لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
2.78K subscribers
52 photos
8 videos
4 files
4 links
روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم
.
Download Telegram
همین الان اولین تار موی سفید عمرم رو حین انجام مزو لا به لای موهام دیدم🥲 حال خوبی ندارم. آمادگی دیدنش رو نداشتم. با توجه به ژنتیکم و سطح استرسی که روزانه میکشم قطعا زودتر از این حرفا باید سر و کله موی سفید تو سرم پیدا میشدها ولی مدت ها بود انقدر درگیر کشتی گرفتن با زندگی و سر و سامون دادن همه چیز بودم که یادم رفته بود سنم داره میره بالا !

خلاصه که امروز در ۲۷ سال و ۸ ماه و ۳ روزگی اولین تار موی سفیدم رو کشف کردم و احساس میکنم کم کم دارم میفتم تو سرازیری🥲 مثلا اومدم یه مزو بزنم موهام یکم جون بگیره ها …🥺

۲۸ آبان ۱۴۰۳
105💔31🤣28😢6🤝5❤‍🔥1👍1🎉1
Бонсай
Mona
❤‍🔥132
بعد یک ماه برگشتم خونه. رو مبل تو هال خوابیدم و ساعت هاست گوشی دستمه و دارم تو اکسپلور میچرخم. یهویی یه وزن سنگینی افتاد رو پام و از شدت ترس نیم متر از جام پریدم. نور اسکرینم رو انداختم رو پام و دیدم گربه ی بیچارمه🥹 انقدرررر این مدت با گربه های پانسیونم دم خور شده بودم و بهشون غذا میدادم و اجازه نمیدادن نزدیکشون بشم و نازشون کنم که یادم رفته بود گربه ای تو این دنیا وجود داره که خودش مشتاقانه میاد سراغم که ناز و بوس بوسی بشه. تو بغلم گرفتمش و تا تونستم چلوندمش.

فردا میخوام برم فیلر لبم رو ترمیم کنم. یه سری جاهاش جذب شده و مثل سابق فریم نداره. مامانم امشب داشت میگفت که اگه تا دوشنبه میمونم با هم بریم استخر که بهش گفتم نه فردا میخوام فیلر بزنم و نمیتونم تا چند روزی استخر برم. شونه هاش رو بالا انداخت و گفت پس استخر باشه برای یه دفعه دیگه.

داشتم فکر میکردم دو سال پیش که برای اولین بار یواشکی تایمی که مامان بابام مسافرت بودن فیلر زدم کجا و الان کجا. چه مسیر سخت و پر پیج و خمی رو اومدم که خونواده استقلالم رو به رسمیت بشمرن. چه سختی هایی رو به جون خریدم و در عوض چقدر از آدم جدیدی که هستم خوشم میاد. و چقدر مسیری که طی کردمو با هیچی عوض نمیکنم.

هنوز مسیر دور و درازی پیش رو هست. گاهی خیلی خسته میشم و یکی دو روزی میفتم یه گوشه و فقط به در و دیوار نگاه میکنم. گاهی هم پرقدرت ادامه میدم. زندگی با بالا پاییناش قشنگه به هر حال. الهی تا وقتی ذوقشو داریم برسیم به چیزایی که میخوایم.

۱۰ آذر ۱۴۰۳
191👍13❤‍🔥10
عصری نوبت اصلاح داشتم و بعد آرایشگاه رفتم بی هدف تو خیابونا چرخی بزنم و ببینم دنیا دست کیه و باید بگم همچنان دست پولداراست :))
وارد یه شهر کتاب شدم و اولین چیزی که به چشمم خورد ماکت یه خونه بود که خیلی بامزه بود. جلوتر که رفتم و دقت کردم دیدم تمام تیکه های آجر و ملات و موزاییکش موجوده و خودت باید بگیری سر هم کنی اینا رو . انقدرررر خوشم اومد و ذوقشو کردم که به خودم قول دادم به محض اینکه دفتر رنگ امیزی که گرفتمو تموم کردم، بیام اینو بگیرم و کودک درونمو خوشحال کنم🥹

یه سر هم تا خانه ی عطر رفتم و طبق توضیحاتی که راجع به سلیقه بویایی م دادم یه عطری رو بهم پیشنهاد دادن و رو دستم تست کردن که اسمش یادم نمیاد، اما دقیقا از تایمی که از فروشگاه خارج شدم بوی روانپزشکم رو میدم. خود خودش بودا واقعا:))

انقدر این دلتنگی یهویی زد بالا که به تراپیستم پیام دادم و گفتم من جلسه حضوری میخوام، خیلی وقته ندیدمتون. و حالا قراره صبح دوشنبه دقیقا اون سر شهر، تو اتاق درمان و با نیش باز رو به روش بشینم و دکترم بگه خب نوشین! بگو ببینم چه خبر؟
و من باز ندونم که از کجا شروع کنم که شرح واقعه بدم :))

خیلی دوست دارم تا زمانی که دفتر نقاشیمو تموم نکردم ماکت خونه رو نگیرم اما میترسم حالا حالا ها دوباره برنگردم خونه مون یا اینکه دفعه بعدی که برگشتم دیگه ذوقش رو نداشته باشم. فردا میرم و میخرمش هر قیمتی که باشه. حتی از الان میدونم دقیقا میخوام چی بسازم باهاش. کامل نقشه ی خونه تو ذهنمه و هر سری بهش فکر میکنم دلم قیلی ویلی میره :))
یادمه زمانی که سال های اول پزشکی بودم با حقوق یک ماه طرح میشد پراید خرید. و من از اون موقع برنامه هامو سفت و سخت بسته بودم که اوکی میرم طرح و با پول طرحم برای خودم یه خونه میخرم و بعد که به همه چی رسیدم میرم تخصص میخونم. اما زهی خیال باطل… چی فکر میکردیمو چی شد!

