لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
2.78K subscribers
52 photos
8 videos
4 files
4 links
روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم
.
Download Telegram
چند روزیه نیت کردم سر خودمو شلوغ تر از چیزی که هست بکنم که وقت نکنم به هیچ چیزی فکر کنم. دیگه واقعنی میخوام مطب رو راه بندازم و پیج بزنم و تلاش کنم براش. خیلیم استرس دارم مورد استقبال قرار نگیره. نمیدونم چی میشه! ولی میدونم با یه گوشه نشستن و استرس کشیدن هیچی نمیشه! پس میریم که امتحان کنیم حالا یا میشه یا نمیشه دیگه! توکل به خدا.

دیروز و پریروز رفتم خونه و کلی قرار و مدار بیرون از خونه داشتم که بهشون رسیدگی کنم که یکی از مهم تریناش جلسه با تراپیستم بود. اون روز موقع حاضر شدن چشمامو آرایش نکردم چون میدونستم که برم اونجا قراره مثل ابر بهار اشک بریزم اما نه تنها قطره ای اشک نیومد که نیشمم تمام مدت باز بود.

جلسه مون رو از اول تا اخرش ریکورد کردم چون میدونستم دکترم قراره حرفایی بزنه که دلم میخواد هر روز یه نفر باشه که بهم گوشزدشون کنه.

دکترم واقعا فرشته ست و نمیدونم جواب کدوم کار خوبمه که سر راه همدیگه قرار گرفتیم. تک تک حرفای دیروزش رو تو نوتم یادداشت کردم و بهش به چشم درس زندگی نگاه میکنم.

دندون عقل جدیدی که درومده بود رو دیروز پیش همون دکتر خوبه جراحی کردم و هیچی نفهمیدم موقع کشیدنش، اما از وقتی اثر بی حسی رفته روزگارم سیاه شده :)) به ضرب و زور دگزا و کتورولاک زنده ام.

راستی این کتورولاک عجب چیز مشتی ایه! من تا قبل فارغ التحصیلی حتی اسمشم نشنیده بودم :)) اما از وقتی اومدم طرح و باهاش آشنایی پیدا کردم اصلا شده عصای دستم تو نسخه هام. خصوصا واسه بیمارایی که هیستریکن و فکر میکنن تا یه سوزن نزنن خوب نمیشن یا واسه این مریض پیرا که تا از دم در میان تو همش ناله میکنن اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه. معجزه میکنه واقعا🤣
البته میدونم که همکارای تزریقات هم مدام فحشم میدن که انقدر تزریقات میفرستم. ولی فکر میکنم فحش خوردن از همکار تزریقات بهتر از کشتی گرفتن با بیمار زبون نفهمه.

خودمم قبل اینکه الان بیام شیفت داشتم میمردم. دم در یدونه کتورولاک دگزا گرفتم و به منشی گفتم مریض نمیفرستی تا من آمپولامو بزنم :)) الان دو ساعت گذشته و نه تنها تمام دردها رفته که گونه هامم گل انداخته :))

بعد تموم شدن شیفتم میخوام خودمو ببرم بیرون از اون کروسان شکلاتی خوشمزه ها بخوریم. شاید رفتم سینما یه فیلم کسشری هم ببینم، چون قطعا از خونه موندن و زانوی غم بغل گرفتن بهتره.

۲۱ شهریور ۱۴۰۳
150👍12🤣8❤‍🔥2🤝2
راستی من پیج کاریم رو زدم!

با اینکه هنوز هیچی نداره، حتی عکس پروفایل و بایو. اما زدم چون میدونستم اگه بخوام به هوای تایمی بشینم که همه چیز آماده باشه، هیچ وقت قرار نیست پیجی زده بشه.

کلی مسئولیت دارم و دست تنهام اما چاره چیه؟ باید برای زندگی تلاش کرد به هر حال.
قطعا همراهی شما و فالو کردنتون میتونه انگیزه ی مضاعفی بشه برام که جدی تر پیگیری کنم کارای مطب رو. لطفا اگر ایده و نظر خاصی هم داشتید تو دایرکت بهم بگید حتما استفاده میکنم.

آیدی پیج مطب :
@Dr.aboutalebii
74❤‍🔥9👍8
از صبح مثل اسب دارم میدوئم دنبال کار اداری و آخرشم هیچی به هیچی… از بهزیستی اومدن به مطب گیر دادن که شما چرا واسه دو تا پله تو کوچه که به ساختمون میخوره رمپ ندارید؟ معلول بیاد چجوری میاد بالا؟ بعد جالبه که به پزشک دیگه ای که شیفت عصر همین مطب منه تاییدیه دادن! و به پزشک های دیگه ای که تو همین ساختمون دارن طبابت میکنن. این ساختمون فقط برای من تاییدیه نداره :)

یکی از کارهای اداری صبحم واسه قرارداد بستن با تامین اجتماعی بود که اجباری شده. مسئولش بهم گفت خانوم دکتر شما اینجایی نیستی نه؟ گفتم نه.
گفت امروز ۱ مهر حرف من رو یادت باشه! تو توی این شهر نمیتونی طبابت کنی! تو این شهر فقط در صورتی دووم میاری که آشنا و پارتی داشته باشی. یعنی برقت قطع شد نباید پاشی بری اداره برق، باید اول دنبال یه اشنا تو اداره برق بگردی. وگرنه انقدرررر میدوننت که کلافت کنن. دیدم راست میگه، تا الان که برای مطب خیلیییییی اذیتم کردن. ولی به خودم قول دادم تو این یه سال و سه ماه باقی مونده طرحم تمام تلاشم رو بکنم با وجود تمام موانع. من که فعلا اینجا اسیرم، سعی میکنم حتی اگه نتونستم مثل ادم کار کنم لاقل تجربه کسب کنم.

هر روز دارم واسه بیسیک ترین مسائل زندگیم دوندگی میکنم. کارهایی که وقتی تو خونه بابام بودم همه انجام میشد و من حتی روحمم خبر نداشت که چقدر چرخوندن یه خونه زندگی زحمت و خرج داره. اما الان با اینکه بهم سخت میگذره اما لذت میبرم. لذت میبرم از هندل کردن مسائل و مشکلاتم. اینکه مدام یه مانع میفته جلوی پات و تو باید از پسش بر بیای و یه جوری دورش بزنی قشنگه. هی پله پله دارم میرم بالا و این خیلی شیرینه.
سعی میکنم از مسیر لذت ببرم، چون گاهی مقصد نه تنها خوشحالم نمیکنه که سر خورده م هم میکنه.

