۷۶ روز مونده به پایان طرحم و فردا اخرین روز زندگیمون با همدیگه س. فردا مسیر زندگی و خونه زندگیمون برای همیشه از هم جدا میشه. قراره که هر کدوم راه خودمون رو بریم. ما خیلی وقت پیش خونه زندگی ای که با هم داشتیم رو از دست دادیم، اردیبهشت ماه که تصمیم گرفتی برای تخصص بخونی و فقط دو روز در هفته میومدی شیفت. کم کم کمرنگ شدی و حالا قراره برای همیشه ناپدید بشی. من خیلی وقته که به زندگی بدون تو عادت کردم اما وقتی به این فکر میکنم که دیگه اخر هفته ها قرار نیست با صدای کلید انداختن تو روی در پانسیون ۴۰ متری مون از خواب بیدار بشم واقعا قلبم به درد میاد.
یعنی دیگه قرار نیست ۴ صبح که از شیفت برمیگردی، بین خواب و بیداری ازت بپرسم شیفت چطور بود؟ و تو توضیح بدی و من فردا صبحش یادم نباشه هیچکدومش رو؟
تمام غرهایی که بعد شیفت میزدی از چالش هات با متخصص ها و همراهی ها، یا غرهایی که من میزدم وقتی که خسته و آژیته از شیفت برمیگشتم. این غرها رو برای کی قراره بزنم دیگه؟ احتمالا هفته ای یکبار برای تراپیستم. ولی من عاشق غر زدن برای تو بودم چون تو با تک تک آدمایی که من کار میکنم و ویژگی های اخلاقیشون اشنا بودی و نیازی نبود چیز اضافه ای رو برات توضیح بدم.
مثل تمام اتفاقات ناراحت کننده ی دیگه ی زندگیم دارم اشک میریزم و به این فکر میکنم که چه اشتباهی ازم سر زده که الان مستحق این حجم از ناراحتی ام. اما وسطش یادم میاد که اشتباهی نکردم، طرحت تموم شده خب! روال طبیعی اینه! منم یه روزی طرحم تموم میشه! منم یه روزی میرم! هیچ اشتباهی این وسط وجود نداره.
فقط زمانی که به تمام روزها و تجربیاتی که با هم داشتیم فکر میکنم و اینکه دیگه هیچ کدومشون قرار نیست زیر سقف این پانسیون تکرار بشن واقعا خیلی ناراحت و دلتنگ میشم.
یادمه روانپزشکم همیشه بهم میگفت آدما تو زندگیت میان و میرن. هر کدوم یه ردپایی رو قلبت به جا میذارن اما نهایتا خودتی و خودت. مامان و بابات یه روزی میرن، عشقت یه روزی میره، بچه ت یه روزی میره، دوستات یه روزی میرن… اونی که همیشه و در هر شرایطی باهات میمونه خودتی و خودت. پس هوای خودت رو داشته باش.
۵ شهریور ۱۴۰۴
یعنی دیگه قرار نیست ۴ صبح که از شیفت برمیگردی، بین خواب و بیداری ازت بپرسم شیفت چطور بود؟ و تو توضیح بدی و من فردا صبحش یادم نباشه هیچکدومش رو؟
تمام غرهایی که بعد شیفت میزدی از چالش هات با متخصص ها و همراهی ها، یا غرهایی که من میزدم وقتی که خسته و آژیته از شیفت برمیگشتم. این غرها رو برای کی قراره بزنم دیگه؟ احتمالا هفته ای یکبار برای تراپیستم. ولی من عاشق غر زدن برای تو بودم چون تو با تک تک آدمایی که من کار میکنم و ویژگی های اخلاقیشون اشنا بودی و نیازی نبود چیز اضافه ای رو برات توضیح بدم.
مثل تمام اتفاقات ناراحت کننده ی دیگه ی زندگیم دارم اشک میریزم و به این فکر میکنم که چه اشتباهی ازم سر زده که الان مستحق این حجم از ناراحتی ام. اما وسطش یادم میاد که اشتباهی نکردم، طرحت تموم شده خب! روال طبیعی اینه! منم یه روزی طرحم تموم میشه! منم یه روزی میرم! هیچ اشتباهی این وسط وجود نداره.
فقط زمانی که به تمام روزها و تجربیاتی که با هم داشتیم فکر میکنم و اینکه دیگه هیچ کدومشون قرار نیست زیر سقف این پانسیون تکرار بشن واقعا خیلی ناراحت و دلتنگ میشم.
یادمه روانپزشکم همیشه بهم میگفت آدما تو زندگیت میان و میرن. هر کدوم یه ردپایی رو قلبت به جا میذارن اما نهایتا خودتی و خودت. مامان و بابات یه روزی میرن، عشقت یه روزی میره، بچه ت یه روزی میره، دوستات یه روزی میرن… اونی که همیشه و در هر شرایطی باهات میمونه خودتی و خودت. پس هوای خودت رو داشته باش.
۵ شهریور ۱۴۰۴
❤170❤🔥15👍6💔4
۶۹ روز مونده به پایان طرحم و دیشب یکی از بدترین شیفتای دوران طرحم رو داشتم. مریض های زیاد و بد. از اینایی که واقعا یه چیزی ازشون در میومد و باید خیلی با دقت بررسی شون میکردی ولی خب انقدر تعداد بیمارا زیاد بود و همزمان شصت نفر از پرستار و همراهی و خود بیمارا باهات حرف میزدن که کاملا به مرز جنون میرسیدی. اینا به کنار ادا و اطوارای یکی دو تا از آنکال هامون خیلی عصبیم کرد دیگه. بیمار با سابقه CABG و دیابت و PACE MAKER قلبی با سوزش سردل و چست پین و نوار داغون قلب میگفت فقط اگه TPI مثبت بود ویزیت بذار. گفتم داداش تو برای من تعیین تکلیف نمیکنی کی ویزیت بذارم. ویزیتت رو گذاشتم، هولد هم نمیکنم، میای بیمارتو میبینی و تعیین تکلیف میکنی! پای سوپروایزر و مسئول شیفت هم حتی باز کردم به جریان و کشوندمش بیمارستان.
والا مدل جدیده انگاری! یه بی مسئولیت کون گشاد در همه ی مراحل زندگیش همینه، چه رزیدنتت باشه چه متخصص آنکالت! ولی من دیگه اینترنش نبودم که بگم چشم. سوپروایزمون سوپرایز شده بود که چقدر قاطعانه و جدی برخورد میکنم. انقدر توپم پر بود و عصبی بودم که هر لحظه منتظر بودم حضوری بیاد بگه چرا ویزیت گذاشتی که از چانه تا عانه ش رو وسط اورژانس پاره کنم😂 ولی نیومد چیزی بگه. در سکوت بیمارشو ویزیت کرد و رفت.
دیگه خسته ام و بیزار . تحمل کوچکترین سازش و تطابقی رو ندارم. کسی بخواد منو به زحمت و دردسر بندازه، منم به دردسر میندازمش. این روزا فواصل بین شیفتم خودم رو با فیلم و سریال مشغول میکنم که تایم برام راحت تر بگذره و متوجه نشم که چقدر فرسوده و پاره پوره شدم. یه سریال خیلی خوبی که اخیرا دیدمش و خیلی ازش خوشم اومد و به شما هم پیشنهاد میکنم ببینید the day of the jackal هستش.
الانم فرصت باقی مونده تا شیفت بعدیم که یه چیزی حدود ۳۶ ساعت میشه رو دارم برمیگردم مشهد و میخوام این ۳۶ ساعت به رسیدگی به کارای انلاین شاپ، استخر و ماساژ و دید زدن خانوم خوشگلایی که افتاب میگیرن بگذره😂👀
والا بسه دیگه این همه جو ملتهب و پرتنش کاری.
۱۲ شهریور ۱۴۰۴
والا مدل جدیده انگاری! یه بی مسئولیت کون گشاد در همه ی مراحل زندگیش همینه، چه رزیدنتت باشه چه متخصص آنکالت! ولی من دیگه اینترنش نبودم که بگم چشم. سوپروایزمون سوپرایز شده بود که چقدر قاطعانه و جدی برخورد میکنم. انقدر توپم پر بود و عصبی بودم که هر لحظه منتظر بودم حضوری بیاد بگه چرا ویزیت گذاشتی که از چانه تا عانه ش رو وسط اورژانس پاره کنم😂 ولی نیومد چیزی بگه. در سکوت بیمارشو ویزیت کرد و رفت.
دیگه خسته ام و بیزار . تحمل کوچکترین سازش و تطابقی رو ندارم. کسی بخواد منو به زحمت و دردسر بندازه، منم به دردسر میندازمش. این روزا فواصل بین شیفتم خودم رو با فیلم و سریال مشغول میکنم که تایم برام راحت تر بگذره و متوجه نشم که چقدر فرسوده و پاره پوره شدم. یه سریال خیلی خوبی که اخیرا دیدمش و خیلی ازش خوشم اومد و به شما هم پیشنهاد میکنم ببینید the day of the jackal هستش.
