امروز آخرین روز بخش اعصاب بود، فردا رو مرخصی گرفتم، پنجشنبه هم تعطیلم. چون تعدادمون کم بود امتحان پایان بخش نگرفتن ازمون و خیلی چسبید. همین استرس سگی امتحان پایان بخش و اینکه چجوری مطالب یه بخشو تو دو هفته با کلی کشیک جمع کنم کافیه که زندگی رو به کامت زهر کنه.
.
میخواستم بخش اعصابمو حذف کنم چون تعدادمون کم بود و میدونستم کشیک های زیادی پیش رومه، ولی مسئول آموزش نذاشت و الان چقدر خوشحالم بابت اینکه حذف نشد و بخشو رفتم و قالش کنده شد.
.
همیشه از اعصاب بیزار و فراری بودم اما نمیدونم چرا این دو هفته عجیب به دلم نشست. رزیدنت های خیلی خوبی که داشتیم که تو کشیک ها کلی ازشون یادمیگرفتیم و اساتید خوبی که برامون کلاس های کاربردی و بالینی گذاشتن. چندتا از اساتید خانوممون رو برای بار اول بود میدیدم چون بخش اعصاب مون تو استاژری دقیقا تو یکی از پیک های کووید بود و تعطیل شد و چقدررررر ماه بودن! چقدر با سواد بودن! آدم کیف میکرد واقعا!
.
خلاصه که از بخش اعصاب یه خاطره ی خوب موند برام و اورژانس هایی که بعدا ممکنه تو طرح باهاشون مواجه بشم رو یاد گرفتم. کلی برنامه دارم برای دو هفته مرخصی پیش رو، امیدوارم خوش بگذره و یکمی رفرش بشم برای ادامه ی مسیر.
.
دیروز دلار شد ۵۰ تومن و زار زار گریه کردم. نگران زندگی و آینده م بودم. بعد کلی گریه کردن و صحبت با چندین نفر یکم اروم شدم و تصمیم گرفتم تلاشم رو چندین برابر کنم و امیدوارم باشم که خیلی زود سیاهی رفتنیه…
.
۲ اسفند ۱۴۰۱
۲۳ روز مونده به تولدم🙂
.
میخواستم بخش اعصابمو حذف کنم چون تعدادمون کم بود و میدونستم کشیک های زیادی پیش رومه، ولی مسئول آموزش نذاشت و الان چقدر خوشحالم بابت اینکه حذف نشد و بخشو رفتم و قالش کنده شد.
.
همیشه از اعصاب بیزار و فراری بودم اما نمیدونم چرا این دو هفته عجیب به دلم نشست. رزیدنت های خیلی خوبی که داشتیم که تو کشیک ها کلی ازشون یادمیگرفتیم و اساتید خوبی که برامون کلاس های کاربردی و بالینی گذاشتن. چندتا از اساتید خانوممون رو برای بار اول بود میدیدم چون بخش اعصاب مون تو استاژری دقیقا تو یکی از پیک های کووید بود و تعطیل شد و چقدررررر ماه بودن! چقدر با سواد بودن! آدم کیف میکرد واقعا!
.
خلاصه که از بخش اعصاب یه خاطره ی خوب موند برام و اورژانس هایی که بعدا ممکنه تو طرح باهاشون مواجه بشم رو یاد گرفتم. کلی برنامه دارم برای دو هفته مرخصی پیش رو، امیدوارم خوش بگذره و یکمی رفرش بشم برای ادامه ی مسیر.
.
دیروز دلار شد ۵۰ تومن و زار زار گریه کردم. نگران زندگی و آینده م بودم. بعد کلی گریه کردن و صحبت با چندین نفر یکم اروم شدم و تصمیم گرفتم تلاشم رو چندین برابر کنم و امیدوارم باشم که خیلی زود سیاهی رفتنیه…
.
۲ اسفند ۱۴۰۱
۲۳ روز مونده به تولدم🙂
❤215👍38🎉16🤩12😢5🔥3
Remember me?!
بعد یک ماه و خورده ای یادم افتاد یه چنلی هم هست گاهی توش مینویسم. برم حالا که سال نو شده یه متنی توش بنویسم. این مدت چندباری هی دلم میخواست بیام اینجا بنویسم اما انقدر مشغله داشتم واقعا فرصتش نمیشد. شاید فکر کنین میخوام چسی بیام چون من جای شما بودم همچین فکری میکردم😂 ولی نه واقعنی خیلی مشغله داشتم.
.
بزرگترینش پیج محصولات هست که چون صفر تا صدش با خودمه خیلی خیلی وقت میگیره ازم. از مشاوره ها بگیر تا پست گذاشتن و بسته بندی ها و غیره. بعدش هم مامانم اواسط اسفند یه عمل جراحی سنگین داشتن که بعد عمل نیاز به مراقبت خیلی شدیدی داشت و مرخص شدنش مصادف شد با انفولانزا گرفتنش و بعد دونه دونه اعضای خانواده مبتلا میشدن و میفتادن و جز من هیشکی نبود بهشون رسیدگی کنه. کامل شده بودم خدمات پرستاری در منزل😂
.
میرفتم از داروخونه داروهای تزریقی و سرم میگرفتم و به صورت چرخشی براشون سرم میزدم. اولش نمیخواستم از مامانم رگ بگیرم چون هیچ وقت این کار رو انجام نداده بودم و واقعا حس میکردم نمیتونم از پسش بر بیام چون کار پرستاری بوده همیشه و انجام نمیدادیم تو بیمارستان ولی چون مامان بخاطر عملش نمیتونست از پله ها بیاد پایین که ببرمش درمونگاه و هیچ خدمات پرستاری هم اطراف نمیشناختم که بیان خونه، خودم دست به کار شدم و علی رغم اینکه اکثر رگ هاش رو تو بیمارستان خراب کرده بودن با اولین تلاش هر نوبت موفقیت آمیز رگ میگرفتم ازش. دیگه دستم راه افتاده بود حسابی😅 بعدش مادرجونم که اخرای پرتو درمانی ش بود و داییم مریض شدن و من دیگه حسابی اکسپرت شده بودم و تند تند رسیدگی میکردم بهشون. خلاصه که درگیری زیاد بود و دو هفته مرخصیم عملا به مریض داری گذشت.
.
از اخرین باری هم که کشیک رفتم ۴۰ روز میگذره😬 فردا اولین کشیک داخلیمه و خیلی استرس دارم براش. طبق گفته ی همه ی سال بالایی ها و دوستان سخت ترین و مضخرف ترین بخش دانشگاه ما داخلیه. داخلی تموم شه انگار پزشکی تموم شده دیگه. کلی مشغله ی جدید هم تو بهار در انتظارمه که دقیقا میفتن وسط داخلیم و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم. دقیقا ۷.۵ ماه دیگه درسم تموم میشه. حس میکنم اگه سخت نگیرم زود میگذره. هعی روزگار …
زودتر تموم شه این دوران تحصیل کمرشکن. تکلیفم رو بدونم. زندگیم رو سر و سامون بدم. همکلاسی های دبیرستان من که رشته های کارشناسی رفته بودن الان اکثرشون تموم کردن و ارشد اپلای کردن اون ور و در شرف فارغ التحصیلی ارشد ان و به سادگی تو خارج مشغول به کار میشن و از این خراب شده نجات پیدا کردن. بعد من همچنان درسم تموم نشده و بعدشم که تموم شه دو سال باید برم تو یه ده کوره ای طرح بگذرونم و بعدشم کسی برام جایی نریده😞 ای خدا چقدر بی ادب شدم ولی حقیقت ماجرا همینه متاسفانه و این عمیقا قلبمو میخراشه. هر چند جایگاه و شان اجتماعی پزشکی که این روزا خیلی تو زندگیم پررنگ تر از همیشه شده رو با هیچی نمیتونم و نمیخوام عوض کنم اما گاهی اوقات واقعا دلسرد میشم از مسیری که انتخاب کردم.
