بازیِ بقا
برای صدمین بار در آن روز صدای سوتش را شنید. بعد گفت: «وزغ. وزغ کثیف.»
کایا واکنشی نشان نداد و به کشیدن نقاشی ادامه داد. میدانست دوباره دارد شروع میشود.
آرین نزدیکتر شد. پشت گوشش زمزمه کرد: «تو باید شنا کنی.»
چیزی سرد و آبکی روی سرش چکید. از میان موهای قهوهایاش پایین آمد، روی گونهی تپلش لیز خورد، به گوشهی لب رسید. طعم شیر. بچهها خندیدند.
کایا بدون اینکه برگردد، بلند شد و رفت سمت دستشویی.
شیر آب را باز کرد. با کف دست آب به صورتش زد. لحظهای نگاهش به خودش در آینه افتاد. به خودش گفت: «خودتی... موجود چندشآور.»
به کلاس برگشت. نگاهها و لبخندهایشان را دید. سرش را پایین انداخت و پشت میزش نشست. تا آخر آن زنگ به جان کاغذها افتاد و آنقدر مداد را فشار داد که نوکش شکست. ماری کشید که دور وزغی پیچیده بود. داشت فشارش میداد.
کایا از پشت کاناپه پاورچین رد شد. پدرش روی مبل خواب بود. تلویزیون روشن بود. غذای نیمهخورده و چندین لیوان روی میز ول شده بودند.
به اتاقش رفت. در را بست. با غژغژی آرام.
کیفش را کنار میز گذاشت. لباسهایش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت.
چشمهایش را بست. میان نفسهای تندش صدایی شنید. صدایی شبیه به قورباغه. حتمن از بیرون بود.
تکرار شد. همینجا بود. تو اتاق.
نشست. به همهجای اتاق نگاه کرد. چیزی ندید.
دوباره قورقور. از سمت کیف. توی کیف.
به سمت کیف رفت. زانو زد. یک لحظه دستش روی زیپ ماند. فکر خوبی نبود اینجا بازش کند.
کیف را برداشت و از پشت کاناپه رد شد. پدر بیدار شده بود. کلهی کچلش را از بالای کاناپه میدید.
به حیاط رسید، کیف را زمین گذاشت و زیپ را به آرامی کشید. یک زانو روی زمین بود. خم شد، سرش را کج کرد تا توی کیف را ببیند.
با دو چشم درشت مواجه شد.
کوتاه و تپل. پوستی زمخت. و چشمهایی که در دو طرف سرش قلنبه شده بودند. وزغ بود.
کیف را ول کرد و دو قدم عقب رفت. حالا دلیل آن لبخندها را میفهمید.
وزغ تکانی نخورد. به اندازهی خودش ترسیده بود.
کایا جلو رفت. نفسی عمیق کشید. دستش را برد توی کیف و وزغ را گرفت. پوست خشک و برجستهاش را حس میکرد. وزغ در دستش بزرگ شد و چیزی دستش را خیس کرد. کایا آن را روی زمین انداخت و دستش را روی شلوارش مالید.
خندید. «این دیگه چی بود؟»
چند ثانیه نگاهش کرد. وزغ تکانی خورد و یک پرش کوتاه کرد. دیگر پف نبود.
به اتاقش برگشت. دستهایش را شست. پشت کامپیوتر نشست.
چندین سایت را باز کرد. یکی یکی خواند. وزغها وقتی بترسند، بدنشان را باد میکنند. بزرگتر دیده میشوند. شکارچی را گول میزنند. مبارزه نمیکنند. چون اصلا شکاری به نظر نمیآیند.
صفحه را پایینتر و پایینتر اسکرول کرد. به مطلبی برخورد با عنوان «راهکارهای بقا در جانوران ضعیفتر».
خطوط زیر را خواند:
«بقا همیشه به معنای قویتر بودن یا برنده شدن در نبرد مستقیم نیست. بسیاری از موجودات زنده با هوش، فریب و استفاده از نقطهضعف شکارچی زنده میمانند. وزغ به جای دندان و چنگال، از تورم دفاعی استفاده میکند. برخی مارها خود را به مردن میزنند. برخی حشرات رنگ سمیترین جانوران منطقه را تقلید میکنند. بقا یعنی بدانی چه کسی هستی، بدانی دشمن از چه میترسد و...»
روی این بخش متوقف شد.
بلند شد و رفت جلوی آینهی دستشویی. موهای ژولیدهاش را به عقب شانه زد. ابروهایش را درهم کشید. نه. بالا آورد. این هم نه. یک چیزی شبیه وزغ بادکرده.
خندید.
یک بار دیگر نگاه کرد. به خودش نه. به ماری که اذیتش کرده بود.
«باشه. این خوبه.»
اما میدانست به بیشتر از اینها نیاز دارد. سم. نقطهی ضعف آرین را میشناخت.
صبح زود از خواب پرید. لباس تیرهای پوشید که هیچ وقت تنش نکرده بود. موهایش را با آب به عقب چسباند. چند بار تکرار کرد: «چی میخوای؟ حوصلهی تو رو ندارم.»
صدای خروپف پدرش از پشت کاناپه بلند بود. پنیر را روی نان مالید و درحالی که به ساعت نگاه میکرد قورتش داد. فکر کرد که پدرش هیچوقت پف نکرده بود.
وارد کلاس شد. آرین گفت: «سلام وزغ.»
کایا یک راست توی چشمهایش نگاه کرد. چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت پشت میز. آرین سوت زد. سه نت مخصوص خودش.
کایا کاغذهایش را بیرون آورد. شروع کرد به کشیدن. آرین رفت بالای سرش ایستاد. سه بار با مشت به میز کوبید. کایا سرش را بلند کرد. «چی میخوای؟ حوصلهات رو ندارم.» در ذهنش گفت. اما لبهایش از هم باز نشد که جواب بدهد. در عوض مستقیم توی چشمهایش زل زد.
آرین یک نگاه دزدکی به دوستانش انداخت. کسی نخندید. منتظر بودند. زبانش را بیرون آورد و لب پایینش را لیسید. نقاشیها را از دست کایا بیرون کشید. ورق زد. روی یکی از نقاشیها متوقف شد. به نقاشی نگاه کرد. به کایا. دوباره به نقاشی. کایا لبخند زد. آرین میز را با لگد هل داد. کایا هم با میز به عقب پرتاب شد. کاغذها را پاره کرد و تکههایش را روی سر کایا ریخت. کایا به چشمهایش زل زده بود.
برای صدمین بار در آن روز صدای سوتش را شنید. بعد گفت: «وزغ. وزغ کثیف.»
کایا واکنشی نشان نداد و به کشیدن نقاشی ادامه داد. میدانست دوباره دارد شروع میشود.
آرین نزدیکتر شد. پشت گوشش زمزمه کرد: «تو باید شنا کنی.»
چیزی سرد و آبکی روی سرش چکید. از میان موهای قهوهایاش پایین آمد، روی گونهی تپلش لیز خورد، به گوشهی لب رسید. طعم شیر. بچهها خندیدند.
کایا بدون اینکه برگردد، بلند شد و رفت سمت دستشویی.
شیر آب را باز کرد. با کف دست آب به صورتش زد. لحظهای نگاهش به خودش در آینه افتاد. به خودش گفت: «خودتی... موجود چندشآور.»
به کلاس برگشت. نگاهها و لبخندهایشان را دید. سرش را پایین انداخت و پشت میزش نشست. تا آخر آن زنگ به جان کاغذها افتاد و آنقدر مداد را فشار داد که نوکش شکست. ماری کشید که دور وزغی پیچیده بود. داشت فشارش میداد.
کایا از پشت کاناپه پاورچین رد شد. پدرش روی مبل خواب بود. تلویزیون روشن بود. غذای نیمهخورده و چندین لیوان روی میز ول شده بودند.
به اتاقش رفت. در را بست. با غژغژی آرام.
کیفش را کنار میز گذاشت. لباسهایش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت.
چشمهایش را بست. میان نفسهای تندش صدایی شنید. صدایی شبیه به قورباغه. حتمن از بیرون بود.
تکرار شد. همینجا بود. تو اتاق.
نشست. به همهجای اتاق نگاه کرد. چیزی ندید.
دوباره قورقور. از سمت کیف. توی کیف.
به سمت کیف رفت. زانو زد. یک لحظه دستش روی زیپ ماند. فکر خوبی نبود اینجا بازش کند.