الانم فرصت باقی مونده تا شیفت بعدیم که یه چیزی حدود ۳۶ ساعت میشه رو دارم برمیگردم مشهد و میخوام این ۳۶ ساعت به رسیدگی به کارای انلاین شاپ، استخر و ماساژ و دید زدن خانوم خوشگلایی که افتاب میگیرن بگذره😂👀
والا بسه دیگه این همه جو ملتهب و پرتنش کاری.
۱۲ شهریور ۱۴۰۴
❤121🤣12🤝5❤🔥2
۵۹ روز مونده تا پایان طرح و روزا خیلی سخت و کند میگذره. ماجراهای طرح و بیمارای جالب زیادن که بخوام تعریف کنم اما از شیفت که میام به قدری خسته ام که میخوابم تا شیفت بعدی. بعدشم اکثرشون رو فراموش میکنم. کلا ادمی بسیار فراموشکار هستم در زمینه خاطرات. زود مووآن میکنم از وقایع و مطمئنم اگه جایی ثبتشون نکنم هیچ اثری ازشون باقی نمیمونه.
امروز صبح تو باشگاه راجع به اعلامیه یه پسر جوون که فوت شده صحبت میکردن. یه عالمه از اخلاق خوب و مشتری مداریش میگفتن و اینکه چه حیف شده که فوت شده. از مربیم خواستم عکسشو بهم نشون بده و دیدم بیماری بود که دیروز صبح خودم گواهی فوتشو نوشتم.
۷:۴۱ صبح سیانوزه، آسیستول و بدون هیچ علائم حیاتی از EMS تحویلش گرفتیم. چهره ش هنوز جلوی چشممه، دستمو چسبوندم به ساعدش و کاملا سرد بود. معلوم بود تایم زیادی از فوتش گذشته. چهره ش تو اعلامیه فوتش خندون و با نشاط بود. انگار نه انگار که این دو تا آدم یه نفر بودن. یه غم سنگینی نشست رو دلم و به این فکر کردم ادمایی که هر روزه با مشکلات مختلف میبینیم صرفا یه بیمار نیستن که بیان و برن. خونه زندگی دارن، کار و بار دارن، عزیزانی دارن، دلبستگی هایی دارن… گاهی اوقات انقدر که شیفتا شلوغه و مجبور میشم مثل ربات تند تند پرونده ها رو بنویسم و بیمارا رو تعیین تکلیف کنم که هیچ تایمی نمیمونه که بخوام بشینم راجع به بعضی بیمارا فکر کنم، براشون دلم بسوزه یا اینکه غصه دارشون بشم. خب پرونده ی این بیمارو نوشتیم، بریم بیمار بعدی که خیلی اورژانس شلوغه، بیمارا خیلی وقته منتظرن، اکثرشون عصبی ان و باید زودتر تعیین تکلیف بشن.
امشب وسط شلوغیا یه بیمار جوون داشتم که گفت میخوام خودم رو بکشم و دیگه خسته شدم از زندگی. برنامه داشتم سیانور بخورم که حتمی و قطعی بمیرم اما دیدم کلیه هام سالمه و حیفه. اومدم که شما کلیه هامو بردارید و اهدا کنید به کسی که نیاز داره. اون لحظه تو دلم گفتم «الهی بگردمتتتتت :( »
اما تایمی نبود که بشینم باهاش راجع به افکار سوسایدالش صحبت کنم، پس بستریش کردم و براش ویزیت روانپزشک گذاشتم که بیاد ببینتش و براش اقدامات لازم رو انجام بده.
یدونه کیس تصادفی دیگه هم داشتیم که یه پاش امپوته شده بود و سر دیستال فمورش کاملا اکسپوز بود. طحال و کبدشم پاره شده بود و خونریزی داخلی داشت که جراح مون سریع بردش اتاق عمل و نجاتش داد. مجددا برام این تصمیمم تداعی شد که چقدر دلم نمیخواد که متخصص و انتهای خط درمان باشم. نمیخوام چیزهای مهم به من بستگی داشته باشه. نمیخوام نتایج رو من رقم بزنم. من دوست دارم فقط بیمار رو استیبل کنم و برای مسائل بعدی ارجاعش بدم. طب اورژانس و کار اورژانس رو واقعا دوست دارم حتی با اینکه بعضی روزا ازش متنفرم 🤣
بارها گفتم بازم میگم، کار اورژانس مثل شوهر تاکسیکیه که میزنتت و لهت میکنه اما ازش جدا نمیشی چون با خودت میگی شوهرمه! دوسش دارم!😂
از الان غصه دار این هستم که طرحم تموم بشه دیگه مهرم رو ازم میگیرن و دست و بالم تو مخدر دادن و سونو نوشتن تو اورژانس و ازمایش اورژانسی درخواست دادن و بستری کردن و … بسته میشه.
از یه جهاتی خوبه و از یه جهاتی بد.
میتونم از این به بعد راحت تو درمونگاه بشینم و بیمار سرپاییم رو ببینم و با کوچکترین شکی به مسائل جدی، بیمار رو بفرستم اورژانس و از گردن خودم رد کنم.
BUT
I don’t want peace
I want problems, always🤣🤣🤣
۲۲ شهریور ۱۴۰۴
امروز صبح تو باشگاه راجع به اعلامیه یه پسر جوون که فوت شده صحبت میکردن. یه عالمه از اخلاق خوب و مشتری مداریش میگفتن و اینکه چه حیف شده که فوت شده. از مربیم خواستم عکسشو بهم نشون بده و دیدم بیماری بود که دیروز صبح خودم گواهی فوتشو نوشتم.
۷:۴۱ صبح سیانوزه، آسیستول و بدون هیچ علائم حیاتی از EMS تحویلش گرفتیم. چهره ش هنوز جلوی چشممه، دستمو چسبوندم به ساعدش و کاملا سرد بود. معلوم بود تایم زیادی از فوتش گذشته. چهره ش تو اعلامیه فوتش خندون و با نشاط بود. انگار نه انگار که این دو تا آدم یه نفر بودن. یه غم سنگینی نشست رو دلم و به این فکر کردم ادمایی که هر روزه با مشکلات مختلف میبینیم صرفا یه بیمار نیستن که بیان و برن. خونه زندگی دارن، کار و بار دارن، عزیزانی دارن، دلبستگی هایی دارن… گاهی اوقات انقدر که شیفتا شلوغه و مجبور میشم مثل ربات تند تند پرونده ها رو بنویسم و بیمارا رو تعیین تکلیف کنم که هیچ تایمی نمیمونه که بخوام بشینم راجع به بعضی بیمارا فکر کنم، براشون دلم بسوزه یا اینکه غصه دارشون بشم. خب پرونده ی این بیمارو نوشتیم، بریم بیمار بعدی که خیلی اورژانس شلوغه، بیمارا خیلی وقته منتظرن، اکثرشون عصبی ان و باید زودتر تعیین تکلیف بشن.
امشب وسط شلوغیا یه بیمار جوون داشتم که گفت میخوام خودم رو بکشم و دیگه خسته شدم از زندگی. برنامه داشتم سیانور بخورم که حتمی و قطعی بمیرم اما دیدم کلیه هام سالمه و حیفه. اومدم که شما کلیه هامو بردارید و اهدا کنید به کسی که نیاز داره. اون لحظه تو دلم گفتم «الهی بگردمتتتتت :( »
اما تایمی نبود که بشینم باهاش راجع به افکار سوسایدالش صحبت کنم، پس بستریش کردم و براش ویزیت روانپزشک گذاشتم که بیاد ببینتش و براش اقدامات لازم رو انجام بده.
یدونه کیس تصادفی دیگه هم داشتیم که یه پاش امپوته شده بود و سر دیستال فمورش کاملا اکسپوز بود. طحال و کبدشم پاره شده بود و خونریزی داخلی داشت که جراح مون سریع بردش اتاق عمل و نجاتش داد. مجددا برام این تصمیمم تداعی شد که چقدر دلم نمیخواد که متخصص و انتهای خط درمان باشم. نمیخوام چیزهای مهم به من بستگی داشته باشه. نمیخوام نتایج رو من رقم بزنم. من دوست دارم فقط بیمار رو استیبل کنم و برای مسائل بعدی ارجاعش بدم. طب اورژانس و کار اورژانس رو واقعا دوست دارم حتی با اینکه بعضی روزا ازش متنفرم 🤣
بارها گفتم بازم میگم، کار اورژانس مثل شوهر تاکسیکیه که میزنتت و لهت میکنه اما ازش جدا نمیشی چون با خودت میگی شوهرمه! دوسش دارم!😂
از الان غصه دار این هستم که طرحم تموم بشه دیگه مهرم رو ازم میگیرن و دست و بالم تو مخدر دادن و سونو نوشتن تو اورژانس و ازمایش اورژانسی درخواست دادن و بستری کردن و … بسته میشه.
