لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
2.79K subscribers
52 photos
8 videos
4 files
4 links
روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم
.
Download Telegram
امروز نمیدونم چندمین روز طرحمه اما شلوغ ترین شیفت کل دوران طرحم بود بی اغراق! یکدونه خودکار نو رو تموم کردم. از ساعت ۱۱ شب رفتم کمک متخصص طب مون و یک نفس تا ساعت ۲ شب داشتیم با هم بیمار می دیدیم و تعیین تکلیف میکردیم. تیم پرستارای امشب مون ۱۰/۱۰ بودن و با کمک شون خداروشکر اورژانس جمع شد.

تنها قسمت سخت شیفت ها میدونین چیه؟ اونجا که همراه بیمار میاد رو استیشن خراب میشه و هر ۵ دقیقه میپرسه کار ما کی انجام میشه. یا اونجا که میگی ترخیصه یا چمیدونم بستری عه و خودش و تک به تک همراهی هاش هر کدوم دونه دونه میان و میخوان باهاشون حرف بزنی، بعد تو ده تا پرونده دستته و داری تند تند اوردر میذاری و هزاران نفر دارن زیر گوشت حرف میزنن و باید تمرکزت رو حفظ کنی و بهشون محل ندی که مبادا تو اوردرت خطایی یا اشتباهی ازت سر بزنه. این سخت ترین قسمته برام و واقعا آژیته م میکنه.
کاش میشد همراهی بیمارا رو میوت کرد. یا مثلا سین کرد و جوابشون رو نداد :)) ول میکنن مگه ! یک ریز حرف میزنن. یه طیف وسیعی هم آی کیو شون در حد ۷۰-۸۰ عه، توضیح میدی باز عین منگل ها نگاهت میکنن. اونا دیگه واقعا اعصابت رو میسابن. کلا دوست دارم در ادامه پروسه شغلیم کمترین برخورد و اصطکاک رو با بیمارا داشته باشم. مثلا بیهوشی به نظرم خیلی جذابه. بیماری خوبه که بیهوش باشه و نه خودش حرف بزنه نه همراهاش :))

امشب فهمیدم یکی از رزیدنتای جراحی محبوب دوران اینترنیم هم جدیدا اومده طرحش رو بیمارستان ما. امشب که میخواستم ویزیت جراحی بذارم از بچه ها پرسیدم آنکال کیه و وقتی گفتن دکتر جاذبی عه یه لحظه با خودم گفتم عه چه فامیل آشنایی! و وقتی گفتن خانوم هم هست گفتم خودشه!😍 من معمولا واسه ویزیتا خودم زنگ نمیزنم و پرستارامون زحمتشو میکشن اما امشب خودم زنگ زدم شرح حال کامل دادم :)) دکتر جاذبی منو یاد دکتر معیاری میندازه. همونقدر شیک و ناز و قوی. خیلی ازش خوشم میاد واقعا. امیدوارم بزرگ شدم دکتر معیاری بشم.

۱۶ خرداد ۱۴۰۴
131❤‍🔥12🥰2👍1
امشب اومدم بنویسم و دیدم متن قبلیم برای ۴ روز پیشه، در حالی که وقتی به اون شیفته که جراح محبوبم آنکالش بود فکر میکنم انگاری ۱۰ روز پیشه! خرداد داره سخت میگذره ها! عجیب!

خرداد اما برام ماه مهمی بوده. یکی از کارایی که مدت ها دلم میخواسته انجام بدم و هی دل دل میکردم رو چهارشنبه انجام میدم. خیلی ترسیدم ولی میدونم الان انجامش ندم دیگه ممکنه هیچ وقت فرصتش پیش نیاد.

امروز داشتم فکر میکردم که چه بد که ۲۸ سالمه. نهایتا الان باید ۲۴-۲۵ ساله میبودم. من تازه مشکلات اساسی زندگیمو حل کردم و کم کم دارم استیبل میشم و میخوام ببینم دنیا دست کیه، ولی اخه تو سن ۲۸ سالگی؟ خیلیا میگن سن مهم نیست و فقط یه عدده اما به شخصه نشاط اون سال ها رو تو خودم نمیبینم. درسته نشاط اون موقعا رو ندارم اما عوضش الان خیلی قوی تر، مستقل تر و خفن تر شدم، اما اینا مهم تره یا نشاط و جوانی؟
نمیدونم…

یکم فشار روم زیاده و زیر بار شیفت ها له شدم اما با خودم فکر میکنم که اگه شیفت نمیرفتم چیکار میکردم؟ احتمالا میشستم گوشه ی خونه و تمام تایمم رو تو فضاهای مجازی میگذروندم. از برخورد با ادمهای با سطح سوشواکونومیک پایین و ای کیو زیر ۸۰ تو شیفت ها خسته شدم. اما تصمیم گرفتم همه ی اینا رو خوب ببینم و خوب لمس کنم تا عمیقا درک کنم که دیگه جای موندن نیست و وقت ترک کردنه. میخوام اون کاسه ی صبر قشنگ لبریز بشه که تحمل سختی های مسیر ممکن بشه برام و اگه روزی برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم بدونم که هیچ پل سالمی پشت سرم نمونده و راه برگشتی نیست.

از وقتی شیفت مامایی گذاشتن برامون به وفور کیس HPV میبینم. وحشتناکه اوضاع! خیلیاشون دختر بچه های ساده ای هستن که ۱۳-۱۴ سالگی شوهر کردن و جز شوهر با کسی ارتباطی نداشتن. تا اسم HPV میاد همه فکر میکنیم اوه اوه ببین طرف چیکاره ست! در صورتی که خیلی ها این وسط قربانی ان و روحشونم خبر نداره شریک جنسی شون هرز میپره، بهشونم میگی این ضایعات چیه رو پوستت؟ اکثرشون فکر میکنن بخاط اصلاح کردن با ژیلت اینجوری شدن. حتی نمیدونن HPV دارن! واقعا درد بی درمونه و یک انتخاب اشتباه تو این جامعه ی الوده میتونه سلامتیت رو به فنا بده. تو این دوره زمونه فقط مگر با خدا وارد رابطه بشی که خیالت راحت باشه :))
خلاصه گارداسیل هاتون رو بزنید و درم رو آدمای جدید قفل کنید که اوضاع خیلی خرابه.

