قصه‌گردان | سوین درخشانی
118 subscribers
23 photos
1 file
4 links
می‌نویسم، چون تو حرف زدن با کاغذ بهترم.

🧬دانشجوی رشته‌ پزشکی
✍️علاقه‌مند به نوشتن و داستان
🔬🌙در جست‌وجوی تلاقی علم و خیال
Download Telegram
وسط هزارتوی امروز
گزارش نیک

۱.داستان‌کوتاهی از موراکامی خواندم. دارم فکر می‌کنم بیشتر زن‌های داستان‌‌هایش اسم یا چهره‌ای ندارند. صرفا وجود دارند برای رشد شخصیت‌های مرد. دختر این داستانش (روی یک بالش سنگی) هم همین بود. تنها یک شعر تانکا از او ماند و سایر خاطراتش غبار شد:

چه خودت گردنت را قطع کنی و چه دیگری،
همین که گردنت را روی بالش سنگی بگذاری
باید بپذیری به‌ غبار تبدیل خواهی شد.

۲.فصل ۴ و کمی از فصل ۵ تمرکز ربوده‌شده هم خواندم. به اهمیت پرسه‌زنی و پیاده‌روی بدون پادکست پی‌بردم. از بخش‌های جالبش یادداشت برداشتم. خلاصه‌اش را گفتم و صدایم را ضبط کردم.

۳.بیشتر از روزهای قبل آزادنویسی کردم. با این کار جلوی نشخوار فکری‌ام را هم می‌گیرم. بعد اینکه درمورد همه‌چیز نوشتم و راه‌حل‌هایی پیدا کردم آن‌ها را حل‌شده حساب می‌کنم و دیگر بهشان فکر نمی‌کنم.

۴.شرح‌حال گرفتم. مثل همیشه کیسی هزارتو گیرم آمد. بیمار ۸۹ ساله. فشارخون داشته، تا که چهل روز پیش به‌خاطر بیماری مزمن کلیوی در بخش نفرولوژی بستری شده. همین که ترخیص شده تنگی‌نفس پیدا کرده و انتقال داده شده به بخش ریه.( پنومونی آسپیراتیو داشته.) حالا هم هوشیاری چندانی نداشت و فقط مایعات می‌خورد. دخترش به‌جایش حرف می‌زد. با همین‌ها تکلیف شرح‌حال را نوشتم.

۵.قوی سیاه خریدم. اضافه شد به لیست بی‌نهایت کتاب‌هایی که دارم و قرار است بخوانم.

۶.وبینار نویسنده‌ساز هم شرکت کردم که عالی بود. خواندن گزارش‌های نیک بچه‌ها هم خیلی الهام‌بخش بود.
8
بالاتر

دختر کوچولو موهای فرفری وزشده‌اش را پشت گوشش داد. چند تار مو از کش بیرون زده بود. اخم‌هایش در هم بود و با نگرانی منتظر جواب سوالش بود.
خواهرش روی کف بالن نشسته و محکم به دیواره تکیه داده بود. نفس‌نفس می‌زد.
ـ بهم بگو، کلاس دوم خیلی ترسناکه؟
خواهرش لبخند زد.
ـ نه. همون مدرسه‌ست، همون آدما. فقط یه کلاس بالاتر.
دختر کوچولو سعی کرد روی پاهایش بلند شود و بیرون را ببیند، اما قدش نمی‌رسید. دوباره نشست و زانوهایش را بغل کرد.
ـ ولی من هنوز می‌ترسم.
ـ طبیعیه. همه از چیزای جدید می‌ترسن.
ـ تو هم می‌ترسیدی؟
ـ آره.
ـ بعدش چی شد؟
ـ رفتم تو دلش. دیدم اون‌قدرها هم ترسناک نیست.
دختر کوچولو چند لحظه ساکت ماند.
ـ خب چیکار کنم که نترسم؟
ـ لازم نیست نترسی.
دختر چند لحظه به فکر فرورفت. بعد سرش را به آرامی تکان داد.
خواهرش نگاهش کرد. بعد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
ـ لازم نیست نترسی.
بلند شد و نگاهش را از لبه بالن به اطراف انداخت. آسمان آبی بود و ابرها آرام از کنارش می‌گذشتند.
دلش می‌خواست کسی آنجا باشد و ببیندش.
اما کسی نبود.
دست‌هایش را دو طرف دهانش گذاشت و با تمام توان فریاد زد:
ـ یوهو! منو ببینین!
کسی جوابی نداد.
بالن بالا و بالاتر می‌رفت.
7
عصرِ امیدِ لغو
گزارش نیک

۱.صفحات صبحگاهی نوشتم. بیشتر از همیشه شد و افکارم درباره‌ی موضوعات متفاوت نظم پیدا کرد. حین نوشتنش هم حس خوبی داشتم.

