چند روزی پشت هم شیفت نداشتم و با خودم میگفتم طرحم تموم بشه دلم تنگ میشه واسه این روزا، اما گذروندن شیفتایی مثل شیفت امروز باعث میشه به خودم بگم بشین سرجات و چیز اضافه ای هم نخور :))
واقعا امیدوارم وضعیت اورژانس یکمی بهتر بشه یا مسئولین یه فکری بکنن یا نیرو اضافه بکنن، نمیدونم خلاصه. لود مریض بسیار بالاست و اوضاع از کنترل خارجه واقعا. خواهشا اگه این روزا گذرتون به درمانگاه یا مراکز درمانی افتاد یکم صبر و حوصله داشته باشین و درک کنین اوضاع رو.
۲۳ آذر ۱۴۰۳
واقعا امیدوارم وضعیت اورژانس یکمی بهتر بشه یا مسئولین یه فکری بکنن یا نیرو اضافه بکنن، نمیدونم خلاصه. لود مریض بسیار بالاست و اوضاع از کنترل خارجه واقعا. خواهشا اگه این روزا گذرتون به درمانگاه یا مراکز درمانی افتاد یکم صبر و حوصله داشته باشین و درک کنین اوضاع رو.
۲۳ آذر ۱۴۰۳
❤122👍13❤🔥3
امشب برنامه ی شیفت های دی ماه رو گذاشتن و شیفت عصر اورژانس مون دو نفره شده😍 واقعا فکر نمیکردم اینکار رو بکن چون کمبود نیرو داشتیم. انقدر از وقتی برنامه رو دیدم خوشحال شدم که خدا میدونه! عجیب! خداشاهده قبل هر شیفت عصر زانوی غم بغل میگرفتم چون میدونستم تو شیفت قراره تیکه تیکه بشم اما الان دو نفره منیج اورژانس خیلی راحت تره. خدایا شکرت.
لوسیون بدن های ویکتوریا سیکرتم رسید و اووووماح🤌 عالییییی. یکیش bare vanila شیمردار گرفتم که از وقتی زدم تمام پانسیون داره برق میزنه😂✨ یکی هم midnight bloom که خیلی شیکه. جفتشون عالی ان و راضی ام از انتخابام.
امروز صبح رفتم مژه بذارم چون یکم نیاز به تغییرات داشتم، با کلی تحقیق از متخصصامون که کی کارش خوبه رفتم پیش یه مژه کار و چنان رید به مژه هام که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته با عصبانیت دونه دونه کندمشون جلوی اینه. انقدر غیرقابل تحمل بود که حتی نتونستم تا فردا صبح تحملشون کنم که برم ریموو کنم. ۶ تا مژه رو یکدونه مژه نحیف گذاشته مثلا اسپایکی! نمیدونم درکی از اسپایکی نداشته یا میخواسته از سر باز کنه که تپه تپه مژه ها رو چپونده رو مژه هام. کاش مژه کاری که مشهد پیشش میرفتم اینجا دم دست بود که پیش خودش برم. کارش واقعا خیلی خوب بود و چقدر حیف که بهش دسترسی ندارم.
فردا مطبم یدونه کیس تزریق لب دارم و بابتش هیجان زده ام. نشستم تند تند فیلمای دوره هایی که رفتمو مرور میکنم. امیدوارم نتیجه نهاییش اون جوری که تو ذهنمه در بیاد. خیلی محتاطانه و ناز میخوام تزریق کنم. توکل به خدا.
برای شب یلدا نمیتونستم برم خونه چون شیفت داشتم اما به سختی شیفت هام رو جابجا کردم که بتونم یلدا رو خونه باشم چون مادربزرگم حالش مساعد نیست و ممکنه دورهمی بعدی ای تو خونه مادرجون در کار نباشه. چقدر ناراحت کننده س نه؟ و چقدر عجیب که انقدر راحت دارم راجع بهش حرف میزنم و پذیرفتمش. پزشکی با من اینکارو کرده! انقدر که مرگ آدما رو دیدم.
درسته که عمر و زندگی دست خداست اما هر دفعه ای که مادرجونم رو میبینم با خودم میگم ممکنه دفعه ی بعدی در کار نباشه پس حسابی بغلش میکنم و میبوسمش. امیدوارم وقتش که شد خیلی راحت بره و اذیت نشه. نمیخوام زمین گیر بشه، زیر دست و پا بیفته یا زخم بستر بگیره. چون هر روز به چشم میبینم که وقتی از کار افتاده میشی چقدر اول از همه برای خودت و بعد برای اطرافیان سخت میشه شرایط. میخوام تو اوج خداحافظی کنیم. میخوام اخرین تصویری که از مادربزرگم تو ذهنم میمونه همون مبارز قوی همیشگی باشه که تحت هیچ شرایطی کم نمیاره، همون کسی که سالها پیش الگو قرارش دادم و تلاش کردم بهش تبدیل بشم.
۲۹ آذر ۱۴۰۳
لوسیون بدن های ویکتوریا سیکرتم رسید و اووووماح🤌 عالییییی. یکیش bare vanila شیمردار گرفتم که از وقتی زدم تمام پانسیون داره برق میزنه😂✨ یکی هم midnight bloom که خیلی شیکه. جفتشون عالی ان و راضی ام از انتخابام.
امروز صبح رفتم مژه بذارم چون یکم نیاز به تغییرات داشتم، با کلی تحقیق از متخصصامون که کی کارش خوبه رفتم پیش یه مژه کار و چنان رید به مژه هام که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته با عصبانیت دونه دونه کندمشون جلوی اینه. انقدر غیرقابل تحمل بود که حتی نتونستم تا فردا صبح تحملشون کنم که برم ریموو کنم. ۶ تا مژه رو یکدونه مژه نحیف گذاشته مثلا اسپایکی! نمیدونم درکی از اسپایکی نداشته یا میخواسته از سر باز کنه که تپه تپه مژه ها رو چپونده رو مژه هام. کاش مژه کاری که مشهد پیشش میرفتم اینجا دم دست بود که پیش خودش برم. کارش واقعا خیلی خوب بود و چقدر حیف که بهش دسترسی ندارم.
فردا مطبم یدونه کیس تزریق لب دارم و بابتش هیجان زده ام. نشستم تند تند فیلمای دوره هایی که رفتمو مرور میکنم. امیدوارم نتیجه نهاییش اون جوری که تو ذهنمه در بیاد. خیلی محتاطانه و ناز میخوام تزریق کنم. توکل به خدا.
برای شب یلدا نمیتونستم برم خونه چون شیفت داشتم اما به سختی شیفت هام رو جابجا کردم که بتونم یلدا رو خونه باشم چون مادربزرگم حالش مساعد نیست و ممکنه دورهمی بعدی ای تو خونه مادرجون در کار نباشه. چقدر ناراحت کننده س نه؟ و چقدر عجیب که انقدر راحت دارم راجع بهش حرف میزنم و پذیرفتمش. پزشکی با من اینکارو کرده! انقدر که مرگ آدما رو دیدم.
درسته که عمر و زندگی دست خداست اما هر دفعه ای که مادرجونم رو میبینم با خودم میگم ممکنه دفعه ی بعدی در کار نباشه پس حسابی بغلش میکنم و میبوسمش. امیدوارم وقتش که شد خیلی راحت بره و اذیت نشه. نمیخوام زمین گیر بشه، زیر دست و پا بیفته یا زخم بستر بگیره. چون هر روز به چشم میبینم که وقتی از کار افتاده میشی چقدر اول از همه برای خودت و بعد برای اطرافیان سخت میشه شرایط. میخوام تو اوج خداحافظی کنیم. میخوام اخرین تصویری که از مادربزرگم تو ذهنم میمونه همون مبارز قوی همیشگی باشه که تحت هیچ شرایطی کم نمیاره، همون کسی که سالها پیش الگو قرارش دادم و تلاش کردم بهش تبدیل بشم.
۲۹ آذر ۱۴۰۳
❤142👍7😢5❤🔥2💔2
لیمو 🍋👩🏻⚕️
امشب تولد مادرجونم بود. عصر منشی دکترش زنگ زد که اطلاع بده نوبت عملش جلوتر افتاده و فردا رو در نظر گرفتن براش چون دکترش آخر هفته داره از ایران میره. مادربزرگم کنسر پستان داره و ما اینو تو مردادماه فهمیدیم. هیچ وقت اینجا چیزی ازش نگفتم، نمیدونم چرا. از شهریور…
تولدش هم نزدیکه. نزدیک دو سال از روزی که این متن رو نوشتم میگذره. تلاش های مادربزرگم برای به ثمر نشوندن من نتیجه داده. دکتر شدنم رو دید، حتی بارها حالش بد بود و خودم براش دارو نوشتم و شروع کرد🥹 هر جا هم مینشست با افتخار میگفت فلان مشکلو داشتم، نوشین بهم دارو داد خوب شدم🥹 مشکلاتش خیلی بیسیک بود و درمانی که من دادم خیلی دم دستی و آسون، اما یه جوری ازم تعریف میکرد که انگار چه کار بزرگی کردم🥹🥲
سه ماهه که دیگه هیچ گونه دارویی نمیخورم. روانپزشکم انقدر حال روحیم رو خوب دید که داروهامو تیپر و بعد قطع کرد. اولش میترسیدم نکنه حالم بد بشه چون سال ها به داروخوردن عادت کرده بودم اما علی رغم اینکه روزای سخت و پرفشاری رو دارم میگذرونم و همه چیز زندگیم رو هواست اما حال روحیم خیلی خوبه و خیلی خوب مسلطم به اوضاع. فکر میکنم بیشترش بخاطر جلسات روان درمانی منظمی که داشتم و تغییر مایندستم بوده باشه.
خلاصه که؛ الان که تمام زحمات مادربزرگم برای من نتیجه داده میخوام که باشم و منو ببینه که بیشتر از هر وقتی به خودش و من افتخار کنه. این کمترین کاریه که این روزها براش از دستم بر میاد.