از یه جهاتی خوبه و از یه جهاتی بد.
میتونم از این به بعد راحت تو درمونگاه بشینم و بیمار سرپاییم رو ببینم و با کوچکترین شکی به مسائل جدی، بیمار رو بفرستم اورژانس و از گردن خودم رد کنم.
BUT
I don’t want peace
I want problems, always🤣🤣🤣
۲۲ شهریور ۱۴۰۴
🤣82❤45❤🔥6👍4
ماه نو شده و اومدم یه نوت جدید بنویسم که تو آرشیو مهر نوت داشته باشیم. البته تا پایان ماه تایم زیاده اما از اونجایی که نمیدونم در ادامه ماه حالم چطوره و آیا دست و دلم میره چیزی بنویسم یا نه از الان دست به کار میشم.
ماه گذشته ۳۸ تا شیفت ۶ ساعته داشتم و واقعا فشار وحشتناکی رو متحمل شدم. این ماه با توجه به اینکه کلا ۴ روز تعطیلی داریم موظفی ماهانه م میشه ۱۹۱ فاکینگ ساعت که در مخیله م نمی گنجید بتونم این همه شیفت رو هندل کنم. خلاصه داشتم کلی بال بال میزدم که چیکار کنم و چجوری این همه شیفت برم که یادم افتاد من از اول طرحم اصلا یک روز هم مرخصی نگرفتم که همه رو اون آخر استفاده کنم و از مدت طرحم کم بشه💡
پس افتادم دنبال مرخصی هام. کلی اذیتم کردن که مرخصی هات رو بهت نمیدیم چون نیرو نداریم. سامانه طرح هم به مشکل خورده و نمیتونیم نیروی جدید بگیریم و باید تا خود ۱۹ ابان بمونی. یعنی مرخصی ای که حق قانونی من بود رو میخواستن بهم ندن و یه طور حق به جانبی هم برخورد میکردن که فکر کردم دستم به جایی بند نیست. ولی دستم به جایی بند بود🙂↔️ پس اون روی سگ و پیگیر منو دیدن و گفتن باشه بیا ۳۰ روز مرخصیت رو بگیر و فقط برو😁
خلاصه در حالی که در رنج و عذاب بودم و قرار بود از امروز ۵۶ روز دیگه تا پایان طرحم مونده باشه، فقط ۲۶ روز دیگه ش مونده🎉
واقعا در خودم نمیدیدم بتونم ۵۶ روز دیگه بیام. ظرفیت روانی م کاملا تکمیل و حتی سرریز شده بود. کاملا آش و لاش هستم و به زور دارم خودمو میکشونم تا خط پایان. دقیقا مثل اواخر اینترنی. چقدر وحشتناک بود! الان که بهش فکر میکنم باورم نمیشه پشت سر گذاشتمش!
روز اول طرح رو یادم میاد که ۶ روز بعد جراحی بیینیم با صورت کبود در حالی که نمیدونستم تو اورژانس چی به چیه و کی به کیه شیفت رو تحویل گرفتم و ۴-۵ تا بیمار دنبالم افتاده بودن که بیا بیمارمون رو تعیین تکلیف کن میخوایم بریم. و من اینجوری بودم که تعیین چه تکلیفی؟ اینجا دیگه کجاست؟ من اینجا چیکار میکنم؟
اما حالا اورژانس رو روی انگشت کوچیکه پام میچرخونم و خودم میرم تو بخشا و به پرستارا میگم تعیین تکلیف اگه هست بده بکنیم😁
آدمِ روز اول طرح رو که کنار کسی که الان هستم میذارم، اصلا برام باور پذیر نیست که چطور به همچین چیزی تبدیل شدم. هر چند ۲۱ ماه وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم و چیزی نموند که به سرم نیومده باشه، ولی خب بهایی بود که پرداختم و از خروجی کار راضی هستم. حالا میتونم خیلی راحت طبابت معمول رو انجام بدم و مسائل رو خیلی خوب منیج کنم.
این شیفتای آخری به زور خودمو میکشوندم و لحظه به لحظه ش در عذاب بودم و مدام چشمم به ساعت بود که ببینم چقدر دیگه به تحویل شیفت مونده. اما حالا که میدونم ۲۶ روز دیگه بیشتر اینجا نیستم و پلن بعدیم «بوس و بای برای همیشه» هست، صبورانه تر شیفت هامو میدم.
چیزی تا پایان خط نمونده و دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو از پا دربیاره. ما تمومش میکنیم👊🏻
۳ مهر ۱۴۰۴
ماه گذشته ۳۸ تا شیفت ۶ ساعته داشتم و واقعا فشار وحشتناکی رو متحمل شدم. این ماه با توجه به اینکه کلا ۴ روز تعطیلی داریم موظفی ماهانه م میشه ۱۹۱ فاکینگ ساعت که در مخیله م نمی گنجید بتونم این همه شیفت رو هندل کنم. خلاصه داشتم کلی بال بال میزدم که چیکار کنم و چجوری این همه شیفت برم که یادم افتاد من از اول طرحم اصلا یک روز هم مرخصی نگرفتم که همه رو اون آخر استفاده کنم و از مدت طرحم کم بشه💡
پس افتادم دنبال مرخصی هام. کلی اذیتم کردن که مرخصی هات رو بهت نمیدیم چون نیرو نداریم. سامانه طرح هم به مشکل خورده و نمیتونیم نیروی جدید بگیریم و باید تا خود ۱۹ ابان بمونی. یعنی مرخصی ای که حق قانونی من بود رو میخواستن بهم ندن و یه طور حق به جانبی هم برخورد میکردن که فکر کردم دستم به جایی بند نیست. ولی دستم به جایی بند بود🙂↔️ پس اون روی سگ و پیگیر منو دیدن و گفتن باشه بیا ۳۰ روز مرخصیت رو بگیر و فقط برو😁
خلاصه در حالی که در رنج و عذاب بودم و قرار بود از امروز ۵۶ روز دیگه تا پایان طرحم مونده باشه، فقط ۲۶ روز دیگه ش مونده🎉
واقعا در خودم نمیدیدم بتونم ۵۶ روز دیگه بیام. ظرفیت روانی م کاملا تکمیل و حتی سرریز شده بود. کاملا آش و لاش هستم و به زور دارم خودمو میکشونم تا خط پایان. دقیقا مثل اواخر اینترنی. چقدر وحشتناک بود! الان که بهش فکر میکنم باورم نمیشه پشت سر گذاشتمش!
روز اول طرح رو یادم میاد که ۶ روز بعد جراحی بیینیم با صورت کبود در حالی که نمیدونستم تو اورژانس چی به چیه و کی به کیه شیفت رو تحویل گرفتم و ۴-۵ تا بیمار دنبالم افتاده بودن که بیا بیمارمون رو تعیین تکلیف کن میخوایم بریم. و من اینجوری بودم که تعیین چه تکلیفی؟ اینجا دیگه کجاست؟ من اینجا چیکار میکنم؟
اما حالا اورژانس رو روی انگشت کوچیکه پام میچرخونم و خودم میرم تو بخشا و به پرستارا میگم تعیین تکلیف اگه هست بده بکنیم😁
آدمِ روز اول طرح رو که کنار کسی که الان هستم میذارم، اصلا برام باور پذیر نیست که چطور به همچین چیزی تبدیل شدم. هر چند ۲۱ ماه وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم و چیزی نموند که به سرم نیومده باشه، ولی خب بهایی بود که پرداختم و از خروجی کار راضی هستم. حالا میتونم خیلی راحت طبابت معمول رو انجام بدم و مسائل رو خیلی خوب منیج کنم.
این شیفتای آخری به زور خودمو میکشوندم و لحظه به لحظه ش در عذاب بودم و مدام چشمم به ساعت بود که ببینم چقدر دیگه به تحویل شیفت مونده. اما حالا که میدونم ۲۶ روز دیگه بیشتر اینجا نیستم و پلن بعدیم «بوس و بای برای همیشه» هست، صبورانه تر شیفت هامو میدم.
چیزی تا پایان خط نمونده و دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو از پا دربیاره. ما تمومش میکنیم👊🏻
۳ مهر ۱۴۰۴
❤138❤🔥8👍5
این روزا خیلی لاکچری شیفت میرم چون موظفی ماهانه م خیلی کم شده. برعکس ماه های قبل که به صورت رگباری و پشت هم هر شب شیفت بودم، این ماه هفته ای یکی دو دونه شیفت دارم کلا. یه احساس غریبی داره بعد ۴ ماه پشت هم هر شب شیفت بودن.
