از آدمهای صدر جدول
سالواژهام: نظم
۱. تقریبا پیشنویس اولیهی داستانم را نوشتم.
۲.کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. از آدمهایی میگفت که خودخواه نیستند و به بقیه کمک میکنند تا اعتمادشان را جلب کنند. چنین آدمهایی در صدر موفقیت قرار دارند. ولی ندانستم فرقشان با آدمهایی که از آنها سوءاستفاده میشود چیست.
۳.وبینار نویسندهساز بودم و ۶۰ جمله نوشتم. کتابنقد هم بودم که از کتاب چرا عاشق میشویم هلن فیشر خواندیم. و دیدیم چطور شعر و ادبیات را به علم میتوان وصل کرد. کاریکلماتور هم بودم که با دو گازخورد و دو بازخورد خوب برای من خنثی تمام شد. عالی بود.
۴.داستانکوتاه گیلمجان را خواندم.
۵.درس خواندم۳ جلسه. دربارهی اندوکاردیت و نارسایی قلبی و کاردیومیوپاتی.
۶.بستنیِ آدامسی خوردم.
۷.دو صفحه صفحات صبحگاهی هم نوشتم.
امتیاز امروز: ۸
سالواژهام: نظم
۱. تقریبا پیشنویس اولیهی داستانم را نوشتم.
۲.کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. از آدمهایی میگفت که خودخواه نیستند و به بقیه کمک میکنند تا اعتمادشان را جلب کنند. چنین آدمهایی در صدر موفقیت قرار دارند. ولی ندانستم فرقشان با آدمهایی که از آنها سوءاستفاده میشود چیست.
۳.وبینار نویسندهساز بودم و ۶۰ جمله نوشتم. کتابنقد هم بودم که از کتاب چرا عاشق میشویم هلن فیشر خواندیم. و دیدیم چطور شعر و ادبیات را به علم میتوان وصل کرد. کاریکلماتور هم بودم که با دو گازخورد و دو بازخورد خوب برای من خنثی تمام شد. عالی بود.
۴.داستانکوتاه گیلمجان را خواندم.
۵.درس خواندم۳ جلسه. دربارهی اندوکاردیت و نارسایی قلبی و کاردیومیوپاتی.
۶.بستنیِ آدامسی خوردم.
۷.دو صفحه صفحات صبحگاهی هم نوشتم.
امتیاز امروز: ۸
❤6
اژدهای پاگنده
_ تو برام مهم نیستی.
_ الکی نگو. مهمم.
خندید.
_ خیلی بانمکی. الان دوست دارم.
صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود و سعی میکند سرعتش را با من هماهنگ کند. من هرازگاهی عقب میمانم و چند قدم میدوم تا به او برسم. به این کارم میخندد. اژدهایی با پاهایی چاق، قدی بلند و شال پشمی آبیرنگی که دور گردنش میپیچد. محکم و استوار کنارم راه میرود، انگار که بگوید هرکاری بخواهم میکنم. اما چرا میایستاد برسم اگر برایش مهم نبودم؟
اینطور نیست که حسودیاش را بکنم. چون یکبار گفت که میخواهد تخصصش را پوست بخواند. پرسیدم که چرا. جواب داد چون آدمها پول زیادی برای زیبایی میدهند. همین. به همین راحتی تصمیمش را گرفته است. وقتی گفت دوستم دارد، و برایش مهم نیستم هم همینقدر راحت بود.
هرروز صبح که از پلهها پایین میآید و با مهربانی به من لبخند میزند بیشتر حیرتزدهام میکند. مثل همیشه صاف و صوف میایستد و خدایی را عبادت میکند که من دوستش ندارم. حتی برایم وجود ندارد. ولی او میتواند با چنین کمر صافی و صوفی این کار را بکند.
یک بار ازش پرسیدم: «چی رو بیشتر دوست داری؟»
گفت: «بستنی.»
خندیدم. نباید میگفت خدا؟
جواب من هم بستنی بود. اما من نمیتوانستم خدا و بستنی را با هم داشته باشم. من برای داشتن بستنی خدایی نداشتم؟ او چطور هردو را با هم داشت؟
گفتم حسودیاش را نمیکنم؟ اعتراف میکنم راوی قابل اعتمادی نیستم. البته برایش دلیل دارم. هرآنچه من میخواهم و برایش زحمت میکشم به دست میآورد. هرآنچه من برای زنده نگه داشتن قلبم نیاز دارم او برمیدارد تا برای خودش پوستهی زیباتری بسازد. همین. اژدهای پوستکلفتی است. با نمرههای آناتومی عالی. من فیزیولوژی را خیلی بیشتر دوست داشتم چون از مکانیسمها و چگونگی میگفت. ولی او میگفت اسمها را دوست دارد.
نمیدانم چطور، اما میدانست چنین حسی دارم. چون یکبار گفت: «تو میخوای جای من باشی.»
بدجور درست بود. اما از کجا آنقدر مطمئن بود؟ بدجور روی مخم رفت. قضاوتهای سطحی و آنی میتوانند خیلی درست باشند. اما من از قضاوت شدن، از اینکه تمام احساساتم را همینقدر ساده میکند بدم میآید. حتی اینطور نیست که با آن قدبلند و دستوپای گنده همیشه بتواند بهتر از من باشد. دیگر اینطور نیست. اما بود.
آن روز تقریبا دو هفته بعد تولدم بود. فکر میکردم دیگر فراموشم کرده. چون میگفت برایش مهم نیستم. ولی ناگهان کنارم سبز شد.
_ بیا بریم بیرون.