این وسط مسطا تنها چیزی که برام مهمه مراقبت کردن از خودمه. خوب غذا میخورم، خوب میپوشم، باشگاهمو میرم، سعی میکنم تا حد امکان اگه شیفتا بذارن درست بخوابم و کلا لایف استایل سالمی داشته باشم. مگه آدم جز خودش کیو داره تو این دنیا؟ کیه که تو تموم سختی ها ازت مراقبت کنه؟ کیه که از هر کسی تو دنیا دلسوزتره برات؟

بدون شک زیباترین شکل وفاداری، موندن به پای خودته تو روزای سختی💖

۱ مهر ۱۴۰۳
210👍15❤‍🔥5🤣1
امروز برای اولین بار تو عمر طبابتم نوزاد بدحالی داشتم که کارش به اتاق cpr کشید و فوت شد.

همش ۲ ماهش بود و با شکایت تب و تاکی پنه اومده بود، هیچی رگ نداشت و کاملا سیانوزه و تو شوک سپتیک بود. نمیدونم چرا خانواده ش انقدر دیر اورده بودنش. من داشتم تو اتاقم مریض سرپایی میدیدم که دیدم یه اقایی لنگان لنگان با پای شکسته اومد در اتاق. اول فکر کردم بیمار خودشه، ولی گفت خانوم دکتر بیا حال بچم خیلی بده و اورژانسیه.

وقتی رسیدم بالای سر نرس های اطفالمون، دیدم از هیچ جای بچه نتونستن رگ بگیرن و واقعا از وخامت اوضاع بچه دستپاچه شدن. حتی از سه ناحیه سرش رو شیو کرده بودن اما بچه انقدررررر دهیدره بود که اصلا رگ نداشت. تو دوران دانشجویی م هم همچین شدت دهیدرگی ای ندیده بودم! هیچ وقت نرس های اطفال رو انقدر مضطرب ندیده بودم، اونجا بود که فهمیدم اوضاع واقعا جدیه. سریع ویزیت اورژانس اطفال زدم و تا متخصص اطفالمون رسید بالای سرش منتقل cpr ش کردیم.

دیگه بچه رو سپردم دست متخصص و بچه های NICU سریع اومدن پایین و همه بسیج شده بودن این بچه رو احیا کنن. این بین هم هی مریض میومد من میرفتم مریضا رو میدیدم تا دستم خالی میشد برمیگشتم اتاق cpr ببینم بچه در چه حاله.

بار اولی که برگشتم تونسته بودن رگ بگیرن و داشت سرم free میگرفت

بار دوم رفتم دیدم انتوبه شده

بار سوم که رفتم دیدم داره cpr میشه

بار چهارم دیدم استیبل شده و دارن منتقل NICU میکننش

و آخرای شیفتم که داشتم کیفمو برمیداشتم که خروج بزنم باهام تماس گرفتن و گفتن بچه فوت شده بیا پرونده ت رو کامل بنویس.

انقدر ناراحت شدم که خدا میدونه. نمیدونم چرا ولی فوت شدن یه بچه کوچولو خیلی بیشتر از یه آدم بالغ ناراحتم میکنه. همش دو ماهش بود! اندازه یه عروسک بود! و الان دیگه قلبش نمیزد، نفس نمیکشید و دست و پای کوچولوش سیانوز و کبود شده بود.

چقدر مردن راحته نه ؟ دیشب تو بغل مامانش سر و مر و گنده داشته شیر میخورده و مامانش تو خوابش هم نمیدیده که امروز دیگه بچه ش زنده نباشه.

امروز برای چندمین بار بهم ثابت شد که زندگی همه مون به یه تار مویی بنده و هر کسی که زندگی رو زیادی جدی بگیره واقعا احمقه. باید شل کنیم و در لحظه زندگی کنیم چون ممکنه فردایی نباشه.

۲ مهر ۱۴۰۳
💔26240😢18👍12❤‍🔥2
امروز همش بدو بدو داشتم. صبحش که کله سحر نوبت لیزر داشتم، بعدش رفتم بانک حساب باز کردم که بتونم با بیمه سلامت و تامین اجتماعی قرارداد ببندم،بعدش رفتم اون سر شهر تراپیستمو دیدم، بعدش اومدم این سر شهر روپوش و اسکراب جدید خریدم، رفتم دنبال کارتخوان برای مطب اما احساس کردم نیازه بیشتر پرس و جو کنم و نگرفتم، بعدش رفتم دنبال متریال تزریقات برای مطب، بعدش رفتم فیلر چونه مو تمدید کردم، بعدش رفتم شونصد تا شلوار پرو کردم تا بالاخره از یکیش خوشم اومد و خریدمش، بعدش رفتم کیف خریدم، بعدشم شیرینی خریدم برای مامانم و ۸ شب تقریبا مرده به خونه رسیدم.

صبح یه پولدار مضطرب بودم اما الان یه بی پول خوشحالم که همه کاراش انجام شده و میتونه با خیال راحت برگرده محل طرحش.

عاشق این قرتی بازیا و کارای دخترونه ام ولی متاسفانه سلیقه م گرونه و من واقعا زیر بار مخارجم زایمان کردم و چیزی نمیمونه که پس انداز کنم برای آینده و اهداف مهم تر. شاید باید به فکر بیشتر کار کردن یا هوشمندانه تر کار کردن باشم، شایدم باید بشینم سر جام و به چیزای ساده تر بسنده کنم و انقدر خودمو تو هچل نندازم. منتها از اونجایی که اورژانس بهم نشون داده فر‌دا معلوم نیست زنده باشم یا نه، میخوام واقعا صدمو بذارم که خوب و خوشحال زندگی کنم.