مثلا عصر از خواب پست کشیک بیدار میشم و زود خیز برمیدارم که برم حموم و به کارا برسم قبل شیفت که یادم میاد امشب شیفت ندارم که! بعد دوباره برمیگردم زیر پتو :))
تو شیفتا هم خیلی مته به خشخاش نمیذارم. شل میگیرم آسون بگذره. یه جورایی هم همش فکر میکنم به اینکه خیلی چیزا رو به احتمال زیاد اخرین باره که دارم تجربه میکنم پس خوب تو ذهنم بمونه و خاطره انگیز بشه. مثلا امشب یدونه در رفتگی فک داشتم، معمولا اینجور کیسا که یدی هستن و زور میخوان رو پرستارای اقامون اوکی میکنن که من تو شیفتا اذیت نشم ولی گفتم این یکی رو میخوام خودم جا بندازم. معلوم نیست دیگه تو عمر پزشکیم تایمی باشه که پزشک اورژانس باشم، کیس در رفتگی فک باشه، به پروپوفول دسترسی داشته باشم و …
اخلاقمم خیلی بهتر شده و ملایم ترم. حالا نمیدونم بخاطر کمتر شدن شیفتا و فرصت بیشتر برای ریکاوری هست یا چون اخراشه ناخوادگاه میخوام تصویر خوبی ازم بمونه چه تو ذهن خودم، چه همکارا و بیمارا.
امشب داشتم به یکی از پسرامون میگفتم دلم تنگ میشه و شاید هفته ای یکی دو تا شیفت بیام واسه رفع دلتنگی که اخر شیفت چنان چلونده شده بودم که گفتم غلط اضافه بکنم! کلا کار تو اورژانس ملغمه ای از لذت و عذابه. گاهی اوقات خیلی حال میده، گاهی اوقات هم رنج و تنش مطلقه. نمیدونی هر شیفت کدومش در انتظارته. نه لذتش قابل چشم پوشیه و نه عذابش اونقدری هست که بیخیالش بشی. ولی حقوقش اونقدری کم هست که به زحمت و تروماهایی که برات به جا میذاره نیارزه و بیخیالش بشی :)) پس فکر کنم واقعا وقت بازنشستگیه.
کلا ۵ تا شیفت دیگه دارم. احساس عجیبیه. روزی که اومدم طرح، پایان طرح برام خیلی دووووور و تار بود. انگار قرار بود بمیرم و هیچ وقت پایانشو نبینم :)) ولی رسیدیم و رسیدیم. همه ازم میپرسن برنامه ت بعد طرح چیه؟ میخوای تخصص بخونی؟
و منم فقط میگم نه! میخوام برم!
کجا؟ هر جایی که رام بدن!
۲۸.۵ ساله م شده. از خودم هیچی ندارم و مطلقا آینده ای برای خودم نمیبینم اینجا. اگه نتونم برم به هر دلیلی احتمالا طبابت رو بذارم کنار ، اگه بتونم برم هم که شکر خدا.
زندگی غیرقابل پیش بینی تر از چیزیه که فکرشو بکنی! یهو دیدی باهام سرلج افتاد و مجبور شدم تخصص هم بخونم اینجا ! :)) پس سعی میکنم خیلی قاطعانه راجع به چیزی فکر و صحبت نکنم. مجبوریم سوار قطار زندگی بریم جلو و ببینیم چه مسیری پیش رومونه. هر جا ناراحت بودیم هم گزینه خروج اضطراری پیش رو هست به هر حال :)) مجبور نیستیم رنج بکشیم.
۱۱ مهر ۱۴۰۴
مثلا عصر از خواب پست کشیک بیدار میشم و زود خیز برمیدارم که برم حموم و به کارا برسم قبل شیفت که یادم میاد امشب شیفت ندارم که! بعد دوباره برمیگردم زیر پتو :))
تو شیفتا هم خیلی مته به خشخاش نمیذارم. شل میگیرم آسون بگذره. یه جورایی هم همش فکر میکنم به اینکه خیلی چیزا رو به احتمال زیاد اخرین باره که دارم تجربه میکنم پس خوب تو ذهنم بمونه و خاطره انگیز بشه. مثلا امشب یدونه در رفتگی فک داشتم، معمولا اینجور کیسا که یدی هستن و زور میخوان رو پرستارای اقامون اوکی میکنن که من تو شیفتا اذیت نشم ولی گفتم این یکی رو میخوام خودم جا بندازم. معلوم نیست دیگه تو عمر پزشکیم تایمی باشه که پزشک اورژانس باشم، کیس در رفتگی فک باشه، به پروپوفول دسترسی داشته باشم و …
اخلاقمم خیلی بهتر شده و ملایم ترم. حالا نمیدونم بخاطر کمتر شدن شیفتا و فرصت بیشتر برای ریکاوری هست یا چون اخراشه ناخوادگاه میخوام تصویر خوبی ازم بمونه چه تو ذهن خودم، چه همکارا و بیمارا.
امشب داشتم به یکی از پسرامون میگفتم دلم تنگ میشه و شاید هفته ای یکی دو تا شیفت بیام واسه رفع دلتنگی که اخر شیفت چنان چلونده شده بودم که گفتم غلط اضافه بکنم! کلا کار تو اورژانس ملغمه ای از لذت و عذابه. گاهی اوقات خیلی حال میده، گاهی اوقات هم رنج و تنش مطلقه. نمیدونی هر شیفت کدومش در انتظارته. نه لذتش قابل چشم پوشیه و نه عذابش اونقدری هست که بیخیالش بشی. ولی حقوقش اونقدری کم هست که به زحمت و تروماهایی که برات به جا میذاره نیارزه و بیخیالش بشی :)) پس فکر کنم واقعا وقت بازنشستگیه.
کلا ۵ تا شیفت دیگه دارم. احساس عجیبیه. روزی که اومدم طرح، پایان طرح برام خیلی دووووور و تار بود. انگار قرار بود بمیرم و هیچ وقت پایانشو نبینم :)) ولی رسیدیم و رسیدیم. همه ازم میپرسن برنامه ت بعد طرح چیه؟ میخوای تخصص بخونی؟
و منم فقط میگم نه! میخوام برم!
کجا؟ هر جایی که رام بدن!
۲۸.۵ ساله م شده. از خودم هیچی ندارم و مطلقا آینده ای برای خودم نمیبینم اینجا. اگه نتونم برم به هر دلیلی احتمالا طبابت رو بذارم کنار ، اگه بتونم برم هم که شکر خدا.
زندگی غیرقابل پیش بینی تر از چیزیه که فکرشو بکنی! یهو دیدی باهام سرلج افتاد و مجبور شدم تخصص هم بخونم اینجا ! :)) پس سعی میکنم خیلی قاطعانه راجع به چیزی فکر و صحبت نکنم. مجبوریم سوار قطار زندگی بریم جلو و ببینیم چه مسیری پیش رومونه. هر جا ناراحت بودیم هم گزینه خروج اضطراری پیش رو هست به هر حال :)) مجبور نیستیم رنج بکشیم.
۱۱ مهر ۱۴۰۴
❤144💔14🤝3❤🔥2
طرحم ۸ روزی میشه که تموم شده. فکر میکردم تموم بشه حتما یه متن بلند بالا اینجا مینویسم براش اما حقیقتش تو حس و حالش نبودم. مشغله هم زیاد داشتم که نیازمند رسیدگی بود و تایمی برای ریلکس کردن و یه گوشه نشستن و نوشتن از احوالاتم نبود.
خوشحالم. یه کوله پشتی پر از سنگ های سنگین رو از رو دوشم برداشتم و گذاشتمش زمین. حالا آزادی عمل بیشتری دارم. فکر میکردم به محض اتمام شیفتا از فردا پسفرداش خیلی دلتنگ کار بشم اما تو این ۸ روز که خبری از دلتنگی نبوده. در مجموع احساس خاصی ندارم. بیشتر خسته ام. همش خسته و بی جون افتادم یه گوشه. یا خوابم یا بین خواب و بیداری. مدام کابوسای طرحی میبینم که بهم گفتن طرحت تموم نشده و هنوز باید شیفت بیای. منم با چشمای گریون دارم سعی میکنم یه عالمه بیمار رو تو اورژانس ویزیت کنم و هر چی بیمار میبینم تموم نمیشه که نمیشه. یه دو ساعتی پا میشم باشگاه میرم و به کارا میرسم و باز میفتم یه گوشه. نمیدونم چقدر طول میکشه تا خستگی طرح از جونم در بیاد.