دوباره کنار هم راه افتادیم. سرعتش باهام هماهنگ بود. صدای بوق ماشینها و حرکت لاستیک روی آسفالت صدای پوتینهایش را خفه میکرد. حرفهایمان دربارهی بستنی بود. تنها موضوع مشترکی که داشتیم. ولی زود ته کشید.
_ چقدر مونده؟
_ همینجاها باید باشه.
وسط راه بعد خریدن چندتا چیزی که خودش لازم داشت رسیدیم به یک بستنیفروشی. طعمهایی را سفارش داد که ازشان مطمئن بود. و من طعمهایی که تا حالا امتحان نکرده بودم.
در سکوت نشستیم و کسی تلاشی نکرد آن را بشکند. چند قطره از بستنی آب شد و روی دستش چکه کرد. دستمالی بیرون کشید و پاکش کرد. بعد به لیسیدنش ادامه داد. معذب بودم. بالاخره تمام شد و رفتم پولش را بدهم. وقتی کارتم را بیرون آوردم و داشتم دست فروشنده میدادم گفت که خودش داده قبلا. برای تولدم. عطسهای کردم. زیادی تو خوردن بستنی عجله کرده بودم. صرفا از روی کنجکاوی میپرسم. یعنی برایش مهم بودم؟ خودش به این حساسم کرده بود.
درهرصورت آدم مهربانی بود. در آن لحظه دوستش داشتم اما برآیند گرفتنی، دوستش ندارم. اما چه کسی گفته باید برآیند بگیرم؟ فکر کردنی... کمی دوستش دارم.
از نقطهای به بعد دیگر مانع ندیدمش. خیلی راحت دورش زدم و به خواستههای قلبم رسیدم. نمیگویم از رویش پریدم چون الکی گندهاش کرده بودم. یادم نمیآید چطور اتفاق افتاد. اما احتمالا جایی بود که ساخت پوستهاش را تمام کرد و راه برای من باز شد. اما بعد آن چرخش هنوز هم میتوانست حیرتزدهام کند. اینبار نه با کامل و فوقالعاده بودنش. با حساسیت عجیبی که روی ظاهر قضیه داشت در حالی که خیال میکردم درواقع چیزی زیرش نیست.
اژدهای پاگنده به من گیر میداد که میگفتم اسپیرینولاکتان. در حالی که خودش چند ثانیه قبلش کاربرد و اطلاعات این دارو را پرسیده بود. درستش اسپیرینولاکتون بود. چرا باید این را بداند درحالی که چیزی دربارهی خود دارو نمیداند؟ او اسمها را دوست دارد و من خود چیزها را.
میبینم که چطور هنوز همهچیز برایش راحت است. بغل کردن، گریه کردن، درست کردن. خیلی راحت دستهای گندهاش را دورم حلقه میکند و میگوید: ببخشید.
و من میگویم که بخشیدم. و همهچیز درست میشود. حالا برایم سوال شده که چرا فکر میکردم اژدها سد راهم بود. چرا میخواستم جای او باشم.
#داستانکوتاه
_ تو برام مهم نیستی.
_ الکی نگو. مهمم.
خندید.
_ خیلی بانمکی. الان دوست دارم.
صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود و سعی میکند سرعتش را با من هماهنگ کند. من هرازگاهی عقب میمانم و چند قدم میدوم تا به او برسم. به این کارم میخندد. اژدهایی با پاهایی چاق، قدی بلند و شال پشمی آبیرنگی که دور گردنش میپیچد. محکم و استوار کنارم راه میرود، انگار که بگوید هرکاری بخواهم میکنم. اما چرا میایستاد برسم اگر برایش مهم نبودم؟
اینطور نیست که حسودیاش را بکنم. چون یکبار گفت که میخواهد تخصصش را پوست بخواند. پرسیدم که چرا. جواب داد چون آدمها پول زیادی برای زیبایی میدهند. همین. به همین راحتی تصمیمش را گرفته است. وقتی گفت دوستم دارد، و برایش مهم نیستم هم همینقدر راحت بود.
هرروز صبح که از پلهها پایین میآید و با مهربانی به من لبخند میزند بیشتر حیرتزدهام میکند. مثل همیشه صاف و صوف میایستد و خدایی را عبادت میکند که من دوستش ندارم. حتی برایم وجود ندارد. ولی او میتواند با چنین کمر صافی و صوفی این کار را بکند.
یک بار ازش پرسیدم: «چی رو بیشتر دوست داری؟»
گفت: «بستنی.»
خندیدم. نباید میگفت خدا؟
جواب من هم بستنی بود. اما من نمیتوانستم خدا و بستنی را با هم داشته باشم. من برای داشتن بستنی خدایی نداشتم؟ او چطور هردو را با هم داشت؟
گفتم حسودیاش را نمیکنم؟ اعتراف میکنم راوی قابل اعتمادی نیستم. البته برایش دلیل دارم. هرآنچه من میخواهم و برایش زحمت میکشم به دست میآورد. هرآنچه من برای زنده نگه داشتن قلبم نیاز دارم او برمیدارد تا برای خودش پوستهی زیباتری بسازد. همین. اژدهای پوستکلفتی است. با نمرههای آناتومی عالی. من فیزیولوژی را خیلی بیشتر دوست داشتم چون از مکانیسمها و چگونگی میگفت. ولی او میگفت اسمها را دوست دارد.
نمیدانم چطور، اما میدانست چنین حسی دارم. چون یکبار گفت: «تو میخوای جای من باشی.»
بدجور درست بود. اما از کجا آنقدر مطمئن بود؟ بدجور روی مخم رفت. قضاوتهای سطحی و آنی میتوانند خیلی درست باشند. اما من از قضاوت شدن، از اینکه تمام احساساتم را همینقدر ساده میکند بدم میآید. حتی اینطور نیست که با آن قدبلند و دستوپای گنده همیشه بتواند بهتر از من باشد. دیگر اینطور نیست. اما بود.
