لیمو 🍋👩🏻⚕️
همین الان از شهر محل طرحم با حال شِت برگشتم و میخوام راجع بهش بنویسم چون میدونم یکم که بگذره مغزم به هر چیزی چنگ میزنه تا حالی که دارمو فراموش کنم. طرحم ۲۱ فاکینگ ماه تو یه بیمارستان با محرومیت ۴.۵ از ۵ عه. از صبح که با بابام رفتیم اونجا و جو خاله زنگ گونه…
فردا میرم بیمارستان برای تسویه حساب و انجام کارهای پایان طرحم. هم باید پانسیونم رو تحویل بدم و هم مهر بیمارستانم رو. حس عجیبی دارم. بیشتر دلم برای خودم میسوزه.
ای طفلک بیچاره! چه روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتی! چه روزهایی تک و تنها تو شهر غریب از شیفت اومدی و زدی زیر گریه! چه تروماهای روحی ای بخاطر طرح متحمل شدی! که چی؟ هیچی!
حالا بعد دو سال مثل یه رزمنده جنگی با یه عالمه ترکش تو بدنم دارم از بیمارستان خارج میشم.
کار تو اورژانس تجربه ی ارزشمندی بود و بابتش شکرگزارم اما لازم بود انقدر همه چیز پیچیده و دردناک باشه؟ فکر نکنم.
خلاصه که از فکر کردن به این دوسال فقط احساس دلسوزی برای خودم عایدم میشه. این مدت که شیفت نداشتم خیلی فکر کردم به آیندهم. احساس میکنم گلدن تایمم گذشته و فرصت زیستن تو اوج جوونی رو از دست دادم. خیلی ناراحتم و بابتش غصه میخورم.
فکر میکردم وقتی طرحم تموم بشه خیلی خوشحالتر از این حرفا باشم، الان حس زندونی ای رو دارم که بعد یه مدت حبس آزاد شده و آسمون آبی بالای سرش رو که میبینه، غصه میخوره که چرا چندسال از عمرش تباه شد.
۱۱ آبان ۱۴۰۴
ای طفلک بیچاره! چه روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتی! چه روزهایی تک و تنها تو شهر غریب از شیفت اومدی و زدی زیر گریه! چه تروماهای روحی ای بخاطر طرح متحمل شدی! که چی؟ هیچی!
حالا بعد دو سال مثل یه رزمنده جنگی با یه عالمه ترکش تو بدنم دارم از بیمارستان خارج میشم.
کار تو اورژانس تجربه ی ارزشمندی بود و بابتش شکرگزارم اما لازم بود انقدر همه چیز پیچیده و دردناک باشه؟ فکر نکنم.
خلاصه که از فکر کردن به این دوسال فقط احساس دلسوزی برای خودم عایدم میشه. این مدت که شیفت نداشتم خیلی فکر کردم به آیندهم. احساس میکنم گلدن تایمم گذشته و فرصت زیستن تو اوج جوونی رو از دست دادم. خیلی ناراحتم و بابتش غصه میخورم.
فکر میکردم وقتی طرحم تموم بشه خیلی خوشحالتر از این حرفا باشم، الان حس زندونی ای رو دارم که بعد یه مدت حبس آزاد شده و آسمون آبی بالای سرش رو که میبینه، غصه میخوره که چرا چندسال از عمرش تباه شد.
۱۱ آبان ۱۴۰۴
💔128❤41❤🔥5😢5👍2
طرحم چند روزی میشه که به صورت رسمی تموم شده و گواهی پایان طرحم رو هم گرفتم. روزا تاریک و سرد میگذره. انگار یه هالتر ۲۰ کیلویی رو قفسه سینه م افتاده و هیشکی نیست بیاد کمکم بلندش کنیم. اتفاق خاصی نیفتاده که ناراحتم کنه، اصلا نمیدونم چی شده. فقط ناراحتم. وقتی پیش مامان بابام اظهار حال بدی میکنم مدام میگن تو زندگیت چه کم و کسری ای داری که ناشکری میکنی؟ در نتیجه تصمیم میگیرم سکوت کنم و حال بدم رو برای خودم نگه دارم. اینجوری کله م کمتر خراب میشه :))
یه جمله ای بود میگفت:
گاهی باید موقرانه بار یک غم رو به دوش کشید و با روایت مبتذلش نکرد
خلاصه که همون!
دو روزه جهت انجام پاره ای از کارهای عقب افتاده برگشتم خونه ی مامان بابام و احساس جنون بهم دست داده. تو اتاقم که نشستم تمام روزهای تاریک دوران اینترنی و مخلفاتش جلوی چشممه. علاوه بر اون اتاقم تبدیل به انباری خونه شده و هر چیزی که اضافی بوده و نمیدونستن کجا بذارنش رو اوردن گذاشتن اینجا😂😭
دیشب میخواستم ویدیو بگیرم واقعا نمیدونستم کجا باید بشینم که بک گراندش مثل حلبی آباد به نظر نرسه😆 حالا در حد حلبی آباد هم نه! ولی خب اگزجره کردن رو دوست دارم کلا !
چند وقتیه حال روحیم بده. دقیقا از وقتی که شیفتای بیمارستانم تموم شد. نمیدونم قبلشم حالم بد بوده و بخاطر مشغول بودن با شیفت ها متوجهش نبودم یا اینکه اتفاق جدیدیه! کلا خوب بود که سرمو مثل کبک کرده بودم زیر برف. همش مشغول بودم، نه میفهمیدم سنم چقدر رفته بالا، نه اینکه همه چیز چقدر گرون شده و نه اینکه چقدر زندگی کردن تو ایران توهین هر روزه به شعورمونه.
واقعا روحا و جسما خسته ام و مدل خستگی م رو هم به همون گیر افتادن زیر هالتر ۲۰ کیلویی میتونم تشبیه کنم فقط. کسی هست که بیاد کمکم و کمی از این بار کم کنه؟
این روزا به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم که ادم های جدید با دغدغه های جدید ملاقات کنم. فقط یه روز بریم بیرون بشینیم و حرف بزنیم. اصلا بعدشم نیازی نیست ارتباطی باقی بمونه. فقط ادم های جدید با دغدغه های غیرعلوم پزشکی ببینم. چند ساعتی باهاشون حرف بزنم. بعدشم خداحافظی. از بدی های زندگی تو داهات اینه که فرصت ساختن روابط جدید رو ازت میگیره. شاید باید به جای ماهی یکبار هفته ای یکبار برگردم مشهد. اصلا از کجا میشه با ادم های جدید اشنا شد؟
۲۳ آبان ۱۴۰۴
یه جمله ای بود میگفت:
گاهی باید موقرانه بار یک غم رو به دوش کشید و با روایت مبتذلش نکرد
خلاصه که همون!
