سلام از روز ۱۰۵ طرحم. کسی به پانسیون مون اضافه نشد و دیروز برامون لباسشویی هم آوردن :)) گفته بودم لباسشویی نداشتیم و هر سری مجبور بودم یه تپه لباس ناشور با خودم ببرم خونه بشورم و برگردم؟
خلاصه به دنبال صحبت های فراوان دیروز برامون لباسشویی رو اوردن و امروز قراره بیان نصبش کنن.
شیفت های این ماهم همش اورژانس بود. اولای ماه از شدت استرس قبل هر شیفت واقعا تمام تن و بدنم به لرزه میفتاد اما چندتا شیفت که با هم خونه ایم رفتم خیلی اوکی شد. هر جا گیر میکردم ازش سوال میکردم و بنده خدا ۲۴/۷ هم در دسترسه و میتونم بهش زنگ بزنم ازش بپرسم. کم کم دیگه کیس های تیپیک دارن برام تکراری میشن و یادشون میگیرم و این خیلی خوبه. الانم شیفت کله سحر رو تنهایی وایستادم و خداروشکر تا الان خوب پیش رفته.
راستی اون نفر سوم به پانسیون ما اضافه نشد. حتی تختش رو اوردن تو خونه اما نمیدونستن کجا بذارن چون هیچ جایی نبود :)) در نتیجه ورداشتن بردنش :))
دیروز دو تا پزشک جدید دیگه اومدن بیمارستان و نمیدونم باز باید بابت اوردن اونا تو پانسیون ما نگران باشم یا نه.
از اول ماه یه ظرف غذای گربه گذاشتم تو حیاط و هر روز پرش میکنم و تمام گربه های بیمارستان طی روز به نوبت میان غذاشون رو میخورن و میرن. خیلی کیف میکنم میبینمشون🥹 حسابی چاقالو شدن تو همین مدت.
دیگه چی بگم؟
اها ۶ شب پست سر هم شیفت شب بودم و ساعت خوابم چرخیده و پوستمم نابود شده. شب نخوابیدن واقعا پوست رو داغون میکنه، حالا هزار تا محصول پوستی خفن بزن و هی با خودت ور برو، شب نخوابی هیچ کدوم فایده نداره.
دیگه چی بگم؟
اها! یکی از بلاگرهای پوست و مو که واقعا آدم حسابی بود و قرار بود اول خرداد باهاش معرفی داشته باشیم و اسمش طلاست متاسفانه چند روز پیش فوت شد. ساعت ۱۱-۱۲ صبحی که شب قبلش تا ۴ صبح شیفت بودم و تو خواب ناز بودم دیدم یکی از دوستام داره بهم پیام میده که نوشین طلا فوت شده!
من واقعا اون لحظه نمیفهمیدم چی میگه! مغزم قدرت پردازش نداشت! ولی بعد اینکه اینستا رو چک کردم دیدم بله متاسفانه حقیقت داره. دختر جوون و شاداب ۳۲ ساله از طبقه ۶ ساختمون افتاده پایین و در جا جونش رو از دست داده. واقعا خیلی خیلی متاثر و ناراحت شدم. میدونی ادم واقعا از فردای خودش خبر نداره. از کجا معلوم شاید چند وقت دیگه خبر مرگ منو تو استوری ها دیدین! کی میدونه واقعا؟
و میدونی چی از همه بدتره؟ قضاوت ها و حرف های مردم نادون راجع به نحوه ی مرگ. کامنت ها رو که میخونی واقعا مغزت سوت میکشه از این حجم بیشعوری بعضی ادما که نشستن با مغز نخودی شون تحلیل میکنن که فلانی چرا و به چه علتی مرده و کی مقصره و خودکشی بوده اصلا یا نه و کلی تحلیل تخمی دیگه که به عقل ما هم نمیرسیده در لحظه. چقدر مردم بی وجدانن.
از اون روز چندبار رفتم تو صفحه چتم با طلا و ویسایی که برام فرستاده بود رو گوش دادم و خیلی خیلی ناراحت شدم. نمیتونم باور کنم که این ادم دیگه نیست. میدونی من تو بیمارستان مرگ ادما رو زیاد دیدم اما اونقدرا متاثر نشدم. اما مرگ کسی که میشناختیش و باهاش ارتباط داشتی واقعا فرق میکنه! من این حسو تا حالا تجربه نکرده بودم چون عزیزی رو از دست نداده بودم.
اولین تجربه من در این زمینه مرگ پسر عمه جوونم قبل عید بود و الانم طلا. چقدر این مرگ یهویی عزیزان حال بدی داره و چقدر بد که از این به بعد قراره بیشتر دچار سوگ بشم. چون عزیزانم داره سن شون میره بالا و هر اتفاقی ممکنه بیفته. اصلا مگه این دو نفر سن شون بالا بود؟ مگه بیماری زمینه ای داشتن؟🥲
مرگ هر لحظه و هر دقیقه بیخ گوشمونه. کاش با هم مهربون تر باشیم و قدر همدیگه رو بدونیم قبل از اینکه خیلی دیر بشه.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
خلاصه به دنبال صحبت های فراوان دیروز برامون لباسشویی رو اوردن و امروز قراره بیان نصبش کنن.
شیفت های این ماهم همش اورژانس بود. اولای ماه از شدت استرس قبل هر شیفت واقعا تمام تن و بدنم به لرزه میفتاد اما چندتا شیفت که با هم خونه ایم رفتم خیلی اوکی شد. هر جا گیر میکردم ازش سوال میکردم و بنده خدا ۲۴/۷ هم در دسترسه و میتونم بهش زنگ بزنم ازش بپرسم. کم کم دیگه کیس های تیپیک دارن برام تکراری میشن و یادشون میگیرم و این خیلی خوبه. الانم شیفت کله سحر رو تنهایی وایستادم و خداروشکر تا الان خوب پیش رفته.
راستی اون نفر سوم به پانسیون ما اضافه نشد. حتی تختش رو اوردن تو خونه اما نمیدونستن کجا بذارن چون هیچ جایی نبود :)) در نتیجه ورداشتن بردنش :))
دیروز دو تا پزشک جدید دیگه اومدن بیمارستان و نمیدونم باز باید بابت اوردن اونا تو پانسیون ما نگران باشم یا نه.
از اول ماه یه ظرف غذای گربه گذاشتم تو حیاط و هر روز پرش میکنم و تمام گربه های بیمارستان طی روز به نوبت میان غذاشون رو میخورن و میرن. خیلی کیف میکنم میبینمشون🥹 حسابی چاقالو شدن تو همین مدت.
دیگه چی بگم؟
اها ۶ شب پست سر هم شیفت شب بودم و ساعت خوابم چرخیده و پوستمم نابود شده. شب نخوابیدن واقعا پوست رو داغون میکنه، حالا هزار تا محصول پوستی خفن بزن و هی با خودت ور برو، شب نخوابی هیچ کدوم فایده نداره.
دیگه چی بگم؟
اها! یکی از بلاگرهای پوست و مو که واقعا آدم حسابی بود و قرار بود اول خرداد باهاش معرفی داشته باشیم و اسمش طلاست متاسفانه چند روز پیش فوت شد. ساعت ۱۱-۱۲ صبحی که شب قبلش تا ۴ صبح شیفت بودم و تو خواب ناز بودم دیدم یکی از دوستام داره بهم پیام میده که نوشین طلا فوت شده!
من واقعا اون لحظه نمیفهمیدم چی میگه! مغزم قدرت پردازش نداشت! ولی بعد اینکه اینستا رو چک کردم دیدم بله متاسفانه حقیقت داره. دختر جوون و شاداب ۳۲ ساله از طبقه ۶ ساختمون افتاده پایین و در جا جونش رو از دست داده. واقعا خیلی خیلی متاثر و ناراحت شدم. میدونی ادم واقعا از فردای خودش خبر نداره. از کجا معلوم شاید چند وقت دیگه خبر مرگ منو تو استوری ها دیدین! کی میدونه واقعا؟
و میدونی چی از همه بدتره؟ قضاوت ها و حرف های مردم نادون راجع به نحوه ی مرگ. کامنت ها رو که میخونی واقعا مغزت سوت میکشه از این حجم بیشعوری بعضی ادما که نشستن با مغز نخودی شون تحلیل میکنن که فلانی چرا و به چه علتی مرده و کی مقصره و خودکشی بوده اصلا یا نه و کلی تحلیل تخمی دیگه که به عقل ما هم نمیرسیده در لحظه. چقدر مردم بی وجدانن.
از اون روز چندبار رفتم تو صفحه چتم با طلا و ویسایی که برام فرستاده بود رو گوش دادم و خیلی خیلی ناراحت شدم. نمیتونم باور کنم که این ادم دیگه نیست. میدونی من تو بیمارستان مرگ ادما رو زیاد دیدم اما اونقدرا متاثر نشدم. اما مرگ کسی که میشناختیش و باهاش ارتباط داشتی واقعا فرق میکنه! من این حسو تا حالا تجربه نکرده بودم چون عزیزی رو از دست نداده بودم.
اولین تجربه من در این زمینه مرگ پسر عمه جوونم قبل عید بود و الانم طلا. چقدر این مرگ یهویی عزیزان حال بدی داره و چقدر بد که از این به بعد قراره بیشتر دچار سوگ بشم. چون عزیزانم داره سن شون میره بالا و هر اتفاقی ممکنه بیفته. اصلا مگه این دو نفر سن شون بالا بود؟ مگه بیماری زمینه ای داشتن؟🥲
مرگ هر لحظه و هر دقیقه بیخ گوشمونه. کاش با هم مهربون تر باشیم و قدر همدیگه رو بدونیم قبل از اینکه خیلی دیر بشه.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
❤200👍19💔8❤🔥6😢3🤝2
امروز ۱۱۱ امین روز طرحمه. ۴ تا شیفت پشت هم و فواصل بینش رو نتونسته بودم بخوابم. یه چیزی حدود ۴۲ ساعت. شب و روزم قاطی شده بود و تایم آفم هر کاری میکردم مگه خوابم میبرد؟
آخرین شیفتم اورژانس بود. تک و تنها بودم و هیچ پزشک دیگه ای تو بیمارستان نبود و واقعا مغزم خالی کرده بود. پرونده ی هر مریضی رو برام میاوردن کلی باید به مغزم فشار میاوردم که اوردر چی بذارم با اینکه کیس های روتینی هم بودن. اخرای شیفت داشتم میمردم دیگه و وقتی برگشتم پانسیون کمترین دوز قرص خواب اور رو برای اولین بار تو عمرم خوردم و با اینکه مامانم اینا اومده بودن پیشم و داشتن با تمام قوا خونه رو میسابیدن و کلی سر و صدا بود من ۱۰ ساعت خوابم برد. و عجبببب خواب عمیقی بود!
لا به لاش مثل اینکه دو بار بیدارم کرده بودن و من چیزی خورده بودمو باز خوابیده بودم ولی یادم نمیاد.
بعد برام جالبه مریض میارن اورژانس که میخواسته خودکشی کنه ۴۰ از همین قرص با دوز ۴ برابر چیزی که من خوردمو خورده و تو اورژانس پاهاشو رو هم انداخته و ککش هم نمیگزه! چطور ممکنه ؟!😂🤦🏻♀️
اون اوایل طرحم که خیلی استرس داشتم تو دارو دادنم به مریضام، همیشه روان درمانگرم میگفت نگران نباش و با دست و دلبازی دارو بده. مردم ایران بدنشون عادت داره بس که هر چی دم دستشون بوده بدون نسخه گرفتن و خوردن. اینا با یه ذره بالا پایین دوز دادن های تو بلایی سرشون نمیاد. امروز که این داستان پیش اومد و داشتم بهش فکر میکردم یاد دکترم افتادم. چقدر همیشه حرفایی که میگه حقه واقعا :)) دمش گرم.