همین نیم ساعت پیش از شیفت درمونگاه برگشتم خونه. امشب مثل یه خانوم نشستم پشت میزم و ۴۰ تا بیمار ویزیت کردم و ۳ تاشون رو با نامه ارجاع فرستادم بیمارستان. نه همراه بیماری باهام دعوا کرد. نه کسی کولی بازی درآورد که من تا مورفین نزنم خوب نمیشم. نه مادر و پدری پیله کردن که الا و بلا بچه ما باید بستری بشه و ما بدن بچه خودمون رو بهتر میشناسیم ( چون خدمات به بچه های زیر ۷ سال در صورت بستری رایگانه )
نه اون یکی پزشک گشاد بازی دراورد و من مجبور شدم جورش رو بکشم. نه همکاری از ناکجا اباد پیدا شد و درخواست داشت واسه نوه شوهرخاله همسایه شون نسخه مجانی بزنم ( به ازای هر نسخه زدن بدون پرداخت ویزیت برای من کسورات میخوره و مبلغ ویزیت از کارانه م کسر میشه! ) نه سر ویزیت گذاشتن برای فلان انکال چلنج داشتم. هیچی! نشستم ۴۰ تا بیمارمو دیدم و راس ساعت از درمونگاه بلند شدم و برگشتم خونه. امشب اعصابم آروم تر بود، موقع حرف زدن کمتر تپق زدم و دستورات دارویی رو شصت بار برای بیمار توضیح ندادم که تهش هاج و واج نگاهم کنه انگار که از سیاره ی دیگه ای اومدم و زبونم رو نمیفهمه! با یه بار توضیح همه شیرفهم میشدن. اینا تفاوتای کار کردن تو درمونگاه خصوصی به جای بیمارستان دولتیه. مطمئنم کمی زمان بگذره و تروماهای روحی طرحیم کم کم التیام پیدا کنه بهتر هم میشم.
امیدوارم دیگه هیچ وقت پامو تو بیمارستان نذارم. نه به عنوان پزشک، نه بیمار و نه همراه بیمار.
دیروز خبر فوت یه پزشک رو تو توییتر میخوندم که اسمی ازش برده نشده بود و منم خسته تر از این بودم که پی اش رو بگیرم و ببینم کی بوده. امروز صبح زود بعد دیدن یه کابوس طرحی تمام عیار، بیدار شدم که برم اون سر شهر برای جلسه روان درمانی با روانپزشکم که عکس مژگان رو دیدم به همراه خبر سوسایدش. انگار یه تشت آب یخ ریخته باشن روم! هاج و واج موندم!
مژگان؟
ما که همین چند روز پیش حرف زدیم و برام متن تبریک برای پایان طرحم نوشته بودی! ما که ۳-۴ ماه بود داشتیم راجع به محل طرحت حرف میزدیم و قرار بود بیای بیمارستان محل طرح من. چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ ایا این هم بخشی از کابوس طرحی شب گذشته س یا اینکه الان واقعا بیدار و هوشیارم؟
از صبح حالم واقعا خرابه، همش میرم چت هامون رو میخونم و باورم نمیشه که دیگه نیستی. تو این چندسال مرگ های زیادی رو از نزدیک دیدم اما هیچ وقت مردن آدما برام عادی نشده.
نصف جلسه ی تراپیم رو گریه کردم و راجع به مژگان حرف زدم. اینکه بالاخره بعد این همه سال سختی، گوشت رو به دنبه رسونده بود و وقت فارغ التحصیلیش بود اما دووم نیاورد که روزهای بهتر رو ببینه. واقعا نمیتونم قضاوتش کنم چون هیچ وقت جاش نبودم. دوست دارم بگم امیدوارم که روحش در ارامش باشه اما حتی مطمئن نیستم که بعد مرگ چیزی ازمون باقی میمونه که بخواد در ارامش باشه. نکنه بعد مرگ واقعا تموم و حیف و میل بشیم؟ کی دنیای بعد مرگ رو دیده؟ کی واقعا میدونه که چه اتفاقی برامون میفته؟
چقدر حیف شدی مژگان. خیلی ناراحتم برات. نمیدونم متنم رو چطور باید به پایان برسونم. امیدوارم که الان دیگه از درد و رنج آزاد شده باشی.
۲۸ مهر ۱۴۰۴
خوشحالم. یه کوله پشتی پر از سنگ های سنگین رو از رو دوشم برداشتم و گذاشتمش زمین. حالا آزادی عمل بیشتری دارم. فکر میکردم به محض اتمام شیفتا از فردا پسفرداش خیلی دلتنگ کار بشم اما تو این ۸ روز که خبری از دلتنگی نبوده. در مجموع احساس خاصی ندارم. بیشتر خسته ام. همش خسته و بی جون افتادم یه گوشه. یا خوابم یا بین خواب و بیداری. مدام کابوسای طرحی میبینم که بهم گفتن طرحت تموم نشده و هنوز باید شیفت بیای. منم با چشمای گریون دارم سعی میکنم یه عالمه بیمار رو تو اورژانس ویزیت کنم و هر چی بیمار میبینم تموم نمیشه که نمیشه. یه دو ساعتی پا میشم باشگاه میرم و به کارا میرسم و باز میفتم یه گوشه. نمیدونم چقدر طول میکشه تا خستگی طرح از جونم در بیاد.
همین نیم ساعت پیش از شیفت درمونگاه برگشتم خونه. امشب مثل یه خانوم نشستم پشت میزم و ۴۰ تا بیمار ویزیت کردم و ۳ تاشون رو با نامه ارجاع فرستادم بیمارستان. نه همراه بیماری باهام دعوا کرد. نه کسی کولی بازی درآورد که من تا مورفین نزنم خوب نمیشم. نه مادر و پدری پیله کردن که الا و بلا بچه ما باید بستری بشه و ما بدن بچه خودمون رو بهتر میشناسیم ( چون خدمات به بچه های زیر ۷ سال در صورت بستری رایگانه )
نه اون یکی پزشک گشاد بازی دراورد و من مجبور شدم جورش رو بکشم. نه همکاری از ناکجا اباد پیدا شد و درخواست داشت واسه نوه شوهرخاله همسایه شون نسخه مجانی بزنم ( به ازای هر نسخه زدن بدون پرداخت ویزیت برای من کسورات میخوره و مبلغ ویزیت از کارانه م کسر میشه! ) نه سر ویزیت گذاشتن برای فلان انکال چلنج داشتم. هیچی! نشستم ۴۰ تا بیمارمو دیدم و راس ساعت از درمونگاه بلند شدم و برگشتم خونه. امشب اعصابم آروم تر بود، موقع حرف زدن کمتر تپق زدم و دستورات دارویی رو شصت بار برای بیمار توضیح ندادم که تهش هاج و واج نگاهم کنه انگار که از سیاره ی دیگه ای اومدم و زبونم رو نمیفهمه! با یه بار توضیح همه شیرفهم میشدن. اینا تفاوتای کار کردن تو درمونگاه خصوصی به جای بیمارستان دولتیه. مطمئنم کمی زمان بگذره و تروماهای روحی طرحیم کم کم التیام پیدا کنه بهتر هم میشم.
امیدوارم دیگه هیچ وقت پامو تو بیمارستان نذارم. نه به عنوان پزشک، نه بیمار و نه همراه بیمار.
دیروز خبر فوت یه پزشک رو تو توییتر میخوندم که اسمی ازش برده نشده بود و منم خسته تر از این بودم که پی اش رو بگیرم و ببینم کی بوده. امروز صبح زود بعد دیدن یه کابوس طرحی تمام عیار، بیدار شدم که برم اون سر شهر برای جلسه روان درمانی با روانپزشکم که عکس مژگان رو دیدم به همراه خبر سوسایدش. انگار یه تشت آب یخ ریخته باشن روم! هاج و واج موندم!
مژگان؟
ما که همین چند روز پیش حرف زدیم و برام متن تبریک برای پایان طرحم نوشته بودی! ما که ۳-۴ ماه بود داشتیم راجع به محل طرحت حرف میزدیم و قرار بود بیای بیمارستان محل طرح من. چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ ایا این هم بخشی از کابوس طرحی شب گذشته س یا اینکه الان واقعا بیدار و هوشیارم؟
از صبح حالم واقعا خرابه، همش میرم چت هامون رو میخونم و باورم نمیشه که دیگه نیستی. تو این چندسال مرگ های زیادی رو از نزدیک دیدم اما هیچ وقت مردن آدما برام عادی نشده.
نصف جلسه ی تراپیم رو گریه کردم و راجع به مژگان حرف زدم. اینکه بالاخره بعد این همه سال سختی، گوشت رو به دنبه رسونده بود و وقت فارغ التحصیلیش بود اما دووم نیاورد که روزهای بهتر رو ببینه. واقعا نمیتونم قضاوتش کنم چون هیچ وقت جاش نبودم. دوست دارم بگم امیدوارم که روحش در ارامش باشه اما حتی مطمئن نیستم که بعد مرگ چیزی ازمون باقی میمونه که بخواد در ارامش باشه. نکنه بعد مرگ واقعا تموم و حیف و میل بشیم؟ کی دنیای بعد مرگ رو دیده؟ کی واقعا میدونه که چه اتفاقی برامون میفته؟
چقدر حیف شدی مژگان. خیلی ناراحتم برات. نمیدونم متنم رو چطور باید به پایان برسونم. امیدوارم که الان دیگه از درد و رنج آزاد شده باشی.