شرایط زندگیم تو محل طرحم اسفناکه واقعا اما تمام سعی م رو میکنم که با شرایط موجود یه جوری اوضاع رو بچینم که بشه بهترین عشق و حال ممکن رو داشت. میدونم ایده آلم ممکنه فراهم نشه اما میخوام بهترین استفاده رو از زندگی ببرم. سالهای پیش روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم، لیاقتش رو دارم که از این به بعد خوب زندگی کنم.

۴ مهر ۱۴۰۳
180👍24❤‍🔥4🥰4🤣3🎉1
بعد از سالها با خانواده ۳ روزه اومدم مسافرت. درسته خیلی خوش گذشت اما باتری اجتماعی بودنم تموم شده و اگه همین فردا برنگردیم ممکنه اتفاقات ناگواری رقم بزنم :)) دلم میخواد زودتر برگردم محل طرحم و زندگی روتین خودمو از سر بگیرم.

امروز یه تزریق فول فیس داشتم برای اولین بار که به نظرم خودم خیلی خوب شده. از تصوراتم که خیلی خیلی بهتر شده. اولش که شروع کردم دست و دلم میلرزید و مدام همه چیز رو چک میکردم که مبادا جایی خرابکاری کنم ولی اونی که زیر دستم خوابیده بود گفت؛ ببین من بهت خیلی اعتماد دارم خب؟ من خیالم کاااااملا راحته و میدونم نتیجه رو عالی رقم میزنی! همین حرف دلمو قرص کرد و نتیجه رو خیلی بهتر از حد تصورم کرد.

مشکلم اینه مدام کارم رو با استتیک کارهای خیلی حرفه ای که همسن مامان بابامن مقایسه میکنم! آخه زن حسابی! چرا انتظار داری در حد اونا خوب باشی؟ مگه چندتا تزریق انجام دادی تا حالا؟

و مشکل دیگه م اینه که خیلییییی وسواس به خرج میدم که حتما همه چیز پرفکت باشه و تا خیالم راحت نباشه که صد در صد میتونم چیزی که تو ذهنمه رو روی بیمار پیاده کنم بهش دست نمیزنم. در برخی موارد هم سلیقه م با بیمار هماهنگ نیست. من طبیعی تزریق میکنم ولی اون پلنگ طوری دوست داره. این جور کیسا که اتفاقا درصد خیلی زیادی از جامعه رو تشکیل میدن رو تا به حال قبول نکردم. اما نمیدونم آیا کار درستیه یا نه! میتونم تزریقشون رو انجام بدم و یه فرصتی برای خودم ایجاد کنم که تمرین بیشتری کنم و دستم روان تر بشه و کسب درآمدی هم بشه و بتونم کنارش کار رو توسعه بدم اما کاری تحویل بدم که دلخواهم نیست، یا اینکه صبر کنم برای اون اقلیتی که سلیقه شون همسو با منه که بتونم براشون تزریق انجام بدم ، آیا پیدا بشن یا نشن!

یکم فکرم این روزا مشغوله و نمیدونم کار درست چیه واقعا. امیدوارم بفهمم خیلی زود چون زندگی دیگه خیلی جدی شده و تایمی برای از دست دادن نداریم.

۲۸ مهر ۱۴۰۳
126👍14❤‍🔥4🤣3💔3😢2🥰1
از مسافرت برگشتم خونه ی ناز و دنج خودم تک و تنها و خیلی خوشحالم😌💅🏻

کاملا آرامش به زندگیم برگشته و بدون تلاش برای توضیح دادن خودم به دیگران میتونم هر کاری خواستم بکنم. مثلا امشب دلم گرفته بود و دو ساعت تمام به پهنای صورت گریه کردم جوری که الان احساس میکنم چشمام آتیش گرفتن.
به آدم امن زندگیم زنگ زدم و تا تونستم با صدای بلند عر زدم بدون اینکه نگران باشم که مامان بابام نگران میشن که چیزی شده باشه. دو روزه ظرفا رو نشستم و امروز هیچ وعده ی غذای گرمی نخوردم چون میل نداشتم. کفش هام رو مجبور نیستم منظم تو جاکفشی بذارم و کسی بابت اینکه چرا انقدر مصرف دستمال کاغذیم زیاده بهم تذکر نمیده. زنده باد زندگی مجردی💖

بخش زیاد حال بدم واسه نوسانات دلار بود چون تمام کارهای من به جز پزشکی و طبابت به دلار مربوطن و این حجم از بلاتکلیفی و آینده ی نامعلوم واقعا کلافه م کرده بود. البته هنوزم کلافه ام اما گریه هام رو کردم و دیگه وقتشه با شرایط رو به رو بشم و ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم. دلار ۶۸ تومن شده. قیمت خرید محصولات از چیزی که الان داریم میفروشیم بیشتره ! شرکت های واردات متریال زیبایی لاین های فروششون رو بستن و دیگه متریال نمیفروشن ( که حق هم دارن البته) چه بلایی داره سرمون میاد؟

و ترسناک تر از همه اینه که همه خیلی ریلکس و عادی دارن زندگیشون رو میکنن! قبلنا وقتی اتفاقی میفتاد هر جا میرفتی همه در حال بحث کردن و تبادل نظر بودن اما الان هیچی به هیچی. انگار همه بی حس شدن دیگه. خلاصه که جایی رو نداشتم که نگرانی هام رو به اشتراک بذارم و یکم سبک بشم، این شد که دیگه امشب منفجر شدم. گاهی احساس میکنم دیگه خسته شدم و توان مقابله با مسائلی که هر روزه برامون پیش میاد رو ندارم.

من از ۱۹ سالگیم کنار درسم خیلی شدید کار کردم و زحمت کشیدم ولی هر جور حساب میکنم اونجایی نیستم که باید میبودم. درسته وضعیتم الان از خیلی از پزشکای تازه فارغ التحصیل شده که فقط درس خوندن بهتره اما هنوزم با چیزی که فکر میکردم تو این سن باشم خیلی فاصله دارم. گاهی واسه خیلی چیزا جوابی ندارم و زندگی منطقی پیش نمیره. عجیبه!