خلاصه دعا کنید داخلی برام خوب بگذره که سیاهی رفتنیه و روز آزادی از این مسیر هفت ساله نزدیک✌️🥲
۷ فروردین ۱۴۰۲
بعد یک ماه و خورده ای یادم افتاد یه چنلی هم هست گاهی توش مینویسم. برم حالا که سال نو شده یه متنی توش بنویسم. این مدت چندباری هی دلم میخواست بیام اینجا بنویسم اما انقدر مشغله داشتم واقعا فرصتش نمیشد. شاید فکر کنین میخوام چسی بیام چون من جای شما بودم همچین فکری میکردم😂 ولی نه واقعنی خیلی مشغله داشتم.
.
بزرگترینش پیج محصولات هست که چون صفر تا صدش با خودمه خیلی خیلی وقت میگیره ازم. از مشاوره ها بگیر تا پست گذاشتن و بسته بندی ها و غیره. بعدش هم مامانم اواسط اسفند یه عمل جراحی سنگین داشتن که بعد عمل نیاز به مراقبت خیلی شدیدی داشت و مرخص شدنش مصادف شد با انفولانزا گرفتنش و بعد دونه دونه اعضای خانواده مبتلا میشدن و میفتادن و جز من هیشکی نبود بهشون رسیدگی کنه. کامل شده بودم خدمات پرستاری در منزل😂
.
میرفتم از داروخونه داروهای تزریقی و سرم میگرفتم و به صورت چرخشی براشون سرم میزدم. اولش نمیخواستم از مامانم رگ بگیرم چون هیچ وقت این کار رو انجام نداده بودم و واقعا حس میکردم نمیتونم از پسش بر بیام چون کار پرستاری بوده همیشه و انجام نمیدادیم تو بیمارستان ولی چون مامان بخاطر عملش نمیتونست از پله ها بیاد پایین که ببرمش درمونگاه و هیچ خدمات پرستاری هم اطراف نمیشناختم که بیان خونه، خودم دست به کار شدم و علی رغم اینکه اکثر رگ هاش رو تو بیمارستان خراب کرده بودن با اولین تلاش هر نوبت موفقیت آمیز رگ میگرفتم ازش. دیگه دستم راه افتاده بود حسابی😅 بعدش مادرجونم که اخرای پرتو درمانی ش بود و داییم مریض شدن و من دیگه حسابی اکسپرت شده بودم و تند تند رسیدگی میکردم بهشون. خلاصه که درگیری زیاد بود و دو هفته مرخصیم عملا به مریض داری گذشت.
.
از اخرین باری هم که کشیک رفتم ۴۰ روز میگذره😬 فردا اولین کشیک داخلیمه و خیلی استرس دارم براش. طبق گفته ی همه ی سال بالایی ها و دوستان سخت ترین و مضخرف ترین بخش دانشگاه ما داخلیه. داخلی تموم شه انگار پزشکی تموم شده دیگه. کلی مشغله ی جدید هم تو بهار در انتظارمه که دقیقا میفتن وسط داخلیم و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم. دقیقا ۷.۵ ماه دیگه درسم تموم میشه. حس میکنم اگه سخت نگیرم زود میگذره. هعی روزگار …
زودتر تموم شه این دوران تحصیل کمرشکن. تکلیفم رو بدونم. زندگیم رو سر و سامون بدم. همکلاسی های دبیرستان من که رشته های کارشناسی رفته بودن الان اکثرشون تموم کردن و ارشد اپلای کردن اون ور و در شرف فارغ التحصیلی ارشد ان و به سادگی تو خارج مشغول به کار میشن و از این خراب شده نجات پیدا کردن. بعد من همچنان درسم تموم نشده و بعدشم که تموم شه دو سال باید برم تو یه ده کوره ای طرح بگذرونم و بعدشم کسی برام جایی نریده😞 ای خدا چقدر بی ادب شدم ولی حقیقت ماجرا همینه متاسفانه و این عمیقا قلبمو میخراشه. هر چند جایگاه و شان اجتماعی پزشکی که این روزا خیلی تو زندگیم پررنگ تر از همیشه شده رو با هیچی نمیتونم و نمیخوام عوض کنم اما گاهی اوقات واقعا دلسرد میشم از مسیری که انتخاب کردم.
خلاصه دعا کنید داخلی برام خوب بگذره که سیاهی رفتنیه و روز آزادی از این مسیر هفت ساله نزدیک✌️🥲
۷ فروردین ۱۴۰۲
❤313👍35🤩6🔥5😱1😢1
اولین مریض داخلیم یه پیرزن ۸۱ ساله بدون همراهی که دمانس داره، پوشک میشه و هموروئید داره و الان با اسهال آبکی خونی اومده. چه شروع طوفانی ای داشتم :)))))
انقدرررر تو پوشکش *یده که کل اورژانسو بوی 💩 برداشته. ببین انقدررررر بوش بده که با دو لایه ماسک موقع معاینه انقدر عوق زدم که رزیدنت گفت تو برو نمیخواد معاینه کنی.
خدماتی هم از اون طرف داره مقوا آتیش میزنه تو اورژانس میچرخونه که بوی سوختگی مقوا غالب بشه :))
عجب وضعیت فاکداپیه واقعا
انقدرررر تو پوشکش *یده که کل اورژانسو بوی 💩 برداشته. ببین انقدررررر بوش بده که با دو لایه ماسک موقع معاینه انقدر عوق زدم که رزیدنت گفت تو برو نمیخواد معاینه کنی.
خدماتی هم از اون طرف داره مقوا آتیش میزنه تو اورژانس میچرخونه که بوی سوختگی مقوا غالب بشه :))
عجب وضعیت فاکداپیه واقعا
😱185😢41❤15👍11🤣2
امروز یه بیمار دااااغون با شک به بدخیمی تو شکم با الگوی انسدادی اومده بود که هیچ جای سالمی تو بدنش وجود نداشت تقریبا !
بخاطر اینکه ریه ش آب آورده بود تنگی نفس شدید داشت، با اکسیژن سچوریشن ۷۰ بود🫠
گفتیم مامان جان اصلا بررسی کردی ببینی چرا تو ۶ ماه به این روز افتادی؟ بیا یه آندوسکوپی کلونوسکوپی برات انجام بدیم ببینیم اون تو چه خبره.
دخترش گفت ما اصلا رضایت نمیدیم به مامان مون دست بزنین. فقط آوردیم آب ریه ش رو بکشین نفسش بالا بیاد ما ببریمش. مریض فقط ۴۶ سالش بود! جوون!
گفتیم با توجه به آزمایشا و سی تی احتمالا تو شکمش یه بدخیمی هست، بذارین یه آندوکولون کنیم مشکلش پیدا شه لاقل درمان بگیره، دخترش گفت اصلا فکرشم نکنین ما اجازه بدیم بهش دست بزنین. همینجوری میبریمش خونه تا زمانی که زنده باشه مواظبشیم.