الان حتی با حقوق کل دو سال طرحم نمیتونم یه پراید بخرم :)) حتی اصلا دلم نمیخواد تخصص بخونم و درسمو ادامه بدم! اصلا چطور چنین چیزی طی ۸ سال ممکنه!
بخاطر همین حالا که میدونم خونه خریدن و خونه دار شدن به این راحتیا نیست دوست دارم لاقل ماکت خونه ای که دوست دارم رو داشته باشم، فکر کنم اینجوری دردش یکم کمتره :))

۱۱ آذر ۱۴۰۳
❤‍🔥92💔3419😢7👍5
خونه ی مذکور🥹😍
❤‍🔥117🥰2716😢1
از روزی که از خونه برگشتم پشت سر هم شیفتم. دو شب گذشته رو شیفت بودم و ۴ صبح برگشتم خونه و روز بعدش عصر از خواب بیدار شدم و باز حاضر شدم که برم شیفت. تا فردا هم اوضاع همینه. واسه ۴ روز خونه رفتن باید این همه شیفت متوالی برم و دهنم صاف بشه.

امشب شیفت درمونگاه بودم و با اینکه ۸۵ تا مریض دیدم تو ۴ ساعت اما خیلی ناز بودم و مریضا هم ناز بودن. خیلی با حوصله و مهربون بودم تعریف از خود نباشه :)) خیلی هم اصولی طبابت کردم. مریض انیمال هم نداشتم که کله م رو خراب کنه و دعوا نکردم با کسی :)) با اینکه شب پرفشاری بود و حتی بحران اعلام شد اما خیلی مسلط بودم به اوضاع و یه ۲۰ خوشگل بابت امشب تقدیم میکنم به خودم.

از سه روز پیش ماتم گرفتم برای شیفت عصر اورژانس روز جمعه که قطعا جهنم واقعی رو به چشم خواهم دید. خیلی میخوام دلمو بد نکنما ولی میدونم فردا شیفت بد و شلوغی پیش رو خواهم داشت و شاید حتی برگردم نیاز باشه بشینم یکم گریه کنم. باز ۴ صبحشم باید پاشم برم شیفت.

اورژانس چند وقتیه خیلی شلوغ شده و مریضای اطفال هم خیلی بدحال شدن. جدیدا ریه ها خیلی درگیر میشه و سرعت پیشروی بیماری هم خیلی زیاد شده و چند مورد فوتی بچه داشته بیمارستانمون حتی. واسه همین نمیشه راحت مریضو ول کنی بره و باید سر تا پاشو موشکافی کنی مبادا چیزی از قلم بیفته. تعداد تختا محدوده و لود مریض اطفال بسیاررررر زیاد. و هر مریض ۳-۴ تا همراه و دم به دقیقه واسه ابتدایی ترین مسائل میان خفتت میکنن و نمیبینن تو یکدونه پزشک بیشتر نیستی و داری کل اورژانس رو هندل میکنی.

مثلا درگیر مریض بدحال قلبی هستی راه میفتن میان بخش بغلی دنبالت که سرم بچه م تموم شده. نمیشه سوزن ندی بچه م واینمیسته. راستی گلوی خودمم چند وقته درد میکنه، یه نگاه میندازی؟ بهشونم میگی نه بهشون بر میخوره. برام مهم نیستا، ولی از نظر روحی روانی کل انرژیت رو تخلیه میکنن و حسابی بی حوصله ت میکنن، بعد مریضی که واقعا نیاز به حوصله و وقت گذاشتن داره دیگه نه جون داری نه اعصاب.

خلاصه که میدونم فردا شیفت عصر قراره به سه تیکه تقسیم بشم اما رفتم اجر و ملات هایی که خریدم رو اوردم پهن کردم کف خونه و میخوام یه چیزی بسازم و خودمو سرگرم کنم که خیلی به چیزی فکر نکنم. ایشالا که به خیر میگذره و از این روزا فقط همین نوشته ها و یه خاطره های محوی تو ذهنم میمونه.

۱۵ آذر ۱۴۰۳
186👍17🤣4❤‍🔥2🤝1
با بابام تلفنی صحبت میکردم و طبق معمول نصیحتم میکرد که قدر پولامو بدونم و حتما پس انداز داشته باشم چون اوضاع همیشه بر وفق مرادم نمیمونه.
پرسیدم به نظرت الان اوضاع بر وفق مرادمه؟
خندید گفت از بچگی همینجوری بودی ، هیچی راضیت نمیکنه. چیکارت کنم؟ خرج الکی نکن فقط. پول خودته ها! اما به فکر آیندت باش. گفتم باشه.

رفتم تو سبد خریدی که نیم ساعت پیش چیده بودم و هی بالا پایینش کردم تا بالاخره دو تا ایتم رو حذف کردم اما باقیش رو خریدم. به هر حال نمیشه که لوسیون بدن ویکتوریا سیکرت نخرم. بادی میست ستش چی؟ اونم نیازمه. ناز بودن خرج داره. منم خیلی نازم 😂💅🏻🎀

هزینه ش اندازه ی ۶ تا شیفت اورژانس جهنمی شد برام. ولی به هیچ جام نیست چون لیاقتم بیشتر از این حرفاست. تازه فردا ممکنه زنده نباشم. اگه نباشم میخوام دنیا نباشه اصلا. پس تا وقتی هستم خوب و زیبا زندگی میکنم.

با شرکتی که ازشون فیلر و مزوژل و متریال میگیرم صحبت کردم و قرار شد برام لیست قیمت جدید بفرستن. لیست قیمتای جدید رو که دیدم مغزم سوت کشید ولی خب چاره چیه! نمیشه ریسک کرد و از شرکت های فرعی خرید کرد. معلوم نیست چی بدن دستت و نمیشه با بحث سلامتی و زیبایی کسی که بهت اعتماد میکنه و میاد پیشت شوخی کنی. اصلا اول از همه خودت و اعتبارت زیر سوال میره. مثلا مراجع میاد ۱۰ تومن هزینه میکنه براش مزوژل تزریق کنی. فیک باشه هیچچچ تاثیری نداره! تازه عارضه نده باید خداتو شکر کنی.
بعد ۱۰ تومن مگه پول کمیه تو این دوره زمونه؟ واقعا خدارو خوش نمیاد. در نتیجه حاضرم هزینه بیشتری کنم و مواد گرونتر بخرم ولی حتما از شرکت اصلی بخرم که خیالم راحت باشه اورجیناله صد در صد.

