قصه‌گردان | سوین درخشانی
118 subscribers
23 photos
1 file
4 links
می‌نویسم، چون تو حرف زدن با کاغذ بهترم.

🧬دانشجوی رشته‌ پزشکی
✍️علاقه‌مند به نوشتن و داستان
🔬🌙در جست‌وجوی تلاقی علم و خیال
Download Telegram
معماری در تاریکی

صدای کفش‌هایش را هر شب می‌شنوم. وقتی چراغ‌های خیابان هنوز روشن‌اند. حشره‌هایی که مجذوب گرمایش شده‌اند، و خودش؛ تنها.
خیابان هنوز از باران خیس است. تصور می‌کنم تمام کارهایی که امشب کرده، گناه بوده‌اند.

گناهانی زیر چراغ‌هایی خاموش. اما حالا همه پشت‌سرش مانده. حالا در بهترین وضعیتش قرار دارد و لبخند می‌زند. سرمایش حشرات را منجمد می‌کند. خود شیطان است، اما خدا همیشه طرف او بوده. همیشه کمکش کرده.
مردم این شهر مهره‌های او هستند. در بازی شطرنج کوچکی که راه انداخته. او معمار این شهر است. تمام گوشه‌وکنارش را خودش ساخته، دقیقا همانطوری که می‌خواست. به‌هرحال بازی، بازیِ اوست.

اما می‌دانم، می‌فهمم چرا در تاریکی پنهان می‌شود. چون هرگز به هدفش نرسید، به صداقت. متنفر است از اینکه از جهلشان استفاده کند. حتی حالش بهم می‌خورد به چنین مهره‌هایی دست ببرد. اما می‌برد. حالت تهوع و قی را به جان می‌خرد اما... گاهی مهره‌هایی باید حذف شوند. وقتی که دروغ می‌گویند، حسادت می‌ورزند، وقتی که حدشان را نمی‌شناسند...

آنوقت گناه می‌کند و از شرشان خلاص می‌شود. بعد در خیابان‌ها به راه می‌افتد تا صدای کفش‌هایش به گوش همه برسد. همه بدانند و بفهمند او شیطان است و پا روی وجدانش می‌گذارد.
ولی چرا فکر می‌کنم این صدا فقط برای من است؟ و چرا صدای قدم‌هایش این‌قدر برایم آرام‌بخش است؟ من بی‌وجدانی او را دارم. چون که قلب‌ها را می‌شکنم. اما فقط برای بازی که قوانینش را خودم تعیین کرده‌ام. ولی نمی‌دانم بازی بقیه چه می‌شود؟
8
موضوع انشا: هفته‌ی خود را چگونه گذراندید؟

چیزهای زیادی از شنبه‌ی هفته‌ی گذشته هنوز در ذهنم مانده. روز شنبه صبح‌هنگام با اتوبوس راه افتادم تا آخرین امتحان ترم را بدهم. شبی که تاصبح بیدار مانده بودم و درس می‌خواندم.

یکشنبه هم برایم کاملا واضح است. برای خرید کادوی تولد بیرون رفتم و در مسیر برگشت، در اتوبوسی نشستم که چند بچه‌ی کنکوری کنارم بودند و حرف‌های عجیب‌وغریب می‌زدند. همان روز فیلم راشومون را دیدم، نقدهایی درباره‌ی بوف کور خواندم و هر نمایشنامه‌ای که دستم رسید ورق زدم. روزی بود برای استراحت و پرسه‌زدن میان کتاب‌ها.

درباره‌ی دوشنبه در آغاز چیزی در ذهنم نبود، اما کمی بعد یادم آمد که همان روز شروع جدی من برای خواندن علوم‌پایه بود. در طول هفته مدام درس خواندم، آناتومی، فیزیولوژی، عفونی و هرچه لازم بود. کتاب‌هایی هم در کنارش خواندم. قدرت شروع ناقص، یک داستان کوتاه، مقاله‌ای درباره‌ی پست‌مدرنیسم و کتابی درباره‌ی نقشه‌ی ذهنی.

بقیه‌ی هفته را خیلی راحت‌تر یادم می‌آید، اما اتفاق خاصی نیفتاد. تنها قدم‌های کوچکی برداشتم و چیزهایی یاد گرفتم. مهم‌تر از آن، راه‌حل‌هایی برای اشتباهاتم پیدا کردم تا هفته‌ی بعد تکرارشان نکنم.

این هفته‌ها برای من اهمیت بیشتری دارد. هفته‌ای که گذشت و دو هفته‌ای که پیش رو دارم. دو هفته‌ی دیگر علوم‌پایه است و باید مراقب باشم اشتباهات این هفته‌ام  را مرتکب نشوم.

باید برنامه‌ریزی را شب‌ها انجام بدهم، نه صبح‌ها. بعد از اتمام کارم با گوشی، فیلترشکن را خاموش کنم تا وقت‌کشی نکنم. تنها چیز غیرمنتظره‌ی این هفته این بود که دو آهنگ ثابت را ده‌ها، و شاید صدها بار گوش کردم.

و درکل چیزی که باید برای هفته‌ی آینده در یادم بماند: مدیریت انرژی را جدی بگیرم، چون وقت کم داشتن معمولا مشکل اصلی نیست.

#نوشتتمرین
10
نقطه‌گریز

_من امروز می‌خام خونه رو جارو کنم.
_نه. حتی فکرشم نکن.
_نمی‌بینی چقدر کلمه همه‌جا ریخته؟ همشونم نوشته که ما تو خونه‌ایم و نشستیم کتابی می‌خونیم در مورد اینکه ما تو خونه‌ایم و...
_هان باشه. من که راحتم اینجا. تو خونه‌ی خودم. تو دوست نداری خب برو.
_دقیقا چرا راحتی؟ فقط اگه بذاری یک بار این کلمه‌ها رو جارو کنم... واقعا چیدمان قشنگی نداره.
_به خونه‌ی من دست نزن.
_باشه. می‌رم صفحه‌های دیگه‌ رو جارو می‌کنم... البته تو اگه اونجام نباشی. فوقش می‌رم روی جلد و اونجا تنها زندگی می‌کنم.
_چطور میری؟
_مثل آدم.
_قبلش باید این کلمه‌ها رو عوض کنی. که من نمی‌ذارم.
_چرا همه‌چی رو اون، با کلمه‌هایی که نوشته تعیین بکنه؟
_نمی‌فهمم چی می‌گی.
_وللش. من می‌رم. از پنجره نگاه کن تا مطمعن بشی.
_باشه. حواست باشه پاتو نذاری رو کلمه‌ها.
_حتما. من که کاری با کلمه‌ها ندارم. خیلی راحته پریدن از روشون. فقط نقطه‌ها سختن...
_چرا؟
_چه می‌دونم. انگار کارو تموم می‌کنه. پریدن از رو نقطه‌ای که باید پایان من باشه... سخت‌ترین بخش کاره.
_بعد نقطه که چیزی نیست. برمی‌گردی اول صفحه. مثل الان.
_نه این همون صفحه نیست. من نشونه گذاشته بودم. همه‌ی صفحه‌ها عین همن. برا همین فکر می‌کنی...
_چه نشونه‌ای؟
_یادت نمیاد؟ بهت گفتم می‌رم صفحه‌بعدی. دیروز بود.
_همین الان داریم درموردش حرف می‌زنیم. یه بار دیگه بپری می‌یای اول صفحه.
_نه. می‌رم اون یکی صفحه و با اون یکی تو این حرفارو می‌زنم. من این حرفارو با توی صفحه‌ی بعدی زدم. فردا بود در واقع برای تو. برای من دیروز.
_ تو داری برعکس من حرکت می‌کنی؟ می‌خوای کجا برسی؟
_به جلد. از پایان داستان خوشم نیومد. ترسیدم از نقطه بپرم.
_نمی‌فهمم چی می‌گی.
_مهم نیست. می‌بینمت تو دیروز. فعلا.
❤‍🔥8
کجا می‌رود خروپف؟