سه ماهه که دیگه هیچ گونه دارویی نمیخورم. روانپزشکم انقدر حال روحیم رو خوب دید که داروهامو تیپر و بعد قطع کرد. اولش میترسیدم نکنه حالم بد بشه چون سال ها به داروخوردن عادت کرده بودم اما علی رغم اینکه روزای سخت و پرفشاری رو دارم میگذرونم و همه چیز زندگیم رو هواست اما حال روحیم خیلی خوبه و خیلی خوب مسلطم به اوضاع. فکر میکنم بیشترش بخاطر جلسات روان درمانی منظمی که داشتم و تغییر مایندستم بوده باشه.
خلاصه که؛ الان که تمام زحمات مادربزرگم برای من نتیجه داده میخوام که باشم و منو ببینه که بیشتر از هر وقتی به خودش و من افتخار کنه. این کمترین کاریه که این روزها براش از دستم بر میاد.
❤🔥140❤31👍6
۱۹ روز دیگه میشه یکسال که مامان و بابام منو آوردن گذاشتن این شهر که طرحم رو بگذرونم. همه چیز اولش وحشتناک و غریب بود. خیابونا ، آدما، محیط بیمارستان، پانسیونم، حتی اینجا اسنپ فود و سوپرمارکت اسنپ راه اندازی نشده بود. هر سری خریدی داشتم با وضع فلاکت باری انجام میشد. احساس میکردم تو یه نقطه کور گیر افتادم. هیچکی رو نمیشناختم. حتی زبون محلی ها رو نمیفهمیدم. مریض میومد میگفت خم درد دارم، و من با قیافه علامت تعجبیم زل میزدم بهش و میگم چی درد؟ خم؟ خم کجاست دیگه؟
واسه کوچیک ترین کارا واقعا به سختی میفتادم و غربت واقعا دیوانه م کرده بود.
الان اما کلی دوست و آشنا پیدا کردم تو این شهر، تو محیط کار آدما رو شناختم، میدونم کدوما خوب و آدم حسابی ان و ارزش داره براشون وقت بذارم و دکمه ی کیا رو باید بزنم. رستوران ها و کافه های خوب شهر رو میشناسم. سوپر مارکت ها رو حتی. تو معاونت درمان و تامین اجتماعی با چند نفر اشنا شدم و دیگه نمیخواد واسه کوچیک ترین کارا برم و بیام، همه چی با یه تلفن حل میشه. باشگاه خوب پیدا کردم و مربیم رو دوست دارم و جلساتم رو منظم میرم. مطبمو زدم، ادمین گرفتم، منشی هم به زودی میگیرم. اونا دوستاشونو اوردن و دوستاشون دوستای دیگه شون رو. مثل یه گیاهی میمونم که قلمه زده شده و تو گلدون جدید داره ریشه میده. خیلی بامزه و قشنگه. پارسال واقعا وحشت زده بودم اما امسال آروم آروم دارم رشد میکنم و به رشدم ادامه میدم.
کاش میدونستم آخرش چی میشه، ولی اگه میدونستم دیگه هیجانی نداشت نه؟
زندگی این روزها از نظرم تشکیل شده از قدم های کوچیک و پشت سر هم و حل کردن و کنار گذاشتن موانع پیش رو. زندگی با همین بالا پاییناش قشنگه دیگه! ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.
۱۳ دی ۱۴۰۳
واسه کوچیک ترین کارا واقعا به سختی میفتادم و غربت واقعا دیوانه م کرده بود.
الان اما کلی دوست و آشنا پیدا کردم تو این شهر، تو محیط کار آدما رو شناختم، میدونم کدوما خوب و آدم حسابی ان و ارزش داره براشون وقت بذارم و دکمه ی کیا رو باید بزنم. رستوران ها و کافه های خوب شهر رو میشناسم. سوپر مارکت ها رو حتی. تو معاونت درمان و تامین اجتماعی با چند نفر اشنا شدم و دیگه نمیخواد واسه کوچیک ترین کارا برم و بیام، همه چی با یه تلفن حل میشه. باشگاه خوب پیدا کردم و مربیم رو دوست دارم و جلساتم رو منظم میرم. مطبمو زدم، ادمین گرفتم، منشی هم به زودی میگیرم. اونا دوستاشونو اوردن و دوستاشون دوستای دیگه شون رو. مثل یه گیاهی میمونم که قلمه زده شده و تو گلدون جدید داره ریشه میده. خیلی بامزه و قشنگه. پارسال واقعا وحشت زده بودم اما امسال آروم آروم دارم رشد میکنم و به رشدم ادامه میدم.
کاش میدونستم آخرش چی میشه، ولی اگه میدونستم دیگه هیجانی نداشت نه؟
زندگی این روزها از نظرم تشکیل شده از قدم های کوچیک و پشت سر هم و حل کردن و کنار گذاشتن موانع پیش رو. زندگی با همین بالا پاییناش قشنگه دیگه! ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.
۱۳ دی ۱۴۰۳
❤283👍11❤🔥5🎉4
امروز بعد یک ماه برگشتم خونه که دو روزه به کار و بارام برسم و دوباره برگردم محل طرحم. یه عاااالمه بار جدید رسیده بود که ۴-۵ ساعت مشغول تفکیک و وزن کردن و قیمت دراوردن شدم. لا به لاشون لوسیون بدن های جدیدی که از بث ان بادی ورکز سفارش داده بودم هم بودن. اعتیاد جدیدم شده امتحان کردن لوسیون بدن های مختلف. بی نهایت از این کار لذت میبرم. تو برهه ی فعلی احمقانه به نظر میرسه که این همه هزینه صرف همچین چیز به ظاهر بی اهمیتی بشه، اما از معدود چیزاییه که واقعا خوشحالم میکنه پس انجامش میدم🎀
فردا دقیقا میشه روز ۳۶۵ ام طرحم. یکسال گذشت! باورم نمیشه! پارسال این موقع ها اصلا فکر نمیکردم امسال تو این جایگاه و شرایط باشم. خوب یا بدش رو کاری ندارم اما کلیت ماجرا واقعا چیزی نبود که به عقلم هم خطور کنه و زندگی واقعا غیرقابل پیش بینیه! سال دیگه این موقع دو سه ماهی میشه که طرحم تموم شده، اما کجا هستم و دارم چیکار میکنم؟ واقعا هیچ ایده ای ندارم ولی مشتاقم که بدونم زندگی برام چه خوابی دیده.
این ماه نشستم راجع به چندتا مسئله که طی روز بخش زیادی از فکرمو به خودشون مشغول میکردن و تایم و انرژیم رو میگرفتن فکر کردم و سنگامو با خودم وا کندم. مثل پرونده ی بیمارا تو اورژانس، تعیین تکلیف کردم و پرونده رو بستم که بره برای ترخیص. برام مثل مریضایی بودن که دوست داشتم نگهشون دارم اما میدونستم نمیشه کار خاصی براشون انجام داد. صرفا میمونن تو اورژانس و فضا رو اشغال میکنن بدون اینکه دستاورد یا نتیجه گیری خاصی داشته باشه. نه میتونم ویزیت متخصص بزنم و متخصص براشون اقدامی انجام بده، نه میتونستم بذارم برن چون دلم نمیخواست که برن.
از طرفی هم تا ترخیص شون نمیکردم، تختی خالی نمیشد که بیمار جدیدی بیاد بخوابه. درک این مساله شاید برای شما یکم پیچیده باشه اما خودم خوب میفهمم که منظورم چیه و همین برام کافیه😅 پس تعیین تکلیف کردم که قال قضیه کنده بشه و یه باری از دوشم برداشته بشه.
امروز سه تا بیمار داشتم برای تزریق و تزریق همه شون عالی بود. واقعا تا الان تزریق بدی نداشتم. تزریقی بوده که بیشتر از بقیه پسندیده باشما، ولی تزریقی که به دنبالش خرابکاری ای کرده باشم نه خداروشکر. همه چیز عالی و اصولی پیش رفته و هم من راضی بودم هم بیمارا. کار زیبایی هم باحاله، مثل خلق یه اثر هنری میمونه. خوشم میاد ازش و برام لذت بخشه.
دیگه چی؟
دیگه همینا دیگه. احتمالا چند روز آتی مدام در حال بدو بدو باشم و بعدش دوباره زندگی به حالت روتین خودش برگرده. هم استرس دارم و هم هیجان زده م که ببینم زندگی چطور قراره پیش بره.
۳۰ دی ۱۴۰۳
فردا دقیقا میشه روز ۳۶۵ ام طرحم. یکسال گذشت! باورم نمیشه! پارسال این موقع ها اصلا فکر نمیکردم امسال تو این جایگاه و شرایط باشم. خوب یا بدش رو کاری ندارم اما کلیت ماجرا واقعا چیزی نبود که به عقلم هم خطور کنه و زندگی واقعا غیرقابل پیش بینیه! سال دیگه این موقع دو سه ماهی میشه که طرحم تموم شده، اما کجا هستم و دارم چیکار میکنم؟ واقعا هیچ ایده ای ندارم ولی مشتاقم که بدونم زندگی برام چه خوابی دیده.
این ماه نشستم راجع به چندتا مسئله که طی روز بخش زیادی از فکرمو به خودشون مشغول میکردن و تایم و انرژیم رو میگرفتن فکر کردم و سنگامو با خودم وا کندم. مثل پرونده ی بیمارا تو اورژانس، تعیین تکلیف کردم و پرونده رو بستم که بره برای ترخیص. برام مثل مریضایی بودن که دوست داشتم نگهشون دارم اما میدونستم نمیشه کار خاصی براشون انجام داد. صرفا میمونن تو اورژانس و فضا رو اشغال میکنن بدون اینکه دستاورد یا نتیجه گیری خاصی داشته باشه. نه میتونم ویزیت متخصص بزنم و متخصص براشون اقدامی انجام بده، نه میتونستم بذارم برن چون دلم نمیخواست که برن.