آن روز تقریبا دو هفته بعد تولدم بود. فکر میکردم دیگر فراموشم کرده. چون میگفت برایش مهم نیستم. ولی ناگهان کنارم سبز شد.
_ بیا بریم بیرون.
دوباره کنار هم راه افتادیم. سرعتش باهام هماهنگ بود. صدای بوق ماشینها و حرکت لاستیک روی آسفالت صدای پوتینهایش را خفه میکرد. حرفهایمان دربارهی بستنی بود. تنها موضوع مشترکی که داشتیم. ولی زود ته کشید.
_ چقدر مونده؟
_ همینجاها باید باشه.
وسط راه بعد خریدن چندتا چیزی که خودش لازم داشت رسیدیم به یک بستنیفروشی. طعمهایی را سفارش داد که ازشان مطمئن بود. و من طعمهایی که تا حالا امتحان نکرده بودم.
در سکوت نشستیم و کسی تلاشی نکرد آن را بشکند. چند قطره از بستنی آب شد و روی دستش چکه کرد. دستمالی بیرون کشید و پاکش کرد. بعد به لیسیدنش ادامه داد. معذب بودم. بالاخره تمام شد و رفتم پولش را بدهم. وقتی کارتم را بیرون آوردم و داشتم دست فروشنده میدادم گفت که خودش داده قبلا. برای تولدم. عطسهای کردم. زیادی تو خوردن بستنی عجله کرده بودم. صرفا از روی کنجکاوی میپرسم. یعنی برایش مهم بودم؟ خودش به این حساسم کرده بود.
درهرصورت آدم مهربانی بود. در آن لحظه دوستش داشتم اما برآیند گرفتنی، دوستش ندارم. اما چه کسی گفته باید برآیند بگیرم؟ فکر کردنی... کمی دوستش دارم.
از نقطهای به بعد دیگر مانع ندیدمش. خیلی راحت دورش زدم و به خواستههای قلبم رسیدم. نمیگویم از رویش پریدم چون الکی گندهاش کرده بودم. یادم نمیآید چطور اتفاق افتاد. اما احتمالا جایی بود که ساخت پوستهاش را تمام کرد و راه برای من باز شد. اما بعد آن چرخش هنوز هم میتوانست حیرتزدهام کند. اینبار نه با کامل و فوقالعاده بودنش. با حساسیت عجیبی که روی ظاهر قضیه داشت در حالی که خیال میکردم درواقع چیزی زیرش نیست.
اژدهای پاگنده به من گیر میداد که میگفتم اسپیرینولاکتان. در حالی که خودش چند ثانیه قبلش کاربرد و اطلاعات این دارو را پرسیده بود. درستش اسپیرینولاکتون بود. چرا باید این را بداند درحالی که چیزی دربارهی خود دارو نمیداند؟ او اسمها را دوست دارد و من خود چیزها را.
میبینم که چطور هنوز همهچیز برایش راحت است. بغل کردن، گریه کردن، درست کردن. خیلی راحت دستهای گندهاش را دورم حلقه میکند و میگوید: ببخشید.
و من میگویم که بخشیدم. و همهچیز درست میشود. حالا برایم سوال شده که چرا فکر میکردم اژدها سد راهم بود. چرا میخواستم جای او باشم.
#داستانکوتاه
❤4
از تقدیرِ «تقدیر»
وقتی از «تقدیر» حرف میزنیم، معمولا به سرنوشتی از پیش تعیینشده فکر میکنیم. اما این مفهوم همیشه در ادبیات فارسی به همین شکل نبوده است. در شاهنامه فردوسی، بیشتر از واژههایی مثل «بخت»، «اختر»، «سپهر» و «روزگار» استفاده شده. با گذشت زمان، واژه «تقدیر» پررنگتر شده و نگاه شاعران به مفهوم این کلمه تغییر پیدا کرده. گاهی نیرویی گریزناپذیر، نشانهای از قضا و قدر الهی، و گاه بهانهای که نباید مسئولیت انسان را زیر سایه خود ببرد.
فردوسی در قرن چهارم، مفهوم اقبال و سرنوشت نیک را چنین به تصویر میکشد:
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همه راستی راست از بخت اوست
همه فر و زیبایی از تخت اوست
یک قرن بعد، سنایی از «تقدیر» بهعنوان نیرویی یاد میکند که گریزی از آن نیست:
جست نتواند دل از عشق تو هیچ
جست که تواند ز تقدیر ای پسر
پای بفشارد سنایی در غمت
و نظامی همین مفهوم را در قرن ششم در شعرهای خود ادامه داده:
حسابی بر گرفت از روی تدبیر
نبود آگه ز بازی های تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن
در قرن هفتم، سعدی و مولانا و دیگران دانش انسان را محدود میدانستهاند و به فروتنی انسان در برابر تقدیر الهی تأکید میکردهاند:
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
در قرن هشتم، حافظ نگاهی چندبعدی داشته و با طرح پرسش نسبت میان جبر و اختیار را به چالش میکشد:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
در قرنهای نهم و دهم، مفهوم تقدیر همچنان بیشتر در چارچوب قضا و قدر الهی به کار میرود. در قرنهای یازدهم و دوازدهم، با گسترش سبک هندی، این مفهوم پیچیدهتر میشود و در کنار جبر، به اختیار، عشق و تجربه درونی انسان نیز پیوند میخورد. همانطور که صائب تبریزی میگوید:
تقدیر، بیوسیله ز کس کار نخواسته است
از سعی، میتوان گره از کار خویش کرد
سرانجام، در قرنهای ۱۳ و ۱۴ شاعرانی مثل پروین اعتصامی نگاه انتقادیتری به تقدیرگرایی داشتهاند:
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصه تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
میتوان گفت «تقدیر» از مفهومی نزدیک به «بخت» در شعر کهن، به اندیشهای عرفانی در قرون میانی رسید و در شعر معاصر، بهجای آنکه نیرویی مطلق و تغییرناپذیر باشد، در کنار اختیار، مسئولیت و اراده انسان معنا پیدا کرد.