قیمتای جدید رو که حساب کتاب میکنم نرخ نهایی با دستمزد و هزینه های اجاره و منشی و ادمین و … زیاد میشه. بعد همش از خودم میپرسم ملت دارن که همچین هزینه هایی بکنن؟ اگه نداشته باشن چی؟
بعد به خودم میگم ملت مگه ندارن که از آنلاین شاپت خرید میکنن؟ فقط باید جامعه هدف خودت رو پیدا کنی و خوب و با کیفیت کار کنی. مردم خیلی خوب فرق بین خوب و بد رو میفهمن. مثل اب خوردن فرق فیک و اورجینال رو میفهمن. کسی که برای خودش ارزش قائل باشه و بهت اعتماد داشته باشه قطعا هزینه میکنه. مگه خودت نمیکنی؟
چرا میکنم!

کسایی که پول نداشته باشن هم طبق انتخاب طبیعی از لیست مراجعین حذف میشن. شاید ظالمانه به نظر برسه اما همه چیز تو دنیا همینجوری میچرخه. کارهای زیبایی تو همه جای دنیا کار لوکسیه و در توان همه اقشار نیست. BMW همه دوست دارن! بله! ولی آیا همه میتونن داشته باشن؟ نه! BMW فقط برای کسیه که پولشو داره.

نتیجه ی کار زیبایی برای اقشار ضعیف هم میشه تزریق ژل چینی توسط سکینه بندانداز تو زیرزمین و نکروز و درد و بلا. میدونم اونا هم دل دارن و دوست دارن که زیباتر به نظر برسن. آخه کیه که دلش نخواد! ولی خب وقتی نداشته باشی بهای متریال با کیفیت رو بپردازی و بری سراغ چیزای آشغال باید منتظر عوارض هم باشی. مساله خیلی ساده ست.

حتی امشب داشتم فکر میکردم از دستمزد خودم بزنم که بشه با هزینه معقول تری تزریق کنن مراجع هام اما به خودم گفتم نوشین جون، هر جا دلت سوخت، کونت هم سوخت. نکن عزیز من!
گشنه و بدبخت و بی سرپناه گوشه خیابون نموندی که به هر قیمتی بخوای کار کنی! یا برای تعرفه ی تو مراجع هست و میاد یا نه که میشینی تو خونه ت و کارهای دیگه ت رو پیش میبری!
مثال بارزش فیلر لبی که برای اپراتور لیزر مطب قبلی تزریق کردم و تازه بهش گفتم فقط هزینه ی مواد ازت میگیرم و عتیقه خانوم حتی هزینه موادشم نداد. چندبار بهش گفتم و به روی خودش هم نیاورد :)) اینه نتیجه کار کردن برای قشر ضعیف و دوزاری.

دیگه تصمیم گرفتم از اشتباهاتم درس بگیرم و الکی برای کسی دل نسوزونم. برای اشنا و فامیل هم هرگز کار نمیکنم ( به جز خونواده خودم) مگر اینکه هزینه رو کامل بپردازن و بعد دست به کار میشم.

زندگی کلاس درسه و اگه از اشتباهاتت درس نگیری اون واحد رو میفتی و دوباره باید بشینی سر کلاس. هر چقدر بیفتی باز دوباره باید بشینی سر کلاس تا بالاخره پاس بشی. در نتیجه زندگی انقدرررر اون اتفاقات رو تو زندگیت برات تکرار میکنه تا یه جا آدم بشی و درسش رو بگیری. پس به نفع خودته که درسشو بگیری که دوباره تکرار نشه.

جمع بندی:
۱)برای کسی دلسوزی نکن. هر وقت دلت سوخت کونت سوخت
۲) از اشتباهاتت درس بگیر تا دوباره تکرار نشه

۲۱ آذر ۱۴۰۳
175👍49🤣6😱5💔4❤‍🔥2😢1
شاهد یکی از بزرگترین پیک های بیماری تنفسی هستیم و بیمارستانمون جای سوزن انداختن نیست. دیشب من درمونگاه تو ۴ ساعت ۱۰۲ تا مریض دیدم. اون یکی پزشک درمونگاه هم ۵۰ تا مریض دیده بود. شیفت تموم شد رفتم اورژانس و دیدم ترکیده. یکدونه تخت خالی حتی نداشتیم. اورژانس هم دو پزشکه بود و تند تند داشتن مریض می دیدن و جماعتی تو صف بودن برای ویزیت.

اورژانس که منشی نداره دیگه که مریضا رو نوبت دهی کنه. مریضا قر و قاطی میان. بعضیاشون بیماری های پیش پا افتاده دارن معطل بشن مشکلی پیش نمیاد ( سطح ۴و ۵) بعضیا اما سطح ۲و ۳ هستن و پرونده بستری دارن و بدحالن. بعد تو نشستی تو اتاقت و تند تند داری مریض میبینی و نمیدونی از اون ده تا مریضی پشت درن کدوماشون پرونده دارن و بدحالن. کسی هم نیست مریضا رو الویت بندی کنه. بعد غالبا اونایی که حالشون بهتره هم دو قورت و نیم شون بیشتر باقیه و دعوا راه میندازن که نوبت منه و من زودتر باید برم. در حالی که مثلا یه مریض سطح ۳ بدحال داشتیم طفلک یه گوشه نشسته بود جیکش در نمیومد ولی اونی که سرماخورده بود کولی بازی راه مینداخت که آی مردم و اینا.
همه ی اینا هم دقیقا در اتاقی که داری مریض میبینی اتفاق میفته و ارامش و تمرکز نداری. یا مثلا مریضتو داری میبینی ، سه تا کله از لای در اومدن تو هی دارن نگات میکنن و زیر لب غر غر میکنن که کی نوبت شون میشه. احتمالا کور هم هستن و نمیبینن یک نفر بیشتر نیستی و پات رو ننداختی رو پات. میبینن که داری با تمام سرعت بیمار میبینی ها. ولی انتظار دارن خودتو چهار تیکه کنی که زودتر نوبت شون بشه. نمیدونم چرا مردم یه ذره درک ندارن. واقعا نمیدونم.