از طرفی هم تا ترخیص شون نمیکردم، تختی خالی نمیشد که بیمار جدیدی بیاد بخوابه. درک این مساله شاید برای شما یکم پیچیده باشه اما خودم خوب میفهمم که منظورم چیه و همین برام کافیه😅 پس تعیین تکلیف کردم که قال قضیه کنده بشه و یه باری از دوشم برداشته بشه.
امروز سه تا بیمار داشتم برای تزریق و تزریق همه شون عالی بود. واقعا تا الان تزریق بدی نداشتم. تزریقی بوده که بیشتر از بقیه پسندیده باشما، ولی تزریقی که به دنبالش خرابکاری ای کرده باشم نه خداروشکر. همه چیز عالی و اصولی پیش رفته و هم من راضی بودم هم بیمارا. کار زیبایی هم باحاله، مثل خلق یه اثر هنری میمونه. خوشم میاد ازش و برام لذت بخشه.
دیگه چی؟
دیگه همینا دیگه. احتمالا چند روز آتی مدام در حال بدو بدو باشم و بعدش دوباره زندگی به حالت روتین خودش برگرده. هم استرس دارم و هم هیجان زده م که ببینم زندگی چطور قراره پیش بره.
۳۰ دی ۱۴۰۳
❤137👍20💔5❤🔥2
امروز صبح بیدار شدم با زنگ تلفنم وصدای لرزون و مستاصل مامانم که میگفت مادرجونم تشنج کرده، بگو چیکار کنیم.
از اخرین پرتو درمانی مادرجونم تقریبا یکسال میگذشت و توده علیرغم اینکه گرید ۳ invasive بود برگشت نداشت و با بیماری های زمینه ایش دست و پنجه نرم میکردیم تا این اواخر که سرو کله سرگیجه و سردرد و تهوع های مقاوم به درمان خوراکی پیدا شد و بعد انجام ازمایشات مختلف شامل پت اسکن و MRI یه توده کوچیک تو سرش کشف شد. درگیر نوبت گرفتن از دکترای مختلف و نظرسنجی ازشون بودیم که امروز برای اولین بار تشنج کرد. برده بودنش یه بیمارستان خصوصی و پزشک اونجا حتی بستری نکرده بود یه دوز ضدتشنج براش بذارن. ارجاع داده بودن به بیمارستان قائم. دیگه من ۴ سال کف بیمارستان قائم بودم و میدونم که اونجا شتر با بارش گم میشه! اونجا با یکدونه مریضی میری و اگه شانس بیاری و از اونجا زنده بیای بیرون با ۳-۴ تا بیماری دیگه خارج میشی.
شاید بگین وا ! تو که کادر درمانی این حرف رو نباید بزنی و پشت همکاراتو خالی کنی اما باید بگم از وقتی اومدم طرح و میبینم چقدر اینجا صاحاب داره و بیمارا درست پیگیری میشن و لاقل کارهای اولیه براشون انجام میشه و همینجوری رها و از سر باز نمیشن، باید بگم که گل بگیرن در اون بیمارستان رو. حتی بیمارستان امام رضا.
زنگ زدم هماهنگیا رو کردم بردارن بیارنش بیمارستان خودمون. ملت از شهرستان بیمار رو برمیدارن میبرن شهر بزرگ، من از شهر بزرگ میارم شهرستان😂
دیگه مادرجونمو اوردن بیمارستانمون، خودم بردم تریاژ و بستریش کردم و سطح ۲ زدیم که متخصص طب هم ببینه و بعد مشاوره نوروسرجری گذاشتیم و با نوروسرجن تماس گرفتم. اوردر اولیه و داروهاشو گرفتم، نوبت ام ار آی اورژانس برای فردا گرفتم ( درصورتی که مشهد در بهترین حالت ۲ هفته دیگه نوبت میدادن) و یک ساعت بعدشم منتقل بخش شد. الانم داروهاش رو داره میگیره و منتظر ام ار آی فردا هستیم. حالا درسته که من اشنا اینجا زیاد داشتم و کارام به سریع ترین نحو ممکن پیش رفت، اما همینو یه بیمار عادی بیاد ۲-۳ ساعته و اگه خلوت باشیم چه بسا زودتر براش انجام میدیم. ولی قائم و امام رضا اول باید ۳-۴ بار بین سرویسای مختلف پاس کاری بشی و تهشم به یه روزی میندازنت که بگی اصلا رضایت شخصی میدم بیمارمو میبرم. شاید بگین چرا بیمارستان خصوصی نبردین. باید بگم سانتر اعصاب بیمارستان قائمه و چون روز تعطیل بود سایر بیمارستانا حتی انکال اعصاب هم نداشتن. تنها راه همون قائم بود. خلاصه که امروز از نهایت زور و نفوذم تو بیمارستان استفاده کردم برای مادرجونم و تلافی این ۲-۳ سالی که درگیر بیماریه و بخاطر اینترنی و بعدشم طرح نتونسته بودم براش کاری انجام بدم و خدمتی بهش بکنم رو امروز دراوردم.
واقعا عمیقا از ته قلبم مادرجونم رو دوست دارم و جونمم براش میدم چون خیلی برام با ارزشه و برای کسی که امروز هستم خیلیییی زحمت کشیده اما شامه ی پزشکیم بهم میگه چیز زیادی از عمرش نمونده و باید آماده کنم خودمو برای نبودنش. خیلی ناراحتم اما این یکسال طبابت بهم نشون داده خیلی چیزا دست ما نیست. خیلی ها یه دفعه ای فوت میشن و خانواده حتی فرصت خداحافظی ندارن با عزیزشون. به نظرم خیلی خوبه که هنوز تایم دارم که ازش خداحافظی مفصلی بکنم و حسابی تو بغلم بگیرمش و ببوسمش و بهش بگم چقدرررر دوسش دارم و چقدر قدردانم بابت زحماتی که برام کشیده.
باورم نمیشه به درجه ای رسیدم که این حرفا رو میزنم. خیلی وقته که دارم تلاش میکنم با جریان زندگی همراه بشم و انقدر مقاومت نکنم. زندگی زورش از هر چیزی بیشتره، باید رها کنیم و همسو بشیم. اینجوری دردش کمتره.
امیدوارم لاقل عید امسال رو بتونم خونه ی مادرجون باشم. پارسال که کل تعطیلات عید رو شیفت بودم… 🥺
۵ بهمن ۱۴۰۳
از اخرین پرتو درمانی مادرجونم تقریبا یکسال میگذشت و توده علیرغم اینکه گرید ۳ invasive بود برگشت نداشت و با بیماری های زمینه ایش دست و پنجه نرم میکردیم تا این اواخر که سرو کله سرگیجه و سردرد و تهوع های مقاوم به درمان خوراکی پیدا شد و بعد انجام ازمایشات مختلف شامل پت اسکن و MRI یه توده کوچیک تو سرش کشف شد. درگیر نوبت گرفتن از دکترای مختلف و نظرسنجی ازشون بودیم که امروز برای اولین بار تشنج کرد. برده بودنش یه بیمارستان خصوصی و پزشک اونجا حتی بستری نکرده بود یه دوز ضدتشنج براش بذارن. ارجاع داده بودن به بیمارستان قائم. دیگه من ۴ سال کف بیمارستان قائم بودم و میدونم که اونجا شتر با بارش گم میشه! اونجا با یکدونه مریضی میری و اگه شانس بیاری و از اونجا زنده بیای بیرون با ۳-۴ تا بیماری دیگه خارج میشی.
شاید بگین وا ! تو که کادر درمانی این حرف رو نباید بزنی و پشت همکاراتو خالی کنی اما باید بگم از وقتی اومدم طرح و میبینم چقدر اینجا صاحاب داره و بیمارا درست پیگیری میشن و لاقل کارهای اولیه براشون انجام میشه و همینجوری رها و از سر باز نمیشن، باید بگم که گل بگیرن در اون بیمارستان رو. حتی بیمارستان امام رضا.
زنگ زدم هماهنگیا رو کردم بردارن بیارنش بیمارستان خودمون. ملت از شهرستان بیمار رو برمیدارن میبرن شهر بزرگ، من از شهر بزرگ میارم شهرستان😂
دیگه مادرجونمو اوردن بیمارستانمون، خودم بردم تریاژ و بستریش کردم و سطح ۲ زدیم که متخصص طب هم ببینه و بعد مشاوره نوروسرجری گذاشتیم و با نوروسرجن تماس گرفتم. اوردر اولیه و داروهاشو گرفتم، نوبت ام ار آی اورژانس برای فردا گرفتم ( درصورتی که مشهد در بهترین حالت ۲ هفته دیگه نوبت میدادن) و یک ساعت بعدشم منتقل بخش شد. الانم داروهاش رو داره میگیره و منتظر ام ار آی فردا هستیم. حالا درسته که من اشنا اینجا زیاد داشتم و کارام به سریع ترین نحو ممکن پیش رفت، اما همینو یه بیمار عادی بیاد ۲-۳ ساعته و اگه خلوت باشیم چه بسا زودتر براش انجام میدیم. ولی قائم و امام رضا اول باید ۳-۴ بار بین سرویسای مختلف پاس کاری بشی و تهشم به یه روزی میندازنت که بگی اصلا رضایت شخصی میدم بیمارمو میبرم. شاید بگین چرا بیمارستان خصوصی نبردین. باید بگم سانتر اعصاب بیمارستان قائمه و چون روز تعطیل بود سایر بیمارستانا حتی انکال اعصاب هم نداشتن. تنها راه همون قائم بود. خلاصه که امروز از نهایت زور و نفوذم تو بیمارستان استفاده کردم برای مادرجونم و تلافی این ۲-۳ سالی که درگیر بیماریه و بخاطر اینترنی و بعدشم طرح نتونسته بودم براش کاری انجام بدم و خدمتی بهش بکنم رو امروز دراوردم.