خلاصه الان باز ۲ نصفه شبه و من بی خوابی به سرم زده ولی جرئت نمیکنم از اون قرصا حتی یک چهارمشو بخورم چون ۸ صبح باز باید شیفت باشم و میترسم تو شیفتم گیج بزنم. چقدر دلم برای دکترم تنگ شده. سه تا شیفت دیگه بدم برمیگردم خونه و در اولین فرصت میرم ببینمش🥹
دلم برای گربه م هم تنگ شده، اما این ماه دلتنگیم کمتر بود چون با گربه های حیاط پانسیون مون سرگرم بودم. یکی شون جدیدا زایمان کرده و هر روز وقتی میاد تو حیاط غذاشو بخوره صدای میو میو کردن بچه هاش میاد. کاشکی بچه هاش بزرگتر شدن اونا رو هم بیاره با خودش تو حیاطمون.
اینجا دیگه برام خونه شده. واقعا دوسش دارم و بهش وابسته شدم. بیمارستانمون رو دوست دارم، پرستارا و منشی ها و پرسنل داروخونه و کادر بیمارستانمون رو دوست دارم. تک تک همکارامو تا اینجا واقعا دوست دارم. درسته جو بیمارستان یکم خاله زنک طوریه و همه پشت هم حرف میزنن و مطمئنم که پشت سر منم کسشر زیاد میگن ولی خب واقعا به تخمدانم هم نیست و با این وجود بازم دوسشون دارم🥹
از الان دلم گرفته که دو روز دیگه قراره برم و یک هفته ده روزی رو نباشم. این شهر رو هم با تمام کمبودها و نبود امکاناتش دوست دارم.
کی میدونه؟ شاید حالا حالا ها اینجا موندنی شدم🤷🏻♀️
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
آخرین شیفتم اورژانس بود. تک و تنها بودم و هیچ پزشک دیگه ای تو بیمارستان نبود و واقعا مغزم خالی کرده بود. پرونده ی هر مریضی رو برام میاوردن کلی باید به مغزم فشار میاوردم که اوردر چی بذارم با اینکه کیس های روتینی هم بودن. اخرای شیفت داشتم میمردم دیگه و وقتی برگشتم پانسیون کمترین دوز قرص خواب اور رو برای اولین بار تو عمرم خوردم و با اینکه مامانم اینا اومده بودن پیشم و داشتن با تمام قوا خونه رو میسابیدن و کلی سر و صدا بود من ۱۰ ساعت خوابم برد. و عجبببب خواب عمیقی بود!
لا به لاش مثل اینکه دو بار بیدارم کرده بودن و من چیزی خورده بودمو باز خوابیده بودم ولی یادم نمیاد.
بعد برام جالبه مریض میارن اورژانس که میخواسته خودکشی کنه ۴۰ از همین قرص با دوز ۴ برابر چیزی که من خوردمو خورده و تو اورژانس پاهاشو رو هم انداخته و ککش هم نمیگزه! چطور ممکنه ؟!😂🤦🏻♀️
اون اوایل طرحم که خیلی استرس داشتم تو دارو دادنم به مریضام، همیشه روان درمانگرم میگفت نگران نباش و با دست و دلبازی دارو بده. مردم ایران بدنشون عادت داره بس که هر چی دم دستشون بوده بدون نسخه گرفتن و خوردن. اینا با یه ذره بالا پایین دوز دادن های تو بلایی سرشون نمیاد. امروز که این داستان پیش اومد و داشتم بهش فکر میکردم یاد دکترم افتادم. چقدر همیشه حرفایی که میگه حقه واقعا :)) دمش گرم.
خلاصه الان باز ۲ نصفه شبه و من بی خوابی به سرم زده ولی جرئت نمیکنم از اون قرصا حتی یک چهارمشو بخورم چون ۸ صبح باز باید شیفت باشم و میترسم تو شیفتم گیج بزنم. چقدر دلم برای دکترم تنگ شده. سه تا شیفت دیگه بدم برمیگردم خونه و در اولین فرصت میرم ببینمش🥹
دلم برای گربه م هم تنگ شده، اما این ماه دلتنگیم کمتر بود چون با گربه های حیاط پانسیون مون سرگرم بودم. یکی شون جدیدا زایمان کرده و هر روز وقتی میاد تو حیاط غذاشو بخوره صدای میو میو کردن بچه هاش میاد. کاشکی بچه هاش بزرگتر شدن اونا رو هم بیاره با خودش تو حیاطمون.
اینجا دیگه برام خونه شده. واقعا دوسش دارم و بهش وابسته شدم. بیمارستانمون رو دوست دارم، پرستارا و منشی ها و پرسنل داروخونه و کادر بیمارستانمون رو دوست دارم. تک تک همکارامو تا اینجا واقعا دوست دارم. درسته جو بیمارستان یکم خاله زنک طوریه و همه پشت هم حرف میزنن و مطمئنم که پشت سر منم کسشر زیاد میگن ولی خب واقعا به تخمدانم هم نیست و با این وجود بازم دوسشون دارم🥹
از الان دلم گرفته که دو روز دیگه قراره برم و یک هفته ده روزی رو نباشم. این شهر رو هم با تمام کمبودها و نبود امکاناتش دوست دارم.
کی میدونه؟ شاید حالا حالا ها اینجا موندنی شدم🤷🏻♀️
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
❤188👍18❤🔥5🤣5🤝4
امروز یکی از دوستای قدیمی مو دیدم که مدتی بود از هم دور افتاده بودیم و ازش خبری نداشتم. از اون اول تا آخر دیت مون رید بهم که چته و چرا اینجوری شدی؟ تو که خیلی وحشی و سلیطه بودی! چرا الان انقدر بدبخت و گوشه گیر شدی؟ چرا از حاشیه امنت خارج نمیشی؟ چرا مثل همیشه شیطون نیستی؟
و پاسخ من این بود: زندگی …
درسته کلی دعوام کرد ولی چقدر حس بهتری دارم الان :))
حس میکنم کلی موارد رو باید تو خودم اصلاح کنم. اخرشم همدیگه رو بغل کردیم و هنوز که هنوزه بوی عطرشو میده موهام. عجب عطر خوشبویی هم هست :))
چقدر دایره ارتباطاتم محدود شده! باید شروع کنم با ادمای جدید ارتباط بگیرم و کمی اجتماعی تر باشم . ادم حسابی جدید از کجا پیدا کنم به نظرتون؟
پاسخ خود را دایرکت بفرستید😂🤲🏻
از فردا برمیگردم محل طرحم که گودرتمند ماه پنجم رو شروع کنیم. شیفتای این ماهم خیلی خوبه و مطمئنم خیلی زود تموم میشه و میریم برای ماه ششم. طرحم ۳ ماه اولش خیلی سخت بود که از ماه قبل دیگه سر شدم و هیچی حس نمیکنم. ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
و پاسخ من این بود: زندگی …
درسته کلی دعوام کرد ولی چقدر حس بهتری دارم الان :))
حس میکنم کلی موارد رو باید تو خودم اصلاح کنم. اخرشم همدیگه رو بغل کردیم و هنوز که هنوزه بوی عطرشو میده موهام. عجب عطر خوشبویی هم هست :))
چقدر دایره ارتباطاتم محدود شده! باید شروع کنم با ادمای جدید ارتباط بگیرم و کمی اجتماعی تر باشم . ادم حسابی جدید از کجا پیدا کنم به نظرتون؟
پاسخ خود را دایرکت بفرستید😂🤲🏻
از فردا برمیگردم محل طرحم که گودرتمند ماه پنجم رو شروع کنیم. شیفتای این ماهم خیلی خوبه و مطمئنم خیلی زود تموم میشه و میریم برای ماه ششم. طرحم ۳ ماه اولش خیلی سخت بود که از ماه قبل دیگه سر شدم و هیچی حس نمیکنم. ایشالا که عاقبت به خیر میشیم.
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
❤180❤🔥7👍5🥰2😢1🤣1
امروز خانوم دکتر هم خونه م برگشت محل طرحمون. واقعا دلم براش خیلیییی تنگ شده بود. موهاشم صورتی کرده و خیلی ناز شده😂🎀 منم که بنفش کردم👭
خیلی بامزه شدیم. حس این جوجه رنگی ها بهم دست داده🫣😂 خدا میدونه کادر بیمارستان پشت سرمون چی میگن :))
از سرشب همش داریم حرف میزنیم. الانم با اینکه یک ساعته که چراغا رو خاموش کردم که بخوابم چون ۴ صبح باید برم شیفتو تحویل بگیرم هنوز ول کن نیستیم :)) دختر خوبیه و واقعا دوسش دارم. امیدوارم مثل رابطه های دیگه م تلخ تموم نشه. هر چند رابطه با ادما مثل یه هندونه در بسته میمونه و تا واردش نشی متوجه نمیشی چه خبره…
ولی خب از اونجایی که استعداد خاصی تو انتخاب کردن هندونه های تخمی دارم، این بار بابت اینکه دست تقدیر باعث شده هم خونه باشیم نه اینکه خودم انتخاب کرده باشم، خوشحالم میکنه :))
دیگه چی؟
دیگه همین. من برم بخوابم که تو شیفتم هوشیار باشم کسی رو به فنا ندم . بوس💖
۲ خرداد ۱۴۰۳
خیلی بامزه شدیم. حس این جوجه رنگی ها بهم دست داده🫣😂 خدا میدونه کادر بیمارستان پشت سرمون چی میگن :))
از سرشب همش داریم حرف میزنیم. الانم با اینکه یک ساعته که چراغا رو خاموش کردم که بخوابم چون ۴ صبح باید برم شیفتو تحویل بگیرم هنوز ول کن نیستیم :)) دختر خوبیه و واقعا دوسش دارم. امیدوارم مثل رابطه های دیگه م تلخ تموم نشه. هر چند رابطه با ادما مثل یه هندونه در بسته میمونه و تا واردش نشی متوجه نمیشی چه خبره…
ولی خب از اونجایی که استعداد خاصی تو انتخاب کردن هندونه های تخمی دارم، این بار بابت اینکه دست تقدیر باعث شده هم خونه باشیم نه اینکه خودم انتخاب کرده باشم، خوشحالم میکنه :))
دیگه چی؟
دیگه همین. من برم بخوابم که تو شیفتم هوشیار باشم کسی رو به فنا ندم . بوس💖
۲ خرداد ۱۴۰۳
❤204🤣8👍4🥰4❤🔥2🤝2
امروز انقدر شیفتم بد بود
انقدر شیفتم بد بود
انقدر شیفتم بد بود
که خدا فقط میدونه
حال جسمیم از صبحش خوب نبود و متاسفانه یکی از متخصص هامون یکی از رزیدنت های دوران دانشجویی خودمون بود. از اون رزیدنت بدا که بعدا میدیدیمش رومون رو اون وری میکردیم.
انقدر بد برخورد میکرد سر هر مریض انگار هنوز اینترنشم. از اون سمتم یه عالمه مریض ریخته بود رو سرم. از این همراهیایی که آویزونت میشن فکر میکنن هر چی آویزون تر باشن کارشون زودتر راه میفته. خلاصه همه چی دست به دست هم دادن و اون روی سگمو بالا آوردن و تا آخر شیفت هر کی بابت مورد بیجایی دور و برم میپلکید پنگولش میکشیدم.
کار کردن تو اورژانس شلوغ واقعا منو آژیته میکنه. آخر شیفت دستام میلرزید و از شدت عصبانیت انگار لکنت گرفته بودم و نمیتونستم کلمات رو درست ادا کنم. اخرشم وقتی اومدم پانسیون یک ساعت نشستم گریه کردم تا یکم حالم جا اومد و بعدش پاشدم اشپزی کردم که برای فردا چیزی داشته باشیم برای خوردن.
