لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
2.78K subscribers
52 photos
8 videos
4 files
4 links
روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم
.
Download Telegram
بعد از سالها با خانواده ۳ روزه اومدم مسافرت. درسته خیلی خوش گذشت اما باتری اجتماعی بودنم تموم شده و اگه همین فردا برنگردیم ممکنه اتفاقات ناگواری رقم بزنم :)) دلم میخواد زودتر برگردم محل طرحم و زندگی روتین خودمو از سر بگیرم.

امروز یه تزریق فول فیس داشتم برای اولین بار که به نظرم خودم خیلی خوب شده. از تصوراتم که خیلی خیلی بهتر شده. اولش که شروع کردم دست و دلم میلرزید و مدام همه چیز رو چک میکردم که مبادا جایی خرابکاری کنم ولی اونی که زیر دستم خوابیده بود گفت؛ ببین من بهت خیلی اعتماد دارم خب؟ من خیالم کاااااملا راحته و میدونم نتیجه رو عالی رقم میزنی! همین حرف دلمو قرص کرد و نتیجه رو خیلی بهتر از حد تصورم کرد.

مشکلم اینه مدام کارم رو با استتیک کارهای خیلی حرفه ای که همسن مامان بابامن مقایسه میکنم! آخه زن حسابی! چرا انتظار داری در حد اونا خوب باشی؟ مگه چندتا تزریق انجام دادی تا حالا؟

و مشکل دیگه م اینه که خیلییییی وسواس به خرج میدم که حتما همه چیز پرفکت باشه و تا خیالم راحت نباشه که صد در صد میتونم چیزی که تو ذهنمه رو روی بیمار پیاده کنم بهش دست نمیزنم. در برخی موارد هم سلیقه م با بیمار هماهنگ نیست. من طبیعی تزریق میکنم ولی اون پلنگ طوری دوست داره. این جور کیسا که اتفاقا درصد خیلی زیادی از جامعه رو تشکیل میدن رو تا به حال قبول نکردم. اما نمیدونم آیا کار درستیه یا نه! میتونم تزریقشون رو انجام بدم و یه فرصتی برای خودم ایجاد کنم که تمرین بیشتری کنم و دستم روان تر بشه و کسب درآمدی هم بشه و بتونم کنارش کار رو توسعه بدم اما کاری تحویل بدم که دلخواهم نیست، یا اینکه صبر کنم برای اون اقلیتی که سلیقه شون همسو با منه که بتونم براشون تزریق انجام بدم ، آیا پیدا بشن یا نشن!

یکم فکرم این روزا مشغوله و نمیدونم کار درست چیه واقعا. امیدوارم بفهمم خیلی زود چون زندگی دیگه خیلی جدی شده و تایمی برای از دست دادن نداریم.

۲۸ مهر ۱۴۰۳
126👍14❤‍🔥4🤣3💔3😢2🥰1
از مسافرت برگشتم خونه ی ناز و دنج خودم تک و تنها و خیلی خوشحالم😌💅🏻

کاملا آرامش به زندگیم برگشته و بدون تلاش برای توضیح دادن خودم به دیگران میتونم هر کاری خواستم بکنم. مثلا امشب دلم گرفته بود و دو ساعت تمام به پهنای صورت گریه کردم جوری که الان احساس میکنم چشمام آتیش گرفتن.
به آدم امن زندگیم زنگ زدم و تا تونستم با صدای بلند عر زدم بدون اینکه نگران باشم که مامان بابام نگران میشن که چیزی شده باشه. دو روزه ظرفا رو نشستم و امروز هیچ وعده ی غذای گرمی نخوردم چون میل نداشتم. کفش هام رو مجبور نیستم منظم تو جاکفشی بذارم و کسی بابت اینکه چرا انقدر مصرف دستمال کاغذیم زیاده بهم تذکر نمیده. زنده باد زندگی مجردی💖

بخش زیاد حال بدم واسه نوسانات دلار بود چون تمام کارهای من به جز پزشکی و طبابت به دلار مربوطن و این حجم از بلاتکلیفی و آینده ی نامعلوم واقعا کلافه م کرده بود. البته هنوزم کلافه ام اما گریه هام رو کردم و دیگه وقتشه با شرایط رو به رو بشم و ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم. دلار ۶۸ تومن شده. قیمت خرید محصولات از چیزی که الان داریم میفروشیم بیشتره ! شرکت های واردات متریال زیبایی لاین های فروششون رو بستن و دیگه متریال نمیفروشن ( که حق هم دارن البته) چه بلایی داره سرمون میاد؟

و ترسناک تر از همه اینه که همه خیلی ریلکس و عادی دارن زندگیشون رو میکنن! قبلنا وقتی اتفاقی میفتاد هر جا میرفتی همه در حال بحث کردن و تبادل نظر بودن اما الان هیچی به هیچی. انگار همه بی حس شدن دیگه. خلاصه که جایی رو نداشتم که نگرانی هام رو به اشتراک بذارم و یکم سبک بشم، این شد که دیگه امشب منفجر شدم. گاهی احساس میکنم دیگه خسته شدم و توان مقابله با مسائلی که هر روزه برامون پیش میاد رو ندارم.

من از ۱۹ سالگیم کنار درسم خیلی شدید کار کردم و زحمت کشیدم ولی هر جور حساب میکنم اونجایی نیستم که باید میبودم. درسته وضعیتم الان از خیلی از پزشکای تازه فارغ التحصیل شده که فقط درس خوندن بهتره اما هنوزم با چیزی که فکر میکردم تو این سن باشم خیلی فاصله دارم. گاهی واسه خیلی چیزا جوابی ندارم و زندگی منطقی پیش نمیره. عجیبه!

۲ آبان ۱۴۰۳
120😢26💔15👍12🤝4❤‍🔥3
صبح با دل درد و اعصاب داغون بیدار شدم، ظرفا رو شستم و خونه محل طرحم رو مرتب کردم. آره اونجا دیگه خونه ست. اولای طرحم بهش حس تعلق نداشتم اما الان دارم. فقط کافیه چند روز ازش دور باشم تا حسابی دلتنگش بشم. برگشتم خونه ی مامان بابام. یه عالمه بار جدید رسیده بود که توش خط چشم قهوه ای و ابی هم بود که خیلی وقت پیش سفارش داده بودم و چشم انتظارشون بودم.

عااااشق تست کردن محصولای ارایشی بهداشتی جدیدم 🎀 از اونجایی که نمیتونستم صبر کنم گه جفت رنگاشو امتحان کنم، خط چشممو ترکیبی آبی-قهوه ای کشیدم و خیلی ناز شد. یه لیپ گلاس فنتی بیوتی مینی سایز هم گرفته بودم که اصلا یادم رفته بود جز سفارشام بوده و وقتی دیدمش از شدت خوشحالی گریه کردم و گند زدم به خط چشمی که کشیده بودم :))
چقدرم ناز و خوشمزه بود.