واقعا عمیقا از ته قلبم مادرجونم رو دوست دارم و جونمم براش میدم چون خیلی برام با ارزشه و برای کسی که امروز هستم خیلیییی زحمت کشیده اما شامه ی پزشکیم بهم میگه چیز زیادی از عمرش نمونده و باید آماده کنم خودمو برای نبودنش. خیلی ناراحتم اما این یکسال طبابت بهم نشون داده خیلی چیزا دست ما نیست. خیلی ها یه دفعه ای فوت میشن و خانواده حتی فرصت خداحافظی ندارن با عزیزشون. به نظرم خیلی خوبه که هنوز تایم دارم که ازش خداحافظی مفصلی بکنم و حسابی تو بغلم بگیرمش و ببوسمش و بهش بگم چقدرررر دوسش دارم و چقدر قدردانم بابت زحماتی که برام کشیده.
باورم نمیشه به درجه ای رسیدم که این حرفا رو میزنم. خیلی وقته که دارم تلاش میکنم با جریان زندگی همراه بشم و انقدر مقاومت نکنم. زندگی زورش از هر چیزی بیشتره، باید رها کنیم و همسو بشیم. اینجوری دردش کمتره.
امیدوارم لاقل عید امسال رو بتونم خونه ی مادرجون باشم. پارسال که کل تعطیلات عید رو شیفت بودم… 🥺
۵ بهمن ۱۴۰۳
❤203😢33💔29👍13❤🔥1😱1
امروز ام آر آی انجام شد و بله متاستاز به مغز داریم، ضایعات patchy و متعدد اما خیلی ریز که قابل جراحی نیستن. جراح مون توصیه کرد به انجام کمو و رادیو دوباره. واقعا بعید میدونم جسم مادرجونم کشش داشته باشه براش.
امروز از صبح پاشدم و براش فسنجون بار گذاشتم همون مدلی که سال اول دانشگاه که بودم یادم داده بود. اون موقعا که دست پختش تو فامیل زبان زد بود، نه الان که ساده ترین غذاها رو فراموش کرده چجوری باید درست کنه. چند روز پیش زنگ زده بود بهم و میگفت تو قرمه سبزی چیا می ریزیم؟ داییت هوس قرمه سبزی کرده اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ترکیباتش چیا بود.
میز نهار رو چیدم که از بیمارستان ترخیص شد دور هم نهار رو بخوریم. بعدش قرار بود برگردن مشهد چون با دکتر انکولوژیستش آخر شب نوبت داشتن. خیلی اصرار کردم امشب بمونن و نرن اما خودم ۸ شب باید میرفتم شیفت و عملا موندن یا نموندن شون فرقی نداشت. موقعی که داشتم کت مادرجونم رو تنش میکردم که راهیش کنم همش داشتم به این فکر میکردم که شاید اخرین بار باشه که میبینمش. هی بغلش میکردم و بوسش میکردم. خودشم فهمیده بود. تو چشماش اشک جمع شده بود و یک دنیا ترس بود پشت نگاهش. مامانمم اشکش درومد.
داشتم به مادرجونم میگفتم که باید از خودش مراقبت کنه چون هنوز بهش احتیاج داریم. گفت شماره تلفنت رو حفظ کردم رفتم خونه مون بهت زنگ بزنم احوالت رو بپرسم. گفتم مادرجون شما که گوشی دارین، شماره من اونجا سیو هست میتونین هر موقع که دوست داشتین بهم زنگ بزنین هر ساعتی از شبانه روز. به فکر فرو رفت انگار یادش نمیومد که گوشی داره. گفت شماره ی خواهرتم حفظ کردم و شماره آیدا. مدام با خودم تکرار میکنم که یادم نره.
راستی خیلی خوشحالم که گفتی دیگه داروهات رو قطع کردی و نمیخوری. از طرف من از دکترت تشکر کن
خوب نگاهش کردم و سعی کردم چهره ش رو یادم بمونه. خیلی دوست داشت بیاد مطبم ولی فرصت نشد. گفت به مامانت میگم یه روز منو بیاره مطبت حتما. منم در حالی که داشتم مثل سگ گریه میکردم گفتم باشه :)
از وقتی رفتن دارم زار میزنم فقط ، چشمام دیگه باز نمیشن، نمیدونم چجوری باید برم شیفت. لعنت به این زندگی.
۶ بهمن ۱۴۰۳
امروز از صبح پاشدم و براش فسنجون بار گذاشتم همون مدلی که سال اول دانشگاه که بودم یادم داده بود. اون موقعا که دست پختش تو فامیل زبان زد بود، نه الان که ساده ترین غذاها رو فراموش کرده چجوری باید درست کنه. چند روز پیش زنگ زده بود بهم و میگفت تو قرمه سبزی چیا می ریزیم؟ داییت هوس قرمه سبزی کرده اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ترکیباتش چیا بود.
میز نهار رو چیدم که از بیمارستان ترخیص شد دور هم نهار رو بخوریم. بعدش قرار بود برگردن مشهد چون با دکتر انکولوژیستش آخر شب نوبت داشتن. خیلی اصرار کردم امشب بمونن و نرن اما خودم ۸ شب باید میرفتم شیفت و عملا موندن یا نموندن شون فرقی نداشت. موقعی که داشتم کت مادرجونم رو تنش میکردم که راهیش کنم همش داشتم به این فکر میکردم که شاید اخرین بار باشه که میبینمش. هی بغلش میکردم و بوسش میکردم. خودشم فهمیده بود. تو چشماش اشک جمع شده بود و یک دنیا ترس بود پشت نگاهش. مامانمم اشکش درومد.
داشتم به مادرجونم میگفتم که باید از خودش مراقبت کنه چون هنوز بهش احتیاج داریم. گفت شماره تلفنت رو حفظ کردم رفتم خونه مون بهت زنگ بزنم احوالت رو بپرسم. گفتم مادرجون شما که گوشی دارین، شماره من اونجا سیو هست میتونین هر موقع که دوست داشتین بهم زنگ بزنین هر ساعتی از شبانه روز. به فکر فرو رفت انگار یادش نمیومد که گوشی داره. گفت شماره ی خواهرتم حفظ کردم و شماره آیدا. مدام با خودم تکرار میکنم که یادم نره.
راستی خیلی خوشحالم که گفتی دیگه داروهات رو قطع کردی و نمیخوری. از طرف من از دکترت تشکر کن
خوب نگاهش کردم و سعی کردم چهره ش رو یادم بمونه. خیلی دوست داشت بیاد مطبم ولی فرصت نشد. گفت به مامانت میگم یه روز منو بیاره مطبت حتما. منم در حالی که داشتم مثل سگ گریه میکردم گفتم باشه :)
از وقتی رفتن دارم زار میزنم فقط ، چشمام دیگه باز نمیشن، نمیدونم چجوری باید برم شیفت. لعنت به این زندگی.
۶ بهمن ۱۴۰۳
😢224💔77❤27👍6❤🔥1
با بیچارگی رفتم شیفت، شیفت شلوغی بود و من از درون آشوب بودم. تا یکم خلوت میشد لا به لای مریضا MRI مادرجونمو تو پکس باز میکردم و هی نگاهش میکردم. دونه به دونه ی مهره های گردن تا کمرش انگار که با ذرات سرطانی گلوله بارون شده بود. متاستاز نه تنها به مغزش که به کل ستون فقراتش هم زده. هی اشک می ریختم، تا صدای پای اومدن مریض میشنیدم سریع خودمو جمع و جور میکردم.
همش فکر میکردم به تمام پت اسکن ها و بون اسکن هایی که این مدت انجام دادیم و نرمال بودن. چرا تومور مارکرش این مدت بالا نرفته بود؟ چجوری انقدر سریع طی یک ماه اینجوری تمام اسکلت بندیش رو تصرف کرده؟
کلی علامت سوال تو ذهنم هست ولی جواب هیچ کدومش مهم نیست چون که چیزی رو تغییر نمیده. سرطان داره مادربزرگ قوی و خفنم رو شکست میده.
امشب بالغ بر ۳۰ بار تو شیفت اشکم درومد و هی خودمو جمع کردم. تا یکم مشغول مریضا و تعیین تکلیف میشدم حواسم پرت میشد و اروم بودم، اما به محض اینکه بیکار میشدم، افکار بهم هجوم میاوردن. یه بیمار داشتم مسن بود و اومده بود با درد شکمی. رو صندلی نشسته بود و از شدت دل درد خم شده بود و دلشو گرفته بود. تو اون حال خرابش وسط شرح حال گرفتن من گفت چیشده دخترم؟
واقعا دلم میخواست بهش بکم چیشده اما سرمو انداختم پایین و تند تند اوردرش رو نوشتم که بدم دستش و بره قبل اینکه منفجر بشم. همش به خودم نهیب میزدم و میگفتم نوشین الان باید آروم باشی. یکم دیگه میریم خونه و هر چقدر دلت خواست میتونی گریه کنی. اگه الان مادرجون اینجا بود چی میگفت؟
قطعا میگفت «دشمن شاد کن نباش»
میدونی که خیلیا دوست دارن گریه و ناراحتی ت رو ببینن. اره قوی و محکم میمونیم!
اما الان من انقدر ناراحتم که به هیچ جام نیست کسی از دیدن ناراحتی من چه حسی بهش دست میده. تو زندگی م آدم عزیزی که واقعا دوسش داشته باشم خیلی کم هست. از تعداد انگشت های دستم هم کمتر. تا به حال از بین عزیزام کسی رو از دست ندادم. این اولین بارمه که این حجم غم رو تجربه میکنم. تو عمرم هیچ وقت انقدر ناراحت و مستاصل نبودم.
ناراحت کننده ترین قسمتش اینکه که مدام مامانم و خاله م بهم میگن ناسلامتی تو دکتری! تو باید الان ما رو آروم و امیدوارمون کنی. اما من دقیقا به همین دلیل که دکترم و درک واقعی تری از خیلی مسائل دارم و شرایط خیلی بد مادرجونم رو دیدم ناامید شدم. همش میگن امیدت به خدا باشه. دقیقا امیدم به کدوم قسمتش باید باشه؟ کاش یکی توضیح بده.
