امروز ام آر آی انجام شد و بله متاستاز به مغز داریم، ضایعات patchy و متعدد اما خیلی ریز که قابل جراحی نیستن. جراح مون توصیه کرد به انجام کمو و رادیو دوباره. واقعا بعید میدونم جسم مادرجونم کشش داشته باشه براش.
امروز از صبح پاشدم و براش فسنجون بار گذاشتم همون مدلی که سال اول دانشگاه که بودم یادم داده بود. اون موقعا که دست پختش تو فامیل زبان زد بود، نه الان که ساده ترین غذاها رو فراموش کرده چجوری باید درست کنه. چند روز پیش زنگ زده بود بهم و میگفت تو قرمه سبزی چیا می ریزیم؟ داییت هوس قرمه سبزی کرده اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ترکیباتش چیا بود.
میز نهار رو چیدم که از بیمارستان ترخیص شد دور هم نهار رو بخوریم. بعدش قرار بود برگردن مشهد چون با دکتر انکولوژیستش آخر شب نوبت داشتن. خیلی اصرار کردم امشب بمونن و نرن اما خودم ۸ شب باید میرفتم شیفت و عملا موندن یا نموندن شون فرقی نداشت. موقعی که داشتم کت مادرجونم رو تنش میکردم که راهیش کنم همش داشتم به این فکر میکردم که شاید اخرین بار باشه که میبینمش. هی بغلش میکردم و بوسش میکردم. خودشم فهمیده بود. تو چشماش اشک جمع شده بود و یک دنیا ترس بود پشت نگاهش. مامانمم اشکش درومد.
داشتم به مادرجونم میگفتم که باید از خودش مراقبت کنه چون هنوز بهش احتیاج داریم. گفت شماره تلفنت رو حفظ کردم رفتم خونه مون بهت زنگ بزنم احوالت رو بپرسم. گفتم مادرجون شما که گوشی دارین، شماره من اونجا سیو هست میتونین هر موقع که دوست داشتین بهم زنگ بزنین هر ساعتی از شبانه روز. به فکر فرو رفت انگار یادش نمیومد که گوشی داره. گفت شماره ی خواهرتم حفظ کردم و شماره آیدا. مدام با خودم تکرار میکنم که یادم نره.
راستی خیلی خوشحالم که گفتی دیگه داروهات رو قطع کردی و نمیخوری. از طرف من از دکترت تشکر کن
خوب نگاهش کردم و سعی کردم چهره ش رو یادم بمونه. خیلی دوست داشت بیاد مطبم ولی فرصت نشد. گفت به مامانت میگم یه روز منو بیاره مطبت حتما. منم در حالی که داشتم مثل سگ گریه میکردم گفتم باشه :)
از وقتی رفتن دارم زار میزنم فقط ، چشمام دیگه باز نمیشن، نمیدونم چجوری باید برم شیفت. لعنت به این زندگی.
۶ بهمن ۱۴۰۳
امروز از صبح پاشدم و براش فسنجون بار گذاشتم همون مدلی که سال اول دانشگاه که بودم یادم داده بود. اون موقعا که دست پختش تو فامیل زبان زد بود، نه الان که ساده ترین غذاها رو فراموش کرده چجوری باید درست کنه. چند روز پیش زنگ زده بود بهم و میگفت تو قرمه سبزی چیا می ریزیم؟ داییت هوس قرمه سبزی کرده اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ترکیباتش چیا بود.
میز نهار رو چیدم که از بیمارستان ترخیص شد دور هم نهار رو بخوریم. بعدش قرار بود برگردن مشهد چون با دکتر انکولوژیستش آخر شب نوبت داشتن. خیلی اصرار کردم امشب بمونن و نرن اما خودم ۸ شب باید میرفتم شیفت و عملا موندن یا نموندن شون فرقی نداشت. موقعی که داشتم کت مادرجونم رو تنش میکردم که راهیش کنم همش داشتم به این فکر میکردم که شاید اخرین بار باشه که میبینمش. هی بغلش میکردم و بوسش میکردم. خودشم فهمیده بود. تو چشماش اشک جمع شده بود و یک دنیا ترس بود پشت نگاهش. مامانمم اشکش درومد.
داشتم به مادرجونم میگفتم که باید از خودش مراقبت کنه چون هنوز بهش احتیاج داریم. گفت شماره تلفنت رو حفظ کردم رفتم خونه مون بهت زنگ بزنم احوالت رو بپرسم. گفتم مادرجون شما که گوشی دارین، شماره من اونجا سیو هست میتونین هر موقع که دوست داشتین بهم زنگ بزنین هر ساعتی از شبانه روز. به فکر فرو رفت انگار یادش نمیومد که گوشی داره. گفت شماره ی خواهرتم حفظ کردم و شماره آیدا. مدام با خودم تکرار میکنم که یادم نره.
راستی خیلی خوشحالم که گفتی دیگه داروهات رو قطع کردی و نمیخوری. از طرف من از دکترت تشکر کن
خوب نگاهش کردم و سعی کردم چهره ش رو یادم بمونه. خیلی دوست داشت بیاد مطبم ولی فرصت نشد. گفت به مامانت میگم یه روز منو بیاره مطبت حتما. منم در حالی که داشتم مثل سگ گریه میکردم گفتم باشه :)
از وقتی رفتن دارم زار میزنم فقط ، چشمام دیگه باز نمیشن، نمیدونم چجوری باید برم شیفت. لعنت به این زندگی.
۶ بهمن ۱۴۰۳
😢224💔77❤27👍6❤🔥1
با بیچارگی رفتم شیفت، شیفت شلوغی بود و من از درون آشوب بودم. تا یکم خلوت میشد لا به لای مریضا MRI مادرجونمو تو پکس باز میکردم و هی نگاهش میکردم. دونه به دونه ی مهره های گردن تا کمرش انگار که با ذرات سرطانی گلوله بارون شده بود. متاستاز نه تنها به مغزش که به کل ستون فقراتش هم زده. هی اشک می ریختم، تا صدای پای اومدن مریض میشنیدم سریع خودمو جمع و جور میکردم.
همش فکر میکردم به تمام پت اسکن ها و بون اسکن هایی که این مدت انجام دادیم و نرمال بودن. چرا تومور مارکرش این مدت بالا نرفته بود؟ چجوری انقدر سریع طی یک ماه اینجوری تمام اسکلت بندیش رو تصرف کرده؟
کلی علامت سوال تو ذهنم هست ولی جواب هیچ کدومش مهم نیست چون که چیزی رو تغییر نمیده. سرطان داره مادربزرگ قوی و خفنم رو شکست میده.
امشب بالغ بر ۳۰ بار تو شیفت اشکم درومد و هی خودمو جمع کردم. تا یکم مشغول مریضا و تعیین تکلیف میشدم حواسم پرت میشد و اروم بودم، اما به محض اینکه بیکار میشدم، افکار بهم هجوم میاوردن. یه بیمار داشتم مسن بود و اومده بود با درد شکمی. رو صندلی نشسته بود و از شدت دل درد خم شده بود و دلشو گرفته بود. تو اون حال خرابش وسط شرح حال گرفتن من گفت چیشده دخترم؟
واقعا دلم میخواست بهش بکم چیشده اما سرمو انداختم پایین و تند تند اوردرش رو نوشتم که بدم دستش و بره قبل اینکه منفجر بشم. همش به خودم نهیب میزدم و میگفتم نوشین الان باید آروم باشی. یکم دیگه میریم خونه و هر چقدر دلت خواست میتونی گریه کنی. اگه الان مادرجون اینجا بود چی میگفت؟
قطعا میگفت «دشمن شاد کن نباش»
میدونی که خیلیا دوست دارن گریه و ناراحتی ت رو ببینن. اره قوی و محکم میمونیم!
اما الان من انقدر ناراحتم که به هیچ جام نیست کسی از دیدن ناراحتی من چه حسی بهش دست میده. تو زندگی م آدم عزیزی که واقعا دوسش داشته باشم خیلی کم هست. از تعداد انگشت های دستم هم کمتر. تا به حال از بین عزیزام کسی رو از دست ندادم. این اولین بارمه که این حجم غم رو تجربه میکنم. تو عمرم هیچ وقت انقدر ناراحت و مستاصل نبودم.
ناراحت کننده ترین قسمتش اینکه که مدام مامانم و خاله م بهم میگن ناسلامتی تو دکتری! تو باید الان ما رو آروم و امیدوارمون کنی. اما من دقیقا به همین دلیل که دکترم و درک واقعی تری از خیلی مسائل دارم و شرایط خیلی بد مادرجونم رو دیدم ناامید شدم. همش میگن امیدت به خدا باشه. دقیقا امیدم به کدوم قسمتش باید باشه؟ کاش یکی توضیح بده.
تنها آرزویی که دارم اینه که مادرجونم تا عید دووم بیاره که دوباره تو خونه ش دور هم جمع بشیم و اینکه هر موقع وقت رفتن شد اروم و بی درد بره. مثل یه خواب عمیق.
۷ بهمن ۱۴۰۳
همش فکر میکردم به تمام پت اسکن ها و بون اسکن هایی که این مدت انجام دادیم و نرمال بودن. چرا تومور مارکرش این مدت بالا نرفته بود؟ چجوری انقدر سریع طی یک ماه اینجوری تمام اسکلت بندیش رو تصرف کرده؟
کلی علامت سوال تو ذهنم هست ولی جواب هیچ کدومش مهم نیست چون که چیزی رو تغییر نمیده. سرطان داره مادربزرگ قوی و خفنم رو شکست میده.
