Forwarded from دلآرام | سـمـانه داوطلب
«ای نام تو بهترین سرآغاز
بینام تو نامه کی کنم باز»
•سلسله وبینارهای «دلسپرده»
•خانش گروهی متون کهن عاشقانه
آغاز: لیلی و مجنون
| بعضی کتابها را نمیخانیم تا تمامشان را بفهمیم، میخانیم تا مدتی در جهانشان زندگی کنیم.
در این وبینار قرار نیست درس ادبیات بدهیم یا برای ابیات معنایی قطعی پیدا کنیم.
میخانیم تا ببینیم عشق، انتظار، دلتنگی و رنج، قرنها پیش چگونه روایت شدند. و کشف کنیم ردّ آن روایتِ عاشقانه را در زندگی امروز.
اگر دوست داری، در این خوانش آرام و صمیمی، همراه شوی، خوشحال میشوم همسفرمان در این مسیر باشی.
✓ راستی در کنار خوندن، تمرینِ جذابِ ترکیبسازی و نوشتن آزادانه هم داریم، پس کاغذ و قلم فراموشت نشه.
برگزار کننده: سمانه داوطلب
زمان: شنبهها ساعت ۲۰:۲۰
اولین جلسه: ۰۵/۰۴/۰۶
مکان: https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
.
بینام تو نامه کی کنم باز»
•سلسله وبینارهای «دلسپرده»
•خانش گروهی متون کهن عاشقانه
آغاز: لیلی و مجنون
| بعضی کتابها را نمیخانیم تا تمامشان را بفهمیم، میخانیم تا مدتی در جهانشان زندگی کنیم.
در این وبینار قرار نیست درس ادبیات بدهیم یا برای ابیات معنایی قطعی پیدا کنیم.
میخانیم تا ببینیم عشق، انتظار، دلتنگی و رنج، قرنها پیش چگونه روایت شدند. و کشف کنیم ردّ آن روایتِ عاشقانه را در زندگی امروز.
اگر دوست داری، در این خوانش آرام و صمیمی، همراه شوی، خوشحال میشوم همسفرمان در این مسیر باشی.
✓ راستی در کنار خوندن، تمرینِ جذابِ ترکیبسازی و نوشتن آزادانه هم داریم، پس کاغذ و قلم فراموشت نشه.
برگزار کننده: سمانه داوطلب
زمان: شنبهها ساعت ۲۰:۲۰
اولین جلسه: ۰۵/۰۴/۰۶
مکان: https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
.
www.skyroom.online
اسکایروم - دلسپرده
❤🔥6
یک آغوش کوچک
سالواژهام: نظم
فصل اول کتاب این راهش نیست را تمام کردم. دربارهی این بود که ویژگیهای بد در سطوح پایین نرمال، اما همچنان نرمال، و جنون خفیف در انسان موفق ویژگی خوب حساب میشوند. مثل وسواس یا کمالگرایی.
آزادنویسی کردم. از کتاب حرفهای گندهگندهی بهمن فرسی خواندم و از روی چندتایشان نوشتم.
در وبینار نویسندهساز بودم.
قسمت سوم سریال I Will Find You را دیدم.
پادکست به زبان انگلیسی گوش کردم.
بعدظهر یک ساعتی خوابیدم. مامانم خیلی ترسیده بود.
درس خواندم.
دخترخالهی کوچکم را بغل کردم چون واقعا دلم برایش تنگ شده بود.
امتیاز امروز: ۸
سالواژهام: نظم
فصل اول کتاب این راهش نیست را تمام کردم. دربارهی این بود که ویژگیهای بد در سطوح پایین نرمال، اما همچنان نرمال، و جنون خفیف در انسان موفق ویژگی خوب حساب میشوند. مثل وسواس یا کمالگرایی.
آزادنویسی کردم. از کتاب حرفهای گندهگندهی بهمن فرسی خواندم و از روی چندتایشان نوشتم.
در وبینار نویسندهساز بودم.
قسمت سوم سریال I Will Find You را دیدم.
پادکست به زبان انگلیسی گوش کردم.
بعدظهر یک ساعتی خوابیدم. مامانم خیلی ترسیده بود.
درس خواندم.
دخترخالهی کوچکم را بغل کردم چون واقعا دلم برایش تنگ شده بود.
امتیاز امروز: ۸
❤7
سبزِ سبز
_نگاه کن، چه قشنگه. سبزِ سبز.
_آره... منم دوستش دارم.
همیشه از ماینکرافت خوشش نمیآمد. آزادیِ ساختن دنیای ایدهآلش را دوست داشت، اما هیچوقت با آن گرافیک مکعبی کنار نیامده بود. کاش این دنیا کمی واقعیتر بود.
صدا از پشت سرش بود. برنگشت. فقط به آن منظرهی سبز، در قالب پردههای قهوهای اتوبوس خیره ماند. ماندند. با چشمهایی به بزرگی استکان.
چشمهایش را باز کرد.
ساعت ۹ صبح بود.
گوشی را برداشت. یک عکس برایش فرستاده بودند. چند لحظه طول کشید تا باز شود. دایره چرخید و چرخید... عکس، سبزِ سبز بود.
خیلی زیباتر از آنچه در خواب دیده بود.
لبخند زد. لایکش کرد.
#داستانک
_نگاه کن، چه قشنگه. سبزِ سبز.
_آره... منم دوستش دارم.
همیشه از ماینکرافت خوشش نمیآمد. آزادیِ ساختن دنیای ایدهآلش را دوست داشت، اما هیچوقت با آن گرافیک مکعبی کنار نیامده بود. کاش این دنیا کمی واقعیتر بود.
صدا از پشت سرش بود. برنگشت. فقط به آن منظرهی سبز، در قالب پردههای قهوهای اتوبوس خیره ماند. ماندند. با چشمهایی به بزرگی استکان.
چشمهایش را باز کرد.
ساعت ۹ صبح بود.
گوشی را برداشت. یک عکس برایش فرستاده بودند. چند لحظه طول کشید تا باز شود. دایره چرخید و چرخید... عکس، سبزِ سبز بود.
خیلی زیباتر از آنچه در خواب دیده بود.
لبخند زد. لایکش کرد.
#داستانک
❤6
یک روز معمولی
سالواژهام: نظم
امتحان را خوب دادم، بهترین نمرهای که تا حالا تو فارما گرفتم. اما ۱۴ دقیقه برای ۲۱ سوال خیلی کم بود.