۲۰ خرداد ۱۴۰۴
126💔17😢3❤‍🔥2😱2
۱ خرداد اومدم اینجا نوشتم که این ماه شیفتام زیاده و احتمالا خیلی تحت فشار باشم و ماه سختی باشه. واقعا هم ماه سختی بود و جونم درومد اما زمانی کمرم زیر بارش شکست که جنگ هم بهش اضافه شد. بله جنگ! الان دقیقا وسط یک جنگ تمام عیاریم. باورت میشه؟
پذیرش این مساله برام چند روز طول کشید. صبح تا شب گوشی به دست و دنبال اخبار که بفهمم دور و برم چه خبره. تک و تنها تو شهر غریب تو ۴۰ متر پانسیون و سکوت مطلق و دلی که مثل سیر و سرکه میجوشید و شیفت های متوالی با بهت زدگی. میرفتم شیفت و بیمارا با همون شکایت های همیشگی میومدن و پرستارا مثل همیشه کارشون رو انجام میدادن و انگار نه انگار که وسط جنگ بودیم. همش انتظار داشتم همه جا حرف جنگ باشه و صحبت کنیم ببینیم برنامه مون چیه و باید چیکار کنیم و چه خاکی به سرمون بریزیم ولی انگار همه پذیرفته بودن کاری ازشون برنمیاد و فقط من داشتم بال بال میزدم. پریشب زمانی که تو فرودگاه مشهد انفجار اتفاق افتاد و هر چی با خانواده و مشهد تماس میگرفتم تلفن بوق نمیخورد، کاملا از هم فرو پاشیدم. وسط اورژانس زدم زیر گریه و مثل بید میلرزیدم. نمیدونم اون شب چجوری صبح شد اما فرداش زنگ در پانسیونم خورد و در حالی که هنوز اثر قرصای ارامبخش نپریده بود گیج و منگ رفتم در رو باز کردم و دیدم بابام با نون بربری کنجدی تو دستش گفت سلام ترسو خانوم. پاشو اومدم صبحانه بخوریم😭😍

از دیروز که بابام پیشمه و با هم صحبت میکنیم و اخبار رو دنبال میکنیم دیگه به پذیرش شرایط موجود رسیدم و باورش کردم. تمام این روزها فکر میکردم از بیرون دارم به یه گوی شیشه ای که داخلش آشوبه نگاه میکنم و براش دلسوزی میکنم و حسرت میخورم، از دیروز فهمیدم من خودم داخل اون گوی هستم. ما همه این تو گیر افتادیم و کاری هم از دستمون برنمیاد! هیچ راه فراری نیست. باید منتظر باشیم و ببینیم چی میشه و چه بلایی سرمون میاد. درست مثل وقتی که بیمار تصادفی بد حال رو بردن اتاق عمل و تو پشت در نشستی و نمیدونی بیمارت اصلا زنده از زیر عمل بیرون میاد یا نه. همینقدر ترسناک و نامعلوم.

۲۷ خرداد ۱۴۰۴
131💔41❤‍🔥3😱1
انقدر که این مدت اومدین سراغمو گرفتین اومدم که براتون بنویسم، با اینکه این روزا اصلا حال و حوصله ی هیچی رو ندارم. از اول تیر ماه برای اینکه زندگیم نظم بگیره تمام شیفتامو گذاشتم برای شب. یعنی ساعت ۸ شب میرم سرکار تا ۴ صبح. ۴ میام و زندگی عادیم رو سر میگیرم تا ساعتای ۸-۹ صبح، بعد ساعتای ۹ میخوابم تا ۵-۶ عصر و تا بیدار میشم چه چرخی میزنم و یه چیزی میخورم مجدد باید برم شیفت. و هر روز برنامه همینه تقریبا. خیلی روزای سخت و پرفشاریه، یک روز در هفته اشپزی میکنم و وعده های یک هفته م رو از قبل آماده میکنم که کمتر وقتم گرفته بشه و خیلی کمکم کرده که سالم و به اندازه بخورم. وقتی تایمت کمه و تحت فشاری غالبا میری سراغ سریع ترین و ناسالم ترین غذاها و یه جایی باید جلوش گرفته میشد.

خلاصه این روال شیفت پشت شیفت تا پایان طرحم ادامه داره. از طرحم ۱۰۲ روز دیگه مونده🥹 هم خوشحالم که از بند اسارت رها میشم، هم یه استرسی دارم بابت بعدش چون خیلی چیزها قراره تغییر بکنه و هیچ ایده ای ندارم که چطور یه سری اتفاقات رو قراره پشت سر بذارم و سعی میکنم خیلی بهش فکر نکنم چون اضطراب وحشتناکی میاد سراغم.

انقدر تو ۶ ماه گذشته زندگیم غیرقابل پیش بینی پیش رفته و گزینه هایی برای آینده م اومده تو دایره تصمیماتم که بهشون فکر هم نمیکردم که ترجیح میدم اصلا راجع به اینده فکر نکنم چون حس میکنم هیچی از اینده نمیدونم و سیب سرنوشتم تا برسه به زمین ده ها بار دیگه قراره بچرخه و نمیدونم به کدوم سمت قراره بیفته رو زمین.
حالا صبح تا شب بشین چرتکه بنداز و حساب و کتاب کن که چه کارایی انجام بدی و در نتیجه ش چه اتفاقی بیفته :)) زندگی کار خودشو میکنه! ترجیح میدم شل کنم و از مسیر لذت ببرم :))

دیگه چی؟
نمیدونم چی باید بگم. آدم یه مدت که دور میشه و فاصله میگیره یادش میره قبلا چه جوری مینوشت. امیدوارم دوباره اینجا نوشتن رو از سر بگیرم چون از ۴ سال گذشته به جز این نوشته ها فقط یه خاطرات محوی تو ذهنم باقی مونده. باید یه جایی ثبت بشه که چه روزای سختی رو میگذرونیم تا بعدا که برگشتیم و پشت سر رو نگاه کردیم خستگیمون در بره.