امشب بالغ بر ۳۰ بار تو شیفت اشکم درومد و هی خودمو جمع کردم. تا یکم مشغول مریضا و تعیین تکلیف میشدم حواسم پرت میشد و اروم بودم، اما به محض اینکه بیکار میشدم، افکار بهم هجوم میاوردن. یه بیمار داشتم مسن بود و اومده بود با درد شکمی. رو صندلی نشسته بود و از شدت دل درد خم شده بود و دلشو گرفته بود. تو اون حال خرابش وسط شرح حال گرفتن من گفت چیشده دخترم؟
واقعا دلم میخواست بهش بکم چیشده اما سرمو انداختم پایین و تند تند اوردرش رو نوشتم که بدم دستش و بره قبل اینکه منفجر بشم. همش به خودم نهیب میزدم و میگفتم نوشین الان باید آروم باشی. یکم دیگه میریم خونه و هر چقدر دلت خواست میتونی گریه کنی. اگه الان مادرجون اینجا بود چی میگفت؟
قطعا میگفت «دشمن شاد کن نباش»
میدونی که خیلیا دوست دارن گریه و ناراحتی ت رو ببینن. اره قوی و محکم میمونیم!
اما الان من انقدر ناراحتم که به هیچ جام نیست کسی از دیدن ناراحتی من چه حسی بهش دست میده. تو زندگی م آدم عزیزی که واقعا دوسش داشته باشم خیلی کم هست. از تعداد انگشت های دستم هم کمتر. تا به حال از بین عزیزام کسی رو از دست ندادم. این اولین بارمه که این حجم غم رو تجربه میکنم. تو عمرم هیچ وقت انقدر ناراحت و مستاصل نبودم.
ناراحت کننده ترین قسمتش اینکه که مدام مامانم و خاله م بهم میگن ناسلامتی تو دکتری! تو باید الان ما رو آروم و امیدوارمون کنی. اما من دقیقا به همین دلیل که دکترم و درک واقعی تری از خیلی مسائل دارم و شرایط خیلی بد مادرجونم رو دیدم ناامید شدم. همش میگن امیدت به خدا باشه. دقیقا امیدم به کدوم قسمتش باید باشه؟ کاش یکی توضیح بده.
تنها آرزویی که دارم اینه که مادرجونم تا عید دووم بیاره که دوباره تو خونه ش دور هم جمع بشیم و اینکه هر موقع وقت رفتن شد اروم و بی درد بره. مثل یه خواب عمیق.
۷ بهمن ۱۴۰۳
😢149💔85❤23❤🔥3👍3🎉1
یک هفته ای مطب و بیمارستانو ول کردم و رفتم مشهد خونه مادرجونم. با هم کلی حرف زدیم و وقت گذروندیم. یه مقدار قوه ی تحلیل و نتیجه گیریش مختل شده. ناراحت کننده س که کسی که تا همین چند سال پیش وقتی به مشکل میخوردی ازش همفکری میخواستی و همیشه بهترین راهکارها رو جلوی پات میذاشت رو الان تو این وضعیت میبینی.
عصر یکی از روزها که همه نوه ها خونه ی مادرجون بودیم رفتم و آلبوم عکسای قدیمی رو اوردم دور هم نگاه کنیم. گذر زمان و زندگی چقدر عجیبه! میتونه کاملا در هم بکشنه تورو و حتی متوجهش نباشی، فقط زمانی میفهمی باهات چیکار کرده که برگردی سراغ البوم عکسای قدیمی. عکسای جوونی بابا و مامانمو دیدم، بابام یه عاااااالمه مو داشت رو سرش ( در واقع حتی بیشتر از حد نرمال) و چهره مامانم طراوت بیشتری داشت. عکس های دوران سپاه دانش مادرجونم و دوران مجردیش رو دیدم و غبطه خوردم به میزان دافیش. حتی تو عکس زمانی که مامان منو به دنیا اورده بود و دم در بیمارستان گرفته بود هم از الانِ من داف تر بود :)) چطور ممکنه من نوه ی این شخص باشم! :))
باقی روزا به دویدن دنبال کارای عقب افتاده گذشت. بعد از یک هفته، باز شیفت بیمارستان داشتم و نتونستم با کسی جابجاش کنم، مجبور بودم بخاطر دو تا دونه شیفت برگردم محل طرحم. بابام هم باهام اومد و پیشم موند که تایم بین شیفتام رو اینجا تنها نمونم. احتمالا میدونست تنها بمونم کلش رو میشینم گریه میکنم. تمام راه جاده رو راجع به مادرجونم و اینکه چقدر اول تشکیل زندگی با مامانم حمایتش کرده و هواشون رو داشته برام گفت. اینکه چقدر همیشه تو تمام این سالها پشتمون بهش گرم بوده و همه جوره ساپورتمون کرده. ازش گفتیم و جفتمون گریه کردیم.
بابام میگفت مادرجونم ستون کل خانواده مون بوده و لنگر همه مون رو نگه داشته، واقعا از مادر خودم برام عزیزتر بوده و همه جوره بهش کل زندگیم رو مدیونم، چیزهایی از مادرجونم و ساپورت هایی که کرده بهم گفت که روحمم خبر نداشت. واقعا از خفن بودن این بشر کرک و پرم ریخته. مادرجونم عجب گانگستری بوده تمام این سال ها. واقعا باورنکردنیه!
بین شیفتام با بابام اشپزی کردیم، رفتیم مطب رو یه دستی کشیدیم و مرتب کردیم و امشبم بردمش کافه و سینما. خوشحال بود. خوشحال شدم. دیگه سعی میکنم با عزیزانم بیشتر وقت بگذرونم و قدرشون رو بدونم. قبلا این جملات رو جایی میدیدم خیلی برام کلیشه ای بود اما این روزها سعی میکنم واقعا در لحظه باشم و همه چیز رو لمس کنم و به خاطر بسپرم، چون احتمالا یه روزی قراره دلم برای تک تک این روزا خیلی تنگ بشه.
۱۲ بهمن ۱۴۰۳
عصر یکی از روزها که همه نوه ها خونه ی مادرجون بودیم رفتم و آلبوم عکسای قدیمی رو اوردم دور هم نگاه کنیم. گذر زمان و زندگی چقدر عجیبه! میتونه کاملا در هم بکشنه تورو و حتی متوجهش نباشی، فقط زمانی میفهمی باهات چیکار کرده که برگردی سراغ البوم عکسای قدیمی. عکسای جوونی بابا و مامانمو دیدم، بابام یه عاااااالمه مو داشت رو سرش ( در واقع حتی بیشتر از حد نرمال) و چهره مامانم طراوت بیشتری داشت. عکس های دوران سپاه دانش مادرجونم و دوران مجردیش رو دیدم و غبطه خوردم به میزان دافیش. حتی تو عکس زمانی که مامان منو به دنیا اورده بود و دم در بیمارستان گرفته بود هم از الانِ من داف تر بود :)) چطور ممکنه من نوه ی این شخص باشم! :))
باقی روزا به دویدن دنبال کارای عقب افتاده گذشت. بعد از یک هفته، باز شیفت بیمارستان داشتم و نتونستم با کسی جابجاش کنم، مجبور بودم بخاطر دو تا دونه شیفت برگردم محل طرحم. بابام هم باهام اومد و پیشم موند که تایم بین شیفتام رو اینجا تنها نمونم. احتمالا میدونست تنها بمونم کلش رو میشینم گریه میکنم. تمام راه جاده رو راجع به مادرجونم و اینکه چقدر اول تشکیل زندگی با مامانم حمایتش کرده و هواشون رو داشته برام گفت. اینکه چقدر همیشه تو تمام این سالها پشتمون بهش گرم بوده و همه جوره ساپورتمون کرده. ازش گفتیم و جفتمون گریه کردیم.
بابام میگفت مادرجونم ستون کل خانواده مون بوده و لنگر همه مون رو نگه داشته، واقعا از مادر خودم برام عزیزتر بوده و همه جوره بهش کل زندگیم رو مدیونم، چیزهایی از مادرجونم و ساپورت هایی که کرده بهم گفت که روحمم خبر نداشت. واقعا از خفن بودن این بشر کرک و پرم ریخته. مادرجونم عجب گانگستری بوده تمام این سال ها. واقعا باورنکردنیه!
بین شیفتام با بابام اشپزی کردیم، رفتیم مطب رو یه دستی کشیدیم و مرتب کردیم و امشبم بردمش کافه و سینما. خوشحال بود. خوشحال شدم. دیگه سعی میکنم با عزیزانم بیشتر وقت بگذرونم و قدرشون رو بدونم. قبلا این جملات رو جایی میدیدم خیلی برام کلیشه ای بود اما این روزها سعی میکنم واقعا در لحظه باشم و همه چیز رو لمس کنم و به خاطر بسپرم، چون احتمالا یه روزی قراره دلم برای تک تک این روزا خیلی تنگ بشه.
۱۲ بهمن ۱۴۰۳
❤230💔19👍7😢6❤🔥5🎉1
یک ماهی میشه ننوشتم، اومدم براتون بنویسم از این روزها. دو هفته مونده به تولد ۲۸ سالگیم و احساس خاصی ندارم. شاید چون میدونم کسی یا چیزی منتظرم نیست. اینم یه تولد دیگه مثل باقی تولدام. عجیبه.
این روزا مطب میرم و میام، باشگاه میرم، شیفتامو میرم، بیشتر آشپزی میکنم و کمتر از بیرون غذا میگیرم به امید سیو یه ذره پول چون ماه های سختی رو پیش رو دارم. خانوم دکتری که مطب رو باهاش شریک بودم پروانه مشهدش اوکی شده و داره اردیبهشت میره. بره یونیت و تمام وسایل مطبو میبره. من میمونم و یه مطب خالی که باید تجهیز بشه و اجاره و رهنی که دو برابر میشه. خیلی استرس دارم بابتش. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. خصوصا با این وضعیت دلار که همه چی وحشتناک شده.
بالاتر تو چنلم یه بار نوشته بودم که دلار داره به ۴۰ میرسه و نفسم بالا نمیاد. اما الان دلار یه چیزی حدود ۹۵ شده و درحالی که لیوان چایی تو دستمه بهت زده به دیوار خالی رو به روم زل زدم. حتی اشکم در نمیاد. فقط هر سری چیزی رو قیمت میگیرم دچار تنش عصبی میشم. عجیب ترسیدم. ولی کاری از دستم برنمیاد. باید هوشمندانه تر از قبل برخورد کنم تا بتونم جون سالم به در ببرم.