همین سوال را از چت جیپیتی هم کردم. تحولات مفهومی کلمهی تقدیر در شعر فارسی از قرن سوم تا چهارده چطور بوده؟
جواب چت:
جستوجوی تو مسیر خوبی را نشان میدهد، اما یک نکتهٔ مهم دارد: اگر منظور از «تحول مفهوم» باشد، نباید فقط به وجود یا نبودِ واژهٔ «تقدیر» نگاه کرد، بلکه باید شبکهای از واژههای هممعنا (بخت، قضا، قسمت، روزگار، فلک، اختر، سرنوشت...) و زمینهٔ فکری هر دوره را هم در نظر گرفت. همچنین نباید تصور کرد که همهٔ شاعران هر قرن یک نگاه واحد داشتهاند.
قرن ۳ تا ۵: تقدیر بیشتر به صورت بخت و گردش روزگار فهمیده میشود.
قرن ۶ تا ۱۰: تقدیر عمدتاً اراده و قضا و قدر الهی است و عرفان نقش مهمی در تفسیر آن دارد.
قرن ۱۱ تا ۱۴: مفهوم تقدیر انسانیتر و انتقادیتر میشود؛ رابطهٔ آن با اختیار، مسئولیت، تلاش و آزادی موضوع اصلی شاعران است.
این خلاصهای بود از پاسخ چت جیپیتی به سوال من.
پاسخ من به چت: هوشمندانهتر از چیزی بود که فکر میکردم. به هممعنیها و به قول خودت به شبکهای که این کلمه در آن جا میگیرد هم توجه کردهای. این که میگویی همهی شاعران یک قرن نگاه واحد نداشتهاند، نشان میدهد پیشفرضهایم را مسلم ندانستهای. اما شاید بهتر بود سوالات بیشتری میپرسیدی. مثلا میپرسیدی: چه تحولی؟ تحولی صورت گرفته؟
بهنظرم نه تنها نظر شاعران متفاوت در هر دوره با دیگری فرقی داشته، نظر یک شاعر در طول زندگیاش هم ثابت نبوده.
و معنی تقدیر را در شبکهی معنایی که بررسی کردهای چیزی را از قلم انداختهای. تقدیر معانی دیگری هم دارد. مثل ستایش، قدردانی، فرجام و عاقبت کار و...
از آنجایی که متن خودم در پی چنین مفاهیمی نبود فکر کردهای چرا که نه، خودت هم این کار را بکنی. اما من گیرت انداختم.
و بعد خلاصهای آوردهای شبیه آنچه خودم از سایت گنجور پیدا کردم. اما حداقل شعری از هرشاعر مثال میزدی. حتی اسمی از هیچ شاعری نبردهای. این شکلی انگار شواهدی برای پاسخت میآوردی و قابل اتکاتر میبودی.
#کتابنقد
وقتی از «تقدیر» حرف میزنیم، معمولا به سرنوشتی از پیش تعیینشده فکر میکنیم. اما این مفهوم همیشه در ادبیات فارسی به همین شکل نبوده است. در شاهنامه فردوسی، بیشتر از واژههایی مثل «بخت»، «اختر»، «سپهر» و «روزگار» استفاده شده. با گذشت زمان، واژه «تقدیر» پررنگتر شده و نگاه شاعران به مفهوم این کلمه تغییر پیدا کرده. گاهی نیرویی گریزناپذیر، نشانهای از قضا و قدر الهی، و گاه بهانهای که نباید مسئولیت انسان را زیر سایه خود ببرد.
فردوسی در قرن چهارم، مفهوم اقبال و سرنوشت نیک را چنین به تصویر میکشد:
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همه راستی راست از بخت اوست
همه فر و زیبایی از تخت اوست
یک قرن بعد، سنایی از «تقدیر» بهعنوان نیرویی یاد میکند که گریزی از آن نیست:
جست نتواند دل از عشق تو هیچ
جست که تواند ز تقدیر ای پسر
پای بفشارد سنایی در غمت
و نظامی همین مفهوم را در قرن ششم در شعرهای خود ادامه داده:
حسابی بر گرفت از روی تدبیر
نبود آگه ز بازی های تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن
در قرن هفتم، سعدی و مولانا و دیگران دانش انسان را محدود میدانستهاند و به فروتنی انسان در برابر تقدیر الهی تأکید میکردهاند:
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
در قرن هشتم، حافظ نگاهی چندبعدی داشته و با طرح پرسش نسبت میان جبر و اختیار را به چالش میکشد:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
در قرنهای نهم و دهم، مفهوم تقدیر همچنان بیشتر در چارچوب قضا و قدر الهی به کار میرود. در قرنهای یازدهم و دوازدهم، با گسترش سبک هندی، این مفهوم پیچیدهتر میشود و در کنار جبر، به اختیار، عشق و تجربه درونی انسان نیز پیوند میخورد. همانطور که صائب تبریزی میگوید:
تقدیر، بیوسیله ز کس کار نخواسته است
از سعی، میتوان گره از کار خویش کرد
سرانجام، در قرنهای ۱۳ و ۱۴ شاعرانی مثل پروین اعتصامی نگاه انتقادیتری به تقدیرگرایی داشتهاند:
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصه تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
میتوان گفت «تقدیر» از مفهومی نزدیک به «بخت» در شعر کهن، به اندیشهای عرفانی در قرون میانی رسید و در شعر معاصر، بهجای آنکه نیرویی مطلق و تغییرناپذیر باشد، در کنار اختیار، مسئولیت و اراده انسان معنا پیدا کرد.
