صبح به محض این که رسیدم بیمارستان دیدم یه دختر کوچولو و مامانش جلوی اتاق منتظرن، درو باز کردم گفتم بفرمایین داخل. حین این که داشتم روپوشمو تنم میکردم بهش گفتم چرا مریض شدی عزیزدلم؟ با خنده روشو کرد سمت مامانش گفت مامان این آقاهه از یخچال ما بلندتره؟
داشتم میرفتم بیرون، رفتم بگم مادر من دارم میرم، دیدم سر نمازه. وایستادم همینجوری نگاه کردن... سر نماز واسه همه دعا می.کنه همه جوانها، همه آدمها.... آخرش هم میگه بچههام.... مادر مادر مادر