صدای خروپف. به کجا می‌رود؟ از کجا می‌آید؟ به عنوان منبع برق یا انرژی می‌شود از آن استفاده کرد؟ بعید به نظر نمی‌آید. خروپف... می‌رود داخل قطارها. همراهشان کوه‌ها را دور می‌زند، یکی به طرف قله دیگری به دامنه‌ی کوه. اما هردو زنگ زده‌اند. خروپف می‌پرد پایین. از قطاری که به قله می‌رود. سوار قطار دیگر می‌شود.

به طرف شب می‌رود. با آواز جیرجیرک‌ها مخلوط می‌شود. با کمان ویولون‌هایشان می‌خوابد و صبح فردا با زنبورها وز وز می‌کند. با سوزن زنبور در حالی که از درد چهره‌ام را در هم کشیده‌ام در وجود من هم رسوخ می‌کند. انقلاب. نمی‌دانم چرا، اما همان انقلاب قهوه‌ای که می‌دانید. آن‌جا هم خروپف بوده. بدجور همه خواب بوده‌اند.

خروپف کجا می‌رود؟
خیلی جاها. خیلی جاها رفته و خیلی‌ها هنوز خوابند. ستاره‌ها. چهل‌وهشت. بلور. اسلایم. چشم. پاستیل. شمشیر.
کمونیست.

خروپف از همه‌جا گذشت. آخرسر رفت آنجا. میان همان دو ستاره. روی چمن بینشان نشست. آنقدر دنبالش بودم کجا می‌رود. خواستم تداعی‌هایی که از ذهنم درموردش گذشت بنویسم، حالا فکر می‌کنم مگر فرقی هم دارد؟ که خروپف از کجاها می‌گذرد. وقتی تا بی‌انتها می‌تواند برود، چه معنی دارد دنبالش کنم؟
💔7🔥1
می‌خواهی... فراموش می‌کنی.

می‌خواهی نشان دهی چقدر برایت اهمیت دارد، چقدر قدردانش هستی. می‌خواهی توجه کنی. اما یادت می‌رود.

می‌خواهی خاطره‌ها بمانند؟ خاطره‌های خوب. اما آنوقت بدها هم می‌مانند. همه را از یاد می‌بری.

می‌خواهی گیتار بزنی. گیتاری که در گوشه‌ای در حال خاک خوردن است.
اما می‌گویی نت‌ها یادت نیست.

می‌خواهی برگردی. از این مسیر دوباره عبور کنی. تا مسیر از یادت نرود. اما حتی یادت نیست از کجا شروع کرده بودی.

می‌خواهی اسمش را بگویی. که بگویی یادت مانده و حافظه‌ی خوبی داری. چقدر آشنا هستی. اسم تو... اما این را هم فراموش کرده‌ای.

چقدر فراموش کاری. گفتم از صدای گیتار خوشم نمی‌آید. از اینکه به صدا زدن اسمم بسنده کنی هم متنفرم. از مسیرهای تکراری هم. یادت نمی‌آید؟ من گفتم. چرا یادت نمی‌آید؟ یا چرا وانمود می‌کنی یادت نمی‌آید؟

دوباره می‌خواهی... دوباره فراموش می‌کنی... هربار از نوع شروع می‌کنی. تنها فراموشی‌ست که هیچوقت یادت نمی‌رود.
4🕊3
خوشی موکول‌شده

وقتی برای هدفی تلاش می‌کنم، خیلی وقت‌ها از خوشی‌ها و تفریح‌ها می‌زنم، انگار خوشحالی‌ام را موکول می‌کنم به آینده. با اضطرابی فرسوده‌کننده ادامه می‌دهم طوری که حتی در صورت موفق شدن، تنها چیزی که برایش خوشحالم این است که بالاخره تمام شد.

اما تمام شدن، ایستادن، پیشرفت نکردن، همان شکست نیست؟ لحظه‌ای که موفقیتم را جشن می‌گیرم، در واقع امضا بر شکستی شیرین می‌زنم.
موفقیت به نظرم ادامه دادن است. همان مسیر. خیلی جاها خوانده‌ام سیستم مهم است. طوری که حتی اگر کاملا از هدف چشم‌پوشی بکنیم، تا وقتی طبق سیستم حرکت می‌کنیم موفقیت تضمین می‌شود.

پس نتیجه‌ای می‌گیرم. نیازی نیست برای خوشحال بودن چشم‌به‌راه رسیدن به هدف باشم. تا وقتی در مسیر درست هستم، حق دارم خوشحال باشم.
6
یادآوریِ دورایمون

من دورایمون خودم را هر شب تماشا می‌کنم. آن‌جا، روی ماه، لم داده با جیب بزرگ روی شکمش، پا روی پا انداخته و دست‌هایش را پشت سر حلقه کرده.
دورایمون من زیادی خوش‌خیال است.
این خوش‌خیالی به من هم سرایت می‌کند.

به من می‌گوید: «آینده هرچه باشد، تو می‌توانی تغییر کنی.»
او آمده تا مرا از آن آینده هولناکی که به چشم دیده، نجات بدهد. نجات. مثل یک نیروی نامرئی که از من مراقبت می‌کند.
گاهی فکر می‌کنم یعنی قرار است خوش‌خیالی نجاتم بدهد؟

یعنی همین‌طور که هستی برو.
ولی با این همه نقص، ترس، سوگ، عادت‌های بد... بازهم بروم؟

اشتباه می‌کنی، زیاد هم اشتباه می‌کنی. اشتباه‌هایی که برگشتن از آن‌ها حتی گاهی غیرممکن به نظر می‌آید.

اما رشد قرار است آرام باشد. خیلی آرام. فقط نمیر.
گاهی نفس کشیدن بزرگ‌ترین کاری‌ست که می‌توانی بکنی.

دورایمون به من می‌گوید زنده بمان.
دورایمون نوبیتا هم برای او خیلی کارها کرد، اما هیچ‌کدام کافی نبود.
چون با آدمی سروکار داشت که نمی‌دانست چطور باید از چیزی که دارد استفاده کند.