خلاصه که تو اورژانس مجبورم اون روی سگم رو بالا بیارم و خیلیییییی وحشیانه و قانونمند برخورد کنم که بتونم مدیریت کنم. قشنگ میرم در اتاق با داد میگم کی پرونده داره؟ اونا رو سوا میکنم. میگم اول اینا میان تو بعد بقیه. اونجا صدای غرغر و همهمه برند میشه ولی به هیچ جام نیست. میام داخل و یدونه بیمار با پرونده میاد تو. میگم درم پشت سرت ببند صدای اضافه نشنوم. مریضا واقعا خوب نیستن. مثلا بچه سه ساله اومده با کراکل منتشر ریه، انواع اقسام انتی بیوتیک ها رو خورده اما هنوز ریه ش داغونه. نمیتونم همچین مریضی رو بفرستم بره. باید دقیقا شرح حال بگیرم و پرونده بنویسم چون هر کدوم اینا چیزیشون بشه بعدا شکایت کنن بیچاره میشم. پرونده رو مینویسم میدم دستش، میره بیرون. میگم مریض بعد بیاد داخل و باز درو ببنده. باز پشت در صدای غرغر میادها ولی به هیچ جام نیست.

این وسط از دو تا بخش اطفال و پست تروما هم مدام زنگ میزنن چون بعضی مریض های پرونده دار میرن اونجا. باید اونجا هم پاشم برم مریضاشو ببینم و اوردر بذارم.
یه اوضاع بلبشویی عه.

بعد جدیدا چی شده؟ عده ای از همکارا یاد گرفتن زنگ میزنن به اتاق من تو اورژانس ( با شماره شخصی) که سلام دکتر من فلانی ام و علایمم فلانه و الان داروخونه ام و منتظرم تو برام دارو بنویسی که بگیرم!!! یعنی کسی که همکاره و داره تو همون بخش کار میکنه و میبینه تو اورژانس به چه روزی افتادیم به خودش اجازه میده وقت و بی وقت وسط اون همه مریض زنگ بزنه و ویزیت تلفنی داشته باشه. بابا تو دیگه کی هستی آخه!

برای یکی شون اول شیفت که خلوت تر بودم نسخه نوشتم ولی اون دو تای دیگه رو دعوای بدی کردم و تلفن رو قطع کردم. حالا جالب اینجاست سری دیگه تو اورژانس ببینمشون حتی نمیدونم کی ان و فامیل شون چیه اما اونا میدونن که من چیکار کردم :)) خیلی حس گهیه واقعا. یا مثلا رفتم اورژانس اطفال و ۶ نفر ریختن رو سرم میبینن مشغول مریضما، یدونه همکار خدمات که من تا حالا حتی ندیدمش میگه دکتر واسم نسخه ثبت میکنی؟ و وقتی میگم نه ! اوضاع رو که میبینی! فرصت ندارم! بهشون بر میخوره! انگار وظیفمه و رفتم ۷ سال درس خوندم که واسه اینا و فک فامیلشون نسخه بزنم! سرم خلوت باشه باشه و تایم باشه قدمشون رو چشم و میزنم همیشه، حتی مریض اوردن ویزیت کردم معاینه کردم دارو دادم، ولی تو این اوضاع واقعا نمیشه، ولی بهشون برمیخوره! حالا یه نسخه ست ها دکتر!
باشه! مریض زجر تنفسیم رو ول میکنم میام برای تویی که تا حالا ندیدمت نسخه میزنم!
نمیدونم چرا انقدر همه پررو و متوقع شدن!
تازه میدونستین بابت هر نسخه ای که من میزنم مالیات ازم کسر میشه؟ ینی من بدون اینکه به ازای نسخه دریافتی داشته باشم دارم بابت نسخه فک و فامیلاشون مالیات هم میدم. و این تبدیل شده به وظیفه! نه لطف!

خلاصه که انقدر شیفت ها از نظر روانی پر فشاره که به آژیته ترین حالت ممکن میرسم آخر شیفت و پاچه ی سگ میگیرم. قشنگ آستانه ی تحملم لبریز میشه و هر کسی از خانواده یا دور و بری ها که کوچک ترین درخواستی داشته باشن، بهشون میپرم انگار دیواری کوتاه تر از اونا نیست. خودمم خیلی ناراحتم بابتش ولی واقعا دست خودم نیست.
137👍13💔12😢3❤‍🔥2
چند روزی پشت هم شیفت نداشتم و با خودم میگفتم طرحم تموم بشه دلم تنگ میشه واسه این روزا، اما گذروندن شیفتایی مثل شیفت امروز باعث میشه به خودم بگم بشین سرجات و چیز اضافه ای هم نخور :))

واقعا امیدوارم وضعیت اورژانس یکمی بهتر بشه یا مسئولین یه فکری بکنن یا نیرو اضافه بکنن، نمیدونم خلاصه. لود مریض بسیار بالاست و اوضاع از کنترل خارجه واقعا. خواهشا اگه این روزا گذرتون به درمانگاه یا مراکز درمانی افتاد یکم صبر و حوصله داشته باشین و درک کنین اوضاع رو.

۲۳ آذر ۱۴۰۳
122👍13❤‍🔥3
🤣109😢107💔1
امشب برنامه ی شیفت های دی ماه رو گذاشتن و شیفت عصر اورژانس مون دو نفره شده😍 واقعا فکر نمیکردم اینکار رو بکن چون کمبود نیرو داشتیم. انقدر از وقتی برنامه رو دیدم خوشحال شدم که خدا میدونه! عجیب! خداشاهده قبل هر شیفت عصر زانوی غم بغل میگرفتم چون میدونستم تو شیفت قراره تیکه تیکه بشم اما الان دو نفره منیج اورژانس خیلی راحت تره. خدایا شکرت.

لوسیون بدن های ویکتوریا سیکرتم رسید و اووووماح🤌 عالییییی. یکیش bare vanila شیمردار گرفتم که از وقتی زدم تمام پانسیون داره برق میزنه😂 یکی هم midnight bloom که خیلی شیکه. جفتشون عالی ان و راضی ام از انتخابام.

امروز صبح رفتم مژه بذارم چون یکم نیاز به تغییرات داشتم، با کلی تحقیق از متخصصامون که کی کارش خوبه رفتم پیش یه مژه کار و چنان رید به مژه هام که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته با عصبانیت دونه دونه کندمشون جلوی اینه. انقدر غیرقابل تحمل بود که حتی نتونستم تا فردا صبح تحملشون کنم که برم ریموو کنم. ۶ تا مژه رو یکدونه مژه نحیف گذاشته مثلا اسپایکی! نمیدونم درکی از اسپایکی نداشته یا میخواسته از سر باز کنه که تپه تپه مژه ها رو چپونده رو مژه هام. کاش مژه کاری که مشهد پیشش میرفتم اینجا دم دست بود که پیش خودش برم. کارش واقعا خیلی خوب بود و چقدر حیف که بهش دسترسی ندارم.