تنها آرزویی که دارم اینه که مادرجونم تا عید دووم بیاره که دوباره تو خونه ش دور هم جمع بشیم و اینکه هر موقع وقت رفتن شد اروم و بی درد بره. مثل یه خواب عمیق.
۷ بهمن ۱۴۰۳
همش فکر میکردم به تمام پت اسکن ها و بون اسکن هایی که این مدت انجام دادیم و نرمال بودن. چرا تومور مارکرش این مدت بالا نرفته بود؟ چجوری انقدر سریع طی یک ماه اینجوری تمام اسکلت بندیش رو تصرف کرده؟
کلی علامت سوال تو ذهنم هست ولی جواب هیچ کدومش مهم نیست چون که چیزی رو تغییر نمیده. سرطان داره مادربزرگ قوی و خفنم رو شکست میده.
امشب بالغ بر ۳۰ بار تو شیفت اشکم درومد و هی خودمو جمع کردم. تا یکم مشغول مریضا و تعیین تکلیف میشدم حواسم پرت میشد و اروم بودم، اما به محض اینکه بیکار میشدم، افکار بهم هجوم میاوردن. یه بیمار داشتم مسن بود و اومده بود با درد شکمی. رو صندلی نشسته بود و از شدت دل درد خم شده بود و دلشو گرفته بود. تو اون حال خرابش وسط شرح حال گرفتن من گفت چیشده دخترم؟
واقعا دلم میخواست بهش بکم چیشده اما سرمو انداختم پایین و تند تند اوردرش رو نوشتم که بدم دستش و بره قبل اینکه منفجر بشم. همش به خودم نهیب میزدم و میگفتم نوشین الان باید آروم باشی. یکم دیگه میریم خونه و هر چقدر دلت خواست میتونی گریه کنی. اگه الان مادرجون اینجا بود چی میگفت؟
قطعا میگفت «دشمن شاد کن نباش»
میدونی که خیلیا دوست دارن گریه و ناراحتی ت رو ببینن. اره قوی و محکم میمونیم!
اما الان من انقدر ناراحتم که به هیچ جام نیست کسی از دیدن ناراحتی من چه حسی بهش دست میده. تو زندگی م آدم عزیزی که واقعا دوسش داشته باشم خیلی کم هست. از تعداد انگشت های دستم هم کمتر. تا به حال از بین عزیزام کسی رو از دست ندادم. این اولین بارمه که این حجم غم رو تجربه میکنم. تو عمرم هیچ وقت انقدر ناراحت و مستاصل نبودم.
ناراحت کننده ترین قسمتش اینکه که مدام مامانم و خاله م بهم میگن ناسلامتی تو دکتری! تو باید الان ما رو آروم و امیدوارمون کنی. اما من دقیقا به همین دلیل که دکترم و درک واقعی تری از خیلی مسائل دارم و شرایط خیلی بد مادرجونم رو دیدم ناامید شدم. همش میگن امیدت به خدا باشه. دقیقا امیدم به کدوم قسمتش باید باشه؟ کاش یکی توضیح بده.
تنها آرزویی که دارم اینه که مادرجونم تا عید دووم بیاره که دوباره تو خونه ش دور هم جمع بشیم و اینکه هر موقع وقت رفتن شد اروم و بی درد بره. مثل یه خواب عمیق.
۷ بهمن ۱۴۰۳
😢149💔85❤23❤🔥3👍3🎉1
یک هفته ای مطب و بیمارستانو ول کردم و رفتم مشهد خونه مادرجونم. با هم کلی حرف زدیم و وقت گذروندیم. یه مقدار قوه ی تحلیل و نتیجه گیریش مختل شده. ناراحت کننده س که کسی که تا همین چند سال پیش وقتی به مشکل میخوردی ازش همفکری میخواستی و همیشه بهترین راهکارها رو جلوی پات میذاشت رو الان تو این وضعیت میبینی.
عصر یکی از روزها که همه نوه ها خونه ی مادرجون بودیم رفتم و آلبوم عکسای قدیمی رو اوردم دور هم نگاه کنیم. گذر زمان و زندگی چقدر عجیبه! میتونه کاملا در هم بکشنه تورو و حتی متوجهش نباشی، فقط زمانی میفهمی باهات چیکار کرده که برگردی سراغ البوم عکسای قدیمی. عکسای جوونی بابا و مامانمو دیدم، بابام یه عاااااالمه مو داشت رو سرش ( در واقع حتی بیشتر از حد نرمال) و چهره مامانم طراوت بیشتری داشت. عکس های دوران سپاه دانش مادرجونم و دوران مجردیش رو دیدم و غبطه خوردم به میزان دافیش. حتی تو عکس زمانی که مامان منو به دنیا اورده بود و دم در بیمارستان گرفته بود هم از الانِ من داف تر بود :)) چطور ممکنه من نوه ی این شخص باشم! :))
باقی روزا به دویدن دنبال کارای عقب افتاده گذشت. بعد از یک هفته، باز شیفت بیمارستان داشتم و نتونستم با کسی جابجاش کنم، مجبور بودم بخاطر دو تا دونه شیفت برگردم محل طرحم. بابام هم باهام اومد و پیشم موند که تایم بین شیفتام رو اینجا تنها نمونم. احتمالا میدونست تنها بمونم کلش رو میشینم گریه میکنم. تمام راه جاده رو راجع به مادرجونم و اینکه چقدر اول تشکیل زندگی با مامانم حمایتش کرده و هواشون رو داشته برام گفت. اینکه چقدر همیشه تو تمام این سالها پشتمون بهش گرم بوده و همه جوره ساپورتمون کرده. ازش گفتیم و جفتمون گریه کردیم.
بابام میگفت مادرجونم ستون کل خانواده مون بوده و لنگر همه مون رو نگه داشته، واقعا از مادر خودم برام عزیزتر بوده و همه جوره بهش کل زندگیم رو مدیونم، چیزهایی از مادرجونم و ساپورت هایی که کرده بهم گفت که روحمم خبر نداشت. واقعا از خفن بودن این بشر کرک و پرم ریخته. مادرجونم عجب گانگستری بوده تمام این سال ها. واقعا باورنکردنیه!
بین شیفتام با بابام اشپزی کردیم، رفتیم مطب رو یه دستی کشیدیم و مرتب کردیم و امشبم بردمش کافه و سینما. خوشحال بود. خوشحال شدم. دیگه سعی میکنم با عزیزانم بیشتر وقت بگذرونم و قدرشون رو بدونم. قبلا این جملات رو جایی میدیدم خیلی برام کلیشه ای بود اما این روزها سعی میکنم واقعا در لحظه باشم و همه چیز رو لمس کنم و به خاطر بسپرم، چون احتمالا یه روزی قراره دلم برای تک تک این روزا خیلی تنگ بشه.
۱۲ بهمن ۱۴۰۳
عصر یکی از روزها که همه نوه ها خونه ی مادرجون بودیم رفتم و آلبوم عکسای قدیمی رو اوردم دور هم نگاه کنیم. گذر زمان و زندگی چقدر عجیبه! میتونه کاملا در هم بکشنه تورو و حتی متوجهش نباشی، فقط زمانی میفهمی باهات چیکار کرده که برگردی سراغ البوم عکسای قدیمی. عکسای جوونی بابا و مامانمو دیدم، بابام یه عاااااالمه مو داشت رو سرش ( در واقع حتی بیشتر از حد نرمال) و چهره مامانم طراوت بیشتری داشت. عکس های دوران سپاه دانش مادرجونم و دوران مجردیش رو دیدم و غبطه خوردم به میزان دافیش. حتی تو عکس زمانی که مامان منو به دنیا اورده بود و دم در بیمارستان گرفته بود هم از الانِ من داف تر بود :)) چطور ممکنه من نوه ی این شخص باشم! :))
باقی روزا به دویدن دنبال کارای عقب افتاده گذشت. بعد از یک هفته، باز شیفت بیمارستان داشتم و نتونستم با کسی جابجاش کنم، مجبور بودم بخاطر دو تا دونه شیفت برگردم محل طرحم. بابام هم باهام اومد و پیشم موند که تایم بین شیفتام رو اینجا تنها نمونم. احتمالا میدونست تنها بمونم کلش رو میشینم گریه میکنم. تمام راه جاده رو راجع به مادرجونم و اینکه چقدر اول تشکیل زندگی با مامانم حمایتش کرده و هواشون رو داشته برام گفت. اینکه چقدر همیشه تو تمام این سالها پشتمون بهش گرم بوده و همه جوره ساپورتمون کرده. ازش گفتیم و جفتمون گریه کردیم.
بابام میگفت مادرجونم ستون کل خانواده مون بوده و لنگر همه مون رو نگه داشته، واقعا از مادر خودم برام عزیزتر بوده و همه جوره بهش کل زندگیم رو مدیونم، چیزهایی از مادرجونم و ساپورت هایی که کرده بهم گفت که روحمم خبر نداشت. واقعا از خفن بودن این بشر کرک و پرم ریخته. مادرجونم عجب گانگستری بوده تمام این سال ها. واقعا باورنکردنیه!
بین شیفتام با بابام اشپزی کردیم، رفتیم مطب رو یه دستی کشیدیم و مرتب کردیم و امشبم بردمش کافه و سینما. خوشحال بود. خوشحال شدم. دیگه سعی میکنم با عزیزانم بیشتر وقت بگذرونم و قدرشون رو بدونم. قبلا این جملات رو جایی میدیدم خیلی برام کلیشه ای بود اما این روزها سعی میکنم واقعا در لحظه باشم و همه چیز رو لمس کنم و به خاطر بسپرم، چون احتمالا یه روزی قراره دلم برای تک تک این روزا خیلی تنگ بشه.