دورایمون‌ها کار خاصی انجام نمی‌دهند.
برای استفاده از او، منم که باید تغییر کنم. اصلا شاید برای همین آنجا، روی ماه، با تمام خوش‌خیالی‌اش لم داده. می‌خواهد یادآوری کند من می‌توانم رشد کنم. تغییر کنم. فقط یک یادآوری‌.


*دورایمون شخصیتی در انیمه‌ای به این نام. او از آینده آمده بود تا نوبیتا را از آینده‌ی غمگینش نجات دهد.
👏7
رقص رنگ‌ها

آبی از اوج ذره‌ذره سرید به پایین، از روی قهوه‌ای رد شد و به گوشه‌اش گیر کرد. تکه‌تکه شد، وا رفت. به لکه‌هایی از آبی‌های تیره‌وروشن.

بخشی‌اش که بالاتر مانده بود، در جهتی دیگر حرکت کرد. به قرمز رسید. درهم پیچیدند، تناقض و نافرمانی را آفریدند. جورشدنی که آتش را زاد. آتشی حریص به گسترش یافتن.

قهوه‌ای را سوزاند و خاکسترش را بلعید. آبی حالا تکیه‌گاهی نداشت. آتش به آبی رسید. لحظه‌ای در سکوت بهم نگاه کردند. سکوتی سنگین. آتش آرام‌آرام پیش رفت. آبی بی‌حرکت ماند.

آبیِ آتش پررنگ‌تر شد. خودش را به یاد آورد. آبی را شناخت. آبی موجی زد به طرف آتش، درحالی که داشت تبخیر می‌شد. آبی پرواز کرد به اوج. جایی که از آن شروع کرده بود.

آتش‌ اما به شعله کشیدن و تاراندن جهان ادامه داد.
5
تصویرِ سوخته

به گمانم بیرون پنجره تاریک است.
می‌ترسم آن را باز کنم و سطل‌سطل نفت داخل خانه بریزد،
شهر بسوزد و عقربه‌ها و صفحه‌هایش غرق شوند.
گذشته، حال و آینده همه در بیست صفحه خلاصه شده‌اند،
هر صفحه مثل مردابی است که هرلحظه ته آن را لمس می‌کنم.
می‌بینم که درون چشم‌هایم ذوب شده است.
تاریکی همه‌جا را پر کرده؛
پشت پنجره، صفحه‌ی خاموش تلویزیون،
مردمک‌های خالی‌ و کلمات به رنگ سایه.
دستم را روی شیشه می‌گذارم،
من تصویری از خودم در آن سوی شیشه هستم که در روشنایی سوخته است.
منم را می‌خواهم.
4
ردپای گل

استودیو در تاریکی فرورفته بود. در مرکز صحنه دو مبل چرمی قهوه‌ای روبه‌روی هم قرار داشتند. نورافکن‌ها مجری و بازیگری که دعوت شده بود را روشن می‌کردند. سلین، که مجری تازه‌کاری بود، مدام خودکاری که در دست داشت روی میز می‌کوبید و منتظر شروع برنامه بود. آلنا، بازیگر فیلم جدید، آرام و موقر روی مبل دیگر نشسته بود.

دوربین‌ها با هشدار قبلی روشن شدند و سلین لبخندزنان روبه دوربین گفت:«سلام به همگی. امروز یه مهمون داریم که باید بگم فوق‌العاده خوش‌شانسه ما دعوتش کردیم. خوش اومدی آلنا. بازیگر نقش اصلی فیلم... چی بود اسمش؟»
آلنا اسم فیلم را گفت.

_آره. همون. خب آلنا، بهمون بگو چرا تو انتخاب شدی؟ یعنی وقتی بازی‌ات رو دیدم حس کردم کاملا تو نقشت غرق شدی. بعد از خودم پرسیدم سلین، اگه تو بودی چطور بازی می‌کردی؟! و بعد به خودم جواب دادم: مثل همیشه درخشان و بی‌نظیر می‌شدی!

و رو به دوربین خندید.
آلنا دست به لیوانش برد و جواب داد:« بله، خیلی سخت بود. ماه‌ها تلاش کردم که این نقش رو واقعا درک کنم. مجبور شدم بخش‌هایی از خودم رو بپذیرم که معمولا ازشون فرار می‌کنم.»

سلین با کاغذهایش بازی می‌کرد و حتی یک کلمه از حرف‌هایش را نشنید. گفت:«که اینطور. درک می‌کنم. برای منم خیلی سخته که با این همه فشار مخاطب برنامه‌‌های زنده اجرا کنم. چون هرلحظه ممکنه سقوط کنی...»

صدایی در گوشش گفت:« باز داری از خودت تعریف می‌کنی. سوال‌هایی که نوشتی رو بپرس. ریتینگ داره می‌ریزه.»
سلین مکث کرد. کاغذهایش را بالا آورد و نگاهی به سوال‌ها انداخت. سپس پرسید:«خب... چی تو رو به اینجا رسوند؟ مشوقی داشتی؟ یا فقط دوست داری اینجا باشی تا همه ببینن آدمی مثل من طرف‌دارت شده؟»
صدا این بار گفت:«می‌ریم رو تبلیغ. سلین... تمومه. اخراجی.»

چراغ‌ها روشن شدند. آلنا بلند شد و با حالت پریشانی به پشت‌صحنه رفت. مدیر برنامه سراغ سلین نیامد. این سکوت، حکم اخراج بود.
سلین تنها ماند و به مبل خالی خیره شد. کاغذهایش را جمع کرد، اما در نهایت مچاله‌شان کرد و در سطل انداخت. با خودش می‌گفت:«چرا مردم تحمل شنیدن حقیقت‌ها رو ندارن؟ تعریف از خودم نبود. صرفا راستش رو گفتم.»

اشک در چشمانش حلقه شده بود. فکر کرد به باغچه‌اش سر بزند. جایی که برای آرام کردن خودش ساخته بود و هرروز به آن سر می‌زد. از استودیو بیرون رفت، بارانی ناگهانی و شدیدی از آسمان می‌ریخت. قطره‌های باران نگرانی اصلی‌اش را از یاد برد و حالا به فکر یک چیز بود. نرگس‌ها.

کلاه بارانی‌ را روی سرش کشید و به‌سرعت به سمت باغچه دوید. در راه، تنها به نرگس‌های ساقه‌شکسته فکر می‌کرد؛ همان‌هایی که اگر شانس می‌آورد هنوز چندتایی‌شان سالم مانده بود.
گل خودشیفته
پارت دوم

می‌ترسید به گل‌ها نگاه کند. همین که رسید، باعجله روکش محافظ را آورد و سقفی رویشان کشید. ثانیه‌ای نباید تلف می‌شد. کارش که تمام شد به طرف نرگس‌ها رفت. بیشترشان شکسته و پرپر شده بودند. جز چندتایی انگشت‌شمار. از رویشان رد شد و یک‌راست سراغ کسی رفت که فکر می‌کرد مقصر این ویرانی است. نامزدش.