دو روز قبلم اومده بودن بنده خدا رو جابجا کنن کتفش در رفته بوده، مریض bed ridden رو ورداشتن بردن پیش شکسته بند🫠
واقعا آدم دلش برای بعضی مریضا کباب میشه💔
بخاطر اینکه ریه ش آب آورده بود تنگی نفس شدید داشت، با اکسیژن سچوریشن ۷۰ بود🫠
گفتیم مامان جان اصلا بررسی کردی ببینی چرا تو ۶ ماه به این روز افتادی؟ بیا یه آندوسکوپی کلونوسکوپی برات انجام بدیم ببینیم اون تو چه خبره.
دخترش گفت ما اصلا رضایت نمیدیم به مامان مون دست بزنین. فقط آوردیم آب ریه ش رو بکشین نفسش بالا بیاد ما ببریمش. مریض فقط ۴۶ سالش بود! جوون!
گفتیم با توجه به آزمایشا و سی تی احتمالا تو شکمش یه بدخیمی هست، بذارین یه آندوکولون کنیم مشکلش پیدا شه لاقل درمان بگیره، دخترش گفت اصلا فکرشم نکنین ما اجازه بدیم بهش دست بزنین. همینجوری میبریمش خونه تا زمانی که زنده باشه مواظبشیم.
دو روز قبلم اومده بودن بنده خدا رو جابجا کنن کتفش در رفته بوده، مریض bed ridden رو ورداشتن بردن پیش شکسته بند🫠
واقعا آدم دلش برای بعضی مریضا کباب میشه💔
😱183😢96👍10❤3
از صبح سه تا کد خوردیم و سر کد اخر بیمار یه خانوم مسن بود که دندون مصنوعی هاش چسبیده بود به لثه هاش و جدا نمیشد که اینتوبه ش کنیم😩
رزیدنت گفت بپر بالا چهارپایه ماساژ بده. اولین فشار رو که وارد کردم قرررچ صدا داد. قشنگ حس کردم دو یا سه دنده از جناغ جدا شدن🥲 ( که تو CPR شکستن دنده کاملا طبیعیه و تو اون لحظه اصلا اهمیتی نداره)
انقدرررر حالم بد شد! دست و پام شل شد، عرق سرد نشست رو تنم وا رفتم🫠 از اون ور بعد اینکه رزیدنت با دندون مصنوعی اینتوبه ش کرد و چندتا ماساژ دادم دیدم دندون مصنوعی جابجا شده و درومده و داره میره ته حلقش🥲. انقدر استرسی شدم بدون دستکش دست کردم تو حلقش دندون مصنوعی ها رو کشیدم بیرون🤢 ( چون ممکنه بود بپره تو گلوش و خفه بشه)
آخرشم فوت شد و همراهیا با گریه اورژانسو گذاشتن رو سرشون
الان یه حال خراب و چندشی دارم که خدا میدونه! طب اورژانس هم یه رزیدنت ** دستیه و مدام ویزیت داخلی میزنه :))
واقعا وضعیت فاکداپیه
رزیدنت گفت بپر بالا چهارپایه ماساژ بده. اولین فشار رو که وارد کردم قرررچ صدا داد. قشنگ حس کردم دو یا سه دنده از جناغ جدا شدن🥲 ( که تو CPR شکستن دنده کاملا طبیعیه و تو اون لحظه اصلا اهمیتی نداره)
انقدرررر حالم بد شد! دست و پام شل شد، عرق سرد نشست رو تنم وا رفتم🫠 از اون ور بعد اینکه رزیدنت با دندون مصنوعی اینتوبه ش کرد و چندتا ماساژ دادم دیدم دندون مصنوعی جابجا شده و درومده و داره میره ته حلقش🥲. انقدر استرسی شدم بدون دستکش دست کردم تو حلقش دندون مصنوعی ها رو کشیدم بیرون🤢 ( چون ممکنه بود بپره تو گلوش و خفه بشه)
آخرشم فوت شد و همراهیا با گریه اورژانسو گذاشتن رو سرشون
الان یه حال خراب و چندشی دارم که خدا میدونه! طب اورژانس هم یه رزیدنت ** دستیه و مدام ویزیت داخلی میزنه :))
واقعا وضعیت فاکداپیه
😢161❤16😱16👍14
دو سه ماهی میشه که وقتی میخوام با مریضام حرف بزنم بهشون میگم مامان جان یا بابا جان، طبق تجربه ی این مدتم بیشتر باهام همکاری میکنن و احساس میکنن دلسوزشونی و حس خوبی بهشون دست میده.
اکثرا در جواب میگن:
جان مامان
جانت سلامت
خدا نگه دارت باشه
دردت به جانم
و…
ولی حواسم نبوده که ناخودآگاه واقعنی نسبت بهشون یه حس مادرانه ای پیدا کردم که دلم میخواد همه جوره مراقبشون باشم. این حسم رو دوست دارم.
الانم این «مامان جان» افتاده سر زبونم و همه رو مامان جان خطاب میکنم😂🥹
البته این ارتباط رو با ۸۰ درصد مریضا میگیرم معمولا. ۲۰ درصد دیگه شون اندازه ی سرسوزنی شعور ندارن و طلب باباشون رو ازت میخوان که سعی میکنم صبور باشم و با ملایمت برخورد کنم.
اکثرا در جواب میگن:
جان مامان
جانت سلامت
خدا نگه دارت باشه
دردت به جانم
و…
ولی حواسم نبوده که ناخودآگاه واقعنی نسبت بهشون یه حس مادرانه ای پیدا کردم که دلم میخواد همه جوره مراقبشون باشم. این حسم رو دوست دارم.
الانم این «مامان جان» افتاده سر زبونم و همه رو مامان جان خطاب میکنم😂🥹
البته این ارتباط رو با ۸۰ درصد مریضا میگیرم معمولا. ۲۰ درصد دیگه شون اندازه ی سرسوزنی شعور ندارن و طلب باباشون رو ازت میخوان که سعی میکنم صبور باشم و با ملایمت برخورد کنم.
❤326👍25🤩8🎉4😢1
امروز بیمارستان بخش طب سرپایی مون کشیک بودم و از قضا دوستم هم همونجا کشیک طب بود و کلی خوشحال بودم که آخ جون امروز میرم پیش دوستم.
وارد بیمارستان که شدم با ذوق همه جا رو نگاه میکردم و هر چیزی که میدیدم با خودم میگفتم یادش بخیرررر اینجا فلان کارو کردیم، فلان شب فلان مریضو آوردن، عه اقای فلانی که سرپرستارمون بود، عه پاویون مون🥹
و آرزو کردم کاش میشد برگشت به پارسال این موقع ها و دوباره تجربه کرد خیلی چیزا رو.
رفتم پیش دوستم و یدونه سوچور زدم محض دست گرمی و خوشحال بودم که واسه کشیکم میرم شماره میذارم تو بخش و برمیگردم پیش دوستم مریضا رو سوچور بزنیم که استادمون اومد و گفتش که مریض های نیو رو راند کنیم. منم دلم خوش بود که اوکی ۴ تا مریض که بیشتر نداریم🙂
و راند هر مریض رو یک ساااااعت طولش داد و من واقعا کشش نداشتم و نمیخواستم توضیحات استاد رو گوش بدم و دلم پیش دوستم تو اتاق سوچور بود. تمام مدت سر پا بودیم، مجموعا ۴ فاکینگ ساعت!