۲ آبان ۱۴۰۳
120😢26💔15👍12🤝4❤‍🔥3
صبح با دل درد و اعصاب داغون بیدار شدم، ظرفا رو شستم و خونه محل طرحم رو مرتب کردم. آره اونجا دیگه خونه ست. اولای طرحم بهش حس تعلق نداشتم اما الان دارم. فقط کافیه چند روز ازش دور باشم تا حسابی دلتنگش بشم. برگشتم خونه ی مامان بابام. یه عالمه بار جدید رسیده بود که توش خط چشم قهوه ای و ابی هم بود که خیلی وقت پیش سفارش داده بودم و چشم انتظارشون بودم.

عااااشق تست کردن محصولای ارایشی بهداشتی جدیدم 🎀 از اونجایی که نمیتونستم صبر کنم گه جفت رنگاشو امتحان کنم، خط چشممو ترکیبی آبی-قهوه ای کشیدم و خیلی ناز شد. یه لیپ گلاس فنتی بیوتی مینی سایز هم گرفته بودم که اصلا یادم رفته بود جز سفارشام بوده و وقتی دیدمش از شدت خوشحالی گریه کردم و گند زدم به خط چشمی که کشیده بودم :))
چقدرم ناز و خوشمزه بود.

قبل از هر کاری رفتم آرایشگاه و دستی به سر و روی خودم کشیدم، بعدش رفتم قدم بزنم و خیابونای اون اطراف و فروشگاه هاش رو برانداز کنم چون تایمی که طرحم یا خونه ام، یا بیمارستان یا باشگاه. لباس ها بسیار زشت شدن و حتی یک آیتم هم مورد پسندم واقع نشد که پرو کنم. قیمتا هم که نگم دیگه! بعد دیدن قیمت لباسا خزون شدم🧎🏻‍♀️

سر راه یه فروشگاه اسباب بازی فروشی دیدم و یه آن دلم خواست که کاش بچه ای میداشتم و میبردمش اون تو و هر چی دلش میخواست براش میخریدم. بعد با خودم گفتم من که حالا حالا ها بچه ای نخواهم داشت، شاید چون هنوز خودم بچه ام :)) پس خودم رفتم داخل و برای خودم خمیر شنی و یه بسته مداد رنگی ۳۶ تایی و دفتر رنگ امیزی و جامدادی که روش عکس پیشی داشت خریدم و اومدم بیرون :))

نیم ساعت پیش رسیدم خونه و دست و رو نشسته و آرایش پاک نکرده نشستم کف اتاقم و دفتر و مداد رنگیامو اوردم و شروع کردم به رنگ کردن. سخت مشغول رنگ آمیزی بودم و داشتم فکر میکردم که چقدر از ساختمون و پرسنل مطبم نفرت دارم و میخوام سر به تن هیچکدومشون نباشه. ۴ ماهه مطب دارم و سر جمع حتی دو هفته هم نرفتم مطب. یا باید عوضش کنم و برم جای دیگه یا اینکه کلا جمع ش کنم … همینجوری مشغول فکر کردن و رنگ آمیزی بودم که دیدم دو تا دست دیگه هم به صفحه ی نقاشی اضافه شد و شروع کردن به رنگ امیزی. مامانم و خواهرم. نیم ساعتی تو سکوت مطلق و بدون اینکه یک کلمه حرف بین مون رد و بدل بشه رنگ امیزی کردیم و بعد تموم شدن اون صفحه هر کدوم رفتیم تو اتاق خودمون که بخوابیم. این گزارشی بود از روز ۲۸۱ ام طرح. ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.

۸ آبان ۱۴۰۳
184👍11🤣10🤝3❤‍🔥1
دیروز که ۱۹ آبان بود میخواستم بیام یه متن بلند بالا بنویسم که وای دقیقا یکسال دیگه تو چنین روزی طرحم تموم میشه و هورا اما انقدر مشغله داشتم که فرصت نشد.
الان که بهش فکر میکنم بیشتر از اینکه خوشحال باشم که سال دیگه همچین روزی پرونده ی طرحم بسته شده و مدرکم آزاده و میتونم یک پله برم بالاتر، یه سوال آزار دهنده ای هست که مدام از خودم میپرسم. «خب بعدش چی؟»

۷ سال دوران دانشجویی و بعدشم ۲۱ ماه و ۱۹ روز طرح اجباری باعث میشد بدونم که طی این چند سال یه چهارچوب خاصی وجود داره که باید طبق اون حرکت کنم. یه جاهایی دلم میخواست تندتر پیش برم و اوج بگیرم اما این مسیر بهم اجازه نمیداد، یه جاهایی خسته و نابود بودم و جونی نمونده بود برای ادامه دادن اما با اشک و آه مجبورررر بودم ادامه بدم که عقب نیفتم.

حالا بعد طرح دیگه آزادم! هر کاری دوست داشتم میتونم بکنم و هیچ چیزی محدودم نمیکنه. حتی میتونم کلا طبابت رو ببوسم و بذارم کنار! تا این حد دستم بازه :))
و الان سوال «خب بعدش چی؟» برام ترسناکه. واقعا نمیدونم پلنم چیه و آینده م کاملا به خودم بستگی داره. تصمیمی که سال دیگه بگیرم ممکنه سرنوشتم رو کلا عوض کنه، اینکه چه تصمیمی بگیرم هم کاااااملا بستگی داره که این یکسال پیش رو چطور بگذره. سنگینی بار مسئولیت زندگیم رو دوشم بیشتر از هر وقت دیگه ای حس میشه. کاش لاقل میشد یکی دیگه جام تصمیم بگیره که اگه خرابکاری شد انگشت اتهام رو سمت یکی دیگه بگیرم اما متاسفانه هیشکی جز خودم نیست که متهم بشه.

تو این چند روز مطبم رو عوض کردم. به سادگی و خوشمزگی! همه چیز واضح و مشخص بود. اون مطب و پرسنلش رو دوست نداشتم. وضعیتم مثل بودن تو یه رابطه تاکسیک بود. رابطه ی تاکسیک رو چیکارش میکنیم؟ ترکش میکنیم!

پس منم مطب قبلیم رو ترک کردم. تصمیماتش خیلی زود ولی محکم گرفته شد و خیلی سریع هم براش اقدام کردم. دیگه سنم داره میره بالا، وقتی ندارم که پای شرایط اشتباه حرومش کنم. فردا از معاونت درمان میان بازدید مطب جدید و میتونم از پسفردا کارم رو شروع کنم. اون همه دغدغه و ناراحتی و حرص خوردن سر کارهای آدمهای دوزاری تموم شد. چرا انقدر عذاب دادم خودمو این ۴ ماه؟ واقعا متاسفم بابت اینکه انقدر خودمو اذیت کردم.