۱۰ مرداد ۱۴۰۴
163❤‍🔥8💔2🤝2
۸۷ روز دیگه تا پایان طرحم مونده و افتادم تو سرازیری دیگه. دارم وارد یه دوران ترنزیشن میشم. تغییر محل کار، تغییر محل زندگی، استارت برنامه های جدید، زندگی جدید و …

همه چیز نو میشه و این واقعا برام استرس آوره. همش ذهنم مشغوله که چی چطور میشه و اوضاع چجوری پیش میره و راحت موو میکنم به زندگی جدید یا نه. خیلی جالبه که زندگیم از ابتدا مرحله به مرحله بوده. درست مثل بازی های کامپیوتری.

طرح همخونه م ۱۰ شهریور تموم میشه. تصور اینکه فردای روزی که طرحش تموم بشه دیگه گوشه گوشه خونه قرار نیست رد و نشونی ازش ببینم اشکمو در میاره. ما ۱۸ ماه با هم زندگی کردیم و روزای خوب زیادی داشتیم. خیلی هوامو داشت خصوصا اوایل طرحم که هیچی بلد نبودم. واقعا بابت کمک هایی که بهم کرد همیشه مدیونشم. الانم که دارم اینا رو مینویسم دونه دونه اشکام سر میخوره رو گونه م. اما چیکار کنیم؟ باید بذاریم و بریم و از این مرحله هم گذر کنیم.

اوایل طرحم خیلی گیج شده بودم و به هیچ جا حس خونه نداشتم، نه خونه ی پدر و مادرم و نه محل طرحم. خیلی وقته که پانسیونم برام خونه شده و بهش عادت کردم. وقتشه که چند وقت دیگه این خونه رو با تمام خاطراتش ترک کنم و جای دیگه ای رو تبدیل به خونه کنم.

بعد طرحم دیگه خونه ی خودم رو خواهم داشت. مامان و بابام رو خیلی دوست دارما ولی دیگه نمیتونیم با هم زندگی کنیم. این مدت طرح زیادی تنهایی کشیدم و بهش عادت کردم. وقتشه که دیگه خونه زندگی خودمو بسازم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

۲۵ مرداد ۱۴۰۴
184❤‍🔥3🎉1
۸۱ روز دیگه تا پایان طرحم مونده و یه شیفت شب جمعه خونین دیگه رو پشت سر گذاشتم. جدی گاهی اوقات وسط شلوغی اورژانس به این فکر میکنم که این مردم از زدن همدیگه و قرص خوردن و عرق خوری خسته نمیشن؟ حالا تصادف و حادثه پیش میاد و دست کسی نیست، اما چرا باید هی به صورت طایفه ای بریزن سر همدیگه و کتک کاری کنن؟ اخه کتک کاری هاشونم به جایی نمیرسه، یه چندتا جراحت و شکستگی و ادامه ی دعوا میمونه برای راند بعدی چند شب دیگه.

امشب بیمار داشتیم که سه تا نرس همزمان داشتن جراحتای مختلفش رو بخیه میزدن و کل هیکلش خونین بود و همچنان از روی تخت داشت کری میخوند که بذار من از بیمارستان ترخیص بشم، میرم فلانی رو میکشم … من خسته شدم از دستشون. سوالی که برام گاهی پیش میاد اینه که خودشون خسته نشدن؟

وسط هیاهوهای امشب فهمیدم که پزشک دیگه ای که با هم شیفت بودیم تو دلش نی نی داره. خیلی خوشحال شدم براش با اینکه به نظرم بچه دار شدن تو این مملکت و تو این شرایط حماقت محضه. اخر شیفت که یکم استیبل شده بودیم نشسته بودیم حرف میزدیم راجع به پلن مون برای اینده. میگفت قبلا اصلا به مهاجرت فکر نمیکردم اما از تایمی که باردار شدم نه تنها بیخیال رزیدنتی شدم، حالا هم گاهی فکر مهاجرت میاد تو سرم. به این فکر میکنم که چند وقت دیگه احتمالا آبی نداشته باشیم که باهاش بشه کون بچه رو هم شست حتی. واقعا عجیبه وضعیت مون. راجع به مهاجرت به تمام کشورایی که اسمشون به گوشمون خورده بود نشستیم صحبت کردیم و کروکی کشیدیم ببینیم امکان پذیره یا نه. حتی راجع به تانزانیا هم حرف زد :)))))) من نمیدونستم حتی تانزانیا هم میشه مهاجرت کرد🤣🤣🤣 ولی دوستم گفت اونجا لاقل اب و برق و گاز هست و در حد امورات روزانه حقوق میدن. جالب بود و قابل تامل.

دیگه چیا بگم؟
همخونه م فردا برمیگرده طرحدونی و تا ۳ شهریور بیشتر شیفت نداره. بعدش خداحافظی برای همیشه🥲 هر چی میخوام بهش فکر نکنم نمیتونم. یعنی دیگه واسه همیشه میخوای بری و من قرار نیست دم برگشتنت تند تند خونه رو جمع و جور کنم و ظرفا رو بشورم؟ دیگه کسی نیست که باهاش اتفاقاتی که تو شیفتا میفته و مریضا رو تحلیل کنیم؟ غرغرام از اتفاقات تو شیفت رو به کی بگم؟ با کی بریم کروسان بخوریم؟ با کی بشینیم پسر مسرا رو تحلیل کنیم و به این نتیجه برسیم که به درد نمیخورن؟ با کی بشینم فیلم ببینم و وسطش خوابم ببره؟ من واقعا دلم برای روزایی که با هم داشتیم تنگ میشه.

اوایل طرحم وقتی راجع به این حرف میزدیم که تو قراره طرحت ۲.۵ ماه زودتر از من تموم شه، همش میگفتی اوووووو کو تا برسه روزی که طرحم تموم شه. حالا رسیدیم به همون روز و یه عالمه بغض دارم که نمیدونم چیکارش کنم. روانپزشکمم که رفته سفر و نمیشه با هم جلسه داشته باشیم و راجع به همه اینا حرف بزنم.