۲۸ مهر ۱۴۰۴
💔155❤20😢3❤🔥2
لیمو 🍋👩🏻⚕️
همین الان از شهر محل طرحم با حال شِت برگشتم و میخوام راجع بهش بنویسم چون میدونم یکم که بگذره مغزم به هر چیزی چنگ میزنه تا حالی که دارمو فراموش کنم. طرحم ۲۱ فاکینگ ماه تو یه بیمارستان با محرومیت ۴.۵ از ۵ عه. از صبح که با بابام رفتیم اونجا و جو خاله زنگ گونه…
فردا میرم بیمارستان برای تسویه حساب و انجام کارهای پایان طرحم. هم باید پانسیونم رو تحویل بدم و هم مهر بیمارستانم رو. حس عجیبی دارم. بیشتر دلم برای خودم میسوزه.
ای طفلک بیچاره! چه روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتی! چه روزهایی تک و تنها تو شهر غریب از شیفت اومدی و زدی زیر گریه! چه تروماهای روحی ای بخاطر طرح متحمل شدی! که چی؟ هیچی!
حالا بعد دو سال مثل یه رزمنده جنگی با یه عالمه ترکش تو بدنم دارم از بیمارستان خارج میشم.
کار تو اورژانس تجربه ی ارزشمندی بود و بابتش شکرگزارم اما لازم بود انقدر همه چیز پیچیده و دردناک باشه؟ فکر نکنم.
خلاصه که از فکر کردن به این دوسال فقط احساس دلسوزی برای خودم عایدم میشه. این مدت که شیفت نداشتم خیلی فکر کردم به آیندهم. احساس میکنم گلدن تایمم گذشته و فرصت زیستن تو اوج جوونی رو از دست دادم. خیلی ناراحتم و بابتش غصه میخورم.
فکر میکردم وقتی طرحم تموم بشه خیلی خوشحالتر از این حرفا باشم، الان حس زندونی ای رو دارم که بعد یه مدت حبس آزاد شده و آسمون آبی بالای سرش رو که میبینه، غصه میخوره که چرا چندسال از عمرش تباه شد.
۱۱ آبان ۱۴۰۴
ای طفلک بیچاره! چه روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتی! چه روزهایی تک و تنها تو شهر غریب از شیفت اومدی و زدی زیر گریه! چه تروماهای روحی ای بخاطر طرح متحمل شدی! که چی؟ هیچی!
حالا بعد دو سال مثل یه رزمنده جنگی با یه عالمه ترکش تو بدنم دارم از بیمارستان خارج میشم.
کار تو اورژانس تجربه ی ارزشمندی بود و بابتش شکرگزارم اما لازم بود انقدر همه چیز پیچیده و دردناک باشه؟ فکر نکنم.
خلاصه که از فکر کردن به این دوسال فقط احساس دلسوزی برای خودم عایدم میشه. این مدت که شیفت نداشتم خیلی فکر کردم به آیندهم. احساس میکنم گلدن تایمم گذشته و فرصت زیستن تو اوج جوونی رو از دست دادم. خیلی ناراحتم و بابتش غصه میخورم.
فکر میکردم وقتی طرحم تموم بشه خیلی خوشحالتر از این حرفا باشم، الان حس زندونی ای رو دارم که بعد یه مدت حبس آزاد شده و آسمون آبی بالای سرش رو که میبینه، غصه میخوره که چرا چندسال از عمرش تباه شد.
۱۱ آبان ۱۴۰۴
💔128❤41❤🔥5😢5👍2
طرحم چند روزی میشه که به صورت رسمی تموم شده و گواهی پایان طرحم رو هم گرفتم. روزا تاریک و سرد میگذره. انگار یه هالتر ۲۰ کیلویی رو قفسه سینه م افتاده و هیشکی نیست بیاد کمکم بلندش کنیم. اتفاق خاصی نیفتاده که ناراحتم کنه، اصلا نمیدونم چی شده. فقط ناراحتم. وقتی پیش مامان بابام اظهار حال بدی میکنم مدام میگن تو زندگیت چه کم و کسری ای داری که ناشکری میکنی؟ در نتیجه تصمیم میگیرم سکوت کنم و حال بدم رو برای خودم نگه دارم. اینجوری کله م کمتر خراب میشه :))
یه جمله ای بود میگفت:
گاهی باید موقرانه بار یک غم رو به دوش کشید و با روایت مبتذلش نکرد
خلاصه که همون!
دو روزه جهت انجام پاره ای از کارهای عقب افتاده برگشتم خونه ی مامان بابام و احساس جنون بهم دست داده. تو اتاقم که نشستم تمام روزهای تاریک دوران اینترنی و مخلفاتش جلوی چشممه. علاوه بر اون اتاقم تبدیل به انباری خونه شده و هر چیزی که اضافی بوده و نمیدونستن کجا بذارنش رو اوردن گذاشتن اینجا😂😭
دیشب میخواستم ویدیو بگیرم واقعا نمیدونستم کجا باید بشینم که بک گراندش مثل حلبی آباد به نظر نرسه😆 حالا در حد حلبی آباد هم نه! ولی خب اگزجره کردن رو دوست دارم کلا !
چند وقتیه حال روحیم بده. دقیقا از وقتی که شیفتای بیمارستانم تموم شد. نمیدونم قبلشم حالم بد بوده و بخاطر مشغول بودن با شیفت ها متوجهش نبودم یا اینکه اتفاق جدیدیه! کلا خوب بود که سرمو مثل کبک کرده بودم زیر برف. همش مشغول بودم، نه میفهمیدم سنم چقدر رفته بالا، نه اینکه همه چیز چقدر گرون شده و نه اینکه چقدر زندگی کردن تو ایران توهین هر روزه به شعورمونه.
واقعا روحا و جسما خسته ام و مدل خستگی م رو هم به همون گیر افتادن زیر هالتر ۲۰ کیلویی میتونم تشبیه کنم فقط. کسی هست که بیاد کمکم و کمی از این بار کم کنه؟
این روزا به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم که ادم های جدید با دغدغه های جدید ملاقات کنم. فقط یه روز بریم بیرون بشینیم و حرف بزنیم. اصلا بعدشم نیازی نیست ارتباطی باقی بمونه. فقط ادم های جدید با دغدغه های غیرعلوم پزشکی ببینم. چند ساعتی باهاشون حرف بزنم. بعدشم خداحافظی. از بدی های زندگی تو داهات اینه که فرصت ساختن روابط جدید رو ازت میگیره. شاید باید به جای ماهی یکبار هفته ای یکبار برگردم مشهد. اصلا از کجا میشه با ادم های جدید اشنا شد؟
۲۳ آبان ۱۴۰۴
یه جمله ای بود میگفت:
گاهی باید موقرانه بار یک غم رو به دوش کشید و با روایت مبتذلش نکرد
خلاصه که همون!
دو روزه جهت انجام پاره ای از کارهای عقب افتاده برگشتم خونه ی مامان بابام و احساس جنون بهم دست داده. تو اتاقم که نشستم تمام روزهای تاریک دوران اینترنی و مخلفاتش جلوی چشممه. علاوه بر اون اتاقم تبدیل به انباری خونه شده و هر چیزی که اضافی بوده و نمیدونستن کجا بذارنش رو اوردن گذاشتن اینجا😂😭
دیشب میخواستم ویدیو بگیرم واقعا نمیدونستم کجا باید بشینم که بک گراندش مثل حلبی آباد به نظر نرسه😆 حالا در حد حلبی آباد هم نه! ولی خب اگزجره کردن رو دوست دارم کلا !
چند وقتیه حال روحیم بده. دقیقا از وقتی که شیفتای بیمارستانم تموم شد. نمیدونم قبلشم حالم بد بوده و بخاطر مشغول بودن با شیفت ها متوجهش نبودم یا اینکه اتفاق جدیدیه! کلا خوب بود که سرمو مثل کبک کرده بودم زیر برف. همش مشغول بودم، نه میفهمیدم سنم چقدر رفته بالا، نه اینکه همه چیز چقدر گرون شده و نه اینکه چقدر زندگی کردن تو ایران توهین هر روزه به شعورمونه.