دو روزه جهت انجام پاره ای از کارهای عقب افتاده برگشتم خونه ی مامان بابام و احساس جنون بهم دست داده. تو اتاقم که نشستم تمام روزهای تاریک دوران اینترنی و مخلفاتش جلوی چشممه. علاوه بر اون اتاقم تبدیل به انباری خونه شده و هر چیزی که اضافی بوده و نمیدونستن کجا بذارنش رو اوردن گذاشتن اینجا😂😭
دیشب میخواستم ویدیو بگیرم واقعا نمیدونستم کجا باید بشینم که بک گراندش مثل حلبی آباد به نظر نرسه😆 حالا در حد حلبی آباد هم نه! ولی خب اگزجره کردن رو دوست دارم کلا !
چند وقتیه حال روحیم بده. دقیقا از وقتی که شیفتای بیمارستانم تموم شد. نمیدونم قبلشم حالم بد بوده و بخاطر مشغول بودن با شیفت ها متوجهش نبودم یا اینکه اتفاق جدیدیه! کلا خوب بود که سرمو مثل کبک کرده بودم زیر برف. همش مشغول بودم، نه میفهمیدم سنم چقدر رفته بالا، نه اینکه همه چیز چقدر گرون شده و نه اینکه چقدر زندگی کردن تو ایران توهین هر روزه به شعورمونه.
واقعا روحا و جسما خسته ام و مدل خستگی م رو هم به همون گیر افتادن زیر هالتر ۲۰ کیلویی میتونم تشبیه کنم فقط. کسی هست که بیاد کمکم و کمی از این بار کم کنه؟
این روزا به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم که ادم های جدید با دغدغه های جدید ملاقات کنم. فقط یه روز بریم بیرون بشینیم و حرف بزنیم. اصلا بعدشم نیازی نیست ارتباطی باقی بمونه. فقط ادم های جدید با دغدغه های غیرعلوم پزشکی ببینم. چند ساعتی باهاشون حرف بزنم. بعدشم خداحافظی. از بدی های زندگی تو داهات اینه که فرصت ساختن روابط جدید رو ازت میگیره. شاید باید به جای ماهی یکبار هفته ای یکبار برگردم مشهد. اصلا از کجا میشه با ادم های جدید اشنا شد؟
۲۳ آبان ۱۴۰۴
❤132😢9💔6❤🔥3👍3
امروز برای پیگیر آزادسازی دانشنامه م بعد از دو سال رفتم دانشکده مون و ملغمه ای از احساسات مختلف داشتم. گذر عمر، دلتنگی، دلسوزی برای خودم، احساس تباهی، به خود بالیدن بابت اینکه از پسش بر اومدم، استرس موقع رد شدن از سالن اصلی، دیدن چندتا از استادامون با چند تار موی سفیدتر و دانشجوهای مختلف به تعداد خیلی زیااااااد! و به گوش رسیدن مکالمات عربی هر گوشه و هر جا🙂
مطمئن نیستم برایند همه ی این احساسات چیه اما خوشحالم که الان اینجام. انگاری میخوام حکم طلاقمو بگیرم و خلاص بشم. البته تا به حال تو عمرم ازدواج نکردم و طلاق نگرفتم که بدونم چه حسی داره ولی فکر میکنم حسش همچین طوری باشه احتمالا! روزی که مدارکم دستم باشه چه کیفی میده نه؟😍
نتیجه ی ده سال تلاش و زحمت. دقیقا ده سال پیش دانشجو شدما! واقعا ده ساااااال خیلی طولانیه! باورم نمیشه این همه بزرگ شده باشم. الان تو ذهنم در حد ۲۴-۲۵ سال عمر و تجربه دارم.
خلاصه این روزها که بعضی از هم ورودی هامون دارن تمام تلاششون رو میکنن تا دوباره دانشجوی همین دانشگاه باشن، بعضی ها هم مثل من در تلاشن تا کاملا ازش رها بشن. آیا اون ها بهترین تصمیم رو گرفتن؟ آیا ما بهترین تصمیم رو گرفتیم؟
واقعا هیچی معلوم نیست و برمیگرده به زندگی ها و شرایط شخصی زندگی هر کدوممون.
در ارتباط با خودم «در حال حاضر» فکر میکنم این بهترین تصمیمه. اینکه فردا چه نظری راجع بهش داشته باشم معلوم نیست. فعلا بریم و ببینیم که چی پیش میاد و زندگی کدوم طرفی میبرتمون …
از دیشب تا حالا چندتاتون دایرکت دادین که قرار شده هر موقع دوباره برگشتم مشهد قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم. هیجان انگیز به نظر میرسه. امیدوارم همونطوری که تو ذهنمه پیش بره.
۲۴ آبان ۱۴۰۴
مطمئن نیستم برایند همه ی این احساسات چیه اما خوشحالم که الان اینجام. انگاری میخوام حکم طلاقمو بگیرم و خلاص بشم. البته تا به حال تو عمرم ازدواج نکردم و طلاق نگرفتم که بدونم چه حسی داره ولی فکر میکنم حسش همچین طوری باشه احتمالا! روزی که مدارکم دستم باشه چه کیفی میده نه؟😍
نتیجه ی ده سال تلاش و زحمت. دقیقا ده سال پیش دانشجو شدما! واقعا ده ساااااال خیلی طولانیه! باورم نمیشه این همه بزرگ شده باشم. الان تو ذهنم در حد ۲۴-۲۵ سال عمر و تجربه دارم.
خلاصه این روزها که بعضی از هم ورودی هامون دارن تمام تلاششون رو میکنن تا دوباره دانشجوی همین دانشگاه باشن، بعضی ها هم مثل من در تلاشن تا کاملا ازش رها بشن. آیا اون ها بهترین تصمیم رو گرفتن؟ آیا ما بهترین تصمیم رو گرفتیم؟
واقعا هیچی معلوم نیست و برمیگرده به زندگی ها و شرایط شخصی زندگی هر کدوممون.
در ارتباط با خودم «در حال حاضر» فکر میکنم این بهترین تصمیمه. اینکه فردا چه نظری راجع بهش داشته باشم معلوم نیست. فعلا بریم و ببینیم که چی پیش میاد و زندگی کدوم طرفی میبرتمون …
از دیشب تا حالا چندتاتون دایرکت دادین که قرار شده هر موقع دوباره برگشتم مشهد قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم. هیجان انگیز به نظر میرسه. امیدوارم همونطوری که تو ذهنمه پیش بره.
۲۴ آبان ۱۴۰۴
❤117❤🔥7
۳۰ آبانه و میخوام اخرین نوت آبان رو هم بنویسم که به طرز شایسته ای باهاش خداحافظی کنیم. آبان ماه خیلی سختی بود برام، یه دوران ترنزیشن خیلی سنگین داشتم. هم از نظر شغلی، هم از نظر مکان زندگی و هم از نظر ارتباطات. منی که در ماه حداقل ۱۵۰۰ تا بیمار و یه عالمه پرسنل بیمارستان می دیدم تو ۳۰ شیفت اورژانس +هشت شیفت درمونگاه ، حالا کلا ده تا شیفت درمونگاه داشتم. پانسیون ۴۰ متری ای که تک و تنها توش بودم حالا تبدیل شده به خونه ی نمیدونم چند متری با خواهرم. تحمل صداها برام خیلی سخته، حتی صدای راه رفتنش برام آزار دهنده ست. گاهی با تعجب ازم میپرسه مگه راه رفتنم صدا میده؟؟؟؟ باید بگم که بله! حتی راه رفتن همسایه طبقه بالایی و همسایه کناری هم هر کدوم صدای مخصوص به خودش رو داره و آزارم میده. نمیتونم تغییرشون بدم پس در حال پذیرش و عادت کردن هستم.