وقتایی که اینجوری عصبی میشم و بهم فشار میاد یاد پزشکای جوون طرحی میفتم که خودکشی کردن و واقعا بهشون حق میدم. اینجا با مردم مثلا فرهیخته و سطح اجتماعی مورد قبول و بیمارستانی که امکانات داره و کادر بیمارستان خوب و ساپورتیو من انقدر بهم فشار میاد تو بعضی شیفتا. دیگه وای به حال اون پزشکای بیچاره ای که میرن مناطق محروم با مردم زبون نفهم و کادری که پشتشون رو خالی میکنن. امیدوارم الان که دیگه نیستن ارامش داشته باشن.
۳ خرداد ۱۴۰۳
انقدر شیفتم بد بود
انقدر شیفتم بد بود
که خدا فقط میدونه
حال جسمیم از صبحش خوب نبود و متاسفانه یکی از متخصص هامون یکی از رزیدنت های دوران دانشجویی خودمون بود. از اون رزیدنت بدا که بعدا میدیدیمش رومون رو اون وری میکردیم.
انقدر بد برخورد میکرد سر هر مریض انگار هنوز اینترنشم. از اون سمتم یه عالمه مریض ریخته بود رو سرم. از این همراهیایی که آویزونت میشن فکر میکنن هر چی آویزون تر باشن کارشون زودتر راه میفته. خلاصه همه چی دست به دست هم دادن و اون روی سگمو بالا آوردن و تا آخر شیفت هر کی بابت مورد بیجایی دور و برم میپلکید پنگولش میکشیدم.
کار کردن تو اورژانس شلوغ واقعا منو آژیته میکنه. آخر شیفت دستام میلرزید و از شدت عصبانیت انگار لکنت گرفته بودم و نمیتونستم کلمات رو درست ادا کنم. اخرشم وقتی اومدم پانسیون یک ساعت نشستم گریه کردم تا یکم حالم جا اومد و بعدش پاشدم اشپزی کردم که برای فردا چیزی داشته باشیم برای خوردن.
وقتایی که اینجوری عصبی میشم و بهم فشار میاد یاد پزشکای جوون طرحی میفتم که خودکشی کردن و واقعا بهشون حق میدم. اینجا با مردم مثلا فرهیخته و سطح اجتماعی مورد قبول و بیمارستانی که امکانات داره و کادر بیمارستان خوب و ساپورتیو من انقدر بهم فشار میاد تو بعضی شیفتا. دیگه وای به حال اون پزشکای بیچاره ای که میرن مناطق محروم با مردم زبون نفهم و کادری که پشتشون رو خالی میکنن. امیدوارم الان که دیگه نیستن ارامش داشته باشن.
۳ خرداد ۱۴۰۳
💔193❤21👍8😢7❤🔥3🥰2
چند روزیه که هم خونه م تصمیم گرفته بشینه و برای تخصص بخونه. از روزی که اینو بهم گفت یه غم عجیبی نشسته تو دلم و ترس از دست دادنش افتاده به جونم. انگار نه انگار که طرح مون بالاخره یه روزی قرار بوده تموم بشه و هر کدوم بریم دنبال زندگی هامون. انقدر این مدت پایان طرح مون رو دوررررر می دیدم که به اینجاهاش فکر نکرده بودم دیگه. خلاصه که تو این چندماه خیلی خودشو تو دلم جا کرده و فکر اینکه یه روزی دیگه با هم زندگی نکنیم واقعا ناناحتم میکنه🥲
چیزی که برام جالب بود این بودش که هنوز هم اصلا دوست ندارم تخصص بخونم. این چند ماهی که به عنوان پزشک اورژانس کار میکنم، رابطه م با پزشکی خیلی بهتر و برام دوست داشتنی تر شده. اما نه اونقدری که دلم بخواد تخصص بخونم. اتفاقا من عاشق پزشک عمومی بودنم چون عاشق اینم که مریضای سخت و رو اعصاب رو بندازم تو سرویس بقیه. اصلا حال و حوصله ی کلنجار رفتن با بیمار کامپلیکه رو ندارم. دوست دارم زود مریضا رو تعیین تکلیف کنم و اورژانسو خلوت کنم. اورژانس رو دوست دارما اما اینکه تمام عمر بخوام به این کار مشغول باشم … اوممم فکر نکنم. تو این مقطع دوسش دارم و ازش لذت میبرم اما میدونم که یه روزی دیگه اعصابم کشش ش رو نخواهد داشت.
دنبال یه شرایط کاری استیبل ترم. کاری که برای خودم باشه و امنیت مالی داشته باشم باهاش. چیزی که این روزا غیر ممکن به نظر میرسه…
۱۱ خرداد ۱۴۰۳
چیزی که برام جالب بود این بودش که هنوز هم اصلا دوست ندارم تخصص بخونم. این چند ماهی که به عنوان پزشک اورژانس کار میکنم، رابطه م با پزشکی خیلی بهتر و برام دوست داشتنی تر شده. اما نه اونقدری که دلم بخواد تخصص بخونم. اتفاقا من عاشق پزشک عمومی بودنم چون عاشق اینم که مریضای سخت و رو اعصاب رو بندازم تو سرویس بقیه. اصلا حال و حوصله ی کلنجار رفتن با بیمار کامپلیکه رو ندارم. دوست دارم زود مریضا رو تعیین تکلیف کنم و اورژانسو خلوت کنم. اورژانس رو دوست دارما اما اینکه تمام عمر بخوام به این کار مشغول باشم … اوممم فکر نکنم. تو این مقطع دوسش دارم و ازش لذت میبرم اما میدونم که یه روزی دیگه اعصابم کشش ش رو نخواهد داشت.
دنبال یه شرایط کاری استیبل ترم. کاری که برای خودم باشه و امنیت مالی داشته باشم باهاش. چیزی که این روزا غیر ممکن به نظر میرسه…
۱۱ خرداد ۱۴۰۳
❤141👍8💔8😢7❤🔥3😱1
امشب شیفت خونینی داشتم اما عشقققق کردم🤤
یه عالمه مریض از سر و کولم بالا می رفتن و واقعا مریض های درست و حسابی بودن نه از این الکی پلکی ها و تنش عصبی ها که کولی بازی در میارن. مثلا بین شون آپاندیسیت داشتم، کیست هیداتید داشتم، فشارخون بالا داشتم، درد قلبی داشتم، پلیسه تو چشم داشتم، پنوموتوراکس فشارنده داشتم، شکستگی مهره های توراکولومبار داشتم، نوموسفال و فرکچر اسکال به دنبال تروما داشتم و یه عالمه مریض دیگه که اینا برام جالب تر بودن و تو ذهنم موندن.
اول از همه بریم سراغ مریض پلیسه چشم که مستحضرید من تو دوران اینترنی چشمم فلوشیپ خروج پلیسه از چشم گرفتم😂 و تازه پیش استادمونم غر میزدم که ما دو روز دیگه بریم روستا طرح بگذرونیم کجا اسلیت لمپ هست بشینیم پشتش و جسم خارجی در بیاریم؟
استادمون فرمودن من طرح بودم بود!
منم کلی باد کرده بودم و فکر میکردم الکی میگه😂 تا اینکه امشب متخصص طب اورژانس مون گفت مریضو با دارو ترخیص کن بعد تعطیلات سرپایی بره پیش چشم پزشک چون ویزیت هم بزنی چشم پزشک دیگه امشب نمیاد. منم دیدم بنده خدا بیمار خیلی اذیته، پرسیدم اسلیت لمپ داریم خودم در بیارم پلیسه رو. نرس هامون گفتن دکتر داشتنش که داریم! ولی بلدی در بیاری؟
گفتم آرررره! گفتن باشه پس کلید اتاق چشم رو بیارین که دکتر پلیسه ش رو در بیاره. انقدر ذوق کردم خدا میدونه😂
و با اولین ترای و حرکت دستم از چشمش خارج شد🙂↔️
قبل اینکه درش بیارم به نرسی که همراهم بود نشون دادم. بعد اینکه دراوردم هم گفتم بیا ببین از پشت لنز😎
داشتم ذوق این مریضو میکردم که یه ماشین چپ کرده و سرنشین هاش رو اورده بودن. یکی از سرنشین هاش پنوموتوراکس وسیع داشت و اکسیژنش در حد ۶۵-۷۰ اومده بود پایین. سریع منتقل cpr کردیمش و زنگ زدیم به جراح که بیاد چست تیوپ بذاره. جراحمونم تازه یه مریض اپاندیسیت برده بود و مطمئن نبودم سریع بتونه خودشو برسونه. بیمار هم واقعا دیسترس داشت و به سختی نفس میکشید. گفتم نیدلش بکنم خودم؟ هی نرسامون گفتن نه وایسا الان جراح میاد خودش. ولی دیگه دیدم مریض واقعا داره بدحال میشه و سمع یه سمتش واقعا صدا نداشت تصمیم گرفتم قبل اینکه بیاد نیدل توراکوستومیش کنم.
تو دوران تحصیلم هیچ وقت نشده بود که مریضی رو نیدل کنیم چون همیشه امکانات چست تیوپ بود و سریع چست تیوپ میذاشتن. بنابراین هیچ وقت به چشم ندیده بودم که نیدل کردن مریض نوموتوراکس چقدر نجات دهنده ست.
۱۵ ثانیه بعد اینکه نیدل رو فرو کردم سچوریشن مریض از ۶۵-۷۰ رسید به بالای ۹۰ !!! به همین سرعت😍 انقدر خوشحال شدم که خدا میدونه. بعد انقدر خوشحال و جوگیر شده بودم میگفتم اگه جراح نمیاد چست تیوبشم بلدم خودم میذارم 😂😂😂
تا اینکه حراج مون رسید و مشغول شد. دلم میخواست اد دکتر وایستم و با هم چست تیوپ بذاریم که دست منو گرفتن و کشیدن بیرون سی پی ار گفتن لازم نکرده، برو خودت کلی مریض داری😂🤦🏻♀️
یه بیمار ناشنوا هم داشتم که فینت کرده بود و تمام همراهیا و همسرش هم ناشنوا بودن😍 انگار یه community از ناشنوایان بودن که با هم دوست بودن و دو تاشون با هم ازدواج کرده بودن. تمام تایم بستریشون هی چشمم میفتاد بهشون میدیدم تو سکوت مطلق دارن با زبان اشاره مخصوص خودشون با هم صحبت میکنن. خیلی بامزه بودن😍 شوهرشم خیلی پیگیر خانومش بود که منم شمرده شمرده و حالت پانتومیم وار بهش گفتم همه چی خوبه و منتظریم جواب ازمایش خونش بیاد که اگه خوب باشه ترخیصش کنیم.
خلاصه که امشب لابه لای شلوغیای اورژانس تروما داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوشم میاد از این کار و چقدر دوسش دارم. البته این حسم برای امشب بود و شب هایی هم بوده که از ته دل ازش متنفر بوده باشم و اشکمو دراورده باشه…
۱۵ خرداد ۱۴۰۳
یه عالمه مریض از سر و کولم بالا می رفتن و واقعا مریض های درست و حسابی بودن نه از این الکی پلکی ها و تنش عصبی ها که کولی بازی در میارن. مثلا بین شون آپاندیسیت داشتم، کیست هیداتید داشتم، فشارخون بالا داشتم، درد قلبی داشتم، پلیسه تو چشم داشتم، پنوموتوراکس فشارنده داشتم، شکستگی مهره های توراکولومبار داشتم، نوموسفال و فرکچر اسکال به دنبال تروما داشتم و یه عالمه مریض دیگه که اینا برام جالب تر بودن و تو ذهنم موندن.