واقعا روحا و جسما خسته ام و مدل خستگی م رو هم به همون گیر افتادن زیر هالتر ۲۰ کیلویی میتونم تشبیه کنم فقط. کسی هست که بیاد کمکم و کمی از این بار کم کنه؟
این روزا به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم که ادم های جدید با دغدغه های جدید ملاقات کنم. فقط یه روز بریم بیرون بشینیم و حرف بزنیم. اصلا بعدشم نیازی نیست ارتباطی باقی بمونه. فقط ادم های جدید با دغدغه های غیرعلوم پزشکی ببینم. چند ساعتی باهاشون حرف بزنم. بعدشم خداحافظی. از بدی های زندگی تو داهات اینه که فرصت ساختن روابط جدید رو ازت میگیره. شاید باید به جای ماهی یکبار هفته ای یکبار برگردم مشهد. اصلا از کجا میشه با ادم های جدید اشنا شد؟
۲۳ آبان ۱۴۰۴
❤132😢9💔6❤🔥3👍3
امروز برای پیگیر آزادسازی دانشنامه م بعد از دو سال رفتم دانشکده مون و ملغمه ای از احساسات مختلف داشتم. گذر عمر، دلتنگی، دلسوزی برای خودم، احساس تباهی، به خود بالیدن بابت اینکه از پسش بر اومدم، استرس موقع رد شدن از سالن اصلی، دیدن چندتا از استادامون با چند تار موی سفیدتر و دانشجوهای مختلف به تعداد خیلی زیااااااد! و به گوش رسیدن مکالمات عربی هر گوشه و هر جا🙂
مطمئن نیستم برایند همه ی این احساسات چیه اما خوشحالم که الان اینجام. انگاری میخوام حکم طلاقمو بگیرم و خلاص بشم. البته تا به حال تو عمرم ازدواج نکردم و طلاق نگرفتم که بدونم چه حسی داره ولی فکر میکنم حسش همچین طوری باشه احتمالا! روزی که مدارکم دستم باشه چه کیفی میده نه؟😍
نتیجه ی ده سال تلاش و زحمت. دقیقا ده سال پیش دانشجو شدما! واقعا ده ساااااال خیلی طولانیه! باورم نمیشه این همه بزرگ شده باشم. الان تو ذهنم در حد ۲۴-۲۵ سال عمر و تجربه دارم.
خلاصه این روزها که بعضی از هم ورودی هامون دارن تمام تلاششون رو میکنن تا دوباره دانشجوی همین دانشگاه باشن، بعضی ها هم مثل من در تلاشن تا کاملا ازش رها بشن. آیا اون ها بهترین تصمیم رو گرفتن؟ آیا ما بهترین تصمیم رو گرفتیم؟
واقعا هیچی معلوم نیست و برمیگرده به زندگی ها و شرایط شخصی زندگی هر کدوممون.
در ارتباط با خودم «در حال حاضر» فکر میکنم این بهترین تصمیمه. اینکه فردا چه نظری راجع بهش داشته باشم معلوم نیست. فعلا بریم و ببینیم که چی پیش میاد و زندگی کدوم طرفی میبرتمون …
از دیشب تا حالا چندتاتون دایرکت دادین که قرار شده هر موقع دوباره برگشتم مشهد قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم. هیجان انگیز به نظر میرسه. امیدوارم همونطوری که تو ذهنمه پیش بره.
۲۴ آبان ۱۴۰۴
مطمئن نیستم برایند همه ی این احساسات چیه اما خوشحالم که الان اینجام. انگاری میخوام حکم طلاقمو بگیرم و خلاص بشم. البته تا به حال تو عمرم ازدواج نکردم و طلاق نگرفتم که بدونم چه حسی داره ولی فکر میکنم حسش همچین طوری باشه احتمالا! روزی که مدارکم دستم باشه چه کیفی میده نه؟😍
نتیجه ی ده سال تلاش و زحمت. دقیقا ده سال پیش دانشجو شدما! واقعا ده ساااااال خیلی طولانیه! باورم نمیشه این همه بزرگ شده باشم. الان تو ذهنم در حد ۲۴-۲۵ سال عمر و تجربه دارم.
خلاصه این روزها که بعضی از هم ورودی هامون دارن تمام تلاششون رو میکنن تا دوباره دانشجوی همین دانشگاه باشن، بعضی ها هم مثل من در تلاشن تا کاملا ازش رها بشن. آیا اون ها بهترین تصمیم رو گرفتن؟ آیا ما بهترین تصمیم رو گرفتیم؟
واقعا هیچی معلوم نیست و برمیگرده به زندگی ها و شرایط شخصی زندگی هر کدوممون.
در ارتباط با خودم «در حال حاضر» فکر میکنم این بهترین تصمیمه. اینکه فردا چه نظری راجع بهش داشته باشم معلوم نیست. فعلا بریم و ببینیم که چی پیش میاد و زندگی کدوم طرفی میبرتمون …
از دیشب تا حالا چندتاتون دایرکت دادین که قرار شده هر موقع دوباره برگشتم مشهد قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم. هیجان انگیز به نظر میرسه. امیدوارم همونطوری که تو ذهنمه پیش بره.
۲۴ آبان ۱۴۰۴
❤117❤🔥7
۳۰ آبانه و میخوام اخرین نوت آبان رو هم بنویسم که به طرز شایسته ای باهاش خداحافظی کنیم. آبان ماه خیلی سختی بود برام، یه دوران ترنزیشن خیلی سنگین داشتم. هم از نظر شغلی، هم از نظر مکان زندگی و هم از نظر ارتباطات. منی که در ماه حداقل ۱۵۰۰ تا بیمار و یه عالمه پرسنل بیمارستان می دیدم تو ۳۰ شیفت اورژانس +هشت شیفت درمونگاه ، حالا کلا ده تا شیفت درمونگاه داشتم. پانسیون ۴۰ متری ای که تک و تنها توش بودم حالا تبدیل شده به خونه ی نمیدونم چند متری با خواهرم. تحمل صداها برام خیلی سخته، حتی صدای راه رفتنش برام آزار دهنده ست. گاهی با تعجب ازم میپرسه مگه راه رفتنم صدا میده؟؟؟؟ باید بگم که بله! حتی راه رفتن همسایه طبقه بالایی و همسایه کناری هم هر کدوم صدای مخصوص به خودش رو داره و آزارم میده. نمیتونم تغییرشون بدم پس در حال پذیرش و عادت کردن هستم.
حال روحیم در مجموع افتضاح بود. خبر خودکشی دکتر یاسمن شیرانی هم خیلی منو بهم ریخت. احساس میکنم مثل یه تریگر عمل کرد که استارت یک سری احوال بد دیگه تو خلق و خوی من بخوره. مدام افقی بودم. گاهی هم قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم میچکید. اما الان ۳-۴ روزی میشه که حالم خیلی بهتره. فعالیت های روزمره م رو از سر گرفتم، شیفتامو منظم میرم و سعی نمیکنم بپیچونم و بدم شون به باقی همکارا و میخوام باشگاهم رو ادامه بدم. بالاخره ابر سیاه افسردگی از بالای سرم رخت بست و رفت.
هر دفعه که با روانپزشکم جلسه داشتم و عین ابر بهار اشک می ریختم که حالم بده و توروخدا یه کاری بکن، همش میگفت که قرار نیست هر روز شنگول و شاد باشیم و بشکن بزنیم. بعضی روزها هم اینجوریه! حال بدت رو بپذیر. جالب بود برام که به محض اینکه حال بد و شرایط بد اطراف رو پذیرفتم که همینی ان که هستن، اوضاع کم کم بهتر شد. مطمئن نیستم که همیشه اوضاع همینجوری پیش بره و «پذیرش» چیزها رو راحت تر بکنه. اما این دفعه که کار کرد. شکر خدا.
حالا از حالت افقی خارج میشیم و به حالت عمودی وارد آذر ماه میشیم. تا آخر آذر اگه یه لبخند کوچولو بشینه کوچه ی لبم و از این حالت پوکر فیس خارج بشم، از آذر راضی خواهم بود. بریم ببینیم چی پیش میاد …
۳۰ آبان ۱۴۰۴
حال روحیم در مجموع افتضاح بود. خبر خودکشی دکتر یاسمن شیرانی هم خیلی منو بهم ریخت. احساس میکنم مثل یه تریگر عمل کرد که استارت یک سری احوال بد دیگه تو خلق و خوی من بخوره. مدام افقی بودم. گاهی هم قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم میچکید. اما الان ۳-۴ روزی میشه که حالم خیلی بهتره. فعالیت های روزمره م رو از سر گرفتم، شیفتامو منظم میرم و سعی نمیکنم بپیچونم و بدم شون به باقی همکارا و میخوام باشگاهم رو ادامه بدم. بالاخره ابر سیاه افسردگی از بالای سرم رخت بست و رفت.
هر دفعه که با روانپزشکم جلسه داشتم و عین ابر بهار اشک می ریختم که حالم بده و توروخدا یه کاری بکن، همش میگفت که قرار نیست هر روز شنگول و شاد باشیم و بشکن بزنیم. بعضی روزها هم اینجوریه! حال بدت رو بپذیر. جالب بود برام که به محض اینکه حال بد و شرایط بد اطراف رو پذیرفتم که همینی ان که هستن، اوضاع کم کم بهتر شد. مطمئن نیستم که همیشه اوضاع همینجوری پیش بره و «پذیرش» چیزها رو راحت تر بکنه. اما این دفعه که کار کرد. شکر خدا.