حال روحیم در مجموع افتضاح بود. خبر خودکشی دکتر یاسمن شیرانی هم خیلی منو بهم ریخت. احساس میکنم مثل یه تریگر عمل کرد که استارت یک سری احوال بد دیگه تو خلق و خوی من بخوره. مدام افقی بودم. گاهی هم قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم میچکید. اما الان ۳-۴ روزی میشه که حالم خیلی بهتره. فعالیت های روزمره م رو از سر گرفتم، شیفتامو منظم میرم و سعی نمیکنم بپیچونم و بدم شون به باقی همکارا و میخوام باشگاهم رو ادامه بدم. بالاخره ابر سیاه افسردگی از بالای سرم رخت بست و رفت.
هر دفعه که با روانپزشکم جلسه داشتم و عین ابر بهار اشک می ریختم که حالم بده و توروخدا یه کاری بکن، همش میگفت که قرار نیست هر روز شنگول و شاد باشیم و بشکن بزنیم. بعضی روزها هم اینجوریه! حال بدت رو بپذیر. جالب بود برام که به محض اینکه حال بد و شرایط بد اطراف رو پذیرفتم که همینی ان که هستن، اوضاع کم کم بهتر شد. مطمئن نیستم که همیشه اوضاع همینجوری پیش بره و «پذیرش» چیزها رو راحت تر بکنه. اما این دفعه که کار کرد. شکر خدا.
حالا از حالت افقی خارج میشیم و به حالت عمودی وارد آذر ماه میشیم. تا آخر آذر اگه یه لبخند کوچولو بشینه کوچه ی لبم و از این حالت پوکر فیس خارج بشم، از آذر راضی خواهم بود. بریم ببینیم چی پیش میاد …
۳۰ آبان ۱۴۰۴
حال روحیم در مجموع افتضاح بود. خبر خودکشی دکتر یاسمن شیرانی هم خیلی منو بهم ریخت. احساس میکنم مثل یه تریگر عمل کرد که استارت یک سری احوال بد دیگه تو خلق و خوی من بخوره. مدام افقی بودم. گاهی هم قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم میچکید. اما الان ۳-۴ روزی میشه که حالم خیلی بهتره. فعالیت های روزمره م رو از سر گرفتم، شیفتامو منظم میرم و سعی نمیکنم بپیچونم و بدم شون به باقی همکارا و میخوام باشگاهم رو ادامه بدم. بالاخره ابر سیاه افسردگی از بالای سرم رخت بست و رفت.
هر دفعه که با روانپزشکم جلسه داشتم و عین ابر بهار اشک می ریختم که حالم بده و توروخدا یه کاری بکن، همش میگفت که قرار نیست هر روز شنگول و شاد باشیم و بشکن بزنیم. بعضی روزها هم اینجوریه! حال بدت رو بپذیر. جالب بود برام که به محض اینکه حال بد و شرایط بد اطراف رو پذیرفتم که همینی ان که هستن، اوضاع کم کم بهتر شد. مطمئن نیستم که همیشه اوضاع همینجوری پیش بره و «پذیرش» چیزها رو راحت تر بکنه. اما این دفعه که کار کرد. شکر خدا.
حالا از حالت افقی خارج میشیم و به حالت عمودی وارد آذر ماه میشیم. تا آخر آذر اگه یه لبخند کوچولو بشینه کوچه ی لبم و از این حالت پوکر فیس خارج بشم، از آذر راضی خواهم بود. بریم ببینیم چی پیش میاد …
۳۰ آبان ۱۴۰۴
❤151👍6🥰4❤🔥3
واسه چند روزی برگشتم مشهد بابت یه سری کارا. امروز رو اختصاص دادم به دور دور. چقدر قیمت همه چیز وحشتناک شده! منی که تو داهات نششستم تو خونه م و نون و ابم تامینه و هفته ای دو تا شیفت میدم از کل دنیا بی خبر و عقبم! لباس های الکی با جنس های الکی و قیمت های نجومی… خلاصه که هر دفعه میرم ددر و گشت و گذار انگار از غار اصحاب کهف بیرون اومدم. دلار شده ۱۲۵. ولی زندگی ها اون بیرون جریان داره، نمیدونم چطور.
دانشنامه م رو گرفتم اوایل ماه اما نیومدم اینجا ابراز خوشحالی کنم و اشک شوق بریزم چون فامیلم رو تو یه سری مدارک اشتباه زده بودن و بخاطرش باز مجبور شدم یه روز درگیر کار اداری بشم. از روزی که دانشنامه دست خودمه یه حس ارامش و ازادی قشنگی دارم.
داشتم فکر میکردم به اینکه چرا من از ابتدای عمرم تا به حال هیچ وقت موهام کاملا بلوند نبوده؟ یا اگرم لایت بوده، بعد یک ماه کله مو رنگ و وارنگ میکردم؟ چرا هیچ وقت واقعا روشن نبودم؟
خلاصه که فردا نوبت گرفتم و میخوام موهامو روشن کنم.
امیدوارم همراه با موهام بختمم روشن بشه :))
دیگه چی بگم؟
چیز خاصی اتفاق نیفتاده. همه چی طبق روال داره پیش میره. توکل به خدا ببینیم چی پیش میاد
۲۰ اذر ۱۴۰۴
دانشنامه م رو گرفتم اوایل ماه اما نیومدم اینجا ابراز خوشحالی کنم و اشک شوق بریزم چون فامیلم رو تو یه سری مدارک اشتباه زده بودن و بخاطرش باز مجبور شدم یه روز درگیر کار اداری بشم. از روزی که دانشنامه دست خودمه یه حس ارامش و ازادی قشنگی دارم.
داشتم فکر میکردم به اینکه چرا من از ابتدای عمرم تا به حال هیچ وقت موهام کاملا بلوند نبوده؟ یا اگرم لایت بوده، بعد یک ماه کله مو رنگ و وارنگ میکردم؟ چرا هیچ وقت واقعا روشن نبودم؟
خلاصه که فردا نوبت گرفتم و میخوام موهامو روشن کنم.
امیدوارم همراه با موهام بختمم روشن بشه :))
دیگه چی بگم؟
چیز خاصی اتفاق نیفتاده. همه چی طبق روال داره پیش میره. توکل به خدا ببینیم چی پیش میاد
۲۰ اذر ۱۴۰۴
❤148🤣10👍4❤🔥3
سلام از دی و ماه جدید
الان که ساعت از ۱۲ رد شده و تو ۲ دی هستیم اما شما فکر کنید هنوز ۱ دی هستیم باشه؟
دستم بند بیمارا بود نرسیدم زودتر بیام بنویسم.