مطب جدیدم در حال حاضر هیچ پرسنلی نداره. خودمم و خودم. هم منشی خواهم بود، هم دکتر، حتی اگه لازم باشه خودم طی هم میکشم مطبو :)) امااااا صبر میکنم تا پرسنل خوب پیدا کنم. پرسنل خوب همه چیزه! پرسنل خوب میتونه یکدونه ی تو رو صدتا نشون بده اما پرسنل بد میتونه برینه تو صد تای تو. بنابراین صبر میکنیم تا مورد مناسب پیدا بشه. هیچ عجله ای برای هیچی ندارم.
اینم از این.

دیگه چی بگم؟
اوممم میگم لطفا برام آرزوی موفقیت کنید. واقعا نمیدونم چی پیش میاد ولی به خودم قول میدم هر چی که شد تا لحظه آخر تمام تلاشم رو بکنم. ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.

۲۰ آبان ۱۴۰۳
247👍21🥰8❤‍🔥4💔4
همین الان اولین تار موی سفید عمرم رو حین انجام مزو لا به لای موهام دیدم🥲 حال خوبی ندارم. آمادگی دیدنش رو نداشتم. با توجه به ژنتیکم و سطح استرسی که روزانه میکشم قطعا زودتر از این حرفا باید سر و کله موی سفید تو سرم پیدا میشدها ولی مدت ها بود انقدر درگیر کشتی گرفتن با زندگی و سر و سامون دادن همه چیز بودم که یادم رفته بود سنم داره میره بالا !

خلاصه که امروز در ۲۷ سال و ۸ ماه و ۳ روزگی اولین تار موی سفیدم رو کشف کردم و احساس میکنم کم کم دارم میفتم تو سرازیری🥲 مثلا اومدم یه مزو بزنم موهام یکم جون بگیره ها …🥺

۲۸ آبان ۱۴۰۳
105💔31🤣28😢6🤝5❤‍🔥1👍1🎉1
Бонсай
Mona
❤‍🔥132
بعد یک ماه برگشتم خونه. رو مبل تو هال خوابیدم و ساعت هاست گوشی دستمه و دارم تو اکسپلور میچرخم. یهویی یه وزن سنگینی افتاد رو پام و از شدت ترس نیم متر از جام پریدم. نور اسکرینم رو انداختم رو پام و دیدم گربه ی بیچارمه🥹 انقدرررر این مدت با گربه های پانسیونم دم خور شده بودم و بهشون غذا میدادم و اجازه نمیدادن نزدیکشون بشم و نازشون کنم که یادم رفته بود گربه ای تو این دنیا وجود داره که خودش مشتاقانه میاد سراغم که ناز و بوس بوسی بشه. تو بغلم گرفتمش و تا تونستم چلوندمش.

فردا میخوام برم فیلر لبم رو ترمیم کنم. یه سری جاهاش جذب شده و مثل سابق فریم نداره. مامانم امشب داشت میگفت که اگه تا دوشنبه میمونم با هم بریم استخر که بهش گفتم نه فردا میخوام فیلر بزنم و نمیتونم تا چند روزی استخر برم. شونه هاش رو بالا انداخت و گفت پس استخر باشه برای یه دفعه دیگه.

داشتم فکر میکردم دو سال پیش که برای اولین بار یواشکی تایمی که مامان بابام مسافرت بودن فیلر زدم کجا و الان کجا. چه مسیر سخت و پر پیج و خمی رو اومدم که خونواده استقلالم رو به رسمیت بشمرن. چه سختی هایی رو به جون خریدم و در عوض چقدر از آدم جدیدی که هستم خوشم میاد. و چقدر مسیری که طی کردمو با هیچی عوض نمیکنم.

هنوز مسیر دور و درازی پیش رو هست. گاهی خیلی خسته میشم و یکی دو روزی میفتم یه گوشه و فقط به در و دیوار نگاه میکنم. گاهی هم پرقدرت ادامه میدم. زندگی با بالا پاییناش قشنگه به هر حال. الهی تا وقتی ذوقشو داریم برسیم به چیزایی که میخوایم.

۱۰ آذر ۱۴۰۳
191👍13❤‍🔥10
عصری نوبت اصلاح داشتم و بعد آرایشگاه رفتم بی هدف تو خیابونا چرخی بزنم و ببینم دنیا دست کیه و باید بگم همچنان دست پولداراست :))
وارد یه شهر کتاب شدم و اولین چیزی که به چشمم خورد ماکت یه خونه بود که خیلی بامزه بود. جلوتر که رفتم و دقت کردم دیدم تمام تیکه های آجر و ملات و موزاییکش موجوده و خودت باید بگیری سر هم کنی اینا رو . انقدرررر خوشم اومد و ذوقشو کردم که به خودم قول دادم به محض اینکه دفتر رنگ امیزی که گرفتمو تموم کردم، بیام اینو بگیرم و کودک درونمو خوشحال کنم🥹

یه سر هم تا خانه ی عطر رفتم و طبق توضیحاتی که راجع به سلیقه بویایی م دادم یه عطری رو بهم پیشنهاد دادن و رو دستم تست کردن که اسمش یادم نمیاد، اما دقیقا از تایمی که از فروشگاه خارج شدم بوی روانپزشکم رو میدم. خود خودش بودا واقعا:))

انقدر این دلتنگی یهویی زد بالا که به تراپیستم پیام دادم و گفتم من جلسه حضوری میخوام، خیلی وقته ندیدمتون. و حالا قراره صبح دوشنبه دقیقا اون سر شهر، تو اتاق درمان و با نیش باز رو به روش بشینم و دکترم بگه خب نوشین! بگو ببینم چه خبر؟
و من باز ندونم که از کجا شروع کنم که شرح واقعه بدم :))

خیلی دوست دارم تا زمانی که دفتر نقاشیمو تموم نکردم ماکت خونه رو نگیرم اما میترسم حالا حالا ها دوباره برنگردم خونه مون یا اینکه دفعه بعدی که برگشتم دیگه ذوقش رو نداشته باشم. فردا میرم و میخرمش هر قیمتی که باشه. حتی از الان میدونم دقیقا میخوام چی بسازم باهاش. کامل نقشه ی خونه تو ذهنمه و هر سری بهش فکر میکنم دلم قیلی ویلی میره :))
یادمه زمانی که سال های اول پزشکی بودم با حقوق یک ماه طرح میشد پراید خرید. و من از اون موقع برنامه هامو سفت و سخت بسته بودم که اوکی میرم طرح و با پول طرحم برای خودم یه خونه میخرم و بعد که به همه چی رسیدم میرم تخصص میخونم. اما زهی خیال باطل… چی فکر میکردیمو چی شد!