۱۲ بهمن ۱۴۰۳
❤230💔19👍7😢6❤🔥5🎉1
یک ماهی میشه ننوشتم، اومدم براتون بنویسم از این روزها. دو هفته مونده به تولد ۲۸ سالگیم و احساس خاصی ندارم. شاید چون میدونم کسی یا چیزی منتظرم نیست. اینم یه تولد دیگه مثل باقی تولدام. عجیبه.
این روزا مطب میرم و میام، باشگاه میرم، شیفتامو میرم، بیشتر آشپزی میکنم و کمتر از بیرون غذا میگیرم به امید سیو یه ذره پول چون ماه های سختی رو پیش رو دارم. خانوم دکتری که مطب رو باهاش شریک بودم پروانه مشهدش اوکی شده و داره اردیبهشت میره. بره یونیت و تمام وسایل مطبو میبره. من میمونم و یه مطب خالی که باید تجهیز بشه و اجاره و رهنی که دو برابر میشه. خیلی استرس دارم بابتش. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. خصوصا با این وضعیت دلار که همه چی وحشتناک شده.
بالاتر تو چنلم یه بار نوشته بودم که دلار داره به ۴۰ میرسه و نفسم بالا نمیاد. اما الان دلار یه چیزی حدود ۹۵ شده و درحالی که لیوان چایی تو دستمه بهت زده به دیوار خالی رو به روم زل زدم. حتی اشکم در نمیاد. فقط هر سری چیزی رو قیمت میگیرم دچار تنش عصبی میشم. عجیب ترسیدم. ولی کاری از دستم برنمیاد. باید هوشمندانه تر از قبل برخورد کنم تا بتونم جون سالم به در ببرم.
مامانم چند وقتیه باز گیر داده که همه چی رو ول کن و شروع کن برای مهاجرت اقدام کن. کاش یه رشته ی درست درمونی خونده بودم که راحت میشد باهاش مهاجرت کرد. با پزشکی چیکار میتونم بکنم وقتی که فقط ۲ سال امتحان های معادل سازیش طول میکشه و باید هزینه های زندگی رو از جیب بدم؟ میخوام که برم اما نه اعصابم مثل قبل کشش داره و نه حوصله ی سختی کشیدن دارم. بیام دو سال از بهترین سال های جوونی رو به خودم زهر کنم که چی بشه؟ از کجا معلوم زنده بمونم و به سرانجامی برسه؟
انقدر اخیرا دارم جوون همسن و سال خودم یا کوچیکتر از خودم میبینم که سکته میکنن و فوت میشن که با حجم استرسی که روزانه به دوش میکشم واقعا میترسم یکی از همین شبا که میخوابم دیگه صبحش بیدار نشم. نمیدونم کجای زندگی رو اشتباه رفتم که علی رغم این همه تلاش شبانه روزی وضعیتم اینه!
۱۰ اسفند ۱۴۰۳
این روزا مطب میرم و میام، باشگاه میرم، شیفتامو میرم، بیشتر آشپزی میکنم و کمتر از بیرون غذا میگیرم به امید سیو یه ذره پول چون ماه های سختی رو پیش رو دارم. خانوم دکتری که مطب رو باهاش شریک بودم پروانه مشهدش اوکی شده و داره اردیبهشت میره. بره یونیت و تمام وسایل مطبو میبره. من میمونم و یه مطب خالی که باید تجهیز بشه و اجاره و رهنی که دو برابر میشه. خیلی استرس دارم بابتش. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. خصوصا با این وضعیت دلار که همه چی وحشتناک شده.
بالاتر تو چنلم یه بار نوشته بودم که دلار داره به ۴۰ میرسه و نفسم بالا نمیاد. اما الان دلار یه چیزی حدود ۹۵ شده و درحالی که لیوان چایی تو دستمه بهت زده به دیوار خالی رو به روم زل زدم. حتی اشکم در نمیاد. فقط هر سری چیزی رو قیمت میگیرم دچار تنش عصبی میشم. عجیب ترسیدم. ولی کاری از دستم برنمیاد. باید هوشمندانه تر از قبل برخورد کنم تا بتونم جون سالم به در ببرم.
مامانم چند وقتیه باز گیر داده که همه چی رو ول کن و شروع کن برای مهاجرت اقدام کن. کاش یه رشته ی درست درمونی خونده بودم که راحت میشد باهاش مهاجرت کرد. با پزشکی چیکار میتونم بکنم وقتی که فقط ۲ سال امتحان های معادل سازیش طول میکشه و باید هزینه های زندگی رو از جیب بدم؟ میخوام که برم اما نه اعصابم مثل قبل کشش داره و نه حوصله ی سختی کشیدن دارم. بیام دو سال از بهترین سال های جوونی رو به خودم زهر کنم که چی بشه؟ از کجا معلوم زنده بمونم و به سرانجامی برسه؟
انقدر اخیرا دارم جوون همسن و سال خودم یا کوچیکتر از خودم میبینم که سکته میکنن و فوت میشن که با حجم استرسی که روزانه به دوش میکشم واقعا میترسم یکی از همین شبا که میخوابم دیگه صبحش بیدار نشم. نمیدونم کجای زندگی رو اشتباه رفتم که علی رغم این همه تلاش شبانه روزی وضعیتم اینه!
۱۰ اسفند ۱۴۰۳
❤131💔100😢14👍8❤🔥5😱1
امروز تولد ۲۸ سالگیمه
امسال خیلی برام سال سختی بود. پر از قدم های بزرگی که فکرشو نمیکردم به این زودیا بردارم. سال تموم کردن و گذر از هر چیزی که بهش وابستگی داشتم اما برام کارساز نبود. و سالی که تصمیم گرفتم خودم رو الویت مطلق زندگیم قرار بدم و از هیچ چیزی برای خوشحال کردن خودم دریغ نکنم.
یه روزایی تو قعر ناامیدی و حال بد بودم و یه روزایی تو اوج می درخشیدم و زندگی به نظرم insane بود. چه خوب که هردوش رو تجربه کردم، چون بدون تجربه حال بدی، حالِ خوب معنایی نداره.
به رسم هر سال تو تنهایی نشستم و بغض گلومو گرفته و میترسم از عددی که هر سال داره بیشتر و بیشتر میشه اما خوشحالم که هر چقدر سخت گذشت و هر چقدر زندگی و شرایطی که همگی روزمره باهاش درگیریم، پاش رو محکم رو گلوم فشار داد من پرقدرت تر ادامه دادم و تصمیم گرفتم تسلیم نشم.
الحق که زندگی از هر چیزی قوی تره.
۲۵ اسفند ۱۴۰۳
امسال خیلی برام سال سختی بود. پر از قدم های بزرگی که فکرشو نمیکردم به این زودیا بردارم. سال تموم کردن و گذر از هر چیزی که بهش وابستگی داشتم اما برام کارساز نبود. و سالی که تصمیم گرفتم خودم رو الویت مطلق زندگیم قرار بدم و از هیچ چیزی برای خوشحال کردن خودم دریغ نکنم.
یه روزایی تو قعر ناامیدی و حال بد بودم و یه روزایی تو اوج می درخشیدم و زندگی به نظرم insane بود. چه خوب که هردوش رو تجربه کردم، چون بدون تجربه حال بدی، حالِ خوب معنایی نداره.
به رسم هر سال تو تنهایی نشستم و بغض گلومو گرفته و میترسم از عددی که هر سال داره بیشتر و بیشتر میشه اما خوشحالم که هر چقدر سخت گذشت و هر چقدر زندگی و شرایطی که همگی روزمره باهاش درگیریم، پاش رو محکم رو گلوم فشار داد من پرقدرت تر ادامه دادم و تصمیم گرفتم تسلیم نشم.
الحق که زندگی از هر چیزی قوی تره.
۲۵ اسفند ۱۴۰۳
❤184🎉40👍7🥰6❤🔥4
سلام از اولین نوت سال ۱۴۰۴. سالی که با شیفت های پیاپی و مرگبار از ۲۹ اسفند تا ۸ فروردین شروع شد به امید اینکه بعدشو تا ۱۷ ام آف باشم و بتونم با خانواده برم مسافرت.
مسافرت تموم شده و تو راه برگشتیم. وسطای راه خیلی خسته بودیم، جاده ها هم به شدت شلوغه و از طرفی ساعتی که میرسیدیم مشهد اوج شلوغی و ترافیک بود و ممکن بود از ورودی شهر تا خونه مون رو ۲ ساعتی تو ترافیک باشیم و کله هامون خیلی خراب بشه. پس تصمیم گرفتیم تو شهر پدری که ۳ ساعت با مشهد فاصله داره امشب رو بخوابیم و فردا صبح زود باقی راه رو بریم.
کلید خونه مادربزرگ و پدربزرگ پدریم که هر دو شون چندسالی میشه فوت شدن رو داشتیم و کلید انداختیم و اومدیم تو. همه چیز با همون چیدمان همیشگی بود، بخاری و چراغ ورودی خونه روشن بود. واقعا حسش مثل وقتی بود که انگار کسی خونه ست. مامان زیر کتری رو روشن کرده بود و تو اشپزخونه نشسته بودیم. همه چیز تو اشپزخونه نو بود. ابمیوه گیری، مخلوط کن، گاز، فر، لباسشویی و.. مادربزرگم یکسال قبل اینکه فوت کنه کل وسایل خونه رو نو کرده بود، خونه رو هم بازسازی کرده بود. اما زنده نموند که استفاده کنه و لذتش رو ببره.
سالیان سال با بابابزرگم جمع کردن و جمع کردن و نه خودشون استفاده کردن و نه اجازه دادن بقیه استفاده کنن، وقتی که تصمیم گرفتن بالاخره از دست رنج زندگیشون لذت ببرن افتادن و مردن. به همین سادگی سوت پایان بازی زده شد.