مامانم چند وقتیه باز گیر داده که همه چی رو ول کن و شروع کن برای مهاجرت اقدام کن. کاش یه رشته ی درست درمونی خونده بودم که راحت میشد باهاش مهاجرت کرد. با پزشکی چیکار میتونم بکنم وقتی که فقط ۲ سال امتحان های معادل سازیش طول میکشه و باید هزینه های زندگی رو از جیب بدم؟ میخوام که برم اما نه اعصابم مثل قبل کشش داره و نه حوصله ی سختی کشیدن دارم. بیام دو سال از بهترین سال های جوونی رو به خودم زهر کنم که چی بشه؟ از کجا معلوم زنده بمونم و به سرانجامی برسه؟
انقدر اخیرا دارم جوون همسن و سال خودم یا کوچیکتر از خودم میبینم که سکته میکنن و فوت میشن که با حجم استرسی که روزانه به دوش میکشم واقعا میترسم یکی از همین شبا که میخوابم دیگه صبحش بیدار نشم. نمیدونم کجای زندگی رو اشتباه رفتم که علی رغم این همه تلاش شبانه روزی وضعیتم اینه!
۱۰ اسفند ۱۴۰۳
این روزا مطب میرم و میام، باشگاه میرم، شیفتامو میرم، بیشتر آشپزی میکنم و کمتر از بیرون غذا میگیرم به امید سیو یه ذره پول چون ماه های سختی رو پیش رو دارم. خانوم دکتری که مطب رو باهاش شریک بودم پروانه مشهدش اوکی شده و داره اردیبهشت میره. بره یونیت و تمام وسایل مطبو میبره. من میمونم و یه مطب خالی که باید تجهیز بشه و اجاره و رهنی که دو برابر میشه. خیلی استرس دارم بابتش. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. خصوصا با این وضعیت دلار که همه چی وحشتناک شده.
بالاتر تو چنلم یه بار نوشته بودم که دلار داره به ۴۰ میرسه و نفسم بالا نمیاد. اما الان دلار یه چیزی حدود ۹۵ شده و درحالی که لیوان چایی تو دستمه بهت زده به دیوار خالی رو به روم زل زدم. حتی اشکم در نمیاد. فقط هر سری چیزی رو قیمت میگیرم دچار تنش عصبی میشم. عجیب ترسیدم. ولی کاری از دستم برنمیاد. باید هوشمندانه تر از قبل برخورد کنم تا بتونم جون سالم به در ببرم.
مامانم چند وقتیه باز گیر داده که همه چی رو ول کن و شروع کن برای مهاجرت اقدام کن. کاش یه رشته ی درست درمونی خونده بودم که راحت میشد باهاش مهاجرت کرد. با پزشکی چیکار میتونم بکنم وقتی که فقط ۲ سال امتحان های معادل سازیش طول میکشه و باید هزینه های زندگی رو از جیب بدم؟ میخوام که برم اما نه اعصابم مثل قبل کشش داره و نه حوصله ی سختی کشیدن دارم. بیام دو سال از بهترین سال های جوونی رو به خودم زهر کنم که چی بشه؟ از کجا معلوم زنده بمونم و به سرانجامی برسه؟
انقدر اخیرا دارم جوون همسن و سال خودم یا کوچیکتر از خودم میبینم که سکته میکنن و فوت میشن که با حجم استرسی که روزانه به دوش میکشم واقعا میترسم یکی از همین شبا که میخوابم دیگه صبحش بیدار نشم. نمیدونم کجای زندگی رو اشتباه رفتم که علی رغم این همه تلاش شبانه روزی وضعیتم اینه!
۱۰ اسفند ۱۴۰۳
❤131💔100😢14👍8❤🔥5😱1
امروز تولد ۲۸ سالگیمه
امسال خیلی برام سال سختی بود. پر از قدم های بزرگی که فکرشو نمیکردم به این زودیا بردارم. سال تموم کردن و گذر از هر چیزی که بهش وابستگی داشتم اما برام کارساز نبود. و سالی که تصمیم گرفتم خودم رو الویت مطلق زندگیم قرار بدم و از هیچ چیزی برای خوشحال کردن خودم دریغ نکنم.
یه روزایی تو قعر ناامیدی و حال بد بودم و یه روزایی تو اوج می درخشیدم و زندگی به نظرم insane بود. چه خوب که هردوش رو تجربه کردم، چون بدون تجربه حال بدی، حالِ خوب معنایی نداره.
به رسم هر سال تو تنهایی نشستم و بغض گلومو گرفته و میترسم از عددی که هر سال داره بیشتر و بیشتر میشه اما خوشحالم که هر چقدر سخت گذشت و هر چقدر زندگی و شرایطی که همگی روزمره باهاش درگیریم، پاش رو محکم رو گلوم فشار داد من پرقدرت تر ادامه دادم و تصمیم گرفتم تسلیم نشم.
الحق که زندگی از هر چیزی قوی تره.
۲۵ اسفند ۱۴۰۳
امسال خیلی برام سال سختی بود. پر از قدم های بزرگی که فکرشو نمیکردم به این زودیا بردارم. سال تموم کردن و گذر از هر چیزی که بهش وابستگی داشتم اما برام کارساز نبود. و سالی که تصمیم گرفتم خودم رو الویت مطلق زندگیم قرار بدم و از هیچ چیزی برای خوشحال کردن خودم دریغ نکنم.
یه روزایی تو قعر ناامیدی و حال بد بودم و یه روزایی تو اوج می درخشیدم و زندگی به نظرم insane بود. چه خوب که هردوش رو تجربه کردم، چون بدون تجربه حال بدی، حالِ خوب معنایی نداره.
به رسم هر سال تو تنهایی نشستم و بغض گلومو گرفته و میترسم از عددی که هر سال داره بیشتر و بیشتر میشه اما خوشحالم که هر چقدر سخت گذشت و هر چقدر زندگی و شرایطی که همگی روزمره باهاش درگیریم، پاش رو محکم رو گلوم فشار داد من پرقدرت تر ادامه دادم و تصمیم گرفتم تسلیم نشم.
الحق که زندگی از هر چیزی قوی تره.
۲۵ اسفند ۱۴۰۳
❤184🎉40👍7🥰6❤🔥4
سلام از اولین نوت سال ۱۴۰۴. سالی که با شیفت های پیاپی و مرگبار از ۲۹ اسفند تا ۸ فروردین شروع شد به امید اینکه بعدشو تا ۱۷ ام آف باشم و بتونم با خانواده برم مسافرت.
مسافرت تموم شده و تو راه برگشتیم. وسطای راه خیلی خسته بودیم، جاده ها هم به شدت شلوغه و از طرفی ساعتی که میرسیدیم مشهد اوج شلوغی و ترافیک بود و ممکن بود از ورودی شهر تا خونه مون رو ۲ ساعتی تو ترافیک باشیم و کله هامون خیلی خراب بشه. پس تصمیم گرفتیم تو شهر پدری که ۳ ساعت با مشهد فاصله داره امشب رو بخوابیم و فردا صبح زود باقی راه رو بریم.
کلید خونه مادربزرگ و پدربزرگ پدریم که هر دو شون چندسالی میشه فوت شدن رو داشتیم و کلید انداختیم و اومدیم تو. همه چیز با همون چیدمان همیشگی بود، بخاری و چراغ ورودی خونه روشن بود. واقعا حسش مثل وقتی بود که انگار کسی خونه ست. مامان زیر کتری رو روشن کرده بود و تو اشپزخونه نشسته بودیم. همه چیز تو اشپزخونه نو بود. ابمیوه گیری، مخلوط کن، گاز، فر، لباسشویی و.. مادربزرگم یکسال قبل اینکه فوت کنه کل وسایل خونه رو نو کرده بود، خونه رو هم بازسازی کرده بود. اما زنده نموند که استفاده کنه و لذتش رو ببره.
سالیان سال با بابابزرگم جمع کردن و جمع کردن و نه خودشون استفاده کردن و نه اجازه دادن بقیه استفاده کنن، وقتی که تصمیم گرفتن بالاخره از دست رنج زندگیشون لذت ببرن افتادن و مردن. به همین سادگی سوت پایان بازی زده شد.
به مامانم گفتم ببین و درس بگیر. انقدر برای من و خواهرم حرص نزن. گوربابای ما. ما هر جوری شده خودمون راه مون رو پیدا میکنیم و سر و سامون میگیریم. اما تو زندگی کن. تو و بابا با یک عمر تلاش هنوز اونقدرا زندگی نکردین، اونقدرا از امکاناتی که تهیه کردین سود نبردین. اشتباه مامانبزرگ رو نکن.
میدونی هم باید یه جوری زندگی کنی که انگار فردا قراره بمیری و آرزوی هیچی رو به دلت نذاری، هم باید یه جوری برای اینده و زندگیت پلن داشته باشی که انگار صدسال دیگه قراره عمر کنی. مرز بین این دو تا خیلی باریکه و پیش رفتن با هر دو حالت خیلی سخت. ولی خوشا به حال کسی که بتونه جفتشو با هم پیش ببره.
یه سری تکون داد و گفت باشه اما میدونم بازم به حرص خوردنا و نگرانیاش ادامه میده چون مادره. جدا از مادر بودنش وضعیت تباه رشته ی پزشکی و دلار ۱۰۴ تومنی و اینده ی نامعلوم بچه هاش هم شدن قوز بالا قوز و مطمئنا حتی اگه بخواد هم نمیتونه که نگران ما نباشه. حیف ما که تو این جغرافیا متولد شدیم.
۱۴ فروردین ۱۴۰۴
مسافرت تموم شده و تو راه برگشتیم. وسطای راه خیلی خسته بودیم، جاده ها هم به شدت شلوغه و از طرفی ساعتی که میرسیدیم مشهد اوج شلوغی و ترافیک بود و ممکن بود از ورودی شهر تا خونه مون رو ۲ ساعتی تو ترافیک باشیم و کله هامون خیلی خراب بشه. پس تصمیم گرفتیم تو شهر پدری که ۳ ساعت با مشهد فاصله داره امشب رو بخوابیم و فردا صبح زود باقی راه رو بریم.
