخههای فراوان میپیچد. احتمالا گروه بسیاری از مدیران و معاونان سازمانهای مرتبط با گردشگری در ایران، از این دسته باشند که البته همان سفرهای خارجیشان هم گاهی به نام «ماموریت» و از بیتالمال است).
همین است که امروزه هزاران دانشآموخته گردشگری در ایران (همچون دانشآموختگان دیگر رشتههای دانشگاهی در کشورمان) تنها سه راه در پیش دارند:
1- بهعنوان عضو هیئت علمی در یکی از دانشگاههای کشور به کار گرفته شوند (که در این صورت، دچار همان دور باطل میشوند؛ یعنی به دانشگاه میروند تا استاد شوند و بعدا دانشجویان دیگری را تربیت کنند تا از میان آنها هم شمار دیگری استاد شوند؛ بدون اینکه دانششان جایی به کار گرفته شود)؛
2- به ناچار راه کشورهای دیگری را در پیش بگیرند که ارزش گردشگری را دانسته و این روزها فراخوانهای بسیاری برای جذب هیئت علمی گردشگری منتشر میکنند؛
3- به شغلهای بیربط دیگری بپردازند. یعنی 10 سال گردشگری یا هر رشته دانشگاهی دیگری را خواندن، هیچ سودی برای خود و کشورشان نداشته و حالا اگر پدر پولداری دارند، سرمایهای فراهم کرده و به کار دیگری بپردازند؛ وگرنه باید به فروشندگی، کارگری، بیگاری و... مشغول، یا به خیل بیکاران افزوده شوند (که این یکی بیشتر محتمل است). آنگاه شاید از میان آنها، یکیشان شاعر بشود تا جای خالی شاعر بازاریابمان را پر کند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
«افشین علا»، شاعری است که به تازگی «مدیر بازاریابی و تبلیغات گردشگری» سازمان منطقه آزاد کیش شده است. کسی که تا دیروز (و یقینا همین امروز و بیگمان تا چندین ماه یا سال آینده) کمترین تخصص و تجربهای در گردشگری ندارد. به نظر میآید پیوند نامبارکی که میان منطقه آزاد کیش و بحث گردشگری ایران بسته شده، همچنان ادامه مییابد. خودِ علی اصغر مونسان که اکنون بر کرسی وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری تکیه زده، مدیرعامل سازمان منطقه آزاد کیش بوده و پس از رسیدن پایش به سازمان میراث فرهنگی، یک دو جین از همکاران و دوستان قدیمی خود در منطقه آزاد کیش را بهصورت اتوبوسی با خود به این سازمان آورد (برخی از این گماشتنهای ناحق و نابهجا را در این یادداشت در سایت فرارو نشان دادهام).
سازمان منطقه آزاد کیش، نهادی است که اگر به درستی کار خود را انجام میداد، کیش را آنگونه که شایسته است، تبدیل به قطب گردشگری جزیرهای (Island Turism) ایران میکرد. البته اکنون هم در وضعیت نا بهسامان اوضاع گردشگری ایران (که صدقه سر همین رفیقبازیهای رئیسجمهوران و وزرا و مدیران و... است)، کیش همچنان قطب گردشگری جزیرهای ایران است؛ و البته تنها در ذهن مدیران کشور و آن هم به شرطی که پای مقایسه با این شاخه از گردشگری در کشورهای دیگر در میان نباشد.
حالا همین سازمان منطقه آزاد کیش، تبدیل شده به معظلی که نه تنها خود کیش را آلوده کرده و آنجا را حیاط خلوتی برای دوستان و آشنایان نموده، بلکه با صدور مدیرانی که خودشان هم بیربط بر مسندهای آن سازمان تکیه زده بودند به سازمان/وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، دامن کل فرهنگ کشور را گرفته است.
زمانی پس از انقلاب، از اولویت «تعهد» بر «تخصص» سخن گفته میشد؛ چیزی که به دو شیوه فاجعه آفرید: نخست گروهی از متعهدها که به نام تعهد و با حذف متخصصان و دستورالعملهای حرفهای، بسیاری از سازمانها و دستاوردهای آنها را به نابودی کشاندند (امروزه بسیاری از این متعهدها اگر راهی باشد، نقش خود را در آن دوره انکار میکنند). دوم، گروهی از متعهدها که اگرچه به همان میزان در سازمانهای تخصصی ویرانگری نمودند، اما دیر یا زود از کشور گریخته و اکنون یا پای ثابت شبکههای ماهوارهای شده و خود را تنها مجریان بیگناهی میدانند که در آن دوره مجبور به اجرای دستورها بودند؛ یا در کازینو و کلابهای شبانه، به ریش متخصص و متعهد میخندند.
حالا این روزها شمار آن مدیران متعهد کمتر شده و عدهای با اعتراف به برخی اشتباهات آن سالها، از تخصصگرایی دم میزنند؛ اما همچنان میبینیم که در نبود یا بیعملی نهادهای نظارتی، رفیقبازی و خویش و قومگرایی و... دارد جای آن تعهد را میگیرد و همچنان، متخصصان در حاشیهاند.
نمونهاش صدها دانشآموخته دکترای گردشگری و شمار بیشتری کارشناس ارشد گردشگری با گرایش بازاریابی در ایران که از دانشگاههای معتبر داخلی و خارجی مدرکشان را گرفتهاند، اما همچنان صندلی بازاریابی گردشگری در ایران در اختیار شاعرانی قرار میگیرد که تا دیروز هیچگونه ارتباط سازمانی یا علمی با حوزه گردشگری نداشتند (بگذریم از اینکه اگر کسی یک بار به استانبول یا دوبی سفر کرده و شمار فراوان گردشگران و هتلها را در این شهرها ببیند، همین که به ایران برگشت احساس میکند متخصص گردشگری شده و برای گردشگری ایران هم نسخههای فراوان میپیچد. احتمالا گروه بسیاری از مدیران و معاونان سازمانهای مرتبط با گردشگری در ایران، از این دسته باشند که البته همان سفرهای خارجیشان هم گاهی به نام «ماموریت» و از بیتالمال است).