الان حتی با حقوق کل دو سال طرحم نمیتونم یه پراید بخرم :)) حتی اصلا دلم نمیخواد تخصص بخونم و درسمو ادامه بدم! اصلا چطور چنین چیزی طی ۸ سال ممکنه!
بخاطر همین حالا که میدونم خونه خریدن و خونه دار شدن به این راحتیا نیست دوست دارم لاقل ماکت خونه ای که دوست دارم رو داشته باشم، فکر کنم اینجوری دردش یکم کمتره :))

۱۱ آذر ۱۴۰۳
❤‍🔥92💔3419😢7👍5
خونه ی مذکور🥹😍
❤‍🔥117🥰2716😢1
از روزی که از خونه برگشتم پشت سر هم شیفتم. دو شب گذشته رو شیفت بودم و ۴ صبح برگشتم خونه و روز بعدش عصر از خواب بیدار شدم و باز حاضر شدم که برم شیفت. تا فردا هم اوضاع همینه. واسه ۴ روز خونه رفتن باید این همه شیفت متوالی برم و دهنم صاف بشه.

امشب شیفت درمونگاه بودم و با اینکه ۸۵ تا مریض دیدم تو ۴ ساعت اما خیلی ناز بودم و مریضا هم ناز بودن. خیلی با حوصله و مهربون بودم تعریف از خود نباشه :)) خیلی هم اصولی طبابت کردم. مریض انیمال هم نداشتم که کله م رو خراب کنه و دعوا نکردم با کسی :)) با اینکه شب پرفشاری بود و حتی بحران اعلام شد اما خیلی مسلط بودم به اوضاع و یه ۲۰ خوشگل بابت امشب تقدیم میکنم به خودم.

از سه روز پیش ماتم گرفتم برای شیفت عصر اورژانس روز جمعه که قطعا جهنم واقعی رو به چشم خواهم دید. خیلی میخوام دلمو بد نکنما ولی میدونم فردا شیفت بد و شلوغی پیش رو خواهم داشت و شاید حتی برگردم نیاز باشه بشینم یکم گریه کنم. باز ۴ صبحشم باید پاشم برم شیفت.

اورژانس چند وقتیه خیلی شلوغ شده و مریضای اطفال هم خیلی بدحال شدن. جدیدا ریه ها خیلی درگیر میشه و سرعت پیشروی بیماری هم خیلی زیاد شده و چند مورد فوتی بچه داشته بیمارستانمون حتی. واسه همین نمیشه راحت مریضو ول کنی بره و باید سر تا پاشو موشکافی کنی مبادا چیزی از قلم بیفته. تعداد تختا محدوده و لود مریض اطفال بسیاررررر زیاد. و هر مریض ۳-۴ تا همراه و دم به دقیقه واسه ابتدایی ترین مسائل میان خفتت میکنن و نمیبینن تو یکدونه پزشک بیشتر نیستی و داری کل اورژانس رو هندل میکنی.

مثلا درگیر مریض بدحال قلبی هستی راه میفتن میان بخش بغلی دنبالت که سرم بچه م تموم شده. نمیشه سوزن ندی بچه م واینمیسته. راستی گلوی خودمم چند وقته درد میکنه، یه نگاه میندازی؟ بهشونم میگی نه بهشون بر میخوره. برام مهم نیستا، ولی از نظر روحی روانی کل انرژیت رو تخلیه میکنن و حسابی بی حوصله ت میکنن، بعد مریضی که واقعا نیاز به حوصله و وقت گذاشتن داره دیگه نه جون داری نه اعصاب.

خلاصه که میدونم فردا شیفت عصر قراره به سه تیکه تقسیم بشم اما رفتم اجر و ملات هایی که خریدم رو اوردم پهن کردم کف خونه و میخوام یه چیزی بسازم و خودمو سرگرم کنم که خیلی به چیزی فکر نکنم. ایشالا که به خیر میگذره و از این روزا فقط همین نوشته ها و یه خاطره های محوی تو ذهنم میمونه.

۱۵ آذر ۱۴۰۳
186👍17🤣4❤‍🔥2🤝1
با بابام تلفنی صحبت میکردم و طبق معمول نصیحتم میکرد که قدر پولامو بدونم و حتما پس انداز داشته باشم چون اوضاع همیشه بر وفق مرادم نمیمونه.
پرسیدم به نظرت الان اوضاع بر وفق مرادمه؟
خندید گفت از بچگی همینجوری بودی ، هیچی راضیت نمیکنه. چیکارت کنم؟ خرج الکی نکن فقط. پول خودته ها! اما به فکر آیندت باش. گفتم باشه.

رفتم تو سبد خریدی که نیم ساعت پیش چیده بودم و هی بالا پایینش کردم تا بالاخره دو تا ایتم رو حذف کردم اما باقیش رو خریدم. به هر حال نمیشه که لوسیون بدن ویکتوریا سیکرت نخرم. بادی میست ستش چی؟ اونم نیازمه. ناز بودن خرج داره. منم خیلی نازم 😂💅🏻🎀

هزینه ش اندازه ی ۶ تا شیفت اورژانس جهنمی شد برام. ولی به هیچ جام نیست چون لیاقتم بیشتر از این حرفاست. تازه فردا ممکنه زنده نباشم. اگه نباشم میخوام دنیا نباشه اصلا. پس تا وقتی هستم خوب و زیبا زندگی میکنم.