قبل از هر کاری رفتم آرایشگاه و دستی به سر و روی خودم کشیدم، بعدش رفتم قدم بزنم و خیابونای اون اطراف و فروشگاه هاش رو برانداز کنم چون تایمی که طرحم یا خونه ام، یا بیمارستان یا باشگاه. لباس ها بسیار زشت شدن و حتی یک آیتم هم مورد پسندم واقع نشد که پرو کنم. قیمتا هم که نگم دیگه! بعد دیدن قیمت لباسا خزون شدم🧎🏻‍♀️

سر راه یه فروشگاه اسباب بازی فروشی دیدم و یه آن دلم خواست که کاش بچه ای میداشتم و میبردمش اون تو و هر چی دلش میخواست براش میخریدم. بعد با خودم گفتم من که حالا حالا ها بچه ای نخواهم داشت، شاید چون هنوز خودم بچه ام :)) پس خودم رفتم داخل و برای خودم خمیر شنی و یه بسته مداد رنگی ۳۶ تایی و دفتر رنگ امیزی و جامدادی که روش عکس پیشی داشت خریدم و اومدم بیرون :))

نیم ساعت پیش رسیدم خونه و دست و رو نشسته و آرایش پاک نکرده نشستم کف اتاقم و دفتر و مداد رنگیامو اوردم و شروع کردم به رنگ کردن. سخت مشغول رنگ آمیزی بودم و داشتم فکر میکردم که چقدر از ساختمون و پرسنل مطبم نفرت دارم و میخوام سر به تن هیچکدومشون نباشه. ۴ ماهه مطب دارم و سر جمع حتی دو هفته هم نرفتم مطب. یا باید عوضش کنم و برم جای دیگه یا اینکه کلا جمع ش کنم … همینجوری مشغول فکر کردن و رنگ آمیزی بودم که دیدم دو تا دست دیگه هم به صفحه ی نقاشی اضافه شد و شروع کردن به رنگ امیزی. مامانم و خواهرم. نیم ساعتی تو سکوت مطلق و بدون اینکه یک کلمه حرف بین مون رد و بدل بشه رنگ امیزی کردیم و بعد تموم شدن اون صفحه هر کدوم رفتیم تو اتاق خودمون که بخوابیم. این گزارشی بود از روز ۲۸۱ ام طرح. ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.

۸ آبان ۱۴۰۳
184👍11🤣10🤝3❤‍🔥1
دیروز که ۱۹ آبان بود میخواستم بیام یه متن بلند بالا بنویسم که وای دقیقا یکسال دیگه تو چنین روزی طرحم تموم میشه و هورا اما انقدر مشغله داشتم که فرصت نشد.
الان که بهش فکر میکنم بیشتر از اینکه خوشحال باشم که سال دیگه همچین روزی پرونده ی طرحم بسته شده و مدرکم آزاده و میتونم یک پله برم بالاتر، یه سوال آزار دهنده ای هست که مدام از خودم میپرسم. «خب بعدش چی؟»

۷ سال دوران دانشجویی و بعدشم ۲۱ ماه و ۱۹ روز طرح اجباری باعث میشد بدونم که طی این چند سال یه چهارچوب خاصی وجود داره که باید طبق اون حرکت کنم. یه جاهایی دلم میخواست تندتر پیش برم و اوج بگیرم اما این مسیر بهم اجازه نمیداد، یه جاهایی خسته و نابود بودم و جونی نمونده بود برای ادامه دادن اما با اشک و آه مجبورررر بودم ادامه بدم که عقب نیفتم.

حالا بعد طرح دیگه آزادم! هر کاری دوست داشتم میتونم بکنم و هیچ چیزی محدودم نمیکنه. حتی میتونم کلا طبابت رو ببوسم و بذارم کنار! تا این حد دستم بازه :))
و الان سوال «خب بعدش چی؟» برام ترسناکه. واقعا نمیدونم پلنم چیه و آینده م کاملا به خودم بستگی داره. تصمیمی که سال دیگه بگیرم ممکنه سرنوشتم رو کلا عوض کنه، اینکه چه تصمیمی بگیرم هم کاااااملا بستگی داره که این یکسال پیش رو چطور بگذره. سنگینی بار مسئولیت زندگیم رو دوشم بیشتر از هر وقت دیگه ای حس میشه. کاش لاقل میشد یکی دیگه جام تصمیم بگیره که اگه خرابکاری شد انگشت اتهام رو سمت یکی دیگه بگیرم اما متاسفانه هیشکی جز خودم نیست که متهم بشه.

تو این چند روز مطبم رو عوض کردم. به سادگی و خوشمزگی! همه چیز واضح و مشخص بود. اون مطب و پرسنلش رو دوست نداشتم. وضعیتم مثل بودن تو یه رابطه تاکسیک بود. رابطه ی تاکسیک رو چیکارش میکنیم؟ ترکش میکنیم!

پس منم مطب قبلیم رو ترک کردم. تصمیماتش خیلی زود ولی محکم گرفته شد و خیلی سریع هم براش اقدام کردم. دیگه سنم داره میره بالا، وقتی ندارم که پای شرایط اشتباه حرومش کنم. فردا از معاونت درمان میان بازدید مطب جدید و میتونم از پسفردا کارم رو شروع کنم. اون همه دغدغه و ناراحتی و حرص خوردن سر کارهای آدمهای دوزاری تموم شد. چرا انقدر عذاب دادم خودمو این ۴ ماه؟ واقعا متاسفم بابت اینکه انقدر خودمو اذیت کردم.

مطب جدیدم در حال حاضر هیچ پرسنلی نداره. خودمم و خودم. هم منشی خواهم بود، هم دکتر، حتی اگه لازم باشه خودم طی هم میکشم مطبو :)) امااااا صبر میکنم تا پرسنل خوب پیدا کنم. پرسنل خوب همه چیزه! پرسنل خوب میتونه یکدونه ی تو رو صدتا نشون بده اما پرسنل بد میتونه برینه تو صد تای تو. بنابراین صبر میکنیم تا مورد مناسب پیدا بشه. هیچ عجله ای برای هیچی ندارم.
اینم از این.

دیگه چی بگم؟
اوممم میگم لطفا برام آرزوی موفقیت کنید. واقعا نمیدونم چی پیش میاد ولی به خودم قول میدم هر چی که شد تا لحظه آخر تمام تلاشم رو بکنم. ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.