چندبار محکم به در کوبید.
صدایی از پشت در گفت:«بیا تو.»
در را کمی باز کرد و خم شد تا ببیند چه کسی آن سوی در است. مطمعن که شد آدم دیگری آنجا نیست، در را کامل باز کرد و وارد شد. نامزدش پشت میز نشسته بود و در حال خوردن ساندویچی بود. سلین گفت:«چطور انقدر بی‌فکری؟ چرا مراقب‌شون نبودی؟ باعث شدی همشون نابود بشن.»

مرد ابروهایش را در هم کشید و سری تکان داد. دهان پر از ساندویچش در حال تکان خوردن بود و کمی از سس قرمز گوشه لبش مالیده شده بود. به زور قورت داد و گفت:«مگه خودت روکش نکشیده بودی؟»
سلین اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:«نه...قرار نبود بارون بیاد. ولی تو که می‌دیدی هوا چطوره. چرا کاری نکردی؟»
_طبیعت که دست من نیست. کل دنیا هم دور یه نفر نمی‌چرخه.
_عمدا اهمیت ندادی. مگه نه؟
مرد همانطور که ساندویچ را با انگشتان دو دستش فشار می‌داد گفت:«تو که خودت می‌گی بهتر از همه از پس همه‌چی برمیای... شاید برای همین حواسم نبود.»

سلین دست به سینه لب‌هایش را با ناراحتی جمع کرد. بعد روی نوک پا چرخید و از آنجا بیرون رفت. به طرف میز کوچک خودش رفت و تمام وسایلش را داخل کیف‌دستی ریخت. بدون اینکه نگاهی به کسی بیندازد از ساختمان خارج شد. بیرون، باران قطع شده بود. اما آن هوای مرطوب و گرفته او را یاد آب گل‌آلود زیر گلدان می‌انداخت. چند قدمی که از آنجا دور شد، افکارش شروع به شفاف شدن کردند. به تیغی اندیشید که می‌رنجاندش. حرف‌هایشان قاضی درونش را فعال کرده بود و هی مدارک را توی دادگاه ذهنش بررسی می‌کرد و هربار حکم متفاوتی صادر می‌کرد.
افکارش تغییر جهت دادند. از گل‌های پژمرده به کاری که از دست داده بود. از یادآوری‌ دومی لبخندی زد. بالاخره آن شغلی نبود که دوستش داشته باشد. همه‌ چیز ناگهان پاک‌تر و زیباتر به نظر رسید. با اینکه می‌دانست احتمالا چندروزی باید با صرفه‌جویی زندگی کند تا شغل دیگری پیدا کند، به فکر خریدن گل افتاد. گل‌هایی تازه که بتواند از آن‌ها مراقبت کند.

کیفش را روی شانه‌اش محکم کرد. شاید تا اینجا کل راه را اشتباه آمده بود. فقط باید گل‌ها را دنبال می‌کرد تا راهش را پیدا کند. نگاهی به اطراف انداخت. چند گل قاصدک دید که از باران جان سالم به در برده بودند. گل‌هایی که نماد آرزو و رهایی بودند. در امتداد نگاهش چندتایی دیگر قاصدک می‌دید. مثل کودکی که به دنبال پروانه‌ها می‌دود و پروانه هربار از او دورتر می‌شود، رد آن‌ها را گرفت و زندگی جدیدش را این‌گونه آغاز کرد.
گل خودشیفته
پارت آخر

نرگس سوم را می‌خواست تقدیم کند. اولی را به مرد مسنی داده بود. چون گفته بود:«یه گل خاص برای خودم می‌خوام بخرم.»
و سلین با لبخندی زورکی یکی از گل‌هایی که ازش متنفر بود به او داد. شاخه‌ای نرگس که مغازه روزانه می‌آورد. چون زود پژمرده می‌شدند.

دومی را به دختری جوان تقدیم کرد. به این علت که گفت:«وای این گل‌های رز چقدر زیبان. منو یاد گل‌های سال پیشم می‌ندازن. می‌دونی تونستم مسابقه باغبونی رو ببرم.»
سلین شاخه‌ای نرگس تقدیمش کرد و گفت که بیشتر از همه به شخصیتش می‌آید. دختر تعجب کرد. ولی بعد شانه بالا انداخت و گل را گرفت.

و حالا نفر سوم:«گل‌های شما منو یاد موفقیتم توی شرکتم می‌ندازه. کار خیلی سختی رو تونستم درست انجام بدم. شما هم کارتونو واقعا درست انجام دادین.»
سلین جواب داد:«نه‌نه من خیلی تازه‌کارم. اصلا خوب نیستم.»
مشتری شاخه‌ای نرگس برداشت و گفت:«ولی شما گل‌های خیلی زیبایی دارین.»
و گل را به او داد.

سلین گرفت و نگاهش کرد. زیبا؟ مشتری بیرون رفت و او را با افکارش تنها گذاشت. سلین روی صندلی ولو شد و در افکارش غرق شد. واقعا کارش خوب بود؟ لبخندی از روی رضایت خاطر زد. این روزها بیشتر این حس به سراغش می‌آمد. آنجا مثل خانه‌اش بود. خانه... به یاد گذشته‌‌ها افتاد. خانه‌ای که خودش و خواهرش با پدر و مادرشان زندگی می‌کردند. آنجا بیشتر وقت‌ها با مادرش تمرین می‌کردند. تا روزی بازیگر شود.

از حفظ دیالوگ‌ها را می‌گفت و مادرش از روی کاغذ چک می‌کرد. بعد به یاد رد شدن‌های پی‌درپی‌اش افتاد. یکی‌ دوتا نقش فرعی که به خاطر مادرش بازی کرده بود.
صندلی که روی پایه‌های عقب نگهش داشته بود به جلو افتاد.
به آلینا فکر کرد. به این نتیجه رسید که در واقع او کمکش کرده بود. به لطف او از رویاهایی که مال خودش نبودند جدا شده بود و خانه‌ی خودش را ساخته بود.

همان شب وقتی به خانه‌اش رفت دوباره فیلم جدید آلینا را دید. از اول تا آخر فیلم با بدنی شل و به عقب تکیه داده شده به صفحه خیره شده بود. بیشتر به شخصیت اصلی. با نگاهی سرشار از تحسین به ظرافت‌های گفتاری و رفتاری‌اش. فرق زیادی با حالت واقعی‌اش نداشت. حرفی که در استودیو زده بود از ذهنش گذشت:«مجبور شدم بخش‌هایی از خودم رو بپذیرم که معمولا نادیده‌اش می‌گیرم...»
چه بخش‌هایی؟ چرا نپرسیده بود؟

فیلم تمام شد و او هنوز متاثر بود. مدتی همانطور بی‌حرکت ماند. چه زخم‌هایی داشته که پذیرفته. زندگی مثل آلینا رویای هرشخصی بود. اما می‌فهمید چه می‌خواسته بگوید.
بلند شد و تلوزیون را خاموش کرد. به طرف پنجره‌ رفت. آب‌پاش را برداشت. نزدیک گل نرگس کوچکی که داخل گلدان بود نشست. با لذت تماشایش کرد و با اسپری ریز آبش داد. حواسش بود که گردوغباری روی برگ‌هایش نماند.
2
میله‌ها

زندان گاهی آنقدر وسعت دارد
میله‌ها آنقدر دورند
از ذهن تا قلب
از کویر تا باران
که باورشان نمی‌کنی.