اول از همه بریم سراغ مریض پلیسه چشم که مستحضرید من تو دوران اینترنی چشمم فلوشیپ خروج پلیسه از چشم گرفتم😂 و تازه پیش استادمونم غر میزدم که ما دو روز دیگه بریم روستا طرح بگذرونیم کجا اسلیت لمپ هست بشینیم پشتش و جسم خارجی در بیاریم؟
استادمون فرمودن من طرح بودم بود!
منم کلی باد کرده بودم و فکر میکردم الکی میگه😂 تا اینکه امشب متخصص طب اورژانس مون گفت مریضو با دارو ترخیص کن بعد تعطیلات سرپایی بره پیش چشم پزشک چون ویزیت هم بزنی چشم پزشک دیگه امشب نمیاد. منم دیدم بنده خدا بیمار خیلی اذیته، پرسیدم اسلیت لمپ داریم خودم در بیارم پلیسه رو. نرس هامون گفتن دکتر داشتنش که داریم! ولی بلدی در بیاری؟
گفتم آرررره! گفتن باشه پس کلید اتاق چشم رو بیارین که دکتر پلیسه ش رو در بیاره. انقدر ذوق کردم خدا میدونه😂
و با اولین ترای و حرکت دستم از چشمش خارج شد🙂↔️
قبل اینکه درش بیارم به نرسی که همراهم بود نشون دادم. بعد اینکه دراوردم هم گفتم بیا ببین از پشت لنز😎
داشتم ذوق این مریضو میکردم که یه ماشین چپ کرده و سرنشین هاش رو اورده بودن. یکی از سرنشین هاش پنوموتوراکس وسیع داشت و اکسیژنش در حد ۶۵-۷۰ اومده بود پایین. سریع منتقل cpr کردیمش و زنگ زدیم به جراح که بیاد چست تیوپ بذاره. جراحمونم تازه یه مریض اپاندیسیت برده بود و مطمئن نبودم سریع بتونه خودشو برسونه. بیمار هم واقعا دیسترس داشت و به سختی نفس میکشید. گفتم نیدلش بکنم خودم؟ هی نرسامون گفتن نه وایسا الان جراح میاد خودش. ولی دیگه دیدم مریض واقعا داره بدحال میشه و سمع یه سمتش واقعا صدا نداشت تصمیم گرفتم قبل اینکه بیاد نیدل توراکوستومیش کنم.
تو دوران تحصیلم هیچ وقت نشده بود که مریضی رو نیدل کنیم چون همیشه امکانات چست تیوپ بود و سریع چست تیوپ میذاشتن. بنابراین هیچ وقت به چشم ندیده بودم که نیدل کردن مریض نوموتوراکس چقدر نجات دهنده ست.
۱۵ ثانیه بعد اینکه نیدل رو فرو کردم سچوریشن مریض از ۶۵-۷۰ رسید به بالای ۹۰ !!! به همین سرعت😍 انقدر خوشحال شدم که خدا میدونه. بعد انقدر خوشحال و جوگیر شده بودم میگفتم اگه جراح نمیاد چست تیوبشم بلدم خودم میذارم 😂😂😂
تا اینکه حراج مون رسید و مشغول شد. دلم میخواست اد دکتر وایستم و با هم چست تیوپ بذاریم که دست منو گرفتن و کشیدن بیرون سی پی ار گفتن لازم نکرده، برو خودت کلی مریض داری😂🤦🏻♀️
یه بیمار ناشنوا هم داشتم که فینت کرده بود و تمام همراهیا و همسرش هم ناشنوا بودن😍 انگار یه community از ناشنوایان بودن که با هم دوست بودن و دو تاشون با هم ازدواج کرده بودن. تمام تایم بستریشون هی چشمم میفتاد بهشون میدیدم تو سکوت مطلق دارن با زبان اشاره مخصوص خودشون با هم صحبت میکنن. خیلی بامزه بودن😍 شوهرشم خیلی پیگیر خانومش بود که منم شمرده شمرده و حالت پانتومیم وار بهش گفتم همه چی خوبه و منتظریم جواب ازمایش خونش بیاد که اگه خوب باشه ترخیصش کنیم.
خلاصه که امشب لابه لای شلوغیای اورژانس تروما داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوشم میاد از این کار و چقدر دوسش دارم. البته این حسم برای امشب بود و شب هایی هم بوده که از ته دل ازش متنفر بوده باشم و اشکمو دراورده باشه…
۱۵ خرداد ۱۴۰۳
❤332❤🔥41👍12🥰5🤝2😢1
ماه پیش بعد اتمام شیفتام ده روز تایم آف داشتم، پس از گذشت ۲ روز و زندگی با خانواده احساس کردم دیگه نمیتونم😂 تصمیم گرفتم برم مسافرت تا زودتر بگذره و باز برگردم محل طرحم. در نتیجه خیلی یهویی برنامه سفر گذاشتم که برم عمان. حالا چرا عمان؟ چون دختر عمه م اونجا بود و باید تا قبل رفتنش از عمان، میرفتم و اونجا رو به چشم خریدارانه و «نه توریستی» میدیدم.
چطور بود برای زندگی؟
واقعا فوق العاده🥲 اونجا فراوونی بود، مردم پولدار بودن و سطح زندگی بسیار مرفه و خوبی داشتن، همه چیز هم تو دل کویر در دسترس بود! واقعا دلم نمیخواست برگردم.
حالا که برگشتم هوایی شدم و خیلی سختمه که بپذیرم باید ۱۸ ماه دیگه دندون رو جیگر بذارم تا طرحم تموم شه. باورش سخته که در حالی که اینجا داریم واسه بیسیک ترین چیزهای زندگی صبح تا شب سگ دو میزنیم، یه عده یه گوشه دیگه دنیا دارن رااااحت زندگی میکنن و دغدغه های ما رو ندارن. واقعا نیاز داشتم برام یاداوری بشه که چقدر بدبختیم اینجا.
دیشب برگشتم محل طرحم و اولین شیفت این ماهم رو دادم. شروع ماه ششم طرح. ایشالا هر چی خیره پیش میاد…
۵ تیر ۱۴۰۳
چطور بود برای زندگی؟
واقعا فوق العاده🥲 اونجا فراوونی بود، مردم پولدار بودن و سطح زندگی بسیار مرفه و خوبی داشتن، همه چیز هم تو دل کویر در دسترس بود! واقعا دلم نمیخواست برگردم.
حالا که برگشتم هوایی شدم و خیلی سختمه که بپذیرم باید ۱۸ ماه دیگه دندون رو جیگر بذارم تا طرحم تموم شه. باورش سخته که در حالی که اینجا داریم واسه بیسیک ترین چیزهای زندگی صبح تا شب سگ دو میزنیم، یه عده یه گوشه دیگه دنیا دارن رااااحت زندگی میکنن و دغدغه های ما رو ندارن. واقعا نیاز داشتم برام یاداوری بشه که چقدر بدبختیم اینجا.
دیشب برگشتم محل طرحم و اولین شیفت این ماهم رو دادم. شروع ماه ششم طرح. ایشالا هر چی خیره پیش میاد…
۵ تیر ۱۴۰۳
❤215😢25👍17💔17❤🔥3😱1🤣1
تقریبا همه کارای مطب انجام شده و فقط مونده چاپ سرنسخه و ساخت مهر و جاگیر شدنم اونجا. خداروشکر.
همیشه تصورم از مطبم یه جای خیلی شیک با امکانات به روز بود منتها چون برنامه اینده م اصلا مشخص نیست و نمیدونم که بعد طرحم میخوام این شهر یا اصلا ایران بمونم یا نه، عاقلانه ترین کار این بود که هزینه نکنم بابت دکور و ظاهر قضیه.
همین که مطب مرتب و جمع و جوریه و در شان طبابت و کار زیبایی هست کفایت میکنه. حالا کار رو باید شروع کنم تا ببینیم چی پیش میاد. استارت کارم تو این شهر خیلی سخته. من اینجا کاملا غریبم. نه دوست و آشنایی دارم و نه فامیل. هیشکی رو نمیشناسم. خیلی استرس دارم که چی میشه و اصلا مریض خواهم داشت یا نه. اصلا کی منو میشناسه اینجا که پاشه بیاد پیشم؟ بین این همه کلینیک زیبایی بزرگ و مجهز چجوری باید رقابت کنم؟ چجوری شناخته بشم؟
حتی مطب اونقدری لوکس نیست که بخوام افتتاحیه بگیرم و تولید محتوای خاصی بکنم. یه مطب روتین و معمولیه.
هزارتا علامت سوال تو ذهنم هست و هر قدمی که برمیدارم دست و دلم میلرزه. ولی خب چیکار میشه کرد؟ باید بری جلو و تلاشت رو بکنی. یا میشه یا نمیشه دیگه! خلاصه که هر روز برای خودم یه استرسور جدید تولید میکنم. دو دیقه آروم نمیشینم یه گوشه.
مامانم دیروز پشت تلفن گفت که وقتی ۲۷ سالگی خودم رو با تو مقایسه میکنم واقعا بهت افتخار میکنم. واقعا دختر قوی و سخت کوشی هستی و تا الان دست به هرکاری زدی توش موفق شدی. مطمئنم از پس اینم برمیای. اگه نتونستی هم مهم نیست. کلی راه دیگه جلوی پات هست. مطمئنم بالاخره راهت رو پیدا میکنی.
این حرفا چیزی بود که این روزا نیاز داشتم بشنومش.
مامان بابام هنوز مطب رو ندیدن. تمام کارا و دوندگی های پیدا کردن مطب و اوکی کردنش تا گرفتن پروانه ش تو شهر غریب با خودم بوده. امیدوارم خیلی زود بیان مطبم پیشم که براشون هممممه کار انجام بدم🥹
خصوصا مامانم که خیلییییی باید بهش برسم. واقعا یکی از انگیزه هام تو تمام این سال ها همین بوده. خوشحالم که مامان بابام زنده و سالمن و میتونن این روزا رو ببینن.
۱۲ تیر ۱۴۰۳
همیشه تصورم از مطبم یه جای خیلی شیک با امکانات به روز بود منتها چون برنامه اینده م اصلا مشخص نیست و نمیدونم که بعد طرحم میخوام این شهر یا اصلا ایران بمونم یا نه، عاقلانه ترین کار این بود که هزینه نکنم بابت دکور و ظاهر قضیه.
همین که مطب مرتب و جمع و جوریه و در شان طبابت و کار زیبایی هست کفایت میکنه. حالا کار رو باید شروع کنم تا ببینیم چی پیش میاد. استارت کارم تو این شهر خیلی سخته. من اینجا کاملا غریبم. نه دوست و آشنایی دارم و نه فامیل. هیشکی رو نمیشناسم. خیلی استرس دارم که چی میشه و اصلا مریض خواهم داشت یا نه. اصلا کی منو میشناسه اینجا که پاشه بیاد پیشم؟ بین این همه کلینیک زیبایی بزرگ و مجهز چجوری باید رقابت کنم؟ چجوری شناخته بشم؟
حتی مطب اونقدری لوکس نیست که بخوام افتتاحیه بگیرم و تولید محتوای خاصی بکنم. یه مطب روتین و معمولیه.
هزارتا علامت سوال تو ذهنم هست و هر قدمی که برمیدارم دست و دلم میلرزه. ولی خب چیکار میشه کرد؟ باید بری جلو و تلاشت رو بکنی. یا میشه یا نمیشه دیگه! خلاصه که هر روز برای خودم یه استرسور جدید تولید میکنم. دو دیقه آروم نمیشینم یه گوشه.