نیمهی اول کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق را خواندم و چند کلمهای برداشتم برای کاریکلماتورسازی.
سریال I Will Find You را تمام کردم. باز گول شخصیتهای زیادی خوب را خوردم وگرنه که الگوی خیلیهایشان همین بوده.
داستانکی نوشتم که برگرفته از واقعیت بود. شاید برای همین دوستش نداشتم. اما حداقل نوشتمش.
از دو نفر شرححال گرفتم. تکلیفهایش را موکول کردم به فردا صبح. ولی برای دوستم را خواندم و چندتا ایراد کوچولویی که به نظرم رسید را بهش گفتم.
وبینار نویسندهساز را بودم. جلسهی اول کتابنقد را هم بودم که عالی بود. ساعت ۱۲ خودم کلاس داشتم ولی شانس آوردم که موکول شد به شب.
ویس جلسهی قبلی کاریکلماتور را گوش دادم.
امتیازم به امروز: ۷
سالواژهام: نظم
امتحان را خوب دادم، بهترین نمرهای که تا حالا تو فارما گرفتم. اما ۱۴ دقیقه برای ۲۱ سوال خیلی کم بود.
نیمهی اول کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق را خواندم و چند کلمهای برداشتم برای کاریکلماتورسازی.
سریال I Will Find You را تمام کردم. باز گول شخصیتهای زیادی خوب را خوردم وگرنه که الگوی خیلیهایشان همین بوده.
داستانکی نوشتم که برگرفته از واقعیت بود. شاید برای همین دوستش نداشتم. اما حداقل نوشتمش.
از دو نفر شرححال گرفتم. تکلیفهایش را موکول کردم به فردا صبح. ولی برای دوستم را خواندم و چندتا ایراد کوچولویی که به نظرم رسید را بهش گفتم.
وبینار نویسندهساز را بودم. جلسهی اول کتابنقد را هم بودم که عالی بود. ساعت ۱۲ خودم کلاس داشتم ولی شانس آوردم که موکول شد به شب.
ویس جلسهی قبلی کاریکلماتور را گوش دادم.
امتیازم به امروز: ۷
❤8
❤🔥6
داستان امروز
سالواژهام: نظم
امروز صفحات صبحگاهی نوشتم.
وبینار نویسندهساز را بودم. بعدش کمی دربارهی نوع داستانی که عشق میتواند باشد آزادنویسی کردم. آخرش رسید به اینجا: عشق داستانی است که با نقطهی اوج شروع میشود، زمان آن را روایت میکند و فاصله ویرایشش.
کنسرتی حسابی برگزار کردم در حمام.
تکلیف شرححال را نوشتم. اینبار با خیالپردازی و سناریوی مندرآوردی کمتر. تو کلاسش هم گوش دادم.
کمی درس خواندم. نیم جلسه صرفا.
عصر با دوستی رفتیم آبرسانگردی. دفترچهای کاربردی خریدم. کتابی از اوسامو دازایی هم گرفتم. البته هدف اصلی خرید شلواری برای دوستم بود که به آن هم رسیدیم. تو راه چندتا کافهکتاب جدید کشف کردیم و در آخر به یک کافهرستوران رفتیم و پیتزایی ایتالیایی امتحان کردیم.
امتیاز امروز: ۶.۵
سالواژهام: نظم
امروز صفحات صبحگاهی نوشتم.
وبینار نویسندهساز را بودم. بعدش کمی دربارهی نوع داستانی که عشق میتواند باشد آزادنویسی کردم. آخرش رسید به اینجا: عشق داستانی است که با نقطهی اوج شروع میشود، زمان آن را روایت میکند و فاصله ویرایشش.
کنسرتی حسابی برگزار کردم در حمام.
تکلیف شرححال را نوشتم. اینبار با خیالپردازی و سناریوی مندرآوردی کمتر. تو کلاسش هم گوش دادم.
کمی درس خواندم. نیم جلسه صرفا.
عصر با دوستی رفتیم آبرسانگردی. دفترچهای کاربردی خریدم. کتابی از اوسامو دازایی هم گرفتم. البته هدف اصلی خرید شلواری برای دوستم بود که به آن هم رسیدیم. تو راه چندتا کافهکتاب جدید کشف کردیم و در آخر به یک کافهرستوران رفتیم و پیتزایی ایتالیایی امتحان کردیم.
امتیاز امروز: ۶.۵
🔥4👌4
سهشنبهی بعد دوشنبه
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم.
بهموقع رسیدم به کلاس. استاد راس ساعت ۸ با پا درو بست. تو کلاس گوش دادم. چون از اون استادایی بود که از اول تا آخر کلاسو رژه میرن تا کسی گوشی دستش نباشه.
تو کلاس عملی معاینههای جدید یاد گرفتیم. و بعد برگشتن رو هم امتحانشون کردیم.
بالاخره صاحب کمد شدم تو دانشگاه. جای خوبی گیرم اومد.
وبینار بودم. دوباره تمرین صدجمله داشتیم.
نیمهی دوم کتابنقد و نوشتتمرین جلسهی دومش رو هم بودم که هردوشون عالی بودن.
تکلیف شرححال نوشتم و درس خواندم.
پادکستی به انگلیسی گوش دادم و لغات جدیدش را یادداشت کردم.
امتیاز امروز: ۷
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم.
بهموقع رسیدم به کلاس. استاد راس ساعت ۸ با پا درو بست. تو کلاس گوش دادم. چون از اون استادایی بود که از اول تا آخر کلاسو رژه میرن تا کسی گوشی دستش نباشه.
تو کلاس عملی معاینههای جدید یاد گرفتیم. و بعد برگشتن رو هم امتحانشون کردیم.
بالاخره صاحب کمد شدم تو دانشگاه. جای خوبی گیرم اومد.
وبینار بودم. دوباره تمرین صدجمله داشتیم.
نیمهی دوم کتابنقد و نوشتتمرین جلسهی دومش رو هم بودم که هردوشون عالی بودن.
تکلیف شرححال نوشتم و درس خواندم.
پادکستی به انگلیسی گوش دادم و لغات جدیدش را یادداشت کردم.
امتیاز امروز: ۷
❤7
کندتر
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم. چون دیروز به معجزهاش پی بردم.