با شرکتی که ازشون فیلر و مزوژل و متریال میگیرم صحبت کردم و قرار شد برام لیست قیمت جدید بفرستن. لیست قیمتای جدید رو که دیدم مغزم سوت کشید ولی خب چاره چیه! نمیشه ریسک کرد و از شرکت های فرعی خرید کرد. معلوم نیست چی بدن دستت و نمیشه با بحث سلامتی و زیبایی کسی که بهت اعتماد میکنه و میاد پیشت شوخی کنی. اصلا اول از همه خودت و اعتبارت زیر سوال میره. مثلا مراجع میاد ۱۰ تومن هزینه میکنه براش مزوژل تزریق کنی. فیک باشه هیچچچ تاثیری نداره! تازه عارضه نده باید خداتو شکر کنی.
بعد ۱۰ تومن مگه پول کمیه تو این دوره زمونه؟ واقعا خدارو خوش نمیاد. در نتیجه حاضرم هزینه بیشتری کنم و مواد گرونتر بخرم ولی حتما از شرکت اصلی بخرم که خیالم راحت باشه اورجیناله صد در صد.

قیمتای جدید رو که حساب کتاب میکنم نرخ نهایی با دستمزد و هزینه های اجاره و منشی و ادمین و … زیاد میشه. بعد همش از خودم میپرسم ملت دارن که همچین هزینه هایی بکنن؟ اگه نداشته باشن چی؟
بعد به خودم میگم ملت مگه ندارن که از آنلاین شاپت خرید میکنن؟ فقط باید جامعه هدف خودت رو پیدا کنی و خوب و با کیفیت کار کنی. مردم خیلی خوب فرق بین خوب و بد رو میفهمن. مثل اب خوردن فرق فیک و اورجینال رو میفهمن. کسی که برای خودش ارزش قائل باشه و بهت اعتماد داشته باشه قطعا هزینه میکنه. مگه خودت نمیکنی؟
چرا میکنم!

کسایی که پول نداشته باشن هم طبق انتخاب طبیعی از لیست مراجعین حذف میشن. شاید ظالمانه به نظر برسه اما همه چیز تو دنیا همینجوری میچرخه. کارهای زیبایی تو همه جای دنیا کار لوکسیه و در توان همه اقشار نیست. BMW همه دوست دارن! بله! ولی آیا همه میتونن داشته باشن؟ نه! BMW فقط برای کسیه که پولشو داره.

نتیجه ی کار زیبایی برای اقشار ضعیف هم میشه تزریق ژل چینی توسط سکینه بندانداز تو زیرزمین و نکروز و درد و بلا. میدونم اونا هم دل دارن و دوست دارن که زیباتر به نظر برسن. آخه کیه که دلش نخواد! ولی خب وقتی نداشته باشی بهای متریال با کیفیت رو بپردازی و بری سراغ چیزای آشغال باید منتظر عوارض هم باشی. مساله خیلی ساده ست.

حتی امشب داشتم فکر میکردم از دستمزد خودم بزنم که بشه با هزینه معقول تری تزریق کنن مراجع هام اما به خودم گفتم نوشین جون، هر جا دلت سوخت، کونت هم سوخت. نکن عزیز من!
گشنه و بدبخت و بی سرپناه گوشه خیابون نموندی که به هر قیمتی بخوای کار کنی! یا برای تعرفه ی تو مراجع هست و میاد یا نه که میشینی تو خونه ت و کارهای دیگه ت رو پیش میبری!
مثال بارزش فیلر لبی که برای اپراتور لیزر مطب قبلی تزریق کردم و تازه بهش گفتم فقط هزینه ی مواد ازت میگیرم و عتیقه خانوم حتی هزینه موادشم نداد. چندبار بهش گفتم و به روی خودش هم نیاورد :)) اینه نتیجه کار کردن برای قشر ضعیف و دوزاری.

دیگه تصمیم گرفتم از اشتباهاتم درس بگیرم و الکی برای کسی دل نسوزونم. برای اشنا و فامیل هم هرگز کار نمیکنم ( به جز خونواده خودم) مگر اینکه هزینه رو کامل بپردازن و بعد دست به کار میشم.

زندگی کلاس درسه و اگه از اشتباهاتت درس نگیری اون واحد رو میفتی و دوباره باید بشینی سر کلاس. هر چقدر بیفتی باز دوباره باید بشینی سر کلاس تا بالاخره پاس بشی. در نتیجه زندگی انقدرررر اون اتفاقات رو تو زندگیت برات تکرار میکنه تا یه جا آدم بشی و درسش رو بگیری. پس به نفع خودته که درسشو بگیری که دوباره تکرار نشه.

جمع بندی:
۱)برای کسی دلسوزی نکن. هر وقت دلت سوخت کونت سوخت
۲) از اشتباهاتت درس بگیر تا دوباره تکرار نشه

۲۱ آذر ۱۴۰۳
175👍49🤣6😱5💔4❤‍🔥2😢1
شاهد یکی از بزرگترین پیک های بیماری تنفسی هستیم و بیمارستانمون جای سوزن انداختن نیست. دیشب من درمونگاه تو ۴ ساعت ۱۰۲ تا مریض دیدم. اون یکی پزشک درمونگاه هم ۵۰ تا مریض دیده بود. شیفت تموم شد رفتم اورژانس و دیدم ترکیده. یکدونه تخت خالی حتی نداشتیم. اورژانس هم دو پزشکه بود و تند تند داشتن مریض می دیدن و جماعتی تو صف بودن برای ویزیت.