مامانم دیروز پشت تلفن گفت که وقتی ۲۷ سالگی خودم رو با تو مقایسه میکنم واقعا بهت افتخار میکنم. واقعا دختر قوی و سخت کوشی هستی و تا الان دست به هرکاری زدی توش موفق شدی. مطمئنم از پس اینم برمیای. اگه نتونستی هم مهم نیست. کلی راه دیگه جلوی پات هست. مطمئنم بالاخره راهت رو پیدا میکنی.
این حرفا چیزی بود که این روزا نیاز داشتم بشنومش.
مامان بابام هنوز مطب رو ندیدن. تمام کارا و دوندگی های پیدا کردن مطب و اوکی کردنش تا گرفتن پروانه ش تو شهر غریب با خودم بوده. امیدوارم خیلی زود بیان مطبم پیشم که براشون هممممه کار انجام بدم🥹
خصوصا مامانم که خیلییییی باید بهش برسم. واقعا یکی از انگیزه هام تو تمام این سال ها همین بوده. خوشحالم که مامان بابام زنده و سالمن و میتونن این روزا رو ببینن.
۱۲ تیر ۱۴۰۳
❤360👍18🎉16❤🔥10🥰9🤣1🤝1
سلامی خنک از گرمترین روزای امسال🧊🦦
یک ماهی میشه چیز خاصی ننوشتم چون اتفاق خاصی نیفتاده. صبحا میرم مطب، بعضی روزا مریض دارم بعضی روزا هم مریضی ندارم. عصر و شبا هم معمولا شیفتم. جو مطب رو دوست ندارم و خیلی چیزاش باب طبعم نیست. از ظاهر و دکور بگیر تا منشی😬 وای منشی!!! خیلی رو اعصابمه. احتمالا عوضش کنم. درسته همیشه ادم راحتی هستم و راحت راه میام با همه ، ولی تو کار کردن؟ خیلی خیلی جدی ام و اصلا شوخی ندارم با کسی. چه تایمی که مشاوره میدادم، چه انلاین شاپی که دارم و چه کارهای دیگه ای که شاید ازش برای شما نگفته باشم. نظم و جدیت سر لوحه کارمه و همین باعث شده نتیجه خوب باشه و هر دو طرف راضی باشیم همیشه.
چند روزی رفتم خونه و کار و بارا رو سر و سامون دادم. گربه م رو تا میتونستم چلوندم. وسایلی که مناطق محروم گیرم نمیومد رو خریدم و با دست پر دوباره برگشتم.
امروز عصر درمونگاه بودم که منشی درمونگاه بین مریضا اومد گفت یه اقایی هست اومدن واسه خروج پلیسه از چشمشون. گفتم بیاد داخل که ببینمش و چهره ش برام اشنا بود. چند وقت پیشا هم تو یکی از شیفتای اورژانسم اومده بود و براش خارج کرده بودم پلیسه رو.
پرسیدم چرا اورژانس نرفتی؟ گفت که دیشب اونجا بودم نتونستن برام درش بیارن، ترخیصم کردن گفتن اول هفته برو پیش چشم پزشک. منم برنامه شیفتا رو نگاه کردم دیدم امروز شما درمانگاه شیفتین اومدم خدمت شما. انقدرررر ذوق کردم🥲 گفتم باشه منتظر بمون من این چنتا مریضم ببینم بعد با هم بریم اورژانس پشت اسلیت لمپ بشینی من درش بیارم.
دیگه بعد شیفت با خودش و خانومش و بچه ش رفتیم اورژانس و کارشو انجام دادم. داروهاشو که داشتم تو سیستم میزدم خانومش گفت ما دیگه خانوادتا به دست شما اعتقاد پیدا کردیم. هر سری گذرمون به این بیمارستان میخوره واسه هر مشکلی میایم پیش شما. با اینکه جوونم هستین ماشالا ولی کارتون خیلی خوبه.
منو میگی🥲 مثل اسب ذوق کرده بودم🥹 واقعا جا داشت برم بغلش کنم و بچلونمش حیف اخلاق پزشکی اجازه نمیداد. درسته خودم میدونم که کار خیلی خاصی نمیکنم و در واقع کاریه که هر پزشک عمومی دیگه ای هم میتونه انجام بده، اما اینکه گاهی اوقات میبینم از سمت بعضیا انقدر مورد توجه قرار میگیره و قدردانی میشه ازم واقعا خوشحال میشم و بی اغراق یه عاااالمه خستگی از جونم در میاد.
کاش حواسمون باشه هر کسی رو دیدیم که تو کاری (هرچند کوچیک) خوبه حتما بهش بگیم حتی در حد یه جمله ازش تعریف کنیم. شاید خودمون متوجه نشیم اما میون این روزای تاریک اون یه جمله میشه یه روزنه کوچیک که نور میتابونه به به زندگی اون شخص و لبخند میشونه گوشه لبش.
۱۲ مرداد ۱۴۰۳
یک ماهی میشه چیز خاصی ننوشتم چون اتفاق خاصی نیفتاده. صبحا میرم مطب، بعضی روزا مریض دارم بعضی روزا هم مریضی ندارم. عصر و شبا هم معمولا شیفتم. جو مطب رو دوست ندارم و خیلی چیزاش باب طبعم نیست. از ظاهر و دکور بگیر تا منشی😬 وای منشی!!! خیلی رو اعصابمه. احتمالا عوضش کنم. درسته همیشه ادم راحتی هستم و راحت راه میام با همه ، ولی تو کار کردن؟ خیلی خیلی جدی ام و اصلا شوخی ندارم با کسی. چه تایمی که مشاوره میدادم، چه انلاین شاپی که دارم و چه کارهای دیگه ای که شاید ازش برای شما نگفته باشم. نظم و جدیت سر لوحه کارمه و همین باعث شده نتیجه خوب باشه و هر دو طرف راضی باشیم همیشه.
چند روزی رفتم خونه و کار و بارا رو سر و سامون دادم. گربه م رو تا میتونستم چلوندم. وسایلی که مناطق محروم گیرم نمیومد رو خریدم و با دست پر دوباره برگشتم.
امروز عصر درمونگاه بودم که منشی درمونگاه بین مریضا اومد گفت یه اقایی هست اومدن واسه خروج پلیسه از چشمشون. گفتم بیاد داخل که ببینمش و چهره ش برام اشنا بود. چند وقت پیشا هم تو یکی از شیفتای اورژانسم اومده بود و براش خارج کرده بودم پلیسه رو.
پرسیدم چرا اورژانس نرفتی؟ گفت که دیشب اونجا بودم نتونستن برام درش بیارن، ترخیصم کردن گفتن اول هفته برو پیش چشم پزشک. منم برنامه شیفتا رو نگاه کردم دیدم امروز شما درمانگاه شیفتین اومدم خدمت شما. انقدرررر ذوق کردم🥲 گفتم باشه منتظر بمون من این چنتا مریضم ببینم بعد با هم بریم اورژانس پشت اسلیت لمپ بشینی من درش بیارم.
دیگه بعد شیفت با خودش و خانومش و بچه ش رفتیم اورژانس و کارشو انجام دادم. داروهاشو که داشتم تو سیستم میزدم خانومش گفت ما دیگه خانوادتا به دست شما اعتقاد پیدا کردیم. هر سری گذرمون به این بیمارستان میخوره واسه هر مشکلی میایم پیش شما. با اینکه جوونم هستین ماشالا ولی کارتون خیلی خوبه.
منو میگی🥲 مثل اسب ذوق کرده بودم🥹 واقعا جا داشت برم بغلش کنم و بچلونمش حیف اخلاق پزشکی اجازه نمیداد. درسته خودم میدونم که کار خیلی خاصی نمیکنم و در واقع کاریه که هر پزشک عمومی دیگه ای هم میتونه انجام بده، اما اینکه گاهی اوقات میبینم از سمت بعضیا انقدر مورد توجه قرار میگیره و قدردانی میشه ازم واقعا خوشحال میشم و بی اغراق یه عاااالمه خستگی از جونم در میاد.
کاش حواسمون باشه هر کسی رو دیدیم که تو کاری (هرچند کوچیک) خوبه حتما بهش بگیم حتی در حد یه جمله ازش تعریف کنیم. شاید خودمون متوجه نشیم اما میون این روزای تاریک اون یه جمله میشه یه روزنه کوچیک که نور میتابونه به به زندگی اون شخص و لبخند میشونه گوشه لبش.
۱۲ مرداد ۱۴۰۳
❤243👍13❤🔥12🤣3
سلامی از خنکی شهریور و فصل عناب تازه🤤
این یک ماهی که چیزی ننوشتم خیلی داستانها در جریان بود و واقعا اتفاقات بزرگ و مهمی تو زندگیم افتاد که ترجیح دادم پرایوت نگهشون دارم و چیزی راجع بهشون ننویسم. هنوز هم دارم با عواقبش دست و پنجه نرم میکنم اما نتیجه گیری نهایی که از همه چی داشتم اینه که به زمان بندی خدا اعتماد داشته باشم. و تا اون موقع به درونم رجوع کنم و با خودم با صلح برسم و منتظر بمونم تا ببینم زندگی چه خوابی برام دیده.
یک هفته شیفت نداشتم اما برنگشتم خونه. موندم پانسیونم و به مغزم و همه چیم استراحت دادم. نه میخواستم ادمی رو ببینم، نه با کسی حرفی بزنم، نه چالش جدیدی داشته باشم. فقط از دور همه چیز رو نظاره گر بودم. الان حالم خیلی بهتره و برای ادامه ی شیفت های این ماه اماده ام.
یه باشگاه خوب پیدا کردم که کله ظهر نبنده! اخه اکثر باشگاه های محل طرحم از ساعت ۱۲ ظهر تا ۴ عصر تعطیلن! مگه میشه ؟! :))))
انقدر گشتم و گشتم تا یه جایی پیدا کردم که مربیش اون ساعات هم حضور داشته باشه. مربیم رو دوست دارم و ازش حس خوبی میگیرم و جلساتم رو منظم میرم بخاطر همین کم کم دارم تغییرات ظاهری رو تو خودم میبینم و خوشحالم بابتش.
یه مدته دارم راجع به گیاه خوار شدن فکر میکنم اما هنوز اقدام خاصی براش نکردم. فعلا صرفا دارم فکر و تحقیق میکنم تا ببینم چه تصمیمی در این زمینه اتخاذ خواهم کرد :)) دیگه چی بگم؟
سه هفته هم هست مطب نرفتم. برام مشغله ذهنی درست میکرد و من ذهنم خیلی آشوب بود و نیاز داشتم فاصله بگیرم و بیشتر راجع بهش فکر کنم. امروز بعد سه هفته کرکره رو زدم بالا و برای بابام جلسه دوم پی ار پی ش رو انجام دادم و دیدم از جلسه قبلی کلییییی بی بی هیر درومده لا به لای موهاش و خیلی ذوق کردم که نتیجه رو به چشم دیدم. تازه بالاخره تصمیم گرفتم پیج بزنم :))
چند روز پیشا که نشسته بودم گوشه پانسیون و پیش همخونه م ناله میکردم که این چه وضعشه و چرا اصلا مریض نیست، بهم گفت داداش تو پیج زدی آخه؟ تبلیغاتی داشتی؟ اصلا کسی میدونه وجود خارجی داری؟
دیدم راست میگه:)) نمیدونم چرا همش ازش فرار میکردم.
هنوز در مرحله ی فکر کردنم اما به زودی براش اقدام میکنم. کلا از اول شهریور در حال تفکرم :)) راجع به چیش رو خدا میدونه، خودمم اطلاعی ندارم. ایشالا هر چی خیره پیش میاد.