هی بهم میگی قرار نیست بمیرم که! مشهد همدیگه رو میبینیم و با هم بیرون میریم. بحث دیدار مجدد تو نیست. من دلم برای خونه زندگی ای که با همدیگه داشتیم تنگ میشه. خونه زندگی ای که با تموم شدن طرح مون از بین میره و دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه. حتی دلم نمیخواد به این فکر کنم که بعد تموم شدن طرحم کی میخواد بیاد تو این پانسیون زندگی کنه. پانسیونی که سوسک دونی بود و جای موندن نبود اما ما «خونه» کردیمش. احساس میکنم دارم وارد یه دوره ی سوگ میشم. سوگ از دست رفتن رابطه ای که خودم انتخابش نکردم اما از اینکه شکل گرفت و اتفاق افتاد خیلی خوشحالم.
امیدوارم اتفاقات خوبی بیفته برای هردومون. حالا بعد دولیتر آبغوره گرفتن ساعت ۴:۳۰ صبح با خیال راحت میتونم تا خود عصر بخوابم.

۳۱ مرداد ۱۴۰۴
152💔9❤‍🔥8👍4😢4🤣2🎉1
۷۶ روز مونده به پایان طرحم و فردا اخرین روز زندگیمون با همدیگه س. فردا مسیر زندگی و خونه زندگیمون برای همیشه از هم جدا میشه. قراره که هر کدوم راه خودمون رو بریم. ما خیلی وقت پیش خونه زندگی ای که با هم داشتیم رو از دست دادیم، اردیبهشت ماه که تصمیم گرفتی برای تخصص بخونی و فقط دو روز در هفته میومدی شیفت. کم کم کمرنگ شدی و حالا قراره برای همیشه ناپدید بشی. من خیلی وقته که به زندگی بدون تو عادت کردم اما وقتی به این فکر میکنم که دیگه اخر هفته ها قرار نیست با صدای کلید انداختن تو روی در پانسیون ۴۰ متری مون از خواب بیدار بشم واقعا قلبم به درد میاد.
یعنی دیگه قرار نیست ۴ صبح که از شیفت برمیگردی، بین خواب و بیداری ازت بپرسم شیفت چطور بود؟ و تو توضیح بدی و من فردا صبحش یادم نباشه هیچکدومش رو؟

تمام غرهایی که بعد شیفت میزدی از چالش هات با متخصص ها و همراهی ها، یا غرهایی که من میزدم وقتی که خسته و آژیته از شیفت برمیگشتم. این غرها رو برای کی قراره بزنم دیگه؟ احتمالا هفته ای یکبار برای تراپیستم. ولی من عاشق غر زدن برای تو بودم چون تو با تک تک آدمایی که من کار میکنم و ویژگی های اخلاقیشون اشنا بودی و نیازی نبود چیز اضافه ای رو برات توضیح بدم.

مثل تمام اتفاقات ناراحت کننده ی دیگه ی زندگیم دارم اشک میریزم و به این فکر میکنم که چه اشتباهی ازم سر زده که الان مستحق این حجم از ناراحتی ام. اما وسطش یادم میاد که اشتباهی نکردم، طرحت تموم شده خب! روال طبیعی اینه! منم یه روزی طرحم تموم میشه! منم یه روزی میرم! هیچ اشتباهی این وسط وجود نداره.

فقط زمانی که به تمام روزها و تجربیاتی که با هم داشتیم فکر میکنم و اینکه دیگه هیچ کدومشون قرار نیست زیر سقف این پانسیون تکرار بشن واقعا خیلی ناراحت و دلتنگ میشم.
یادمه روانپزشکم همیشه بهم میگفت آدما تو زندگیت میان و میرن. هر کدوم یه ردپایی رو قلبت به جا میذارن اما نهایتا خودتی و خودت. مامان و بابات یه روزی میرن، عشقت یه روزی میره، بچه ت یه روزی میره، دوستات یه روزی میرن… اونی که همیشه و در هر شرایطی باهات میمونه خودتی و خودت. پس هوای خودت رو داشته باش.

۵ شهریور ۱۴۰۴
170❤‍🔥15👍6💔4
۶۹ روز مونده به پایان طرحم و دیشب یکی از بدترین شیفتای دوران طرحم رو داشتم. مریض های زیاد و بد. از اینایی که واقعا یه چیزی ازشون در میومد و باید خیلی با دقت بررسی شون میکردی ولی خب انقدر تعداد بیمارا زیاد بود و همزمان شصت نفر از پرستار و همراهی و خود بیمارا باهات حرف میزدن که کاملا به مرز جنون میرسیدی. اینا به کنار ادا و اطوارای یکی دو تا از آنکال هامون خیلی عصبیم کرد دیگه. بیمار با سابقه CABG و دیابت و PACE MAKER قلبی با سوزش سردل و چست پین و نوار داغون قلب میگفت فقط اگه TPI مثبت بود ویزیت بذار. گفتم داداش تو برای من تعیین تکلیف نمیکنی کی ویزیت بذارم. ویزیتت رو گذاشتم، هولد هم نمیکنم، میای بیمارتو میبینی و تعیین تکلیف میکنی! پای سوپروایزر و مسئول شیفت هم حتی باز کردم به جریان و کشوندمش بیمارستان.

والا مدل جدیده انگاری! یه بی مسئولیت کون گشاد در همه ی مراحل زندگیش همینه، چه رزیدنتت باشه چه متخصص آنکالت! ولی من دیگه اینترنش نبودم که بگم چشم. سوپروایزمون سوپرایز شده بود که چقدر قاطعانه و جدی برخورد میکنم. انقدر توپم پر بود و عصبی بودم که هر لحظه منتظر بودم حضوری بیاد بگه چرا ویزیت گذاشتی که از چانه تا عانه ش رو وسط اورژانس پاره کنم😂 ولی نیومد چیزی بگه. در سکوت بیمارشو ویزیت کرد و رفت.

دیگه خسته ام و بیزار . تحمل کوچکترین سازش و تطابقی رو ندارم. کسی بخواد منو به زحمت و دردسر بندازه، منم به دردسر میندازمش. این روزا فواصل بین شیفتم خودم رو با فیلم و سریال مشغول میکنم که تایم برام راحت تر بگذره و متوجه نشم که چقدر فرسوده و پاره پوره شدم. یه سریال خیلی خوبی که اخیرا دیدمش و خیلی ازش خوشم اومد و به شما هم پیشنهاد میکنم ببینید the day of the jackal هستش.