گاهی آنقدر نزدیک‌اند
که به فکر گذشتن از لایشان می‌افتی
به فکر آزادی

میله‌ها که نزدیک باشند کسی
دیگر انکار نمی‌کند

اما
دور شدن از میله‌ها هم
ما را
آزاد
نمی‌کند.
2
بازی‌ِ بقا

برای صدمین بار در آن روز صدای سوتش را شنید. بعد گفت: «وزغ. وزغ کثیف.»
کایا واکنشی نشان نداد و به کشیدن نقاشی ادامه داد. می‌دانست دوباره دارد شروع می‌شود.
آرین نزدیکتر شد. پشت گوشش زمزمه کرد: «تو باید شنا کنی.»
چیزی سرد و آبکی روی سرش چکید. از میان موهای قهوه‌ای‌اش پایین آمد، روی گونه‌ی تپلش لیز خورد، به گوشه‌ی لب رسید. طعم شیر. بچه‌ها خندیدند.
کایا بدون اینکه برگردد، بلند شد و رفت سمت دستشویی.
شیر آب را باز کرد. با کف دست آب به صورتش زد. لحظه‌ای نگاهش به خودش در آینه افتاد. به خودش گفت: «خودتی... موجود چندش‌آور.»
به کلاس برگشت. نگاه‌ها و لبخندهایشان را دید. سرش را پایین انداخت و پشت میزش نشست. تا آخر آن زنگ به جان کاغذها افتاد و آنقدر مداد را فشار داد که نوکش شکست. ماری کشید که دور وزغی پیچیده بود. داشت فشارش می‌داد.

کایا از پشت کاناپه پاورچین رد شد. پدرش روی مبل خواب بود. تلویزیون روشن بود. غذای نیمه‌خورده و چندین لیوان روی میز ول شده بودند.
به اتاقش رفت. در را بست. با غژغژی آرام.
کیفش را کنار میز گذاشت. لباس‌هایش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت.‌
چشم‌هایش را بست. میان نفس‌های تندش صدایی شنید. صدایی شبیه به قورباغه. حتمن از بیرون بود.
تکرار شد. همین‌جا بود. تو اتاق.
نشست. به همه‌جای اتاق نگاه کرد. چیزی ندید.
دوباره قورقور. از سمت کیف. توی کیف.
به سمت کیف رفت. زانو زد. یک لحظه دستش روی زیپ ماند. فکر خوبی نبود اینجا بازش کند.
کیف را برداشت و از پشت کاناپه رد شد. پدر بیدار شده بود. کله‌ی کچلش را از بالای کاناپه می‌دید.
به حیاط رسید، کیف را زمین گذاشت و زیپ را به آرامی کشید. یک زانو روی زمین بود. خم شد، سرش را کج کرد تا توی کیف را ببیند.
با دو چشم درشت مواجه شد.
کوتاه و تپل. پوستی زمخت. و چشم‌هایی که در دو طرف سرش قلنبه شده بودند. وزغ بود.
کیف را ول کرد و دو قدم عقب رفت. حالا دلیل آن لبخندها را می‌فهمید.
وزغ تکانی نخورد. به اندازه‌ی خودش ترسیده بود.
کایا جلو رفت. نفسی عمیق کشید. دستش را برد توی کیف و وزغ را گرفت. پوست خشک و برجسته‌اش را حس می‌کرد. وزغ در دستش بزرگ شد و چیزی دستش را خیس کرد. کایا آن را روی زمین انداخت و دستش را روی شلوارش مالید.
خندید. «این دیگه چی بود؟»
چند ثانیه نگاهش کرد. وزغ تکانی خورد و یک پرش کوتاه کرد. دیگر پف نبود.
به اتاقش برگشت. دست‌هایش را شست. پشت کامپیوتر نشست.
چندین سایت را باز کرد. یکی یکی خواند. وزغ‌ها وقتی بترسند، بدنشان را باد می‌کنند. بزرگتر دیده می‌شوند. شکارچی را گول می‌زنند. مبارزه نمی‌کنند. چون اصلا شکاری به نظر نمی‌آیند.
صفحه را پایین‌تر و پایین‌تر اسکرول کرد. به مطلبی برخورد با عنوان «راهکارهای بقا در جانوران ضعیف‌تر».
خطوط زیر را خواند:
«بقا همیشه به معنای قوی‌تر بودن یا برنده شدن در نبرد مستقیم نیست. بسیاری از موجودات زنده با هوش، فریب و استفاده از نقطه‌ضعف شکارچی زنده می‌مانند. وزغ به جای دندان و چنگال، از تورم دفاعی استفاده می‌کند. برخی مارها خود را به مردن می‌زنند. برخی حشرات رنگ سمی‌ترین جانوران منطقه را تقلید می‌کنند. بقا یعنی بدانی چه کسی هستی، بدانی دشمن از چه می‌ترسد و...»
روی این بخش متوقف شد.

بلند شد و رفت جلوی آینه‌ی دستشویی. موهای ژولیده‌اش را به عقب شانه زد. ابروهایش را درهم کشید. نه. بالا آورد. این هم نه. یک چیزی شبیه وزغ بادکرده.
خندید.
یک بار دیگر نگاه کرد. به خودش نه. به ماری که اذیتش کرده بود.
«باشه. این خوبه.»
اما می‌دانست به بیشتر از این‌ها نیاز دارد. سم. نقطه‌ی ضعف آرین را می‌شناخت.

صبح زود از خواب پرید. لباس تیره‌ای پوشید که هیچ وقت تنش نکرده بود. موهایش را با آب به عقب چسباند. چند بار تکرار کرد: «چی می‌خوای؟ حوصله‌ی تو رو ندارم.»
صدای خروپف پدرش از پشت کاناپه بلند بود. پنیر را روی نان مالید و درحالی که به ساعت نگاه می‌کرد قورتش داد. فکر کرد که پدرش هیچوقت پف نکرده بود.