۱۲ شهریور ۱۴۰۳
این یک ماهی که چیزی ننوشتم خیلی داستانها در جریان بود و واقعا اتفاقات بزرگ و مهمی تو زندگیم افتاد که ترجیح دادم پرایوت نگهشون دارم و چیزی راجع بهشون ننویسم. هنوز هم دارم با عواقبش دست و پنجه نرم میکنم اما نتیجه گیری نهایی که از همه چی داشتم اینه که به زمان بندی خدا اعتماد داشته باشم. و تا اون موقع به درونم رجوع کنم و با خودم با صلح برسم و منتظر بمونم تا ببینم زندگی چه خوابی برام دیده.
یک هفته شیفت نداشتم اما برنگشتم خونه. موندم پانسیونم و به مغزم و همه چیم استراحت دادم. نه میخواستم ادمی رو ببینم، نه با کسی حرفی بزنم، نه چالش جدیدی داشته باشم. فقط از دور همه چیز رو نظاره گر بودم. الان حالم خیلی بهتره و برای ادامه ی شیفت های این ماه اماده ام.
یه باشگاه خوب پیدا کردم که کله ظهر نبنده! اخه اکثر باشگاه های محل طرحم از ساعت ۱۲ ظهر تا ۴ عصر تعطیلن! مگه میشه ؟! :))))
انقدر گشتم و گشتم تا یه جایی پیدا کردم که مربیش اون ساعات هم حضور داشته باشه. مربیم رو دوست دارم و ازش حس خوبی میگیرم و جلساتم رو منظم میرم بخاطر همین کم کم دارم تغییرات ظاهری رو تو خودم میبینم و خوشحالم بابتش.
یه مدته دارم راجع به گیاه خوار شدن فکر میکنم اما هنوز اقدام خاصی براش نکردم. فعلا صرفا دارم فکر و تحقیق میکنم تا ببینم چه تصمیمی در این زمینه اتخاذ خواهم کرد :)) دیگه چی بگم؟
سه هفته هم هست مطب نرفتم. برام مشغله ذهنی درست میکرد و من ذهنم خیلی آشوب بود و نیاز داشتم فاصله بگیرم و بیشتر راجع بهش فکر کنم. امروز بعد سه هفته کرکره رو زدم بالا و برای بابام جلسه دوم پی ار پی ش رو انجام دادم و دیدم از جلسه قبلی کلییییی بی بی هیر درومده لا به لای موهاش و خیلی ذوق کردم که نتیجه رو به چشم دیدم. تازه بالاخره تصمیم گرفتم پیج بزنم :))
چند روز پیشا که نشسته بودم گوشه پانسیون و پیش همخونه م ناله میکردم که این چه وضعشه و چرا اصلا مریض نیست، بهم گفت داداش تو پیج زدی آخه؟ تبلیغاتی داشتی؟ اصلا کسی میدونه وجود خارجی داری؟
دیدم راست میگه:)) نمیدونم چرا همش ازش فرار میکردم.
هنوز در مرحله ی فکر کردنم اما به زودی براش اقدام میکنم. کلا از اول شهریور در حال تفکرم :)) راجع به چیش رو خدا میدونه، خودمم اطلاعی ندارم. ایشالا هر چی خیره پیش میاد.
۱۲ شهریور ۱۴۰۳
❤167👍10🥰4🤣3❤🔥2🎉2
امشب شیفت خونینی داشتم و پر از مریض بدحال تصادفی اما اونقدرا بهم فشار نیومد چون بهترین تیم پرستاری ممکن رو داشتم. دو تا سی پی ار به فاصله ی نیم ساعت اوردن که یکی شون یه ماشین با ۵ سرنشین بود که چپ کرده بودن و همه داغون … فکر کن یه دفعه ای ساعت ۲:۳۰ شب همچین کیسایی بیاره ۱۱۵. از ۱۲ شب به بعد ۳ بار زنگ زدم به جراح و کشوندمش بیمارستان. تا بنده خدا برمیگشت یه ربع بعد دوباره کیس جدید میومد و زنگ میزدم :))
اخرین باری که بهش زنگ زدم با عصبانیت گفت خانوم دکتر میشه بگی امشب تروما چه خبره؟ گفتم بخدا من نبردم ماشینو چپ کنم و ۵ تا ترومایی بیارم تو اورژانس و ویزیت بزنم براشون. خودشون اومدن :)) با حرص خندید و گفت باشه میام :))
انقدر امشب بین مریضای تروما قل میخوردم و تو هول و ولا بودم اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. دیگه به تیم پرستاری مون اعتماد کردم و فرمون دادم دستشون و نشسته بودم یه گوشه فقط اوردر میذاشتم و گرافی ها رو میدیدم. هر مریضی بین ۲۰-۲۵ تا اورد داشت😵💫 تا حالا بی سابقه بود تو شیفتای من.
یدونه از مریضامونم یه پسر مست با دوستش سوار بر موتور بودن که میرن تو صخره ها، جمجمه یکی شون ترکیده بود، اون یکی هم طحالش ۴ تیکه شده بود و خونریزی مغزی و شکستگی مهره های گردن.
اونی که جمجمه ش له شده بود اخرای شیفتم یهو دوباره کد خورد و واقعا دیدن پدر و مادرش که تو سرشون میزدن و داد و بیداد میکردن مو به تن ادم سیخ میکرد. چطور سر یه غفلت و مسخره بازی جیگر این همه ادم رو خون کردن …
بعید میدونم اگه زنده بمونه هم دیگه بتونه زندگی نرمالی داشته باشه.
از شدت ادرنالینی که ترشح شده بود تو شیفت اصلا اروم و قرار نداشتم و با یکی از بچه های داروخونه بعد شیفت رفتیم تو محیط بیمارستان قدم زدیم و تاب بازی کردیم. نیش مون باز بود و صدای قهقهه مون پیچیده بود تو فضا اما فقط خودم میدونستم که چقدر داغونم از درون.
۱۷ شهریور ۱۴۰۳
اخرین باری که بهش زنگ زدم با عصبانیت گفت خانوم دکتر میشه بگی امشب تروما چه خبره؟ گفتم بخدا من نبردم ماشینو چپ کنم و ۵ تا ترومایی بیارم تو اورژانس و ویزیت بزنم براشون. خودشون اومدن :)) با حرص خندید و گفت باشه میام :))
انقدر امشب بین مریضای تروما قل میخوردم و تو هول و ولا بودم اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. دیگه به تیم پرستاری مون اعتماد کردم و فرمون دادم دستشون و نشسته بودم یه گوشه فقط اوردر میذاشتم و گرافی ها رو میدیدم. هر مریضی بین ۲۰-۲۵ تا اورد داشت😵💫 تا حالا بی سابقه بود تو شیفتای من.
یدونه از مریضامونم یه پسر مست با دوستش سوار بر موتور بودن که میرن تو صخره ها، جمجمه یکی شون ترکیده بود، اون یکی هم طحالش ۴ تیکه شده بود و خونریزی مغزی و شکستگی مهره های گردن.
اونی که جمجمه ش له شده بود اخرای شیفتم یهو دوباره کد خورد و واقعا دیدن پدر و مادرش که تو سرشون میزدن و داد و بیداد میکردن مو به تن ادم سیخ میکرد. چطور سر یه غفلت و مسخره بازی جیگر این همه ادم رو خون کردن …
بعید میدونم اگه زنده بمونه هم دیگه بتونه زندگی نرمالی داشته باشه.
از شدت ادرنالینی که ترشح شده بود تو شیفت اصلا اروم و قرار نداشتم و با یکی از بچه های داروخونه بعد شیفت رفتیم تو محیط بیمارستان قدم زدیم و تاب بازی کردیم. نیش مون باز بود و صدای قهقهه مون پیچیده بود تو فضا اما فقط خودم میدونستم که چقدر داغونم از درون.
۱۷ شهریور ۱۴۰۳
❤🔥134😢44❤25💔19👍4
چند روزیه نیت کردم سر خودمو شلوغ تر از چیزی که هست بکنم که وقت نکنم به هیچ چیزی فکر کنم. دیگه واقعنی میخوام مطب رو راه بندازم و پیج بزنم و تلاش کنم براش. خیلیم استرس دارم مورد استقبال قرار نگیره. نمیدونم چی میشه! ولی میدونم با یه گوشه نشستن و استرس کشیدن هیچی نمیشه! پس میریم که امتحان کنیم حالا یا میشه یا نمیشه دیگه! توکل به خدا.
دیروز و پریروز رفتم خونه و کلی قرار و مدار بیرون از خونه داشتم که بهشون رسیدگی کنم که یکی از مهم تریناش جلسه با تراپیستم بود. اون روز موقع حاضر شدن چشمامو آرایش نکردم چون میدونستم که برم اونجا قراره مثل ابر بهار اشک بریزم اما نه تنها قطره ای اشک نیومد که نیشمم تمام مدت باز بود.
جلسه مون رو از اول تا اخرش ریکورد کردم چون میدونستم دکترم قراره حرفایی بزنه که دلم میخواد هر روز یه نفر باشه که بهم گوشزدشون کنه.
دکترم واقعا فرشته ست و نمیدونم جواب کدوم کار خوبمه که سر راه همدیگه قرار گرفتیم. تک تک حرفای دیروزش رو تو نوتم یادداشت کردم و بهش به چشم درس زندگی نگاه میکنم.
دندون عقل جدیدی که درومده بود رو دیروز پیش همون دکتر خوبه جراحی کردم و هیچی نفهمیدم موقع کشیدنش، اما از وقتی اثر بی حسی رفته روزگارم سیاه شده :)) به ضرب و زور دگزا و کتورولاک زنده ام.
راستی این کتورولاک عجب چیز مشتی ایه! من تا قبل فارغ التحصیلی حتی اسمشم نشنیده بودم :)) اما از وقتی اومدم طرح و باهاش آشنایی پیدا کردم اصلا شده عصای دستم تو نسخه هام. خصوصا واسه بیمارایی که هیستریکن و فکر میکنن تا یه سوزن نزنن خوب نمیشن یا واسه این مریض پیرا که تا از دم در میان تو همش ناله میکنن اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه. معجزه میکنه واقعا🤣
البته میدونم که همکارای تزریقات هم مدام فحشم میدن که انقدر تزریقات میفرستم. ولی فکر میکنم فحش خوردن از همکار تزریقات بهتر از کشتی گرفتن با بیمار زبون نفهمه.
خودمم قبل اینکه الان بیام شیفت داشتم میمردم. دم در یدونه کتورولاک دگزا گرفتم و به منشی گفتم مریض نمیفرستی تا من آمپولامو بزنم :)) الان دو ساعت گذشته و نه تنها تمام دردها رفته که گونه هامم گل انداخته :))
بعد تموم شدن شیفتم میخوام خودمو ببرم بیرون از اون کروسان شکلاتی خوشمزه ها بخوریم. شاید رفتم سینما یه فیلم کسشری هم ببینم، چون قطعا از خونه موندن و زانوی غم بغل گرفتن بهتره.
۲۱ شهریور ۱۴۰۳
دیروز و پریروز رفتم خونه و کلی قرار و مدار بیرون از خونه داشتم که بهشون رسیدگی کنم که یکی از مهم تریناش جلسه با تراپیستم بود. اون روز موقع حاضر شدن چشمامو آرایش نکردم چون میدونستم که برم اونجا قراره مثل ابر بهار اشک بریزم اما نه تنها قطره ای اشک نیومد که نیشمم تمام مدت باز بود.
جلسه مون رو از اول تا اخرش ریکورد کردم چون میدونستم دکترم قراره حرفایی بزنه که دلم میخواد هر روز یه نفر باشه که بهم گوشزدشون کنه.
دکترم واقعا فرشته ست و نمیدونم جواب کدوم کار خوبمه که سر راه همدیگه قرار گرفتیم. تک تک حرفای دیروزش رو تو نوتم یادداشت کردم و بهش به چشم درس زندگی نگاه میکنم.