۲.امیدوار شدم به اینکه امتحان لغو شود. با همین فکر تا ساعت ۸ شب چیزی نخواندم. اما بعد که خبری نشد نشستم پشت میز چند ساعت که فقط یک جلسه جلو رفتم. امیدوارم به نمونه سوال.

۳.دو تا بیمار یافتم که بیماری‌های خیلی سرراست و خوبی داشتند. یکی‌اش که فقط زانودرد داشت. آن‌یکی زخم معده. دومی ازم پرسید این‌ها که می‌پرسی به دردی هم می‌خورن؟ منم جواب دادم که بله.(به درد خودم)

۴.نویسنده‌ساز شرکت کردم. سوال‌های خوبی پرسیده شد و جواب‌های خوبی هم داده شد.

۵.اخبار جدید را برایش رو کردم.

۶. نه گفتم.
5
لب مرز
گزارش نیک

۱. ساعت ۹ امتحان دادم. لب‌مرزی پاس شدم. اشکال نداره، چون همیشه نمونه‌سوال می‌داده ولی این‌بار رکب زد با سوال‌های شمارشی کنکوری.

۲.دوباره یه کیس خیلی خوب پیدا کردم. حیف که صداش در نمیومد. ولی کلی سوال پرسیدم. آخرسر گفت می‌دونی وقتی زیاد حرف می‌زنم خسته می‌شم. اینو به عنوان جزئیات تو بخش present illness خواهم آورد!

۳.اولین کلاس سمیوعملی رو رفتیم. گروهمون به قول یکی شاده! کوردیناتوره خوب بود گفت هیچی ننویسین هم نمره‌تونو دادم. چندتا معاینه هم یاد گرفتم. مثلا فشارخون گرفتن با دستگاهی که بالون داره. یدونه سوال هم ازم پرسید که بلد شدم.

۴.فیلم سراب رو دیدم. از علمی‌تخیلی‌‌های معدودی بود که خیلی دوستش داشتم. شبیه فیلم زمینی دیگر.

۵.دوتا داستان‌ کوتاه از چخوف خوندم. داستان‌های سال ۱۸۸۵ دیگه تموم شد از جلد دوم.

۶.نصف وبینار هم بودم.

۷.دیگه به نمونه‌سوال دادن کسی اعتماد نمی‌کنم.
3👌1
تا نیمه‌راه
گزارش نیک

صبح را با کنسرتی کوچک در حمام آغازیدم. صدایم بهتر به نظر می‌رسید. لحظه‌ای از بخار، صدا و انعکاس صدا.

کاپوچینو با شیرنارگیل امتحان کردید؟ آشنا نبود ولی جالب بود.

آزادنویسی کردم.

جلسه‌ی اول پاتواعصاب را آغازیدم. تا کمی بیشتر از نیمه‌ها.

کارگاه کاریکلماتور دیر رسیدم. حداقل نصفش را بودم.

از کتاب تمرکز ربوده‌شده خواندم. گاهی از پرسه‌زنی بدمان می‌آید، چون اضطراب داریم. خودم همین‌طورم. اما این به معنی تمرکز نکردن نیست. اتفاقا. چون در ذهنمان ته‌نشین می‌شود. یک جور وصل کردن چیزهای غیرمرتبط به هم. خلاقیت.

نویسنده‌ساز بودم. اما نیمه‌ی دوم. چرتی زدم.

بهترین بخش روز این بود که با او وقت گذراندم و چایی خوردیم. هنوز حس خوبش را با خودم دارم.

برای تمرکز بیشتر با study with me در یوتیوب درس خواندم. جلسه‌ی اول تمام و جلسه‌ی دوم نصف شد. حالا می‌روم کاملش کنم.
4👏1
قیچی خیال‌ ندارد، چون بافتن بلد نیست.

#کاریکلماتور
🔥2🕊2
خواند‌ه‌هایم
گزارش نیک

دو داستان‌کوتاه از چخوف خواندم.

کمی از کتاب نه آدمی از اوسامو دازای خواندم.

آزادنویسی کردم. یک صفحه‌اش فحش‌هایی از ته دل بود.

کاریکلماتورهای سیخونک را هم دیدم. چندتایی‌شان به نظرم خوب آمد.

وبینار نویسنده‌ساز بودم.

بیشتر درس خواندم. نقشه‌های ذهنی هم برایشان کشیدم.

پیاده‌رویدم.

اشکالاتش در تست‌های سهمی و معادله‌ی درجه‌ی دو را رفع کردم. خوب یاد دادم چون کم بودند.
6
آرامش را باید بخش‌بخش کرد، چون آرامش‌بخش است.

#کاریکلماتور
👌51
یک روز قبل امتحان
گزارش نیک

ازش تعریف کردم.

امتحان فردا را خوب خوانده‌ام. تا حد زیادی طبق برنامه پیش رفتم.