همین سوال را از چت جیپیتی هم کردم. تحولات مفهومی کلمهی تقدیر در شعر فارسی از قرن سوم تا چهارده چطور بوده؟
جواب چت:
جستوجوی تو مسیر خوبی را نشان میدهد، اما یک نکتهٔ مهم دارد: اگر منظور از «تحول مفهوم» باشد، نباید فقط به وجود یا نبودِ واژهٔ «تقدیر» نگاه کرد، بلکه باید شبکهای از واژههای هممعنا (بخت، قضا، قسمت، روزگار، فلک، اختر، سرنوشت...) و زمینهٔ فکری هر دوره را هم در نظر گرفت. همچنین نباید تصور کرد که همهٔ شاعران هر قرن یک نگاه واحد داشتهاند.
قرن ۳ تا ۵: تقدیر بیشتر به صورت بخت و گردش روزگار فهمیده میشود.
قرن ۶ تا ۱۰: تقدیر عمدتاً اراده و قضا و قدر الهی است و عرفان نقش مهمی در تفسیر آن دارد.
قرن ۱۱ تا ۱۴: مفهوم تقدیر انسانیتر و انتقادیتر میشود؛ رابطهٔ آن با اختیار، مسئولیت، تلاش و آزادی موضوع اصلی شاعران است.
این خلاصهای بود از پاسخ چت جیپیتی به سوال من.
پاسخ من به چت: هوشمندانهتر از چیزی بود که فکر میکردم. به هممعنیها و به قول خودت به شبکهای که این کلمه در آن جا میگیرد هم توجه کردهای. این که میگویی همهی شاعران یک قرن نگاه واحد نداشتهاند، نشان میدهد پیشفرضهایم را مسلم ندانستهای. اما شاید بهتر بود سوالات بیشتری میپرسیدی. مثلا میپرسیدی: چه تحولی؟ تحولی صورت گرفته؟
بهنظرم نه تنها نظر شاعران متفاوت در هر دوره با دیگری فرقی داشته، نظر یک شاعر در طول زندگیاش هم ثابت نبوده.
و معنی تقدیر را در شبکهی معنایی که بررسی کردهای چیزی را از قلم انداختهای. تقدیر معانی دیگری هم دارد. مثل ستایش، قدردانی، فرجام و عاقبت کار و...
از آنجایی که متن خودم در پی چنین مفاهیمی نبود فکر کردهای چرا که نه، خودت هم این کار را بکنی. اما من گیرت انداختم.
و بعد خلاصهای آوردهای شبیه آنچه خودم از سایت گنجور پیدا کردم. اما حداقل شعری از هرشاعر مثال میزدی. حتی اسمی از هیچ شاعری نبردهای. این شکلی انگار شواهدی برای پاسخت میآوردی و قابل اتکاتر میبودی.
#کتابنقد
👌8❤3🔥1👏1
از صبح تا شب
سالواژهام: نظم
۱. صبح دیرتر بیدار شدن. درس خواندن. درس خواندن. درس خواندن
۲. ظهر داستان نوشتن. باز نوشتن. بهزور به ۹۵۰ کلمه رساندن. اینتر زدن برای زیاد دیده شدن. عجله کردن بهخاطر مهمانها
۳. وبینار را بودن. شنیدن. نوشتن
۴. درس خواندن. کیک شکلاتی خوردن. آهنگیدن. احساس عجیب داشتن از خواندن آنچه خودم نوشتهام.
۵. به جلسهی بازخورد دیر کردن. گوش دادن. خواندن
۶. اصلاح علمی و جزوه تطبیق دادن. تلاش برای خوشخط بودن. احتمالا موفق شدن
۷. جستوجو کردن در گنجور به دنبال تقدیر. تمرین کتابنقد را نوشتن و فرستادن
امتیاز امروز: ۷
سالواژهام: نظم
۱. صبح دیرتر بیدار شدن. درس خواندن. درس خواندن. درس خواندن
۲. ظهر داستان نوشتن. باز نوشتن. بهزور به ۹۵۰ کلمه رساندن. اینتر زدن برای زیاد دیده شدن. عجله کردن بهخاطر مهمانها
۳. وبینار را بودن. شنیدن. نوشتن
۴. درس خواندن. کیک شکلاتی خوردن. آهنگیدن. احساس عجیب داشتن از خواندن آنچه خودم نوشتهام.
۵. به جلسهی بازخورد دیر کردن. گوش دادن. خواندن
۶. اصلاح علمی و جزوه تطبیق دادن. تلاش برای خوشخط بودن. احتمالا موفق شدن
۷. جستوجو کردن در گنجور به دنبال تقدیر. تمرین کتابنقد را نوشتن و فرستادن
امتیاز امروز: ۷
❤5
Forwarded from دلآرام | سـمـانه داوطلب
.
دوستان نازنینم
• در وبینار دلسپرده، لیلی و مجنون میخونیم.
• و در کنارش تمرین ترکیبسازی داریم و آزادنویسی.
اگه علاقمندین، در ساعت 20:20
و در لینک زیر https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
منتظرتون هستم.🌱🥰
.
دوستان نازنینم
• در وبینار دلسپرده، لیلی و مجنون میخونیم.
• و در کنارش تمرین ترکیبسازی داریم و آزادنویسی.