الانم فرصت باقی مونده تا شیفت بعدیم که یه چیزی حدود ۳۶ ساعت میشه رو دارم برمیگردم مشهد و میخوام این ۳۶ ساعت به رسیدگی به کارای انلاین شاپ، استخر و ماساژ و دید زدن خانوم خوشگلایی که افتاب میگیرن بگذره😂👀
والا بسه دیگه این همه جو ملتهب و پرتنش کاری.

۱۲ شهریور ۱۴۰۴
121🤣12🤝5❤‍🔥2
۵۹ روز مونده تا پایان طرح و روزا خیلی سخت و کند میگذره. ماجراهای طرح و بیمارای جالب زیادن که بخوام تعریف کنم اما از شیفت که میام به قدری خسته ام که میخوابم تا شیفت بعدی. بعدشم اکثرشون رو فراموش میکنم. کلا ادمی بسیار فراموشکار هستم در زمینه خاطرات. زود مووآن میکنم از وقایع و مطمئنم اگه جایی ثبتشون نکنم هیچ اثری ازشون باقی نمیمونه.

امروز صبح تو باشگاه راجع به اعلامیه یه پسر جوون که فوت شده صحبت میکردن. یه عالمه از اخلاق خوب و مشتری مداریش میگفتن و اینکه چه حیف شده که فوت شده. از مربیم خواستم عکسشو بهم نشون بده و دیدم بیماری بود که دیروز صبح خودم گواهی فوتشو نوشتم.

۷:۴۱ صبح سیانوزه، آسیستول و بدون هیچ علائم حیاتی از EMS تحویلش گرفتیم. چهره ش هنوز جلوی چشممه، دستمو چسبوندم به ساعدش و کاملا سرد بود. معلوم بود تایم زیادی از فوتش گذشته. چهره ش تو اعلامیه فوتش خندون و با نشاط بود. انگار نه انگار که این دو تا آدم یه نفر بودن. یه غم سنگینی نشست رو دلم و به این فکر کردم ادمایی که هر روزه با مشکلات مختلف میبینیم صرفا یه بیمار نیستن که بیان و برن. خونه زندگی دارن، کار و بار دارن، عزیزانی دارن، دلبستگی هایی دارن… گاهی اوقات انقدر که شیفتا شلوغه و مجبور میشم مثل ربات تند تند پرونده ها رو بنویسم و بیمارا رو تعیین تکلیف کنم که هیچ تایمی نمیمونه که بخوام بشینم راجع به بعضی بیمارا فکر کنم، براشون دلم بسوزه یا اینکه غصه دارشون بشم. خب پرونده ی این بیمارو نوشتیم، بریم بیمار بعدی که خیلی اورژانس شلوغه، بیمارا خیلی وقته منتظرن، اکثرشون عصبی ان و باید زودتر تعیین تکلیف بشن.

امشب وسط شلوغیا یه بیمار جوون داشتم که گفت میخوام خودم رو بکشم و دیگه خسته شدم از زندگی. برنامه داشتم سیانور بخورم که حتمی و قطعی بمیرم اما دیدم کلیه هام سالمه و حیفه. اومدم که شما کلیه هامو بردارید و اهدا کنید به کسی که نیاز داره. اون لحظه تو دلم گفتم «الهی بگردمتتتتت :( »
اما تایمی نبود که بشینم باهاش راجع به افکار سوسایدالش صحبت کنم، پس بستریش کردم و براش ویزیت روانپزشک گذاشتم که بیاد ببینتش و براش اقدامات لازم رو انجام بده.

یدونه کیس تصادفی دیگه هم داشتیم که یه پاش امپوته شده بود و سر دیستال فمورش کاملا اکسپوز بود. طحال و کبدشم پاره شده بود و خونریزی داخلی داشت که جراح مون سریع بردش اتاق عمل و نجاتش داد. مجددا برام این تصمیمم تداعی شد که چقدر دلم نمیخواد که متخصص و انتهای خط درمان باشم. نمیخوام چیزهای مهم به من بستگی داشته باشه. نمیخوام نتایج رو من رقم بزنم. من دوست دارم فقط بیمار رو استیبل کنم و برای مسائل بعدی ارجاعش بدم. طب اورژانس و کار اورژانس رو واقعا دوست دارم حتی با اینکه بعضی روزا ازش متنفرم 🤣

بارها گفتم بازم میگم، کار اورژانس مثل شوهر تاکسیکیه که میزنتت و لهت میکنه اما ازش جدا نمیشی چون با خودت میگی شوهرمه! دوسش دارم!😂
از الان غصه دار این هستم که طرحم تموم بشه دیگه مهرم رو ازم میگیرن و دست و بالم تو مخدر دادن و سونو نوشتن تو اورژانس و ازمایش اورژانسی درخواست دادن و بستری کردن و … بسته میشه.
از یه جهاتی خوبه و از یه جهاتی بد.
میتونم از این به بعد راحت تو درمونگاه بشینم و بیمار سرپاییم رو ببینم و با کوچکترین شکی به مسائل جدی، بیمار رو بفرستم اورژانس و از گردن خودم رد کنم.

BUT

I don’t want peace
I want problems, always🤣🤣🤣

۲۲ شهریور ۱۴۰۴
🤣8245❤‍🔥6👍4
۲۹ شهریور ۱۴۰۴
🤝47🤣38💔54❤‍🔥1
ماه نو شده و اومدم یه نوت جدید بنویسم که تو آرشیو مهر نوت داشته باشیم. البته تا پایان ماه تایم زیاده اما از اونجایی که نمیدونم در ادامه ماه حالم چطوره و آیا دست و دلم میره چیزی بنویسم یا نه از الان دست به کار میشم.