دندون عقل جدیدی که درومده بود رو دیروز پیش همون دکتر خوبه جراحی کردم و هیچی نفهمیدم موقع کشیدنش، اما از وقتی اثر بی حسی رفته روزگارم سیاه شده :)) به ضرب و زور دگزا و کتورولاک زنده ام.
راستی این کتورولاک عجب چیز مشتی ایه! من تا قبل فارغ التحصیلی حتی اسمشم نشنیده بودم :)) اما از وقتی اومدم طرح و باهاش آشنایی پیدا کردم اصلا شده عصای دستم تو نسخه هام. خصوصا واسه بیمارایی که هیستریکن و فکر میکنن تا یه سوزن نزنن خوب نمیشن یا واسه این مریض پیرا که تا از دم در میان تو همش ناله میکنن اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه. معجزه میکنه واقعا🤣
البته میدونم که همکارای تزریقات هم مدام فحشم میدن که انقدر تزریقات میفرستم. ولی فکر میکنم فحش خوردن از همکار تزریقات بهتر از کشتی گرفتن با بیمار زبون نفهمه.
خودمم قبل اینکه الان بیام شیفت داشتم میمردم. دم در یدونه کتورولاک دگزا گرفتم و به منشی گفتم مریض نمیفرستی تا من آمپولامو بزنم :)) الان دو ساعت گذشته و نه تنها تمام دردها رفته که گونه هامم گل انداخته :))
بعد تموم شدن شیفتم میخوام خودمو ببرم بیرون از اون کروسان شکلاتی خوشمزه ها بخوریم. شاید رفتم سینما یه فیلم کسشری هم ببینم، چون قطعا از خونه موندن و زانوی غم بغل گرفتن بهتره.
۲۱ شهریور ۱۴۰۳
❤150👍12🤣8❤🔥2🤝2
راستی من پیج کاریم رو زدم!
با اینکه هنوز هیچی نداره، حتی عکس پروفایل و بایو. اما زدم چون میدونستم اگه بخوام به هوای تایمی بشینم که همه چیز آماده باشه، هیچ وقت قرار نیست پیجی زده بشه.
کلی مسئولیت دارم و دست تنهام اما چاره چیه؟ باید برای زندگی تلاش کرد به هر حال.
قطعا همراهی شما و فالو کردنتون میتونه انگیزه ی مضاعفی بشه برام که جدی تر پیگیری کنم کارای مطب رو. لطفا اگر ایده و نظر خاصی هم داشتید تو دایرکت بهم بگید حتما استفاده میکنم.
آیدی پیج مطب :
@Dr.aboutalebii
با اینکه هنوز هیچی نداره، حتی عکس پروفایل و بایو. اما زدم چون میدونستم اگه بخوام به هوای تایمی بشینم که همه چیز آماده باشه، هیچ وقت قرار نیست پیجی زده بشه.
کلی مسئولیت دارم و دست تنهام اما چاره چیه؟ باید برای زندگی تلاش کرد به هر حال.
قطعا همراهی شما و فالو کردنتون میتونه انگیزه ی مضاعفی بشه برام که جدی تر پیگیری کنم کارای مطب رو. لطفا اگر ایده و نظر خاصی هم داشتید تو دایرکت بهم بگید حتما استفاده میکنم.
آیدی پیج مطب :
@Dr.aboutalebii
❤74❤🔥9👍8
از صبح مثل اسب دارم میدوئم دنبال کار اداری و آخرشم هیچی به هیچی… از بهزیستی اومدن به مطب گیر دادن که شما چرا واسه دو تا پله تو کوچه که به ساختمون میخوره رمپ ندارید؟ معلول بیاد چجوری میاد بالا؟ بعد جالبه که به پزشک دیگه ای که شیفت عصر همین مطب منه تاییدیه دادن! و به پزشک های دیگه ای که تو همین ساختمون دارن طبابت میکنن. این ساختمون فقط برای من تاییدیه نداره :)
یکی از کارهای اداری صبحم واسه قرارداد بستن با تامین اجتماعی بود که اجباری شده. مسئولش بهم گفت خانوم دکتر شما اینجایی نیستی نه؟ گفتم نه.
گفت امروز ۱ مهر حرف من رو یادت باشه! تو توی این شهر نمیتونی طبابت کنی! تو این شهر فقط در صورتی دووم میاری که آشنا و پارتی داشته باشی. یعنی برقت قطع شد نباید پاشی بری اداره برق، باید اول دنبال یه اشنا تو اداره برق بگردی. وگرنه انقدرررر میدوننت که کلافت کنن. دیدم راست میگه، تا الان که برای مطب خیلیییییی اذیتم کردن. ولی به خودم قول دادم تو این یه سال و سه ماه باقی مونده طرحم تمام تلاشم رو بکنم با وجود تمام موانع. من که فعلا اینجا اسیرم، سعی میکنم حتی اگه نتونستم مثل ادم کار کنم لاقل تجربه کسب کنم.
هر روز دارم واسه بیسیک ترین مسائل زندگیم دوندگی میکنم. کارهایی که وقتی تو خونه بابام بودم همه انجام میشد و من حتی روحمم خبر نداشت که چقدر چرخوندن یه خونه زندگی زحمت و خرج داره. اما الان با اینکه بهم سخت میگذره اما لذت میبرم. لذت میبرم از هندل کردن مسائل و مشکلاتم. اینکه مدام یه مانع میفته جلوی پات و تو باید از پسش بر بیای و یه جوری دورش بزنی قشنگه. هی پله پله دارم میرم بالا و این خیلی شیرینه.
سعی میکنم از مسیر لذت ببرم، چون گاهی مقصد نه تنها خوشحالم نمیکنه که سر خورده م هم میکنه.
این وسط مسطا تنها چیزی که برام مهمه مراقبت کردن از خودمه. خوب غذا میخورم، خوب میپوشم، باشگاهمو میرم، سعی میکنم تا حد امکان اگه شیفتا بذارن درست بخوابم و کلا لایف استایل سالمی داشته باشم. مگه آدم جز خودش کیو داره تو این دنیا؟ کیه که تو تموم سختی ها ازت مراقبت کنه؟ کیه که از هر کسی تو دنیا دلسوزتره برات؟
بدون شک زیباترین شکل وفاداری، موندن به پای خودته تو روزای سختی💖
۱ مهر ۱۴۰۳
یکی از کارهای اداری صبحم واسه قرارداد بستن با تامین اجتماعی بود که اجباری شده. مسئولش بهم گفت خانوم دکتر شما اینجایی نیستی نه؟ گفتم نه.
گفت امروز ۱ مهر حرف من رو یادت باشه! تو توی این شهر نمیتونی طبابت کنی! تو این شهر فقط در صورتی دووم میاری که آشنا و پارتی داشته باشی. یعنی برقت قطع شد نباید پاشی بری اداره برق، باید اول دنبال یه اشنا تو اداره برق بگردی. وگرنه انقدرررر میدوننت که کلافت کنن. دیدم راست میگه، تا الان که برای مطب خیلیییییی اذیتم کردن. ولی به خودم قول دادم تو این یه سال و سه ماه باقی مونده طرحم تمام تلاشم رو بکنم با وجود تمام موانع. من که فعلا اینجا اسیرم، سعی میکنم حتی اگه نتونستم مثل ادم کار کنم لاقل تجربه کسب کنم.
هر روز دارم واسه بیسیک ترین مسائل زندگیم دوندگی میکنم. کارهایی که وقتی تو خونه بابام بودم همه انجام میشد و من حتی روحمم خبر نداشت که چقدر چرخوندن یه خونه زندگی زحمت و خرج داره. اما الان با اینکه بهم سخت میگذره اما لذت میبرم. لذت میبرم از هندل کردن مسائل و مشکلاتم. اینکه مدام یه مانع میفته جلوی پات و تو باید از پسش بر بیای و یه جوری دورش بزنی قشنگه. هی پله پله دارم میرم بالا و این خیلی شیرینه.
سعی میکنم از مسیر لذت ببرم، چون گاهی مقصد نه تنها خوشحالم نمیکنه که سر خورده م هم میکنه.
این وسط مسطا تنها چیزی که برام مهمه مراقبت کردن از خودمه. خوب غذا میخورم، خوب میپوشم، باشگاهمو میرم، سعی میکنم تا حد امکان اگه شیفتا بذارن درست بخوابم و کلا لایف استایل سالمی داشته باشم. مگه آدم جز خودش کیو داره تو این دنیا؟ کیه که تو تموم سختی ها ازت مراقبت کنه؟ کیه که از هر کسی تو دنیا دلسوزتره برات؟
بدون شک زیباترین شکل وفاداری، موندن به پای خودته تو روزای سختی💖
۱ مهر ۱۴۰۳
❤210👍15❤🔥5🤣1
امروز برای اولین بار تو عمر طبابتم نوزاد بدحالی داشتم که کارش به اتاق cpr کشید و فوت شد.
همش ۲ ماهش بود و با شکایت تب و تاکی پنه اومده بود، هیچی رگ نداشت و کاملا سیانوزه و تو شوک سپتیک بود. نمیدونم چرا خانواده ش انقدر دیر اورده بودنش. من داشتم تو اتاقم مریض سرپایی میدیدم که دیدم یه اقایی لنگان لنگان با پای شکسته اومد در اتاق. اول فکر کردم بیمار خودشه، ولی گفت خانوم دکتر بیا حال بچم خیلی بده و اورژانسیه.
وقتی رسیدم بالای سر نرس های اطفالمون، دیدم از هیچ جای بچه نتونستن رگ بگیرن و واقعا از وخامت اوضاع بچه دستپاچه شدن. حتی از سه ناحیه سرش رو شیو کرده بودن اما بچه انقدررررر دهیدره بود که اصلا رگ نداشت. تو دوران دانشجویی م هم همچین شدت دهیدرگی ای ندیده بودم! هیچ وقت نرس های اطفال رو انقدر مضطرب ندیده بودم، اونجا بود که فهمیدم اوضاع واقعا جدیه. سریع ویزیت اورژانس اطفال زدم و تا متخصص اطفالمون رسید بالای سرش منتقل cpr ش کردیم.
دیگه بچه رو سپردم دست متخصص و بچه های NICU سریع اومدن پایین و همه بسیج شده بودن این بچه رو احیا کنن. این بین هم هی مریض میومد من میرفتم مریضا رو میدیدم تا دستم خالی میشد برمیگشتم اتاق cpr ببینم بچه در چه حاله.
بار اولی که برگشتم تونسته بودن رگ بگیرن و داشت سرم free میگرفت
بار دوم رفتم دیدم انتوبه شده
بار سوم که رفتم دیدم داره cpr میشه
بار چهارم دیدم استیبل شده و دارن منتقل NICU میکننش
و آخرای شیفتم که داشتم کیفمو برمیداشتم که خروج بزنم باهام تماس گرفتن و گفتن بچه فوت شده بیا پرونده ت رو کامل بنویس.
انقدر ناراحت شدم که خدا میدونه. نمیدونم چرا ولی فوت شدن یه بچه کوچولو خیلی بیشتر از یه آدم بالغ ناراحتم میکنه. همش دو ماهش بود! اندازه یه عروسک بود! و الان دیگه قلبش نمیزد، نفس نمیکشید و دست و پای کوچولوش سیانوز و کبود شده بود.
چقدر مردن راحته نه ؟ دیشب تو بغل مامانش سر و مر و گنده داشته شیر میخورده و مامانش تو خوابش هم نمیدیده که امروز دیگه بچه ش زنده نباشه.
امروز برای چندمین بار بهم ثابت شد که زندگی همه مون به یه تار مویی بنده و هر کسی که زندگی رو زیادی جدی بگیره واقعا احمقه. باید شل کنیم و در لحظه زندگی کنیم چون ممکنه فردایی نباشه.