اگه علاقمندین، در ساعت 20:20
و در لینک زیر https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
منتظرتون هستم.🌱🥰
.
www.skyroom.online
اسکایروم - دلسپرده
❤3
ترکیب برنده
سالواژهام: نظم
۱. داستان کوتاه «حکایت سرباغبان» را از چخوف خواندم.
۲.از کتاب این راهش نیست خواندم. کمک کردن داوطلبانه به دیگران تا جایی که زیادهروی نباشد حتی برای خودمان خوب است. پیشنهاد خودش هفتهای دو ساعت بود. و از ترکیب برندهی مقابلهبهمثل و بخشندگی میگفت.
۳. کتابنقد بودم. پاسخ محمد قائد به سوال هوش مصنوعی را خواندیم و یاد گرفتیم راه درست استفاده از این ابزار چیست، باید کار ما را سختتر کند نه سریعتر.
مقاله اینجاست:
https://mghaed.com/post/ai_asks/
۴. وبینار بودم. جملههای دبستانی نوشتیم. قرار شد داستانی بنویسیم از یک تصویر. یعنی هیچ توضیحی ندهیم. کارهای شخصیتهایمان را بگوییم و بقیه را بسپاریم به مخاطب.
۵. کلی درس خواندم.
۶. چند آهنگ راک جدید پیدا کردم و حین درس خواندن گوش دادم.
۷. یک قسمت از انیمهی سریالی Mob Physcho دیدم. موضوع کمی تکراری بود اما گرافیکش را دوست داشتم.
امتیاز امروز: ۸.۵
سالواژهام: نظم
۱. داستان کوتاه «حکایت سرباغبان» را از چخوف خواندم.
۲.از کتاب این راهش نیست خواندم. کمک کردن داوطلبانه به دیگران تا جایی که زیادهروی نباشد حتی برای خودمان خوب است. پیشنهاد خودش هفتهای دو ساعت بود. و از ترکیب برندهی مقابلهبهمثل و بخشندگی میگفت.
۳. کتابنقد بودم. پاسخ محمد قائد به سوال هوش مصنوعی را خواندیم و یاد گرفتیم راه درست استفاده از این ابزار چیست، باید کار ما را سختتر کند نه سریعتر.
مقاله اینجاست:
https://mghaed.com/post/ai_asks/
۴. وبینار بودم. جملههای دبستانی نوشتیم. قرار شد داستانی بنویسیم از یک تصویر. یعنی هیچ توضیحی ندهیم. کارهای شخصیتهایمان را بگوییم و بقیه را بسپاریم به مخاطب.
۵. کلی درس خواندم.
۶. چند آهنگ راک جدید پیدا کردم و حین درس خواندن گوش دادم.
۷. یک قسمت از انیمهی سریالی Mob Physcho دیدم. موضوع کمی تکراری بود اما گرافیکش را دوست داشتم.
امتیاز امروز: ۸.۵
❤🔥5👌1
صدای خدا
سالواژهام: نظم
۱. تخلیهی ذهن
۲. تاپتاپ قلب، از پشت روشهای پاراکلینیک
۳. مهمان دو داستان شدن
۴. صد کلمه برای فهم این روزها
۵. آشتی با درس. ساختن نسخهی خودم
۶. فهمیدن از راه توضیح دادن به خواهر
۷. تماشای پزشکی در قصه (سریال دکتر هاوس)
چند سخن از دکتر هاوس فصل ۲ قسمت ۱۹:
«برای نسل بشر نگرانم. یک نوجوان ادعا میکند صدای خدا را میشنود و آدمهایی با بالاترین مدرکهای دانشگاهی حرفش را باور میکنند.»
«اگر تو با خدا حرف بزنی، مذهبی هستی. اگر خدا با تو حرف بزند، روانپریش محسوب میشوی.»
امتیاز امروز: ۸
#گزارش_نیک
سالواژهام: نظم
۱. تخلیهی ذهن
۲. تاپتاپ قلب، از پشت روشهای پاراکلینیک
۳. مهمان دو داستان شدن
۴. صد کلمه برای فهم این روزها
۵. آشتی با درس. ساختن نسخهی خودم
۶. فهمیدن از راه توضیح دادن به خواهر
۷. تماشای پزشکی در قصه (سریال دکتر هاوس)
چند سخن از دکتر هاوس فصل ۲ قسمت ۱۹:
«برای نسل بشر نگرانم. یک نوجوان ادعا میکند صدای خدا را میشنود و آدمهایی با بالاترین مدرکهای دانشگاهی حرفش را باور میکنند.»
«اگر تو با خدا حرف بزنی، مذهبی هستی. اگر خدا با تو حرف بزند، روانپریش محسوب میشوی.»
امتیاز امروز: ۸
#گزارش_نیک
❤9
چرا ایران عقب مانده است؟
سالواژهام: نظم
۱. کتابنقد را بودم. مقالهای از ابراهیم هرندی خواندیم که از کلیدواژهها میگفت. اینکه بیشتر ما برای سوالاتی مثل چرا ایران عقب افتاده است پاسخهای تکپیوندی میدهیم. و بعد بررسی اینکه هوش مصنوعی هم این کار را میکند؟ اما هوش مصنوعی هم این کار را میکند. و من نمیدانم راهکار چیست؟ چطور از پاسخهای تکپیوندی دوری کنم؟
۲. از کتاب این راهش نیست خواندم. خیلی کم. ولی به نکتهی جالبی رسیدم: چاپلوسی از رئیستان، اگر واقعا آدمیست که به او احترام میگذارید اصلا کار غیراخلاقی و ناخوشایندی نیست.
اگر واقعا احترام میگذاریم چاپلوسی محسوب میشود؟
۳. داستانکوتاه یکی از بچهها را خواندم.