ماه گذشته ۳۸ تا شیفت ۶ ساعته داشتم و واقعا فشار وحشتناکی رو متحمل شدم. این ماه با توجه به اینکه کلا ۴ روز تعطیلی داریم موظفی ماهانه م میشه ۱۹۱ فاکینگ ساعت که در مخیله م نمی گنجید بتونم این همه شیفت رو هندل کنم. خلاصه داشتم کلی بال بال میزدم که چیکار کنم و چجوری این همه شیفت برم که یادم افتاد من از اول طرحم اصلا یک روز هم مرخصی نگرفتم که همه رو اون آخر استفاده کنم و از مدت طرحم کم بشه💡
پس افتادم دنبال مرخصی هام. کلی اذیتم کردن که مرخصی هات رو بهت نمیدیم چون نیرو نداریم. سامانه طرح هم به مشکل خورده و نمیتونیم نیروی جدید بگیریم ‌و باید تا خود ۱۹ ابان بمونی. یعنی مرخصی ای که حق قانونی من بود رو میخواستن بهم ندن و یه طور حق به جانبی هم برخورد میکردن که فکر کردم دستم به جایی بند نیست. ولی دستم به جایی بند بود🙂‍↔️ پس اون روی سگ و پیگیر منو دیدن و گفتن باشه بیا ۳۰ روز مرخصیت رو بگیر و فقط برو😁
خلاصه در حالی که در رنج و عذاب بودم و قرار بود از امروز ۵۶ روز دیگه تا پایان طرحم مونده باشه، فقط ۲۶ روز دیگه ش مونده🎉
واقعا در خودم نمیدیدم بتونم ۵۶ روز دیگه بیام. ظرفیت روانی م کاملا تکمیل و حتی سرریز شده بود. کاملا آش و لاش هستم و به زور دارم خودمو میکشونم تا خط پایان. دقیقا مثل اواخر اینترنی. چقدر وحشتناک بود! الان که بهش فکر میکنم باورم نمیشه پشت سر گذاشتمش!

روز اول طرح رو یادم میاد که ۶ روز بعد جراحی بیینیم با صورت کبود در حالی که نمیدونستم تو اورژانس چی به چیه و کی به کیه شیفت رو تحویل گرفتم و ۴-۵ تا بیمار دنبالم افتاده بودن که بیا بیمارمون رو تعیین تکلیف کن میخوایم بریم. و من اینجوری بودم که تعیین چه تکلیفی؟ اینجا دیگه کجاست؟ من اینجا چیکار میکنم؟
اما حالا اورژانس رو روی انگشت کوچیکه پام میچرخونم و خودم میرم تو بخشا و به پرستارا میگم تعیین تکلیف اگه هست بده بکنیم😁

آدمِ روز اول طرح رو که کنار کسی که الان هستم میذارم، اصلا برام باور پذیر نیست که چطور به همچین چیزی تبدیل شدم. هر چند ۲۱ ماه وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم و چیزی نموند که به سرم نیومده باشه، ولی خب بهایی بود که پرداختم و از خروجی کار راضی هستم. حالا میتونم خیلی راحت طبابت معمول رو انجام بدم و مسائل رو خیلی خوب منیج کنم.

این شیفتای آخری به زور خودمو میکشوندم و لحظه به لحظه ش در عذاب بودم و مدام چشمم به ساعت بود که ببینم چقدر دیگه به تحویل شیفت مونده. اما حالا که میدونم ۲۶ روز دیگه بیشتر اینجا نیستم و پلن بعدیم «بوس و بای برای همیشه» هست، صبورانه تر شیفت هامو میدم.
چیزی تا پایان خط نمونده و دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو از پا دربیاره. ما تمومش میکنیم👊🏻

۳ مهر ۱۴۰۴
138❤‍🔥8👍5
روز آخر طرح پس از خروج از بیمارستان
76🤣64❤‍🔥1
این روزا خیلی لاکچری شیفت میرم چون موظفی ماهانه م خیلی کم شده. برعکس ماه های قبل که به صورت رگباری و پشت هم هر شب شیفت بودم، این ماه هفته ای یکی دو دونه شیفت دارم کلا. یه احساس غریبی داره بعد ۴ ماه پشت هم هر شب شیفت بودن.

مثلا عصر از خواب پست کشیک بیدار میشم و زود خیز برمیدارم که برم حموم و به کارا برسم قبل شیفت که یادم میاد امشب شیفت ندارم که! بعد دوباره برمیگردم زیر پتو :))

تو شیفتا هم خیلی مته به خشخاش نمیذارم. شل میگیرم آسون بگذره. یه جورایی هم همش فکر میکنم به اینکه خیلی چیزا رو به احتمال زیاد اخرین باره که دارم تجربه میکنم پس خوب تو ذهنم بمونه و خاطره انگیز بشه. مثلا امشب یدونه در رفتگی فک داشتم، معمولا اینجور کیسا که یدی هستن و زور میخوان رو پرستارای اقامون اوکی میکنن که من تو شیفتا اذیت نشم ولی گفتم این یکی رو میخوام خودم جا بندازم. معلوم نیست دیگه تو عمر پزشکیم تایمی باشه که پزشک اورژانس باشم، کیس در رفتگی فک باشه، به پروپوفول دسترسی داشته باشم و …

اخلاقمم خیلی بهتر شده و ملایم ترم. حالا نمیدونم بخاطر کمتر شدن شیفتا و فرصت بیشتر برای ریکاوری هست یا چون اخراشه ناخوادگاه میخوام تصویر خوبی ازم بمونه چه تو ذهن خودم، چه همکارا و بیمارا.

امشب داشتم به یکی از پسرامون میگفتم دلم تنگ میشه و شاید هفته ای یکی دو تا شیفت بیام واسه رفع دلتنگی که اخر شیفت چنان چلونده شده بودم که گفتم غلط اضافه بکنم! کلا کار تو اورژانس ملغمه ای از لذت و عذابه. گاهی اوقات خیلی حال میده، گاهی اوقات هم رنج و تنش مطلقه. نمیدونی هر شیفت کدومش در انتظارته. نه لذتش قابل چشم پوشیه و نه عذابش اونقدری هست که بیخیالش بشی. ولی حقوقش اونقدری کم هست که به زحمت و تروماهایی که برات به جا میذاره نیارزه و بیخیالش بشی :)) پس فکر کنم واقعا وقت بازنشستگیه.

کلا ۵ تا شیفت دیگه دارم. احساس عجیبیه. روزی که اومدم طرح، پایان طرح برام خیلی دووووور و تار بود. انگار قرار بود بمیرم و هیچ وقت پایانشو نبینم :)) ولی رسیدیم و رسیدیم. همه ازم میپرسن برنامه ت بعد طرح چیه؟ میخوای تخصص بخونی؟
و منم فقط میگم نه! میخوام برم!
کجا؟ هر جایی که رام بدن!