شش صفحه از نسخهی قدیمی و نسخهی جدید «جاده» را کنار هم خواندم و مقایسه کردم. خیلی طول کشید، اما کیفیت خواندنم بهتر شد.
کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. فهمیدم دزدهای دریایی درواقع به دنبال عدالت بودهاند.
وبینار نویسندهساز را بودم. بعدش سعی کردم جملهای را به چند شکل بنویسم.
درس خواندم و تو کلاسها گوش دادم. تو کلاس عملی اضطراب کمتری داشتم.
چندتا آهنگ شاهکار یافتم.
امتیاز امروز: ۸
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم. چون دیروز به معجزهاش پی بردم.
شش صفحه از نسخهی قدیمی و نسخهی جدید «جاده» را کنار هم خواندم و مقایسه کردم. خیلی طول کشید، اما کیفیت خواندنم بهتر شد.
کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. فهمیدم دزدهای دریایی درواقع به دنبال عدالت بودهاند.
وبینار نویسندهساز را بودم. بعدش سعی کردم جملهای را به چند شکل بنویسم.
درس خواندم و تو کلاسها گوش دادم. تو کلاس عملی اضطراب کمتری داشتم.
چندتا آهنگ شاهکار یافتم.
امتیاز امروز: ۸
❤5
از آدمهای صدر جدول
سالواژهام: نظم
۱. تقریبا پیشنویس اولیهی داستانم را نوشتم.
۲.کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. از آدمهایی میگفت که خودخواه نیستند و به بقیه کمک میکنند تا اعتمادشان را جلب کنند. چنین آدمهایی در صدر موفقیت قرار دارند. ولی ندانستم فرقشان با آدمهایی که از آنها سوءاستفاده میشود چیست.
۳.وبینار نویسندهساز بودم و ۶۰ جمله نوشتم. کتابنقد هم بودم که از کتاب چرا عاشق میشویم هلن فیشر خواندیم. و دیدیم چطور شعر و ادبیات را به علم میتوان وصل کرد. کاریکلماتور هم بودم که با دو گازخورد و دو بازخورد خوب برای من خنثی تمام شد. عالی بود.
۴.داستانکوتاه گیلمجان را خواندم.
۵.درس خواندم۳ جلسه. دربارهی اندوکاردیت و نارسایی قلبی و کاردیومیوپاتی.
۶.بستنیِ آدامسی خوردم.
۷.دو صفحه صفحات صبحگاهی هم نوشتم.
امتیاز امروز: ۸
سالواژهام: نظم
۱. تقریبا پیشنویس اولیهی داستانم را نوشتم.
۲.کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. از آدمهایی میگفت که خودخواه نیستند و به بقیه کمک میکنند تا اعتمادشان را جلب کنند. چنین آدمهایی در صدر موفقیت قرار دارند. ولی ندانستم فرقشان با آدمهایی که از آنها سوءاستفاده میشود چیست.
۳.وبینار نویسندهساز بودم و ۶۰ جمله نوشتم. کتابنقد هم بودم که از کتاب چرا عاشق میشویم هلن فیشر خواندیم. و دیدیم چطور شعر و ادبیات را به علم میتوان وصل کرد. کاریکلماتور هم بودم که با دو گازخورد و دو بازخورد خوب برای من خنثی تمام شد. عالی بود.
۴.داستانکوتاه گیلمجان را خواندم.
۵.درس خواندم۳ جلسه. دربارهی اندوکاردیت و نارسایی قلبی و کاردیومیوپاتی.
۶.بستنیِ آدامسی خوردم.
۷.دو صفحه صفحات صبحگاهی هم نوشتم.
امتیاز امروز: ۸
❤6
اژدهای پاگنده
_ تو برام مهم نیستی.
_ الکی نگو. مهمم.
خندید.
_ خیلی بانمکی. الان دوست دارم.
صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود و سعی میکند سرعتش را با من هماهنگ کند. من هرازگاهی عقب میمانم و چند قدم میدوم تا به او برسم. به این کارم میخندد. اژدهایی با پاهایی چاق، قدی بلند و شال پشمی آبیرنگی که دور گردنش میپیچد. محکم و استوار کنارم راه میرود، انگار که بگوید هرکاری بخواهم میکنم. اما چرا میایستاد برسم اگر برایش مهم نبودم؟
اینطور نیست که حسودیاش را بکنم. چون یکبار گفت که میخواهد تخصصش را پوست بخواند. پرسیدم که چرا. جواب داد چون آدمها پول زیادی برای زیبایی میدهند. همین. به همین راحتی تصمیمش را گرفته است. وقتی گفت دوستم دارد، و برایش مهم نیستم هم همینقدر راحت بود.
هرروز صبح که از پلهها پایین میآید و با مهربانی به من لبخند میزند بیشتر حیرتزدهام میکند. مثل همیشه صاف و صوف میایستد و خدایی را عبادت میکند که من دوستش ندارم. حتی برایم وجود ندارد. ولی او میتواند با چنین کمر صافی و صوفی این کار را بکند.
یک بار ازش پرسیدم: «چی رو بیشتر دوست داری؟»
گفت: «بستنی.»
خندیدم. نباید میگفت خدا؟
جواب من هم بستنی بود. اما من نمیتوانستم خدا و بستنی را با هم داشته باشم. من برای داشتن بستنی خدایی نداشتم؟ او چطور هردو را با هم داشت؟
گفتم حسودیاش را نمیکنم؟ اعتراف میکنم راوی قابل اعتمادی نیستم. البته برایش دلیل دارم. هرآنچه من میخواهم و برایش زحمت میکشم به دست میآورد. هرآنچه من برای زنده نگه داشتن قلبم نیاز دارم او برمیدارد تا برای خودش پوستهی زیباتری بسازد. همین. اژدهای پوستکلفتی است. با نمرههای آناتومی عالی. من فیزیولوژی را خیلی بیشتر دوست داشتم چون از مکانیسمها و چگونگی میگفت. ولی او میگفت اسمها را دوست دارد.
نمیدانم چطور، اما میدانست چنین حسی دارم. چون یکبار گفت: «تو میخوای جای من باشی.»