کیف را برداشت و از پشت کاناپه رد شد. پدر بیدار شده بود. کلهی کچلش را از بالای کاناپه میدید.
به حیاط رسید، کیف را زمین گذاشت و زیپ را به آرامی کشید. یک زانو روی زمین بود. خم شد، سرش را کج کرد تا توی کیف را ببیند.
با دو چشم درشت مواجه شد.
کوتاه و تپل. پوستی زمخت. و چشمهایی که در دو طرف سرش قلنبه شده بودند. وزغ بود.
کیف را ول کرد و دو قدم عقب رفت. حالا دلیل آن لبخندها را میفهمید.
وزغ تکانی نخورد. به اندازهی خودش ترسیده بود.
کایا جلو رفت. نفسی عمیق کشید. دستش را برد توی کیف و وزغ را گرفت. پوست خشک و برجستهاش را حس میکرد. وزغ در دستش بزرگ شد و چیزی دستش را خیس کرد. کایا آن را روی زمین انداخت و دستش را روی شلوارش مالید.
خندید. «این دیگه چی بود؟»
چند ثانیه نگاهش کرد. وزغ تکانی خورد و یک پرش کوتاه کرد. دیگر پف نبود.
به اتاقش برگشت. دستهایش را شست. پشت کامپیوتر نشست.
چندین سایت را باز کرد. یکی یکی خواند. وزغها وقتی بترسند، بدنشان را باد میکنند. بزرگتر دیده میشوند. شکارچی را گول میزنند. مبارزه نمیکنند. چون اصلا شکاری به نظر نمیآیند.
صفحه را پایینتر و پایینتر اسکرول کرد. به مطلبی برخورد با عنوان «راهکارهای بقا در جانوران ضعیفتر».
خطوط زیر را خواند:
«بقا همیشه به معنای قویتر بودن یا برنده شدن در نبرد مستقیم نیست. بسیاری از موجودات زنده با هوش، فریب و استفاده از نقطهضعف شکارچی زنده میمانند. وزغ به جای دندان و چنگال، از تورم دفاعی استفاده میکند. برخی مارها خود را به مردن میزنند. برخی حشرات رنگ سمیترین جانوران منطقه را تقلید میکنند. بقا یعنی بدانی چه کسی هستی، بدانی دشمن از چه میترسد و...»
روی این بخش متوقف شد.
بلند شد و رفت جلوی آینهی دستشویی. موهای ژولیدهاش را به عقب شانه زد. ابروهایش را درهم کشید. نه. بالا آورد. این هم نه. یک چیزی شبیه وزغ بادکرده.
خندید.
یک بار دیگر نگاه کرد. به خودش نه. به ماری که اذیتش کرده بود.
«باشه. این خوبه.»
اما میدانست به بیشتر از اینها نیاز دارد. سم. نقطهی ضعف آرین را میشناخت.
صبح زود از خواب پرید. لباس تیرهای پوشید که هیچ وقت تنش نکرده بود. موهایش را با آب به عقب چسباند. چند بار تکرار کرد: «چی میخوای؟ حوصلهی تو رو ندارم.»
صدای خروپف پدرش از پشت کاناپه بلند بود. پنیر را روی نان مالید و درحالی که به ساعت نگاه میکرد قورتش داد. فکر کرد که پدرش هیچوقت پف نکرده بود.
وارد کلاس شد. آرین گفت: «سلام وزغ.»
کایا یک راست توی چشمهایش نگاه کرد. چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت پشت میز. آرین سوت زد. سه نت مخصوص خودش.
کایا کاغذهایش را بیرون آورد. شروع کرد به کشیدن. آرین رفت بالای سرش ایستاد. سه بار با مشت به میز کوبید. کایا سرش را بلند کرد. «چی میخوای؟ حوصلهات رو ندارم.» در ذهنش گفت. اما لبهایش از هم باز نشد که جواب بدهد. در عوض مستقیم توی چشمهایش زل زد.
آرین یک نگاه دزدکی به دوستانش انداخت. کسی نخندید. منتظر بودند. زبانش را بیرون آورد و لب پایینش را لیسید. نقاشیها را از دست کایا بیرون کشید. ورق زد. روی یکی از نقاشیها متوقف شد. به نقاشی نگاه کرد. به کایا. دوباره به نقاشی. کایا لبخند زد. آرین میز را با لگد هل داد. کایا هم با میز به عقب پرتاب شد. کاغذها را پاره کرد و تکههایش را روی سر کایا ریخت. کایا به چشمهایش زل زده بود.
کیفش را باز کرد و توپی بیرون آورد. یک توپ فوتبال. توپ را به سمتش گرفت: «میخوای؟»
آرین به توپ زل زده بود.
_مامانت نمیذاره بازی کنی، نه؟ میخواد نقاشی بکشی. ولی تو بلد نیستی...
آرین به دوستانش نگاه کرد تا از ظاهرشان حدس بزند چه فکر میکنند. کایا توپ را روی میز گذاشت. گفت: «باشه. یادت میدم.»
یکبار بحثهای آرین را با مادرش دیده بود. توی پارک بودند و با لباس فوتبال پشت بومِ نقاشی نشسته بود. مادرش دورش میپیچید و فشارش میداد. میگفت هیچ استعدادی ندارد.
یکی از دوستان آرین جلو آمد: «بده ببینم توپ رو.»
دیگری گفت: «من دروازبانم.»
آنها توپ را برداشتند و دویدند به سمت حیاط. تنها آن دو در کلاس ماندند. آرین چشمهایش پر اشک شده بود. به سمت در رفت. اما برگشت و به کایا نگاه کرد.
کایا لبهایش را لیسید. حرکت مار. خم شد تا تکههای سالم نقاشیها را بردارد. حالا صدای بازی بچهها کلاس را پر کرده بود.
_من میتونم فوتبال بازی کنم. بهتر از همه.
_اوهوم. ولی حتی بازی نمیکنی.
کایا تکهها را در سطل آشغال خالی کرد. دلیلش را میدانست. آرین، در خانه خودش وزغ بود. راهحلش هم باید چیزی شبیه وزغ میبود.
آرین لپهایش را باد کرد و آهی کشید. از کلاس بیرون رفت و در را بست. موقع رفتن زیر لب گفت: «وزغ کثیف.»
آرین به توپ زل زده بود.
_مامانت نمیذاره بازی کنی، نه؟ میخواد نقاشی بکشی. ولی تو بلد نیستی...
آرین به دوستانش نگاه کرد تا از ظاهرشان حدس بزند چه فکر میکنند. کایا توپ را روی میز گذاشت. گفت: «باشه. یادت میدم.»
یکبار بحثهای آرین را با مادرش دیده بود. توی پارک بودند و با لباس فوتبال پشت بومِ نقاشی نشسته بود. مادرش دورش میپیچید و فشارش میداد. میگفت هیچ استعدادی ندارد.
یکی از دوستان آرین جلو آمد: «بده ببینم توپ رو.»
دیگری گفت: «من دروازبانم.»
آنها توپ را برداشتند و دویدند به سمت حیاط. تنها آن دو در کلاس ماندند. آرین چشمهایش پر اشک شده بود. به سمت در رفت. اما برگشت و به کایا نگاه کرد.
کایا لبهایش را لیسید. حرکت مار. خم شد تا تکههای سالم نقاشیها را بردارد. حالا صدای بازی بچهها کلاس را پر کرده بود.
_من میتونم فوتبال بازی کنم. بهتر از همه.
_اوهوم. ولی حتی بازی نمیکنی.
کایا تکهها را در سطل آشغال خالی کرد. دلیلش را میدانست. آرین، در خانه خودش وزغ بود. راهحلش هم باید چیزی شبیه وزغ میبود.
آرین لپهایش را باد کرد و آهی کشید. از کلاس بیرون رفت و در را بست. موقع رفتن زیر لب گفت: «وزغ کثیف.»