بعد اینکه ۴ ساعت مداوم شکنجه ی روحی و جسمی شدم و پیش دوستمم نتونستم برم به این نتیجه رسیدم که اصلا هم دلم تنگ نشده برای اون روزا ! اصلنم دلم نمیخواد برگردم.
موقعی که آف شدیم و داشتم از بیمارستان خارج میشدم یاد تمام وقتایی افتادم که بدو بدو میدویدم سمت دستگاه ثبت چهره که تاخیر نخورم، کلاس هایی که شرکت کردنشون زجر آور بود و مدام تو دلم به استادش فحش میدادم که چرا ولمون نمیکنه بریم، مورنینگ هایی که دادیم و اساتید قهوه ای مون کردن، اون استاد عتیقه ای که کللللی اذیتم کرد، کشیک هایی که اخرش دیگه جون نداشتم رو پاهام وایستم، خواب سه ساعته نصفه نیمه ای که شب های کشیک داشتم و فرداش همگروهی هام که می دیدنم مدام بهم میگفتن چرا تو کشیک شب میدی انقدر نابود میشی! مریض های زبون نفهمی که سر احمقانه و پیش پا افتاده ترین مسائل اعصابمو بهم میریختن و هزار و یک داستان دیگه ای که داشتم.
و الان دوباره بهم یادآوری شد که مغزم چقدر خوب فریبم میده! بدی ها رو فراموش میکنه و فقط خوبی ها رو یادش میمونه و باهاشون مدام دلتنگم میکنه! در برخورد با آدما هم همینم متاسفانه و یادم نمیمونه بدی و نامردی هاشون رو و این یکی از بدترین باگ های منه!
۲۰ فروردین ۱۴۰۲
وارد بیمارستان که شدم با ذوق همه جا رو نگاه میکردم و هر چیزی که میدیدم با خودم میگفتم یادش بخیرررر اینجا فلان کارو کردیم، فلان شب فلان مریضو آوردن، عه اقای فلانی که سرپرستارمون بود، عه پاویون مون🥹
و آرزو کردم کاش میشد برگشت به پارسال این موقع ها و دوباره تجربه کرد خیلی چیزا رو.
رفتم پیش دوستم و یدونه سوچور زدم محض دست گرمی و خوشحال بودم که واسه کشیکم میرم شماره میذارم تو بخش و برمیگردم پیش دوستم مریضا رو سوچور بزنیم که استادمون اومد و گفتش که مریض های نیو رو راند کنیم. منم دلم خوش بود که اوکی ۴ تا مریض که بیشتر نداریم🙂
و راند هر مریض رو یک ساااااعت طولش داد و من واقعا کشش نداشتم و نمیخواستم توضیحات استاد رو گوش بدم و دلم پیش دوستم تو اتاق سوچور بود. تمام مدت سر پا بودیم، مجموعا ۴ فاکینگ ساعت!
بعد اینکه ۴ ساعت مداوم شکنجه ی روحی و جسمی شدم و پیش دوستمم نتونستم برم به این نتیجه رسیدم که اصلا هم دلم تنگ نشده برای اون روزا ! اصلنم دلم نمیخواد برگردم.
موقعی که آف شدیم و داشتم از بیمارستان خارج میشدم یاد تمام وقتایی افتادم که بدو بدو میدویدم سمت دستگاه ثبت چهره که تاخیر نخورم، کلاس هایی که شرکت کردنشون زجر آور بود و مدام تو دلم به استادش فحش میدادم که چرا ولمون نمیکنه بریم، مورنینگ هایی که دادیم و اساتید قهوه ای مون کردن، اون استاد عتیقه ای که کللللی اذیتم کرد، کشیک هایی که اخرش دیگه جون نداشتم رو پاهام وایستم، خواب سه ساعته نصفه نیمه ای که شب های کشیک داشتم و فرداش همگروهی هام که می دیدنم مدام بهم میگفتن چرا تو کشیک شب میدی انقدر نابود میشی! مریض های زبون نفهمی که سر احمقانه و پیش پا افتاده ترین مسائل اعصابمو بهم میریختن و هزار و یک داستان دیگه ای که داشتم.
و الان دوباره بهم یادآوری شد که مغزم چقدر خوب فریبم میده! بدی ها رو فراموش میکنه و فقط خوبی ها رو یادش میمونه و باهاشون مدام دلتنگم میکنه! در برخورد با آدما هم همینم متاسفانه و یادم نمیمونه بدی و نامردی هاشون رو و این یکی از بدترین باگ های منه!
۲۰ فروردین ۱۴۰۲
👍234❤104😢12😱8
.
روزهای اخیر روتیشن هماتولوژی که مربوط به خون و سرطان های بالغین هست بودم. به نظرم راهروهای این بخش بوی مرگ میده :) یه بیماری داشتم دختر خانوم ۲۰ ساله کیس ALL که از ۳-۴ سال پیش پا درد داشته و پیگیری نمیکرده و تو آخرین آزمایش خونی که ازش گرفتن متوجه بیماریش شدن. بستری شده بود که نوبت سوم شیمی درمانیش رو بگیره، مژه ها و ابروهاش یکی در میون ریخته بود و خونریزی بینی مکرر داشت.
.
دو روز پیش بردنش اتاق عمل رینوسکوپی کردن و تو تمام حفرات بینی و سینوس هاش موکور (قارچ سیاه) رشد کرده بود و حتی یه تیکه هایی از استخون های جمجمه و صورتش رو مجبور شده بودن بردارن. روز آخری که ویزیتش کردم و قرار بود از فرداش بریم روتیشن بعدی، مشغول معاینه ش که بودم، بهش گفتم از فردا دیگه از دستم راحت میشی و کسی نمیاد ۶ و نیم صبح بیدارت کنه معاینه ت کنه و ببخش اگه این مدت اذیتت کردم. بهم گفت: منم دوست داشتم جای شما باشم و پزشک بشم و به آدما کمک کنم، اگه خوب شدم دوست دارم دوباره کنکور شرکت کنم و پزشکی قبول بشم.
بهش لبخند زدم در حالی که صدای استاد سر راند رو تو ذهنم میشنیدم که میگفت پروگنوز این مریض اصلا خوب نیست.
.
میام خونه و میبینم مامانم کلی تحویلم گرفته و برام غذای مورد علاقه م رو درست کرده و مدام ازم میپرسه حالم چطوره و اوضاعم رو به راهه یا نه. سر میز غذا میگه راستی دختر فلانی (که یکی از فامیلامون بود و هم سن من بود و دقیقا تو یک روز به دنیا اومدیم) فوت شده! جا میخورم!
ما دو تا همیشه کنار هم مقایسه میشدیم و نقل سر سبد مجالس بودیم! سالی که کنکور دادیم اون ایران قبول نشد و رفت ترکیه پزشکی رو شروع کرد و در ادامه رفت کانادا. حالا سال آخر پزشکی کانادا در حالی که کنسر ریه با متاستاز به مغز داشته فوت شده! چقدر وحشتناک!
حالم گرفته میشه و همزمان خبر مرگ یکی از متخصصای زنان و خودکشی یکی از ارتوپدها رو میخونم و حالم بدتر میشه.