کلید خونه مادربزرگ و پدربزرگ پدریم که هر دو شون چندسالی میشه فوت شدن رو داشتیم و کلید انداختیم و اومدیم تو. همه چیز با همون چیدمان همیشگی بود، بخاری و چراغ ورودی خونه روشن بود. واقعا حسش مثل وقتی بود که انگار کسی خونه ست. مامان زیر کتری رو روشن کرده بود و تو اشپزخونه نشسته بودیم. همه چیز تو اشپزخونه نو بود. ابمیوه گیری، مخلوط کن، گاز، فر، لباسشویی و.. مادربزرگم یکسال قبل اینکه فوت کنه کل وسایل خونه رو نو کرده بود، خونه رو هم بازسازی کرده بود. اما زنده نموند که استفاده کنه و لذتش رو ببره.
سالیان سال با بابابزرگم جمع کردن و جمع کردن و نه خودشون استفاده کردن و نه اجازه دادن بقیه استفاده کنن، وقتی که تصمیم گرفتن بالاخره از دست رنج زندگیشون لذت ببرن افتادن و مردن. به همین سادگی سوت پایان بازی زده شد.
به مامانم گفتم ببین و درس بگیر. انقدر برای من و خواهرم حرص نزن. گوربابای ما. ما هر جوری شده خودمون راه مون رو پیدا میکنیم و سر و سامون میگیریم. اما تو زندگی کن. تو و بابا با یک عمر تلاش هنوز اونقدرا زندگی نکردین، اونقدرا از امکاناتی که تهیه کردین سود نبردین. اشتباه مامانبزرگ رو نکن.
میدونی هم باید یه جوری زندگی کنی که انگار فردا قراره بمیری و آرزوی هیچی رو به دلت نذاری، هم باید یه جوری برای اینده و زندگیت پلن داشته باشی که انگار صدسال دیگه قراره عمر کنی. مرز بین این دو تا خیلی باریکه و پیش رفتن با هر دو حالت خیلی سخت. ولی خوشا به حال کسی که بتونه جفتشو با هم پیش ببره.
یه سری تکون داد و گفت باشه اما میدونم بازم به حرص خوردنا و نگرانیاش ادامه میده چون مادره. جدا از مادر بودنش وضعیت تباه رشته ی پزشکی و دلار ۱۰۴ تومنی و اینده ی نامعلوم بچه هاش هم شدن قوز بالا قوز و مطمئنا حتی اگه بخواد هم نمیتونه که نگران ما نباشه. حیف ما که تو این جغرافیا متولد شدیم.
۱۴ فروردین ۱۴۰۴
❤151💔33👍9❤🔥5😢3
دیشب به صورت ناگهانی به این تصمیم و نتیجه رسیدم که باید مطبم رو جمع کنم. به سرعت تصمیمم بال و پر گرفت، نشستم جوانب رو سنجیدم، برنامه ای که برای اینده داشتم رو سنجیدم، وضعیت گل و بلبل مملکت رو هم سنجیدم. دیدم همه چی به نفع اینه که هر چه زودتر باید با مطب و کوهی از مسئولیت ها خداحافظی کنم. مطب داشتن و مطب داری یه شغل تمام وقت با یه عالمه ریزه کاری هست که از بیرون اصلا به چشم نمیاد. فقط کسی متوجهش میشه که تجربه ش کرده باشه. از هر سمتی ش بگیری یه سمت دیگه در میره. پرسنل، تبلیغات، سیستم سازی، جا افتادن تو شهر غریب و هزار و یک داستان دیگه. هندل کردن اینا کنار شیفت های بیمارستان و انلاین شاپ که خودش باز دنیایی از داستان ها داره و زندگی شخصی سخت بود. سود چندانی هم نداشت، یا لاقل طول میکشید تا به سوددهی برسه، برای «شخص من» به دردسراش نمی ارزید که بخوام به پاش بشینم.
پس وقتش بود که ترکش کنم. نه دیروز و نه فردا. دقیقا امروز. با پرسنلم خداحافظی کردم و به صاحب ملک هم اطلاع دادم. پنجشنبه اخرین بیمارم رو میبینم و بعدش دیگه تموم. این بار سنگین رو میذارم زمین و ترکش میکنم.
از جسارتی که این روزها دارم خوشم میاد. باید میرفتم و تجربه ش میکردم. حالا دیگه خیالم راحته که تو این مملکت و با این وضعیت نمیشه. شاید روزی در مملکتی دیگر…🙃
۱۸ فروردین ۱۴۰۴
پس وقتش بود که ترکش کنم. نه دیروز و نه فردا. دقیقا امروز. با پرسنلم خداحافظی کردم و به صاحب ملک هم اطلاع دادم. پنجشنبه اخرین بیمارم رو میبینم و بعدش دیگه تموم. این بار سنگین رو میذارم زمین و ترکش میکنم.
از جسارتی که این روزها دارم خوشم میاد. باید میرفتم و تجربه ش میکردم. حالا دیگه خیالم راحته که تو این مملکت و با این وضعیت نمیشه. شاید روزی در مملکتی دیگر…🙃
۱۸ فروردین ۱۴۰۴
💔236❤59👍11😢6❤🔥4
دیشب یکی از سنگین ترین شیفت های عمرم رو داشتم. از در و دیوار بیمار میبارید. اونم نه بیمارای عادی ها! بیمارای بد! خیلی بد! مسمومیت و شکستگی های ناجور و اپاندیسیت و ترومایی نزاع و ماشین چپ کرده با کلی سرنشین و …
قبل اینکه شیفت به فضاحت کشیده بشه نشسته بودم تو پست تروما و کتاب پزشک طرحی رو با خودم برده بودم و داشتم ورق میزدم که یه سری چیزا برام مرور بشه. چون بیمارستان من سانتر اطفال و تروماست، یه سری کیسا مثل مثلا زنان خیلی کم پیش میاد ببینم و فراموش میشن ناخوادگاه. گفتم تا خلوتیم یه ورقی بزنم مطالب و منیج ها برام مرور بشه. عجیب بود که بالای ۹۰ درصد مطالب رو بلد بودم. مطالبی که موقع شروع طرح بلد نبودم و وقتی هم کتاب رو میخواستم بخونم یه عاااالمه اسم دارو ناآشنا با دوزهای مختلف بهم سلام میکرد و حفظ کردن اوردر یه سری شکایات واقعا برام سخت بود. الان همه رو حفظ و مسلط بودم و فقط کتابو ورق میزدم.
تو این یکسال به صورت تجربی خیلی چیزا رو یاد گرفتم، حتی چیزایی که تو دوران تحصیل یاد نگرفته بودم یا جزو حذفیات شب امتحانم بود😂 دیشب داشتم فکر میکردم طرح اورژانس عجب فرصت خوبی بود که من بتونم تجربه کسب کنم، بیمارای مختلف در اختیارم گذاشته میشد و به متخصص طب و رشته های دیگه دسترسی داشتم که هر جا چیزی بلد نبودم ازشون بپرسم و یاد بگیرم. بعد اخر اینترنی اصرار داشتم که الا و بلا من میخوام طرحمو برم انتقال خون که با بیمار تماس نداشته باشم خیلی چون میترسیدم چیزی بلد نباشم🙄 یا اوایل طرحم هی میگفتم باید توقف طرح بزنم برم بهداشت. اما اینجا خیلی خوبه، از گرافی گرفته تا سی تی و به همه داروها و بهترین امکانات ممکن تو شهرستان دسترسی دارم و میتونم خوب بیمارا رو منیج کنم. فراوون نسخه های همکلاسی هام از روستاهای اطراف میاد که مثلا بیمار ترومایی داشتن و یه گرافی ساده نداشتن که بگیرن و ببینن اوضاع بیمار چطوره و مجبور شدن ارجاع بدن. یا مثلا متخصصی نبوده که ویزیت بذارن براش. واقعا دیشب عمیقا بابت این فرصتی که نصیبم شده بود خداروشکر کردم.
تا اینکه ساعتاش ۱۰:۳۰ شب بود و تا تموم شدن شیفت متخصص طب یک ساعت و نیم مونده بود که دیدم همش دارن سمت تروما کد ۸۸ میزنن و صدای دعوا کردن میاد. معلوم بود خیلی شلوغه. سمت من استیبل بود و رفتم اون طرف کمک کنم که جمع بشه (چون هر چی بیمار میموند و طب نمیدید آش کشک خاله م بود و خودم باید میدیدم😂) پس ترجیح دادم برم زودتر تروما ایزوله ها رو لاقل ببینم که بیمارای مسمومیت و مولتی تروما ها رو طب ببینه.
با اینکه متخصص طب مون بنده خدا تا ساعت ۱ شب موند و دو نفری بکوب داشتیم بیمار میدیدیم بازم اورژانس تا ساعت ۲ شب مثل سر شب بود. شلوووووغ. بیمارا دعوایی، فقط دارم دعا میکنم تو اون شلوغی چیزی رو میس نکرده باشم. وسطاش هم تهوع و معده درد شدید گرفته بودم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. بچه ها برام سرم با یه سری مخلفات گذاشتن. یه دستم سرم بود و یه دست دیگه م مهر و خودکار داشتم بیمار می دیدم. اخرای سرمم بود و پایه ی سرمم متاسفانه لق بود، همکارای خدمات داشتن کف اورژانس رو طی میکشیدن که یکی از رشته های طی گیر کرد به پایه و سرم و پایه ش همه چپه شد. لحظه ای که ست سرم و انژیوکت کشیده شد واقعا روح از بدنم جدا شد و از شدت درد نفسم بالا نمیومد.