۲۰ آبان ۱۴۰۳
247👍21🥰8❤‍🔥4💔4
همین الان اولین تار موی سفید عمرم رو حین انجام مزو لا به لای موهام دیدم🥲 حال خوبی ندارم. آمادگی دیدنش رو نداشتم. با توجه به ژنتیکم و سطح استرسی که روزانه میکشم قطعا زودتر از این حرفا باید سر و کله موی سفید تو سرم پیدا میشدها ولی مدت ها بود انقدر درگیر کشتی گرفتن با زندگی و سر و سامون دادن همه چیز بودم که یادم رفته بود سنم داره میره بالا !

خلاصه که امروز در ۲۷ سال و ۸ ماه و ۳ روزگی اولین تار موی سفیدم رو کشف کردم و احساس میکنم کم کم دارم میفتم تو سرازیری🥲 مثلا اومدم یه مزو بزنم موهام یکم جون بگیره ها …🥺

۲۸ آبان ۱۴۰۳
105💔31🤣28😢6🤝5❤‍🔥1👍1🎉1
Бонсай
Mona
❤‍🔥132
بعد یک ماه برگشتم خونه. رو مبل تو هال خوابیدم و ساعت هاست گوشی دستمه و دارم تو اکسپلور میچرخم. یهویی یه وزن سنگینی افتاد رو پام و از شدت ترس نیم متر از جام پریدم. نور اسکرینم رو انداختم رو پام و دیدم گربه ی بیچارمه🥹 انقدرررر این مدت با گربه های پانسیونم دم خور شده بودم و بهشون غذا میدادم و اجازه نمیدادن نزدیکشون بشم و نازشون کنم که یادم رفته بود گربه ای تو این دنیا وجود داره که خودش مشتاقانه میاد سراغم که ناز و بوس بوسی بشه. تو بغلم گرفتمش و تا تونستم چلوندمش.

فردا میخوام برم فیلر لبم رو ترمیم کنم. یه سری جاهاش جذب شده و مثل سابق فریم نداره. مامانم امشب داشت میگفت که اگه تا دوشنبه میمونم با هم بریم استخر که بهش گفتم نه فردا میخوام فیلر بزنم و نمیتونم تا چند روزی استخر برم. شونه هاش رو بالا انداخت و گفت پس استخر باشه برای یه دفعه دیگه.

داشتم فکر میکردم دو سال پیش که برای اولین بار یواشکی تایمی که مامان بابام مسافرت بودن فیلر زدم کجا و الان کجا. چه مسیر سخت و پر پیج و خمی رو اومدم که خونواده استقلالم رو به رسمیت بشمرن. چه سختی هایی رو به جون خریدم و در عوض چقدر از آدم جدیدی که هستم خوشم میاد. و چقدر مسیری که طی کردمو با هیچی عوض نمیکنم.

هنوز مسیر دور و درازی پیش رو هست. گاهی خیلی خسته میشم و یکی دو روزی میفتم یه گوشه و فقط به در و دیوار نگاه میکنم. گاهی هم پرقدرت ادامه میدم. زندگی با بالا پاییناش قشنگه به هر حال. الهی تا وقتی ذوقشو داریم برسیم به چیزایی که میخوایم.

۱۰ آذر ۱۴۰۳
191👍13❤‍🔥10
عصری نوبت اصلاح داشتم و بعد آرایشگاه رفتم بی هدف تو خیابونا چرخی بزنم و ببینم دنیا دست کیه و باید بگم همچنان دست پولداراست :))
وارد یه شهر کتاب شدم و اولین چیزی که به چشمم خورد ماکت یه خونه بود که خیلی بامزه بود. جلوتر که رفتم و دقت کردم دیدم تمام تیکه های آجر و ملات و موزاییکش موجوده و خودت باید بگیری سر هم کنی اینا رو . انقدرررر خوشم اومد و ذوقشو کردم که به خودم قول دادم به محض اینکه دفتر رنگ امیزی که گرفتمو تموم کردم، بیام اینو بگیرم و کودک درونمو خوشحال کنم🥹

یه سر هم تا خانه ی عطر رفتم و طبق توضیحاتی که راجع به سلیقه بویایی م دادم یه عطری رو بهم پیشنهاد دادن و رو دستم تست کردن که اسمش یادم نمیاد، اما دقیقا از تایمی که از فروشگاه خارج شدم بوی روانپزشکم رو میدم. خود خودش بودا واقعا:))

انقدر این دلتنگی یهویی زد بالا که به تراپیستم پیام دادم و گفتم من جلسه حضوری میخوام، خیلی وقته ندیدمتون. و حالا قراره صبح دوشنبه دقیقا اون سر شهر، تو اتاق درمان و با نیش باز رو به روش بشینم و دکترم بگه خب نوشین! بگو ببینم چه خبر؟
و من باز ندونم که از کجا شروع کنم که شرح واقعه بدم :))

خیلی دوست دارم تا زمانی که دفتر نقاشیمو تموم نکردم ماکت خونه رو نگیرم اما میترسم حالا حالا ها دوباره برنگردم خونه مون یا اینکه دفعه بعدی که برگشتم دیگه ذوقش رو نداشته باشم. فردا میرم و میخرمش هر قیمتی که باشه. حتی از الان میدونم دقیقا میخوام چی بسازم باهاش. کامل نقشه ی خونه تو ذهنمه و هر سری بهش فکر میکنم دلم قیلی ویلی میره :))
یادمه زمانی که سال های اول پزشکی بودم با حقوق یک ماه طرح میشد پراید خرید. و من از اون موقع برنامه هامو سفت و سخت بسته بودم که اوکی میرم طرح و با پول طرحم برای خودم یه خونه میخرم و بعد که به همه چی رسیدم میرم تخصص میخونم. اما زهی خیال باطل… چی فکر میکردیمو چی شد!

الان حتی با حقوق کل دو سال طرحم نمیتونم یه پراید بخرم :)) حتی اصلا دلم نمیخواد تخصص بخونم و درسمو ادامه بدم! اصلا چطور چنین چیزی طی ۸ سال ممکنه!
بخاطر همین حالا که میدونم خونه خریدن و خونه دار شدن به این راحتیا نیست دوست دارم لاقل ماکت خونه ای که دوست دارم رو داشته باشم، فکر کنم اینجوری دردش یکم کمتره :))

۱۱ آذر ۱۴۰۳
❤‍🔥92💔3419😢7👍5
خونه ی مذکور🥹😍
❤‍🔥117🥰2716😢1
از روزی که از خونه برگشتم پشت سر هم شیفتم. دو شب گذشته رو شیفت بودم و ۴ صبح برگشتم خونه و روز بعدش عصر از خواب بیدار شدم و باز حاضر شدم که برم شیفت. تا فردا هم اوضاع همینه. واسه ۴ روز خونه رفتن باید این همه شیفت متوالی برم و دهنم صاف بشه.