۴. انیمهی سریالی خیلی باحال و متفاوتی یافتم. Made in Abyss. حتما ادامهاش میدهم.
۵. وبینار نویسندهساز را بودم.
۶. درس خواندم. و خواهم خواند.
۷. نوشتتمرین هم بودم. داستانکوتاهی خواندیم از هرمز شهدادی که ساختارش برایم جالب بود. ایدهای برای داستانکوتاه تو ذهنم جرقه زد.
۸. تو یوتیوب کانالی پیدا کردم که مبحث نوارقلب را خیلی خوب توضیح میداد. نصفش را دیدم.
۹. آزادنویسی کردم.
۱۰. آدمهای زیادی را یکجا دیدم و با هرکدام کمی حرف زدم.
امتیاز امروز: ۷
#گزارش_نیک
سالواژهام: نظم
۱. کتابنقد را بودم. مقالهای از ابراهیم هرندی خواندیم که از کلیدواژهها میگفت. اینکه بیشتر ما برای سوالاتی مثل چرا ایران عقب افتاده است پاسخهای تکپیوندی میدهیم. و بعد بررسی اینکه هوش مصنوعی هم این کار را میکند؟ اما هوش مصنوعی هم این کار را میکند. و من نمیدانم راهکار چیست؟ چطور از پاسخهای تکپیوندی دوری کنم؟
۲. از کتاب این راهش نیست خواندم. خیلی کم. ولی به نکتهی جالبی رسیدم: چاپلوسی از رئیستان، اگر واقعا آدمیست که به او احترام میگذارید اصلا کار غیراخلاقی و ناخوشایندی نیست.
اگر واقعا احترام میگذاریم چاپلوسی محسوب میشود؟
۳. داستانکوتاه یکی از بچهها را خواندم.
۴. انیمهی سریالی خیلی باحال و متفاوتی یافتم. Made in Abyss. حتما ادامهاش میدهم.
۵. وبینار نویسندهساز را بودم.
۶. درس خواندم. و خواهم خواند.
۷. نوشتتمرین هم بودم. داستانکوتاهی خواندیم از هرمز شهدادی که ساختارش برایم جالب بود. ایدهای برای داستانکوتاه تو ذهنم جرقه زد.
۸. تو یوتیوب کانالی پیدا کردم که مبحث نوارقلب را خیلی خوب توضیح میداد. نصفش را دیدم.
۹. آزادنویسی کردم.
۱۰. آدمهای زیادی را یکجا دیدم و با هرکدام کمی حرف زدم.
امتیاز امروز: ۷
#گزارش_نیک
❤9
قانونهای بازی من
به روزهایم نمره میدهم. اینشکلی زندگی را بازی میکنم. در طول روز به دنبال امتیاز جمع کردنام و بعد حس خوب یک مرحله بالاتر.
گاهی حس خوبی ندارم. چون مثلا کتابی نخواندهام یا از برنامه عقب ماندهام. اما بعد یادم میآید با انجام ندادنش فقط یک امتیاز از دست میدهم. نمرهای کمتر، اما صفر نه.
گاهی حس خوبی دارم. روز خوبی بوده و حسی ۱۰ امتیاز به آن میدهم. اما در پایان که براساس معیارها حساب میکنم میبینم چندان هم بالا نشده. یا برعکس.
معیارهایم در طول زمان متغیر بودهاند اما فعلا بازی من این ده قانون را دارد:
۱. هزار کلمه نوشتن (آزادنویسی، صفحات صبحگاهی...)
۲. انتشار
۳. کاری هرچند کوچک برای رساندن سطح انگلیسیام از B2 به C1
۴. حداقل ده صفحه کتاب
۵. خواندن یک داستان کوتاه
۶. حداقل ۳ ساعت درس
۷. تغذیهی سالم
۸. هفت ساعت خواب بیوقفه
۹. محیط (در طول روز برای خودم محیطی ساختهام که به اهدافم نزدیکترم کند؟)
۱۰. تمرکز سی دقیقهای روی کاری
امتیاز امروز: ۷.۵
به روزهایم نمره میدهم. اینشکلی زندگی را بازی میکنم. در طول روز به دنبال امتیاز جمع کردنام و بعد حس خوب یک مرحله بالاتر.
گاهی حس خوبی ندارم. چون مثلا کتابی نخواندهام یا از برنامه عقب ماندهام. اما بعد یادم میآید با انجام ندادنش فقط یک امتیاز از دست میدهم. نمرهای کمتر، اما صفر نه.
گاهی حس خوبی دارم. روز خوبی بوده و حسی ۱۰ امتیاز به آن میدهم. اما در پایان که براساس معیارها حساب میکنم میبینم چندان هم بالا نشده. یا برعکس.
معیارهایم در طول زمان متغیر بودهاند اما فعلا بازی من این ده قانون را دارد:
۱. هزار کلمه نوشتن (آزادنویسی، صفحات صبحگاهی...)
۲. انتشار
۳. کاری هرچند کوچک برای رساندن سطح انگلیسیام از B2 به C1
۴. حداقل ده صفحه کتاب
۵. خواندن یک داستان کوتاه
۶. حداقل ۳ ساعت درس
۷. تغذیهی سالم
۸. هفت ساعت خواب بیوقفه
۹. محیط (در طول روز برای خودم محیطی ساختهام که به اهدافم نزدیکترم کند؟)
۱۰. تمرکز سی دقیقهای روی کاری
امتیاز امروز: ۷.۵
❤8👌3
امروز حشره نخوردم
سالواژهام: نظم
۱. صبح همین که بیدار شدم رفتم سراغ هوشمصنوعی. برای انجام دادن تمرین دوم کتابنقد.