یعنی یکی از استرسی ترین و دردناکترین لحظه های عمرم بود. چون دیدم که سرم و پایه داره چپه میشه ولی در اون لحظه کاری ازم بر نمیومد😂
خلاصه اینم از این! بریم ببینیم شیفت امروز چه خوابی برامون دیده
۲۶ فروردین ۱۴۰۴
قبل اینکه شیفت به فضاحت کشیده بشه نشسته بودم تو پست تروما و کتاب پزشک طرحی رو با خودم برده بودم و داشتم ورق میزدم که یه سری چیزا برام مرور بشه. چون بیمارستان من سانتر اطفال و تروماست، یه سری کیسا مثل مثلا زنان خیلی کم پیش میاد ببینم و فراموش میشن ناخوادگاه. گفتم تا خلوتیم یه ورقی بزنم مطالب و منیج ها برام مرور بشه. عجیب بود که بالای ۹۰ درصد مطالب رو بلد بودم. مطالبی که موقع شروع طرح بلد نبودم و وقتی هم کتاب رو میخواستم بخونم یه عاااالمه اسم دارو ناآشنا با دوزهای مختلف بهم سلام میکرد و حفظ کردن اوردر یه سری شکایات واقعا برام سخت بود. الان همه رو حفظ و مسلط بودم و فقط کتابو ورق میزدم.
تو این یکسال به صورت تجربی خیلی چیزا رو یاد گرفتم، حتی چیزایی که تو دوران تحصیل یاد نگرفته بودم یا جزو حذفیات شب امتحانم بود😂 دیشب داشتم فکر میکردم طرح اورژانس عجب فرصت خوبی بود که من بتونم تجربه کسب کنم، بیمارای مختلف در اختیارم گذاشته میشد و به متخصص طب و رشته های دیگه دسترسی داشتم که هر جا چیزی بلد نبودم ازشون بپرسم و یاد بگیرم. بعد اخر اینترنی اصرار داشتم که الا و بلا من میخوام طرحمو برم انتقال خون که با بیمار تماس نداشته باشم خیلی چون میترسیدم چیزی بلد نباشم🙄 یا اوایل طرحم هی میگفتم باید توقف طرح بزنم برم بهداشت. اما اینجا خیلی خوبه، از گرافی گرفته تا سی تی و به همه داروها و بهترین امکانات ممکن تو شهرستان دسترسی دارم و میتونم خوب بیمارا رو منیج کنم. فراوون نسخه های همکلاسی هام از روستاهای اطراف میاد که مثلا بیمار ترومایی داشتن و یه گرافی ساده نداشتن که بگیرن و ببینن اوضاع بیمار چطوره و مجبور شدن ارجاع بدن. یا مثلا متخصصی نبوده که ویزیت بذارن براش. واقعا دیشب عمیقا بابت این فرصتی که نصیبم شده بود خداروشکر کردم.
تا اینکه ساعتاش ۱۰:۳۰ شب بود و تا تموم شدن شیفت متخصص طب یک ساعت و نیم مونده بود که دیدم همش دارن سمت تروما کد ۸۸ میزنن و صدای دعوا کردن میاد. معلوم بود خیلی شلوغه. سمت من استیبل بود و رفتم اون طرف کمک کنم که جمع بشه (چون هر چی بیمار میموند و طب نمیدید آش کشک خاله م بود و خودم باید میدیدم😂) پس ترجیح دادم برم زودتر تروما ایزوله ها رو لاقل ببینم که بیمارای مسمومیت و مولتی تروما ها رو طب ببینه.
با اینکه متخصص طب مون بنده خدا تا ساعت ۱ شب موند و دو نفری بکوب داشتیم بیمار میدیدیم بازم اورژانس تا ساعت ۲ شب مثل سر شب بود. شلوووووغ. بیمارا دعوایی، فقط دارم دعا میکنم تو اون شلوغی چیزی رو میس نکرده باشم. وسطاش هم تهوع و معده درد شدید گرفته بودم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. بچه ها برام سرم با یه سری مخلفات گذاشتن. یه دستم سرم بود و یه دست دیگه م مهر و خودکار داشتم بیمار می دیدم. اخرای سرمم بود و پایه ی سرمم متاسفانه لق بود، همکارای خدمات داشتن کف اورژانس رو طی میکشیدن که یکی از رشته های طی گیر کرد به پایه و سرم و پایه ش همه چپه شد. لحظه ای که ست سرم و انژیوکت کشیده شد واقعا روح از بدنم جدا شد و از شدت درد نفسم بالا نمیومد.
یعنی یکی از استرسی ترین و دردناکترین لحظه های عمرم بود. چون دیدم که سرم و پایه داره چپه میشه ولی در اون لحظه کاری ازم بر نمیومد😂
خلاصه اینم از این! بریم ببینیم شیفت امروز چه خوابی برامون دیده
۲۶ فروردین ۱۴۰۴
❤184😱31👍10❤🔥9🤣5💔5
مدتیه یه درمونگاه خصوصی چندتا شیفت شب میرم و اخر شبا که تا دیر وقت درمونگاهیم، سرویس درمونگاه منو میرسونه پانسیونم. معمولا جلو میشینم، شیشه رو میدم پایین و تمام مسیری که تو شهر طی میکنیم رو نفس عمیق میکشم که اکسیژن برسه به مغزم. بعضی خیابونا درختچه های یاس شون پر گله و بوی خوبشون هوش از سرم میپرونه.
از این شهر خوشم میاد، از ادماش هم همینطور. گاهی دلتنگ خونه میشم ولی مدام به خودم یاداوری میکنم که دیگه به حد کافی بزرگ شدم و باید برای خودم خونه ای داشته باشم. اما خونه کجاست؟ اینجا؟ شهر دیگه؟ کشور دیگه؟ قاره دیگه؟
کجا میتونم برای خودم خونه ی امن و محکمی بسازم که هر لحظه نگران فرو ریختنش با باد و طوفان نباشم؟ تنهایی از پسش برمیام یا اینکه نیاز به همراه دارم؟ از کجا باید شروع کنم؟ به کجا باید برسم؟ و هزاران سوال دیگه که تو فکرم هست اما نهایتا به جوابی نمیرسم براشون.
احساس میکنم فعلا فقط صبر کردن و پیش رفتن با جریان زندگی میتونه کمکم کنه. اینکه فکرمو از همه چیز خالی کنم و فقط برم و برم تا مسیر جلوی پام روشن بشه و بفهمم کار درست چیه. چقدر عجیبه که تا همین چند سال پیش مامان بابام برای زندگیم تصمیم میگرفتن اما الان برای خودم خانومی شدم و خودم باید تصمیمات مهم زندگیمو بگیرم! هم عجیبه و هم خیلی سخت. تصمیماتی که بعد طرحم میگیرم میتونه سرنوشت و آینده م رو خیلی تغییر بده. امیدوارم تصمیمات خوبی بگیرم. همون تصمیمی که تهش به صلاحم میشه و برام بهتره.
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
از این شهر خوشم میاد، از ادماش هم همینطور. گاهی دلتنگ خونه میشم ولی مدام به خودم یاداوری میکنم که دیگه به حد کافی بزرگ شدم و باید برای خودم خونه ای داشته باشم. اما خونه کجاست؟ اینجا؟ شهر دیگه؟ کشور دیگه؟ قاره دیگه؟
کجا میتونم برای خودم خونه ی امن و محکمی بسازم که هر لحظه نگران فرو ریختنش با باد و طوفان نباشم؟ تنهایی از پسش برمیام یا اینکه نیاز به همراه دارم؟ از کجا باید شروع کنم؟ به کجا باید برسم؟ و هزاران سوال دیگه که تو فکرم هست اما نهایتا به جوابی نمیرسم براشون.
احساس میکنم فعلا فقط صبر کردن و پیش رفتن با جریان زندگی میتونه کمکم کنه. اینکه فکرمو از همه چیز خالی کنم و فقط برم و برم تا مسیر جلوی پام روشن بشه و بفهمم کار درست چیه. چقدر عجیبه که تا همین چند سال پیش مامان بابام برای زندگیم تصمیم میگرفتن اما الان برای خودم خانومی شدم و خودم باید تصمیمات مهم زندگیمو بگیرم! هم عجیبه و هم خیلی سخت. تصمیماتی که بعد طرحم میگیرم میتونه سرنوشت و آینده م رو خیلی تغییر بده. امیدوارم تصمیمات خوبی بگیرم. همون تصمیمی که تهش به صلاحم میشه و برام بهتره.
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
❤169👍5🥰4❤🔥2
دیشب شیفت شب اورژانس بودم و طبق معمول نصف شهر رو ویزیت کردم. چندتا بیمار دارم تو هر شیفتی که هستم سر و کله شون پیدا میشه و دیگه میشناسمشون. یکیشون یه اقای قد بلندیه که به محض اینکه میشینه رو صندلی میگه سلام من اختلال دو قطبی دارم و دارو فلان میخورم، الان اضطراب دارم و خوابم نمیبره، معمولا هم تو بازه ساعتی ۲-۴ میاد. قبلشم معمولا زنگ میزنه تریاژ میپرسه پزشک کیه و وقتی مطمئن شد من شیفتم پا میشه میاد و تو هر نوبت مراجعه ش هم بدون استثنا به این مساله اشاره میکنه :)) یعنی سناریو تکراریه، کلمه به کلمه جملاتش رو حفظم. بامزه :))
یکی دیگه یه اقاییه که با دردهای عصبی میاد، هر سری میاد ارجاعش میدم به اعصاب و روان ولی بازم میاد، هر دفعه کتورولاک و گاباپنتین میگیره. بعدشم بلا استثنا میاد در اتاقم میگه دردام بهتر نشده، منم میگم باید بری پیش متخصص اعصاب و روان و میگه باشه و خداحافظی. این معمولا بین ساعت ۱۱ شب تا ۱ میاد چون صبح زود باید شرکت باشه :)) ببین دیگه چقدر میاد و میره که این چیزا رو میدونم راجبش.