امشب شیفت درمونگاه بودم و با اینکه ۸۵ تا مریض دیدم تو ۴ ساعت اما خیلی ناز بودم و مریضا هم ناز بودن. خیلی با حوصله و مهربون بودم تعریف از خود نباشه :)) خیلی هم اصولی طبابت کردم. مریض انیمال هم نداشتم که کله م رو خراب کنه و دعوا نکردم با کسی :)) با اینکه شب پرفشاری بود و حتی بحران اعلام شد اما خیلی مسلط بودم به اوضاع و یه ۲۰ خوشگل بابت امشب تقدیم میکنم به خودم.

از سه روز پیش ماتم گرفتم برای شیفت عصر اورژانس روز جمعه که قطعا جهنم واقعی رو به چشم خواهم دید. خیلی میخوام دلمو بد نکنما ولی میدونم فردا شیفت بد و شلوغی پیش رو خواهم داشت و شاید حتی برگردم نیاز باشه بشینم یکم گریه کنم. باز ۴ صبحشم باید پاشم برم شیفت.

اورژانس چند وقتیه خیلی شلوغ شده و مریضای اطفال هم خیلی بدحال شدن. جدیدا ریه ها خیلی درگیر میشه و سرعت پیشروی بیماری هم خیلی زیاد شده و چند مورد فوتی بچه داشته بیمارستانمون حتی. واسه همین نمیشه راحت مریضو ول کنی بره و باید سر تا پاشو موشکافی کنی مبادا چیزی از قلم بیفته. تعداد تختا محدوده و لود مریض اطفال بسیاررررر زیاد. و هر مریض ۳-۴ تا همراه و دم به دقیقه واسه ابتدایی ترین مسائل میان خفتت میکنن و نمیبینن تو یکدونه پزشک بیشتر نیستی و داری کل اورژانس رو هندل میکنی.

مثلا درگیر مریض بدحال قلبی هستی راه میفتن میان بخش بغلی دنبالت که سرم بچه م تموم شده. نمیشه سوزن ندی بچه م واینمیسته. راستی گلوی خودمم چند وقته درد میکنه، یه نگاه میندازی؟ بهشونم میگی نه بهشون بر میخوره. برام مهم نیستا، ولی از نظر روحی روانی کل انرژیت رو تخلیه میکنن و حسابی بی حوصله ت میکنن، بعد مریضی که واقعا نیاز به حوصله و وقت گذاشتن داره دیگه نه جون داری نه اعصاب.

خلاصه که میدونم فردا شیفت عصر قراره به سه تیکه تقسیم بشم اما رفتم اجر و ملات هایی که خریدم رو اوردم پهن کردم کف خونه و میخوام یه چیزی بسازم و خودمو سرگرم کنم که خیلی به چیزی فکر نکنم. ایشالا که به خیر میگذره و از این روزا فقط همین نوشته ها و یه خاطره های محوی تو ذهنم میمونه.

۱۵ آذر ۱۴۰۳
186👍17🤣4❤‍🔥2🤝1
با بابام تلفنی صحبت میکردم و طبق معمول نصیحتم میکرد که قدر پولامو بدونم و حتما پس انداز داشته باشم چون اوضاع همیشه بر وفق مرادم نمیمونه.
پرسیدم به نظرت الان اوضاع بر وفق مرادمه؟
خندید گفت از بچگی همینجوری بودی ، هیچی راضیت نمیکنه. چیکارت کنم؟ خرج الکی نکن فقط. پول خودته ها! اما به فکر آیندت باش. گفتم باشه.

رفتم تو سبد خریدی که نیم ساعت پیش چیده بودم و هی بالا پایینش کردم تا بالاخره دو تا ایتم رو حذف کردم اما باقیش رو خریدم. به هر حال نمیشه که لوسیون بدن ویکتوریا سیکرت نخرم. بادی میست ستش چی؟ اونم نیازمه. ناز بودن خرج داره. منم خیلی نازم 😂💅🏻🎀

هزینه ش اندازه ی ۶ تا شیفت اورژانس جهنمی شد برام. ولی به هیچ جام نیست چون لیاقتم بیشتر از این حرفاست. تازه فردا ممکنه زنده نباشم. اگه نباشم میخوام دنیا نباشه اصلا. پس تا وقتی هستم خوب و زیبا زندگی میکنم.

با شرکتی که ازشون فیلر و مزوژل و متریال میگیرم صحبت کردم و قرار شد برام لیست قیمت جدید بفرستن. لیست قیمتای جدید رو که دیدم مغزم سوت کشید ولی خب چاره چیه! نمیشه ریسک کرد و از شرکت های فرعی خرید کرد. معلوم نیست چی بدن دستت و نمیشه با بحث سلامتی و زیبایی کسی که بهت اعتماد میکنه و میاد پیشت شوخی کنی. اصلا اول از همه خودت و اعتبارت زیر سوال میره. مثلا مراجع میاد ۱۰ تومن هزینه میکنه براش مزوژل تزریق کنی. فیک باشه هیچچچ تاثیری نداره! تازه عارضه نده باید خداتو شکر کنی.
بعد ۱۰ تومن مگه پول کمیه تو این دوره زمونه؟ واقعا خدارو خوش نمیاد. در نتیجه حاضرم هزینه بیشتری کنم و مواد گرونتر بخرم ولی حتما از شرکت اصلی بخرم که خیالم راحت باشه اورجیناله صد در صد.

قیمتای جدید رو که حساب کتاب میکنم نرخ نهایی با دستمزد و هزینه های اجاره و منشی و ادمین و … زیاد میشه. بعد همش از خودم میپرسم ملت دارن که همچین هزینه هایی بکنن؟ اگه نداشته باشن چی؟
بعد به خودم میگم ملت مگه ندارن که از آنلاین شاپت خرید میکنن؟ فقط باید جامعه هدف خودت رو پیدا کنی و خوب و با کیفیت کار کنی. مردم خیلی خوب فرق بین خوب و بد رو میفهمن. مثل اب خوردن فرق فیک و اورجینال رو میفهمن. کسی که برای خودش ارزش قائل باشه و بهت اعتماد داشته باشه قطعا هزینه میکنه. مگه خودت نمیکنی؟
چرا میکنم!

کسایی که پول نداشته باشن هم طبق انتخاب طبیعی از لیست مراجعین حذف میشن. شاید ظالمانه به نظر برسه اما همه چیز تو دنیا همینجوری میچرخه. کارهای زیبایی تو همه جای دنیا کار لوکسیه و در توان همه اقشار نیست. BMW همه دوست دارن! بله! ولی آیا همه میتونن داشته باشن؟ نه! BMW فقط برای کسیه که پولشو داره.