حالا از حالت افقی خارج میشیم و به حالت عمودی وارد آذر ماه میشیم. تا آخر آذر اگه یه لبخند کوچولو بشینه کوچه ی لبم و از این حالت پوکر فیس خارج بشم، از آذر راضی خواهم بود. بریم ببینیم چی پیش میاد …
۳۰ آبان ۱۴۰۴
❤151👍6🥰4❤🔥3
واسه چند روزی برگشتم مشهد بابت یه سری کارا. امروز رو اختصاص دادم به دور دور. چقدر قیمت همه چیز وحشتناک شده! منی که تو داهات نششستم تو خونه م و نون و ابم تامینه و هفته ای دو تا شیفت میدم از کل دنیا بی خبر و عقبم! لباس های الکی با جنس های الکی و قیمت های نجومی… خلاصه که هر دفعه میرم ددر و گشت و گذار انگار از غار اصحاب کهف بیرون اومدم. دلار شده ۱۲۵. ولی زندگی ها اون بیرون جریان داره، نمیدونم چطور.
دانشنامه م رو گرفتم اوایل ماه اما نیومدم اینجا ابراز خوشحالی کنم و اشک شوق بریزم چون فامیلم رو تو یه سری مدارک اشتباه زده بودن و بخاطرش باز مجبور شدم یه روز درگیر کار اداری بشم. از روزی که دانشنامه دست خودمه یه حس ارامش و ازادی قشنگی دارم.
داشتم فکر میکردم به اینکه چرا من از ابتدای عمرم تا به حال هیچ وقت موهام کاملا بلوند نبوده؟ یا اگرم لایت بوده، بعد یک ماه کله مو رنگ و وارنگ میکردم؟ چرا هیچ وقت واقعا روشن نبودم؟
خلاصه که فردا نوبت گرفتم و میخوام موهامو روشن کنم.
امیدوارم همراه با موهام بختمم روشن بشه :))
دیگه چی بگم؟
چیز خاصی اتفاق نیفتاده. همه چی طبق روال داره پیش میره. توکل به خدا ببینیم چی پیش میاد
۲۰ اذر ۱۴۰۴
دانشنامه م رو گرفتم اوایل ماه اما نیومدم اینجا ابراز خوشحالی کنم و اشک شوق بریزم چون فامیلم رو تو یه سری مدارک اشتباه زده بودن و بخاطرش باز مجبور شدم یه روز درگیر کار اداری بشم. از روزی که دانشنامه دست خودمه یه حس ارامش و ازادی قشنگی دارم.
داشتم فکر میکردم به اینکه چرا من از ابتدای عمرم تا به حال هیچ وقت موهام کاملا بلوند نبوده؟ یا اگرم لایت بوده، بعد یک ماه کله مو رنگ و وارنگ میکردم؟ چرا هیچ وقت واقعا روشن نبودم؟
خلاصه که فردا نوبت گرفتم و میخوام موهامو روشن کنم.
امیدوارم همراه با موهام بختمم روشن بشه :))
دیگه چی بگم؟
چیز خاصی اتفاق نیفتاده. همه چی طبق روال داره پیش میره. توکل به خدا ببینیم چی پیش میاد
۲۰ اذر ۱۴۰۴
❤148🤣10👍4❤🔥3
سلام از دی و ماه جدید
الان که ساعت از ۱۲ رد شده و تو ۲ دی هستیم اما شما فکر کنید هنوز ۱ دی هستیم باشه؟
دستم بند بیمارا بود نرسیدم زودتر بیام بنویسم.
زندگیم از بعد بلوندی قشنگ تر شده. خیلی ادم خرافاتی ای نیستم اما حس میکنم دست ارایشگرم سبک بوده. خوشحال هستم از انجامش و باز هم انجام خواهم داد😎
سالها اینکارو نکردم چون اطرافیا میگفتن که بلوند باشی سنت رو میبره بالا. ولی دو هفته پیش با خودم گفتم حالا سنمو ببره بالا! چی میخواد بشه مثلا؟ فاک ایت و انجامش دادم.
راستش تو آذر اقدامات تکانه ای دیگه ای هم با ذکر فاک ایت انجام دادم که مربوط میشه به قسمت پرایوت زندگیم و قرار نیست اینجا چیزی ازش بنویسم. فقط ازش اینجا نوشتم که یادم بمونه از کجا شروع کردم به جسور بودن و تلاش برای کنار گذاشتن خجالت.
اوضاع خوبه. طبق نقشه دارم پیش میرم. یکمی گیر و گره تو کارها هست و بعضی جاها با سرعت مد نظرم پیش نمیره که خب کاری هم از دستم برنمیاد. مجبورم با جریان زندگی پیش برم.
راستی دلار هم شد ۱۳۲ 😂😂😂
یادمه اون موقع که دلار شده بود ۴۰ تومن یه متن بلند و بالا اینجا نوشته بودم و فکر میکردم قراره از گرسنگی بمیریم😂 ولی انگار هی جا باز میکنیم. نمیدونم چطور! دیگه کاملا بی حس و بی تفاوت شدم به همه چی! فعلا با جریان زندگی پیش میریم ببینیم چی پیش میاد.
قبلنا سر سفره ی زندگی که نشسته بودم، حریص بودم. سعی میکردم تا جایی که میتونم جمع کنم و تو بشقابم بکشم، حتی اگر اون غذا برام مناسب نبود و معده م رو اذیت میکرد. یه مدته دارم تلاش میکنم مثل یه خانوم بشینم یه گوشه و ببینم صاحبخونه چی برام می ریزه تو بشقابم. بدون اصرار و تقلا.
فلان غذا رو دوست دارما ولی هر چی تو بگی. از اون غذا متنفرما ولی اگه تو فکر میکنی مناسبه پس بریزش تو بشقاب. نوشابه هم دوست دارما ولی هر موقع وقتش مناسب بود. خلاصه که ریش و قیچی رو سپردم دست خودش. ببینم چیکار میکنه برام.
نمیدونم واکنش دفاعیه چون اوضاع از کنترلم خارج شده یا چی! ولی تنها چیزیه که در حال حاضر کمی تسکینم میده و باعث میشه از ریل خارج نشم.
امیدوارم عاقبت به خیر بشم.
۱ دی ۱۴۰۴
الان که ساعت از ۱۲ رد شده و تو ۲ دی هستیم اما شما فکر کنید هنوز ۱ دی هستیم باشه؟
دستم بند بیمارا بود نرسیدم زودتر بیام بنویسم.
زندگیم از بعد بلوندی قشنگ تر شده. خیلی ادم خرافاتی ای نیستم اما حس میکنم دست ارایشگرم سبک بوده. خوشحال هستم از انجامش و باز هم انجام خواهم داد😎
سالها اینکارو نکردم چون اطرافیا میگفتن که بلوند باشی سنت رو میبره بالا. ولی دو هفته پیش با خودم گفتم حالا سنمو ببره بالا! چی میخواد بشه مثلا؟ فاک ایت و انجامش دادم.
راستش تو آذر اقدامات تکانه ای دیگه ای هم با ذکر فاک ایت انجام دادم که مربوط میشه به قسمت پرایوت زندگیم و قرار نیست اینجا چیزی ازش بنویسم. فقط ازش اینجا نوشتم که یادم بمونه از کجا شروع کردم به جسور بودن و تلاش برای کنار گذاشتن خجالت.
اوضاع خوبه. طبق نقشه دارم پیش میرم. یکمی گیر و گره تو کارها هست و بعضی جاها با سرعت مد نظرم پیش نمیره که خب کاری هم از دستم برنمیاد. مجبورم با جریان زندگی پیش برم.
راستی دلار هم شد ۱۳۲ 😂😂😂
یادمه اون موقع که دلار شده بود ۴۰ تومن یه متن بلند و بالا اینجا نوشته بودم و فکر میکردم قراره از گرسنگی بمیریم😂 ولی انگار هی جا باز میکنیم. نمیدونم چطور! دیگه کاملا بی حس و بی تفاوت شدم به همه چی! فعلا با جریان زندگی پیش میریم ببینیم چی پیش میاد.
قبلنا سر سفره ی زندگی که نشسته بودم، حریص بودم. سعی میکردم تا جایی که میتونم جمع کنم و تو بشقابم بکشم، حتی اگر اون غذا برام مناسب نبود و معده م رو اذیت میکرد. یه مدته دارم تلاش میکنم مثل یه خانوم بشینم یه گوشه و ببینم صاحبخونه چی برام می ریزه تو بشقابم. بدون اصرار و تقلا.
فلان غذا رو دوست دارما ولی هر چی تو بگی. از اون غذا متنفرما ولی اگه تو فکر میکنی مناسبه پس بریزش تو بشقاب. نوشابه هم دوست دارما ولی هر موقع وقتش مناسب بود. خلاصه که ریش و قیچی رو سپردم دست خودش. ببینم چیکار میکنه برام.
نمیدونم واکنش دفاعیه چون اوضاع از کنترلم خارج شده یا چی! ولی تنها چیزیه که در حال حاضر کمی تسکینم میده و باعث میشه از ریل خارج نشم.
امیدوارم عاقبت به خیر بشم.
۱ دی ۱۴۰۴
❤138👍9🤣3❤🔥2