یکی دیگه هم یه خانومیه که ناشنواست، دو تا پسر دو قلو ۴ ساله داره که اینا مدامممم مریضن. هر سری با مشکل تب و سرفه میاد. هر دفعه میگم به بچه ت ۸ سی سی استامینوفن باید بدی، تو ۳ سی سی میدی بخاطر همینه تبش پایین نمیاد. میگه باشه تشکر میکنه و میره. باز دفعه بعدی میاد شرح حال میگیرم میبینم همون ۳ سی سی داشته میداده! خب زن ! 😂😭😂😭😂
هم حرص درار هستن هم بامزه. خلاصه دیشب بین این هیستریکا داشتم قل میخوردم که یه خانومی اومد با شوهرش که من زیر دلم درد میکنه و الان دل درد شدید دارم و رفتم فلان جا دو تا کتورولاک هم زدم و خوب نشدم. گفتم خونریزی نداری؟ گفت کمه، اونقدر نیست، دردم زیاده فقط. یاد اون بیمارمون افتادم که با درد کمر اومد و نیم ساعت بعد تو دستشویی بیمارستان زایمان کرد. کاملا حس کردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه شه. پرسیدم پریودت عقب نیفتاده؟ گفت یه دو هفته س ، مهم نیست ، من همیشه عقب جلو میشه پریودام. گفتم تست ندادی؟ باردار نبودی؟ گفت نه تستم منفی بوده. برگه تریاژو مهر زدم دادم دست شوهرش گفتم برو تشکیل پرونده بده. به محض اینکه شوهرش رفت بیرون و تنها شدیم بهش گفتم چی خوردی؟ داری سقط میکنی؟
گفت سه تا قرص واژینال گذاشتم، دو تا هم زیر زبونم. شوهرم نفهمه تورو خدا. تنها واکنشم این بود که دهنت سرویس😂
شرح حال گیری تو اورژانس واسه بعضی بیمارا بیشتر شبیه به جلسه بازجویی میمونه و باید کاراگاه بازی در بیاری و به زور جزئیات رو از زیر زبون بیمار بیرون بکشی تا بتونی معما رو حل کنی. نتونی از زبون بیمار به نفع تشخیص افتراقی هات حرفی بیرون بکشی، بیمار میس میشه. همینقدر ساده.
خلاصه که لا به لای بیمارایی که فکر میکنی هیستریک و تکراری ان و این که کاری نداره، گاهی همچین بیمارایی میان و بهت گوشزد میکنن که همیشه حواست جمع باشه و با دقت بیماراتو ببینی.
آخر شیفتم ضعف شدید و سرگیجه و معده درد و تهوع اومد سراغم و فشارمو چک کردیم ۸ بود! شیفتم تموم شد بچه ها برام سرم با مخلفات گذاشتن و زیر سرم از شدت خستگی خوابم برد.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
یکی دیگه یه اقاییه که با دردهای عصبی میاد، هر سری میاد ارجاعش میدم به اعصاب و روان ولی بازم میاد، هر دفعه کتورولاک و گاباپنتین میگیره. بعدشم بلا استثنا میاد در اتاقم میگه دردام بهتر نشده، منم میگم باید بری پیش متخصص اعصاب و روان و میگه باشه و خداحافظی. این معمولا بین ساعت ۱۱ شب تا ۱ میاد چون صبح زود باید شرکت باشه :)) ببین دیگه چقدر میاد و میره که این چیزا رو میدونم راجبش.
یکی دیگه هم یه خانومیه که ناشنواست، دو تا پسر دو قلو ۴ ساله داره که اینا مدامممم مریضن. هر سری با مشکل تب و سرفه میاد. هر دفعه میگم به بچه ت ۸ سی سی استامینوفن باید بدی، تو ۳ سی سی میدی بخاطر همینه تبش پایین نمیاد. میگه باشه تشکر میکنه و میره. باز دفعه بعدی میاد شرح حال میگیرم میبینم همون ۳ سی سی داشته میداده! خب زن ! 😂😭😂😭😂
هم حرص درار هستن هم بامزه. خلاصه دیشب بین این هیستریکا داشتم قل میخوردم که یه خانومی اومد با شوهرش که من زیر دلم درد میکنه و الان دل درد شدید دارم و رفتم فلان جا دو تا کتورولاک هم زدم و خوب نشدم. گفتم خونریزی نداری؟ گفت کمه، اونقدر نیست، دردم زیاده فقط. یاد اون بیمارمون افتادم که با درد کمر اومد و نیم ساعت بعد تو دستشویی بیمارستان زایمان کرد. کاملا حس کردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه شه. پرسیدم پریودت عقب نیفتاده؟ گفت یه دو هفته س ، مهم نیست ، من همیشه عقب جلو میشه پریودام. گفتم تست ندادی؟ باردار نبودی؟ گفت نه تستم منفی بوده. برگه تریاژو مهر زدم دادم دست شوهرش گفتم برو تشکیل پرونده بده. به محض اینکه شوهرش رفت بیرون و تنها شدیم بهش گفتم چی خوردی؟ داری سقط میکنی؟
گفت سه تا قرص واژینال گذاشتم، دو تا هم زیر زبونم. شوهرم نفهمه تورو خدا. تنها واکنشم این بود که دهنت سرویس😂
شرح حال گیری تو اورژانس واسه بعضی بیمارا بیشتر شبیه به جلسه بازجویی میمونه و باید کاراگاه بازی در بیاری و به زور جزئیات رو از زیر زبون بیمار بیرون بکشی تا بتونی معما رو حل کنی. نتونی از زبون بیمار به نفع تشخیص افتراقی هات حرفی بیرون بکشی، بیمار میس میشه. همینقدر ساده.
خلاصه که لا به لای بیمارایی که فکر میکنی هیستریک و تکراری ان و این که کاری نداره، گاهی همچین بیمارایی میان و بهت گوشزد میکنن که همیشه حواست جمع باشه و با دقت بیماراتو ببینی.
آخر شیفتم ضعف شدید و سرگیجه و معده درد و تهوع اومد سراغم و فشارمو چک کردیم ۸ بود! شیفتم تموم شد بچه ها برام سرم با مخلفات گذاشتن و زیر سرم از شدت خستگی خوابم برد.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
❤171❤🔥11👍8🤣5💔4🤝2🎉1
مدتیه همش شیفت شبم، روزا ۱۱-۱۲ مثل سوسک پیف پاف خورده از خواب بیدار میشم، اگه مامانم غذا فرستاده باشه که غذا دارم اگر نه از بیرون سفارش میدم، یه سر باشگاه میرم چون باید مراقب سلامتی پرنسس خانوم باشیم و بعدشم اماده میشم برای شیفت بعدی. هر روز تقریبا همین تکرار میشه. یکمی خسته ام و دلم اتفاقات هیجان انگیز میخواد اما فعلا باید صبر کنم گویا چون وقتش نیست. دقیقا ۱۷۳ روز دیگه از طرحم مونده. سخت میگذره اما مطمئنم زود میگذره. بعدش وقت تصمیمات بزرگ میرسه. تصمیمات بزرگ و سر نوشت ساز.
این روزا دارم فکر میکنم. خیلی زیاد. موندن یا رفتن؟ اگه رفتن، به کجا؟ با چه پلنی؟ آیا واقعا باید همه چیز رو رها کنم و برم یا کنار پدر و مادر پیرم بمونم؟
دیدی گاهی به ته خط میرسی و دیگه مطلقا هیچ امیدی به هیچی برات نمیمونه؟ الان تو همون نقطه ام نسبت به طبابت تو ایران. رزیدنتی که اصلااااا، یعنی فرش قرمز هم پهن کنن بگن بیا برو بدون ازمون هر چی میخوای بخون واقعا حاضر نیستم، عمومی موندن و زیبایی کار کردن هم تو این شرایط مملکت و قیمت دلار نه. راهی جز رفتن نمونده. زندگی اینجا توهین هر روزه به شعورمونه. تو سال ۲۰۲۵ تو جز گرما برقا میره! آنتنا میپره! برمیگردیم به عهد هجر و هیچ کاری نمیشه کرد! کجای دنیا همچین خبریه! آیا واقعا لیاقت من همچین زندگی ایه؟ این چه وضعیتیه؟ حقوقا با تاخیر پرداخت میشن، یه عالمه با طرح پلکان و کوفت و زهرمار تو سرش میزنن. واقعا این حق منه بعد این همه سال درس خوندن و شغلی با این حجم استرس و بیخوابی؟ نه این حق من نیست.
هیچ چیزی قرار نیست درست بشه. فقط روز به روز شرایط پیچیده تر و بدتر میشه. هر کی زودتر خودشو از این منجلاب بیرون بکشه برنده ست. بخاطر همین این روزا خیلی جدی دارم فکر میکنم به برنامه م برای آینده و امیدوارم یه تصمیم درست حسابی بگیرم. امیدوارم زودتر طرحم تموم بشه و برنامه م مشخص بشه. اینجا همه چیز خیلی آنستیبل و غیرقابل تحمل شده دیگه.
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
این روزا دارم فکر میکنم. خیلی زیاد. موندن یا رفتن؟ اگه رفتن، به کجا؟ با چه پلنی؟ آیا واقعا باید همه چیز رو رها کنم و برم یا کنار پدر و مادر پیرم بمونم؟
دیدی گاهی به ته خط میرسی و دیگه مطلقا هیچ امیدی به هیچی برات نمیمونه؟ الان تو همون نقطه ام نسبت به طبابت تو ایران. رزیدنتی که اصلااااا، یعنی فرش قرمز هم پهن کنن بگن بیا برو بدون ازمون هر چی میخوای بخون واقعا حاضر نیستم، عمومی موندن و زیبایی کار کردن هم تو این شرایط مملکت و قیمت دلار نه. راهی جز رفتن نمونده. زندگی اینجا توهین هر روزه به شعورمونه. تو سال ۲۰۲۵ تو جز گرما برقا میره! آنتنا میپره! برمیگردیم به عهد هجر و هیچ کاری نمیشه کرد! کجای دنیا همچین خبریه! آیا واقعا لیاقت من همچین زندگی ایه؟ این چه وضعیتیه؟ حقوقا با تاخیر پرداخت میشن، یه عالمه با طرح پلکان و کوفت و زهرمار تو سرش میزنن. واقعا این حق منه بعد این همه سال درس خوندن و شغلی با این حجم استرس و بیخوابی؟ نه این حق من نیست.
هیچ چیزی قرار نیست درست بشه. فقط روز به روز شرایط پیچیده تر و بدتر میشه. هر کی زودتر خودشو از این منجلاب بیرون بکشه برنده ست. بخاطر همین این روزا خیلی جدی دارم فکر میکنم به برنامه م برای آینده و امیدوارم یه تصمیم درست حسابی بگیرم. امیدوارم زودتر طرحم تموم بشه و برنامه م مشخص بشه. اینجا همه چیز خیلی آنستیبل و غیرقابل تحمل شده دیگه.