فردا مطبم یدونه کیس تزریق لب دارم و بابتش هیجان زده ام. نشستم تند تند فیلمای دوره هایی که رفتمو مرور میکنم. امیدوارم نتیجه نهاییش اون جوری که تو ذهنمه در بیاد. خیلی محتاطانه و ناز میخوام تزریق کنم. توکل به خدا.

برای شب یلدا نمیتونستم برم خونه چون شیفت داشتم اما به سختی شیفت هام رو جابجا کردم که بتونم یلدا رو خونه باشم چون مادربزرگم حالش مساعد نیست و ممکنه دورهمی بعدی ای تو خونه مادرجون در کار نباشه. چقدر ناراحت کننده س نه؟ و چقدر عجیب که انقدر راحت دارم راجع بهش حرف میزنم و پذیرفتمش. پزشکی با من اینکارو کرده! انقدر که مرگ آدما رو دیدم.

درسته که عمر و زندگی دست خداست اما هر دفعه ای که مادرجونم رو میبینم با خودم میگم ممکنه دفعه ی بعدی در کار نباشه پس حسابی بغلش میکنم و میبوسمش. امیدوارم وقتش که شد خیلی راحت بره و اذیت نشه. نمیخوام زمین گیر بشه، زیر دست و پا بیفته یا زخم بستر بگیره. چون هر روز به چشم میبینم که وقتی از کار افتاده میشی چقدر اول از همه برای خودت و بعد برای اطرافیان سخت میشه شرایط. میخوام تو اوج خداحافظی کنیم. میخوام اخرین تصویری که از مادربزرگم تو ذهنم میمونه همون مبارز قوی همیشگی باشه که تحت هیچ شرایطی کم نمیاره، همون کسی که سالها پیش الگو قرارش دادم و تلاش کردم بهش تبدیل بشم.

۲۹ آذر ۱۴۰۳
142👍7😢5❤‍🔥2💔2
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
امشب تولد مادرجونم بود. عصر منشی دکترش زنگ زد که اطلاع بده نوبت عملش جلوتر افتاده و فردا رو در نظر گرفتن براش چون دکترش آخر هفته داره از ایران میره. مادربزرگم کنسر پستان داره و ما اینو تو مردادماه فهمیدیم. هیچ وقت اینجا چیزی ازش نگفتم، نمیدونم چرا. از شهریور…
تولدش هم نزدیکه. نزدیک دو سال از روزی که این متن رو نوشتم میگذره. تلاش های مادربزرگم برای به ثمر نشوندن من نتیجه داده. دکتر شدنم رو دید، حتی بارها حالش بد بود و خودم براش دارو نوشتم و شروع کرد🥹 هر جا هم مینشست با افتخار میگفت فلان مشکلو داشتم، نوشین بهم دارو داد خوب شدم🥹 مشکلاتش خیلی بیسیک بود و درمانی که من دادم خیلی دم دستی و آسون، اما یه جوری ازم تعریف میکرد که انگار چه کار بزرگی کردم🥹🥲

سه ماهه که دیگه هیچ گونه دارویی نمیخورم. روانپزشکم انقدر حال روحیم رو خوب دید که داروهامو تیپر و بعد قطع کرد. اولش میترسیدم نکنه حالم بد بشه چون سال ها به داروخوردن عادت کرده بودم اما علی رغم اینکه روزای سخت و پرفشاری رو دارم میگذرونم و همه چیز زندگیم رو هواست اما حال روحیم خیلی خوبه و خیلی خوب مسلطم به اوضاع. فکر میکنم بیشترش بخاطر جلسات روان درمانی منظمی که داشتم و تغییر مایندستم بوده باشه.

خلاصه که؛ الان که تمام زحمات مادربزرگم برای من نتیجه داده میخوام که باشم و منو ببینه که بیشتر از هر وقتی به خودش و من افتخار کنه. این کمترین کاریه که این روزها براش از دستم بر میاد.
❤‍🔥14031👍6
۱۹ روز دیگه میشه یکسال که مامان و بابام منو آوردن گذاشتن این شهر که طرحم رو بگذرونم. همه چیز اولش وحشتناک و غریب بود. خیابونا ، آدما، محیط بیمارستان، پانسیونم، حتی اینجا اسنپ فود و سوپرمارکت اسنپ راه اندازی نشده بود. هر سری خریدی داشتم با وضع فلاکت باری انجام میشد. احساس میکردم تو یه نقطه کور گیر افتادم. هیچکی رو نمیشناختم. حتی زبون محلی ها رو نمیفهمیدم. مریض میومد میگفت خم درد دارم، و من با قیافه علامت تعجبیم زل میزدم بهش و میگم چی درد؟ خم؟ خم کجاست دیگه؟
واسه کوچیک ترین کارا واقعا به سختی میفتادم و غربت واقعا دیوانه م کرده بود.

الان اما کلی دوست و آشنا پیدا کردم تو این شهر، تو محیط کار آدما رو شناختم، میدونم کدوما خوب و آدم حسابی ان و ارزش داره براشون وقت بذارم و دکمه ی کیا رو باید بزنم. رستوران ها و کافه های خوب شهر رو میشناسم. سوپر مارکت ها رو حتی. تو معاونت درمان و تامین اجتماعی با چند نفر اشنا شدم و دیگه نمیخواد واسه کوچیک ترین کارا برم و بیام، همه چی با یه تلفن حل میشه. باشگاه خوب پیدا کردم و مربیم رو دوست دارم و جلساتم رو منظم میرم. مطبمو زدم، ادمین گرفتم، منشی هم به زودی میگیرم. اونا دوستاشونو اوردن و دوستاشون دوستای دیگه شون رو. مثل یه گیاهی میمونم که قلمه زده شده و تو گلدون جدید داره ریشه میده. خیلی بامزه و قشنگه. پارسال واقعا وحشت زده بودم اما امسال آروم آروم دارم رشد میکنم و به رشدم ادامه میدم.

کاش میدونستم آخرش چی میشه، ولی اگه میدونستم دیگه هیجانی نداشت نه؟
زندگی این روزها از نظرم تشکیل شده از قدم های کوچیک و پشت سر هم و حل کردن و کنار گذاشتن موانع پیش رو. زندگی با همین بالا پاییناش قشنگه دیگه! ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.