۲۸.۵ ساله م شده. از خودم هیچی ندارم و مطلقا آینده ای برای خودم نمیبینم اینجا. اگه نتونم برم به هر دلیلی احتمالا طبابت رو بذارم کنار ، اگه بتونم برم هم که شکر خدا.

زندگی غیرقابل پیش بینی تر از چیزیه که فکرشو بکنی! یهو دیدی باهام سرلج افتاد و مجبور شدم تخصص هم بخونم اینجا ! :)) پس سعی میکنم خیلی قاطعانه راجع به چیزی فکر و صحبت نکنم. مجبوریم سوار قطار زندگی بریم جلو و ببینیم چه مسیری پیش رومونه. هر جا ناراحت بودیم هم گزینه خروج اضطراری پیش رو هست به هر حال :)) مجبور نیستیم رنج بکشیم.

۱۱ مهر ۱۴۰۴
144💔14🤝3❤‍🔥2
طرحم ۸ روزی میشه که تموم شده. فکر میکردم تموم بشه حتما یه متن بلند بالا اینجا مینویسم براش اما حقیقتش تو حس و حالش نبودم. مشغله هم زیاد داشتم که نیازمند رسیدگی بود و تایمی برای ریلکس کردن و یه گوشه نشستن و نوشتن از احوالاتم نبود.

خوشحالم. یه کوله پشتی پر از سنگ های سنگین رو از رو دوشم برداشتم و گذاشتمش زمین. حالا آزادی عمل بیشتری دارم. فکر میکردم به محض اتمام شیفتا از فردا پسفرداش خیلی دلتنگ کار بشم اما تو این ۸ روز که خبری از دلتنگی نبوده. در مجموع احساس خاصی ندارم. بیشتر خسته ام. همش خسته و بی جون افتادم یه گوشه. یا خوابم یا بین خواب و بیداری. مدام کابوسای طرحی میبینم که بهم گفتن طرحت تموم نشده و هنوز باید شیفت بیای. منم با چشمای گریون دارم سعی میکنم یه عالمه بیمار ر‌و تو اورژانس ویزیت کنم و هر چی بیمار میبینم تموم نمیشه که نمیشه. یه دو ساعتی پا میشم باشگاه میرم و به کارا میرسم و باز میفتم یه گوشه. نمیدونم چقدر طول میکشه تا خستگی طرح از جونم در بیاد.

همین نیم ساعت پیش از شیفت درمونگاه برگشتم خونه. امشب مثل یه خانوم نشستم پشت میزم و ۴۰ تا بیمار ویزیت کردم و ۳ تاشون رو با نامه ارجاع فرستادم بیمارستان. نه همراه بیماری باهام دعوا کرد. نه کسی کولی بازی درآورد که من تا مورفین نزنم خوب نمیشم. نه مادر و پدری پیله کردن که الا و بلا بچه ما باید بستری بشه و ما بدن بچه خودمون رو بهتر میشناسیم ( چون خدمات به بچه های زیر ۷ سال در صورت بستری رایگانه )
نه اون یکی پزشک گشاد بازی دراورد و من مجبور شدم جورش رو بکشم. نه همکاری از ناکجا اباد پیدا شد و درخواست داشت واسه نوه شوهرخاله همسایه شون نسخه مجانی بزنم ( به ازای هر نسخه زدن بدون پرداخت ویزیت برای من کسورات میخوره و مبلغ ویزیت از کارانه م کسر میشه! ) نه سر ویزیت گذاشتن برای فلان انکال چلنج داشتم. هیچی! نشستم ۴۰ تا بیمارمو دیدم و راس ساعت از درمونگاه بلند شدم و برگشتم خونه. امشب اعصابم آروم تر بود، موقع حرف زدن کمتر تپق زدم و دستورات دارویی رو شصت بار برای بیمار توضیح ندادم که تهش هاج و واج نگاهم کنه انگار که از سیاره ی دیگه ای اومدم و زبونم رو نمیفهمه! با یه بار توضیح همه شیرفهم میشدن. اینا تفاوتای کار کردن تو درمونگاه خصوصی به جای بیمارستان دولتیه. مطمئنم کمی زمان بگذره و تروماهای روحی طرحیم کم کم التیام پیدا کنه بهتر هم میشم.
امیدوارم دیگه هیچ وقت پامو تو بیمارستان نذارم. نه به عنوان پزشک، نه بیمار و نه همراه بیمار.

دیروز خبر فوت یه پزشک رو تو توییتر میخوندم که اسمی ازش برده نشده بود و منم خسته تر از این بودم که پی اش رو بگیرم و ببینم کی بوده. امروز صبح زود بعد دیدن یه کابوس طرحی تمام عیار، بیدار شدم که برم اون سر شهر برای جلسه روان درمانی با روانپزشکم که عکس مژگان رو دیدم به همراه خبر سوسایدش. انگار یه تشت آب یخ ریخته باشن روم! هاج و واج موندم!
مژگان؟
ما که همین چند روز پیش حرف زدیم و برام متن تبریک برای پایان طرحم نوشته بودی! ما که ۳-۴ ماه بود داشتیم راجع به محل طرحت حرف میزدیم و قرار بود بیای بیمارستان محل طرح من. چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ ایا این هم بخشی از کابوس طرحی شب گذشته س یا اینکه الان واقعا بیدار و هوشیارم؟
از صبح حالم واقعا خرابه، همش میرم چت هامون رو میخونم و باورم نمیشه که دیگه نیستی. تو این چندسال مرگ های زیادی رو از نزدیک دیدم اما هیچ وقت مردن آدما برام عادی نشده.

نصف جلسه ی تراپیم رو گریه کردم و راجع به مژگان حرف زدم. اینکه بالاخره بعد این همه سال سختی، گوشت رو به دنبه رسونده بود و وقت فارغ التحصیلیش بود اما دووم نیاورد که ر‌وزهای بهتر رو ببینه. واقعا نمیتونم قضاوتش کنم چون هیچ وقت جاش نبودم. دوست دارم بگم امیدوارم که روحش در ارامش باشه اما حتی مطمئن نیستم که بعد مرگ چیزی ازمون باقی میمونه که بخواد در ارامش باشه. نکنه بعد مرگ واقعا تموم و حیف و میل بشیم؟ کی دنیای بعد مرگ رو دیده؟ کی واقعا میدونه که چه اتفاقی برامون میفته؟

چقدر حیف شدی مژگان. خیلی ناراحتم برات. نمیدونم متنم رو چطور باید به پایان برسونم. امیدوارم که الان دیگه از درد و رنج آزاد شده باشی.