.
راستش من در حالت عادی اصلا به مرگ فکر نمیکنم و امید به زندگیم خیلی خیلی بالاست و مدام برای سال های آینده م پلن میچینم، اما بخش هماتولوژی و مریض های پور پروگنوزی که سنشون از منم کمتره و مرگ کسایی که همسن و سال من هستن و موقعیتی مشابه من دارن، گاهی بدجوری بهم تلنگر میزنه و منو میترسونه که اگه به زودی نوبت من باشه و قرار باشه همه چی تموم بشه چی؟ من هنوز کلی کارِ نکرده دارم!
اینجاست که مرگ رو خیلی نزدیک به خودم میبینم و میترسم ازش. این هفت سالی که تو این رشته تحصیل کردم خصوصا این سه چهار سال آخرش که فالور نرمال بیمارستان های سطح شهر بودم، به وضوح دیدم که زندگی آدما چقدر به یه مو بنده! مردن خیلی مسخره ست! سر احمقانه ترین مسائل ممکنه فردا نباشی! دیدم که میگما !
در نتیجه منی که خیلی مقتصد بودم و سعی در پس انداز برای آینده داشتم، بعد از اینکه به چشم دیدم «من سوپرمن نیستم» و این بیماری هایی که هر روزه میبینم فقط مختص دیگران نیست و خودمم ممکنه یه روزی رو همین تخت ها بخوابم، تصمیم گرفتم یه جوری زندگی کنم که انگار چهار روز دیگه قراره تموم بشه همه چیز. پس ایده آل و با کیفیت روزام رو میگذرونم هر چقدرم که تو شرایط فاکداپی باشم. زندگی خصوصا در این مملکت بی ارزش تر از این حرفاست که بخوای خوشی و لذت ها رو موکول کنی به فردا!
۳۰ فروردین ۱۴۰۲
روزهای اخیر روتیشن هماتولوژی که مربوط به خون و سرطان های بالغین هست بودم. به نظرم راهروهای این بخش بوی مرگ میده :) یه بیماری داشتم دختر خانوم ۲۰ ساله کیس ALL که از ۳-۴ سال پیش پا درد داشته و پیگیری نمیکرده و تو آخرین آزمایش خونی که ازش گرفتن متوجه بیماریش شدن. بستری شده بود که نوبت سوم شیمی درمانیش رو بگیره، مژه ها و ابروهاش یکی در میون ریخته بود و خونریزی بینی مکرر داشت.
.
دو روز پیش بردنش اتاق عمل رینوسکوپی کردن و تو تمام حفرات بینی و سینوس هاش موکور (قارچ سیاه) رشد کرده بود و حتی یه تیکه هایی از استخون های جمجمه و صورتش رو مجبور شده بودن بردارن. روز آخری که ویزیتش کردم و قرار بود از فرداش بریم روتیشن بعدی، مشغول معاینه ش که بودم، بهش گفتم از فردا دیگه از دستم راحت میشی و کسی نمیاد ۶ و نیم صبح بیدارت کنه معاینه ت کنه و ببخش اگه این مدت اذیتت کردم. بهم گفت: منم دوست داشتم جای شما باشم و پزشک بشم و به آدما کمک کنم، اگه خوب شدم دوست دارم دوباره کنکور شرکت کنم و پزشکی قبول بشم.
بهش لبخند زدم در حالی که صدای استاد سر راند رو تو ذهنم میشنیدم که میگفت پروگنوز این مریض اصلا خوب نیست.
.
میام خونه و میبینم مامانم کلی تحویلم گرفته و برام غذای مورد علاقه م رو درست کرده و مدام ازم میپرسه حالم چطوره و اوضاعم رو به راهه یا نه. سر میز غذا میگه راستی دختر فلانی (که یکی از فامیلامون بود و هم سن من بود و دقیقا تو یک روز به دنیا اومدیم) فوت شده! جا میخورم!
ما دو تا همیشه کنار هم مقایسه میشدیم و نقل سر سبد مجالس بودیم! سالی که کنکور دادیم اون ایران قبول نشد و رفت ترکیه پزشکی رو شروع کرد و در ادامه رفت کانادا. حالا سال آخر پزشکی کانادا در حالی که کنسر ریه با متاستاز به مغز داشته فوت شده! چقدر وحشتناک!
حالم گرفته میشه و همزمان خبر مرگ یکی از متخصصای زنان و خودکشی یکی از ارتوپدها رو میخونم و حالم بدتر میشه.
.
راستش من در حالت عادی اصلا به مرگ فکر نمیکنم و امید به زندگیم خیلی خیلی بالاست و مدام برای سال های آینده م پلن میچینم، اما بخش هماتولوژی و مریض های پور پروگنوزی که سنشون از منم کمتره و مرگ کسایی که همسن و سال من هستن و موقعیتی مشابه من دارن، گاهی بدجوری بهم تلنگر میزنه و منو میترسونه که اگه به زودی نوبت من باشه و قرار باشه همه چی تموم بشه چی؟ من هنوز کلی کارِ نکرده دارم!
اینجاست که مرگ رو خیلی نزدیک به خودم میبینم و میترسم ازش. این هفت سالی که تو این رشته تحصیل کردم خصوصا این سه چهار سال آخرش که فالور نرمال بیمارستان های سطح شهر بودم، به وضوح دیدم که زندگی آدما چقدر به یه مو بنده! مردن خیلی مسخره ست! سر احمقانه ترین مسائل ممکنه فردا نباشی! دیدم که میگما !
در نتیجه منی که خیلی مقتصد بودم و سعی در پس انداز برای آینده داشتم، بعد از اینکه به چشم دیدم «من سوپرمن نیستم» و این بیماری هایی که هر روزه میبینم فقط مختص دیگران نیست و خودمم ممکنه یه روزی رو همین تخت ها بخوابم، تصمیم گرفتم یه جوری زندگی کنم که انگار چهار روز دیگه قراره تموم بشه همه چیز. پس ایده آل و با کیفیت روزام رو میگذرونم هر چقدرم که تو شرایط فاکداپی باشم. زندگی خصوصا در این مملکت بی ارزش تر از این حرفاست که بخوای خوشی و لذت ها رو موکول کنی به فردا!
۳۰ فروردین ۱۴۰۲
❤344😢62👍52🔥5
قبلنا خیلی راحت تر اینجا مینوشتم چون کامنت ها باز نبود و برای دل خودم مینوشتم. الان حس میکنم یه جماعتی منتظر نشستن من بنویسم و بیان زیرش نظر بدن و معذبم میکنه این مساله
نمیدونم کامنتا رو ببندم یا برم رو خودم کار کنم؟😂
نمیدونم کامنتا رو ببندم یا برم رو خودم کار کنم؟😂
👍232😢43❤12😱4🔥1🎉1🤩1
We Are The Champion-1977г.
Queen-
فعلا اینو داشته باشین
بلکه شاید حس نوشتنه اومد و نوشتم براتون
🥹🫶🏽🫧
بلکه شاید حس نوشتنه اومد و نوشتم براتون
🥹🫶🏽🫧
❤68👍4🔥4🤩2
.