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
❤91💔43👍13❤🔥1
تو توییتر تویتت کردم
خرداد اومد بازم چشامون به تابستونه 🍉🍒
میخوایم چشامون زیر آفتاب خواب بمونه☀️
بعد به خودم گفتم که تابستون چیزی جز شیفت زیاد و بیمارای گاستروانتریت در انتظارت نیست زن. منتظر چی هستی دقیقا ؟😂
امیدوارم خرداد اتفاقای بهتری در انتظارم باشه. ببینم تو خراد چیا میام مینویسم اینجا👀
۱ خرداد ۱۴۰۴
خرداد اومد بازم چشامون به تابستونه 🍉🍒
میخوایم چشامون زیر آفتاب خواب بمونه☀️
بعد به خودم گفتم که تابستون چیزی جز شیفت زیاد و بیمارای گاستروانتریت در انتظارت نیست زن. منتظر چی هستی دقیقا ؟😂
امیدوارم خرداد اتفاقای بهتری در انتظارم باشه. ببینم تو خراد چیا میام مینویسم اینجا👀
۱ خرداد ۱۴۰۴
❤🔥74🤣13❤8👍5
امروز بعد مدت ها رفتم درمونگاه بیمارستان نشستم و روانم ساییده شد. بیمارای الکی با شکایت های مضحک و درخواست های کسشر. بیمار اومده با نسخه دامپزشک برای حیوونش که من داروهای حیوونش رو روی بیمه خودش ثبت کنم!😐 بهشم میگی نمیشه و ویزیت رو پس میدی میگه پس چرا قبلا مینوشتن! ۲۰ تومن ویزیت میدن انگار پزشک و مهر نظامش رو خریدن و باید هر سازی زدن براشون برقصی.
متخصص پوست مون رو تو درمونگاه دیدم که اونم طرحیه، ۳ روز درمونگاه میشینه و گفت کارانه این ماه براش ۱ میلیون و ۵۰۰ ریختن! فکر کن! پوست قبول شی، اون همه درس بخونی، بهت ۱.۵۰۰ کارانه بدن. پروانه هم ندن که بتونی بیرون مطب خودتو داشته باشی.
واقعا سیرکه اینجا.
نصف بیمارا که معتقدن گرمازده شدن و باید سرم تقویتی بگیرن، فشار نصف شونم میگیری ۱۶ عه! باید دارو بدی فشار بیاری پایین.
یه خانومه اومده بود رنگش عین زردچوبه بود، ادرارش نمی اومد و فشارش ۲۰ و همراهیش اعتقاد داشت یه سرم تقویتی بگیره خوب میشه. یه کپتو بهش دادم و ده بار تاکید کردم همین الان مریضتو برمیداری میبری اورژانس، نیاز به بستری داره. باز میبینم بیرون نشسته به امید اینکه من بهش سرم تقویتی بدم😐
بردمش جلو منشی و دوربین و دوباره تاکید کردم باید بری اورژانس، حالش خوب نیست و خانوم منشی شما شاهد باش که ده بار بهش گفتم بره اورژانس چون حال بیمارش خوب نیست. دو روز دیگه چیزیش شد نیاد یقه منو بگیره. همراهیش گفت میذاریم تو خونه بمیره، بهتر از اینه تو اون جلاد خونه مریض مون رو به کشتن بدین😐
یه چندتا بیمار دیگه هم داشتم که سر داروهاشون و اینکه چرا سرم و امپول ندادم باهاشون بحثم شد. از شیفت که برگشتم اول نشستم تک تک شیفتای درمانگاهی که داشتم رو با اورژانس جابجا کردم، بعدشم زنگ زدم به مامانم و نیم ساعت بی وقفه گریه کردم. واقعا از این مردم بیزارم. سرت به عرش هم برسه و اخرین مدارک علمی رو داشته باشی نهایتا سر و کارت با همین مردمه. واقعا صبرم لبریز شده دیگه. پشت تلفن دارم پیش مامانم غر میزنم و گریه میکنم، اون از پشت تلفن شروع کرده که دختر گلم من که میگم باید از ایران بری. اینجا فایده نداره. تو که شوهر و دلبستگی ای نداری، جمع کن برو و خودتو نجات بده😩
همه چیز دست به دست هم داده و در جهتی قرار گرفته که رفتن بیشتر از هر وقتی تو ذهنم پررنگ بشه. حس میکنم هیچ راه دیگه ای باقی نمونده. واقعا نمیدونم چیکار کنم. اوضاع افتضاحه.
۱ خرداد ۱۴۰۴
متخصص پوست مون رو تو درمونگاه دیدم که اونم طرحیه، ۳ روز درمونگاه میشینه و گفت کارانه این ماه براش ۱ میلیون و ۵۰۰ ریختن! فکر کن! پوست قبول شی، اون همه درس بخونی، بهت ۱.۵۰۰ کارانه بدن. پروانه هم ندن که بتونی بیرون مطب خودتو داشته باشی.
واقعا سیرکه اینجا.
نصف بیمارا که معتقدن گرمازده شدن و باید سرم تقویتی بگیرن، فشار نصف شونم میگیری ۱۶ عه! باید دارو بدی فشار بیاری پایین.
یه خانومه اومده بود رنگش عین زردچوبه بود، ادرارش نمی اومد و فشارش ۲۰ و همراهیش اعتقاد داشت یه سرم تقویتی بگیره خوب میشه. یه کپتو بهش دادم و ده بار تاکید کردم همین الان مریضتو برمیداری میبری اورژانس، نیاز به بستری داره. باز میبینم بیرون نشسته به امید اینکه من بهش سرم تقویتی بدم😐
بردمش جلو منشی و دوربین و دوباره تاکید کردم باید بری اورژانس، حالش خوب نیست و خانوم منشی شما شاهد باش که ده بار بهش گفتم بره اورژانس چون حال بیمارش خوب نیست. دو روز دیگه چیزیش شد نیاد یقه منو بگیره. همراهیش گفت میذاریم تو خونه بمیره، بهتر از اینه تو اون جلاد خونه مریض مون رو به کشتن بدین😐
یه چندتا بیمار دیگه هم داشتم که سر داروهاشون و اینکه چرا سرم و امپول ندادم باهاشون بحثم شد. از شیفت که برگشتم اول نشستم تک تک شیفتای درمانگاهی که داشتم رو با اورژانس جابجا کردم، بعدشم زنگ زدم به مامانم و نیم ساعت بی وقفه گریه کردم. واقعا از این مردم بیزارم. سرت به عرش هم برسه و اخرین مدارک علمی رو داشته باشی نهایتا سر و کارت با همین مردمه. واقعا صبرم لبریز شده دیگه. پشت تلفن دارم پیش مامانم غر میزنم و گریه میکنم، اون از پشت تلفن شروع کرده که دختر گلم من که میگم باید از ایران بری. اینجا فایده نداره. تو که شوهر و دلبستگی ای نداری، جمع کن برو و خودتو نجات بده😩
همه چیز دست به دست هم داده و در جهتی قرار گرفته که رفتن بیشتر از هر وقتی تو ذهنم پررنگ بشه. حس میکنم هیچ راه دیگه ای باقی نمونده. واقعا نمیدونم چیکار کنم. اوضاع افتضاحه.
۱ خرداد ۱۴۰۴
😢131❤26👍14💔14🤣4❤🔥2
امشب باز درمونگاه خصوصیه شیفت بودم. مردم اونجا نانازی و با فرهنگ هستن و با نسخه دامپزشک نمیان که من واسه اسب شون دارو بنویسم :)) اونجا میان علائم رو میگن و منتظر میمونن ببینن من نظرم چیه. I like that. واقعا ناراحت کننده ست که بخاطر شیفت های فشرده ی بیمارستان احتمالا از ماه آینده نمیتونم اونجا شیفت برم.
امشب پرستارا و پرسنل اونجا میگفتن عجب آدم خوش روزی ای هستی، شبایی که اینجا شیفتی غلغله میشه، شبایی که نیستی هم میان سراغتو میگیرن ببینن کی شیفتی. بعضیاشونم فامیلت رو نمیدونن و میگن همون خانوم دکتره که خط چشم رنگی میکشه، یا اونی که پوستش خیلی خوبه :))
نیم ساعت پیش از شیفت برگشتم و جلوی اورژانس سه تا ماشین پلیس و گارد ویژه بود. معلوم نیست امشب تو اورژانس چه خبرایی بوده. اومدم خونه همخونه م خواب بود و مستقیم اومدم تو تخت که بیدار نشه. چشمامو مالیدم و ریملم ریخت تو چشمم، مجبور شدم پاشم ارایشمو پاک کنم. باز اومدم بخوابم دیدم خیلی گرسنمه، گفتم ولش کن بهش فکر نکن، این همخونه بیچاره خوابیده، بذار راحت بخوابه. ولی انقدر فکر دلمه های کلمی که مامانم برام فرستاده بود بهم فشار اورد که پاشدم و ساعت ۳ صبح دلمه ها رو از یخچال دراوردم.
دلمه کلم غذاییه که تا چند سال پیش ازش نفرت داشتم ولی الان عاشقشم. این حجم از تغییر سلایق جدن عجیبه. عجیب و یه جورایی ترسناک. مثلا یک روز بیدار شی و آدمی که سالهاست عاشقشی رو دیگه دوست نداشته باشی. وحشتناکه، نه ؟!