اسم من
از یک هفته قبلش شروع شده بود. هر روز هزاران پیام در مورد اینکه من مدیون اونم. فقط چون شبیهشام موفق شدم. نسخهی دوم. تواضع زورکیام رو کنار گذاشتم و جلوی دوربینها داد زدم. من کلی زحمت کشیدم اینجا برسم. من نقشهام رو درک کردم. زندگی کردم. فهمیدم. گفتم بهترم. میشنیدم که دارم این حرفارو بیرون میریزم و همزمان صدای دیگهای تو ذهنم بهم میگفت دارم اشتباه بزرگی میکنم. تا آخرش رفتم و تمومش کردم. پایان صفحهی بازیگری. باورم نمیشد... نمیشد... تا که یهو باورم شد. حقیقت وحشتناکی بود اما تونستم باورش کنم. پاکنشدنی. مثل ریزههای آشغال ته مبل. خودمو تو خونه حبس کردم. یکی دو قاشق غذا میخوردم و بقیهاش تو سطل آشغال خالی میشد. هربار نصفه شب بیدار میشدم و تا صبح بیدار میموندم. به ستارهها نگاه میکردم و به اعتماد به نفسشون پوزخند میزدم. چون خودم قبلا ستاره بودم. میدونستم برای درخشیدن دارن بخشی از وجودشون رو مصرف میکنن. تا وقتی که تموم شن.
همهی طرفدارهامم از دست دادم. برای همین نرفتم درو باز کنم اولش. تا که اونقدر به در کوبید که کلافهام کرد. پشت در یه دختر ایستاده بود. اینجا بهش میگم رز. چون مثل گل رز عمر کمی داشت. و اینکه میخوام هویتش نامعلوم بمونه.
ازش پرسیدم چی میخواد. جواب نداد. پس درو بستم. دوباره در زد. داد زد که اگه درو باز نکنم کیک رو خودش تنهایی میخوره. و بعد اسمم رو گفت. درو باز کردم. کیکی در کار نبود. نگام نکرد. انگار که خونهی خودشه. از جلوی من رد شد و رفت هال. با لباسهای خوشگل و تمیزش بین کپکها و بطریهای خالی نشست. دنبالش رفتم. یهو دیدم ازش خجالت میکشم. وضع خونه اصلا خوب نبود و بوی بدی میدادم. اما انگار اینارو نمیدید. طوری نگام کرد و لبخند زد که انگار خوشتیپترین آدم دنیا بودم. براش قهوه آوردم. یه کپه لباس رو از رو مبل دیگه برداشتم و نشستم. ازم سوال میپرسید. خیلی چیزا در موردم میدونست. من هر چی زور زدم به یاد نیاوردمش. ولی خیلی آشنا بود.
تا چند هفته بعدش هرروز بهم سر میزد. بعضی وقتها کیک یا خوردنیهای دیگه میآورد و فیلمهایی که بازی کرده بودم میدیدیم. حتی یهبار سعی کردیم خودمون اجراش کنیم. رز نقش من رو بهعهده گرفت و و تئاتر ما تبدیل شد به مسخرهبازی. بهمون خوش میگذشت. یه روز اومد و گفت که موهام بلند شدن. علتشو نفهمیدم. ولی گفتم باشه. رز وسایل لازم رو با خودش داشت. انگشتاشو تو موهام کرد و با قیچی با مدلی که تا حالا نزده بودم کوتاهشون کرد. حالا که فکر میکنم اون روز اشتباه صدام زد. فکر کردم اشتباهی شنیدم. چون بهش نیاز داشتم. میدونی هر روز منتظرش بودم که بیاد. تنها دلیلی بود که صبحها براش بیدار میشدم.
نقشهی قبلی در کار نبود. مطمئنم. کاملا تصادفی حرفش پیش کشیده شد. از شغلش داشت میگفت. دانشمند بود و داشتن روی اختراعی تاریخی کار میکردن. تا این حد فهمیدم که مربوط به دستکاری یا پاک کردن حافظه بود. هر آدم نرمالی میپرسید که پس این همه بیمار آلزایمر چی میشن؟ اما من گفتم چه جالب. کاش مردم بتونن واقعا فراموش کنن. منظورم رو گرفت. بهم گفت اگه بخوام میتونه این کارو برام بکنه. و بعد ادامه داد: نظرت چیه شروعی دوباره داشته باشیم؟
خم شده بود و یک راست به چشام نگاه میکرد. فهمیدم جدی بود.
اولش که شنیدم مثل یه رویای شیرین بود. فقط رویا. گفتم که در موردش فکر میکنم. فکر کردن نمیخواست. خیلی واضح بود که کار درستی نیست. اما حرفم امیدوارش کرد. بزرگترین اشتباهم همین بود.
روز بعد که اومد یه جا بند نبود و دور خودش میچرخید. پشت سر هم حرف میزد. میگفت خبرشو منتشر کرده. که قراره بازیگر سقوط کرده حرفهای جالبی بزنه. حالا همه آنلاین بودن تا من چیزی بگم بهشون. هرکسی که ویدئو رو باز میکرد همه چیزو فراموش میکرد. زورمو زدم و بالاخره ازش پرسیدم. ما هم فراموش میکنیم؟ رز از بالای لپتابش بهم نگاهی انداخت. گفت آره. داشت لب پایینش رو میخورد. از چیزی مطمئن بودم و اون اینکه من نباید یادم میرفت و رز نباید خودشو قربانی میکرد. گفتم بهش اینارو. ولی رز سرشو تکون داد و گفت که خودش میخواد یادش بره. اومد کنارم نشست و لپتاب باز رو جلوم روی میز گذاشت. گفت هروقت آماده بودی. من گفتم: نمیتونم. رز چند لحظه ساکت موند. بعد تندتند وسایلش رو جمع کرد. همه رو ریخت تو کیف و بدون هیچ حرفی درو پشت سرش کوبید.
تا یه هفته خبری ازش نداشتم. شب بیداریهای دیوونهکنندهام شروع شدن. نه. من بدجور بهش وابسته شده بودم. باید کاری میکردم. بهش زنگ زدم تا راضیاش کنم بهم سر بزنه. گفت که نمیتونه. انگار مشکلی براشون پیش اومده بود. به داوطلبی نیاز داشتن که اختراع رو برای اولینبار امتحان کنه. رز بهم گفت خودش داوطلب شده اما آدم دیگهای، غیر از خود مخترع هم باید همراهش میبود. گفت بیخیال بقیه. فقط دوتامون.
از یک هفته قبلش شروع شده بود. هر روز هزاران پیام در مورد اینکه من مدیون اونم. فقط چون شبیهشام موفق شدم. نسخهی دوم. تواضع زورکیام رو کنار گذاشتم و جلوی دوربینها داد زدم. من کلی زحمت کشیدم اینجا برسم. من نقشهام رو درک کردم. زندگی کردم. فهمیدم. گفتم بهترم. میشنیدم که دارم این حرفارو بیرون میریزم و همزمان صدای دیگهای تو ذهنم بهم میگفت دارم اشتباه بزرگی میکنم. تا آخرش رفتم و تمومش کردم. پایان صفحهی بازیگری. باورم نمیشد... نمیشد... تا که یهو باورم شد. حقیقت وحشتناکی بود اما تونستم باورش کنم. پاکنشدنی. مثل ریزههای آشغال ته مبل. خودمو تو خونه حبس کردم. یکی دو قاشق غذا میخوردم و بقیهاش تو سطل آشغال خالی میشد. هربار نصفه شب بیدار میشدم و تا صبح بیدار میموندم. به ستارهها نگاه میکردم و به اعتماد به نفسشون پوزخند میزدم. چون خودم قبلا ستاره بودم. میدونستم برای درخشیدن دارن بخشی از وجودشون رو مصرف میکنن. تا وقتی که تموم شن.
همهی طرفدارهامم از دست دادم. برای همین نرفتم درو باز کنم اولش. تا که اونقدر به در کوبید که کلافهام کرد. پشت در یه دختر ایستاده بود. اینجا بهش میگم رز. چون مثل گل رز عمر کمی داشت. و اینکه میخوام هویتش نامعلوم بمونه.
ازش پرسیدم چی میخواد. جواب نداد. پس درو بستم. دوباره در زد. داد زد که اگه درو باز نکنم کیک رو خودش تنهایی میخوره. و بعد اسمم رو گفت. درو باز کردم. کیکی در کار نبود. نگام نکرد. انگار که خونهی خودشه. از جلوی من رد شد و رفت هال. با لباسهای خوشگل و تمیزش بین کپکها و بطریهای خالی نشست. دنبالش رفتم. یهو دیدم ازش خجالت میکشم. وضع خونه اصلا خوب نبود و بوی بدی میدادم. اما انگار اینارو نمیدید. طوری نگام کرد و لبخند زد که انگار خوشتیپترین آدم دنیا بودم. براش قهوه آوردم. یه کپه لباس رو از رو مبل دیگه برداشتم و نشستم. ازم سوال میپرسید. خیلی چیزا در موردم میدونست. من هر چی زور زدم به یاد نیاوردمش. ولی خیلی آشنا بود.