۲ مهر ۱۴۰۳
همش ۲ ماهش بود و با شکایت تب و تاکی پنه اومده بود، هیچی رگ نداشت و کاملا سیانوزه و تو شوک سپتیک بود. نمیدونم چرا خانواده ش انقدر دیر اورده بودنش. من داشتم تو اتاقم مریض سرپایی میدیدم که دیدم یه اقایی لنگان لنگان با پای شکسته اومد در اتاق. اول فکر کردم بیمار خودشه، ولی گفت خانوم دکتر بیا حال بچم خیلی بده و اورژانسیه.
وقتی رسیدم بالای سر نرس های اطفالمون، دیدم از هیچ جای بچه نتونستن رگ بگیرن و واقعا از وخامت اوضاع بچه دستپاچه شدن. حتی از سه ناحیه سرش رو شیو کرده بودن اما بچه انقدررررر دهیدره بود که اصلا رگ نداشت. تو دوران دانشجویی م هم همچین شدت دهیدرگی ای ندیده بودم! هیچ وقت نرس های اطفال رو انقدر مضطرب ندیده بودم، اونجا بود که فهمیدم اوضاع واقعا جدیه. سریع ویزیت اورژانس اطفال زدم و تا متخصص اطفالمون رسید بالای سرش منتقل cpr ش کردیم.
دیگه بچه رو سپردم دست متخصص و بچه های NICU سریع اومدن پایین و همه بسیج شده بودن این بچه رو احیا کنن. این بین هم هی مریض میومد من میرفتم مریضا رو میدیدم تا دستم خالی میشد برمیگشتم اتاق cpr ببینم بچه در چه حاله.
بار اولی که برگشتم تونسته بودن رگ بگیرن و داشت سرم free میگرفت
بار دوم رفتم دیدم انتوبه شده
بار سوم که رفتم دیدم داره cpr میشه
بار چهارم دیدم استیبل شده و دارن منتقل NICU میکننش
و آخرای شیفتم که داشتم کیفمو برمیداشتم که خروج بزنم باهام تماس گرفتن و گفتن بچه فوت شده بیا پرونده ت رو کامل بنویس.
انقدر ناراحت شدم که خدا میدونه. نمیدونم چرا ولی فوت شدن یه بچه کوچولو خیلی بیشتر از یه آدم بالغ ناراحتم میکنه. همش دو ماهش بود! اندازه یه عروسک بود! و الان دیگه قلبش نمیزد، نفس نمیکشید و دست و پای کوچولوش سیانوز و کبود شده بود.
چقدر مردن راحته نه ؟ دیشب تو بغل مامانش سر و مر و گنده داشته شیر میخورده و مامانش تو خوابش هم نمیدیده که امروز دیگه بچه ش زنده نباشه.
امروز برای چندمین بار بهم ثابت شد که زندگی همه مون به یه تار مویی بنده و هر کسی که زندگی رو زیادی جدی بگیره واقعا احمقه. باید شل کنیم و در لحظه زندگی کنیم چون ممکنه فردایی نباشه.
۲ مهر ۱۴۰۳
💔262❤40😢18👍12❤🔥2
امروز همش بدو بدو داشتم. صبحش که کله سحر نوبت لیزر داشتم، بعدش رفتم بانک حساب باز کردم که بتونم با بیمه سلامت و تامین اجتماعی قرارداد ببندم،بعدش رفتم اون سر شهر تراپیستمو دیدم، بعدش اومدم این سر شهر روپوش و اسکراب جدید خریدم، رفتم دنبال کارتخوان برای مطب اما احساس کردم نیازه بیشتر پرس و جو کنم و نگرفتم، بعدش رفتم دنبال متریال تزریقات برای مطب، بعدش رفتم فیلر چونه مو تمدید کردم، بعدش رفتم شونصد تا شلوار پرو کردم تا بالاخره از یکیش خوشم اومد و خریدمش، بعدش رفتم کیف خریدم، بعدشم شیرینی خریدم برای مامانم و ۸ شب تقریبا مرده به خونه رسیدم.
صبح یه پولدار مضطرب بودم اما الان یه بی پول خوشحالم که همه کاراش انجام شده و میتونه با خیال راحت برگرده محل طرحش.
عاشق این قرتی بازیا و کارای دخترونه ام ولی متاسفانه سلیقه م گرونه و من واقعا زیر بار مخارجم زایمان کردم و چیزی نمیمونه که پس انداز کنم برای آینده و اهداف مهم تر. شاید باید به فکر بیشتر کار کردن یا هوشمندانه تر کار کردن باشم، شایدم باید بشینم سر جام و به چیزای ساده تر بسنده کنم و انقدر خودمو تو هچل نندازم. منتها از اونجایی که اورژانس بهم نشون داده فردا معلوم نیست زنده باشم یا نه، میخوام واقعا صدمو بذارم که خوب و خوشحال زندگی کنم.
شرایط زندگیم تو محل طرحم اسفناکه واقعا اما تمام سعی م رو میکنم که با شرایط موجود یه جوری اوضاع رو بچینم که بشه بهترین عشق و حال ممکن رو داشت. میدونم ایده آلم ممکنه فراهم نشه اما میخوام بهترین استفاده رو از زندگی ببرم. سالهای پیش روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم، لیاقتش رو دارم که از این به بعد خوب زندگی کنم.
۴ مهر ۱۴۰۳
صبح یه پولدار مضطرب بودم اما الان یه بی پول خوشحالم که همه کاراش انجام شده و میتونه با خیال راحت برگرده محل طرحش.
عاشق این قرتی بازیا و کارای دخترونه ام ولی متاسفانه سلیقه م گرونه و من واقعا زیر بار مخارجم زایمان کردم و چیزی نمیمونه که پس انداز کنم برای آینده و اهداف مهم تر. شاید باید به فکر بیشتر کار کردن یا هوشمندانه تر کار کردن باشم، شایدم باید بشینم سر جام و به چیزای ساده تر بسنده کنم و انقدر خودمو تو هچل نندازم. منتها از اونجایی که اورژانس بهم نشون داده فردا معلوم نیست زنده باشم یا نه، میخوام واقعا صدمو بذارم که خوب و خوشحال زندگی کنم.
شرایط زندگیم تو محل طرحم اسفناکه واقعا اما تمام سعی م رو میکنم که با شرایط موجود یه جوری اوضاع رو بچینم که بشه بهترین عشق و حال ممکن رو داشت. میدونم ایده آلم ممکنه فراهم نشه اما میخوام بهترین استفاده رو از زندگی ببرم. سالهای پیش روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم، لیاقتش رو دارم که از این به بعد خوب زندگی کنم.
۴ مهر ۱۴۰۳
❤180👍24❤🔥4🥰4🤣3🎉1
بعد از سالها با خانواده ۳ روزه اومدم مسافرت. درسته خیلی خوش گذشت اما باتری اجتماعی بودنم تموم شده و اگه همین فردا برنگردیم ممکنه اتفاقات ناگواری رقم بزنم :)) دلم میخواد زودتر برگردم محل طرحم و زندگی روتین خودمو از سر بگیرم.
امروز یه تزریق فول فیس داشتم برای اولین بار که به نظرم خودم خیلی خوب شده. از تصوراتم که خیلی خیلی بهتر شده. اولش که شروع کردم دست و دلم میلرزید و مدام همه چیز رو چک میکردم که مبادا جایی خرابکاری کنم ولی اونی که زیر دستم خوابیده بود گفت؛ ببین من بهت خیلی اعتماد دارم خب؟ من خیالم کاااااملا راحته و میدونم نتیجه رو عالی رقم میزنی! همین حرف دلمو قرص کرد و نتیجه رو خیلی بهتر از حد تصورم کرد.
مشکلم اینه مدام کارم رو با استتیک کارهای خیلی حرفه ای که همسن مامان بابامن مقایسه میکنم! آخه زن حسابی! چرا انتظار داری در حد اونا خوب باشی؟ مگه چندتا تزریق انجام دادی تا حالا؟
و مشکل دیگه م اینه که خیلییییی وسواس به خرج میدم که حتما همه چیز پرفکت باشه و تا خیالم راحت نباشه که صد در صد میتونم چیزی که تو ذهنمه رو روی بیمار پیاده کنم بهش دست نمیزنم. در برخی موارد هم سلیقه م با بیمار هماهنگ نیست. من طبیعی تزریق میکنم ولی اون پلنگ طوری دوست داره. این جور کیسا که اتفاقا درصد خیلی زیادی از جامعه رو تشکیل میدن رو تا به حال قبول نکردم. اما نمیدونم آیا کار درستیه یا نه! میتونم تزریقشون رو انجام بدم و یه فرصتی برای خودم ایجاد کنم که تمرین بیشتری کنم و دستم روان تر بشه و کسب درآمدی هم بشه و بتونم کنارش کار رو توسعه بدم اما کاری تحویل بدم که دلخواهم نیست، یا اینکه صبر کنم برای اون اقلیتی که سلیقه شون همسو با منه که بتونم براشون تزریق انجام بدم ، آیا پیدا بشن یا نشن!
یکم فکرم این روزا مشغوله و نمیدونم کار درست چیه واقعا. امیدوارم بفهمم خیلی زود چون زندگی دیگه خیلی جدی شده و تایمی برای از دست دادن نداریم.
۲۸ مهر ۱۴۰۳
امروز یه تزریق فول فیس داشتم برای اولین بار که به نظرم خودم خیلی خوب شده. از تصوراتم که خیلی خیلی بهتر شده. اولش که شروع کردم دست و دلم میلرزید و مدام همه چیز رو چک میکردم که مبادا جایی خرابکاری کنم ولی اونی که زیر دستم خوابیده بود گفت؛ ببین من بهت خیلی اعتماد دارم خب؟ من خیالم کاااااملا راحته و میدونم نتیجه رو عالی رقم میزنی! همین حرف دلمو قرص کرد و نتیجه رو خیلی بهتر از حد تصورم کرد.
مشکلم اینه مدام کارم رو با استتیک کارهای خیلی حرفه ای که همسن مامان بابامن مقایسه میکنم! آخه زن حسابی! چرا انتظار داری در حد اونا خوب باشی؟ مگه چندتا تزریق انجام دادی تا حالا؟
و مشکل دیگه م اینه که خیلییییی وسواس به خرج میدم که حتما همه چیز پرفکت باشه و تا خیالم راحت نباشه که صد در صد میتونم چیزی که تو ذهنمه رو روی بیمار پیاده کنم بهش دست نمیزنم. در برخی موارد هم سلیقه م با بیمار هماهنگ نیست. من طبیعی تزریق میکنم ولی اون پلنگ طوری دوست داره. این جور کیسا که اتفاقا درصد خیلی زیادی از جامعه رو تشکیل میدن رو تا به حال قبول نکردم. اما نمیدونم آیا کار درستیه یا نه! میتونم تزریقشون رو انجام بدم و یه فرصتی برای خودم ایجاد کنم که تمرین بیشتری کنم و دستم روان تر بشه و کسب درآمدی هم بشه و بتونم کنارش کار رو توسعه بدم اما کاری تحویل بدم که دلخواهم نیست، یا اینکه صبر کنم برای اون اقلیتی که سلیقه شون همسو با منه که بتونم براشون تزریق انجام بدم ، آیا پیدا بشن یا نشن!
یکم فکرم این روزا مشغوله و نمیدونم کار درست چیه واقعا. امیدوارم بفهمم خیلی زود چون زندگی دیگه خیلی جدی شده و تایمی برای از دست دادن نداریم.
۲۸ مهر ۱۴۰۳
❤126👍14❤🔥4🤣3💔3😢2🥰1