۲. جلسهی آخر کتابنقد رو بودم. میدونستم تفکر سیاه و سفید درست نیست اما تازه امروز معنی خاکستری رو فهمیدم. استاد تمرینها رو بررسید. چند نفر بهتر از من نوشته بودن برا همین انتظار نداشتم تمرین من همرسان بشه. ذوقزده شدم براش.
۳. داستانکوتاهی از چخوف خوندم. اینکه به آدم خمار میگفت اندام جالب بود.
۴. چندتا هفت دقیقه آزادنویسی کردم.
۵. فصل اول کتاب مدیر مدرسه رو خوندم. دوستش داشتم.
۶. ویدئوهای علمی و صددرصد ضروری خواهرم در مورد آیدُلها رو دیدم. و کلی حرف زدیم. نظر قورباغهام اینه که برای فرار از درس خوندن بود.
۷. وبینار نویسندهساز رو بودم.
۸. درس خوندم. نمونهسوال دیدم. بد نبودن. بین پارتها چند قسمت از انیمهی Made in Abyss دیدم. انیمه برا دوران امتحانات خیلی اختراع مفیدیه.
۹.پادکستی به انگلیسی گوش دادم.
۱۰. نزدیک بود یه حشرهی مرده رو با آب بنوشم.
امتیاز امروز: ۸.۵
سالواژهام: نظم
۱. صبح همین که بیدار شدم رفتم سراغ هوشمصنوعی. برای انجام دادن تمرین دوم کتابنقد.
۲. جلسهی آخر کتابنقد رو بودم. میدونستم تفکر سیاه و سفید درست نیست اما تازه امروز معنی خاکستری رو فهمیدم. استاد تمرینها رو بررسید. چند نفر بهتر از من نوشته بودن برا همین انتظار نداشتم تمرین من همرسان بشه. ذوقزده شدم براش.
۳. داستانکوتاهی از چخوف خوندم. اینکه به آدم خمار میگفت اندام جالب بود.
۴. چندتا هفت دقیقه آزادنویسی کردم.
۵. فصل اول کتاب مدیر مدرسه رو خوندم. دوستش داشتم.
۶. ویدئوهای علمی و صددرصد ضروری خواهرم در مورد آیدُلها رو دیدم. و کلی حرف زدیم. نظر قورباغهام اینه که برای فرار از درس خوندن بود.
۷. وبینار نویسندهساز رو بودم.
۸. درس خوندم. نمونهسوال دیدم. بد نبودن. بین پارتها چند قسمت از انیمهی Made in Abyss دیدم. انیمه برا دوران امتحانات خیلی اختراع مفیدیه.
۹.پادکستی به انگلیسی گوش دادم.
۱۰. نزدیک بود یه حشرهی مرده رو با آب بنوشم.
امتیاز امروز: ۸.۵
❤5👌1
یه روز معمولی
سالواژهام: نظم
داستانکوتاهی از چخوف خوندم. یه موقعیت بود. معلمی که اضافهحقوق میخواد. برا این کار باید مدیرو متقاعد بکنه. با روشی طنزآمیز.
درس خوندم. و خواهم خواند.
با خواهرم پاستا درست کردیم. بیشتر اون. بعدش بالاخره تونستم متقاعدش کنم باهام انیمه ببینه. میگه دوستش نداشت ولی پس چرا تا آخر دید؟😏
وبینار نویسندهساز رو بودم.
گزارش نیک نوشتم.
آزادنویسی کردم کمی.
امتیاز امروز: ۶
سالواژهام: نظم
داستانکوتاهی از چخوف خوندم. یه موقعیت بود. معلمی که اضافهحقوق میخواد. برا این کار باید مدیرو متقاعد بکنه. با روشی طنزآمیز.
درس خوندم. و خواهم خواند.
با خواهرم پاستا درست کردیم. بیشتر اون. بعدش بالاخره تونستم متقاعدش کنم باهام انیمه ببینه. میگه دوستش نداشت ولی پس چرا تا آخر دید؟😏
وبینار نویسندهساز رو بودم.
گزارش نیک نوشتم.
آزادنویسی کردم کمی.
امتیاز امروز: ۶
❤5👌1
ریسهی سبز
سالواژهام: نظم
امتحان فکر میکنم خوب بود.
فیلم The Monster را دیدم و طرحش را نوشتم. بعد سراغ فیلم دیگری از همان کارگردان رفتم. Life Is Beautiful. اما نیمهکاره ماند و ادامهاش را فردا میبینم.
سه فصل از کتاب مدیر مدرسه خواندم.
وبینار نویسندهساز را بودم. بعد از آن آزادنویسی کردم و میان نوشتن، برای چندتا از مشکلاتم راهحلهایی پیدا کردم.
با دوستی رفتیم پیادهروی. تاریکی و هوای طوفانی. خرید خودکارهای رنگی.
آخر شب هم یک ریسهی برگی سفارش دادم.
امتیاز امروز: ۷
سالواژهام: نظم
امتحان فکر میکنم خوب بود.
فیلم The Monster را دیدم و طرحش را نوشتم. بعد سراغ فیلم دیگری از همان کارگردان رفتم. Life Is Beautiful. اما نیمهکاره ماند و ادامهاش را فردا میبینم.
سه فصل از کتاب مدیر مدرسه خواندم.
وبینار نویسندهساز را بودم. بعد از آن آزادنویسی کردم و میان نوشتن، برای چندتا از مشکلاتم راهحلهایی پیدا کردم.
با دوستی رفتیم پیادهروی. تاریکی و هوای طوفانی. خرید خودکارهای رنگی.
آخر شب هم یک ریسهی برگی سفارش دادم.
امتیاز امروز: ۷
❤2