اورژانس که منشی نداره دیگه که مریضا رو نوبت دهی کنه. مریضا قر و قاطی میان. بعضیاشون بیماری های پیش پا افتاده دارن معطل بشن مشکلی پیش نمیاد ( سطح ۴و ۵) بعضیا اما سطح ۲و ۳ هستن و پرونده بستری دارن و بدحالن. بعد تو نشستی تو اتاقت و تند تند داری مریض میبینی و نمیدونی از اون ده تا مریضی پشت درن کدوماشون پرونده دارن و بدحالن. کسی هم نیست مریضا رو الویت بندی کنه. بعد غالبا اونایی که حالشون بهتره هم دو قورت و نیم شون بیشتر باقیه و دعوا راه میندازن که نوبت منه و من زودتر باید برم. در حالی که مثلا یه مریض سطح ۳ بدحال داشتیم طفلک یه گوشه نشسته بود جیکش در نمیومد ولی اونی که سرماخورده بود کولی بازی راه مینداخت که آی مردم و اینا.
همه ی اینا هم دقیقا در اتاقی که داری مریض میبینی اتفاق میفته و ارامش و تمرکز نداری. یا مثلا مریضتو داری میبینی ، سه تا کله از لای در اومدن تو هی دارن نگات میکنن و زیر لب غر غر میکنن که کی نوبت شون میشه. احتمالا کور هم هستن و نمیبینن یک نفر بیشتر نیستی و پات رو ننداختی رو پات. میبینن که داری با تمام سرعت بیمار میبینی ها. ولی انتظار دارن خودتو چهار تیکه کنی که زودتر نوبت شون بشه. نمیدونم چرا مردم یه ذره درک ندارن. واقعا نمیدونم.

خلاصه که تو اورژانس مجبورم اون روی سگم رو بالا بیارم و خیلیییییی وحشیانه و قانونمند برخورد کنم که بتونم مدیریت کنم. قشنگ میرم در اتاق با داد میگم کی پرونده داره؟ اونا رو سوا میکنم. میگم اول اینا میان تو بعد بقیه. اونجا صدای غرغر و همهمه برند میشه ولی به هیچ جام نیست. میام داخل و یدونه بیمار با پرونده میاد تو. میگم درم پشت سرت ببند صدای اضافه نشنوم. مریضا واقعا خوب نیستن. مثلا بچه سه ساله اومده با کراکل منتشر ریه، انواع اقسام انتی بیوتیک ها رو خورده اما هنوز ریه ش داغونه. نمیتونم همچین مریضی رو بفرستم بره. باید دقیقا شرح حال بگیرم و پرونده بنویسم چون هر کدوم اینا چیزیشون بشه بعدا شکایت کنن بیچاره میشم. پرونده رو مینویسم میدم دستش، میره بیرون. میگم مریض بعد بیاد داخل و باز درو ببنده. باز پشت در صدای غرغر میادها ولی به هیچ جام نیست.

این وسط از دو تا بخش اطفال و پست تروما هم مدام زنگ میزنن چون بعضی مریض های پرونده دار میرن اونجا. باید اونجا هم پاشم برم مریضاشو ببینم و اوردر بذارم.
یه اوضاع بلبشویی عه.

بعد جدیدا چی شده؟ عده ای از همکارا یاد گرفتن زنگ میزنن به اتاق من تو اورژانس ( با شماره شخصی) که سلام دکتر من فلانی ام و علایمم فلانه و الان داروخونه ام و منتظرم تو برام دارو بنویسی که بگیرم!!! یعنی کسی که همکاره و داره تو همون بخش کار میکنه و میبینه تو اورژانس به چه روزی افتادیم به خودش اجازه میده وقت و بی وقت وسط اون همه مریض زنگ بزنه و ویزیت تلفنی داشته باشه. بابا تو دیگه کی هستی آخه!

برای یکی شون اول شیفت که خلوت تر بودم نسخه نوشتم ولی اون دو تای دیگه رو دعوای بدی کردم و تلفن رو قطع کردم. حالا جالب اینجاست سری دیگه تو اورژانس ببینمشون حتی نمیدونم کی ان و فامیل شون چیه اما اونا میدونن که من چیکار کردم :)) خیلی حس گهیه واقعا. یا مثلا رفتم اورژانس اطفال و ۶ نفر ریختن رو سرم میبینن مشغول مریضما، یدونه همکار خدمات که من تا حالا حتی ندیدمش میگه دکتر واسم نسخه ثبت میکنی؟ و وقتی میگم نه ! اوضاع رو که میبینی! فرصت ندارم! بهشون بر میخوره! انگار وظیفمه و رفتم ۷ سال درس خوندم که واسه اینا و فک فامیلشون نسخه بزنم! سرم خلوت باشه باشه و تایم باشه قدمشون رو چشم و میزنم همیشه، حتی مریض اوردن ویزیت کردم معاینه کردم دارو دادم، ولی تو این اوضاع واقعا نمیشه، ولی بهشون برمیخوره! حالا یه نسخه ست ها دکتر!
باشه! مریض زجر تنفسیم رو ول میکنم میام برای تویی که تا حالا ندیدمت نسخه میزنم!
نمیدونم چرا انقدر همه پررو و متوقع شدن!
تازه میدونستین بابت هر نسخه ای که من میزنم مالیات ازم کسر میشه؟ ینی من بدون اینکه به ازای نسخه دریافتی داشته باشم دارم بابت نسخه فک و فامیلاشون مالیات هم میدم. و این تبدیل شده به وظیفه! نه لطف!

خلاصه که انقدر شیفت ها از نظر روانی پر فشاره که به آژیته ترین حالت ممکن میرسم آخر شیفت و پاچه ی سگ میگیرم. قشنگ آستانه ی تحملم لبریز میشه و هر کسی از خانواده یا دور و بری ها که کوچک ترین درخواستی داشته باشن، بهشون میپرم انگار دیواری کوتاه تر از اونا نیست. خودمم خیلی ناراحتم بابتش ولی واقعا دست خودم نیست.
137👍13💔12😢3❤‍🔥2
چند روزی پشت هم شیفت نداشتم و با خودم میگفتم طرحم تموم بشه دلم تنگ میشه واسه این روزا، اما گذروندن شیفتایی مثل شیفت امروز باعث میشه به خودم بگم بشین سرجات و چیز اضافه ای هم نخور :))

واقعا امیدوارم وضعیت اورژانس یکمی بهتر بشه یا مسئولین یه فکری بکنن یا نیرو اضافه بکنن، نمیدونم خلاصه. لود مریض بسیار بالاست و اوضاع از کنترل خارجه واقعا. خواهشا اگه این روزا گذرتون به درمانگاه یا مراکز درمانی افتاد یکم صبر و حوصله داشته باشین و درک کنین اوضاع رو.

۲۳ آذر ۱۴۰۳
122👍13❤‍🔥3
🤣109😢107💔1