همین است که امروزه هزاران دانشآموخته گردشگری در ایران (همچون دانشآموختگان دیگر رشتههای دانشگاهی در کشورمان) تنها سه راه در پیش دارند:
1- بهعنوان عضو هیئت علمی در یکی از دانشگاههای کشور به کار گرفته شوند (که در این صورت، دچار همان دور باطل میشوند؛ یعنی به دانشگاه میروند تا استاد شوند و بعدا دانشجویان دیگری را تربیت کنند تا از میان آنها هم شمار دیگری استاد شوند؛ بدون اینکه دانششان جایی به کار گرفته شود)؛
2- به ناچار راه کشورهای دیگری را در پیش بگیرند که ارزش گردشگری را دانسته و این روزها فراخوانهای بسیاری برای جذب هیئت علمی گردشگری منتشر میکنند؛
3- به شغلهای بیربط دیگری بپردازند. یعنی 10 سال گردشگری یا هر رشته دانشگاهی دیگری را خواندن، هیچ سودی برای خود و کشورشان نداشته و حالا اگر پدر پولداری دارند، سرمایهای فراهم کرده و به کار دیگری بپردازند؛ وگرنه باید به فروشندگی، کارگری، بیگاری و... مشغول، یا به خیل بیکاران افزوده شوند (که این یکی بیشتر محتمل است). آنگاه شاید از میان آنها، یکیشان شاعر بشود تا جای خالی شاعر بازاریابمان را پر کند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Forwarded from مقدمه (Amir Hashemi Moghaddam)
مقایسه شرایط زندگی در ایران و ترکیه
امیر هاشمی مقدم
پس از یادداشتی که چند روز پیش (در اینجا) درباره بهای بسیار زیاد انرژی (بنزین، گاز، برق و آب) در ترکیه در مقایسه با ایران نوشتم، برخی دوستان پیامهایی فرستاده و اشاره کردند که بهتر بود کف حقوق کارگری در ترکیه را هم مینوشتم تا مشخص شود وضعیت کلی در هر کشور چگونه است. نقدشان درست بود. بنابراین در اینجا تلاش میکنم در حد یک یادداشت تلگرامی، کمی معیارهای مقایسه دو کشور را گستردهتر کنم.
کف حقوق در ترکیه، امسال، 2.020 لیره بود (هر لیره تقریبا 2.300 تومان و بنابراین میشود 4.646 هزار تومان). حقوق کارگری را در ترکیه «اسگری/اصغری معاشی» (کمترین حقوق) مینامند که هم به کارگر ساده و هم به سرباز صفر چنین حقوقی پرداخت میشود. بنابراین از همینجا میتوان آغاز کرد. کف حقوق یک سرباز در ایران زیر 200 هزار تومان است که هر جور حساب کنیم، دریافتی سربازان در ترکیه بسیار بیشتر از نه تنها سربازان ایرانی، بلکه حتی کارگران کشورمان است.
اگر بخواهیم از کارهای نسبتا پر درآمد دولتی در دو کشور یاد کنیم، میتوان اشارهای به استادی دانشگاه داشت. کف دریافتی خالص یک استاد دانشگاه در ایران 3.600.000 تومان است و بیشترین میزانش تقریبا 21 میلیون تومان. در ترکیه، کف دریافتی یک استاد دانشگاه 6.300 لیره است و بیشترین میزانش (برای یک استاد تمام/پروفسور، با 25 سال سابقه کار و 4 سال استاد تمامی) 10.500 لیره. بنابراین یک پروفسور سالخورده در ترکیه حقوقش دو برابر یک استاد تازهکار هم نمیشود؛ اما این نسبت در ایران شش برابر میشود. در دیگر مشاغل هم عموما اینگونه است. پزشکان ترکیه هم (همانگونه که در این یادداشت اشاره کردم) برخلاف پزشکان ایرانی نمیتوانند همزمان چند جا (بیمارستان، مطب شخصی، دانشگاه و...) مشغول به کار بوده و تنها یکی را میتوانند برگزینند که حقوقشان هم بسیار بسیار کمتر از همتایان ایرانیشان است. اینها در واقع به کاهش فاصله طبقاتی در این کشور یاری میرساند.
فهرست مقایسهای مشاغل در دو کشور را میتوان بسیار بیشتر از این گستراند؛ اما شاید چندان ضرورتی نباشد. تقریبا برای همه کارهای دولتی در ترکیه کف و سقف دریافتی همینقدر است.
اکنون به هزینهها در این کشور بپردازیم.
در یادداشت پیشین تنها درباره حاملهای انرژی نوشته بودم، اما هزینهها در ترکیه بهطور کلی بیشتر از ایران است. از کرایه اتوبوس شهری و مترو (که در آنکارا 3.25 لیره –تقریبا 7.500 تومان- است) گرفته تا اتوبوس بین شهری و هواپیما و... . همچنانکه بیشتر کالاها (بهویژه لوازم الکتریکی) نیز عموما به دلیل مالیات بالایی که دولت میگیرد، گرانتر است. یعنی مثلا بهای یک گوشی تلفن همراه در ترکیه 10 تا 20 درصد بیشتر از بهای همان گوشی در ایران است. هزینه استفاده از خدمات تلفن همراه (تماس، پیامک و اینترنت) نیز خیلی بیشتر از ایران است.