نتیجه ی کار زیبایی برای اقشار ضعیف هم میشه تزریق ژل چینی توسط سکینه بندانداز تو زیرزمین و نکروز و درد و بلا. میدونم اونا هم دل دارن و دوست دارن که زیباتر به نظر برسن. آخه کیه که دلش نخواد! ولی خب وقتی نداشته باشی بهای متریال با کیفیت رو بپردازی و بری سراغ چیزای آشغال باید منتظر عوارض هم باشی. مساله خیلی ساده ست.

حتی امشب داشتم فکر میکردم از دستمزد خودم بزنم که بشه با هزینه معقول تری تزریق کنن مراجع هام اما به خودم گفتم نوشین جون، هر جا دلت سوخت، کونت هم سوخت. نکن عزیز من!
گشنه و بدبخت و بی سرپناه گوشه خیابون نموندی که به هر قیمتی بخوای کار کنی! یا برای تعرفه ی تو مراجع هست و میاد یا نه که میشینی تو خونه ت و کارهای دیگه ت رو پیش میبری!
مثال بارزش فیلر لبی که برای اپراتور لیزر مطب قبلی تزریق کردم و تازه بهش گفتم فقط هزینه ی مواد ازت میگیرم و عتیقه خانوم حتی هزینه موادشم نداد. چندبار بهش گفتم و به روی خودش هم نیاورد :)) اینه نتیجه کار کردن برای قشر ضعیف و دوزاری.

دیگه تصمیم گرفتم از اشتباهاتم درس بگیرم و الکی برای کسی دل نسوزونم. برای اشنا و فامیل هم هرگز کار نمیکنم ( به جز خونواده خودم) مگر اینکه هزینه رو کامل بپردازن و بعد دست به کار میشم.

زندگی کلاس درسه و اگه از اشتباهاتت درس نگیری اون واحد رو میفتی و دوباره باید بشینی سر کلاس. هر چقدر بیفتی باز دوباره باید بشینی سر کلاس تا بالاخره پاس بشی. در نتیجه زندگی انقدرررر اون اتفاقات رو تو زندگیت برات تکرار میکنه تا یه جا آدم بشی و درسش رو بگیری. پس به نفع خودته که درسشو بگیری که دوباره تکرار نشه.

جمع بندی:
۱)برای کسی دلسوزی نکن. هر وقت دلت سوخت کونت سوخت
۲) از اشتباهاتت درس بگیر تا دوباره تکرار نشه

۲۱ آذر ۱۴۰۳
175👍49🤣6😱5💔4❤‍🔥2😢1
شاهد یکی از بزرگترین پیک های بیماری تنفسی هستیم و بیمارستانمون جای سوزن انداختن نیست. دیشب من درمونگاه تو ۴ ساعت ۱۰۲ تا مریض دیدم. اون یکی پزشک درمونگاه هم ۵۰ تا مریض دیده بود. شیفت تموم شد رفتم اورژانس و دیدم ترکیده. یکدونه تخت خالی حتی نداشتیم. اورژانس هم دو پزشکه بود و تند تند داشتن مریض می دیدن و جماعتی تو صف بودن برای ویزیت.

اورژانس که منشی نداره دیگه که مریضا رو نوبت دهی کنه. مریضا قر و قاطی میان. بعضیاشون بیماری های پیش پا افتاده دارن معطل بشن مشکلی پیش نمیاد ( سطح ۴و ۵) بعضیا اما سطح ۲و ۳ هستن و پرونده بستری دارن و بدحالن. بعد تو نشستی تو اتاقت و تند تند داری مریض میبینی و نمیدونی از اون ده تا مریضی پشت درن کدوماشون پرونده دارن و بدحالن. کسی هم نیست مریضا رو الویت بندی کنه. بعد غالبا اونایی که حالشون بهتره هم دو قورت و نیم شون بیشتر باقیه و دعوا راه میندازن که نوبت منه و من زودتر باید برم. در حالی که مثلا یه مریض سطح ۳ بدحال داشتیم طفلک یه گوشه نشسته بود جیکش در نمیومد ولی اونی که سرماخورده بود کولی بازی راه مینداخت که آی مردم و اینا.
همه ی اینا هم دقیقا در اتاقی که داری مریض میبینی اتفاق میفته و ارامش و تمرکز نداری. یا مثلا مریضتو داری میبینی ، سه تا کله از لای در اومدن تو هی دارن نگات میکنن و زیر لب غر غر میکنن که کی نوبت شون میشه. احتمالا کور هم هستن و نمیبینن یک نفر بیشتر نیستی و پات رو ننداختی رو پات. میبینن که داری با تمام سرعت بیمار میبینی ها. ولی انتظار دارن خودتو چهار تیکه کنی که زودتر نوبت شون بشه. نمیدونم چرا مردم یه ذره درک ندارن. واقعا نمیدونم.

خلاصه که تو اورژانس مجبورم اون روی سگم رو بالا بیارم و خیلیییییی وحشیانه و قانونمند برخورد کنم که بتونم مدیریت کنم. قشنگ میرم در اتاق با داد میگم کی پرونده داره؟ اونا رو سوا میکنم. میگم اول اینا میان تو بعد بقیه. اونجا صدای غرغر و همهمه برند میشه ولی به هیچ جام نیست. میام داخل و یدونه بیمار با پرونده میاد تو. میگم درم پشت سرت ببند صدای اضافه نشنوم. مریضا واقعا خوب نیستن. مثلا بچه سه ساله اومده با کراکل منتشر ریه، انواع اقسام انتی بیوتیک ها رو خورده اما هنوز ریه ش داغونه. نمیتونم همچین مریضی رو بفرستم بره. باید دقیقا شرح حال بگیرم و پرونده بنویسم چون هر کدوم اینا چیزیشون بشه بعدا شکایت کنن بیچاره میشم. پرونده رو مینویسم میدم دستش، میره بیرون. میگم مریض بعد بیاد داخل و باز درو ببنده. باز پشت در صدای غرغر میادها ولی به هیچ جام نیست.

این وسط از دو تا بخش اطفال و پست تروما هم مدام زنگ میزنن چون بعضی مریض های پرونده دار میرن اونجا. باید اونجا هم پاشم برم مریضاشو ببینم و اوردر بذارم.
یه اوضاع بلبشویی عه.

بعد جدیدا چی شده؟ عده ای از همکارا یاد گرفتن زنگ میزنن به اتاق من تو اورژانس ( با شماره شخصی) که سلام دکتر من فلانی ام و علایمم فلانه و الان داروخونه ام و منتظرم تو برام دارو بنویسی که بگیرم!!! یعنی کسی که همکاره و داره تو همون بخش کار میکنه و میبینه تو اورژانس به چه روزی افتادیم به خودش اجازه میده وقت و بی وقت وسط اون همه مریض زنگ بزنه و ویزیت تلفنی داشته باشه. بابا تو دیگه کی هستی آخه!