زندگیم از بعد بلوندی قشنگ تر شده. خیلی ادم خرافاتی ای نیستم اما حس میکنم دست ارایشگرم سبک بوده. خوشحال هستم از انجامش و باز هم انجام خواهم داد😎
سالها اینکارو نکردم چون اطرافیا میگفتن که بلوند باشی سنت رو میبره بالا. ولی دو هفته پیش با خودم گفتم حالا سنمو ببره بالا! چی میخواد بشه مثلا؟ فاک ایت و انجامش دادم.
راستش تو آذر اقدامات تکانه ای دیگه ای هم با ذکر فاک ایت انجام دادم که مربوط میشه به قسمت پرایوت زندگیم و قرار نیست اینجا چیزی ازش بنویسم. فقط ازش اینجا نوشتم که یادم بمونه از کجا شروع کردم به جسور بودن و تلاش برای کنار گذاشتن خجالت.
اوضاع خوبه. طبق نقشه دارم پیش میرم. یکمی گیر و گره تو کارها هست و بعضی جاها با سرعت مد نظرم پیش نمیره که خب کاری هم از دستم برنمیاد. مجبورم با جریان زندگی پیش برم.
راستی دلار هم شد ۱۳۲ 😂😂😂
یادمه اون موقع که دلار شده بود ۴۰ تومن یه متن بلند و بالا اینجا نوشته بودم و فکر میکردم قراره از گرسنگی بمیریم😂 ولی انگار هی جا باز میکنیم. نمیدونم چطور! دیگه کاملا بی حس و بی تفاوت شدم به همه چی! فعلا با جریان زندگی پیش میریم ببینیم چی پیش میاد.
قبلنا سر سفره ی زندگی که نشسته بودم، حریص بودم. سعی میکردم تا جایی که میتونم جمع کنم و تو بشقابم بکشم، حتی اگر اون غذا برام مناسب نبود و معده م رو اذیت میکرد. یه مدته دارم تلاش میکنم مثل یه خانوم بشینم یه گوشه و ببینم صاحبخونه چی برام می ریزه تو بشقابم. بدون اصرار و تقلا.
فلان غذا رو دوست دارما ولی هر چی تو بگی. از اون غذا متنفرما ولی اگه تو فکر میکنی مناسبه پس بریزش تو بشقاب. نوشابه هم دوست دارما ولی هر موقع وقتش مناسب بود. خلاصه که ریش و قیچی رو سپردم دست خودش. ببینم چیکار میکنه برام.
نمیدونم واکنش دفاعیه چون اوضاع از کنترلم خارج شده یا چی! ولی تنها چیزیه که در حال حاضر کمی تسکینم میده و باعث میشه از ریل خارج نشم.
امیدوارم عاقبت به خیر بشم.
۱ دی ۱۴۰۴
الان که ساعت از ۱۲ رد شده و تو ۲ دی هستیم اما شما فکر کنید هنوز ۱ دی هستیم باشه؟
دستم بند بیمارا بود نرسیدم زودتر بیام بنویسم.
زندگیم از بعد بلوندی قشنگ تر شده. خیلی ادم خرافاتی ای نیستم اما حس میکنم دست ارایشگرم سبک بوده. خوشحال هستم از انجامش و باز هم انجام خواهم داد😎
سالها اینکارو نکردم چون اطرافیا میگفتن که بلوند باشی سنت رو میبره بالا. ولی دو هفته پیش با خودم گفتم حالا سنمو ببره بالا! چی میخواد بشه مثلا؟ فاک ایت و انجامش دادم.
راستش تو آذر اقدامات تکانه ای دیگه ای هم با ذکر فاک ایت انجام دادم که مربوط میشه به قسمت پرایوت زندگیم و قرار نیست اینجا چیزی ازش بنویسم. فقط ازش اینجا نوشتم که یادم بمونه از کجا شروع کردم به جسور بودن و تلاش برای کنار گذاشتن خجالت.
اوضاع خوبه. طبق نقشه دارم پیش میرم. یکمی گیر و گره تو کارها هست و بعضی جاها با سرعت مد نظرم پیش نمیره که خب کاری هم از دستم برنمیاد. مجبورم با جریان زندگی پیش برم.
راستی دلار هم شد ۱۳۲ 😂😂😂
یادمه اون موقع که دلار شده بود ۴۰ تومن یه متن بلند و بالا اینجا نوشته بودم و فکر میکردم قراره از گرسنگی بمیریم😂 ولی انگار هی جا باز میکنیم. نمیدونم چطور! دیگه کاملا بی حس و بی تفاوت شدم به همه چی! فعلا با جریان زندگی پیش میریم ببینیم چی پیش میاد.
قبلنا سر سفره ی زندگی که نشسته بودم، حریص بودم. سعی میکردم تا جایی که میتونم جمع کنم و تو بشقابم بکشم، حتی اگر اون غذا برام مناسب نبود و معده م رو اذیت میکرد. یه مدته دارم تلاش میکنم مثل یه خانوم بشینم یه گوشه و ببینم صاحبخونه چی برام می ریزه تو بشقابم. بدون اصرار و تقلا.
فلان غذا رو دوست دارما ولی هر چی تو بگی. از اون غذا متنفرما ولی اگه تو فکر میکنی مناسبه پس بریزش تو بشقاب. نوشابه هم دوست دارما ولی هر موقع وقتش مناسب بود. خلاصه که ریش و قیچی رو سپردم دست خودش. ببینم چیکار میکنه برام.
نمیدونم واکنش دفاعیه چون اوضاع از کنترلم خارج شده یا چی! ولی تنها چیزیه که در حال حاضر کمی تسکینم میده و باعث میشه از ریل خارج نشم.
امیدوارم عاقبت به خیر بشم.
۱ دی ۱۴۰۴
❤138👍9🤣3❤🔥2
این دو تا اهنگ مطابق سلیقه ی من هم تقدیم به شما که انسان های نازی هستید 🫶
❤49
امروز ۷ دی هست. طلا رسیده به گرمی ۱۵.۸۰۰ و دلار هم ۱۴۲. نشستم یه گوشه و ککم هم نمیگزه. میرم باشگاه میام. میرم شیفت میام. کلاسامو شرکت میکنم.
کاملا وا دادم. چیکار میتونم بکنم؟ هیچی. به تلاشم ادامه میدم و نظاره گر هستم ببینم چی میشه.
این چند روز معمولا عصراش دلم میگیره و یکمی گریه میکنم. بعد پامیشم یه ارایش غلیظ میکنم و میرم باشگاه یا سرکار. خودمم دقیق نمیدونم غم کدوم مساله س که انقدر رو دلم سنگینی میکنه اما باهاش همراهی میکنم. نمیذارم رو دلم بمونه چیزی. درسته که تو این شهر غریب و تنها افتادم اما مدام با دوستای مجازیم در ارتباطم و حرف میزنم باهاشون به امید اینکه یکم باری که رو روانمه کمتر بشه.
