Free will: the ability to make choices and decisions
اختیار
(یه کلمهی مشابه این هست، willpower که میشه:
the ability to control your own thoughts and the way in which you behave
یا اراده.
Examples: It took a lot of willpower to stay calm.
I don't have the willpower to go on a diet.)
Mature: well-developed
بالغ
To leave things in somebody's hands: let them be in control
زمام امور رو به دست کسی سپردن
اختیار
(یه کلمهی مشابه این هست، willpower که میشه:
the ability to control your own thoughts and the way in which you behave
یا اراده.
Examples: It took a lot of willpower to stay calm.
I don't have the willpower to go on a diet.)
Mature: well-developed
بالغ
To leave things in somebody's hands: let them be in control
زمام امور رو به دست کسی سپردن
👍1
فرض کنید توی جمع دوستاتون نشستید و یه جوک برای همه تعریف میکنید که خودتون خیلی باهاش خندیدید اما هیچکس متوجه منظور جوک نمیشه یا براش خندهدار نیست. اینجور موقعها توی انگلیسی چی میتونیم بگیم؟ 🍋
My joke didn't land
Example: I don't like to come to Jessica's birthday party. Her friends are so dull. My jokes never land when we're around them.
My joke didn't land
Example: I don't like to come to Jessica's birthday party. Her friends are so dull. My jokes never land when we're around them.
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
You have to trust your gut and you have to act fast every time!
Lemon squeezy -آموزش زبان و مکالمه🍋
یه عبارت مشابهی هم هست به اسم Spill one's guts: to tell others everything about oneself البته gut به خودی ِ خود معنی دل و روده و شکم و اینها رو میده. واسه همینه که یه آیتمی توی یکی از Late Night Showها وجود داره به اسم ِ:
از اینجا gut رو یادتونه؟
یه جای دیگه هم کاربرد داره.
دیدید یه وقتها یه حسی دارید که مدرک و دلیلی هم براش وجود نداره اما یه اطلاعات یا هشداری بهتون میده؟ توی انگلیسی این gut feeling شماست. حالا وقتی میخوایم بگیم به اون صدا گوش کن یا بهش اعتماد کن، میتونیم بگیم
Trust your gut
یا
Go with your gut
یه جای دیگه هم کاربرد داره.
دیدید یه وقتها یه حسی دارید که مدرک و دلیلی هم براش وجود نداره اما یه اطلاعات یا هشداری بهتون میده؟ توی انگلیسی این gut feeling شماست. حالا وقتی میخوایم بگیم به اون صدا گوش کن یا بهش اعتماد کن، میتونیم بگیم
Trust your gut
یا
Go with your gut
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
These are formulas that you can use but in the end, you have to trust your gut.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Procrastinate (verb):
To delay or put off finishing a task that you have to do.
مثلا وقتی تکلیفی دارید یا کاری دارید یا امتحانی دارید که باید براش بخونید و به جای اینکه انجامش بدید، سریال میبینید، با دوستتون صحبت میکنید، به قالی خیره میشید :))) و به تعویق میاندازیدش.
Overthink (verb):
Thinking too much, having a lot of thoughts in one's head.
نشخوار فکری، زیاد از حد فکر کردن.
Anxious (adjective): stressed
Train (verb): 1. Practice 2. Exercise
To delay or put off finishing a task that you have to do.
مثلا وقتی تکلیفی دارید یا کاری دارید یا امتحانی دارید که باید براش بخونید و به جای اینکه انجامش بدید، سریال میبینید، با دوستتون صحبت میکنید، به قالی خیره میشید :))) و به تعویق میاندازیدش.
Overthink (verb):
Thinking too much, having a lot of thoughts in one's head.
نشخوار فکری، زیاد از حد فکر کردن.
Anxious (adjective): stressed
Train (verb): 1. Practice 2. Exercise
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Hunt: 1. To pursue and catch an animal
2. (For a place) to occupy a place as a ghost
تسخیر
Creepy (adj.): scary, strange
Apothecary : a place to sell drugs and medicine in the old days
عطاری kinda like
Ancient (adj.): really old
Remnant (n.): sth that is left from another thing that is mostly gone or destroyed
Leech (n.):
زالو
Ventilation (n.):
تهویه
Infectious (adj.):
Used to describe a disease that can be transmitted to others
Allegedly (adv.): used to say that something is not for sure and the only evidence is the claims of others
وقتی میگیم allegedly فلان اتفاق افتاده، یعنی قطعی نیست و مبنی بر شنیدهها و اظهاراته
2. (For a place) to occupy a place as a ghost
Creepy (adj.): scary, strange
Apothecary : a place to sell drugs and medicine in the old days
Ancient (adj.): really old
Remnant (n.): sth that is left from another thing that is mostly gone or destroyed
Leech (n.):
Ventilation (n.):
Infectious (adj.):
Used to describe a disease that can be transmitted to others
Allegedly (adv.): used to say that something is not for sure and the only evidence is the claims of others
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
We got to talking and one thing led to another.
