Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤ 🤩 🤩 ༅ུ♡︎ linghe for discovery
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
وقتی چشمش به محتویات جعبه افتاد برای یک لحظه یخ کرد.
داخلش پر بود از کندهکاریهای چوبی کوچیک بچهگربه، تولهسگ، خرگوشها و ببرها .... تکنیکهای کندهکاری و بافتش به طرز عجیبی براش آشنا بود.
شیائولی اینها رو براش فرستاده بود؟
ولی چرا؟
مگه ازش متنفر نبود؟
روی نامه فقط چند کلمهی کوتاه نوشته شده بود : ”برای فرزندت، هدیهی یکسالگیش.”
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
با اینکه فقط شش کلمه بود، اما مثل سوزنهای ظریفی به نرمترین و حساسترین جای قلبش فرو رفت.
از اون لحظه به بعد، هر نفسی که میکشید، با دردی مبهم و سنگین همراه بود.
از اون لحظه به بعد، هر نفسی که میکشید، با دردی مبهم و سنگین همراه بود.
پس دادن اون حکاکیها، آخرین تصمیمش بود برای اینکه آخرین بندِ بین خودشون رو هم پاره کنه.
حالا که اون اینها رو براش فرستاده بود، یعنی اون هم همین قصد رو داشت؟
فقط وقتی آدم از چیزی دست بکشه، میتونه به آرامش برسه.
و فقط وقتی به آرامش برسه، میتونه از ته دل برای طرف مقابلش آرزوی خیر کنه، مگه نه؟
ونیو میخواست بخنده، اما همون لحظه اشک از چشماش سرازیر شد.
با خودش گفت اینطوری بهتره.
آدمهایی که توی گرداب قدرت گیر افتادن، نباید دل به کسی ببندن.
از این به بعد، دوباره همون نقشش رو ادامه میداد، شاهزادهای که برای بازگردوندن سرزمینش تلاش میکنه.
وقتی دوباره همدیگه رو میدیدن، شاید اون موقع دیگه شیائولی، داماد وی شمالی شده بود...
پاک کردن گذشته، رها کردن همهچیز…
این راه درست بود.
حالا که اون اینها رو براش فرستاده بود، یعنی اون هم همین قصد رو داشت؟
فقط وقتی آدم از چیزی دست بکشه، میتونه به آرامش برسه.
و فقط وقتی به آرامش برسه، میتونه از ته دل برای طرف مقابلش آرزوی خیر کنه، مگه نه؟
ونیو میخواست بخنده، اما همون لحظه اشک از چشماش سرازیر شد.
با خودش گفت اینطوری بهتره.
آدمهایی که توی گرداب قدرت گیر افتادن، نباید دل به کسی ببندن.
از این به بعد، دوباره همون نقشش رو ادامه میداد، شاهزادهای که برای بازگردوندن سرزمینش تلاش میکنه.
وقتی دوباره همدیگه رو میدیدن، شاید اون موقع دیگه شیائولی، داماد وی شمالی شده بود...
پاک کردن گذشته، رها کردن همهچیز…
این راه درست بود.
خیلی کم پیش میومد که ونیو تو رمان گریه کنه و هرباری هم که گریه کرد بخاطر شیائولی بود، اینجا هم با فکر به اینکه هرچیزی که بین خودش و شیائولی بوده تموم شده و دیگه هیچ رابطه ای ندارن کلی گریه کرد و قلبش درد گرفت :((
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
˚̣̣̣͙ 𖤐 ྀ 𝗁𝖾𝗇𝗀𝖽𝗂𝖺𝗇 𝗄𝗂𝗇𝗀𝗁𝖾 𝗋𝗎𝗇𝗐𝖺𝗒 𝖽- 𝟣𝟫