امروز جلسه جالبی با دکتر ارجمندی داشتیم. به نتایج جالبی راجع به خودم و الگوهای رفتاریم رسیدیم. الان که بهش فکر میکنم میبینم کاملا واضح و مشخص بوده! چطور این همه مدت نفهمیدم؟ ولی خب گاهی لازمه به یه میزان خاصی از رشد برسیم تا توان درک بعضی مسائل رو پیدا کنیم.
دیگه چی بگم؟ حوصله م از دیدن بیمارای درمونگاهی و سرماخوردگی سر رفته و دلم برای آدرنالین و هیجان اورژانس تنگ شده☹️ ولی اعصابمم کشش شیفت اورژانس رو نداره اونم با ساعتی ۲۷۰ تومن! توهین آمیزه واقعا😂
خلاصه که عاشقتم ولی تو رابطه م. شرمنده🙂↔️
دیگه چی؟
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. بریم اماده شیم برای شیفت امشب و خدمت رسانی به سایر بیماران سرماخورده و تنش عصبی🤓
۷ دی ۱۴۰۴
کاملا وا دادم. چیکار میتونم بکنم؟ هیچی. به تلاشم ادامه میدم و نظاره گر هستم ببینم چی میشه.
این چند روز معمولا عصراش دلم میگیره و یکمی گریه میکنم. بعد پامیشم یه ارایش غلیظ میکنم و میرم باشگاه یا سرکار. خودمم دقیق نمیدونم غم کدوم مساله س که انقدر رو دلم سنگینی میکنه اما باهاش همراهی میکنم. نمیذارم رو دلم بمونه چیزی. درسته که تو این شهر غریب و تنها افتادم اما مدام با دوستای مجازیم در ارتباطم و حرف میزنم باهاشون به امید اینکه یکم باری که رو روانمه کمتر بشه.
امروز جلسه جالبی با دکتر ارجمندی داشتیم. به نتایج جالبی راجع به خودم و الگوهای رفتاریم رسیدیم. الان که بهش فکر میکنم میبینم کاملا واضح و مشخص بوده! چطور این همه مدت نفهمیدم؟ ولی خب گاهی لازمه به یه میزان خاصی از رشد برسیم تا توان درک بعضی مسائل رو پیدا کنیم.
دیگه چی بگم؟ حوصله م از دیدن بیمارای درمونگاهی و سرماخوردگی سر رفته و دلم برای آدرنالین و هیجان اورژانس تنگ شده☹️ ولی اعصابمم کشش شیفت اورژانس رو نداره اونم با ساعتی ۲۷۰ تومن! توهین آمیزه واقعا😂
خلاصه که عاشقتم ولی تو رابطه م. شرمنده🙂↔️
دیگه چی؟
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. بریم اماده شیم برای شیفت امشب و خدمت رسانی به سایر بیماران سرماخورده و تنش عصبی🤓
۷ دی ۱۴۰۴
❤115❤🔥6😢6👍3💔2
نشستم درمونگاه و بیماری ندارم. اولین روز سال ۲۰۲۶ هستیم. خواهرم دیروز با خنده بهم گفت برات انگور خریدم که دم سال نو بری زیر میز بخوری! ولی من لحظه ی سال نو رو خواب بودم. خواب عمییییق. انگار از منظومه ی شمسی خارج شده بودم. بیدار که شدم همچنان غم رو قلبم سنگینی میکرد. توییتر رو اسکرول کردم، اخبار رو چک کردم و مضطرب تر شدم.
یکی از ادمینام ازم پرسیده بود حالا که فعالیت نمیکنیم حقوق مون چی میشه؟ گفتم نگران نباش. طبق روال اول هر ماه پرداخت میشه. به مسئول درمونگاه زنگ زدم و گفتم اگه امکان پذیره برام شیفت های بیشتری بذاره با اینکه اگه هفته ای ۲-۳ تا شیفت بیشتر برم واقعا از نظر روانی خیلی تحت فشار قرار میگیرم. تازه داشتم تروماهای طرحیم رو التیام میبخشیدم
تا میای یکم استیبل بشی و اوضاع رو درست بکنی باز مشکلات جدید پیش میاد و عقب میفتی … خسته ام از این سیکل.
یه غم و ناامیدی بزرگی رو قلبمه. نمیخوام که اینطور باشه ها! ولی هست! میترسم از تکرار اتفاقات. حالم بد شده خیلی بد.
سعی میکنم راجع بهش فکر نکنم ولی انگاری نمیشه.
به خودم قول دادم که امسال تمام تلاشم رو بکنم در جهت تحقق خواسته هام. قسم خوردم که هر چیزی کوچکترین خللی تو مسیرم ایجاد کنه رو حذف میکنم و اینکار رو خواهم کرد. بریم ببینیم که 2026 چه خوابی برامون دیده …
۱۱ دی ۱۴۰۴
یکی از ادمینام ازم پرسیده بود حالا که فعالیت نمیکنیم حقوق مون چی میشه؟ گفتم نگران نباش. طبق روال اول هر ماه پرداخت میشه. به مسئول درمونگاه زنگ زدم و گفتم اگه امکان پذیره برام شیفت های بیشتری بذاره با اینکه اگه هفته ای ۲-۳ تا شیفت بیشتر برم واقعا از نظر روانی خیلی تحت فشار قرار میگیرم. تازه داشتم تروماهای طرحیم رو التیام میبخشیدم
تا میای یکم استیبل بشی و اوضاع رو درست بکنی باز مشکلات جدید پیش میاد و عقب میفتی … خسته ام از این سیکل.
یه غم و ناامیدی بزرگی رو قلبمه. نمیخوام که اینطور باشه ها! ولی هست! میترسم از تکرار اتفاقات. حالم بد شده خیلی بد.
سعی میکنم راجع بهش فکر نکنم ولی انگاری نمیشه.
به خودم قول دادم که امسال تمام تلاشم رو بکنم در جهت تحقق خواسته هام. قسم خوردم که هر چیزی کوچکترین خللی تو مسیرم ایجاد کنه رو حذف میکنم و اینکار رو خواهم کرد. بریم ببینیم که 2026 چه خوابی برامون دیده …
۱۱ دی ۱۴۰۴
❤84💔7❤🔥4
لیمو 🍋👩🏻⚕️
RANJI, WHITENO1SE feat. Nina Nesbitt – The Moments I'm Missing
اینم آهنگ بی ربط به شرایطی که از زیرخاک پیدا کردم و این روزها گوش میدم
❤16💔4
دیشب بعد سه ماه یه شیفت شب رفتم و حالا از صبح مثل سوسک پیف پاف خورده هی بلند میشم و باز یه گوشه دیگه از خونه میفتم و خوابم میبره. هر چند کلا سه تا دونه بیمار بیشتر نداشتم ولی فکر کن خوابت عمیق عمیق شده میان بیدارت میکنن که بیمار اومده.