وارد کلاس شد. آرین گفت: «سلام وزغ.»
کایا یک راست توی چشم‌هایش نگاه کرد. چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت پشت میز. آرین سوت زد. سه نت مخصوص خودش.
کایا کاغذهایش را بیرون آورد. شروع کرد به کشیدن. آرین رفت بالای سرش ایستاد. سه بار با مشت به میز کوبید. کایا سرش را بلند کرد. «چی می‌خوای؟ حوصله‌ات رو ندارم.» در ذهنش گفت. اما لب‌هایش از هم باز نشد که جواب بدهد. در عوض مستقیم توی چشم‌هایش زل زد.
آرین یک نگاه دزدکی به دوستانش انداخت. کسی نخندید. منتظر بودند. زبانش را بیرون آورد و لب پایینش را لیسید. نقاشی‌ها را از دست کایا بیرون کشید. ورق زد. روی یکی از نقاشی‌ها متوقف شد. به نقاشی نگاه کرد. به کایا. دوباره به نقاشی. کایا لبخند زد. آرین میز را با لگد هل داد. کایا هم با میز به عقب پرتاب شد. کاغذها را پاره کرد و تکه‌هایش را روی سر کایا ریخت. کایا به چشم‌هایش زل زده بود.
کیفش را باز کرد و توپی بیرون آورد. یک توپ فوتبال. توپ را به سمتش گرفت: «می‌خوای؟»
آرین به توپ‌ زل زده بود.
_مامانت نمی‌ذاره بازی کنی، نه؟ می‌خواد نقاشی بکشی. ولی تو بلد نیستی...
آرین به دوستانش نگاه کرد تا از ظاهرشان حدس بزند چه فکر می‌کنند. کایا توپ را روی میز گذاشت. گفت: «باشه. یادت می‌دم.»
یک‌بار بحث‌های آرین را با مادرش دیده بود. توی پارک بودند و با لباس فوتبال پشت بومِ نقاشی نشسته بود. مادرش دورش می‌پیچید و فشارش می‌داد. می‌گفت هیچ استعدادی ندارد.
یکی از دوستان آرین جلو آمد: «بده ببینم توپ رو.»
دیگری گفت: «من دروازبانم.»
آن‌ها توپ را برداشتند و دویدند به سمت حیاط. تنها آن دو در کلاس ماندند. آرین چشم‌هایش پر اشک شده بود. به سمت در رفت. اما برگشت و به کایا نگاه کرد.
کایا لب‌هایش را لیسید. حرکت مار. خم شد تا تکه‌های سالم نقاشی‌ها را بردارد. حالا صدای بازی بچه‌ها کلاس را پر کرده بود.
_من می‌تونم فوتبال بازی کنم. بهتر از همه.
_اوهوم.‌ ولی حتی بازی نمی‌کنی.
کایا تکه‌ها را در سطل آشغال خالی کرد. دلیلش را می‌دانست. آرین، در خانه خودش وزغ بود. راه‌حلش هم باید چیزی شبیه وزغ می‌بود.
آرین لپ‌هایش را باد کرد و آهی کشید. از کلاس بیرون رفت و در را بست. موقع رفتن زیر لب گفت: «وزغ کثیف.»
اسم من