وقتی یه سری اتفاقات پشت سر هم میفته و همهچیز دست به دست هم میده تا یه نتیجهای حاصل بشه میتونیم بگیم one thing led to another
که اشاره به زنجیرهای و تدریجی پیش رفتن اتفاقات و رسیدن به اون نتیجهی مذکور داره.
وقتی یه سری اتفاقات پشت سر هم میفته و همهچیز دست به دست هم میده تا یه نتیجهای حاصل بشه میتونیم بگیم one thing led to another
که اشاره به زنجیرهای و تدریجی پیش رفتن اتفاقات و رسیدن به اون نتیجهی مذکور داره.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
One thing led to another; a few months later, we were on our honeymoon.
همهچیز دست به دست هم داد و چند ماه بعد، رفتیم ماه عسل.
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
No Brodie, too little, too late!
Meaning: when something comes/somebody steps up way later than it or they should've and also, it's not enough.
Meaning: when something comes/somebody steps up way later than it or they should've and also, it's not enough.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Uh-oh! Too little, too late Harry!
Idioms about stories: وقتی توی داستان، یه اتفاق غیرمنتظره میفته که معمولا برخلاف سرنخهای قبلی داستانه، میتونیم بهش بگیم:
Plot twist
مثلا:
There was a plot twist and it truns out the guy who was found covered in blood wasn't actually the killer. It was the detective himself!
(کسی که با لباس خونی دیده شده بود، قاتل نبوده و خود کارآگاه طرف رو کشته که این خودش نمونهی یک پلات توییسته :))) )
یه وقتایی، خصوصا آخر قسمتهای یه سریال، یه اتفاق خیلی بزرگ میفته و ما نمیدونیم ادامهی فلان دیالوگ چیه و آیا کسی بعد فلان شلیک و دعوا قراره بمیره یا زنده بمونه و این باعث میشه بخوایم حتما قسمت بعد رو دنبال کنیم. به این میگن Cliff-hanger چون توی رسم قدیمی اینجور داستانها، طرف واقعا همیشه از یه پرتگاه آویزون میمونده تا قسمت بعد معلوم بشه زندهاس یا نه. مثلا:
This episode truly ended in a cliff-hanger! I can't wait to see the next episode!
دیدین یه وقتهایی توی داستان، خصوصا توی داستانهای آگاتا کریستی، یه سری نشانهی گمراهکننده به خواننده میدن؟ اونها red herringهایی هستن که نویسنده plant میکنه توی داستان. (مثالش رو در ویدیوهای ادامه میذارم.)
و یه چیز دیگه. دیدید یه وقتهایی یه قسمت یا یه سریال و فیلم کامل تموم میشه ولی یه سری سوالها بیپاسخ مونده؟ اونها loose endهایی هستن که وقتی حل میشن، tied up میشن. مثلا چجوری؟
This last episode had a lot of loose ends. Hope the writers tie them up sooner!
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
I'm thinking about the one loose end I haven't tied up.
دارم به اون مسئلهای فکر میکنم که هنوز حل نکردم.
همونطور که میبینید، این دو اصطلاح فقط برای داستان فیلمها نیستن و برای زندگی هم به کار میرن.
دارم به اون مسئلهای فکر میکنم که هنوز حل نکردم.
همونطور که میبینید، این دو اصطلاح فقط برای داستان فیلمها نیستن و برای زندگی هم به کار میرن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
I'm telling you; the dad is a red herring. It's Billy!
(باباهه فقط برای گمراه کردن اونجاست و مقصر، بیلیه.)
(باباهه فقط برای گمراه کردن اونجاست و مقصر، بیلیه.)
❤1
You can't just leave it on a cliffhanger.
(نمیشه که توی این نقطهی حساس داستان ولش کنی!)
(نمیشه که توی این نقطهی حساس داستان ولش کنی!)