بعد از یک دقیقه هم بیمار تو اتاقته و تو هنوز ویندوزت بالا نیومده. غالبا هم حالشون بده که ۴ صبح تو این سرما پاشدن اومدن. باید دقت به خرج بدی چیز جدی ای نباشه. خلاصه که تا خوابم میبرد و عمیق میشد باز بیدارم میکردن. عذاب الیم. ولی چاره ای ندارم تو این اوضاع که آنلاین شاپ رو تعطیل کردیم مجبورم بیشتر شیفت بیام که بتونم ساپورت کنم همه چیز رو.
این چند روز هی با خودم میگفتم باز خداروشکر که خریدای جدید فعلا قرار نیست برسن و احتمالا تسویه باربری شون میفته واسه اواسط بهمن. تا اون موقع یه کاریش میکنم و هر جور شده هندلش میکنم.
و امروز صبح وقتی در حال ریکاوری از شیفت دیشب بودم برام پیام گذاشتن که نزدیک ۵ کیلو بارم رسیده ایران و بدو باربری رو تسویه کن😩
حالا همیشه ی خدا ۳ ماه لفتش میدادن تا برسه ها ولی این دفعه تصمیم گرفتن ۳۵ روزه برسونن به دستم. خلاصه که تا ریال آخری که تو جیبم بود رفت برای باربری و الان با ۵۰۰ هزارتومن در حسابم در خدمتتون هستم. امیدوارم تا ۱۵ ام که حقوق درمانگاه میگیرم اتفاق خاصی نیفته و پول لازم نشم چون هیچی ندارم. انقدرم به مامان و بابام بدهی دارم روم نمیشه ازشون پول بگیرم دیگه😮💨
فروش هم که فعلا تعطیله. اصلا روم نمیشه استوری ای بذارم. نمیدونم چجوری بعضیا مثل همیشه دارن استوری میذارن. سوالی که دارم اینه که از این استوری ها فروشی هم دارن اصلا؟ چون هیچکسی دل و دماغ نداره این روزها. خلاصه که نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته اما هر چی که بشه منم یکی ام مثل بقیه.
به امید روزهای روشن
۱۲ دی ۱۴۰۴
بعد از یک دقیقه هم بیمار تو اتاقته و تو هنوز ویندوزت بالا نیومده. غالبا هم حالشون بده که ۴ صبح تو این سرما پاشدن اومدن. باید دقت به خرج بدی چیز جدی ای نباشه. خلاصه که تا خوابم میبرد و عمیق میشد باز بیدارم میکردن. عذاب الیم. ولی چاره ای ندارم تو این اوضاع که آنلاین شاپ رو تعطیل کردیم مجبورم بیشتر شیفت بیام که بتونم ساپورت کنم همه چیز رو.
این چند روز هی با خودم میگفتم باز خداروشکر که خریدای جدید فعلا قرار نیست برسن و احتمالا تسویه باربری شون میفته واسه اواسط بهمن. تا اون موقع یه کاریش میکنم و هر جور شده هندلش میکنم.
و امروز صبح وقتی در حال ریکاوری از شیفت دیشب بودم برام پیام گذاشتن که نزدیک ۵ کیلو بارم رسیده ایران و بدو باربری رو تسویه کن😩
حالا همیشه ی خدا ۳ ماه لفتش میدادن تا برسه ها ولی این دفعه تصمیم گرفتن ۳۵ روزه برسونن به دستم. خلاصه که تا ریال آخری که تو جیبم بود رفت برای باربری و الان با ۵۰۰ هزارتومن در حسابم در خدمتتون هستم. امیدوارم تا ۱۵ ام که حقوق درمانگاه میگیرم اتفاق خاصی نیفته و پول لازم نشم چون هیچی ندارم. انقدرم به مامان و بابام بدهی دارم روم نمیشه ازشون پول بگیرم دیگه😮💨
فروش هم که فعلا تعطیله. اصلا روم نمیشه استوری ای بذارم. نمیدونم چجوری بعضیا مثل همیشه دارن استوری میذارن. سوالی که دارم اینه که از این استوری ها فروشی هم دارن اصلا؟ چون هیچکسی دل و دماغ نداره این روزها. خلاصه که نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته اما هر چی که بشه منم یکی ام مثل بقیه.
به امید روزهای روشن
۱۲ دی ۱۴۰۴
❤121❤🔥3😢1🤝1
شاید براتون سوال پیش بیاد که چه اتفاقی افتاده که بعد مدت ها داری اینجا تند تند نوت مینویسی؟ چیشده که یادی از ما کردی؟
باید بگم که دو روزی میشه که اینستاگرام و توییترمو پاک کردم و دچار سندروم ترک شدم. جدن بدنم درد میکنه و بی قرارم. خواهرمم نیست پیشم که رد میشم یه کرمی بریزم یا اذیتش کنم و مشغول شم باهاش. در سکوت مطلق نشستم وسط خونه و دارم سعی میکنم از این تنهایی و بی خبری نهایت استفاده رو ببرم و این دوران رو پشت سر بذارم.
تو فضای مجازی خصوصا توییتر این روزها گیس و گیس کشیه و حقیقتا اعصابی برام نمونده بود که بخوام درگیر بشم. ترجیح میدم یه گوشه بشینم ماستم رو بخورم و روی مایندفولنسم کار کنم.
داشتم فکر میکردم که ممکنه روزی مهاجرت کنم و از ایران خارج بشم اما ایران و مشکلاتش هیچ وقت از من خارج نمیشن. هر جای دنیا هم بری باز یه کله سیاه خاورمیانه ای هستی با دغدغه های پیش پا افتاده و خانواده و عزیزانی که هنوز تو اون خراب شده گیر افتادن. میشه بیخیالشون شد و از نو زندگی رو شروع کرد؟ فکر نکنم!
کاش زندگی مثل یه بازی بود که وقتی گیم اور میشدی میشد دوباره با ریجن جدید وارد زندگی شد و از اول شروع کرد، نه؟
اون موقع ترجیح میدادم یه وایت باشم یه گوشه ی پرت تو دنیا که ندونم ایران چجوری تلفظ میشه و کجاست اصلا!
ولی اگه به شانس من باشه و تناسخی وجود داشته باشه وقتی بمیرم در قالب یه گرسنه تو سومالی برمیگردم تو این دنیا🤣
نمیدونم تو زندگی های قبلیم چه غلطی کردم که الان وضعم اینه. نکنه قاتل زنجیره ای چیزی بودم؟
۱۳ دی ۱۴۰۴
باید بگم که دو روزی میشه که اینستاگرام و توییترمو پاک کردم و دچار سندروم ترک شدم. جدن بدنم درد میکنه و بی قرارم. خواهرمم نیست پیشم که رد میشم یه کرمی بریزم یا اذیتش کنم و مشغول شم باهاش. در سکوت مطلق نشستم وسط خونه و دارم سعی میکنم از این تنهایی و بی خبری نهایت استفاده رو ببرم و این دوران رو پشت سر بذارم.
تو فضای مجازی خصوصا توییتر این روزها گیس و گیس کشیه و حقیقتا اعصابی برام نمونده بود که بخوام درگیر بشم. ترجیح میدم یه گوشه بشینم ماستم رو بخورم و روی مایندفولنسم کار کنم.