۱۳ دی ۱۴۰۳
283👍11❤‍🔥5🎉4
امروز بعد یک ماه برگشتم خونه که دو روزه به کار و بارام برسم و دوباره برگردم محل طرحم. یه عاااالمه بار جدید رسیده بود که ۴-۵ ساعت مشغول تفکیک و وزن کردن و قیمت دراوردن شدم. لا به لاشون لوسیون بدن های جدیدی که از بث ان بادی ورکز سفارش داده بودم هم بودن. اعتیاد جدیدم شده امتحان کردن لوسیون بدن های مختلف. بی نهایت از این کار لذت میبرم. تو برهه ی فعلی احمقانه به نظر میرسه که این همه هزینه صرف همچین چیز به ظاهر بی اهمیتی بشه، اما از معدود چیزاییه که واقعا خوشحالم میکنه پس انجامش میدم🎀

فردا دقیقا میشه روز ۳۶۵ ام طرحم. یکسال گذشت! باورم نمیشه! پارسال این موقع ها اصلا فکر نمیکردم امسال تو این جایگاه و شرایط باشم. خوب یا بدش رو کاری ندارم اما کلیت ماجرا واقعا چیزی نبود که به عقلم هم خطور کنه و زندگی واقعا غیرقابل پیش بینیه! سال دیگه این موقع دو سه ماهی میشه که طرحم تموم شده، اما کجا هستم و دارم چیکار میکنم؟ واقعا هیچ ایده ای ندارم ولی مشتاقم که بدونم زندگی برام چه خوابی دیده.

این ماه نشستم راجع به چندتا مسئله که طی روز بخش زیادی از فکرمو به خودشون مشغول میکردن و تایم و انرژیم رو میگرفتن فکر کردم و سنگامو با خودم وا کندم. مثل پرونده ی بیمارا تو اورژانس، تعیین تکلیف کردم و پرونده رو بستم که بره برای ترخیص. برام مثل مریضایی بودن که دوست داشتم نگهشون دارم اما میدونستم نمیشه کار خاصی براشون انجام داد. صرفا میمونن تو اورژانس و فضا رو اشغال میکنن بدون اینکه دستاورد یا نتیجه گیری خاصی داشته باشه. نه میتونم ویزیت متخصص بزنم و متخصص براشون اقدامی انجام بده، نه میتونستم بذارم برن چون دلم نمیخواست که برن.
از طرفی هم تا ترخیص شون نمیکردم، تختی خالی نمیشد که بیمار جدیدی بیاد بخوابه. درک این مساله شاید برای شما یکم پیچیده باشه اما خودم خوب میفهمم که منظورم چیه و همین برام کافیه😅 پس تعیین تکلیف کردم که قال قضیه کنده بشه و یه باری از دوشم برداشته بشه.

امروز سه تا بیمار داشتم برای تزریق و تزریق همه شون عالی بود. واقعا تا الان تزریق بدی نداشتم. تزریقی بوده که بیشتر از بقیه پسندیده باشما، ولی تزریقی که به دنبالش خرابکاری ای کرده باشم نه خداروشکر. همه چیز عالی و اصولی پیش رفته و هم من راضی بودم هم بیمارا. کار زیبایی هم باحاله، مثل خلق یه اثر هنری میمونه. خوشم میاد ازش و برام لذت بخشه.

دیگه چی؟
دیگه همینا دیگه. احتمالا چند روز آتی مدام در حال بدو بدو باشم و بعدش دوباره زندگی به حالت روتین خودش برگرده. هم استرس دارم و هم هیجان زده م که ببینم زندگی چطور قراره پیش بره.

۳۰ دی ۱۴۰۳
137👍20💔5❤‍🔥2
امروز صبح بیدار شدم با زنگ تلفنم وصدای لرز‌ون و مستاصل مامانم که میگفت مادرجونم تشنج کرده، بگو چیکار کنیم.

از اخرین پرتو درمانی مادرجونم تقریبا یکسال میگذشت و توده علیرغم اینکه گرید ۳ invasive بود برگشت نداشت و با بیماری های زمینه ایش دست و پنجه نرم میکردیم تا این اواخر که سرو کله سرگیجه و سردرد و تهوع های مقاوم به درمان خوراکی پیدا شد و بعد انجام ازمایشات مختلف شامل پت اسکن و MRI یه توده کوچیک تو سرش کشف شد. درگیر نوبت گرفتن از دکترای مختلف و نظرسنجی ازشون بودیم که امروز برای اولین بار تشنج کرد. برده بودنش یه بیمارستان خصوصی و پزشک اونجا حتی بستری نکرده بود یه دوز ضدتشنج براش بذارن. ارجاع داده بودن به بیمارستان قائم. دیگه من ۴ سال کف بیمارستان قائم بودم و میدونم که اونجا شتر با بارش گم میشه! اونجا با یکدونه مریضی میری و اگه شانس بیاری و از اونجا زنده بیای بیرون با ۳-۴ تا بیماری دیگه خارج میشی.

شاید بگین وا ! تو که کادر درمانی این حرف رو نباید بزنی و پشت همکاراتو خالی کنی اما باید بگم از وقتی اومدم طرح و میبینم چقدر اینجا صاحاب داره و بیمارا درست پیگیری میشن و لاقل کارهای اولیه براشون انجام میشه و همینجوری رها و از سر باز نمیشن، باید بگم که گل بگیرن در اون بیمارستان رو. حتی بیمارستان امام رضا.