بدجور درست بود. اما از کجا آنقدر مطمئن بود؟ بدجور روی مخم رفت. قضاوتهای سطحی و آنی میتوانند خیلی درست باشند. اما من از قضاوت شدن، از اینکه تمام احساساتم را همینقدر ساده میکند بدم میآید. حتی اینطور نیست که با آن قدبلند و دستوپای گنده همیشه بتواند بهتر از من باشد. دیگر اینطور نیست. اما بود.
آن روز تقریبا دو هفته بعد تولدم بود. فکر میکردم دیگر فراموشم کرده. چون میگفت برایش مهم نیستم. ولی ناگهان کنارم سبز شد.
_ بیا بریم بیرون.
دوباره کنار هم راه افتادیم. سرعتش باهام هماهنگ بود. صدای بوق ماشینها و حرکت لاستیک روی آسفالت صدای پوتینهایش را خفه میکرد. حرفهایمان دربارهی بستنی بود. تنها موضوع مشترکی که داشتیم. ولی زود ته کشید.
_ چقدر مونده؟
_ همینجاها باید باشه.
وسط راه بعد خریدن چندتا چیزی که خودش لازم داشت رسیدیم به یک بستنیفروشی. طعمهایی را سفارش داد که ازشان مطمئن بود. و من طعمهایی که تا حالا امتحان نکرده بودم.
در سکوت نشستیم و کسی تلاشی نکرد آن را بشکند. چند قطره از بستنی آب شد و روی دستش چکه کرد. دستمالی بیرون کشید و پاکش کرد. بعد به لیسیدنش ادامه داد. معذب بودم. بالاخره تمام شد و رفتم پولش را بدهم. وقتی کارتم را بیرون آوردم و داشتم دست فروشنده میدادم گفت که خودش داده قبلا. برای تولدم. عطسهای کردم. زیادی تو خوردن بستنی عجله کرده بودم. صرفا از روی کنجکاوی میپرسم. یعنی برایش مهم بودم؟ خودش به این حساسم کرده بود.
درهرصورت آدم مهربانی بود. در آن لحظه دوستش داشتم اما برآیند گرفتنی، دوستش ندارم. اما چه کسی گفته باید برآیند بگیرم؟ فکر کردنی... کمی دوستش دارم.
از نقطهای به بعد دیگر مانع ندیدمش. خیلی راحت دورش زدم و به خواستههای قلبم رسیدم. نمیگویم از رویش پریدم چون الکی گندهاش کرده بودم. یادم نمیآید چطور اتفاق افتاد. اما احتمالا جایی بود که ساخت پوستهاش را تمام کرد و راه برای من باز شد. اما بعد آن چرخش هنوز هم میتوانست حیرتزدهام کند. اینبار نه با کامل و فوقالعاده بودنش. با حساسیت عجیبی که روی ظاهر قضیه داشت در حالی که خیال میکردم درواقع چیزی زیرش نیست.
اژدهای پاگنده به من گیر میداد که میگفتم اسپیرینولاکتان. در حالی که خودش چند ثانیه قبلش کاربرد و اطلاعات این دارو را پرسیده بود. درستش اسپیرینولاکتون بود. چرا باید این را بداند درحالی که چیزی دربارهی خود دارو نمیداند؟ او اسمها را دوست دارد و من خود چیزها را.
میبینم که چطور هنوز همهچیز برایش راحت است. بغل کردن، گریه کردن، درست کردن. خیلی راحت دستهای گندهاش را دورم حلقه میکند و میگوید: ببخشید.
و من میگویم که بخشیدم. و همهچیز درست میشود. حالا برایم سوال شده که چرا فکر میکردم اژدها سد راهم بود. چرا میخواستم جای او باشم.
#داستانکوتاه
_ تو برام مهم نیستی.
_ الکی نگو. مهمم.
خندید.
_ خیلی بانمکی. الان دوست دارم.
صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود و سعی میکند سرعتش را با من هماهنگ کند. من هرازگاهی عقب میمانم و چند قدم میدوم تا به او برسم. به این کارم میخندد. اژدهایی با پاهایی چاق، قدی بلند و شال پشمی آبیرنگی که دور گردنش میپیچد. محکم و استوار کنارم راه میرود، انگار که بگوید هرکاری بخواهم میکنم. اما چرا میایستاد برسم اگر برایش مهم نبودم؟
اینطور نیست که حسودیاش را بکنم. چون یکبار گفت که میخواهد تخصصش را پوست بخواند. پرسیدم که چرا. جواب داد چون آدمها پول زیادی برای زیبایی میدهند. همین. به همین راحتی تصمیمش را گرفته است. وقتی گفت دوستم دارد، و برایش مهم نیستم هم همینقدر راحت بود.
هرروز صبح که از پلهها پایین میآید و با مهربانی به من لبخند میزند بیشتر حیرتزدهام میکند. مثل همیشه صاف و صوف میایستد و خدایی را عبادت میکند که من دوستش ندارم. حتی برایم وجود ندارد. ولی او میتواند با چنین کمر صافی و صوفی این کار را بکند.
یک بار ازش پرسیدم: «چی رو بیشتر دوست داری؟»
گفت: «بستنی.»
خندیدم. نباید میگفت خدا؟
جواب من هم بستنی بود. اما من نمیتوانستم خدا و بستنی را با هم داشته باشم. من برای داشتن بستنی خدایی نداشتم؟ او چطور هردو را با هم داشت؟
گفتم حسودیاش را نمیکنم؟ اعتراف میکنم راوی قابل اعتمادی نیستم. البته برایش دلیل دارم. هرآنچه من میخواهم و برایش زحمت میکشم به دست میآورد. هرآنچه من برای زنده نگه داشتن قلبم نیاز دارم او برمیدارد تا برای خودش پوستهی زیباتری بسازد. همین. اژدهای پوستکلفتی است. با نمرههای آناتومی عالی. من فیزیولوژی را خیلی بیشتر دوست داشتم چون از مکانیسمها و چگونگی میگفت. ولی او میگفت اسمها را دوست دارد.
نمیدانم چطور، اما میدانست چنین حسی دارم. چون یکبار گفت: «تو میخوای جای من باشی.»
بدجور درست بود. اما از کجا آنقدر مطمئن بود؟ بدجور روی مخم رفت. قضاوتهای سطحی و آنی میتوانند خیلی درست باشند. اما من از قضاوت شدن، از اینکه تمام احساساتم را همینقدر ساده میکند بدم میآید. حتی اینطور نیست که با آن قدبلند و دستوپای گنده همیشه بتواند بهتر از من باشد. دیگر اینطور نیست. اما بود.