اما استثناهایی هم در این زمینه هست؛ همچون بهای خانه که در ترکیه ارزانتر از ایران است (مثلا در آنکارا میتوان با 500 میلیون تومان (220 هزار لیره) یک آپارتمان صد متری 15 ساله در یک محله متوسط نزدیک مرکز شهر خرید). شاید مهمترین دلیل ارزانی خانه و زمین در ترکیه (که مساحتش کمتر از نصف ایران است و بنابراین زمینهای کمتری برای ساخت و ساز دارد)، ریسک بالای سرمایهگذاری در ایران باشد که وضعیت بازارش (در پی تنشهای بینالمللی) نامشخص بوده و بسیاری در سرمایهگذاری و بخش خصوصی شکست خوردهاند و بنابراین تنها راه مطمئن، خرید زمین و خانه است.
همین است که برخلاف ایران، بخش خصوصی در ترکیه بسیار فعال است و بنابراین استخدام در آنجا تنها وابسته به بخش دولتی نیست. اتفاقا بخش خصوصی برخلاف بخش دولتی در ترکیه، محدودیتی در سقف پرداخت ندارد و با دستمزدهای بالا، به سادگی افراد شایسته را جذب میکند. بنابراین موقعیت و امنیت شغلی در ترکیه هم بهتر از ایران است.
دست آخر بد نیست به خدمات اجتماعی در ترکیه هم اشاره شود که بیشتر از ایران است. درباره سربازان که همان بالا نوشتم. همچنین دولت ترکیه تقریبا به همه دانشجویان طبقه ضعیف و متوسط، بورس تحصیلی میدهد (کارشناسی ماهانه 500 لیره، ارشد هزار لیره و دکترا 1500 لیره). خدمات خوابگاههای دانشجویی دولتی در این کشور نیز بهتر از ایران است (همچون غذای رایگان سلف سرویس). همچنین زنان بیوهی بدون درآمد، ماهانه 550 لیره نقدی دریافت میکنند. به جز اینها همچون کمیته امداد ما، آنها هم چنین برنامههایی دارند.
اینگونه چندسویهنگریها میتواند ما را ورای نگاههای یکسویهای ببرد که یا بر پایه برخی تولیدات (عمدتا غیرکاربردی در زندگی مردم)، ایران را کشوری پیشرفته در منطقه میدانند و یا با سفری کوتاه به ترکیه، ما را از هر جهت بسیار عقبتر از آن کشور میبینند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
پس از یادداشتی که چند روز پیش (در اینجا) درباره بهای بسیار زیاد انرژی (بنزین، گاز، برق و آب) در ترکیه در مقایسه با ایران نوشتم، برخی دوستان پیامهایی فرستاده و اشاره کردند که بهتر بود کف حقوق کارگری در ترکیه را هم مینوشتم تا مشخص شود وضعیت کلی در هر کشور چگونه است. نقدشان درست بود. بنابراین در اینجا تلاش میکنم در حد یک یادداشت تلگرامی، کمی معیارهای مقایسه دو کشور را گستردهتر کنم.
کف حقوق در ترکیه، امسال، 2.020 لیره بود (هر لیره تقریبا 2.300 تومان و بنابراین میشود 4.646 هزار تومان). حقوق کارگری را در ترکیه «اسگری/اصغری معاشی» (کمترین حقوق) مینامند که هم به کارگر ساده و هم به سرباز صفر چنین حقوقی پرداخت میشود. بنابراین از همینجا میتوان آغاز کرد. کف حقوق یک سرباز در ایران زیر 200 هزار تومان است که هر جور حساب کنیم، دریافتی سربازان در ترکیه بسیار بیشتر از نه تنها سربازان ایرانی، بلکه حتی کارگران کشورمان است.
اگر بخواهیم از کارهای نسبتا پر درآمد دولتی در دو کشور یاد کنیم، میتوان اشارهای به استادی دانشگاه داشت. کف دریافتی خالص یک استاد دانشگاه در ایران 3.600.000 تومان است و بیشترین میزانش تقریبا 21 میلیون تومان. در ترکیه، کف دریافتی یک استاد دانشگاه 6.300 لیره است و بیشترین میزانش (برای یک استاد تمام/پروفسور، با 25 سال سابقه کار و 4 سال استاد تمامی) 10.500 لیره. بنابراین یک پروفسور سالخورده در ترکیه حقوقش دو برابر یک استاد تازهکار هم نمیشود؛ اما این نسبت در ایران شش برابر میشود. در دیگر مشاغل هم عموما اینگونه است. پزشکان ترکیه هم (همانگونه که در این یادداشت اشاره کردم) برخلاف پزشکان ایرانی نمیتوانند همزمان چند جا (بیمارستان، مطب شخصی، دانشگاه و...) مشغول به کار بوده و تنها یکی را میتوانند برگزینند که حقوقشان هم بسیار بسیار کمتر از همتایان ایرانیشان است. اینها در واقع به کاهش فاصله طبقاتی در این کشور یاری میرساند.
فهرست مقایسهای مشاغل در دو کشور را میتوان بسیار بیشتر از این گستراند؛ اما شاید چندان ضرورتی نباشد. تقریبا برای همه کارهای دولتی در ترکیه کف و سقف دریافتی همینقدر است.
اکنون به هزینهها در این کشور بپردازیم.