کشیک بخشم،کارای بخشمو انجام دادم و الان نشستم تو حیاط بیمارستان و فکر میکنم. به تغذیه مزخرفم، خواب نامنظم و ناکافیم، استرس زیادی که هر روز بهم وارد میشه و لایف استایل داغونم. یاد مکالمه م با مریضی که صبح دیدم میفتم که پره دیابتیک و نگران بود و ازم میپرسید چیکار کنم نمیخوام دیابت بگیرم. گفتم لایف استایلت رو درست کن و وزنتو بیار پایین. اون وقت خودم؟ اوضام خیطه واقعا.
.
یدونه سوسک از زیر پام رد میشه و مثل گربه نیم متر میپرم، تصمیم میگیرم پاشم و قبل اینکه جک و جونوری بره تو جونم و تا صبح توهم بزنم که یه چیزی داره رو بدنم راه میره برگردم تو اتاق. برمیگردم و اون یکی هم کشیکیم داره راجع به روان درمانگرش با دوستش صحبت میکنه. یاد جلسه ی این هفته م با دکترم میفتم که بهم گفت واقعا نگران اوضاعتم، یکم هوای خودت رو داشته باش و سعی کن تو زندگیت همه چیز رو با هم پیش ببری. هم درستو بخون، هم ورزشت رو بکن، هم کارای انلاین شاپت رو بکن، هم کشیکاتو برو.
تو که خودت سالها به دانش آموزات برنامه میدادی، بهتر از هر کسی الان بلدی چطوری برنامه ریزی کنی برای زندگیت.
.
از بخش زنگ میزنن که بیا برگه آندوکولون پر کن. چه کار بیهوده ای! میگم باشه و راه میفتم سمت بخش. پشت سیستم نشستم و دارم ازمایش مریضا رو در میارم دو تا پسر با روپوش سفید تو استیشن نشستن و سیس اتندا رو گرفتن و دارن راجع به یکی از مریضا با هم حرف میزنن. برمیگردم سمتشون میبینم اتیکت هم ندارن. میپرسم شما استاژرین؟ یکیشون صداشو کلفت میکنه میگه نه فیزیوپاتیم. گفتم این موقع شب بیمارستان چیکار میکنی بچه؟ پاشو برو خونه تون. اون یکی میگه خواستیم تجربه ی کشیک شب رو داشته باشیم، میخوایم امشب بیمارستان بمونیم :)) گفتم تجربه کشیک شب میخواین پاشین برین اورژانس، چرا نشستین تو بخش؟
میدونم این موقع شب تو پیک مراجع ها پاشن برن اورژانس رزیدنت 💩ـه بهشون ها! ولی عمدا هدایتشون میکنم سمت اورژانس که خاطره ی زیبایی از اولین کشیک شب براشون به یادگار بمونه :))
.
برگه ها رو پر کردم و میخوام برم، سرپرستار میگه یه مریض الکتیو هم اومده بی زحمت اینم شرح حال بگیر بعد برو که دوباره مزاحمت نشیم. مریضم یه آقای ۳۶ ساله ست که واسه شیمی درمانی اومده، قبل اینکه شرح حال رو شروع کنم میبینم چشماش اشک ریزش داره. بهش میگم چرا انقدر چشمات قرمز و اشکیه؟ حساسیت فصلی داری؟
میگه نه بابا ! این پشه ریزا هستن؟ همین پشه ریز بی ناموسا که تو هوا زیاد شدن. از اونا رفته تو چشمم :))
نیشم باز میشه از بامزگیش :))
پلک پایینشو میکشم پایین و لاشه دو تا پشه ریز بی ناموس میبینم. یدونه سواپ میارم که براش تمیزش کنم، برای اینکه حواسشو پرت کنم میپرسم خب چیشد که اومدی اینجا؟
گفت والا آبجی یه مدت بود شکمم درد میکرد تحویلش نگرفتم، بعدش رنگم زرد و زار شد و مدام استفراغ میکردم، از روستامون اومدم دکتر گفت سرطان کبد داری. گفتن چیزی نیست و با شیمی درمانی خوب میشه، ولی الان زده به روده و ریه و مثانه م. میگن دیگه کاری از دستمون برنمیاد.
جا میخورم از اوضاع داخل شکمش، چون ظاهرش اونقدر داغون نیست. پلکشو تمیز کردم و بهش میگم خبببب پشه ریز بی ناموسا رو دراوردم، دیگه چی؟
نگاهش میچرخه به پشت سرم و صدای یه خانومی رو میشنوم که میگه سلام خانوم دکتر. برمیگردم سمتش و یه نوزاد تو بغلش و دست یه بچه نهایتا ۵-۶ ساله تو دستشه. زن و بچه هاش بودن🥲
یه جوری بغضم میگیره که فقط سرمو تکون میدم در جواب سلامش. از یه بخش دیگه زنگ میزنن که بدو بیا یه مریض کد خورده میخوایم سی پی ار کنیم. با گلویی که داره از شدت بغض میترکه میدوم سمت بخش بغلی و به این فکر میکنم که زندگی چقدر تخمی و ناپایداره.
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
کشیک بخشم،کارای بخشمو انجام دادم و الان نشستم تو حیاط بیمارستان و فکر میکنم. به تغذیه مزخرفم، خواب نامنظم و ناکافیم، استرس زیادی که هر روز بهم وارد میشه و لایف استایل داغونم. یاد مکالمه م با مریضی که صبح دیدم میفتم که پره دیابتیک و نگران بود و ازم میپرسید چیکار کنم نمیخوام دیابت بگیرم. گفتم لایف استایلت رو درست کن و وزنتو بیار پایین. اون وقت خودم؟ اوضام خیطه واقعا.
.
یدونه سوسک از زیر پام رد میشه و مثل گربه نیم متر میپرم، تصمیم میگیرم پاشم و قبل اینکه جک و جونوری بره تو جونم و تا صبح توهم بزنم که یه چیزی داره رو بدنم راه میره برگردم تو اتاق. برمیگردم و اون یکی هم کشیکیم داره راجع به روان درمانگرش با دوستش صحبت میکنه. یاد جلسه ی این هفته م با دکترم میفتم که بهم گفت واقعا نگران اوضاعتم، یکم هوای خودت رو داشته باش و سعی کن تو زندگیت همه چیز رو با هم پیش ببری. هم درستو بخون، هم ورزشت رو بکن، هم کارای انلاین شاپت رو بکن، هم کشیکاتو برو.
تو که خودت سالها به دانش آموزات برنامه میدادی، بهتر از هر کسی الان بلدی چطوری برنامه ریزی کنی برای زندگیت.
.
از بخش زنگ میزنن که بیا برگه آندوکولون پر کن. چه کار بیهوده ای! میگم باشه و راه میفتم سمت بخش. پشت سیستم نشستم و دارم ازمایش مریضا رو در میارم دو تا پسر با روپوش سفید تو استیشن نشستن و سیس اتندا رو گرفتن و دارن راجع به یکی از مریضا با هم حرف میزنن. برمیگردم سمتشون میبینم اتیکت هم ندارن. میپرسم شما استاژرین؟ یکیشون صداشو کلفت میکنه میگه نه فیزیوپاتیم. گفتم این موقع شب بیمارستان چیکار میکنی بچه؟ پاشو برو خونه تون. اون یکی میگه خواستیم تجربه ی کشیک شب رو داشته باشیم، میخوایم امشب بیمارستان بمونیم :)) گفتم تجربه کشیک شب میخواین پاشین برین اورژانس، چرا نشستین تو بخش؟
میدونم این موقع شب تو پیک مراجع ها پاشن برن اورژانس رزیدنت 💩ـه بهشون ها! ولی عمدا هدایتشون میکنم سمت اورژانس که خاطره ی زیبایی از اولین کشیک شب براشون به یادگار بمونه :))
.