آن روز تقریبا دو هفته بعد تولدم بود. فکر میکردم دیگر فراموشم کرده. چون میگفت برایش مهم نیستم. ولی ناگهان کنارم سبز شد.
_ بیا بریم بیرون.
دوباره کنار هم راه افتادیم. سرعتش باهام هماهنگ بود. صدای بوق ماشینها و حرکت لاستیک روی آسفالت صدای پوتینهایش را خفه میکرد. حرفهایمان دربارهی بستنی بود. تنها موضوع مشترکی که داشتیم. ولی زود ته کشید.
_ چقدر مونده؟
_ همینجاها باید باشه.
وسط راه بعد خریدن چندتا چیزی که خودش لازم داشت رسیدیم به یک بستنیفروشی. طعمهایی را سفارش داد که ازشان مطمئن بود. و من طعمهایی که تا حالا امتحان نکرده بودم.
در سکوت نشستیم و کسی تلاشی نکرد آن را بشکند. چند قطره از بستنی آب شد و روی دستش چکه کرد. دستمالی بیرون کشید و پاکش کرد. بعد به لیسیدنش ادامه داد. معذب بودم. بالاخره تمام شد و رفتم پولش را بدهم. وقتی کارتم را بیرون آوردم و داشتم دست فروشنده میدادم گفت که خودش داده قبلا. برای تولدم. عطسهای کردم. زیادی تو خوردن بستنی عجله کرده بودم. صرفا از روی کنجکاوی میپرسم. یعنی برایش مهم بودم؟ خودش به این حساسم کرده بود.
درهرصورت آدم مهربانی بود. در آن لحظه دوستش داشتم اما برآیند گرفتنی، دوستش ندارم. اما چه کسی گفته باید برآیند بگیرم؟ فکر کردنی... کمی دوستش دارم.
از نقطهای به بعد دیگر مانع ندیدمش. خیلی راحت دورش زدم و به خواستههای قلبم رسیدم. نمیگویم از رویش پریدم چون الکی گندهاش کرده بودم. یادم نمیآید چطور اتفاق افتاد. اما احتمالا جایی بود که ساخت پوستهاش را تمام کرد و راه برای من باز شد. اما بعد آن چرخش هنوز هم میتوانست حیرتزدهام کند. اینبار نه با کامل و فوقالعاده بودنش. با حساسیت عجیبی که روی ظاهر قضیه داشت در حالی که خیال میکردم درواقع چیزی زیرش نیست.
اژدهای پاگنده به من گیر میداد که میگفتم اسپیرینولاکتان. در حالی که خودش چند ثانیه قبلش کاربرد و اطلاعات این دارو را پرسیده بود. درستش اسپیرینولاکتون بود. چرا باید این را بداند درحالی که چیزی دربارهی خود دارو نمیداند؟ او اسمها را دوست دارد و من خود چیزها را.
میبینم که چطور هنوز همهچیز برایش راحت است. بغل کردن، گریه کردن، درست کردن. خیلی راحت دستهای گندهاش را دورم حلقه میکند و میگوید: ببخشید.
و من میگویم که بخشیدم. و همهچیز درست میشود. حالا برایم سوال شده که چرا فکر میکردم اژدها سد راهم بود. چرا میخواستم جای او باشم.
#داستانکوتاه
❤4
از تقدیرِ «تقدیر»
وقتی از «تقدیر» حرف میزنیم، معمولا به سرنوشتی از پیش تعیینشده فکر میکنیم. اما این مفهوم همیشه در ادبیات فارسی به همین شکل نبوده است. در شاهنامه فردوسی، بیشتر از واژههایی مثل «بخت»، «اختر»، «سپهر» و «روزگار» استفاده شده. با گذشت زمان، واژه «تقدیر» پررنگتر شده و نگاه شاعران به مفهوم این کلمه تغییر پیدا کرده. گاهی نیرویی گریزناپذیر، نشانهای از قضا و قدر الهی، و گاه بهانهای که نباید مسئولیت انسان را زیر سایه خود ببرد.
فردوسی در قرن چهارم، مفهوم اقبال و سرنوشت نیک را چنین به تصویر میکشد:
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همه راستی راست از بخت اوست
همه فر و زیبایی از تخت اوست
یک قرن بعد، سنایی از «تقدیر» بهعنوان نیرویی یاد میکند که گریزی از آن نیست:
جست نتواند دل از عشق تو هیچ
جست که تواند ز تقدیر ای پسر
پای بفشارد سنایی در غمت
و نظامی همین مفهوم را در قرن ششم در شعرهای خود ادامه داده:
حسابی بر گرفت از روی تدبیر
نبود آگه ز بازی های تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن
در قرن هفتم، سعدی و مولانا و دیگران دانش انسان را محدود میدانستهاند و به فروتنی انسان در برابر تقدیر الهی تأکید میکردهاند:
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
در قرن هشتم، حافظ نگاهی چندبعدی داشته و با طرح پرسش نسبت میان جبر و اختیار را به چالش میکشد:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
در قرنهای نهم و دهم، مفهوم تقدیر همچنان بیشتر در چارچوب قضا و قدر الهی به کار میرود. در قرنهای یازدهم و دوازدهم، با گسترش سبک هندی، این مفهوم پیچیدهتر میشود و در کنار جبر، به اختیار، عشق و تجربه درونی انسان نیز پیوند میخورد. همانطور که صائب تبریزی میگوید:
تقدیر، بیوسیله ز کس کار نخواسته است
از سعی، میتوان گره از کار خویش کرد
سرانجام، در قرنهای ۱۳ و ۱۴ شاعرانی مثل پروین اعتصامی نگاه انتقادیتری به تقدیرگرایی داشتهاند:
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصه تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
میتوان گفت «تقدیر» از مفهومی نزدیک به «بخت» در شعر کهن، به اندیشهای عرفانی در قرون میانی رسید و در شعر معاصر، بهجای آنکه نیرویی مطلق و تغییرناپذیر باشد، در کنار اختیار، مسئولیت و اراده انسان معنا پیدا کرد.