در یادداشت پیشین تنها درباره حاملهای انرژی نوشته بودم، اما هزینهها در ترکیه بهطور کلی بیشتر از ایران است. از کرایه اتوبوس شهری و مترو (که در آنکارا 3.25 لیره –تقریبا 7.500 تومان- است) گرفته تا اتوبوس بین شهری و هواپیما و... . همچنانکه بیشتر کالاها (بهویژه لوازم الکتریکی) نیز عموما به دلیل مالیات بالایی که دولت میگیرد، گرانتر است. یعنی مثلا بهای یک گوشی تلفن همراه در ترکیه 10 تا 20 درصد بیشتر از بهای همان گوشی در ایران است. هزینه استفاده از خدمات تلفن همراه (تماس، پیامک و اینترنت) نیز خیلی بیشتر از ایران است.
اما استثناهایی هم در این زمینه هست؛ همچون بهای خانه که در ترکیه ارزانتر از ایران است (مثلا در آنکارا میتوان با 500 میلیون تومان (220 هزار لیره) یک آپارتمان صد متری 15 ساله در یک محله متوسط نزدیک مرکز شهر خرید). شاید مهمترین دلیل ارزانی خانه و زمین در ترکیه (که مساحتش کمتر از نصف ایران است و بنابراین زمینهای کمتری برای ساخت و ساز دارد)، ریسک بالای سرمایهگذاری در ایران باشد که وضعیت بازارش (در پی تنشهای بینالمللی) نامشخص بوده و بسیاری در سرمایهگذاری و بخش خصوصی شکست خوردهاند و بنابراین تنها راه مطمئن، خرید زمین و خانه است.
همین است که برخلاف ایران، بخش خصوصی در ترکیه بسیار فعال است و بنابراین استخدام در آنجا تنها وابسته به بخش دولتی نیست. اتفاقا بخش خصوصی برخلاف بخش دولتی در ترکیه، محدودیتی در سقف پرداخت ندارد و با دستمزدهای بالا، به سادگی افراد شایسته را جذب میکند. بنابراین موقعیت و امنیت شغلی در ترکیه هم بهتر از ایران است.
دست آخر بد نیست به خدمات اجتماعی در ترکیه هم اشاره شود که بیشتر از ایران است. درباره سربازان که همان بالا نوشتم. همچنین دولت ترکیه تقریبا به همه دانشجویان طبقه ضعیف و متوسط، بورس تحصیلی میدهد (کارشناسی ماهانه 500 لیره، ارشد هزار لیره و دکترا 1500 لیره). خدمات خوابگاههای دانشجویی دولتی در این کشور نیز بهتر از ایران است (همچون غذای رایگان سلف سرویس). همچنین زنان بیوهی بدون درآمد، ماهانه 550 لیره نقدی دریافت میکنند. به جز اینها همچون کمیته امداد ما، آنها هم چنین برنامههایی دارند.
اینگونه چندسویهنگریها میتواند ما را ورای نگاههای یکسویهای ببرد که یا بر پایه برخی تولیدات (عمدتا غیرکاربردی در زندگی مردم)، ایران را کشوری پیشرفته در منطقه میدانند و یا با سفری کوتاه به ترکیه، ما را از هر جهت بسیار عقبتر از آن کشور میبینند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Forwarded from مقدمه (Amir Hashemi Moghaddam)
سردار سلیمانی یا کشتهشدگان آبانماه؟
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
از دیروز صبح که خبر کشته شدن سردار سلیمانی همه را شوکه کرد، اختلاف دیدگاه ایرانیان در زمینه سیاسی، خود را بیش از پیش نشان داده است. البته در ادامه توضیح میدهم که بیش از اختلاف دیدگاه، اختلاف موضعگیری است و دیدگاهها اتفاقا به هم نزدیک است. به کسانی که از شهادت سردار سلیمانی ناراحت شده و در شبکههای اجتماعی چیزی نوشتهاند، انتقاد شده که چرا این موضعگیری را در آبانماه و برای چند صد کشته اعتراضات نگرفتهاند؟
آنچه در زیر میآید، در واقع جمعبندی چیزی است که در این دو روز شنیده و خواندهام. وگرنه در زمینه مسائل امنیتی هیچ صلاحیتی ندارم و در حوزه کاریام هم نیست (البته به جز حوزه گردشگری و تروریسم که مقاله علمی نوشتهام). هرچند نمیتوانم ناراحتی عمیقم را پس از خواندن خبر شهادت سردار سلیمانی (که آنرا ضایعه ملی میدانم)، پنهان کنم.
میتوان از کشته شدن معترضان عمدتا بیگناه و حق به جانب آبانماه ناراحت و خشمگین بود و حقیقتا آنها را هم شهید دانست؛ و در غم از دست دادن سردار سلیمانی، بهعنوان کسی که عمرش را در راه دفاع از میهن گذارد، سوگوار بود. سردار سلیمانی فرماندهی قدرتمند در سپاه بود؛ نیروی نظامیای که در کنار همه محاسناش، بخش زیادی از مردم و اهل اندیشه ایران، از حضور بیش از حدش در اقتصاد و سیاست داخلی و خارجی و حوزه اجتماعی و فرهنگی ایران، ناخرسندند و آنرا خلاف دستور بنیانگذار انقلاب درباره دخالت نکردن سپاه در اقتصاد و سیاست میدانند. بهویژه وقتی احساس میکنند بیشتر این فعالیتها عملا هم جلوی توسعه اقتصادی کشور را گرفته و هم جلوی گشایشهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی.