تا چند هفته بعدش هرروز بهم سر میزد. بعضی وقتها کیک یا خوردنیهای دیگه میآورد و فیلمهایی که بازی کرده بودم میدیدیم. حتی یهبار سعی کردیم خودمون اجراش کنیم. رز نقش من رو بهعهده گرفت و و تئاتر ما تبدیل شد به مسخرهبازی. بهمون خوش میگذشت. یه روز اومد و گفت که موهام بلند شدن. علتشو نفهمیدم. ولی گفتم باشه. رز وسایل لازم رو با خودش داشت. انگشتاشو تو موهام کرد و با قیچی با مدلی که تا حالا نزده بودم کوتاهشون کرد. حالا که فکر میکنم اون روز اشتباه صدام زد. فکر کردم اشتباهی شنیدم. چون بهش نیاز داشتم. میدونی هر روز منتظرش بودم که بیاد. تنها دلیلی بود که صبحها براش بیدار میشدم.
نقشهی قبلی در کار نبود. مطمئنم. کاملا تصادفی حرفش پیش کشیده شد. از شغلش داشت میگفت. دانشمند بود و داشتن روی اختراعی تاریخی کار میکردن. تا این حد فهمیدم که مربوط به دستکاری یا پاک کردن حافظه بود. هر آدم نرمالی میپرسید که پس این همه بیمار آلزایمر چی میشن؟ اما من گفتم چه جالب. کاش مردم بتونن واقعا فراموش کنن. منظورم رو گرفت. بهم گفت اگه بخوام میتونه این کارو برام بکنه. و بعد ادامه داد: نظرت چیه شروعی دوباره داشته باشیم؟
خم شده بود و یک راست به چشام نگاه میکرد. فهمیدم جدی بود.
اولش که شنیدم مثل یه رویای شیرین بود. فقط رویا. گفتم که در موردش فکر میکنم. فکر کردن نمیخواست. خیلی واضح بود که کار درستی نیست. اما حرفم امیدوارش کرد. بزرگترین اشتباهم همین بود.
روز بعد که اومد یه جا بند نبود و دور خودش میچرخید. پشت سر هم حرف میزد. میگفت خبرشو منتشر کرده. که قراره بازیگر سقوط کرده حرفهای جالبی بزنه. حالا همه آنلاین بودن تا من چیزی بگم بهشون. هرکسی که ویدئو رو باز میکرد همه چیزو فراموش میکرد. زورمو زدم و بالاخره ازش پرسیدم. ما هم فراموش میکنیم؟ رز از بالای لپتابش بهم نگاهی انداخت. گفت آره. داشت لب پایینش رو میخورد. از چیزی مطمئن بودم و اون اینکه من نباید یادم میرفت و رز نباید خودشو قربانی میکرد. گفتم بهش اینارو. ولی رز سرشو تکون داد و گفت که خودش میخواد یادش بره. اومد کنارم نشست و لپتاب باز رو جلوم روی میز گذاشت. گفت هروقت آماده بودی. من گفتم: نمیتونم. رز چند لحظه ساکت موند. بعد تندتند وسایلش رو جمع کرد. همه رو ریخت تو کیف و بدون هیچ حرفی درو پشت سرش کوبید.
تا یه هفته خبری ازش نداشتم. شب بیداریهای دیوونهکنندهام شروع شدن. نه. من بدجور بهش وابسته شده بودم. باید کاری میکردم. بهش زنگ زدم تا راضیاش کنم بهم سر بزنه. گفت که نمیتونه. انگار مشکلی براشون پیش اومده بود. به داوطلبی نیاز داشتن که اختراع رو برای اولینبار امتحان کنه. رز بهم گفت خودش داوطلب شده اما آدم دیگهای، غیر از خود مخترع هم باید همراهش میبود. گفت بیخیال بقیه. فقط دوتامون.
به آدرسی که بهم داد رفتم.
لباسهای مخصوصی پوشیدم و گذاشتم آزمایشهایی ازم بگیرن. چند تا فرم پر کردم. رز اون اطراف نبود. فقط چند تا دانشمند که با روپوش سفید اینور اونور میرفتن و دور دستگاه بزرگ ته سالن میچرخیدن. کسی بهم اهمیت نمیداد. حوصلم سر رفت و گشتی اون اطراف زدم. رز رو تو یکی از اتاقها پیدا کردم. بهش سلام دادم. همین که صدام رو شنید با عجله برگشت و پردهی روی دیوارو پایین کشید. همونطور که دستاش رو پشتش نگه داشته بود خندید و گفت خیلی خوشحاله که اومدم. بعد نزدیکم شد و داشت میکشیدم بیرون. لبخندی زدم و گفتم سیگاری میکشم و میام. حس بدی داشتم. حداقل میفهمیدم که داره چیزی رو قایم میکنه. مربوط بود به همون دیوار. همین که رز رفت کنارش زدم. پشتپرده بود. عکسی از خودش و بازیگری که نسخهی دومش بودم. بقیهی عکسا هم همین بودن. پایین عکسها سلفی که چند روز پیش باهم انداخته بودیم چسبونده بود. حالا داشت یادم میومد کجا دیده بودمش. فهمیدم مثل بقیه منو میخواست تا جایگزین اون کنه. صداش زدم. رز اومد و دیوارو دید که پر عکس بود. بعد به من نگاه کرد. چشماش پر اشک شده بود. گفت: اون... اون تو نبودی. متاسفم.
حرفش رو اینطور دریافتم: نتونسته منو شبیه کسی کنه که قبلا عاشقش بود. پس برای همین بود که اصرار میکرد خودمونو از یاد ببریم. رز فهمیده بود من اون نبودم. با گفتن این حرف باعث شد بفهمم چیزی که من تو درخشیدن از دست داده بودم خودم بودم. مشکل همین بود. که تو نقشهای آدمهای دیگه غرق بودم. مدتها دنبال این جواب بودم و حالا نمیتونستم دوباره فراموش کنم. رز تنهایی اون کارو کرد. ناراحتم که خاطرات خوشمون دیگه یادش نیست.
منم دیگه بازیگر نیستم. همه تقریبا فراموشم کردن. هنوزم گاهی نصفهشب بیدار میشم و به ستارهها نگاه میکنم. دیگه میدونم ستارهها عین رزها روزی تموم میشن.
مدتی بعد فراموشی پیشش رفتم. براش کیک توتفرنگی بردم. اسمم رو پرسید. بهش گفتم. تکه کوچیکی از کیک رو برداشت و تو دهانش گذاشت. لحظهای چشماش رو بست و تکههای کیک روی لبش رو لیسید. لبخند زد. هنوزم دوستش داشت.
لباسهای مخصوصی پوشیدم و گذاشتم آزمایشهایی ازم بگیرن. چند تا فرم پر کردم. رز اون اطراف نبود. فقط چند تا دانشمند که با روپوش سفید اینور اونور میرفتن و دور دستگاه بزرگ ته سالن میچرخیدن. کسی بهم اهمیت نمیداد. حوصلم سر رفت و گشتی اون اطراف زدم. رز رو تو یکی از اتاقها پیدا کردم. بهش سلام دادم. همین که صدام رو شنید با عجله برگشت و پردهی روی دیوارو پایین کشید. همونطور که دستاش رو پشتش نگه داشته بود خندید و گفت خیلی خوشحاله که اومدم. بعد نزدیکم شد و داشت میکشیدم بیرون. لبخندی زدم و گفتم سیگاری میکشم و میام. حس بدی داشتم. حداقل میفهمیدم که داره چیزی رو قایم میکنه. مربوط بود به همون دیوار. همین که رز رفت کنارش زدم. پشتپرده بود. عکسی از خودش و بازیگری که نسخهی دومش بودم. بقیهی عکسا هم همین بودن. پایین عکسها سلفی که چند روز پیش باهم انداخته بودیم چسبونده بود. حالا داشت یادم میومد کجا دیده بودمش. فهمیدم مثل بقیه منو میخواست تا جایگزین اون کنه. صداش زدم. رز اومد و دیوارو دید که پر عکس بود. بعد به من نگاه کرد. چشماش پر اشک شده بود. گفت: اون... اون تو نبودی. متاسفم.