همین سوال را از چت جیپیتی هم کردم. تحولات مفهومی کلمهی تقدیر در شعر فارسی از قرن سوم تا چهارده چطور بوده؟
جواب چت:
جستوجوی تو مسیر خوبی را نشان میدهد، اما یک نکتهٔ مهم دارد: اگر منظور از «تحول مفهوم» باشد، نباید فقط به وجود یا نبودِ واژهٔ «تقدیر» نگاه کرد، بلکه باید شبکهای از واژههای هممعنا (بخت، قضا، قسمت، روزگار، فلک، اختر، سرنوشت...) و زمینهٔ فکری هر دوره را هم در نظر گرفت. همچنین نباید تصور کرد که همهٔ شاعران هر قرن یک نگاه واحد داشتهاند.
قرن ۳ تا ۵: تقدیر بیشتر به صورت بخت و گردش روزگار فهمیده میشود.
قرن ۶ تا ۱۰: تقدیر عمدتاً اراده و قضا و قدر الهی است و عرفان نقش مهمی در تفسیر آن دارد.
قرن ۱۱ تا ۱۴: مفهوم تقدیر انسانیتر و انتقادیتر میشود؛ رابطهٔ آن با اختیار، مسئولیت، تلاش و آزادی موضوع اصلی شاعران است.
این خلاصهای بود از پاسخ چت جیپیتی به سوال من.
پاسخ من به چت: هوشمندانهتر از چیزی بود که فکر میکردم. به هممعنیها و به قول خودت به شبکهای که این کلمه در آن جا میگیرد هم توجه کردهای. این که میگویی همهی شاعران یک قرن نگاه واحد نداشتهاند، نشان میدهد پیشفرضهایم را مسلم ندانستهای. اما شاید بهتر بود سوالات بیشتری میپرسیدی. مثلا میپرسیدی: چه تحولی؟ تحولی صورت گرفته؟
بهنظرم نه تنها نظر شاعران متفاوت در هر دوره با دیگری فرقی داشته، نظر یک شاعر در طول زندگیاش هم ثابت نبوده.
و معنی تقدیر را در شبکهی معنایی که بررسی کردهای چیزی را از قلم انداختهای. تقدیر معانی دیگری هم دارد. مثل ستایش، قدردانی، فرجام و عاقبت کار و...
از آنجایی که متن خودم در پی چنین مفاهیمی نبود فکر کردهای چرا که نه، خودت هم این کار را بکنی. اما من گیرت انداختم.
و بعد خلاصهای آوردهای شبیه آنچه خودم از سایت گنجور پیدا کردم. اما حداقل شعری از هرشاعر مثال میزدی. حتی اسمی از هیچ شاعری نبردهای. این شکلی انگار شواهدی برای پاسخت میآوردی و قابل اتکاتر میبودی.
#کتابنقد
وقتی از «تقدیر» حرف میزنیم، معمولا به سرنوشتی از پیش تعیینشده فکر میکنیم. اما این مفهوم همیشه در ادبیات فارسی به همین شکل نبوده است. در شاهنامه فردوسی، بیشتر از واژههایی مثل «بخت»، «اختر»، «سپهر» و «روزگار» استفاده شده. با گذشت زمان، واژه «تقدیر» پررنگتر شده و نگاه شاعران به مفهوم این کلمه تغییر پیدا کرده. گاهی نیرویی گریزناپذیر، نشانهای از قضا و قدر الهی، و گاه بهانهای که نباید مسئولیت انسان را زیر سایه خود ببرد.
فردوسی در قرن چهارم، مفهوم اقبال و سرنوشت نیک را چنین به تصویر میکشد:
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همه راستی راست از بخت اوست
همه فر و زیبایی از تخت اوست
یک قرن بعد، سنایی از «تقدیر» بهعنوان نیرویی یاد میکند که گریزی از آن نیست:
جست نتواند دل از عشق تو هیچ
جست که تواند ز تقدیر ای پسر
پای بفشارد سنایی در غمت
و نظامی همین مفهوم را در قرن ششم در شعرهای خود ادامه داده:
حسابی بر گرفت از روی تدبیر
نبود آگه ز بازی های تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن
در قرن هفتم، سعدی و مولانا و دیگران دانش انسان را محدود میدانستهاند و به فروتنی انسان در برابر تقدیر الهی تأکید میکردهاند:
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
در قرن هشتم، حافظ نگاهی چندبعدی داشته و با طرح پرسش نسبت میان جبر و اختیار را به چالش میکشد:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
در قرنهای نهم و دهم، مفهوم تقدیر همچنان بیشتر در چارچوب قضا و قدر الهی به کار میرود. در قرنهای یازدهم و دوازدهم، با گسترش سبک هندی، این مفهوم پیچیدهتر میشود و در کنار جبر، به اختیار، عشق و تجربه درونی انسان نیز پیوند میخورد. همانطور که صائب تبریزی میگوید:
تقدیر، بیوسیله ز کس کار نخواسته است
از سعی، میتوان گره از کار خویش کرد
سرانجام، در قرنهای ۱۳ و ۱۴ شاعرانی مثل پروین اعتصامی نگاه انتقادیتری به تقدیرگرایی داشتهاند:
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصه تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
میتوان گفت «تقدیر» از مفهومی نزدیک به «بخت» در شعر کهن، به اندیشهای عرفانی در قرون میانی رسید و در شعر معاصر، بهجای آنکه نیرویی مطلق و تغییرناپذیر باشد، در کنار اختیار، مسئولیت و اراده انسان معنا پیدا کرد.
همین سوال را از چت جیپیتی هم کردم. تحولات مفهومی کلمهی تقدیر در شعر فارسی از قرن سوم تا چهارده چطور بوده؟
جواب چت:
جستوجوی تو مسیر خوبی را نشان میدهد، اما یک نکتهٔ مهم دارد: اگر منظور از «تحول مفهوم» باشد، نباید فقط به وجود یا نبودِ واژهٔ «تقدیر» نگاه کرد، بلکه باید شبکهای از واژههای هممعنا (بخت، قضا، قسمت، روزگار، فلک، اختر، سرنوشت...) و زمینهٔ فکری هر دوره را هم در نظر گرفت. همچنین نباید تصور کرد که همهٔ شاعران هر قرن یک نگاه واحد داشتهاند.
قرن ۳ تا ۵: تقدیر بیشتر به صورت بخت و گردش روزگار فهمیده میشود.