سردار سلیمانی یکی از فرماندهان همین سپاه بود؛ اما فرماندهی که دستکم نزدیک به دو دهه، کمتر موضع سیاسی گرفته و بیشتر اهل عمل و مرد میدان بوده است؛ یعنی برخلاف برخی از فرماندهان پیشین سپاه که وارد حوزه اقتصاد و... شدند، در میدانی بود که از او انتظار میرفت. هیچ فرمانده نظامی ایرانی یا بیگانهای را نمیشناسم که به اندازه سلیمانی شخصا در خط مقدم جبهه جنگ با دشمن (آن هم دشمنان بیرحمی همچون داعش و النصرت و...) حضور داشته باشد. سردار سلیمانی معصوم نبود و حتما اشتباهاتی داشته؛ اما چند فرمانده نظامی را میشناسیم که اشتباهاتش کمتر از او بوده باشد؟
«سلیمانی در عراق چه میکرده؟» هم پرسشی است که این دو روزه بخشی از منتقدان مطرح میکنند. او با درخواست رسمی دولت عراق به این کشور میرفته؛ دولت عراق همان دیروز کشته شدنش را محکوم کرده و حمله امریکا را «نقض تمامیت ارضی عراق» دانسته؛ آیتالله سیستانی که منتقد حضور و نفوذ بیش از حد ایران در عراق است، سلیمانی را ستوده و شهید نامیده؛ مقتدی صدر که گاهی در انتقاد از ایران خیلی تندروی میکند، در تدارک انتقام است و... . این یعنی دولت و بخش قابل توجهی از نیروهای سیاسی و مذهبی حتی منتقد ایران در عراق هم ترور سردار سلیمانی را محکوم کردهاند، اما برخی در ایران این را نمیپذیرند.
البته میتوان به نفوذ بیش از حد ایران در عراق انتقاد داشت (به شرط آشنایی کامل با شرایط منطقه)، اما سره را از ناسره جدا کرد. برای نمونه اعتراضات سه ماه گذشته بخشی از عراقیها که نفوذ ایران را هم هدف گرفت، تا حدی نادرست بود و اصطلاحا سوراخ دعا را گم کرده بودند. عراقیها حق دارند به نفوذ بیش از حد ایران در عراق معترض باشند، اما همانگونه که دکتر دغاقله (جامعهشناس عرب ایرانی و منتقد ساکن امریکا که دقیقا 10 یادداشت انتقادیِ تند درباره رویدادهای آبانماه نوشته) در این یادداشت (اینجا) به خوبی نشان داده که ریشه اعتراضات اخیر عراقیها حقیقتاً ربطی به ایران نداشت و در اصل به استعمار نفت عراق به دست امریکا باز میگشت. اما سیر حوادث و شرایط حضور ایران در عراق به گونهای شد که ایران اصطلاحاً «بلا گردان» و آماج اعتراضات گردید.
اتفاقا اصل حضور امثال سلیمانی در بیرون از مرزهای ایران، بخشی از سیاست قابل دفاع ایران است. اینکه ایران باید از مرزهایش در شعاع چند هزار کیلومتری دفاع کند، نه دکترین جمهوری اسلامی، بلکه ایده استراتژیستهای زمان محمدرضا شاه بود و بر پایه همین دکترین بود که حکومت شاه بارها در کشورهای منطقه دخالت نظامی کرد. اگرچه میتوان درباره شیوه حضور و فعالیت جمهوری اسلامی در کشورهای پیرامونی نقد داشت و البته نیازی به گفتن نیست که شکوفایی اقتصادی داخلی و آزادیهای فرهنگی، اجتماعی، دینی و سیاسیِ بیشتر، مقدم و پیشنیاز عمق استراتژیک در منطقه است (چیزی که منتقدان و دلسوزان به درستی به آن اشاره دارند). ...
برای خواندن پانصد واژه باقیمانده (متن کامل یادداشت)، اینجا را کلیک کرده یا دکمه instant در زیر را لمس کنید.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
از دیروز صبح که خبر کشته شدن سردار سلیمانی همه را شوکه کرد، اختلاف دیدگاه ایرانیان در زمینه سیاسی، خود را بیش از پیش نشان داده است. البته در ادامه توضیح میدهم که بیش از اختلاف دیدگاه، اختلاف موضعگیری است و دیدگاهها اتفاقا به هم نزدیک است. به کسانی که از شهادت سردار سلیمانی ناراحت شده و در شبکههای اجتماعی چیزی نوشتهاند، انتقاد شده که چرا این موضعگیری را در آبانماه و برای چند صد کشته اعتراضات نگرفتهاند؟
آنچه در زیر میآید، در واقع جمعبندی چیزی است که در این دو روز شنیده و خواندهام. وگرنه در زمینه مسائل امنیتی هیچ صلاحیتی ندارم و در حوزه کاریام هم نیست (البته به جز حوزه گردشگری و تروریسم که مقاله علمی نوشتهام). هرچند نمیتوانم ناراحتی عمیقم را پس از خواندن خبر شهادت سردار سلیمانی (که آنرا ضایعه ملی میدانم)، پنهان کنم.
میتوان از کشته شدن معترضان عمدتا بیگناه و حق به جانب آبانماه ناراحت و خشمگین بود و حقیقتا آنها را هم شهید دانست؛ و در غم از دست دادن سردار سلیمانی، بهعنوان کسی که عمرش را در راه دفاع از میهن گذارد، سوگوار بود. سردار سلیمانی فرماندهی قدرتمند در سپاه بود؛ نیروی نظامیای که در کنار همه محاسناش، بخش زیادی از مردم و اهل اندیشه ایران، از حضور بیش از حدش در اقتصاد و سیاست داخلی و خارجی و حوزه اجتماعی و فرهنگی ایران، ناخرسندند و آنرا خلاف دستور بنیانگذار انقلاب درباره دخالت نکردن سپاه در اقتصاد و سیاست میدانند. بهویژه وقتی احساس میکنند بیشتر این فعالیتها عملا هم جلوی توسعه اقتصادی کشور را گرفته و هم جلوی گشایشهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی.