برای یکی شون اول شیفت که خلوت تر بودم نسخه نوشتم ولی اون دو تای دیگه رو دعوای بدی کردم و تلفن رو قطع کردم. حالا جالب اینجاست سری دیگه تو اورژانس ببینمشون حتی نمیدونم کی ان و فامیل شون چیه اما اونا میدونن که من چیکار کردم :)) خیلی حس گهیه واقعا. یا مثلا رفتم اورژانس اطفال و ۶ نفر ریختن رو سرم میبینن مشغول مریضما، یدونه همکار خدمات که من تا حالا حتی ندیدمش میگه دکتر واسم نسخه ثبت میکنی؟ و وقتی میگم نه ! اوضاع رو که میبینی! فرصت ندارم! بهشون بر میخوره! انگار وظیفمه و رفتم ۷ سال درس خوندم که واسه اینا و فک فامیلشون نسخه بزنم! سرم خلوت باشه باشه و تایم باشه قدمشون رو چشم و میزنم همیشه، حتی مریض اوردن ویزیت کردم معاینه کردم دارو دادم، ولی تو این اوضاع واقعا نمیشه، ولی بهشون برمیخوره! حالا یه نسخه ست ها دکتر!
باشه! مریض زجر تنفسیم رو ول میکنم میام برای تویی که تا حالا ندیدمت نسخه میزنم!
نمیدونم چرا انقدر همه پررو و متوقع شدن!
تازه میدونستین بابت هر نسخه ای که من میزنم مالیات ازم کسر میشه؟ ینی من بدون اینکه به ازای نسخه دریافتی داشته باشم دارم بابت نسخه فک و فامیلاشون مالیات هم میدم. و این تبدیل شده به وظیفه! نه لطف!

خلاصه که انقدر شیفت ها از نظر روانی پر فشاره که به آژیته ترین حالت ممکن میرسم آخر شیفت و پاچه ی سگ میگیرم. قشنگ آستانه ی تحملم لبریز میشه و هر کسی از خانواده یا دور و بری ها که کوچک ترین درخواستی داشته باشن، بهشون میپرم انگار دیواری کوتاه تر از اونا نیست. خودمم خیلی ناراحتم بابتش ولی واقعا دست خودم نیست.
137👍13💔12😢3❤‍🔥2
چند روزی پشت هم شیفت نداشتم و با خودم میگفتم طرحم تموم بشه دلم تنگ میشه واسه این روزا، اما گذروندن شیفتایی مثل شیفت امروز باعث میشه به خودم بگم بشین سرجات و چیز اضافه ای هم نخور :))

واقعا امیدوارم وضعیت اورژانس یکمی بهتر بشه یا مسئولین یه فکری بکنن یا نیرو اضافه بکنن، نمیدونم خلاصه. لود مریض بسیار بالاست و اوضاع از کنترل خارجه واقعا. خواهشا اگه این روزا گذرتون به درمانگاه یا مراکز درمانی افتاد یکم صبر و حوصله داشته باشین و درک کنین اوضاع رو.

۲۳ آذر ۱۴۰۳
122👍13❤‍🔥3
🤣109😢107💔1
امشب برنامه ی شیفت های دی ماه رو گذاشتن و شیفت عصر اورژانس مون دو نفره شده😍 واقعا فکر نمیکردم اینکار رو بکن چون کمبود نیرو داشتیم. انقدر از وقتی برنامه رو دیدم خوشحال شدم که خدا میدونه! عجیب! خداشاهده قبل هر شیفت عصر زانوی غم بغل میگرفتم چون میدونستم تو شیفت قراره تیکه تیکه بشم اما الان دو نفره منیج اورژانس خیلی راحت تره. خدایا شکرت.

لوسیون بدن های ویکتوریا سیکرتم رسید و اووووماح🤌 عالییییی. یکیش bare vanila شیمردار گرفتم که از وقتی زدم تمام پانسیون داره برق میزنه😂 یکی هم midnight bloom که خیلی شیکه. جفتشون عالی ان و راضی ام از انتخابام.

امروز صبح رفتم مژه بذارم چون یکم نیاز به تغییرات داشتم، با کلی تحقیق از متخصصامون که کی کارش خوبه رفتم پیش یه مژه کار و چنان رید به مژه هام که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته با عصبانیت دونه دونه کندمشون جلوی اینه. انقدر غیرقابل تحمل بود که حتی نتونستم تا فردا صبح تحملشون کنم که برم ریموو کنم. ۶ تا مژه رو یکدونه مژه نحیف گذاشته مثلا اسپایکی! نمیدونم درکی از اسپایکی نداشته یا میخواسته از سر باز کنه که تپه تپه مژه ها رو چپونده رو مژه هام. کاش مژه کاری که مشهد پیشش میرفتم اینجا دم دست بود که پیش خودش برم. کارش واقعا خیلی خوب بود و چقدر حیف که بهش دسترسی ندارم.

فردا مطبم یدونه کیس تزریق لب دارم و بابتش هیجان زده ام. نشستم تند تند فیلمای دوره هایی که رفتمو مرور میکنم. امیدوارم نتیجه نهاییش اون جوری که تو ذهنمه در بیاد. خیلی محتاطانه و ناز میخوام تزریق کنم. توکل به خدا.

برای شب یلدا نمیتونستم برم خونه چون شیفت داشتم اما به سختی شیفت هام رو جابجا کردم که بتونم یلدا رو خونه باشم چون مادربزرگم حالش مساعد نیست و ممکنه دورهمی بعدی ای تو خونه مادرجون در کار نباشه. چقدر ناراحت کننده س نه؟ و چقدر عجیب که انقدر راحت دارم راجع بهش حرف میزنم و پذیرفتمش. پزشکی با من اینکارو کرده! انقدر که مرگ آدما رو دیدم.

درسته که عمر و زندگی دست خداست اما هر دفعه ای که مادرجونم رو میبینم با خودم میگم ممکنه دفعه ی بعدی در کار نباشه پس حسابی بغلش میکنم و میبوسمش. امیدوارم وقتش که شد خیلی راحت بره و اذیت نشه. نمیخوام زمین گیر بشه، زیر دست و پا بیفته یا زخم بستر بگیره. چون هر روز به چشم میبینم که وقتی از کار افتاده میشی چقدر اول از همه برای خودت و بعد برای اطرافیان سخت میشه شرایط. میخوام تو اوج خداحافظی کنیم. میخوام اخرین تصویری که از مادربزرگم تو ذهنم میمونه همون مبارز قوی همیشگی باشه که تحت هیچ شرایطی کم نمیاره، همون کسی که سالها پیش الگو قرارش دادم و تلاش کردم بهش تبدیل بشم.