زنگ زدم هماهنگیا رو کردم بردارن بیارنش بیمارستان خودمون. ملت از شهرستان بیمار رو برمیدارن میبرن شهر بزرگ، من از شهر بزرگ میارم شهرستان😂

دیگه مادرجونمو اوردن بیمارستانمون، خودم بردم تریاژ و بستریش کردم و سطح ۲ زدیم که متخصص طب هم ببینه و بعد مشاوره نوروسرجری گذاشتیم و با نوروسرجن تماس گرفتم. اوردر اولیه و داروهاشو گرفتم، نوبت ام ار آی اورژانس برای فردا گرفتم ( درصورتی که مشهد در بهترین حالت ۲ هفته دیگه نوبت میدادن) و یک ساعت بعدشم منتقل بخش شد. الانم داروهاش رو داره میگیره و منتظر ام ار آی فردا هستیم. حالا درسته که من اشنا اینجا زیاد داشتم و کارام به سریع ترین نحو ممکن پیش رفت، اما همینو یه بیمار عادی بیاد ۲-۳ ساعته و اگه خلوت باشیم چه بسا زودتر براش انجام میدیم. ولی قائم و امام رضا اول باید ۳-۴ بار بین سرویسای مختلف پاس کاری بشی و تهشم به یه روزی میندازنت که بگی اصلا رضایت شخصی میدم بیمارمو میبرم. شاید بگین چرا بیمارستان خصوصی نبردین. باید بگم سانتر اعصاب بیمارستان قائمه و چون روز تعطیل بود سایر بیمارستانا حتی انکال اعصاب هم نداشتن. تنها راه همون قائم بود. خلاصه که امروز از نهایت زور و نفوذم تو بیمارستان استفاده کردم برای مادرجونم و تلافی این ۲-۳ سالی که درگیر بیماریه و بخاطر اینترنی و بعدشم طرح نتونسته بودم براش کاری انجام بدم و خدمتی بهش بکنم رو امروز دراوردم.

واقعا عمیقا از ته قلبم مادرجونم رو دوست دارم و جونمم براش میدم چون خیلی برام با ارزشه و برای کسی که امروز هستم خیلیییی زحمت کشیده اما شامه ی پزشکیم بهم میگه چیز زیادی از عمرش نمونده و باید آماده کنم خودمو برای نبودنش. خیلی ناراحتم اما این یکسال طبابت بهم نشون داده خیلی چیزا دست ما نیست. خیلی ها یه دفعه ای فوت میشن و خانواده حتی فرصت خداحافظی ندارن با عزیزشون. به نظرم خیلی خوبه که هنوز تایم دارم که ازش خداحافظی مفصلی بکنم و حسابی تو بغلم بگیرمش و ببوسمش و بهش بگم چقدرررر دوسش دارم و چقدر قدردانم بابت زحماتی که برام کشیده.

باورم نمیشه به درجه ای رسیدم که این حرفا رو میزنم. خیلی وقته که دارم تلاش میکنم با جریان زندگی همراه بشم و انقدر مقاومت نکنم. زندگی زورش از هر چیزی بیشتره، باید رها کنیم و همسو بشیم. اینجوری دردش کمتره.

امیدوارم لاقل عید امسال رو بتونم خونه ی مادرجون باشم. پارسال که کل تعطیلات عید رو شیفت بودم… 🥺

۵ بهمن ۱۴۰۳
203😢33💔29👍13❤‍🔥1😱1
امروز ام آر آی انجام شد و بله متاستاز به مغز داریم، ضایعات patchy و متعدد اما خیلی ریز که قابل جراحی نیستن. جراح مون توصیه کرد به انجام کمو و رادیو دوباره. واقعا بعید میدونم جسم مادرجونم کشش داشته باشه براش.

امروز از صبح پاشدم و براش فسنجون بار گذاشتم همون مدلی که سال اول دانشگاه که بودم یادم داده بود. اون موقعا که دست پختش تو فامیل زبان زد بود، نه الان که ساده ترین غذاها رو فراموش کرده چجوری باید درست کنه. چند روز پیش زنگ زده بود بهم و میگفت تو قرمه سبزی چیا می ریزیم؟ داییت هوس قرمه سبزی کرده اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ترکیباتش چیا بود.

میز نهار رو چیدم که از بیمارستان ترخیص شد دور هم نهار رو بخوریم. بعدش قرار بود برگردن مشهد چون با دکتر انکولوژیستش آخر شب نوبت داشتن. خیلی اصرار کردم امشب بمونن و نرن اما خودم ۸ شب باید میرفتم شیفت و عملا موندن یا نموندن شون فرقی نداشت. موقعی که داشتم کت مادرجونم رو تنش میکردم که راهیش کنم همش داشتم به این فکر میکردم که شاید اخرین بار باشه که میبینمش. هی بغلش میکردم و بوسش میکردم. خودشم فهمیده بود. تو چشماش اشک جمع شده بود و یک دنیا ترس بود پشت نگاهش. مامانمم اشکش درومد.

داشتم به مادرجونم میگفتم که باید از خودش مراقبت کنه چون هنوز بهش احتیاج داریم. گفت شماره تلفنت رو حفظ کردم رفتم خونه مون بهت زنگ بزنم احوالت رو بپرسم. گفتم مادرجون شما که گوشی دارین، شماره من اونجا سیو هست میتونین هر موقع که دوست داشتین بهم زنگ بزنین هر ساعتی از شبانه روز. به فکر فرو رفت انگار یادش نمیومد که گوشی داره. گفت شماره ی خواهرتم حفظ کردم و شماره آیدا. مدام با خودم تکرار میکنم که یادم نره.
راستی خیلی خوشحالم که گفتی دیگه داروهات رو قطع کردی و نمیخوری. از طرف من از دکترت تشکر کن

خوب نگاهش کردم و‌ سعی کردم چهره ش رو یادم بمونه. خیلی دوست داشت بیاد مطبم ولی فرصت نشد. گفت به مامانت میگم یه روز منو بیاره مطبت حتما. منم در حالی که داشتم مثل سگ گریه میکردم گفتم باشه :)

از وقتی رفتن دارم زار میزنم فقط ، چشمام دیگه باز نمیشن، نمیدونم چجوری باید برم شیفت. لعنت به این زندگی.

۶ بهمن ۱۴۰۳
😢224💔7727👍6❤‍🔥1
با بیچارگی رفتم شیفت، شیفت شلوغی بود و من از درون آشوب بودم. تا یکم خلوت میشد لا به لای مریضا MRI مادرجونمو تو پکس باز میکردم و هی نگاهش میکردم. دونه به دونه ی مهره های گردن تا کمرش انگار که با ذرات سرطانی گلوله بارون شده بود. متاستاز نه تنها به مغزش که به کل ستون فقراتش هم زده. هی اشک می ریختم، تا صدای پای اومدن مریض میشنیدم سریع خودمو جمع و جور میکردم.

همش فکر میکردم به تمام پت اسکن ها و بون اسکن هایی که این مدت انجام دادیم و نرمال بودن. چرا تومور مارکرش این مدت بالا نرفته بود؟ چجوری انقدر سریع طی یک ماه اینجوری تمام اسکلت بندیش رو تصرف کرده؟
کلی علامت سوال تو ذهنم هست ولی جواب هیچ کدومش مهم نیست چون که چیزی رو تغییر نمیده. سرطان داره مادربزرگ قوی و خفنم رو شکست میده.