از یک هفته قبلش شروع شده بود. هر روز هزاران پیام در مورد اینکه من مدیون اونم. فقط چون شبیهش‌ام موفق شدم. نسخه‌ی دوم. تواضع زورکی‌ام رو کنار گذاشتم و جلوی دوربین‌ها داد زدم. من کلی زحمت کشیدم اینجا برسم. من نقش‌هام رو درک کردم. زندگی کردم. فهمیدم. گفتم بهترم. می‌شنیدم که دارم این حرفارو بیرون می‌ریزم و همزمان صدای دیگه‌ای تو ذهنم بهم می‌گفت دارم اشتباه بزرگی می‌کنم. تا آخرش رفتم و تمومش کردم. پایان صفحه‌ی بازیگری. باورم نمی‌شد... نمی‌شد... تا که یهو باورم شد. حقیقت وحشتناکی بود اما تونستم باورش کنم. پاک‌نشدنی. مثل ریزه‌های آشغال ته مبل. خودمو تو خونه حبس کردم. یکی دو قاشق غذا می‌خوردم و بقیه‌اش تو سطل آشغال خالی می‌شد. هربار نصفه شب بیدار می‌شدم و تا صبح بیدار می‌موندم. به ستاره‌ها نگاه می‌کردم و به اعتماد به نفسشون پوزخند می‌زدم. چون خودم قبلا ستاره بودم. می‌دونستم برای درخشیدن دارن بخشی از وجودشون رو مصرف می‌کنن. تا وقتی که تموم شن.
همه‌ی طرفدارهامم از دست دادم. برای همین نرفتم درو باز کنم اولش. تا که اونقدر به در کوبید که کلافه‌ام کرد. پشت در یه دختر ایستاده بود. اینجا بهش می‌گم رز. چون مثل گل رز عمر کمی داشت. و اینکه می‌خوام هویتش نامعلوم بمونه.
ازش پرسیدم چی می‌خواد. جواب نداد. پس درو بستم. دوباره در زد. داد زد که اگه درو باز نکنم کیک رو خودش تنهایی می‌خوره. و بعد اسمم رو گفت. درو باز کردم. کیکی در کار نبود. نگام نکرد. انگار که خونه‌ی خودشه. از جلوی من رد شد و رفت هال. با لباس‌های خوشگل و تمیزش بین کپک‌ها و بطری‌های خالی نشست. دنبالش رفتم. یهو دیدم ازش خجالت می‌کشم. وضع خونه اصلا خوب نبود و بوی بدی می‌دادم. اما انگار اینارو نمی‌دید. طوری نگام کرد و لبخند زد که انگار خوش‌تیپ‌ترین آدم دنیا بودم. براش قهوه آوردم. یه کپه لباس رو از رو مبل دیگه برداشتم و نشستم. ازم سوال می‌پرسید. خیلی چیزا در موردم می‌دونست. من هر چی زور زدم به یاد نیاوردمش. ولی خیلی آشنا بود.
تا چند هفته بعدش هرروز بهم سر می‌زد. بعضی وقت‌ها کیک یا خوردنی‌های دیگه می‌آورد و فیلم‌هایی که بازی کرده بودم می‌دیدیم. حتی یه‌بار سعی کردیم خودمون اجراش کنیم. رز نقش من رو به‌عهده گرفت و و تئاتر ما تبدیل شد به مسخره‌بازی. بهمون خوش می‌گذشت. یه روز اومد و گفت که موهام بلند شدن. علتشو نفهمیدم. ولی گفتم باشه. رز وسایل لازم رو با خودش داشت. انگشتاشو تو موهام کرد و با قیچی با مدلی که تا حالا نزده بودم کوتاهشون کرد. حالا که فکر می‌کنم اون روز اشتباه صدام زد. فکر کردم اشتباهی شنیدم. چون بهش نیاز داشتم. می‌دونی هر روز منتظرش بودم که بیاد. تنها دلیلی بود که صبح‌ها براش بیدار می‌شدم.
نقشه‌ی قبلی در کار نبود. مطمئنم. کاملا تصادفی حرفش پیش کشیده شد. از شغلش داشت می‌گفت. دانشمند بود و داشتن روی اختراعی تاریخی کار می‌کردن. تا این حد فهمیدم که مربوط به دست‌کاری یا پاک کردن حافظه بود. هر آدم نرمالی می‌پرسید که پس این همه بیمار آلزایمر چی می‌شن؟ اما من گفتم چه جالب. کاش مردم بتونن واقعا فراموش کنن. منظورم رو گرفت. بهم گفت اگه بخوام می‌تونه این کارو برام بکنه. و بعد ادامه داد: نظرت چیه شروعی دوباره داشته باشیم؟
خم شده بود و یک راست به چشام نگاه می‌کرد. فهمیدم جدی بود.
اولش که شنیدم مثل یه رویای شیرین بود. فقط رویا. گفتم که در موردش فکر می‌کنم. فکر کردن نمی‌خواست. خیلی واضح بود که کار درستی نیست. اما حرفم امیدوارش کرد. بزرگترین اشتباهم همین‌ بود.
روز بعد که اومد یه جا بند نبود و دور خودش می‌چرخید. پشت سر هم حرف می‌زد. می‌گفت خبرشو منتشر کرده. که قراره بازیگر سقوط کرده حرف‌های جالبی بزنه. حالا همه آنلاین بودن تا من چیزی بگم بهشون. هرکسی که ویدئو رو باز می‌کرد همه چیزو فراموش می‌کرد. زورمو زدم و بالاخره ازش پرسیدم. ما هم فراموش می‌کنیم؟ رز از بالای لپ‌تابش بهم نگاهی انداخت. گفت آره. داشت لب پایینش رو می‌خورد. از چیزی مطمئن بودم و اون اینکه من نباید یادم می‌رفت و رز نباید خودشو قربانی می‌کرد. گفتم بهش اینارو. ولی رز سرشو تکون داد و گفت که خودش می‌خواد یادش بره. اومد کنارم نشست و لپ‌تاب باز رو جلوم روی میز گذاشت. گفت هروقت آماده بودی. من گفتم: نمی‌تونم. رز چند لحظه ساکت موند. بعد تند‌تند وسایلش رو جمع کرد. همه رو ریخت تو کیف و بدون هیچ حرفی درو پشت سرش کوبید.
تا یه هفته خبری ازش نداشتم. شب بیداری‌های دیوونه‌کننده‌ام شروع شدن. نه. من بدجور بهش وابسته شده بودم. باید کاری می‌کردم. بهش زنگ زدم تا راضی‌اش کنم بهم سر بزنه. گفت که نمی‌تونه. انگار مشکلی براشون پیش اومده بود. به داوطلبی نیاز داشتن که اختراع رو برای اولین‌بار امتحان کنه. رز بهم گفت خودش داوطلب شده اما آدم دیگه‌ای، غیر از خود مخترع‌ هم باید همراهش می‌بود. گفت بی‌خیال بقیه. فقط دوتامون.
به آدرسی که بهم داد رفتم.
لباس‌های مخصوصی پوشیدم و گذاشتم آزمایش‌‌هایی ازم بگیرن. چند تا فرم پر کردم. رز اون اطراف نبود. فقط چند تا دانشمند که با روپوش سفید اینور اونور می‌رفتن و دور دستگاه بزرگ ته سالن می‌چرخیدن. کسی بهم اهمیت نمی‌داد. حوصلم سر رفت و گشتی اون اطراف زدم. رز رو تو یکی از اتاق‌ها پیدا کردم. بهش سلام دادم. همین که صدام رو شنید با عجله برگشت و پرده‌ی روی دیوارو پایین کشید. همونطور که دستاش رو پشتش نگه داشته بود خندید و گفت خیلی خوشحاله که اومدم. بعد نزدیکم شد و داشت می‌کشیدم بیرون. لبخندی زدم و گفتم سیگاری می‌کشم و میام. حس بدی داشتم. حداقل می‌فهمیدم که داره چیزی رو قایم می‌کنه. مربوط بود به همون دیوار. همین که رز رفت کنارش زدم. پشت‌پرده بود. عکسی از خودش و بازیگری که نسخه‌ی دومش بودم. بقیه‌ی عکسا هم همین بودن. پایین عکس‌ها سلفی که چند روز پیش باهم انداخته بودیم چسبونده بود. حالا داشت یادم میومد کجا دیده بودمش. فهمیدم مثل بقیه منو می‌خواست تا جایگزین اون کنه. صداش زدم. رز اومد و دیوارو دید که پر عکس بود. بعد به من نگاه کرد. چشماش پر اشک شده بود. گفت: اون... اون تو نبودی. متاسفم.
حرفش رو اینطور دریافتم: نتونسته منو شبیه کسی کنه که قبلا عاشقش بود. پس برای همین بود که اصرار می‌کرد خودمونو از یاد ببریم. رز فهمیده بود من اون نبودم. با گفتن این حرف باعث شد بفهمم چیزی که من تو درخشیدن از دست داده بودم خودم بودم. مشکل همین بود. که تو نقش‌های آدم‌های دیگه غرق بودم. مدت‌ها دنبال این جواب بودم و حالا نمی‌تونستم دوباره فراموش کنم. رز تنهایی اون کارو کرد. ناراحتم که خاطرات خوشمون دیگه یادش نیست.
منم دیگه بازیگر نیستم. همه تقریبا فراموشم کردن. هنوزم گاهی نصفه‌شب بیدار می‌شم و به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. دیگه می‌دونم ستاره‌ها عین رزها روزی تموم می‌شن.
مدتی بعد فراموشی‌ پیشش رفتم. براش کیک توت‌فرنگی بردم. اسمم رو پرسید. بهش گفتم. تکه کوچیکی از کیک رو برداشت و تو دهانش گذاشت. لحظه‌ای چشماش رو بست و تکه‌های کیک روی لبش رو لیسید. لبخند زد. هنوزم دوستش داشت.
5
بادکنک‌ها می‌ترکیدند

بادکنک‌ها می‌ترکیدند. این بزرگترین مشکل‌شان بود. وگرنه قطعا که آن‌ها را به توپ ترجیح می‌داد.

چون بادکنک مناسب خودش بود.

پسرهای کوچه قدرت و مهارت بیشتری داشتند و خیلی راحت با توپ روپایی می‌زدند. اما خودش فقط با بادکنک می‌توانست آن کارها را بکند.

اما بادکنک‌ها می‌ترکیدند. هرچیزی که بادکنک بود آخرش می‌ترکید. بعضی‌ها می‌خوردند به چیز تیزی، یا هم کسی عمدا می‌خواست اذیتش کند. شاید هم خودبه‌خود می‌ترکیدند؟

گاهی صدایشان را می‌شنید. گاهی هم تصادفی می‌دید که کوچک شده‌اند. بی‌صدا در گوشه‌ای کوچولو و کوچولوتر شده‌اند.

بادکنک‌ها ترکیدند. جوش‌هایش ترکیدند. پرده‌هایش ترکیدند. شکمش ترکید. و چیزهای دیگری که حتی اسم‌شان را نمی‌دانست.