۲۹ آذر ۱۴۰۳
142👍7😢5❤‍🔥2💔2
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
امشب تولد مادرجونم بود. عصر منشی دکترش زنگ زد که اطلاع بده نوبت عملش جلوتر افتاده و فردا رو در نظر گرفتن براش چون دکترش آخر هفته داره از ایران میره. مادربزرگم کنسر پستان داره و ما اینو تو مردادماه فهمیدیم. هیچ وقت اینجا چیزی ازش نگفتم، نمیدونم چرا. از شهریور…
تولدش هم نزدیکه. نزدیک دو سال از روزی که این متن رو نوشتم میگذره. تلاش های مادربزرگم برای به ثمر نشوندن من نتیجه داده. دکتر شدنم رو دید، حتی بارها حالش بد بود و خودم براش دارو نوشتم و شروع کرد🥹 هر جا هم مینشست با افتخار میگفت فلان مشکلو داشتم، نوشین بهم دارو داد خوب شدم🥹 مشکلاتش خیلی بیسیک بود و درمانی که من دادم خیلی دم دستی و آسون، اما یه جوری ازم تعریف میکرد که انگار چه کار بزرگی کردم🥹🥲

سه ماهه که دیگه هیچ گونه دارویی نمیخورم. روانپزشکم انقدر حال روحیم رو خوب دید که داروهامو تیپر و بعد قطع کرد. اولش میترسیدم نکنه حالم بد بشه چون سال ها به داروخوردن عادت کرده بودم اما علی رغم اینکه روزای سخت و پرفشاری رو دارم میگذرونم و همه چیز زندگیم رو هواست اما حال روحیم خیلی خوبه و خیلی خوب مسلطم به اوضاع. فکر میکنم بیشترش بخاطر جلسات روان درمانی منظمی که داشتم و تغییر مایندستم بوده باشه.

خلاصه که؛ الان که تمام زحمات مادربزرگم برای من نتیجه داده میخوام که باشم و منو ببینه که بیشتر از هر وقتی به خودش و من افتخار کنه. این کمترین کاریه که این روزها براش از دستم بر میاد.
❤‍🔥14031👍6
۱۹ روز دیگه میشه یکسال که مامان و بابام منو آوردن گذاشتن این شهر که طرحم رو بگذرونم. همه چیز اولش وحشتناک و غریب بود. خیابونا ، آدما، محیط بیمارستان، پانسیونم، حتی اینجا اسنپ فود و سوپرمارکت اسنپ راه اندازی نشده بود. هر سری خریدی داشتم با وضع فلاکت باری انجام میشد. احساس میکردم تو یه نقطه کور گیر افتادم. هیچکی رو نمیشناختم. حتی زبون محلی ها رو نمیفهمیدم. مریض میومد میگفت خم درد دارم، و من با قیافه علامت تعجبیم زل میزدم بهش و میگم چی درد؟ خم؟ خم کجاست دیگه؟
واسه کوچیک ترین کارا واقعا به سختی میفتادم و غربت واقعا دیوانه م کرده بود.

الان اما کلی دوست و آشنا پیدا کردم تو این شهر، تو محیط کار آدما رو شناختم، میدونم کدوما خوب و آدم حسابی ان و ارزش داره براشون وقت بذارم و دکمه ی کیا رو باید بزنم. رستوران ها و کافه های خوب شهر رو میشناسم. سوپر مارکت ها رو حتی. تو معاونت درمان و تامین اجتماعی با چند نفر اشنا شدم و دیگه نمیخواد واسه کوچیک ترین کارا برم و بیام، همه چی با یه تلفن حل میشه. باشگاه خوب پیدا کردم و مربیم رو دوست دارم و جلساتم رو منظم میرم. مطبمو زدم، ادمین گرفتم، منشی هم به زودی میگیرم. اونا دوستاشونو اوردن و دوستاشون دوستای دیگه شون رو. مثل یه گیاهی میمونم که قلمه زده شده و تو گلدون جدید داره ریشه میده. خیلی بامزه و قشنگه. پارسال واقعا وحشت زده بودم اما امسال آروم آروم دارم رشد میکنم و به رشدم ادامه میدم.

کاش میدونستم آخرش چی میشه، ولی اگه میدونستم دیگه هیجانی نداشت نه؟
زندگی این روزها از نظرم تشکیل شده از قدم های کوچیک و پشت سر هم و حل کردن و کنار گذاشتن موانع پیش رو. زندگی با همین بالا پاییناش قشنگه دیگه! ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.

۱۳ دی ۱۴۰۳
283👍11❤‍🔥5🎉4
امروز بعد یک ماه برگشتم خونه که دو روزه به کار و بارام برسم و دوباره برگردم محل طرحم. یه عاااالمه بار جدید رسیده بود که ۴-۵ ساعت مشغول تفکیک و وزن کردن و قیمت دراوردن شدم. لا به لاشون لوسیون بدن های جدیدی که از بث ان بادی ورکز سفارش داده بودم هم بودن. اعتیاد جدیدم شده امتحان کردن لوسیون بدن های مختلف. بی نهایت از این کار لذت میبرم. تو برهه ی فعلی احمقانه به نظر میرسه که این همه هزینه صرف همچین چیز به ظاهر بی اهمیتی بشه، اما از معدود چیزاییه که واقعا خوشحالم میکنه پس انجامش میدم🎀

فردا دقیقا میشه روز ۳۶۵ ام طرحم. یکسال گذشت! باورم نمیشه! پارسال این موقع ها اصلا فکر نمیکردم امسال تو این جایگاه و شرایط باشم. خوب یا بدش رو کاری ندارم اما کلیت ماجرا واقعا چیزی نبود که به عقلم هم خطور کنه و زندگی واقعا غیرقابل پیش بینیه! سال دیگه این موقع دو سه ماهی میشه که طرحم تموم شده، اما کجا هستم و دارم چیکار میکنم؟ واقعا هیچ ایده ای ندارم ولی مشتاقم که بدونم زندگی برام چه خوابی دیده.