به مامانم گفتم ببین و درس بگیر. انقدر برای من و خواهرم حرص نزن. گوربابای ما. ما هر جوری شده خودمون راه مون رو پیدا میکنیم و سر و سامون میگیریم. اما تو زندگی کن. تو و بابا با یک عمر تلاش هنوز اونقدرا زندگی نکردین، اونقدرا از امکاناتی که تهیه کردین سود نبردین. اشتباه مامانبزرگ رو نکن.
میدونی هم باید یه جوری زندگی کنی که انگار فردا قراره بمیری و آرزوی هیچی رو به دلت نذاری، هم باید یه جوری برای اینده و زندگیت پلن داشته باشی که انگار صدسال دیگه قراره عمر کنی. مرز بین این دو تا خیلی باریکه و پیش رفتن با هر دو حالت خیلی سخت. ولی خوشا به حال کسی که بتونه جفتشو با هم پیش ببره.
یه سری تکون داد و گفت باشه اما میدونم بازم به حرص خوردنا و نگرانیاش ادامه میده چون مادره. جدا از مادر بودنش وضعیت تباه رشته ی پزشکی و دلار ۱۰۴ تومنی و اینده ی نامعلوم بچه هاش هم شدن قوز بالا قوز و مطمئنا حتی اگه بخواد هم نمیتونه که نگران ما نباشه. حیف ما که تو این جغرافیا متولد شدیم.
۱۴ فروردین ۱۴۰۴
مسافرت تموم شده و تو راه برگشتیم. وسطای راه خیلی خسته بودیم، جاده ها هم به شدت شلوغه و از طرفی ساعتی که میرسیدیم مشهد اوج شلوغی و ترافیک بود و ممکن بود از ورودی شهر تا خونه مون رو ۲ ساعتی تو ترافیک باشیم و کله هامون خیلی خراب بشه. پس تصمیم گرفتیم تو شهر پدری که ۳ ساعت با مشهد فاصله داره امشب رو بخوابیم و فردا صبح زود باقی راه رو بریم.
کلید خونه مادربزرگ و پدربزرگ پدریم که هر دو شون چندسالی میشه فوت شدن رو داشتیم و کلید انداختیم و اومدیم تو. همه چیز با همون چیدمان همیشگی بود، بخاری و چراغ ورودی خونه روشن بود. واقعا حسش مثل وقتی بود که انگار کسی خونه ست. مامان زیر کتری رو روشن کرده بود و تو اشپزخونه نشسته بودیم. همه چیز تو اشپزخونه نو بود. ابمیوه گیری، مخلوط کن، گاز، فر، لباسشویی و.. مادربزرگم یکسال قبل اینکه فوت کنه کل وسایل خونه رو نو کرده بود، خونه رو هم بازسازی کرده بود. اما زنده نموند که استفاده کنه و لذتش رو ببره.
سالیان سال با بابابزرگم جمع کردن و جمع کردن و نه خودشون استفاده کردن و نه اجازه دادن بقیه استفاده کنن، وقتی که تصمیم گرفتن بالاخره از دست رنج زندگیشون لذت ببرن افتادن و مردن. به همین سادگی سوت پایان بازی زده شد.
به مامانم گفتم ببین و درس بگیر. انقدر برای من و خواهرم حرص نزن. گوربابای ما. ما هر جوری شده خودمون راه مون رو پیدا میکنیم و سر و سامون میگیریم. اما تو زندگی کن. تو و بابا با یک عمر تلاش هنوز اونقدرا زندگی نکردین، اونقدرا از امکاناتی که تهیه کردین سود نبردین. اشتباه مامانبزرگ رو نکن.
میدونی هم باید یه جوری زندگی کنی که انگار فردا قراره بمیری و آرزوی هیچی رو به دلت نذاری، هم باید یه جوری برای اینده و زندگیت پلن داشته باشی که انگار صدسال دیگه قراره عمر کنی. مرز بین این دو تا خیلی باریکه و پیش رفتن با هر دو حالت خیلی سخت. ولی خوشا به حال کسی که بتونه جفتشو با هم پیش ببره.
یه سری تکون داد و گفت باشه اما میدونم بازم به حرص خوردنا و نگرانیاش ادامه میده چون مادره. جدا از مادر بودنش وضعیت تباه رشته ی پزشکی و دلار ۱۰۴ تومنی و اینده ی نامعلوم بچه هاش هم شدن قوز بالا قوز و مطمئنا حتی اگه بخواد هم نمیتونه که نگران ما نباشه. حیف ما که تو این جغرافیا متولد شدیم.
۱۴ فروردین ۱۴۰۴
❤151💔33👍9❤🔥5😢3
دیشب به صورت ناگهانی به این تصمیم و نتیجه رسیدم که باید مطبم رو جمع کنم. به سرعت تصمیمم بال و پر گرفت، نشستم جوانب رو سنجیدم، برنامه ای که برای اینده داشتم رو سنجیدم، وضعیت گل و بلبل مملکت رو هم سنجیدم. دیدم همه چی به نفع اینه که هر چه زودتر باید با مطب و کوهی از مسئولیت ها خداحافظی کنم. مطب داشتن و مطب داری یه شغل تمام وقت با یه عالمه ریزه کاری هست که از بیرون اصلا به چشم نمیاد. فقط کسی متوجهش میشه که تجربه ش کرده باشه. از هر سمتی ش بگیری یه سمت دیگه در میره. پرسنل، تبلیغات، سیستم سازی، جا افتادن تو شهر غریب و هزار و یک داستان دیگه. هندل کردن اینا کنار شیفت های بیمارستان و انلاین شاپ که خودش باز دنیایی از داستان ها داره و زندگی شخصی سخت بود. سود چندانی هم نداشت، یا لاقل طول میکشید تا به سوددهی برسه، برای «شخص من» به دردسراش نمی ارزید که بخوام به پاش بشینم.
پس وقتش بود که ترکش کنم. نه دیروز و نه فردا. دقیقا امروز. با پرسنلم خداحافظی کردم و به صاحب ملک هم اطلاع دادم. پنجشنبه اخرین بیمارم رو میبینم و بعدش دیگه تموم. این بار سنگین رو میذارم زمین و ترکش میکنم.
از جسارتی که این روزها دارم خوشم میاد. باید میرفتم و تجربه ش میکردم. حالا دیگه خیالم راحته که تو این مملکت و با این وضعیت نمیشه. شاید روزی در مملکتی دیگر…🙃
۱۸ فروردین ۱۴۰۴
پس وقتش بود که ترکش کنم. نه دیروز و نه فردا. دقیقا امروز. با پرسنلم خداحافظی کردم و به صاحب ملک هم اطلاع دادم. پنجشنبه اخرین بیمارم رو میبینم و بعدش دیگه تموم. این بار سنگین رو میذارم زمین و ترکش میکنم.
از جسارتی که این روزها دارم خوشم میاد. باید میرفتم و تجربه ش میکردم. حالا دیگه خیالم راحته که تو این مملکت و با این وضعیت نمیشه. شاید روزی در مملکتی دیگر…🙃
۱۸ فروردین ۱۴۰۴
💔236❤59👍11😢6❤🔥4
دیشب یکی از سنگین ترین شیفت های عمرم رو داشتم. از در و دیوار بیمار میبارید. اونم نه بیمارای عادی ها! بیمارای بد! خیلی بد! مسمومیت و شکستگی های ناجور و اپاندیسیت و ترومایی نزاع و ماشین چپ کرده با کلی سرنشین و …
قبل اینکه شیفت به فضاحت کشیده بشه نشسته بودم تو پست تروما و کتاب پزشک طرحی رو با خودم برده بودم و داشتم ورق میزدم که یه سری چیزا برام مرور بشه. چون بیمارستان من سانتر اطفال و تروماست، یه سری کیسا مثل مثلا زنان خیلی کم پیش میاد ببینم و فراموش میشن ناخوادگاه. گفتم تا خلوتیم یه ورقی بزنم مطالب و منیج ها برام مرور بشه. عجیب بود که بالای ۹۰ درصد مطالب رو بلد بودم. مطالبی که موقع شروع طرح بلد نبودم و وقتی هم کتاب رو میخواستم بخونم یه عاااالمه اسم دارو ناآشنا با دوزهای مختلف بهم سلام میکرد و حفظ کردن اوردر یه سری شکایات واقعا برام سخت بود. الان همه رو حفظ و مسلط بودم و فقط کتابو ورق میزدم.
تو این یکسال به صورت تجربی خیلی چیزا رو یاد گرفتم، حتی چیزایی که تو دوران تحصیل یاد نگرفته بودم یا جزو حذفیات شب امتحانم بود😂 دیشب داشتم فکر میکردم طرح اورژانس عجب فرصت خوبی بود که من بتونم تجربه کسب کنم، بیمارای مختلف در اختیارم گذاشته میشد و به متخصص طب و رشته های دیگه دسترسی داشتم که هر جا چیزی بلد نبودم ازشون بپرسم و یاد بگیرم. بعد اخر اینترنی اصرار داشتم که الا و بلا من میخوام طرحمو برم انتقال خون که با بیمار تماس نداشته باشم خیلی چون میترسیدم چیزی بلد نباشم🙄 یا اوایل طرحم هی میگفتم باید توقف طرح بزنم برم بهداشت. اما اینجا خیلی خوبه، از گرافی گرفته تا سی تی و به همه داروها و بهترین امکانات ممکن تو شهرستان دسترسی دارم و میتونم خوب بیمارا رو منیج کنم. فراوون نسخه های همکلاسی هام از روستاهای اطراف میاد که مثلا بیمار ترومایی داشتن و یه گرافی ساده نداشتن که بگیرن و ببینن اوضاع بیمار چطوره و مجبور شدن ارجاع بدن. یا مثلا متخصصی نبوده که ویزیت بذارن براش. واقعا دیشب عمیقا بابت این فرصتی که نصیبم شده بود خداروشکر کردم.