با توپ تنها ماند. هیچوقت بلد نبود چطور با آن بازی کند. اصلا مناسب خودش نبود.
6
هزاررنگ

می‌توان با شب‌تاب‌ها تاب‌بازی کرد و با رنگ‌ها را توی آینه خواباند تا بیداری‌ام را رویارویی کند با رویایی که هزار روست و نردبان‌ این دروغ‌های زیبا را سر بکشد و سربلند کند و تا انتها خیال کند تا پنجره‌ها گندم باز کنند و قورباغه‌ها را بفروشند تا قلاب آن گوسفند دریایی تا دهان وال‌ها پادشاهی کند چرا که وال‌ها خمیازه می‌کشند و کاکتوس‌های بیابان را صدا می‌زنند که عین پری‌های دریایی هستند و تمام جهان را هورت می‌کشند و در سطح یخ زده‌اند و گرد مانده‌اند تا پروانه در شمع تصادفی در گوشه‌ای گوشه گرفته‌اند تا با خیال راحت کوه‌های آدامسی زیبا را بشمارند و در جهت گذر آن‌ها سر خم کنند تا چرخ‌ها را بگردانند چرا که ایده‌های خوبی هستند و زمان در پرورش آن‌ها می‌کوشد تا گل‌های نیلوفر که در تاریکی رقصانند قرمزی را تمام کنند و تا هزاررنگ شوند.
8
گزارش نیک
دایره‌‌ی بی‌مرکز امروز

۱.داستان‌کوتاهی به‌نام خامه از موراکامی خواندم. در این داستان پیرمردی هی می‌پرسید: می‌توانی دایره‌ای مجسم کنی با چندین، یا بی‌نهایت مرکز و بدون محیط؟
منطقش این بود که ذهن انسان ساخته شده که به چیزهای دشوار فکر کند، تا به خامه‌ی زندگی تبدیل شود. کار باارزشی وجود ندارد که بشود راحت انجامش داد.

۲.مثلثات دهم را یادش دادم. من خوب درس دادم و خودش هم خوب یاد گرفت. بالاخره یک بار، بدون جنگ و گاز جلو رفتیم.

۳.بیشتر روز درباره‌ی تشنج و کما و سکته و سردرد مطالعه کردم. حالا هرکاری می‌کنم نمی‌توانم هرحرکت ناخودآگاهم را تشنج درنظر نگیرم. شاید نباید با آب سرد دوش می‌گرفتم.

۴.رفتیم خرید. یاد گرفتم زیادی فکر نکنم. البته هنوز تنهایی تصمیم گرفتن درباره‌ی این‌جور چیزها برایم سخت است. بیشتر به‌عنوان فیلتر عمل می‌کنم. اما الان که پوشیدمش حس خوبی بهش دارم.

۵.وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. چندتا ایده به ذهنم رسید که شاید در آینده اینجا بنویسم‌شان یا تبدیل‌شان کنم به داستان. خوب بود.

۶.در یخچال خوابگاه را باز کردم. در چیزی که مثلا فریزر است افتاد زمین. کلی باهاش کلنجار رفتم که سرجایش بگذارم. چند دقیقه بعد یکی دیگر در را باز کرد و همان اتفاق برایش افتاد. این‌گونه بلایای طبیعی دیگر عادی شده.

۷. به لطف کافئین زمان‌هایی که معمولا می‌میرند را زنده کردم. جاهایی که استراحت می‌کنم، تاکسی و... . از آن‌ها زامبی ساختم.
6
وسط هزارتوی امروز
گزارش نیک

۱.داستان‌کوتاهی از موراکامی خواندم. دارم فکر می‌کنم بیشتر زن‌های داستان‌‌هایش اسم یا چهره‌ای ندارند. صرفا وجود دارند برای رشد شخصیت‌های مرد. دختر این داستانش (روی یک بالش سنگی) هم همین بود. تنها یک شعر تانکا از او ماند و سایر خاطراتش غبار شد:

چه خودت گردنت را قطع کنی و چه دیگری،
همین که گردنت را روی بالش سنگی بگذاری
باید بپذیری به‌ غبار تبدیل خواهی شد.

۲.فصل ۴ و کمی از فصل ۵ تمرکز ربوده‌شده هم خواندم. به اهمیت پرسه‌زنی و پیاده‌روی بدون پادکست پی‌بردم. از بخش‌های جالبش یادداشت برداشتم. خلاصه‌اش را گفتم و صدایم را ضبط کردم.

۳.بیشتر از روزهای قبل آزادنویسی کردم. با این کار جلوی نشخوار فکری‌ام را هم می‌گیرم. بعد اینکه درمورد همه‌چیز نوشتم و راه‌حل‌هایی پیدا کردم آن‌ها را حل‌شده حساب می‌کنم و دیگر بهشان فکر نمی‌کنم.

۴.شرح‌حال گرفتم. مثل همیشه کیسی هزارتو گیرم آمد. بیمار ۸۹ ساله. فشارخون داشته، تا که چهل روز پیش به‌خاطر بیماری مزمن کلیوی در بخش نفرولوژی بستری شده. همین که ترخیص شده تنگی‌نفس پیدا کرده و انتقال داده شده به بخش ریه.( پنومونی آسپیراتیو داشته.) حالا هم هوشیاری چندانی نداشت و فقط مایعات می‌خورد. دخترش به‌جایش حرف می‌زد. با همین‌ها تکلیف شرح‌حال را نوشتم.

۵.قوی سیاه خریدم. اضافه شد به لیست بی‌نهایت کتاب‌هایی که دارم و قرار است بخوانم.

۶.وبینار نویسنده‌ساز هم شرکت کردم که عالی بود. خواندن گزارش‌های نیک بچه‌ها هم خیلی الهام‌بخش بود.
8
بالاتر

دختر کوچولو موهای فرفری وزشده‌اش را پشت گوشش داد. چند تار مو از کش بیرون زده بود. اخم‌هایش در هم بود و با نگرانی منتظر جواب سوالش بود.
خواهرش روی کف بالن نشسته و محکم به دیواره تکیه داده بود. نفس‌نفس می‌زد.
ـ بهم بگو، کلاس دوم خیلی ترسناکه؟
خواهرش لبخند زد.
ـ نه. همون مدرسه‌ست، همون آدما. فقط یه کلاس بالاتر.
دختر کوچولو سعی کرد روی پاهایش بلند شود و بیرون را ببیند، اما قدش نمی‌رسید. دوباره نشست و زانوهایش را بغل کرد.
ـ ولی من هنوز می‌ترسم.
ـ طبیعیه. همه از چیزای جدید می‌ترسن.
ـ تو هم می‌ترسیدی؟
ـ آره.
ـ بعدش چی شد؟
ـ رفتم تو دلش. دیدم اون‌قدرها هم ترسناک نیست.
دختر کوچولو چند لحظه ساکت ماند.
ـ خب چیکار کنم که نترسم؟
ـ لازم نیست نترسی.
دختر چند لحظه به فکر فرورفت. بعد سرش را به آرامی تکان داد.
خواهرش نگاهش کرد. بعد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
ـ لازم نیست نترسی.
بلند شد و نگاهش را از لبه بالن به اطراف انداخت. آسمان آبی بود و ابرها آرام از کنارش می‌گذشتند.
دلش می‌خواست کسی آنجا باشد و ببیندش.
اما کسی نبود.
دست‌هایش را دو طرف دهانش گذاشت و با تمام توان فریاد زد:
ـ یوهو! منو ببینین!
کسی جوابی نداد.
بالن بالا و بالاتر می‌رفت.
7