قرن ۶ تا ۱۰: تقدیر عمدتاً اراده و قضا و قدر الهی است و عرفان نقش مهمی در تفسیر آن دارد.
قرن ۱۱ تا ۱۴: مفهوم تقدیر انسانیتر و انتقادیتر میشود؛ رابطهٔ آن با اختیار، مسئولیت، تلاش و آزادی موضوع اصلی شاعران است.
این خلاصهای بود از پاسخ چت جیپیتی به سوال من.
پاسخ من به چت: هوشمندانهتر از چیزی بود که فکر میکردم. به هممعنیها و به قول خودت به شبکهای که این کلمه در آن جا میگیرد هم توجه کردهای. این که میگویی همهی شاعران یک قرن نگاه واحد نداشتهاند، نشان میدهد پیشفرضهایم را مسلم ندانستهای. اما شاید بهتر بود سوالات بیشتری میپرسیدی. مثلا میپرسیدی: چه تحولی؟ تحولی صورت گرفته؟
بهنظرم نه تنها نظر شاعران متفاوت در هر دوره با دیگری فرقی داشته، نظر یک شاعر در طول زندگیاش هم ثابت نبوده.
و معنی تقدیر را در شبکهی معنایی که بررسی کردهای چیزی را از قلم انداختهای. تقدیر معانی دیگری هم دارد. مثل ستایش، قدردانی، فرجام و عاقبت کار و...
از آنجایی که متن خودم در پی چنین مفاهیمی نبود فکر کردهای چرا که نه، خودت هم این کار را بکنی. اما من گیرت انداختم.
و بعد خلاصهای آوردهای شبیه آنچه خودم از سایت گنجور پیدا کردم. اما حداقل شعری از هرشاعر مثال میزدی. حتی اسمی از هیچ شاعری نبردهای. این شکلی انگار شواهدی برای پاسخت میآوردی و قابل اتکاتر میبودی.
#کتابنقد
👌8❤3🔥1👏1
از صبح تا شب
سالواژهام: نظم
۱. صبح دیرتر بیدار شدن. درس خواندن. درس خواندن. درس خواندن
۲. ظهر داستان نوشتن. باز نوشتن. بهزور به ۹۵۰ کلمه رساندن. اینتر زدن برای زیاد دیده شدن. عجله کردن بهخاطر مهمانها
۳. وبینار را بودن. شنیدن. نوشتن
۴. درس خواندن. کیک شکلاتی خوردن. آهنگیدن. احساس عجیب داشتن از خواندن آنچه خودم نوشتهام.
۵. به جلسهی بازخورد دیر کردن. گوش دادن. خواندن
۶. اصلاح علمی و جزوه تطبیق دادن. تلاش برای خوشخط بودن. احتمالا موفق شدن
۷. جستوجو کردن در گنجور به دنبال تقدیر. تمرین کتابنقد را نوشتن و فرستادن
امتیاز امروز: ۷
سالواژهام: نظم
۱. صبح دیرتر بیدار شدن. درس خواندن. درس خواندن. درس خواندن
۲. ظهر داستان نوشتن. باز نوشتن. بهزور به ۹۵۰ کلمه رساندن. اینتر زدن برای زیاد دیده شدن. عجله کردن بهخاطر مهمانها
۳. وبینار را بودن. شنیدن. نوشتن
۴. درس خواندن. کیک شکلاتی خوردن. آهنگیدن. احساس عجیب داشتن از خواندن آنچه خودم نوشتهام.
۵. به جلسهی بازخورد دیر کردن. گوش دادن. خواندن
۶. اصلاح علمی و جزوه تطبیق دادن. تلاش برای خوشخط بودن. احتمالا موفق شدن
۷. جستوجو کردن در گنجور به دنبال تقدیر. تمرین کتابنقد را نوشتن و فرستادن
امتیاز امروز: ۷
❤5
Forwarded from دلآرام | سـمـانه داوطلب
.
دوستان نازنینم
• در وبینار دلسپرده، لیلی و مجنون میخونیم.
• و در کنارش تمرین ترکیبسازی داریم و آزادنویسی.
اگه علاقمندین، در ساعت 20:20
و در لینک زیر https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
منتظرتون هستم.🌱🥰
.
دوستان نازنینم
• در وبینار دلسپرده، لیلی و مجنون میخونیم.
• و در کنارش تمرین ترکیبسازی داریم و آزادنویسی.
اگه علاقمندین، در ساعت 20:20
و در لینک زیر https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
منتظرتون هستم.🌱🥰
.
www.skyroom.online
اسکایروم - دلسپرده
❤3
ترکیب برنده
سالواژهام: نظم
۱. داستان کوتاه «حکایت سرباغبان» را از چخوف خواندم.
۲.از کتاب این راهش نیست خواندم. کمک کردن داوطلبانه به دیگران تا جایی که زیادهروی نباشد حتی برای خودمان خوب است. پیشنهاد خودش هفتهای دو ساعت بود. و از ترکیب برندهی مقابلهبهمثل و بخشندگی میگفت.
۳. کتابنقد بودم. پاسخ محمد قائد به سوال هوش مصنوعی را خواندیم و یاد گرفتیم راه درست استفاده از این ابزار چیست، باید کار ما را سختتر کند نه سریعتر.
مقاله اینجاست:
https://mghaed.com/post/ai_asks/
۴. وبینار بودم. جملههای دبستانی نوشتیم. قرار شد داستانی بنویسیم از یک تصویر. یعنی هیچ توضیحی ندهیم. کارهای شخصیتهایمان را بگوییم و بقیه را بسپاریم به مخاطب.
۵. کلی درس خواندم.
۶. چند آهنگ راک جدید پیدا کردم و حین درس خواندن گوش دادم.
۷. یک قسمت از انیمهی سریالی Mob Physcho دیدم. موضوع کمی تکراری بود اما گرافیکش را دوست داشتم.
امتیاز امروز: ۸.۵
سالواژهام: نظم
۱. داستان کوتاه «حکایت سرباغبان» را از چخوف خواندم.
۲.از کتاب این راهش نیست خواندم. کمک کردن داوطلبانه به دیگران تا جایی که زیادهروی نباشد حتی برای خودمان خوب است. پیشنهاد خودش هفتهای دو ساعت بود. و از ترکیب برندهی مقابلهبهمثل و بخشندگی میگفت.