این ماه نشستم راجع به چندتا مسئله که طی روز بخش زیادی از فکرمو به خودشون مشغول میکردن و تایم و انرژیم رو میگرفتن فکر کردم و سنگامو با خودم وا کندم. مثل پرونده ی بیمارا تو اورژانس، تعیین تکلیف کردم و پرونده رو بستم که بره برای ترخیص. برام مثل مریضایی بودن که دوست داشتم نگهشون دارم اما میدونستم نمیشه کار خاصی براشون انجام داد. صرفا میمونن تو اورژانس و فضا رو اشغال میکنن بدون اینکه دستاورد یا نتیجه گیری خاصی داشته باشه. نه میتونم ویزیت متخصص بزنم و متخصص براشون اقدامی انجام بده، نه میتونستم بذارم برن چون دلم نمیخواست که برن.
از طرفی هم تا ترخیص شون نمیکردم، تختی خالی نمیشد که بیمار جدیدی بیاد بخوابه. درک این مساله شاید برای شما یکم پیچیده باشه اما خودم خوب میفهمم که منظورم چیه و همین برام کافیه😅 پس تعیین تکلیف کردم که قال قضیه کنده بشه و یه باری از دوشم برداشته بشه.

امروز سه تا بیمار داشتم برای تزریق و تزریق همه شون عالی بود. واقعا تا الان تزریق بدی نداشتم. تزریقی بوده که بیشتر از بقیه پسندیده باشما، ولی تزریقی که به دنبالش خرابکاری ای کرده باشم نه خداروشکر. همه چیز عالی و اصولی پیش رفته و هم من راضی بودم هم بیمارا. کار زیبایی هم باحاله، مثل خلق یه اثر هنری میمونه. خوشم میاد ازش و برام لذت بخشه.

دیگه چی؟
دیگه همینا دیگه. احتمالا چند روز آتی مدام در حال بدو بدو باشم و بعدش دوباره زندگی به حالت روتین خودش برگرده. هم استرس دارم و هم هیجان زده م که ببینم زندگی چطور قراره پیش بره.

۳۰ دی ۱۴۰۳
137👍20💔5❤‍🔥2
امروز صبح بیدار شدم با زنگ تلفنم وصدای لرز‌ون و مستاصل مامانم که میگفت مادرجونم تشنج کرده، بگو چیکار کنیم.

از اخرین پرتو درمانی مادرجونم تقریبا یکسال میگذشت و توده علیرغم اینکه گرید ۳ invasive بود برگشت نداشت و با بیماری های زمینه ایش دست و پنجه نرم میکردیم تا این اواخر که سرو کله سرگیجه و سردرد و تهوع های مقاوم به درمان خوراکی پیدا شد و بعد انجام ازمایشات مختلف شامل پت اسکن و MRI یه توده کوچیک تو سرش کشف شد. درگیر نوبت گرفتن از دکترای مختلف و نظرسنجی ازشون بودیم که امروز برای اولین بار تشنج کرد. برده بودنش یه بیمارستان خصوصی و پزشک اونجا حتی بستری نکرده بود یه دوز ضدتشنج براش بذارن. ارجاع داده بودن به بیمارستان قائم. دیگه من ۴ سال کف بیمارستان قائم بودم و میدونم که اونجا شتر با بارش گم میشه! اونجا با یکدونه مریضی میری و اگه شانس بیاری و از اونجا زنده بیای بیرون با ۳-۴ تا بیماری دیگه خارج میشی.

شاید بگین وا ! تو که کادر درمانی این حرف رو نباید بزنی و پشت همکاراتو خالی کنی اما باید بگم از وقتی اومدم طرح و میبینم چقدر اینجا صاحاب داره و بیمارا درست پیگیری میشن و لاقل کارهای اولیه براشون انجام میشه و همینجوری رها و از سر باز نمیشن، باید بگم که گل بگیرن در اون بیمارستان رو. حتی بیمارستان امام رضا.

زنگ زدم هماهنگیا رو کردم بردارن بیارنش بیمارستان خودمون. ملت از شهرستان بیمار رو برمیدارن میبرن شهر بزرگ، من از شهر بزرگ میارم شهرستان😂

دیگه مادرجونمو اوردن بیمارستانمون، خودم بردم تریاژ و بستریش کردم و سطح ۲ زدیم که متخصص طب هم ببینه و بعد مشاوره نوروسرجری گذاشتیم و با نوروسرجن تماس گرفتم. اوردر اولیه و داروهاشو گرفتم، نوبت ام ار آی اورژانس برای فردا گرفتم ( درصورتی که مشهد در بهترین حالت ۲ هفته دیگه نوبت میدادن) و یک ساعت بعدشم منتقل بخش شد. الانم داروهاش رو داره میگیره و منتظر ام ار آی فردا هستیم. حالا درسته که من اشنا اینجا زیاد داشتم و کارام به سریع ترین نحو ممکن پیش رفت، اما همینو یه بیمار عادی بیاد ۲-۳ ساعته و اگه خلوت باشیم چه بسا زودتر براش انجام میدیم. ولی قائم و امام رضا اول باید ۳-۴ بار بین سرویسای مختلف پاس کاری بشی و تهشم به یه روزی میندازنت که بگی اصلا رضایت شخصی میدم بیمارمو میبرم. شاید بگین چرا بیمارستان خصوصی نبردین. باید بگم سانتر اعصاب بیمارستان قائمه و چون روز تعطیل بود سایر بیمارستانا حتی انکال اعصاب هم نداشتن. تنها راه همون قائم بود. خلاصه که امروز از نهایت زور و نفوذم تو بیمارستان استفاده کردم برای مادرجونم و تلافی این ۲-۳ سالی که درگیر بیماریه و بخاطر اینترنی و بعدشم طرح نتونسته بودم براش کاری انجام بدم و خدمتی بهش بکنم رو امروز دراوردم.

واقعا عمیقا از ته قلبم مادرجونم رو دوست دارم و جونمم براش میدم چون خیلی برام با ارزشه و برای کسی که امروز هستم خیلیییی زحمت کشیده اما شامه ی پزشکیم بهم میگه چیز زیادی از عمرش نمونده و باید آماده کنم خودمو برای نبودنش. خیلی ناراحتم اما این یکسال طبابت بهم نشون داده خیلی چیزا دست ما نیست. خیلی ها یه دفعه ای فوت میشن و خانواده حتی فرصت خداحافظی ندارن با عزیزشون. به نظرم خیلی خوبه که هنوز تایم دارم که ازش خداحافظی مفصلی بکنم و حسابی تو بغلم بگیرمش و ببوسمش و بهش بگم چقدرررر دوسش دارم و چقدر قدردانم بابت زحماتی که برام کشیده.

باورم نمیشه به درجه ای رسیدم که این حرفا رو میزنم. خیلی وقته که دارم تلاش میکنم با جریان زندگی همراه بشم و انقدر مقاومت نکنم. زندگی زورش از هر چیزی بیشتره، باید رها کنیم و همسو بشیم. اینجوری دردش کمتره.

امیدوارم لاقل عید امسال رو بتونم خونه ی مادرجون باشم. پارسال که کل تعطیلات عید رو شیفت بودم… 🥺

۵ بهمن ۱۴۰۳
203😢33💔29👍13❤‍🔥1😱1