تغذیه‌ی سالم‌تری داشتم.

وبینار نویسنده‌ساز بودم.

تکلیف شرح‌حال را آخرسر بعد مرور می‌نویسم تا به‌خاطرش نتوانم بخوابم.

موقع گرفتن شام ظرف یکبارمصرف نخریدم‌.

آهنگ رپ باحالی پیدا کردم و هزاربار تا حالا گوش دادم.
8
پولیپ بینی انتخابم‌‌ست
گزارش نیک

از کتاب نه‌آدمی سی صفحه خواندم. شخصیت یوزو انسان‌هراس‌ است. چون خود را لایق زندگی با انسان‌ها نمی‌بیند. پس ماسک دلقک می‌زند.

به داستان‌هایشان درباره‌ی گیر کردن دو استخوان در گلو، پولیپ بینی و ام‌اس گوش دادم و در نهایت مشق‌هایم را با مورد دوم انجام دادم.

مستند ‌The New Yorker at 100 را دیدم.

امتحان خوب بود.

بیشتر آزادنویسی کردم. حین انجامش راه‌‌هایی برای رسیدن به هدف‌هایم یافتم‌.

وبینار نویسنده‌ساز بودم. ایستادگی با منطق را یاد گرفتم.

به اشکال‌هایش جواب دادم و با رمزهایی که ساختم کمکش کردم یادش بماند.
5
یک روز عادی دیگر
گزارش نیک

کلمه‌ی سال: نظم

۱.وبینار نویسنده‌ساز را بودم. یادم افتاد کلمه‌ی سالی انتخاب کرده بودم. بعدش که فکر کردم تا حالا تقریبا بهش عمل کردم. نه آنقدر که آگاهانه مدام حواسم بهش باشد، ولی چرا. حواسم بود‌.

۲.از چیزهایی که خوردم: کیک و چای و میوه و آبمیوه و بستنی و... . ناهاری نخوردم. ولی شام رفتیم بیرون رستوران ژاپنی. سوشی دوست دارم.

۳.یک روز دیگر بدون لاک دوام آوردم.

۴. پانزده صفحه از کتاب نه‌آدمی خواندم. درباره‌ی صداقت نقاش‌ها بود.

۵.آزادنویسی کردم.

۶.جلسه‌ی اول پاتوقلب تمام و جلسه‌ی دوم نصف شد. جلسه‌ی اول حتی مرور هم داشتم.

۷.به ابرها نگاه کردم و پف‌پفی بودن‌شان در زمینه‌ی آسمان پاستیلی را دوباره دوست داشتم.

۸.توانستم بدون توجه به ظاهرش دوستش داشته باشم.

۹.تو کانال‌هایی ری‌اکت دادم.
5
از کنارش گذشت، چون محل گربه بود.

#کاریکلماتور
5
آنچه باید به من بدهید

به من صدا بدهید، تا بال‌هایم را ببندید.
به من تاریکی بدهید، تا ستاره‌ای را کشف کنم.
به من خاطره بدهید، تا برایتان دلتنگی بکنم.
به من رویا بدهید، تا برایش بیدار بمانم.
به من نفرت بدهید، تا عشق را باور کنم.
به من در بدهید، تا به پنجره عادت نکنم.
این‌ها را که دادید،
به من اما ندهید، و بگذارید خیال کنم.
🔥4👏21
غرق شدم
گزارش نیک

سال‌واژه‌ی من: نظم

۱.چندتا کاریکلماتور نوشتم که یکی دوتاشون بد نبود به نظرم.

۲.وبینار نویسنده‌ساز بودم.

۳.چندتا هفت دقیقه آزادنویسی کردم چون امروز بیشتر نیاز داشتم هی عملکردم رو ارزیابی کنم و تو مسیر بمونم.

۴.هرچی درس خوندم فهمیدم. این درسی بود که میتونستم توش غرق بشم. پر داستان بود.

۵.کتابی که گم کرده بودم پیدا کردم.

۶.حرف‌های شب امتحانی زدیم!

۷.امتیاز کلی ۶.۵ میدم به امروز طبق معیارهای شب امتحان.
3
دلش فرفری است و عقلش صاف.

#کاریکلماتور
👌51
هذیان‌های بعد امتحان
گزارش نیک

سال‌واژه‌ام: نظم

امتحان خوب بود. یدونه غلط دارم. باید راضی باشم ولی آخه از همشون مطمئن بودم.

سریالی کره‌ای شروع کردم که کوتاهه و بازیگرهاش خیلی خوشگلن. این خودش برا ادامه دادن کافیه.(Perfect crown)

کم‌خواب بودم. گفتم از موقعیت استفاده کنم و هذیان نوشتم!