حرفش رو اینطور دریافتم: نتونسته منو شبیه کسی کنه که قبلا عاشقش بود. پس برای همین بود که اصرار میکرد خودمونو از یاد ببریم. رز فهمیده بود من اون نبودم. با گفتن این حرف باعث شد بفهمم چیزی که من تو درخشیدن از دست داده بودم خودم بودم. مشکل همین بود. که تو نقشهای آدمهای دیگه غرق بودم. مدتها دنبال این جواب بودم و حالا نمیتونستم دوباره فراموش کنم. رز تنهایی اون کارو کرد. ناراحتم که خاطرات خوشمون دیگه یادش نیست.
منم دیگه بازیگر نیستم. همه تقریبا فراموشم کردن. هنوزم گاهی نصفهشب بیدار میشم و به ستارهها نگاه میکنم. دیگه میدونم ستارهها عین رزها روزی تموم میشن.
مدتی بعد فراموشی پیشش رفتم. براش کیک توتفرنگی بردم. اسمم رو پرسید. بهش گفتم. تکه کوچیکی از کیک رو برداشت و تو دهانش گذاشت. لحظهای چشماش رو بست و تکههای کیک روی لبش رو لیسید. لبخند زد. هنوزم دوستش داشت.
❤5
بادکنکها میترکیدند
بادکنکها میترکیدند. این بزرگترین مشکلشان بود. وگرنه قطعا که آنها را به توپ ترجیح میداد.
چون بادکنک مناسب خودش بود.
پسرهای کوچه قدرت و مهارت بیشتری داشتند و خیلی راحت با توپ روپایی میزدند. اما خودش فقط با بادکنک میتوانست آن کارها را بکند.
اما بادکنکها میترکیدند. هرچیزی که بادکنک بود آخرش میترکید. بعضیها میخوردند به چیز تیزی، یا هم کسی عمدا میخواست اذیتش کند. شاید هم خودبهخود میترکیدند؟
گاهی صدایشان را میشنید. گاهی هم تصادفی میدید که کوچک شدهاند. بیصدا در گوشهای کوچولو و کوچولوتر شدهاند.
بادکنکها ترکیدند. جوشهایش ترکیدند. پردههایش ترکیدند. شکمش ترکید. و چیزهای دیگری که حتی اسمشان را نمیدانست.
با توپ تنها ماند. هیچوقت بلد نبود چطور با آن بازی کند. اصلا مناسب خودش نبود.
بادکنکها میترکیدند. این بزرگترین مشکلشان بود. وگرنه قطعا که آنها را به توپ ترجیح میداد.
چون بادکنک مناسب خودش بود.
پسرهای کوچه قدرت و مهارت بیشتری داشتند و خیلی راحت با توپ روپایی میزدند. اما خودش فقط با بادکنک میتوانست آن کارها را بکند.
اما بادکنکها میترکیدند. هرچیزی که بادکنک بود آخرش میترکید. بعضیها میخوردند به چیز تیزی، یا هم کسی عمدا میخواست اذیتش کند. شاید هم خودبهخود میترکیدند؟
گاهی صدایشان را میشنید. گاهی هم تصادفی میدید که کوچک شدهاند. بیصدا در گوشهای کوچولو و کوچولوتر شدهاند.
بادکنکها ترکیدند. جوشهایش ترکیدند. پردههایش ترکیدند. شکمش ترکید. و چیزهای دیگری که حتی اسمشان را نمیدانست.
با توپ تنها ماند. هیچوقت بلد نبود چطور با آن بازی کند. اصلا مناسب خودش نبود.
❤6
هزاررنگ
میتوان با شبتابها تاببازی کرد و با رنگها را توی آینه خواباند تا بیداریام را رویارویی کند با رویایی که هزار روست و نردبان این دروغهای زیبا را سر بکشد و سربلند کند و تا انتها خیال کند تا پنجرهها گندم باز کنند و قورباغهها را بفروشند تا قلاب آن گوسفند دریایی تا دهان والها پادشاهی کند چرا که والها خمیازه میکشند و کاکتوسهای بیابان را صدا میزنند که عین پریهای دریایی هستند و تمام جهان را هورت میکشند و در سطح یخ زدهاند و گرد ماندهاند تا پروانه در شمع تصادفی در گوشهای گوشه گرفتهاند تا با خیال راحت کوههای آدامسی زیبا را بشمارند و در جهت گذر آنها سر خم کنند تا چرخها را بگردانند چرا که ایدههای خوبی هستند و زمان در پرورش آنها میکوشد تا گلهای نیلوفر که در تاریکی رقصانند قرمزی را تمام کنند و تا هزاررنگ شوند.
میتوان با شبتابها تاببازی کرد و با رنگها را توی آینه خواباند تا بیداریام را رویارویی کند با رویایی که هزار روست و نردبان این دروغهای زیبا را سر بکشد و سربلند کند و تا انتها خیال کند تا پنجرهها گندم باز کنند و قورباغهها را بفروشند تا قلاب آن گوسفند دریایی تا دهان والها پادشاهی کند چرا که والها خمیازه میکشند و کاکتوسهای بیابان را صدا میزنند که عین پریهای دریایی هستند و تمام جهان را هورت میکشند و در سطح یخ زدهاند و گرد ماندهاند تا پروانه در شمع تصادفی در گوشهای گوشه گرفتهاند تا با خیال راحت کوههای آدامسی زیبا را بشمارند و در جهت گذر آنها سر خم کنند تا چرخها را بگردانند چرا که ایدههای خوبی هستند و زمان در پرورش آنها میکوشد تا گلهای نیلوفر که در تاریکی رقصانند قرمزی را تمام کنند و تا هزاررنگ شوند.
❤8
گزارش نیک
دایرهی بیمرکز امروز
۱.داستانکوتاهی بهنام خامه از موراکامی خواندم. در این داستان پیرمردی هی میپرسید: میتوانی دایرهای مجسم کنی با چندین، یا بینهایت مرکز و بدون محیط؟
منطقش این بود که ذهن انسان ساخته شده که به چیزهای دشوار فکر کند، تا به خامهی زندگی تبدیل شود. کار باارزشی وجود ندارد که بشود راحت انجامش داد.
۲.مثلثات دهم را یادش دادم. من خوب درس دادم و خودش هم خوب یاد گرفت. بالاخره یک بار، بدون جنگ و گاز جلو رفتیم.
۳.بیشتر روز دربارهی تشنج و کما و سکته و سردرد مطالعه کردم. حالا هرکاری میکنم نمیتوانم هرحرکت ناخودآگاهم را تشنج درنظر نگیرم. شاید نباید با آب سرد دوش میگرفتم.
۴.رفتیم خرید. یاد گرفتم زیادی فکر نکنم. البته هنوز تنهایی تصمیم گرفتن دربارهی اینجور چیزها برایم سخت است. بیشتر بهعنوان فیلتر عمل میکنم. اما الان که پوشیدمش حس خوبی بهش دارم.
۵.وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چندتا ایده به ذهنم رسید که شاید در آینده اینجا بنویسمشان یا تبدیلشان کنم به داستان. خوب بود.
۶.در یخچال خوابگاه را باز کردم. در چیزی که مثلا فریزر است افتاد زمین. کلی باهاش کلنجار رفتم که سرجایش بگذارم. چند دقیقه بعد یکی دیگر در را باز کرد و همان اتفاق برایش افتاد. اینگونه بلایای طبیعی دیگر عادی شده.
۷. به لطف کافئین زمانهایی که معمولا میمیرند را زنده کردم. جاهایی که استراحت میکنم، تاکسی و... . از آنها زامبی ساختم.
دایرهی بیمرکز امروز
۱.داستانکوتاهی بهنام خامه از موراکامی خواندم. در این داستان پیرمردی هی میپرسید: میتوانی دایرهای مجسم کنی با چندین، یا بینهایت مرکز و بدون محیط؟
منطقش این بود که ذهن انسان ساخته شده که به چیزهای دشوار فکر کند، تا به خامهی زندگی تبدیل شود. کار باارزشی وجود ندارد که بشود راحت انجامش داد.
۲.مثلثات دهم را یادش دادم. من خوب درس دادم و خودش هم خوب یاد گرفت. بالاخره یک بار، بدون جنگ و گاز جلو رفتیم.