❤1
این ماه کامل آخری که داشتیم و بهش میگفتیم ماه آبی، به خاطر رنگش نبود. به خاطر این بود که دومین ماه کامل توی یک ماه تقویمی و یا سومین ماه کامل یک فصل سهماهه بود که بهجای سهبار، چهار بار ماه کامل داشت.
این اتفاق کمیابیه و هر دو، سه سال یک بار میفته.
اینه که از همین Blue moon یه اصطلاح توی انگلیسی داریم:
Once in a blue moon
که یعنی rarely یا به ندرت، چیزی که کم پیش میاد. مثال:
I saw her only once in a blue moon. She was always busy back then.
این اتفاق کمیابیه و هر دو، سه سال یک بار میفته.
اینه که از همین Blue moon یه اصطلاح توی انگلیسی داریم:
Once in a blue moon
که یعنی rarely یا به ندرت، چیزی که کم پیش میاد. مثال:
I saw her only once in a blue moon. She was always busy back then.
👍2❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اینجا بحث رابین و تد سر چیه؟
Literally و figuratively
حالا چرا درست نیست اگه یه جاهایی از قید literally استفاده کنیم؟ رابین اینجا میگه:
It's literally driving me crazy
به معنای واقعی کلام داره دیوونهام میکنه
و اگه واقعا در حال از دست دادن عقل و منطقتون نباشید، گفتن این جمله درست نیست😂
مثالهای زیادی از این اشتباه رایج توی فیلمها هست که توی یه عبارت ِ کنایی یا figurative که معنایی فراتر و متفاوتتر از لغات جمله داره، از literally استفاده میکنن. مثلا اینکه بگیم:
It has literally been ages since I last saw you!
به معنی واقعی کلام سالها از آخرین باری که دیدمت میگذره، درست نیست.
و یه سوال پرتکرار دیگه که زیاد میشنوم اینه که چجوری بگیم 《به نسبت ِ ...》 یا 《در مقایسه با...》. اینجا کاربردش رو میبینید. رابین میگه:
That's nothing compared to your thing of singing...
در مقایسه با عادت خوندن تو هیچی نیست
پس میشه از compared to استفاده کرد. یا اینکه اگه بخوایم به طور کلی بگیم یه چیزی کموبیش/به نسبت وجود داره میتونیم از قید relatively استفاده کنیم. مثلا:
This book is relatively easy.
Literally و figuratively
حالا چرا درست نیست اگه یه جاهایی از قید literally استفاده کنیم؟ رابین اینجا میگه:
It's literally driving me crazy
به معنای واقعی کلام داره دیوونهام میکنه
و اگه واقعا در حال از دست دادن عقل و منطقتون نباشید، گفتن این جمله درست نیست😂
مثالهای زیادی از این اشتباه رایج توی فیلمها هست که توی یه عبارت ِ کنایی یا figurative که معنایی فراتر و متفاوتتر از لغات جمله داره، از literally استفاده میکنن. مثلا اینکه بگیم:
It has literally been ages since I last saw you!
به معنی واقعی کلام سالها از آخرین باری که دیدمت میگذره، درست نیست.
و یه سوال پرتکرار دیگه که زیاد میشنوم اینه که چجوری بگیم 《به نسبت ِ ...》 یا 《در مقایسه با...》. اینجا کاربردش رو میبینید. رابین میگه:
That's nothing compared to your thing of singing...
در مقایسه با عادت خوندن تو هیچی نیست
پس میشه از compared to استفاده کرد. یا اینکه اگه بخوایم به طور کلی بگیم یه چیزی کموبیش/به نسبت وجود داره میتونیم از قید relatively استفاده کنیم. مثلا:
This book is relatively easy.
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
To stick up for sb: to support sb (specially in an argument)
Coudn't care less:
اصلا اهمیت نمیدادم😂
Take sb's side: to defend them, to support them in a disagreement
Get sb's way: to get what sb wants
(She can get her way: she can get what she wants.)
Coudn't care less:
اصلا اهمیت نمیدادم😂
Take sb's side: to defend them, to support them in a disagreement
Get sb's way: to get what sb wants
(She can get her way: she can get what she wants.)
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Kidnap (verb) : to take sb away without their consent/permission
آدمربایی
Elope (verb): used when two people get married without telling anyone
Throw sb a party: planning and holding the event
Blindfold (n.): چشمبند
Ransom (n.): the money that is asked in exchange for setting sb free
آدمربایی
Elope (verb): used when two people get married without telling anyone
Throw sb a party: planning and holding the event
Blindfold (n.): چشمبند
Ransom (n.): the money that is asked in exchange for setting sb free
❤1