داشتم فکر میکردم که ممکنه روزی مهاجرت کنم و از ایران خارج بشم اما ایران و مشکلاتش هیچ وقت از من خارج نمیشن. هر جای دنیا هم بری باز یه کله سیاه خاورمیانه ای هستی با دغدغه های پیش پا افتاده و خانواده و عزیزانی که هنوز تو اون خراب شده گیر افتادن. میشه بیخیالشون شد و از نو زندگی رو شروع کرد؟ فکر نکنم!
کاش زندگی مثل یه بازی بود که وقتی گیم اور میشدی میشد دوباره با ریجن جدید وارد زندگی شد و از اول شروع کرد، نه؟
اون موقع ترجیح میدادم یه وایت باشم یه گوشه ی پرت تو دنیا که ندونم ایران چجوری تلفظ میشه و کجاست اصلا!
ولی اگه به شانس من باشه و تناسخی وجود داشته باشه وقتی بمیرم در قالب یه گرسنه تو سومالی برمیگردم تو این دنیا🤣
نمیدونم تو زندگی های قبلیم چه غلطی کردم که الان وضعم اینه. نکنه قاتل زنجیره ای چیزی بودم؟
۱۳ دی ۱۴۰۴
🤣83❤46💔4❤🔥2🤝2👍1
دوباره توییتر و اینستا رو نصب کردم. طاقتم نیومد بی خبر باشم از دور و بر. امروز یکی از درمونگاه هایی که چندتا شیفت اضافه تر رفتم براشون، مبلغی که با هم توافق کرده بودیم رو به حسابم واریز کرد. تقریبا تو اقصا نقاط بدنم عروسی بود که بالاخره موجودیم دیگه ۵۰۰ هزار تومن نیست و اگه حقوق درمونگاه خودمونم بگیرم، میتونم چکی که شنبه دارم رو پاس کنم.
خداشاهده ده دقیقه از واریزی درمونگاه نگذشته بود که ادمین پیام داد بار جدید رسیده و فاکتور باربری فرستاد برام. اصلا حالم خرااااب.
هیچ فروشی که نداریم چون فعالیت نداریم، باربری ها هم قرار نبود این موقع برسه، با خودم گفتم درامد شیفتامو میذارم رو هم و باهاش چکامو پاس میکنم ولی الان درامد شیفتا داره میره برای هزینه های باربری.
احساس میکنم آچمز شدم. نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی حال بدی دارم. خسته ام از این همه زحمت و نهایتا در جا زدن. گاهی اوقات میزنه به سرم کلا محصولات رو به قیمت خرید بذارم بره و کلا جمع کنم، بعد میبینم حقوق پزشکی به تنهایی کفاف زندگیم رو نمیده! خنده داره نه؟
کجای دنیا یه پزشک حقوقش کفاف زندگیشو نمیده؟
واقعا نباید نتیجه اون تلاش و زحمت این میشد …
امیدوارم حالا که فعالیت نداریم لاقل چند نفر از سایت ثبت سفارش کنن و پول چکم جور بشه. واقعا نمیخوام به خانواده رو بزنم😓
۱۵ دی ۱۴۰۴
خداشاهده ده دقیقه از واریزی درمونگاه نگذشته بود که ادمین پیام داد بار جدید رسیده و فاکتور باربری فرستاد برام. اصلا حالم خرااااب.
هیچ فروشی که نداریم چون فعالیت نداریم، باربری ها هم قرار نبود این موقع برسه، با خودم گفتم درامد شیفتامو میذارم رو هم و باهاش چکامو پاس میکنم ولی الان درامد شیفتا داره میره برای هزینه های باربری.
احساس میکنم آچمز شدم. نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی حال بدی دارم. خسته ام از این همه زحمت و نهایتا در جا زدن. گاهی اوقات میزنه به سرم کلا محصولات رو به قیمت خرید بذارم بره و کلا جمع کنم، بعد میبینم حقوق پزشکی به تنهایی کفاف زندگیم رو نمیده! خنده داره نه؟
کجای دنیا یه پزشک حقوقش کفاف زندگیشو نمیده؟
واقعا نباید نتیجه اون تلاش و زحمت این میشد …
امیدوارم حالا که فعالیت نداریم لاقل چند نفر از سایت ثبت سفارش کنن و پول چکم جور بشه. واقعا نمیخوام به خانواده رو بزنم😓
۱۵ دی ۱۴۰۴
💔101❤26❤🔥1
سه روزی میشه باشگاه ثبت نام کردم. در روز یک ساعت در حد مرگ رکاب میزنم و عرق میریزم و بعدش از باشگاه تا خونه که حدود ۳ کیلومتر میشه رو پیاده قدم میزنم تا شهر و آدما رو ببینم. دلم میسوزه برای همه مون. داخل یه گوی شیشه ای گیر افتادیم، نه صدامون به جایی میرسه و نه راه خروجی هست.
عصبی و پرخاشگرم این روزها. باشگاه و رکاب زدن تنها راه تخلیه ی بخش کوچکی از خشم این روزهامه. همه چیز معلق و بلا تکلیفه. اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد. کاشکی کاری از دستم برمیومد. کاشکی کاری از دستمون برمیومد. نمیدونم تو زندگی های قبلیمون چه گهی خوردیم که زندگیمون الان اینجوری شده.
گاهی با خودم میگم نکنه تناسخ هم فقط یه بهونه ی مضخرفه که بهش چنگ انداختیم تا خودمون رو باهاش گول بزنیم و کمتر به تخمی بودن و تباهی زندگیامون مون فکر کنیم؟
الان به اون مرحله رسیدم که حتی نمیدونم به چی اعتقاد دارم یا اصلا دلم میخواد به چیزی اعتقاد داشته باشم یا نه!
کاش چت جی پی تی بود و با هم یه صحبت مفصل میکردیم. راستش رو بخوای بیشتر از هر شخص حقیقی دلتنگ چت جی پی تی ام.
۲۵ دی ۱۴۰۴
عصبی و پرخاشگرم این روزها. باشگاه و رکاب زدن تنها راه تخلیه ی بخش کوچکی از خشم این روزهامه. همه چیز معلق و بلا تکلیفه. اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد. کاشکی کاری از دستم برمیومد. کاشکی کاری از دستمون برمیومد. نمیدونم تو زندگی های قبلیمون چه گهی خوردیم که زندگیمون الان اینجوری شده.
گاهی با خودم میگم نکنه تناسخ هم فقط یه بهونه ی مضخرفه که بهش چنگ انداختیم تا خودمون رو باهاش گول بزنیم و کمتر به تخمی بودن و تباهی زندگیامون مون فکر کنیم؟
الان به اون مرحله رسیدم که حتی نمیدونم به چی اعتقاد دارم یا اصلا دلم میخواد به چیزی اعتقاد داشته باشم یا نه!
کاش چت جی پی تی بود و با هم یه صحبت مفصل میکردیم. راستش رو بخوای بیشتر از هر شخص حقیقی دلتنگ چت جی پی تی ام.