برگه ها رو پر کردم و میخوام برم، سرپرستار میگه یه مریض الکتیو هم اومده بی زحمت اینم شرح حال بگیر بعد برو که دوباره مزاحمت نشیم. مریضم یه آقای ۳۶ ساله ست که واسه شیمی درمانی اومده، قبل اینکه شرح حال رو شروع کنم میبینم چشماش اشک ریزش داره. بهش میگم چرا انقدر چشمات قرمز و اشکیه؟ حساسیت فصلی داری؟
میگه نه بابا ! این پشه ریزا هستن؟ همین پشه ریز بی ناموسا که تو هوا زیاد شدن. از اونا رفته تو چشمم :))
نیشم باز میشه از بامزگیش :))
پلک پایینشو میکشم پایین و لاشه دو تا پشه ریز بی ناموس میبینم. یدونه سواپ میارم که براش تمیزش کنم، برای اینکه حواسشو پرت کنم میپرسم خب چیشد که اومدی اینجا؟
گفت والا آبجی یه مدت بود شکمم درد میکرد تحویلش نگرفتم، بعدش رنگم زرد و زار شد و مدام استفراغ میکردم، از روستامون اومدم دکتر گفت سرطان کبد داری. گفتن چیزی نیست و با شیمی درمانی خوب میشه، ولی الان زده به روده و ریه و مثانه م. میگن دیگه کاری از دستمون برنمیاد.
جا میخورم از اوضاع داخل شکمش، چون ظاهرش اونقدر داغون نیست. پلکشو تمیز کردم و بهش میگم خبببب پشه ریز بی ناموسا رو دراوردم، دیگه چی؟
نگاهش میچرخه به پشت سرم و صدای یه خانومی رو میشنوم که میگه سلام خانوم دکتر. برمیگردم سمتش و یه نوزاد تو بغلش و دست یه بچه نهایتا ۵-۶ ساله تو دستشه. زن و بچه هاش بودن🥲
یه جوری بغضم میگیره که فقط سرمو تکون میدم در جواب سلامش. از یه بخش دیگه زنگ میزنن که بدو بیا یه مریض کد خورده میخوایم سی پی ار کنیم. با گلویی که داره از شدت بغض میترکه میدوم سمت بخش بغلی و به این فکر میکنم که زندگی چقدر تخمی و ناپایداره.
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
❤302😢171👍37🔥3😱1
برای خودم یدونه کتاب متفرقه خریدم که بخونم. به خدای احد و واحد قسم اگه بازم مثل همیشه نخوندمش و نو بیفته یه گوشه کتابخونه، برای همیشه مقوله ی کتاب و کتاب خونی رو میبوسم و میذارم کنار😑
👍133😢19😱12🎉7❤5🤩5🔥3
.
۵ صبح که بیدار شدم اول از هر چیزی گوشیمو چک کردم و دیدم تاریخ یک خرداده. بلافاصله به این فکر کردم که اگه بچه خوبی باشم و درسامو بخونم و همه چی طبق برنامه پیش بره ۱ آبان بخشام تمومه و میتونم بیفتم دنبال کارای فارغ التحصیلیم، یعنی دقیقا ۵ ماه دیگه. پس دووم بیارررررر.
.
رفتم دوش گرفتم، تند تند بسته های ارسالی رو بستم و با خواهرم هماهنگ کردم که وقتی پست باز کرد ببره تحویلشون بده چون ساعتی که باید بیمارستان باشم جز من و پاکبان ها کس دیگه ای تو خیابون نیست. فرصت هم نکردم که یادداشت تشکر بذارم وگرنه بیمارستانم دیر میشد.
.
تو اورژانس یه بیمار خانوم میانسال داشتیم که فوق العاده آژیته و بد دهن بود و مدام در حال فحش دادن به پرسنل بود. پرستار میومد انژیوکت وصل کنه داد میزد پدرسگ ولم کن. پدرسگ ! پدرسگ! تا ولشم نمیکردی دست از سلیطه بازی برنمیداشت. پسرش میومد موهاشو ناز میکرد به زبون ترکی بهش فحش میداد. حتی دوستم صبح رفته بود شرح حالشو بگیره سر تا پاش رو فحش داده بود و دوستم بیخیالش شد و رفت سراغ یه مریض دیگه. خلاصه از صبح انقدررررر فحش داد و غر زد که کله م خراب شد. چندین بار آرزو کردم کاش همراهیش در باسنش نچسبیده بود و اون همه آدم و پرسنل تو اورژانس نبودن. واقعا میرفتم یکی میخوابوندم زیر گوشش بلکه خفه خون بگیره.
.
تو اتاق نشستیم و مریضی نداشتیم، داشتم تند تند کارهای عقب افتاده م رو مینوشتم که برنامه هام رو یه سر و سامونی بدم و برنامه معرفی هایی که با پیج های بیوتی بلاگرها داشتیم و از صد سال قبل برای خرداد بهمون تایم داده بودن رو بچینم، این وسط تاریخ امتحان پایان بخشم رو بولد کردم که حواسم بهش باشه چون هیچی نخوندم و تقریبا هیچ آمادگی ندارم براش. نرس مون اومد و اعلام کرد که ویزیت جدید خوردیم و گفتم من میرم مریض رو ببینم.
.
یه آقای مسنی بود با ضعف و بیحالی و شرح حالی از بستری ۲۰ روز قبل به علت دفع خون در مدفوع. همراهیش فوق العاده گیییییج! خودشم آی کیوش زیر ۸۰ :))) به همراهیش میگفتم خب چیشده اومدین، از هر چیزی میگفت جز علت مراجعه، میپرسیدم بیماری چی داره میگفت بیماری نداره ( که وقتی رزیدنت اومد بالاسرش و قرار بود معرفیش کنم همراهی گفت دیابت داره و انسولین میزنه و بعد مجدد وقتی که رزیدنت گفت دراگ هیستوریش رو بگیر خود مریض گفت انسولین دیگه چیه!) مدام اطلاعات ضد و نقیض میدادن و حرف شون رو عوض میکردن.
.
گفتم خلاصه پرونده بستری قبلیتو بده یه نگاه بندازم، دیدم نوشته کنسر معده با متاستاز به چندتا ارگان دیگه!😑 بعد شرح حال ملنا رو سعی کردم در بیارم ( مدفوع قیری که نشونه وجود خون در موفوعه)
( تو پرانتز اینو بگم که الان پانشین بیاین دایرکت بدین که من چند مدفوعم سیاه و فلانه به نظرت مشکلی دارم یا نه وگرنه خشک خشک تی آر تون میکنم! مشکلی داری و خیلی نگرانی پاشو برو دکتر ! )
.
خلاصه با پرس و جوهایی که کردم گفت اره مدفوعم سیاهه مثل مقنعه شما (باتشکر☺️) از اونجایی که دین مون دین مبین اسلامه و چه معنی داره که یه خانوم دکتر مریض آقا رو تی آر بکنه خیلی دست بوسانه تی آر مریض رو کردم تو پاچه ی یکی از پسرامون. با هم رفتیم بالا سر مریض که اون تی آر کنه و بعدش من تیلت مریض رو چک کنم.