امشب بالغ بر ۳۰ بار تو شیفت اشکم درومد و هی خودمو جمع کردم. تا یکم مشغول مریضا و تعیین تکلیف میشدم حواسم پرت میشد و اروم بودم، اما به محض اینکه بیکار میشدم، افکار بهم هجوم میاوردن. یه بیمار داشتم مسن بود و اومده بود با درد شکمی. رو صندلی نشسته بود و از شدت دل درد خم شده بود و دلشو گرفته بود. تو اون حال خرابش وسط شرح حال گرفتن من گفت چیشده دخترم؟
واقعا دلم میخواست بهش بکم چیشده اما سرمو انداختم پایین و تند تند اوردرش رو نوشتم که بدم دستش و بره قبل اینکه منفجر بشم. همش به خودم نهیب میزدم و میگفتم نوشین الان باید آروم باشی. یکم دیگه میریم خونه و هر چقدر دلت خواست میتونی گریه کنی. اگه الان مادرجون اینجا بود چی میگفت؟
قطعا میگفت «دشمن شاد کن نباش»
میدونی که خیلیا دوست دارن گریه و ناراحتی ت رو ببینن. اره قوی و محکم میمونیم!

اما الان من انقدر ناراحتم که به هیچ جام نیست کسی از دیدن ناراحتی من چه حسی بهش دست میده. تو زندگی م آدم عزیزی که واقعا دوسش داشته باشم خیلی کم هست. از تعداد انگشت های دستم هم کمتر. تا به حال از بین عزیزام کسی رو از دست ندادم. این اولین بارمه که این حجم غم رو تجربه میکنم. تو عمرم هیچ وقت انقدر ناراحت و مستاصل نبودم.

ناراحت کننده ترین قسمتش اینکه که مدام مامانم و خاله م بهم میگن ناسلامتی تو دکتری! تو باید الان ما رو آروم و امیدوارمون کنی. اما من دقیقا به همین دلیل که دکترم و درک واقعی تری از خیلی مسائل دارم و شرایط خیلی بد مادرجونم رو دیدم ناامید شدم. همش میگن امیدت به خدا باشه. دقیقا امیدم به کدوم قسمتش باید باشه؟ کاش یکی توضیح بده.

تنها آرزویی که دارم اینه که مادرجونم تا عید دووم بیاره که دوباره تو خونه ش دور هم جمع بشیم و اینکه هر موقع وقت رفتن شد اروم و بی درد بره. مثل یه خواب عمیق.

۷ بهمن ۱۴۰۳
😢149💔8523❤‍🔥3👍3🎉1
یک هفته ای مطب و بیمارستانو ول کردم و رفتم مشهد خونه مادرجونم. با هم کلی حرف زدیم و وقت گذروندیم. یه مقدار قوه ی تحلیل و نتیجه گیریش مختل شده. ناراحت کننده س که کسی که تا همین چند سال پیش وقتی به مشکل میخوردی ازش همفکری میخواستی و همیشه بهترین راهکارها رو جلوی پات میذاشت رو الان تو این وضعیت میبینی.

عصر یکی از روزها که همه نوه ها خونه ی مادرجون بودیم رفتم و آلبوم عکسای قدیمی رو اوردم دور هم نگاه کنیم. گذر زمان و زندگی چقدر عجیبه! میتونه کاملا در هم بکشنه تورو و حتی متوجهش نباشی، فقط زمانی میفهمی باهات چیکار کرده که برگردی سراغ البوم عکسای قدیمی. عکسای جوونی بابا و مامانمو دیدم، بابام یه عاااااالمه مو داشت رو سرش ( در واقع حتی بیشتر از حد نرمال) و چهره مامانم طراوت بیشتری داشت. عکس های دوران سپاه دانش مادرجونم و دوران مجردیش رو دیدم و غبطه خوردم به میزان دافیش. حتی تو عکس زمانی که مامان منو به دنیا اورده بود و دم در بیمارستان گرفته بود هم از الانِ من داف تر بود :)) چطور ممکنه من نوه ی این شخص باشم! :))

باقی روزا به دویدن دنبال کارای عقب افتاده گذشت. بعد از یک هفته، باز شیفت بیمارستان داشتم و نتونستم با کسی جابجاش کنم، مجبور بودم بخاطر دو تا دونه شیفت برگردم محل طرحم. بابام هم باهام اومد و پیشم موند که تایم بین شیفتام رو اینجا تنها نمونم. احتمالا میدونست تنها بمونم کلش رو میشینم گریه میکنم. تمام راه جاده رو راجع به مادرجونم و اینکه چقدر اول تشکیل زندگی با مامانم حمایتش کرده و هواشون رو داشته برام گفت. اینکه چقدر همیشه تو تمام این سالها پشتمون بهش گرم بوده و همه جوره ساپورتمون کرده. ازش گفتیم و جفتمون گریه کردیم.
بابام میگفت مادرجونم ستون کل خانواده مون بوده و لنگر همه مون رو نگه داشته، واقعا از مادر خودم برام عزیزتر بوده و همه جوره بهش کل زندگیم رو مدیونم، چیزهایی از مادرجونم و ساپورت هایی که کرده بهم گفت که روحمم خبر نداشت. واقعا از خفن بودن این بشر کرک و پرم ریخته. مادرجونم عجب گانگستری بوده تمام این سال ها. واقعا باورنکردنیه!

بین شیفتام با بابام اشپزی کردیم، رفتیم مطب رو یه دستی کشیدیم و مرتب کردیم و امشبم بردمش کافه و سینما. خوشحال بود. خوشحال شدم. دیگه سعی میکنم با عزیزانم بیشتر وقت بگذرونم و قدرشون رو بدونم. قبلا این جملات رو جایی میدیدم خیلی برام کلیشه ای بود اما این روزها سعی میکنم واقعا در لحظه باشم و همه چیز رو لمس کنم و به خاطر بسپرم، چون احتمالا یه روزی قراره دلم برای تک تک این روزا خیلی تنگ بشه.

۱۲ بهمن ۱۴۰۳
230💔19👍7😢6❤‍🔥5🎉1