۳.بیشتر روز دربارهی تشنج و کما و سکته و سردرد مطالعه کردم. حالا هرکاری میکنم نمیتوانم هرحرکت ناخودآگاهم را تشنج درنظر نگیرم. شاید نباید با آب سرد دوش میگرفتم.
۴.رفتیم خرید. یاد گرفتم زیادی فکر نکنم. البته هنوز تنهایی تصمیم گرفتن دربارهی اینجور چیزها برایم سخت است. بیشتر بهعنوان فیلتر عمل میکنم. اما الان که پوشیدمش حس خوبی بهش دارم.
۵.وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چندتا ایده به ذهنم رسید که شاید در آینده اینجا بنویسمشان یا تبدیلشان کنم به داستان. خوب بود.
۶.در یخچال خوابگاه را باز کردم. در چیزی که مثلا فریزر است افتاد زمین. کلی باهاش کلنجار رفتم که سرجایش بگذارم. چند دقیقه بعد یکی دیگر در را باز کرد و همان اتفاق برایش افتاد. اینگونه بلایای طبیعی دیگر عادی شده.
۷. به لطف کافئین زمانهایی که معمولا میمیرند را زنده کردم. جاهایی که استراحت میکنم، تاکسی و... . از آنها زامبی ساختم.
❤6
وسط هزارتوی امروز
گزارش نیک
۱.داستانکوتاهی از موراکامی خواندم. دارم فکر میکنم بیشتر زنهای داستانهایش اسم یا چهرهای ندارند. صرفا وجود دارند برای رشد شخصیتهای مرد. دختر این داستانش (روی یک بالش سنگی) هم همین بود. تنها یک شعر تانکا از او ماند و سایر خاطراتش غبار شد:
چه خودت گردنت را قطع کنی و چه دیگری،
همین که گردنت را روی بالش سنگی بگذاری
باید بپذیری به غبار تبدیل خواهی شد.
۲.فصل ۴ و کمی از فصل ۵ تمرکز ربودهشده هم خواندم. به اهمیت پرسهزنی و پیادهروی بدون پادکست پیبردم. از بخشهای جالبش یادداشت برداشتم. خلاصهاش را گفتم و صدایم را ضبط کردم.
۳.بیشتر از روزهای قبل آزادنویسی کردم. با این کار جلوی نشخوار فکریام را هم میگیرم. بعد اینکه درمورد همهچیز نوشتم و راهحلهایی پیدا کردم آنها را حلشده حساب میکنم و دیگر بهشان فکر نمیکنم.
۴.شرححال گرفتم. مثل همیشه کیسی هزارتو گیرم آمد. بیمار ۸۹ ساله. فشارخون داشته، تا که چهل روز پیش بهخاطر بیماری مزمن کلیوی در بخش نفرولوژی بستری شده. همین که ترخیص شده تنگینفس پیدا کرده و انتقال داده شده به بخش ریه.( پنومونی آسپیراتیو داشته.) حالا هم هوشیاری چندانی نداشت و فقط مایعات میخورد. دخترش بهجایش حرف میزد. با همینها تکلیف شرححال را نوشتم.
۵.قوی سیاه خریدم. اضافه شد به لیست بینهایت کتابهایی که دارم و قرار است بخوانم.
۶.وبینار نویسندهساز هم شرکت کردم که عالی بود. خواندن گزارشهای نیک بچهها هم خیلی الهامبخش بود.
گزارش نیک
۱.داستانکوتاهی از موراکامی خواندم. دارم فکر میکنم بیشتر زنهای داستانهایش اسم یا چهرهای ندارند. صرفا وجود دارند برای رشد شخصیتهای مرد. دختر این داستانش (روی یک بالش سنگی) هم همین بود. تنها یک شعر تانکا از او ماند و سایر خاطراتش غبار شد:
چه خودت گردنت را قطع کنی و چه دیگری،
همین که گردنت را روی بالش سنگی بگذاری
باید بپذیری به غبار تبدیل خواهی شد.
۲.فصل ۴ و کمی از فصل ۵ تمرکز ربودهشده هم خواندم. به اهمیت پرسهزنی و پیادهروی بدون پادکست پیبردم. از بخشهای جالبش یادداشت برداشتم. خلاصهاش را گفتم و صدایم را ضبط کردم.
۳.بیشتر از روزهای قبل آزادنویسی کردم. با این کار جلوی نشخوار فکریام را هم میگیرم. بعد اینکه درمورد همهچیز نوشتم و راهحلهایی پیدا کردم آنها را حلشده حساب میکنم و دیگر بهشان فکر نمیکنم.
۴.شرححال گرفتم. مثل همیشه کیسی هزارتو گیرم آمد. بیمار ۸۹ ساله. فشارخون داشته، تا که چهل روز پیش بهخاطر بیماری مزمن کلیوی در بخش نفرولوژی بستری شده. همین که ترخیص شده تنگینفس پیدا کرده و انتقال داده شده به بخش ریه.( پنومونی آسپیراتیو داشته.) حالا هم هوشیاری چندانی نداشت و فقط مایعات میخورد. دخترش بهجایش حرف میزد. با همینها تکلیف شرححال را نوشتم.
۵.قوی سیاه خریدم. اضافه شد به لیست بینهایت کتابهایی که دارم و قرار است بخوانم.
۶.وبینار نویسندهساز هم شرکت کردم که عالی بود. خواندن گزارشهای نیک بچهها هم خیلی الهامبخش بود.
❤8
بالاتر
دختر کوچولو موهای فرفری وزشدهاش را پشت گوشش داد. چند تار مو از کش بیرون زده بود. اخمهایش در هم بود و با نگرانی منتظر جواب سوالش بود.
خواهرش روی کف بالن نشسته و محکم به دیواره تکیه داده بود. نفسنفس میزد.
ـ بهم بگو، کلاس دوم خیلی ترسناکه؟
خواهرش لبخند زد.
ـ نه. همون مدرسهست، همون آدما. فقط یه کلاس بالاتر.
دختر کوچولو سعی کرد روی پاهایش بلند شود و بیرون را ببیند، اما قدش نمیرسید. دوباره نشست و زانوهایش را بغل کرد.
ـ ولی من هنوز میترسم.
ـ طبیعیه. همه از چیزای جدید میترسن.
ـ تو هم میترسیدی؟
ـ آره.
ـ بعدش چی شد؟
ـ رفتم تو دلش. دیدم اونقدرها هم ترسناک نیست.
دختر کوچولو چند لحظه ساکت ماند.
ـ خب چیکار کنم که نترسم؟
ـ لازم نیست نترسی.
دختر چند لحظه به فکر فرورفت. بعد سرش را به آرامی تکان داد.
خواهرش نگاهش کرد. بعد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
ـ لازم نیست نترسی.
بلند شد و نگاهش را از لبه بالن به اطراف انداخت. آسمان آبی بود و ابرها آرام از کنارش میگذشتند.
دلش میخواست کسی آنجا باشد و ببیندش.
اما کسی نبود.
دستهایش را دو طرف دهانش گذاشت و با تمام توان فریاد زد:
ـ یوهو! منو ببینین!
کسی جوابی نداد.
بالن بالا و بالاتر میرفت.
دختر کوچولو موهای فرفری وزشدهاش را پشت گوشش داد. چند تار مو از کش بیرون زده بود. اخمهایش در هم بود و با نگرانی منتظر جواب سوالش بود.
خواهرش روی کف بالن نشسته و محکم به دیواره تکیه داده بود. نفسنفس میزد.
ـ بهم بگو، کلاس دوم خیلی ترسناکه؟
خواهرش لبخند زد.
ـ نه. همون مدرسهست، همون آدما. فقط یه کلاس بالاتر.
دختر کوچولو سعی کرد روی پاهایش بلند شود و بیرون را ببیند، اما قدش نمیرسید. دوباره نشست و زانوهایش را بغل کرد.
ـ ولی من هنوز میترسم.
ـ طبیعیه. همه از چیزای جدید میترسن.
ـ تو هم میترسیدی؟
ـ آره.
ـ بعدش چی شد؟
ـ رفتم تو دلش. دیدم اونقدرها هم ترسناک نیست.
دختر کوچولو چند لحظه ساکت ماند.
ـ خب چیکار کنم که نترسم؟
ـ لازم نیست نترسی.