سوروایور ترکیه فینالش رو دیدم. بازیکن مورد علاقم برنده شد. شاید بگین این چرت‌وپرتا چیه ولی دا نینیم.

با دو نفر حرف زدم که خیلی کامل داستان‌های بیماری‌هاشونو توضیح دادن. تازه تصادفی انتخاب کرده بودم.

وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.

سی صفحه از کتاب نه‌آدمی می‌خونم.
5
مادر پرگار است و پدر خط‌کش.

#کاریکلماتور
👌61
کوچ به سوی کتاب‌ها

سال‌واژه‌ام: نظم

۱.داستان کوتاهی از موراکامی خواندم. (چارلی پارکر باسانوا می‌زند) بیشتر درباره‌ی این بود که ایده‌ای خیالی از یک حوزه‌ مثل ادبیات، می‌تواند به حوزه‌ی دیگری، در این داستان موسیقی، کوچ کند. جالب بود.

۲.از کتاب نه‌آدمی خواندم. نویسنده‌های ژاپنی مثل مانگاکاهایشان خیلی خیلی خلاقند.

۳.تمرین‌های کاریکلماتور را فرستادم. فهمیدم نرسیده‌اند پس دوباره فرستادم. استاد خیلی لطف کردند و بازخورد دادند. بازخوردهایی خوب. خوشحالم که می‌توانم کتاب جدید را هم بخوانم.

۴.داوطلب شدم یکی‌دو جلسه از مقدمات قلب را از روی ویس بنویسم. چون هیچ جزوه‌ای نداریم.

۵.امروز هیچ درسی نخواندم.

۶.رفتیم بیرون و بلوز مجلسی صورتی قشنگی خریدیم.

۷.یک قسمت از سریال Perfect Crown دیدم. وایب خوبی دارد.

۸.بالاخره لاک زدم به رنگ یاسی.

۹.در تبلیغ‌های کوتاه سوروایور فینال دومش آزادنویسی کردم. بازیکن مورد علاقم حالا چیزی نمانده که برنده بشود. یادم نمی‌آید برای خودم انقدر اضطراب داشته باشم. طوری قلبم می‌تپد که انگار خودم مسابقه داده‌ام! عه همین الان جلو زد.

۱۰.وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.

در کل به امروز ۷ از ۱۰ می‌دهم.
5
آه و افسوسی در کار نیست

سال‌واژه‌ام: نظم

۱.دو داستان کوتاه از چخوف خواندم. در داستان «عشق»، چخوف حتی یک بار هم نگفت که آن زن حال‌بهم‌زن است. فقط آن‌قدر خوب نشانش داد که خودم مدام از شوهرش می‌پرسیدم: آخه چرا این؟

۲.شعری خواندم و رونویسی کردم و چند کلمه هم برای خودم برداشتم. تروتازه.

۳.جلسه‌ی اول فارما قلب را خواندم و بخش اعصاب را از باربارا بیتز.

۴.وبینار نویسنده‌ساز را بودم.

۵. شوخ و شنگ به دوستی داستانی فرستادم.

۶. شسته و رفته آزادنویسی کردم.

۷.امروز زیاد مهم نیست برنده‌ی نهایی چه کسی بشود. آه و افسوسی در کار نیست. انقدر از سوروایور گفتم مامان‌بزرگم زنگ زد گفت برو ببین تو تی‌وی هشت جشن گرفتن برا نادره.(به Nagihan نادره می‌‌گه)

۸.با خواهرم گیم‌های لوس بازی کردیم. عیش و عشرت.

امتیاز امروز: ۸
6
تقاطع

سال‌واژه‌ام: نظم

نصف داستان کوتاه تقاطع را خواندم. تا اینجا دوستش داشتم.

آزادنویسی کردم.

کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. ایده‌ی جالبی داشت.

بیست صفحه از نه‌آدمی خواندم. دارم کم‌کم می‌فهممش.

جلسه‌ای که قولش را داده بودم گوش دادم و تایپ کردم.

یک‌ونیم جلسه فارما قلب خواندم.

با خواهرم غیرلوس‌ترین گیم لوس دنیا را بازی کردیم.

بیشتر زبان یادگرفتم. کانال E2 ielts را در یوتیوب جدی‌تر گرفتم.

با خواهرم نودل درست کردیم.

وبینار نویسنده‌ساز را بودم.

آهنگ راک خیلی خفنی یافتم.

طالبی خوردم. چون دوست دارم. هم خودش هم بستنی‌اش.

تکلیف شرح‌حال را می‌روم بنویسم. با چندین سناریوی من‌درآوردی و حذفیات. زودتر باید باربارا می‌خواندم.

امتیاز امروز: ۷
🔥4
کاغذدیواری را از دیوار که بکنند، کاغذ بی‌دیواری می‌شود. (منبع: سال‌ها تحقیق بی‌وقفه.)

#کاریکلماتور
🤣5