سردار سلیمانی یکی از فرماندهان همین سپاه بود؛ اما فرماندهی که دستکم نزدیک به دو دهه، کمتر موضع سیاسی گرفته و بیشتر اهل عمل و مرد میدان بوده است؛ یعنی برخلاف برخی از فرماندهان پیشین سپاه که وارد حوزه اقتصاد و... شدند، در میدانی بود که از او انتظار میرفت. هیچ فرمانده نظامی ایرانی یا بیگانهای را نمیشناسم که به اندازه سلیمانی شخصا در خط مقدم جبهه جنگ با دشمن (آن هم دشمنان بیرحمی همچون داعش و النصرت و...) حضور داشته باشد. سردار سلیمانی معصوم نبود و حتما اشتباهاتی داشته؛ اما چند فرمانده نظامی را میشناسیم که اشتباهاتش کمتر از او بوده باشد؟
«سلیمانی در عراق چه میکرده؟» هم پرسشی است که این دو روزه بخشی از منتقدان مطرح میکنند. او با درخواست رسمی دولت عراق به این کشور میرفته؛ دولت عراق همان دیروز کشته شدنش را محکوم کرده و حمله امریکا را «نقض تمامیت ارضی عراق» دانسته؛ آیتالله سیستانی که منتقد حضور و نفوذ بیش از حد ایران در عراق است، سلیمانی را ستوده و شهید نامیده؛ مقتدی صدر که گاهی در انتقاد از ایران خیلی تندروی میکند، در تدارک انتقام است و... . این یعنی دولت و بخش قابل توجهی از نیروهای سیاسی و مذهبی حتی منتقد ایران در عراق هم ترور سردار سلیمانی را محکوم کردهاند، اما برخی در ایران این را نمیپذیرند.
البته میتوان به نفوذ بیش از حد ایران در عراق انتقاد داشت (به شرط آشنایی کامل با شرایط منطقه)، اما سره را از ناسره جدا کرد. برای نمونه اعتراضات سه ماه گذشته بخشی از عراقیها که نفوذ ایران را هم هدف گرفت، تا حدی نادرست بود و اصطلاحا سوراخ دعا را گم کرده بودند. عراقیها حق دارند به نفوذ بیش از حد ایران در عراق معترض باشند، اما همانگونه که دکتر دغاقله (جامعهشناس عرب ایرانی و منتقد ساکن امریکا که دقیقا 10 یادداشت انتقادیِ تند درباره رویدادهای آبانماه نوشته) در این یادداشت (اینجا) به خوبی نشان داده که ریشه اعتراضات اخیر عراقیها حقیقتاً ربطی به ایران نداشت و در اصل به استعمار نفت عراق به دست امریکا باز میگشت. اما سیر حوادث و شرایط حضور ایران در عراق به گونهای شد که ایران اصطلاحاً «بلا گردان» و آماج اعتراضات گردید.
اتفاقا اصل حضور امثال سلیمانی در بیرون از مرزهای ایران، بخشی از سیاست قابل دفاع ایران است. اینکه ایران باید از مرزهایش در شعاع چند هزار کیلومتری دفاع کند، نه دکترین جمهوری اسلامی، بلکه ایده استراتژیستهای زمان محمدرضا شاه بود و بر پایه همین دکترین بود که حکومت شاه بارها در کشورهای منطقه دخالت نظامی کرد. اگرچه میتوان درباره شیوه حضور و فعالیت جمهوری اسلامی در کشورهای پیرامونی نقد داشت و البته نیازی به گفتن نیست که شکوفایی اقتصادی داخلی و آزادیهای فرهنگی، اجتماعی، دینی و سیاسیِ بیشتر، مقدم و پیشنیاز عمق استراتژیک در منطقه است (چیزی که منتقدان و دلسوزان به درستی به آن اشاره دارند). ...
برای خواندن پانصد واژه باقیمانده (متن کامل یادداشت)، اینجا را کلیک کرده یا دکمه instant در زیر را لمس کنید.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegraph
سردار سلیمانی یا کشتهشدگان آبانماه؟
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز از دیروز صبح که خبر کشته شدن سردار سلیمانی همه را شوکه کرد، اختلاف دیدگاه ایرانیان در زمینه سیاسی، خود را بیش از پیش نشان داده است. البته در ادامه توضیح میدهم که بیش از اختلاف دیدگاه، اختلاف موضعگیری است و دیدگاهها اتفاقا به…
Forwarded from اتچ بات
خشنترین صورتهای بیعدالتی و اعتراضات بنزین
محمد فاضلی – عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
✅ این سخنرانی در خانه اندیشمندان علوم انسانی به تاریخ بیستوهفت آذر هزار و سیصد و نود و هشت، درباره علل اعتراضات بنزین در آبان ماه نود و هشت ارائه شده است.
✅ بروز خشنترین صورتهای بیعدالتی، محور این سخنرانی است.
#محمد_فاضلی، #بی_عدالتی، #آمارتیا_سن، #دغدغه_ایران، #اعتراضات_بنزین
محمد فاضلی – عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
✅ این سخنرانی در خانه اندیشمندان علوم انسانی به تاریخ بیستوهفت آذر هزار و سیصد و نود و هشت، درباره علل اعتراضات بنزین در آبان ماه نود و هشت ارائه شده است.
✅ بروز خشنترین صورتهای بیعدالتی، محور این سخنرانی است.