۲۵ دی ۱۴۰۴
💔53❤7😢5❤🔥1
پریروز صبح با دوستم رفتم بیرون که یکم حال و هوام عوض بشه. بهم یه کانفیگ داد و در حد ده دقیقه اینترنتم وصل شد. حس فیلم های آخرالزمانی رو داشتم که دنیا ویرون شده و همه مردن و تو اخرین انسان باقی مونده رو کره ی زمینی! همه اکانت ها خاموش و لست سین ها برای یک هفته پیش. حتی اون کاناله که مدام قیمت ارز و طلا رو اپدیت میداد هم اخرین پیامش برای یک هفته پیش بود. واقعا ترسناک بود.
فقط یه تماس ۵ دقیقه ای با اون دوستم که فرانسه ست تونستم داشته باشم که ازم پرسید حال روحیم چطوره؟ به خودم اومدم و دیدم وسط آرمیتاژ و اون همه جمعیت دارم گریه میکنم و تماسمون هم وسطش قطع شد و کانفیگ دیگه کار نکرد.
بعدشم با دوستم انقدر مسافت طولانی پیاده راه رفتیم که هیچ وقت فکرشو نمیکردم این همه پیاده بتونم راه برم و شبش از شدت خستگی بیهوش شدم.
برای صبح برنامه ی استخر داشتیم. ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم و دیدم برف اومده! یه عالمه! حس کردم بازم دبستانی هستم و یه شب بی خبر از همه جا خوابیدم و صبح با برف سوپرایز شدم🥹
خواستم تنبلی کنم و بگم کی حال داره بره استخر تو این سرما! که مامانم گفت بهتر از صبح تا شب نشستن پای اخبار و حرص خوردنه. پاشو بریم حال و هوات عوض بشه.
رفتیم استخر و مثل همیشه تو جکوزی رو باز مجموعه نشستیم ولی این دفعه از آسمون هم برف میبارید رو موهامون. فضای جالبی بود. اکثرن مشغول گفتگو و خنده بودن ولی من هی ناخوداگاه خیره میشدم به یه گوشه و میرفتم تو فکر. تمام تلاشمو میکردم که وایب محیط رو بگیرم و حالم بهتر باشه ولی موفق نمیشدم.
از خانوم بغل دستیم پرسیدم تا کی قراره برف بباره؟
گفت هواشناسیم کار نمیکنه و نمیدونم. حتی نمیدونستم امروز قراره برف داشته باشیم، اینکه تا کی قراره بباره هم نمیدونم! بعدم روش رو کرد اون سمت و به ادامه صحبتش راجع به دیت اخیرش مشغول شد.
راستش فکر میکنم اینترنت دیگه هیچ وقت وصل نشه. یا اگر هم وصل بشه، کره ی شمالی بشیم. از آینده و گیر افتادن تو ایران میترسم. حتی مطمئن نیستم این نوتم رو بتونم روزی آپلود بکنم، یا آپلودش کردم کسی نت داشته باشه که بخونتش. دلم برای توییتر تنگ شده. خیلی شده که وسط روز یه چیزی به ذهنم برسه که توییت کنم و یهو یادم میفته که عه! دیگه توییتری در کار نیست! و بعد در حد مرررررگ خشمگین میشم :)
خیلی چیزهای دیگه هست که دوست دارم بنویسم. میخوام امیدوار باشم با اینکه تاریک ترین روزهای عمرم رو دارم میگذرونم. اگر چه همه چیز در افتضاح ترین حالت ممکنه و تابلوی سوساید خیلی چشمک میزنه این روزا و این بار کاملا منطقی هم به نظر میرسه! اما بیشتر از هر وقت دیگه ای میخوام که بجنگم و زنده بمونم و پایان این شب سیاه رو ببینم.
خورشید طلوع میکنه و بالاخره از این
سیاهی نجات پیدا میکنیم.
۲۷ دی ۱۴۰۴
فقط یه تماس ۵ دقیقه ای با اون دوستم که فرانسه ست تونستم داشته باشم که ازم پرسید حال روحیم چطوره؟ به خودم اومدم و دیدم وسط آرمیتاژ و اون همه جمعیت دارم گریه میکنم و تماسمون هم وسطش قطع شد و کانفیگ دیگه کار نکرد.
بعدشم با دوستم انقدر مسافت طولانی پیاده راه رفتیم که هیچ وقت فکرشو نمیکردم این همه پیاده بتونم راه برم و شبش از شدت خستگی بیهوش شدم.
برای صبح برنامه ی استخر داشتیم. ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم و دیدم برف اومده! یه عالمه! حس کردم بازم دبستانی هستم و یه شب بی خبر از همه جا خوابیدم و صبح با برف سوپرایز شدم🥹
خواستم تنبلی کنم و بگم کی حال داره بره استخر تو این سرما! که مامانم گفت بهتر از صبح تا شب نشستن پای اخبار و حرص خوردنه. پاشو بریم حال و هوات عوض بشه.
رفتیم استخر و مثل همیشه تو جکوزی رو باز مجموعه نشستیم ولی این دفعه از آسمون هم برف میبارید رو موهامون. فضای جالبی بود. اکثرن مشغول گفتگو و خنده بودن ولی من هی ناخوداگاه خیره میشدم به یه گوشه و میرفتم تو فکر. تمام تلاشمو میکردم که وایب محیط رو بگیرم و حالم بهتر باشه ولی موفق نمیشدم.
از خانوم بغل دستیم پرسیدم تا کی قراره برف بباره؟
گفت هواشناسیم کار نمیکنه و نمیدونم. حتی نمیدونستم امروز قراره برف داشته باشیم، اینکه تا کی قراره بباره هم نمیدونم! بعدم روش رو کرد اون سمت و به ادامه صحبتش راجع به دیت اخیرش مشغول شد.
راستش فکر میکنم اینترنت دیگه هیچ وقت وصل نشه. یا اگر هم وصل بشه، کره ی شمالی بشیم. از آینده و گیر افتادن تو ایران میترسم. حتی مطمئن نیستم این نوتم رو بتونم روزی آپلود بکنم، یا آپلودش کردم کسی نت داشته باشه که بخونتش. دلم برای توییتر تنگ شده. خیلی شده که وسط روز یه چیزی به ذهنم برسه که توییت کنم و یهو یادم میفته که عه! دیگه توییتری در کار نیست! و بعد در حد مرررررگ خشمگین میشم :)
خیلی چیزهای دیگه هست که دوست دارم بنویسم. میخوام امیدوار باشم با اینکه تاریک ترین روزهای عمرم رو دارم میگذرونم. اگر چه همه چیز در افتضاح ترین حالت ممکنه و تابلوی سوساید خیلی چشمک میزنه این روزا و این بار کاملا منطقی هم به نظر میرسه! اما بیشتر از هر وقت دیگه ای میخوام که بجنگم و زنده بمونم و پایان این شب سیاه رو ببینم.
خورشید طلوع میکنه و بالاخره از این
سیاهی نجات پیدا میکنیم.
۲۷ دی ۱۴۰۴
❤125💔33😢7❤🔥2