دختر چند لحظه به فکر فرورفت. بعد سرش را به آرامی تکان داد.
خواهرش نگاهش کرد. بعد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
ـ لازم نیست نترسی.
بلند شد و نگاهش را از لبه بالن به اطراف انداخت. آسمان آبی بود و ابرها آرام از کنارش میگذشتند.
دلش میخواست کسی آنجا باشد و ببیندش.
اما کسی نبود.
دستهایش را دو طرف دهانش گذاشت و با تمام توان فریاد زد:
ـ یوهو! منو ببینین!
کسی جوابی نداد.
بالن بالا و بالاتر میرفت.
❤7
عصرِ امیدِ لغو
گزارش نیک
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم. بیشتر از همیشه شد و افکارم دربارهی موضوعات متفاوت نظم پیدا کرد. حین نوشتنش هم حس خوبی داشتم.
۲.امیدوار شدم به اینکه امتحان لغو شود. با همین فکر تا ساعت ۸ شب چیزی نخواندم. اما بعد که خبری نشد نشستم پشت میز چند ساعت که فقط یک جلسه جلو رفتم. امیدوارم به نمونه سوال.
۳.دو تا بیمار یافتم که بیماریهای خیلی سرراست و خوبی داشتند. یکیاش که فقط زانودرد داشت. آنیکی زخم معده. دومی ازم پرسید اینها که میپرسی به دردی هم میخورن؟ منم جواب دادم که بله.(به درد خودم)
۴.نویسندهساز شرکت کردم. سوالهای خوبی پرسیده شد و جوابهای خوبی هم داده شد.
۵.اخبار جدید را برایش رو کردم.
۶. نه گفتم.
گزارش نیک
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم. بیشتر از همیشه شد و افکارم دربارهی موضوعات متفاوت نظم پیدا کرد. حین نوشتنش هم حس خوبی داشتم.
۲.امیدوار شدم به اینکه امتحان لغو شود. با همین فکر تا ساعت ۸ شب چیزی نخواندم. اما بعد که خبری نشد نشستم پشت میز چند ساعت که فقط یک جلسه جلو رفتم. امیدوارم به نمونه سوال.
۳.دو تا بیمار یافتم که بیماریهای خیلی سرراست و خوبی داشتند. یکیاش که فقط زانودرد داشت. آنیکی زخم معده. دومی ازم پرسید اینها که میپرسی به دردی هم میخورن؟ منم جواب دادم که بله.(به درد خودم)
۴.نویسندهساز شرکت کردم. سوالهای خوبی پرسیده شد و جوابهای خوبی هم داده شد.
۵.اخبار جدید را برایش رو کردم.
۶. نه گفتم.
❤5
لب مرز
گزارش نیک
۱. ساعت ۹ امتحان دادم. لبمرزی پاس شدم. اشکال نداره، چون همیشه نمونهسوال میداده ولی اینبار رکب زد با سوالهای شمارشی کنکوری.
۲.دوباره یه کیس خیلی خوب پیدا کردم. حیف که صداش در نمیومد. ولی کلی سوال پرسیدم. آخرسر گفت میدونی وقتی زیاد حرف میزنم خسته میشم. اینو به عنوان جزئیات تو بخش present illness خواهم آورد!
۳.اولین کلاس سمیوعملی رو رفتیم. گروهمون به قول یکی شاده! کوردیناتوره خوب بود گفت هیچی ننویسین هم نمرهتونو دادم. چندتا معاینه هم یاد گرفتم. مثلا فشارخون گرفتن با دستگاهی که بالون داره. یدونه سوال هم ازم پرسید که بلد شدم.
۴.فیلم سراب رو دیدم. از علمیتخیلیهای معدودی بود که خیلی دوستش داشتم. شبیه فیلم زمینی دیگر.
۵.دوتا داستان کوتاه از چخوف خوندم. داستانهای سال ۱۸۸۵ دیگه تموم شد از جلد دوم.
۶.نصف وبینار هم بودم.
۷.دیگه به نمونهسوال دادن کسی اعتماد نمیکنم.
گزارش نیک
۱. ساعت ۹ امتحان دادم. لبمرزی پاس شدم. اشکال نداره، چون همیشه نمونهسوال میداده ولی اینبار رکب زد با سوالهای شمارشی کنکوری.
۲.دوباره یه کیس خیلی خوب پیدا کردم. حیف که صداش در نمیومد. ولی کلی سوال پرسیدم. آخرسر گفت میدونی وقتی زیاد حرف میزنم خسته میشم. اینو به عنوان جزئیات تو بخش present illness خواهم آورد!
۳.اولین کلاس سمیوعملی رو رفتیم. گروهمون به قول یکی شاده! کوردیناتوره خوب بود گفت هیچی ننویسین هم نمرهتونو دادم. چندتا معاینه هم یاد گرفتم. مثلا فشارخون گرفتن با دستگاهی که بالون داره. یدونه سوال هم ازم پرسید که بلد شدم.
۴.فیلم سراب رو دیدم. از علمیتخیلیهای معدودی بود که خیلی دوستش داشتم. شبیه فیلم زمینی دیگر.
۵.دوتا داستان کوتاه از چخوف خوندم. داستانهای سال ۱۸۸۵ دیگه تموم شد از جلد دوم.
۶.نصف وبینار هم بودم.
۷.دیگه به نمونهسوال دادن کسی اعتماد نمیکنم.
❤3👌1
تا نیمهراه
گزارش نیک
صبح را با کنسرتی کوچک در حمام آغازیدم. صدایم بهتر به نظر میرسید. لحظهای از بخار، صدا و انعکاس صدا.
کاپوچینو با شیرنارگیل امتحان کردید؟ آشنا نبود ولی جالب بود.
آزادنویسی کردم.
جلسهی اول پاتواعصاب را آغازیدم. تا کمی بیشتر از نیمهها.
کارگاه کاریکلماتور دیر رسیدم. حداقل نصفش را بودم.
از کتاب تمرکز ربودهشده خواندم. گاهی از پرسهزنی بدمان میآید، چون اضطراب داریم. خودم همینطورم. اما این به معنی تمرکز نکردن نیست. اتفاقا. چون در ذهنمان تهنشین میشود. یک جور وصل کردن چیزهای غیرمرتبط به هم. خلاقیت.
نویسندهساز بودم. اما نیمهی دوم. چرتی زدم.
بهترین بخش روز این بود که با او وقت گذراندم و چایی خوردیم. هنوز حس خوبش را با خودم دارم.
برای تمرکز بیشتر با study with me در یوتیوب درس خواندم. جلسهی اول تمام و جلسهی دوم نصف شد. حالا میروم کاملش کنم.
گزارش نیک
صبح را با کنسرتی کوچک در حمام آغازیدم. صدایم بهتر به نظر میرسید. لحظهای از بخار، صدا و انعکاس صدا.
کاپوچینو با شیرنارگیل امتحان کردید؟ آشنا نبود ولی جالب بود.
آزادنویسی کردم.
جلسهی اول پاتواعصاب را آغازیدم. تا کمی بیشتر از نیمهها.
کارگاه کاریکلماتور دیر رسیدم. حداقل نصفش را بودم.
از کتاب تمرکز ربودهشده خواندم. گاهی از پرسهزنی بدمان میآید، چون اضطراب داریم. خودم همینطورم. اما این به معنی تمرکز نکردن نیست. اتفاقا. چون در ذهنمان تهنشین میشود. یک جور وصل کردن چیزهای غیرمرتبط به هم. خلاقیت.
نویسندهساز بودم. اما نیمهی دوم. چرتی زدم.
بهترین بخش روز این بود که با او وقت گذراندم و چایی خوردیم. هنوز حس خوبش را با خودم دارم.
برای تمرکز بیشتر با study with me در یوتیوب درس خواندم. جلسهی اول تمام و جلسهی دوم نصف شد. حالا میروم کاملش کنم.
❤4👏1
خواندههایم
گزارش نیک
دو داستانکوتاه از چخوف خواندم.
کمی از کتاب نه آدمی از اوسامو دازای خواندم.
آزادنویسی کردم. یک صفحهاش فحشهایی از ته دل بود.
کاریکلماتورهای سیخونک را هم دیدم. چندتاییشان به نظرم خوب آمد.
وبینار نویسندهساز بودم.
بیشتر درس خواندم. نقشههای ذهنی هم برایشان کشیدم.