۳ خرداد ۱۴۰۴
امشب پرستارا و پرسنل اونجا میگفتن عجب آدم خوش روزی ای هستی، شبایی که اینجا شیفتی غلغله میشه، شبایی که نیستی هم میان سراغتو میگیرن ببینن کی شیفتی. بعضیاشونم فامیلت رو نمیدونن و میگن همون خانوم دکتره که خط چشم رنگی میکشه، یا اونی که پوستش خیلی خوبه :))
نیم ساعت پیش از شیفت برگشتم و جلوی اورژانس سه تا ماشین پلیس و گارد ویژه بود. معلوم نیست امشب تو اورژانس چه خبرایی بوده. اومدم خونه همخونه م خواب بود و مستقیم اومدم تو تخت که بیدار نشه. چشمامو مالیدم و ریملم ریخت تو چشمم، مجبور شدم پاشم ارایشمو پاک کنم. باز اومدم بخوابم دیدم خیلی گرسنمه، گفتم ولش کن بهش فکر نکن، این همخونه بیچاره خوابیده، بذار راحت بخوابه. ولی انقدر فکر دلمه های کلمی که مامانم برام فرستاده بود بهم فشار اورد که پاشدم و ساعت ۳ صبح دلمه ها رو از یخچال دراوردم.
دلمه کلم غذاییه که تا چند سال پیش ازش نفرت داشتم ولی الان عاشقشم. این حجم از تغییر سلایق جدن عجیبه. عجیب و یه جورایی ترسناک. مثلا یک روز بیدار شی و آدمی که سالهاست عاشقشی رو دیگه دوست نداشته باشی. وحشتناکه، نه ؟!
۳ خرداد ۱۴۰۴
❤152💔15🤣8👍6❤🔥2
امشب باز درمانگاه خصوصیه شیفت بودم. عصرش با یه حال شتی از خواب بیدار شدم. بغض و گریه داشتم، زنگ زدم به مامانم گریه کردم. این بنده خدا هم فکر میکنه من غصه هام از تنهاییه و باید از تنهایی در بیام سریع میگه میخوای بگم خواهرت بیاد پیشت؟ باباتو بفرستم بیاد چند روز پیشت بمونه؟ آف نداری دو روز بیای مشهد تو خونه باشی؟ در صورتی که من واقعا هیچ مشکلی با تنهاییم ندارم و حالم از دیدن آدم های زیاد تو شیفت های متعدد و پشت سر هم بد شده. دلم نمیخواد حتی کسی کنارم نفس بکشه. دلم سکوت و تنهایی و خلوت کردن با خودم رو میخواد.
خلاصه پس از درک نشدن یه میکاپ اسموکی خیلی شدید کردم که پف چشمامو بپوشونه و مقنعه کشیدم به سر که برم شیفت. تو شیفتم هم همچنان ناراحت بودم و وسط بیمارا دو سه بار گریه م گرفت اما سریع خودمو جمع و جور کردم. مدام ساعتو نگاه میکردم ببینم چقدر دیگه شیفتم تموم میشه و میتونم برم خونه یه دل سیر گریه کنم بلکه یکم فشاری که روم هست کمتر بشه.
بعد شیفت که جلوی در اورژانس پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت پانسیونم، نوتیف پیام یکی از صمیمی ترین دوستام که فرانسه ست اومد که نوشته بود «بیداری؟»
همونجا زنگ زدم بهش و زدم زیر گریه گفتم اصلا حالم خوب نیست و راه افتادم سمت پانسیون. اومدم در رو باز کنم دیدم یه سوسک گنده با شاخک های دراز و چندش گوشه چهارچوب دره و قطعا به محض اینکه من کلید بندازم و در باز بشه سوسکه سر میخوره و میفته دست من ( اینکه تو اون حال مغزم تا این حد پردازش کرده بود در نوع خودش عجیبه :)) باز داشتم گریه میکردم و به دوستم شرح میدادم ببین الان رو چهارچوب در یه سوسکه و من نمیتونم برم تو خونه که در واحد رو به روییم باز شد و یه اقای دکتری که جدید بود و هیچ ایده ای ندارم کیه بدون سلام و علیک و با دمپایی تو دستش اومد سوسک رو برام کشت و در سکوت برگشت به واحدش😂😂😂
قبل اینکه درو ببنده با همون حالت گریون گفتم ممنون و گفت خواهش میکنم و درو بست🤣🤣🤣
ببین چقدر کله ش خراب شده نصفه شبی😂😂😬😬
هیچی دیگه نیم ساعت اول یکم پرفشار گریه کردم، عین تاکسی خطی تو ۴۰ متر پانسیون راه میرفتم و حرف میزدم و هرازگاهی از جلوی اینه که رد میشدم قیافه مو میدیدم با ریمل هایی که ریخته بود زیر چشمم و ارایشی که زیر چشمم پخش شده بود و از دیدن صحنه ی دراماتیکی که خلق کرده بودم لذت میبردم😂
باقیش به خنده گذشت و راجع به درس هایی که از اتفاقات جدید گرفتم و امتحان عملی مورد مشابهی که برام پیش اومده بود و سربلند ازش بیرون اومدم صحبت کردیم. کلی بهم افتخار و نازنازیم کرد.
راجع به درس گرفتن از اتفاقات زندگی قبلنا یادمه نوشتم. که اگه از هر اتفاقی که تو زندگیمون میفته درسش رو نگیریم، اون اتفاق انقدرررر تو زندگیمون تکرار میشه تا بالاخره درس لازمه رو بگیریم و پاسش کنیم. سر اتفاقی ۴ سال از عمر نازنینم رو گذاشتم و بارها fail شدم و آدم نشدم و تکرار و تکرار تا بالاخره درسش رو گرفتم. حالا همون اتفاق مجدد برام افتاد و مثل یه دختر عاقل و با اقتدار جای اینکه دوباره ۲-۳ دیگه از عمرم رو حرومش کنم، در همون دقایق اول فیتیله پیچش کردم و ضربه فنی. تمام. من پاس شدم و دیگه از یه سوراخ مجدد گزیده نشدم. این خیلی خوشحال کننده بود برای من و دوستم و با کلی خنده جشنش گرفتیم.
از آدمی که این روزها بهش تبدیل شدم جدا خوشم میاد. قوی و با اقتدار و سخت جون و سخت کوش. هر چند پرده ها رو بزنی کنار اون زیر یه ظرف بلور بسیار حساس و شکننده قایم شده، ولی پرده ها انقدر ضخیمه که دست هر کسی بهش نمیرسه. آفرین به من.
۵ خرداد ۱۴۰۴
خلاصه پس از درک نشدن یه میکاپ اسموکی خیلی شدید کردم که پف چشمامو بپوشونه و مقنعه کشیدم به سر که برم شیفت. تو شیفتم هم همچنان ناراحت بودم و وسط بیمارا دو سه بار گریه م گرفت اما سریع خودمو جمع و جور کردم. مدام ساعتو نگاه میکردم ببینم چقدر دیگه شیفتم تموم میشه و میتونم برم خونه یه دل سیر گریه کنم بلکه یکم فشاری که روم هست کمتر بشه.
بعد شیفت که جلوی در اورژانس پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت پانسیونم، نوتیف پیام یکی از صمیمی ترین دوستام که فرانسه ست اومد که نوشته بود «بیداری؟»
همونجا زنگ زدم بهش و زدم زیر گریه گفتم اصلا حالم خوب نیست و راه افتادم سمت پانسیون. اومدم در رو باز کنم دیدم یه سوسک گنده با شاخک های دراز و چندش گوشه چهارچوب دره و قطعا به محض اینکه من کلید بندازم و در باز بشه سوسکه سر میخوره و میفته دست من ( اینکه تو اون حال مغزم تا این حد پردازش کرده بود در نوع خودش عجیبه :)) باز داشتم گریه میکردم و به دوستم شرح میدادم ببین الان رو چهارچوب در یه سوسکه و من نمیتونم برم تو خونه که در واحد رو به روییم باز شد و یه اقای دکتری که جدید بود و هیچ ایده ای ندارم کیه بدون سلام و علیک و با دمپایی تو دستش اومد سوسک رو برام کشت و در سکوت برگشت به واحدش😂😂😂
قبل اینکه درو ببنده با همون حالت گریون گفتم ممنون و گفت خواهش میکنم و درو بست🤣🤣🤣
ببین چقدر کله ش خراب شده نصفه شبی😂😂😬😬
هیچی دیگه نیم ساعت اول یکم پرفشار گریه کردم، عین تاکسی خطی تو ۴۰ متر پانسیون راه میرفتم و حرف میزدم و هرازگاهی از جلوی اینه که رد میشدم قیافه مو میدیدم با ریمل هایی که ریخته بود زیر چشمم و ارایشی که زیر چشمم پخش شده بود و از دیدن صحنه ی دراماتیکی که خلق کرده بودم لذت میبردم😂
باقیش به خنده گذشت و راجع به درس هایی که از اتفاقات جدید گرفتم و امتحان عملی مورد مشابهی که برام پیش اومده بود و سربلند ازش بیرون اومدم صحبت کردیم. کلی بهم افتخار و نازنازیم کرد.
راجع به درس گرفتن از اتفاقات زندگی قبلنا یادمه نوشتم. که اگه از هر اتفاقی که تو زندگیمون میفته درسش رو نگیریم، اون اتفاق انقدرررر تو زندگیمون تکرار میشه تا بالاخره درس لازمه رو بگیریم و پاسش کنیم. سر اتفاقی ۴ سال از عمر نازنینم رو گذاشتم و بارها fail شدم و آدم نشدم و تکرار و تکرار تا بالاخره درسش رو گرفتم. حالا همون اتفاق مجدد برام افتاد و مثل یه دختر عاقل و با اقتدار جای اینکه دوباره ۲-۳ دیگه از عمرم رو حرومش کنم، در همون دقایق اول فیتیله پیچش کردم و ضربه فنی. تمام. من پاس شدم و دیگه از یه سوراخ مجدد گزیده نشدم. این خیلی خوشحال کننده بود برای من و دوستم و با کلی خنده جشنش گرفتیم.
از آدمی که این روزها بهش تبدیل شدم جدا خوشم میاد. قوی و با اقتدار و سخت جون و سخت کوش. هر چند پرده ها رو بزنی کنار اون زیر یه ظرف بلور بسیار حساس و شکننده قایم شده، ولی پرده ها انقدر ضخیمه که دست هر کسی بهش نمیرسه. آفرین به من.
۵ خرداد ۱۴۰۴
❤170❤🔥22👍6💔3