#محمد_فاضلی، #بی_عدالتی، #آمارتیا_سن، #دغدغه_ایران، #اعتراضات_بنزین
Telegram
attach 📎
1358 - 1362 - @Khosousi
Mahmoud Azimaee & Sahar Sakhayi
تاریخ ایران پس از انقلاب به روایت موسیقی
محمد فاضلی
✅ روایت کردن تاریخ چهل سال اخیر، از طریق بازخوانی هر سال بر اساس موسیقی تولیدشده در آن سال، شنیدنی و حتی عجیب است.
✅ روایت سحر سخایی که او را نمیشناسم و هرگز مطلبی به قلم او نخواندهام، از چهل سال تاریخ ایران بعد از انقلاب، در قالب آثار موسیقی، حتما کم نظیر است.
✅ ممنون از دوستی که پادکست را برایم فرستاد. تردید ندارم اکثریت کسانی که به روایت موسیقایی سحر سخایی از سالهای 58 تا 62 گوش دهند، همه هفت اپیزود دیگر تا سال 97 را هم با او همراه میشوند.
(اگر میپسندید، به اشتراک بگذارید.) @fazeli_mohammad
محمد فاضلی
✅ روایت کردن تاریخ چهل سال اخیر، از طریق بازخوانی هر سال بر اساس موسیقی تولیدشده در آن سال، شنیدنی و حتی عجیب است.
✅ روایت سحر سخایی که او را نمیشناسم و هرگز مطلبی به قلم او نخواندهام، از چهل سال تاریخ ایران بعد از انقلاب، در قالب آثار موسیقی، حتما کم نظیر است.
✅ ممنون از دوستی که پادکست را برایم فرستاد. تردید ندارم اکثریت کسانی که به روایت موسیقایی سحر سخایی از سالهای 58 تا 62 گوش دهند، همه هفت اپیزود دیگر تا سال 97 را هم با او همراه میشوند.
(اگر میپسندید، به اشتراک بگذارید.) @fazeli_mohammad
Forwarded from مجمع دیوانگان (Parian)
«گاماسیاب ماهی ندارد»
#A 239
https://t.me/divanesara/1001
آرمان امیری @ArmanParian : صبح امروز، حامد اسماعیلیون، با انتشار پیامی خبر داد که همسر و دختر خردسالاش از مسافرین پرواز مرگبار اوکراین بودهاند. نویسنده جوان و دوست داشتنی کشور، یکی از صدها خانواده ایرانی است که طی یک ماه گذشته به اشکال گوناگون داغهای سنگین دیدهاند. اینکه در دیماه و آبانماه ۹۸ چه بر سر ایران و ایرانیان رفت، فراتر از حد توصیف و دردناکتر از توان باور و تحمل است. شاید فقط در آینده هنرمندانی پیدا شوند که این روزهای تلختر از زهر را برایمان به شکلی قابل درک بازترسیم و روایت کنند. هنرمندانی که بیشک باید از جنس خود حامد اسماعیلیون باشند.
یادداشت زیر، نگاهی کوتاه است به رمان «گاماسیاب ماهی ندارد»، از حامد اسماعیلیون که ۵ سال پیش نوشته و منتشر کرده بودم. در ابراز همدردی با این هنرمند، بازنشر این یادداشت و دعوت به مطالعه اثر ارزشمندش حداقل کاری است که به ذهنم رسید. به ویژه آنکه این رمان، اتفاقا تلاشی قابل تقدیر است در پیوند زدن به شکافهای سیاسی و زخمهای کهن جامعه ایرانی:
* * *
وقتی شکاف عمیق است؛ وقتی اختلافها دیرین، زخمها مزمن و نفرتها بیاندازه شدهاند، آنگاه برای رسیدن به توافق و ایجاد زمینههای نزدیکی نمیشود که از بزرگترین نقاط اختلاف شروع کرد ... «حامد اسماعیلیون»، در رمان «گاماسیاب ماهی ندارد» شجاعانه و البته هنرمندانه به سراغ طرفین یک اختلاف شکاف و زخم قدیمی رفته است. اختلاف و کدورتی که ای بسا بسیار عمیقتر از جدال ایران و آمریکا باشد. همان طرح روی جلد به هر ناظری نشان میدهد که «بحث بر سر سازمان مجاهدین خلق» است.
به شخصه تردیدی ندارم که اگر نام «حامد اسماعیلیون» روی جلد کتاب نبود، هرگز در وضعیت حاکمیت کنونی به سراغ کتابی که در مورد این سازمان منتشر شده نمیرفتم. از نگاه من پرونده سازمان آنقدر سیاه هست که دیگر نیازی به روایتهای یک جانبه و گاه آغشته به دروغ و اغراق دستگاه تبلیغاتی حکومت نباشد؛ اما وقتی با نویسندهای مواجه هستیم که اولا سیاستمدار نیست و از جنس هنر است و در ثانی وابسته و قلمبهمزد نیست، آنگاه وسوسه میشوید که این جدال قدیمی را از دریچه ادبیات داستانی بازخوانی کنید.
به باور من، بزرگترین نقطه قوت «گاماسیاب...» آن است که نویسنده توانسته زیرکانه از نزدیک شدن به اصلیترین نقاط اختلاف میان طرفین جدال دوری کند. داستان مربوط به سالهای دهه شصت (از انقلاب تا عملیات مرصاد) است، اما اسماعیلیون موفق شده در یکی از سیاسیترین و خونینترین دورههای تاریخی کشور، یک جدال تماما سیاسی را از منظری کاملا «انسانی» بازنویسی کند. او به جای آنکه به سراغ جنبههای سیاسی مجادله برود، آنقدر به شخصیتهای داستاناش نزدیک شده که بتواند سیمای انسانی آنها را در ورای نقابها و برچسبهایی چون «پاسدار»، «حکومتی»، «مجاهد» یا «منافق» به تصویر بکشد.