پیادهرویدم.
اشکالاتش در تستهای سهمی و معادلهی درجهی دو را رفع کردم. خوب یاد دادم چون کم بودند.
گزارش نیک
دو داستانکوتاه از چخوف خواندم.
کمی از کتاب نه آدمی از اوسامو دازای خواندم.
آزادنویسی کردم. یک صفحهاش فحشهایی از ته دل بود.
کاریکلماتورهای سیخونک را هم دیدم. چندتاییشان به نظرم خوب آمد.
وبینار نویسندهساز بودم.
بیشتر درس خواندم. نقشههای ذهنی هم برایشان کشیدم.
پیادهرویدم.
اشکالاتش در تستهای سهمی و معادلهی درجهی دو را رفع کردم. خوب یاد دادم چون کم بودند.
❤6
یک روز قبل امتحان
گزارش نیک
ازش تعریف کردم.
امتحان فردا را خوب خواندهام. تا حد زیادی طبق برنامه پیش رفتم.
تغذیهی سالمتری داشتم.
وبینار نویسندهساز بودم.
تکلیف شرححال را آخرسر بعد مرور مینویسم تا بهخاطرش نتوانم بخوابم.
موقع گرفتن شام ظرف یکبارمصرف نخریدم.
آهنگ رپ باحالی پیدا کردم و هزاربار تا حالا گوش دادم.
گزارش نیک
ازش تعریف کردم.
امتحان فردا را خوب خواندهام. تا حد زیادی طبق برنامه پیش رفتم.
تغذیهی سالمتری داشتم.
وبینار نویسندهساز بودم.
تکلیف شرححال را آخرسر بعد مرور مینویسم تا بهخاطرش نتوانم بخوابم.
موقع گرفتن شام ظرف یکبارمصرف نخریدم.
آهنگ رپ باحالی پیدا کردم و هزاربار تا حالا گوش دادم.
❤8
پولیپ بینی انتخابمست
گزارش نیک
از کتاب نهآدمی سی صفحه خواندم. شخصیت یوزو انسانهراس است. چون خود را لایق زندگی با انسانها نمیبیند. پس ماسک دلقک میزند.
به داستانهایشان دربارهی گیر کردن دو استخوان در گلو، پولیپ بینی و اماس گوش دادم و در نهایت مشقهایم را با مورد دوم انجام دادم.
مستند The New Yorker at 100 را دیدم.
امتحان خوب بود.
بیشتر آزادنویسی کردم. حین انجامش راههایی برای رسیدن به هدفهایم یافتم.
وبینار نویسندهساز بودم. ایستادگی با منطق را یاد گرفتم.
به اشکالهایش جواب دادم و با رمزهایی که ساختم کمکش کردم یادش بماند.
گزارش نیک
از کتاب نهآدمی سی صفحه خواندم. شخصیت یوزو انسانهراس است. چون خود را لایق زندگی با انسانها نمیبیند. پس ماسک دلقک میزند.
به داستانهایشان دربارهی گیر کردن دو استخوان در گلو، پولیپ بینی و اماس گوش دادم و در نهایت مشقهایم را با مورد دوم انجام دادم.
مستند The New Yorker at 100 را دیدم.
امتحان خوب بود.
بیشتر آزادنویسی کردم. حین انجامش راههایی برای رسیدن به هدفهایم یافتم.
وبینار نویسندهساز بودم. ایستادگی با منطق را یاد گرفتم.
به اشکالهایش جواب دادم و با رمزهایی که ساختم کمکش کردم یادش بماند.
❤5
یک روز عادی دیگر
گزارش نیک
کلمهی سال: نظم
۱.وبینار نویسندهساز را بودم. یادم افتاد کلمهی سالی انتخاب کرده بودم. بعدش که فکر کردم تا حالا تقریبا بهش عمل کردم. نه آنقدر که آگاهانه مدام حواسم بهش باشد، ولی چرا. حواسم بود.
۲.از چیزهایی که خوردم: کیک و چای و میوه و آبمیوه و بستنی و... . ناهاری نخوردم. ولی شام رفتیم بیرون رستوران ژاپنی. سوشی دوست دارم.
۳.یک روز دیگر بدون لاک دوام آوردم.
۴. پانزده صفحه از کتاب نهآدمی خواندم. دربارهی صداقت نقاشها بود.
۵.آزادنویسی کردم.
۶.جلسهی اول پاتوقلب تمام و جلسهی دوم نصف شد. جلسهی اول حتی مرور هم داشتم.
۷.به ابرها نگاه کردم و پفپفی بودنشان در زمینهی آسمان پاستیلی را دوباره دوست داشتم.
۸.توانستم بدون توجه به ظاهرش دوستش داشته باشم.
۹.تو کانالهایی ریاکت دادم.
گزارش نیک
کلمهی سال: نظم
۱.وبینار نویسندهساز را بودم. یادم افتاد کلمهی سالی انتخاب کرده بودم. بعدش که فکر کردم تا حالا تقریبا بهش عمل کردم. نه آنقدر که آگاهانه مدام حواسم بهش باشد، ولی چرا. حواسم بود.
۲.از چیزهایی که خوردم: کیک و چای و میوه و آبمیوه و بستنی و... . ناهاری نخوردم. ولی شام رفتیم بیرون رستوران ژاپنی. سوشی دوست دارم.
۳.یک روز دیگر بدون لاک دوام آوردم.
۴. پانزده صفحه از کتاب نهآدمی خواندم. دربارهی صداقت نقاشها بود.
۵.آزادنویسی کردم.
۶.جلسهی اول پاتوقلب تمام و جلسهی دوم نصف شد. جلسهی اول حتی مرور هم داشتم.
۷.به ابرها نگاه کردم و پفپفی بودنشان در زمینهی آسمان پاستیلی را دوباره دوست داشتم.
۸.توانستم بدون توجه به ظاهرش دوستش داشته باشم.
۹.تو کانالهایی ریاکت دادم.
❤5
آنچه باید به من بدهید
به من صدا بدهید، تا بالهایم را ببندید.
به من تاریکی بدهید، تا ستارهای را کشف کنم.
به من خاطره بدهید، تا برایتان دلتنگی بکنم.
به من رویا بدهید، تا برایش بیدار بمانم.
به من نفرت بدهید، تا عشق را باور کنم.
به من در بدهید، تا به پنجره عادت نکنم.
اینها را که دادید،
به من اما ندهید، و بگذارید خیال کنم.
به من صدا بدهید، تا بالهایم را ببندید.
به من تاریکی بدهید، تا ستارهای را کشف کنم.
به من خاطره بدهید، تا برایتان دلتنگی بکنم.
به من رویا بدهید، تا برایش بیدار بمانم.
به من نفرت بدهید، تا عشق را باور کنم.
به من در بدهید، تا به پنجره عادت نکنم.
اینها را که دادید،
به من اما ندهید، و بگذارید خیال کنم.
🔥4👏2❤1
غرق شدم
گزارش نیک
سالواژهی من: نظم
۱.چندتا کاریکلماتور نوشتم که یکی دوتاشون بد نبود به نظرم.
۲.وبینار نویسندهساز بودم.
۳.چندتا هفت دقیقه آزادنویسی کردم چون امروز بیشتر نیاز داشتم هی عملکردم رو ارزیابی کنم و تو مسیر بمونم.
۴.هرچی درس خوندم فهمیدم. این درسی بود که میتونستم توش غرق بشم. پر داستان بود.
۵.کتابی که گم کرده بودم پیدا کردم.
۶.حرفهای شب امتحانی زدیم!
۷.امتیاز کلی ۶.۵ میدم به امروز طبق معیارهای شب امتحان.
گزارش نیک
سالواژهی من: نظم
۱.چندتا کاریکلماتور نوشتم که یکی دوتاشون بد نبود به نظرم.
۲.وبینار نویسندهساز بودم.
۳.چندتا هفت دقیقه آزادنویسی کردم چون امروز بیشتر نیاز داشتم هی عملکردم رو ارزیابی کنم و تو مسیر بمونم.
۴.هرچی درس خوندم فهمیدم. این درسی بود که میتونستم توش غرق بشم. پر داستان بود.
۵.کتابی که گم کرده بودم پیدا کردم.
۶.حرفهای شب امتحانی زدیم!
۷.امتیاز کلی ۶.۵ میدم به امروز طبق معیارهای شب امتحان.
❤3