۳. کتابنقد بودم. پاسخ محمد قائد به سوال هوش مصنوعی را خواندیم و یاد گرفتیم راه درست استفاده از این ابزار چیست، باید کار ما را سختتر کند نه سریعتر.
مقاله اینجاست:
https://mghaed.com/post/ai_asks/
۴. وبینار بودم. جملههای دبستانی نوشتیم. قرار شد داستانی بنویسیم از یک تصویر. یعنی هیچ توضیحی ندهیم. کارهای شخصیتهایمان را بگوییم و بقیه را بسپاریم به مخاطب.
۵. کلی درس خواندم.
۶. چند آهنگ راک جدید پیدا کردم و حین درس خواندن گوش دادم.
۷. یک قسمت از انیمهی سریالی Mob Physcho دیدم. موضوع کمی تکراری بود اما گرافیکش را دوست داشتم.
امتیاز امروز: ۸.۵
❤🔥5👌1
صدای خدا
سالواژهام: نظم
۱. تخلیهی ذهن
۲. تاپتاپ قلب، از پشت روشهای پاراکلینیک
۳. مهمان دو داستان شدن
۴. صد کلمه برای فهم این روزها
۵. آشتی با درس. ساختن نسخهی خودم
۶. فهمیدن از راه توضیح دادن به خواهر
۷. تماشای پزشکی در قصه (سریال دکتر هاوس)
چند سخن از دکتر هاوس فصل ۲ قسمت ۱۹:
«برای نسل بشر نگرانم. یک نوجوان ادعا میکند صدای خدا را میشنود و آدمهایی با بالاترین مدرکهای دانشگاهی حرفش را باور میکنند.»
«اگر تو با خدا حرف بزنی، مذهبی هستی. اگر خدا با تو حرف بزند، روانپریش محسوب میشوی.»
امتیاز امروز: ۸
#گزارش_نیک
سالواژهام: نظم
۱. تخلیهی ذهن
۲. تاپتاپ قلب، از پشت روشهای پاراکلینیک
۳. مهمان دو داستان شدن
۴. صد کلمه برای فهم این روزها
۵. آشتی با درس. ساختن نسخهی خودم
۶. فهمیدن از راه توضیح دادن به خواهر
۷. تماشای پزشکی در قصه (سریال دکتر هاوس)
چند سخن از دکتر هاوس فصل ۲ قسمت ۱۹:
«برای نسل بشر نگرانم. یک نوجوان ادعا میکند صدای خدا را میشنود و آدمهایی با بالاترین مدرکهای دانشگاهی حرفش را باور میکنند.»
«اگر تو با خدا حرف بزنی، مذهبی هستی. اگر خدا با تو حرف بزند، روانپریش محسوب میشوی.»
امتیاز امروز: ۸
#گزارش_نیک
❤9
چرا ایران عقب مانده است؟
سالواژهام: نظم
۱. کتابنقد را بودم. مقالهای از ابراهیم هرندی خواندیم که از کلیدواژهها میگفت. اینکه بیشتر ما برای سوالاتی مثل چرا ایران عقب افتاده است پاسخهای تکپیوندی میدهیم. و بعد بررسی اینکه هوش مصنوعی هم این کار را میکند؟ اما هوش مصنوعی هم این کار را میکند. و من نمیدانم راهکار چیست؟ چطور از پاسخهای تکپیوندی دوری کنم؟
۲. از کتاب این راهش نیست خواندم. خیلی کم. ولی به نکتهی جالبی رسیدم: چاپلوسی از رئیستان، اگر واقعا آدمیست که به او احترام میگذارید اصلا کار غیراخلاقی و ناخوشایندی نیست.
اگر واقعا احترام میگذاریم چاپلوسی محسوب میشود؟
۳. داستانکوتاه یکی از بچهها را خواندم.
۴. انیمهی سریالی خیلی باحال و متفاوتی یافتم. Made in Abyss. حتما ادامهاش میدهم.
۵. وبینار نویسندهساز را بودم.
۶. درس خواندم. و خواهم خواند.
۷. نوشتتمرین هم بودم. داستانکوتاهی خواندیم از هرمز شهدادی که ساختارش برایم جالب بود. ایدهای برای داستانکوتاه تو ذهنم جرقه زد.
۸. تو یوتیوب کانالی پیدا کردم که مبحث نوارقلب را خیلی خوب توضیح میداد. نصفش را دیدم.
۹. آزادنویسی کردم.
۱۰. آدمهای زیادی را یکجا دیدم و با هرکدام کمی حرف زدم.
امتیاز امروز: ۷
#گزارش_نیک
سالواژهام: نظم
۱. کتابنقد را بودم. مقالهای از ابراهیم هرندی خواندیم که از کلیدواژهها میگفت. اینکه بیشتر ما برای سوالاتی مثل چرا ایران عقب افتاده است پاسخهای تکپیوندی میدهیم. و بعد بررسی اینکه هوش مصنوعی هم این کار را میکند؟ اما هوش مصنوعی هم این کار را میکند. و من نمیدانم راهکار چیست؟ چطور از پاسخهای تکپیوندی دوری کنم؟
۲. از کتاب این راهش نیست خواندم. خیلی کم. ولی به نکتهی جالبی رسیدم: چاپلوسی از رئیستان، اگر واقعا آدمیست که به او احترام میگذارید اصلا کار غیراخلاقی و ناخوشایندی نیست.
اگر واقعا احترام میگذاریم چاپلوسی محسوب میشود؟
۳. داستانکوتاه یکی از بچهها را خواندم.
۴. انیمهی سریالی خیلی باحال و متفاوتی یافتم. Made in Abyss. حتما ادامهاش میدهم.
۵. وبینار نویسندهساز را بودم.
۶. درس خواندم. و خواهم خواند.
۷. نوشتتمرین هم بودم. داستانکوتاهی خواندیم از هرمز شهدادی که ساختارش برایم جالب بود. ایدهای برای داستانکوتاه تو ذهنم جرقه زد.
۸. تو یوتیوب کانالی پیدا کردم که مبحث نوارقلب را خیلی خوب توضیح میداد. نصفش را دیدم.
۹. آزادنویسی کردم.
۱۰. آدمهای زیادی را یکجا دیدم و با هرکدام کمی حرف زدم.
امتیاز امروز: ۷
#گزارش_نیک
❤9