تا اینکه ساعتاش ۱۰:۳۰ شب بود و تا تموم شدن شیفت متخصص طب یک ساعت و نیم مونده بود که دیدم همش دارن سمت تروما کد ۸۸ میزنن و صدای دعوا کردن میاد. معلوم بود خیلی شلوغه. سمت من استیبل بود و رفتم اون طرف کمک کنم که جمع بشه (چون هر چی بیمار میموند و طب نمیدید آش کشک خاله م بود و خودم باید میدیدم😂) پس ترجیح دادم برم زودتر تروما ایزوله ها رو لاقل ببینم که بیمارای مسمومیت و مولتی تروما ها رو طب ببینه.
با اینکه متخصص طب مون بنده خدا تا ساعت ۱ شب موند و دو نفری بکوب داشتیم بیمار میدیدیم بازم اورژانس تا ساعت ۲ شب مثل سر شب بود. شلوووووغ. بیمارا دعوایی، فقط دارم دعا میکنم تو اون شلوغی چیزی رو میس نکرده باشم. وسطاش هم تهوع و معده درد شدید گرفته بودم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. بچه ها برام سرم با یه سری مخلفات گذاشتن. یه دستم سرم بود و یه دست دیگه م مهر و خودکار داشتم بیمار می دیدم. اخرای سرمم بود و پایه ی سرمم متاسفانه لق بود، همکارای خدمات داشتن کف اورژانس رو طی میکشیدن که یکی از رشته های طی گیر کرد به پایه و سرم و پایه ش همه چپه شد. لحظه ای که ست سرم و انژیوکت کشیده شد واقعا روح از بدنم جدا شد و از شدت درد نفسم بالا نمیومد.
یعنی یکی از استرسی ترین و دردناکترین لحظه های عمرم بود. چون دیدم که سرم و پایه داره چپه میشه ولی در اون لحظه کاری ازم بر نمیومد😂
خلاصه اینم از این! بریم ببینیم شیفت امروز چه خوابی برامون دیده
۲۶ فروردین ۱۴۰۴
قبل اینکه شیفت به فضاحت کشیده بشه نشسته بودم تو پست تروما و کتاب پزشک طرحی رو با خودم برده بودم و داشتم ورق میزدم که یه سری چیزا برام مرور بشه. چون بیمارستان من سانتر اطفال و تروماست، یه سری کیسا مثل مثلا زنان خیلی کم پیش میاد ببینم و فراموش میشن ناخوادگاه. گفتم تا خلوتیم یه ورقی بزنم مطالب و منیج ها برام مرور بشه. عجیب بود که بالای ۹۰ درصد مطالب رو بلد بودم. مطالبی که موقع شروع طرح بلد نبودم و وقتی هم کتاب رو میخواستم بخونم یه عاااالمه اسم دارو ناآشنا با دوزهای مختلف بهم سلام میکرد و حفظ کردن اوردر یه سری شکایات واقعا برام سخت بود. الان همه رو حفظ و مسلط بودم و فقط کتابو ورق میزدم.
تو این یکسال به صورت تجربی خیلی چیزا رو یاد گرفتم، حتی چیزایی که تو دوران تحصیل یاد نگرفته بودم یا جزو حذفیات شب امتحانم بود😂 دیشب داشتم فکر میکردم طرح اورژانس عجب فرصت خوبی بود که من بتونم تجربه کسب کنم، بیمارای مختلف در اختیارم گذاشته میشد و به متخصص طب و رشته های دیگه دسترسی داشتم که هر جا چیزی بلد نبودم ازشون بپرسم و یاد بگیرم. بعد اخر اینترنی اصرار داشتم که الا و بلا من میخوام طرحمو برم انتقال خون که با بیمار تماس نداشته باشم خیلی چون میترسیدم چیزی بلد نباشم🙄 یا اوایل طرحم هی میگفتم باید توقف طرح بزنم برم بهداشت. اما اینجا خیلی خوبه، از گرافی گرفته تا سی تی و به همه داروها و بهترین امکانات ممکن تو شهرستان دسترسی دارم و میتونم خوب بیمارا رو منیج کنم. فراوون نسخه های همکلاسی هام از روستاهای اطراف میاد که مثلا بیمار ترومایی داشتن و یه گرافی ساده نداشتن که بگیرن و ببینن اوضاع بیمار چطوره و مجبور شدن ارجاع بدن. یا مثلا متخصصی نبوده که ویزیت بذارن براش. واقعا دیشب عمیقا بابت این فرصتی که نصیبم شده بود خداروشکر کردم.
تا اینکه ساعتاش ۱۰:۳۰ شب بود و تا تموم شدن شیفت متخصص طب یک ساعت و نیم مونده بود که دیدم همش دارن سمت تروما کد ۸۸ میزنن و صدای دعوا کردن میاد. معلوم بود خیلی شلوغه. سمت من استیبل بود و رفتم اون طرف کمک کنم که جمع بشه (چون هر چی بیمار میموند و طب نمیدید آش کشک خاله م بود و خودم باید میدیدم😂) پس ترجیح دادم برم زودتر تروما ایزوله ها رو لاقل ببینم که بیمارای مسمومیت و مولتی تروما ها رو طب ببینه.
با اینکه متخصص طب مون بنده خدا تا ساعت ۱ شب موند و دو نفری بکوب داشتیم بیمار میدیدیم بازم اورژانس تا ساعت ۲ شب مثل سر شب بود. شلوووووغ. بیمارا دعوایی، فقط دارم دعا میکنم تو اون شلوغی چیزی رو میس نکرده باشم. وسطاش هم تهوع و معده درد شدید گرفته بودم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. بچه ها برام سرم با یه سری مخلفات گذاشتن. یه دستم سرم بود و یه دست دیگه م مهر و خودکار داشتم بیمار می دیدم. اخرای سرمم بود و پایه ی سرمم متاسفانه لق بود، همکارای خدمات داشتن کف اورژانس رو طی میکشیدن که یکی از رشته های طی گیر کرد به پایه و سرم و پایه ش همه چپه شد. لحظه ای که ست سرم و انژیوکت کشیده شد واقعا روح از بدنم جدا شد و از شدت درد نفسم بالا نمیومد.
یعنی یکی از استرسی ترین و دردناکترین لحظه های عمرم بود. چون دیدم که سرم و پایه داره چپه میشه ولی در اون لحظه کاری ازم بر نمیومد😂
خلاصه اینم از این! بریم ببینیم شیفت امروز چه خوابی برامون دیده
۲۶ فروردین ۱۴۰۴
❤184😱31👍10❤🔥9🤣5💔5
مدتیه یه درمونگاه خصوصی چندتا شیفت شب میرم و اخر شبا که تا دیر وقت درمونگاهیم، سرویس درمونگاه منو میرسونه پانسیونم. معمولا جلو میشینم، شیشه رو میدم پایین و تمام مسیری که تو شهر طی میکنیم رو نفس عمیق میکشم که اکسیژن برسه به مغزم. بعضی خیابونا درختچه های یاس شون پر گله و بوی خوبشون هوش از سرم میپرونه.
از این شهر خوشم میاد، از ادماش هم همینطور. گاهی دلتنگ خونه میشم ولی مدام به خودم یاداوری میکنم که دیگه به حد کافی بزرگ شدم و باید برای خودم خونه ای داشته باشم. اما خونه کجاست؟ اینجا؟ شهر دیگه؟ کشور دیگه؟ قاره دیگه؟
کجا میتونم برای خودم خونه ی امن و محکمی بسازم که هر لحظه نگران فرو ریختنش با باد و طوفان نباشم؟ تنهایی از پسش برمیام یا اینکه نیاز به همراه دارم؟ از کجا باید شروع کنم؟ به کجا باید برسم؟ و هزاران سوال دیگه که تو فکرم هست اما نهایتا به جوابی نمیرسم براشون.
احساس میکنم فعلا فقط صبر کردن و پیش رفتن با جریان زندگی میتونه کمکم کنه. اینکه فکرمو از همه چیز خالی کنم و فقط برم و برم تا مسیر جلوی پام روشن بشه و بفهمم کار درست چیه. چقدر عجیبه که تا همین چند سال پیش مامان بابام برای زندگیم تصمیم میگرفتن اما الان برای خودم خانومی شدم و خودم باید تصمیمات مهم زندگیمو بگیرم! هم عجیبه و هم خیلی سخت. تصمیماتی که بعد طرحم میگیرم میتونه سرنوشت و آینده م رو خیلی تغییر بده. امیدوارم تصمیمات خوبی بگیرم. همون تصمیمی که تهش به صلاحم میشه و برام بهتره.
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
از این شهر خوشم میاد، از ادماش هم همینطور. گاهی دلتنگ خونه میشم ولی مدام به خودم یاداوری میکنم که دیگه به حد کافی بزرگ شدم و باید برای خودم خونه ای داشته باشم. اما خونه کجاست؟ اینجا؟ شهر دیگه؟ کشور دیگه؟ قاره دیگه؟
کجا میتونم برای خودم خونه ی امن و محکمی بسازم که هر لحظه نگران فرو ریختنش با باد و طوفان نباشم؟ تنهایی از پسش برمیام یا اینکه نیاز به همراه دارم؟ از کجا باید شروع کنم؟ به کجا باید برسم؟ و هزاران سوال دیگه که تو فکرم هست اما نهایتا به جوابی نمیرسم براشون.
احساس میکنم فعلا فقط صبر کردن و پیش رفتن با جریان زندگی میتونه کمکم کنه. اینکه فکرمو از همه چیز خالی کنم و فقط برم و برم تا مسیر جلوی پام روشن بشه و بفهمم کار درست چیه. چقدر عجیبه که تا همین چند سال پیش مامان بابام برای زندگیم تصمیم میگرفتن اما الان برای خودم خانومی شدم و خودم باید تصمیمات مهم زندگیمو بگیرم! هم عجیبه و هم خیلی سخت. تصمیماتی که بعد طرحم میگیرم میتونه سرنوشت و آینده م رو خیلی تغییر بده. امیدوارم تصمیمات خوبی بگیرم. همون تصمیمی که تهش به صلاحم میشه و برام بهتره.
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
❤169👍5🥰4❤🔥2