۲۸ مهر ۱۴۰۴
💔15520😢3❤‍🔥2
و این آخرین پیام تو به منه.
بمونه اینجا از تو به یادگار😢
💔183😢5🎉1
Dota
4chaos & Lil Curly
چون از دیشب تا حالا مغزمو سوراخ کرده
گفتم مغز شما هم سوراخ شه 👈👉
16🤣11😱1
تو منو زدی پس هی
قلبمو میدی پس کی
🤣38🤝2😱1
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
همین الان از شهر محل طرحم با حال شِت برگشتم و میخوام راجع بهش بنویسم چون میدونم یکم که بگذره مغزم به هر چیزی چنگ میزنه تا حالی که دارمو فراموش کنم. طرحم ۲۱ فاکینگ ماه تو یه بیمارستان با محرومیت ۴.۵ از ۵ عه. از صبح که با بابام رفتیم اونجا و جو خاله زنگ گونه…
فردا میرم بیمارستان برای تسویه حساب و انجام کارهای پایان طرحم. هم باید پانسیونم رو تحویل بدم و هم مهر بیمارستانم رو. حس عجیبی دارم. بیشتر دلم برای خودم میسوزه.

ای طفلک بیچاره! چه روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتی! چه روزهایی تک و تنها تو شهر غریب از شیفت اومدی و زدی زیر گریه! چه تروماهای روحی ای بخاطر طرح متحمل شدی! که چی؟ هیچی!
حالا بعد دو سال مثل یه رزمنده جنگی با یه عالمه ترکش تو بدنم دارم از بیمارستان خارج میشم.

کار تو اورژانس تجربه ی ارزشمندی بود و بابتش شکرگزارم اما لازم بود انقدر همه چیز پیچیده و دردناک باشه؟ فکر نکنم.

خلاصه که از فکر کردن به این دوسال فقط احساس دلسوزی برای خودم عایدم میشه. این مدت که شیفت نداشتم خیلی فکر کردم به آینده‌م. احساس میکنم گلدن تایمم گذشته و فرصت زیستن تو اوج جوونی رو از دست دادم. خیلی ناراحتم و بابتش غصه میخورم.

فکر میکردم وقتی طرحم تموم بشه خیلی خوشحالتر از این حرفا باشم، الان حس زندونی ای رو دارم که بعد یه مدت حبس آزاد شده و آسمون آبی بالای سرش رو که میبینه، غصه میخوره که چرا چندسال از عمرش تباه شد.

۱۱ آبان ۱۴۰۴
💔12841❤‍🔥5😢5👍2
طرحم چند روزی میشه که به صورت رسمی تموم شده و گواهی پایان طرحم رو هم گرفتم. روزا تاریک و سرد میگذره. انگار یه هالتر ۲۰ کیلویی رو قفسه سینه م افتاده و هیشکی نیست بیاد کمکم بلندش کنیم. اتفاق خاصی نیفتاده که ناراحتم کنه، اصلا نمیدونم چی شده. فقط ناراحتم. وقتی پیش مامان بابام اظهار حال بدی میکنم مدام میگن تو زندگیت چه کم و کسری ای داری که ناشکری میکنی؟ در نتیجه تصمیم میگیرم سکوت کنم و حال بدم رو برای خودم نگه دارم. اینجوری کله م کمتر خراب میشه :))
یه جمله ای بود میگفت:

گاهی باید موقرانه بار یک غم رو به دوش کشید و با روایت مبتذلش نکرد

خلاصه که همون!

دو روزه جهت انجام پاره ای از کارهای عقب افتاده برگشتم خونه ی مامان بابام و احساس جنون بهم دست داده. تو اتاقم که نشستم تمام روزهای تاریک دوران اینترنی و مخلفاتش جلوی چشممه. علاوه بر اون اتاقم تبدیل به انباری خونه شده و هر چیزی که اضافی بوده و نمیدونستن کجا بذارنش رو اوردن گذاشتن اینجا😂😭
دیشب میخواستم ویدیو بگیرم واقعا نمیدونستم کجا باید بشینم که بک گراندش مثل حلبی آباد به نظر نرسه😆 حالا در حد حلبی آباد هم نه! ولی خب اگزجره کردن رو دوست دارم کلا !

چند وقتیه حال روحیم بده. دقیقا از وقتی که شیفتای بیمارستانم تموم شد. نمیدونم قبلشم حالم بد بوده و بخاطر مشغول بودن با شیفت ها متوجهش نبودم یا اینکه اتفاق جدیدیه! کلا خوب بود که سرمو مثل کبک کرده بودم زیر برف. همش مشغول بودم، نه میفهمیدم سنم چقدر رفته بالا، نه اینکه همه چیز چقدر گرون شده و نه اینکه چقدر زندگی کردن تو ایران توهین هر روزه به شعورمونه.

واقعا روحا و جسما خسته ام و مدل خستگی م رو هم به همون گیر افتادن زیر هالتر ۲۰ کیلویی میتونم تشبیه کنم فقط. کسی هست که بیاد کمکم و کمی از این بار کم کنه؟

این روزا به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم که ادم های جدید با دغدغه های جدید ملاقات کنم. فقط یه روز بریم بیرون بشینیم و حرف بزنیم. اصلا بعدشم نیازی نیست ارتباطی باقی بمونه. فقط ادم های جدید با دغدغه های غیرعلوم پزشکی ببینم. چند ساعتی باهاشون حرف بزنم. بعدشم خداحافظی. از بدی های زندگی تو داهات اینه که فرصت ساختن روابط جدید رو ازت میگیره. شاید باید به جای ماهی یکبار هفته ای یکبار برگردم مشهد. اصلا از کجا میشه با ادم های جدید اشنا شد؟

۲۳ آبان ۱۴۰۴
132😢9💔6❤‍🔥3👍3