نتیجه کار، اثری است که به مخاطب خود این امکان را میدهد تا پیش از ورود به یکی از خونینترین و جنجالیترین وقایع سیاسی کشور، نفسی عمیق بکشد و برای خودش یادآوری کند که «طرفین این جدال را انسانها تشکیل میدهند». انسانیهایی که درد دارند، آرزو دارند، غم و شادی دارند، نقات ضعف و قوت دارند، اشتباه یا فداکاری میکنند و در یک کلام «هر یک داستان خود را دارند».
«گاماسیاب ...» اثری است که گوشهای از تاریخ خونین و سرشار از جنگ و نفرت ما را بیغرض و بدون نفرت در پیش چشمانمان بازخوانی میکند. پیشنهاد میکنم چنین فرصتی را از دست ندهید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 239
https://t.me/divanesara/1001
آرمان امیری @ArmanParian : صبح امروز، حامد اسماعیلیون، با انتشار پیامی خبر داد که همسر و دختر خردسالاش از مسافرین پرواز مرگبار اوکراین بودهاند. نویسنده جوان و دوست داشتنی کشور، یکی از صدها خانواده ایرانی است که طی یک ماه گذشته به اشکال گوناگون داغهای سنگین دیدهاند. اینکه در دیماه و آبانماه ۹۸ چه بر سر ایران و ایرانیان رفت، فراتر از حد توصیف و دردناکتر از توان باور و تحمل است. شاید فقط در آینده هنرمندانی پیدا شوند که این روزهای تلختر از زهر را برایمان به شکلی قابل درک بازترسیم و روایت کنند. هنرمندانی که بیشک باید از جنس خود حامد اسماعیلیون باشند.
یادداشت زیر، نگاهی کوتاه است به رمان «گاماسیاب ماهی ندارد»، از حامد اسماعیلیون که ۵ سال پیش نوشته و منتشر کرده بودم. در ابراز همدردی با این هنرمند، بازنشر این یادداشت و دعوت به مطالعه اثر ارزشمندش حداقل کاری است که به ذهنم رسید. به ویژه آنکه این رمان، اتفاقا تلاشی قابل تقدیر است در پیوند زدن به شکافهای سیاسی و زخمهای کهن جامعه ایرانی:
* * *
وقتی شکاف عمیق است؛ وقتی اختلافها دیرین، زخمها مزمن و نفرتها بیاندازه شدهاند، آنگاه برای رسیدن به توافق و ایجاد زمینههای نزدیکی نمیشود که از بزرگترین نقاط اختلاف شروع کرد ... «حامد اسماعیلیون»، در رمان «گاماسیاب ماهی ندارد» شجاعانه و البته هنرمندانه به سراغ طرفین یک اختلاف شکاف و زخم قدیمی رفته است. اختلاف و کدورتی که ای بسا بسیار عمیقتر از جدال ایران و آمریکا باشد. همان طرح روی جلد به هر ناظری نشان میدهد که «بحث بر سر سازمان مجاهدین خلق» است.
به شخصه تردیدی ندارم که اگر نام «حامد اسماعیلیون» روی جلد کتاب نبود، هرگز در وضعیت حاکمیت کنونی به سراغ کتابی که در مورد این سازمان منتشر شده نمیرفتم. از نگاه من پرونده سازمان آنقدر سیاه هست که دیگر نیازی به روایتهای یک جانبه و گاه آغشته به دروغ و اغراق دستگاه تبلیغاتی حکومت نباشد؛ اما وقتی با نویسندهای مواجه هستیم که اولا سیاستمدار نیست و از جنس هنر است و در ثانی وابسته و قلمبهمزد نیست، آنگاه وسوسه میشوید که این جدال قدیمی را از دریچه ادبیات داستانی بازخوانی کنید.
به باور من، بزرگترین نقطه قوت «گاماسیاب...» آن است که نویسنده توانسته زیرکانه از نزدیک شدن به اصلیترین نقاط اختلاف میان طرفین جدال دوری کند. داستان مربوط به سالهای دهه شصت (از انقلاب تا عملیات مرصاد) است، اما اسماعیلیون موفق شده در یکی از سیاسیترین و خونینترین دورههای تاریخی کشور، یک جدال تماما سیاسی را از منظری کاملا «انسانی» بازنویسی کند. او به جای آنکه به سراغ جنبههای سیاسی مجادله برود، آنقدر به شخصیتهای داستاناش نزدیک شده که بتواند سیمای انسانی آنها را در ورای نقابها و برچسبهایی چون «پاسدار»، «حکومتی»، «مجاهد» یا «منافق» به تصویر بکشد.
نتیجه کار، اثری است که به مخاطب خود این امکان را میدهد تا پیش از ورود به یکی از خونینترین و جنجالیترین وقایع سیاسی کشور، نفسی عمیق بکشد و برای خودش یادآوری کند که «طرفین این جدال را انسانها تشکیل میدهند». انسانیهایی که درد دارند، آرزو دارند، غم و شادی دارند، نقات ضعف و قوت دارند، اشتباه یا فداکاری میکنند و در یک کلام «هر یک داستان خود را دارند».
«گاماسیاب ...» اثری است که گوشهای از تاریخ خونین و سرشار از جنگ و نفرت ما را بیغرض و بدون نفرت در پیش چشمانمان بازخوانی میکند. پیشنهاد میکنم چنین فرصتی را از دست ندهید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
«گاماسیاب ماهی ندارد»
#A 239
به احترام «حامد اسماعیلیون» عزیز و تمامی خانوادههای داغدیده در حوادث اخیر کشور.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A 239
به احترام «حامد اسماعیلیون» عزیز و تمامی خانوادههای داغدیده در حوادث اخیر کشور.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.