.
مریض بلافاصله بعد اینکه فهمید تی آر چیه و خاطره ی معاینه بستری قبلش یادش اومد، هاشا کرد که کی گفته من ملنا دارم! خیلیم خوبم! هر چی گفتم پدرم مگه شما نگفتی مدفوعت رنگ مقنعه منه؟ گفت نخیر خانوم دکتر هوش و حواس نداری ها! اینترن پسرمون هم که دید مریض رضایت به تی آر نمیده انگاری که از خوشحالی بال در آورده باشه برگشت تو اتاق و من موندم و مریضم. گفتم اوکی ولش کن، برم تیلتش رو چک کنم.
.
کاف فشارسنج رو دور بازوش بستم و زمانی که اومدم پالسش رو به انگشت اشاره وصل کنم دیدم زیر ناخوناش خونیه! خون تیره ای که خشک شده بود. یعنی همون مدفوع خونی بیمار🙂 زیر ناخنش🙂 که خشک شده بود🙂 یعنی زمانی که تو دسشویی داشته خودشو میشسته بعدش نرفته دستاشو بشوره🙂 و حالا تمام کثافتا زیر ناخوناش بود🙂 و پالس اکسیمتری که روزانه به انگشت حداقل ۱۰۰ نفر وصل میشه الان به انگشتاش وصل بود🙂 و بعدشم قرار بود به انگشت بقیه وصل بشه🙂
.
یه لحظه واقعا حالم از حجم کثافتی که تو اورژانس از در و دیوار میبارید بهم خورد. واقعا حالم بد شد. اعصابمم باز بهم ریخت! بعد اینکه تیلت رو چک کردم واقعا دلم نخواست که دیگه به مریض دست بزنم. کاف و پالس رو از مریض جدا نکرده برگشتم سمت اتاق در حالی که خدماتی داشت سعی میکرد ادرار مریضی که داشتن شستشو مثانه میدادنش رو با طی از رو زمین جمع کنه و باد کولر آبی بخش میخورد به صورتم و هوای اورژانسی که حسابی دم داشت و نرس اون مریض جیغ جیغوعه که داشت از پاش رگ میگرفت چون مریض آنژیوکت های دستش رو کشیده بود و دیگه رگ سالمی نداشت و مریضی که با داد و هوار داشت فحش دو عالم رو به نرس میداد.
۵ صبح که بیدار شدم اول از هر چیزی گوشیمو چک کردم و دیدم تاریخ یک خرداده. بلافاصله به این فکر کردم که اگه بچه خوبی باشم و درسامو بخونم و همه چی طبق برنامه پیش بره ۱ آبان بخشام تمومه و میتونم بیفتم دنبال کارای فارغ التحصیلیم، یعنی دقیقا ۵ ماه دیگه. پس دووم بیارررررر.
.
رفتم دوش گرفتم، تند تند بسته های ارسالی رو بستم و با خواهرم هماهنگ کردم که وقتی پست باز کرد ببره تحویلشون بده چون ساعتی که باید بیمارستان باشم جز من و پاکبان ها کس دیگه ای تو خیابون نیست. فرصت هم نکردم که یادداشت تشکر بذارم وگرنه بیمارستانم دیر میشد.
.
تو اورژانس یه بیمار خانوم میانسال داشتیم که فوق العاده آژیته و بد دهن بود و مدام در حال فحش دادن به پرسنل بود. پرستار میومد انژیوکت وصل کنه داد میزد پدرسگ ولم کن. پدرسگ ! پدرسگ! تا ولشم نمیکردی دست از سلیطه بازی برنمیداشت. پسرش میومد موهاشو ناز میکرد به زبون ترکی بهش فحش میداد. حتی دوستم صبح رفته بود شرح حالشو بگیره سر تا پاش رو فحش داده بود و دوستم بیخیالش شد و رفت سراغ یه مریض دیگه. خلاصه از صبح انقدررررر فحش داد و غر زد که کله م خراب شد. چندین بار آرزو کردم کاش همراهیش در باسنش نچسبیده بود و اون همه آدم و پرسنل تو اورژانس نبودن. واقعا میرفتم یکی میخوابوندم زیر گوشش بلکه خفه خون بگیره.
.
تو اتاق نشستیم و مریضی نداشتیم، داشتم تند تند کارهای عقب افتاده م رو مینوشتم که برنامه هام رو یه سر و سامونی بدم و برنامه معرفی هایی که با پیج های بیوتی بلاگرها داشتیم و از صد سال قبل برای خرداد بهمون تایم داده بودن رو بچینم، این وسط تاریخ امتحان پایان بخشم رو بولد کردم که حواسم بهش باشه چون هیچی نخوندم و تقریبا هیچ آمادگی ندارم براش. نرس مون اومد و اعلام کرد که ویزیت جدید خوردیم و گفتم من میرم مریض رو ببینم.
.
یه آقای مسنی بود با ضعف و بیحالی و شرح حالی از بستری ۲۰ روز قبل به علت دفع خون در مدفوع. همراهیش فوق العاده گیییییج! خودشم آی کیوش زیر ۸۰ :))) به همراهیش میگفتم خب چیشده اومدین، از هر چیزی میگفت جز علت مراجعه، میپرسیدم بیماری چی داره میگفت بیماری نداره ( که وقتی رزیدنت اومد بالاسرش و قرار بود معرفیش کنم همراهی گفت دیابت داره و انسولین میزنه و بعد مجدد وقتی که رزیدنت گفت دراگ هیستوریش رو بگیر خود مریض گفت انسولین دیگه چیه!) مدام اطلاعات ضد و نقیض میدادن و حرف شون رو عوض میکردن.
.
گفتم خلاصه پرونده بستری قبلیتو بده یه نگاه بندازم، دیدم نوشته کنسر معده با متاستاز به چندتا ارگان دیگه!😑 بعد شرح حال ملنا رو سعی کردم در بیارم ( مدفوع قیری که نشونه وجود خون در موفوعه)
( تو پرانتز اینو بگم که الان پانشین بیاین دایرکت بدین که من چند مدفوعم سیاه و فلانه به نظرت مشکلی دارم یا نه وگرنه خشک خشک تی آر تون میکنم! مشکلی داری و خیلی نگرانی پاشو برو دکتر ! )
.
خلاصه با پرس و جوهایی که کردم گفت اره مدفوعم سیاهه مثل مقنعه شما (باتشکر☺️) از اونجایی که دین مون دین مبین اسلامه و چه معنی داره که یه خانوم دکتر مریض آقا رو تی آر بکنه خیلی دست بوسانه تی آر مریض رو کردم تو پاچه ی یکی از پسرامون. با هم رفتیم بالا سر مریض که اون تی آر کنه و بعدش من تیلت مریض رو چک کنم.
.
مریض بلافاصله بعد اینکه فهمید تی آر چیه و خاطره ی معاینه بستری قبلش یادش اومد، هاشا کرد که کی گفته من ملنا دارم! خیلیم خوبم! هر چی گفتم پدرم مگه شما نگفتی مدفوعت رنگ مقنعه منه؟ گفت نخیر خانوم دکتر هوش و حواس نداری ها! اینترن پسرمون هم که دید مریض رضایت به تی آر نمیده انگاری که از خوشحالی بال در آورده باشه برگشت تو اتاق و من موندم و مریضم. گفتم اوکی ولش کن، برم تیلتش رو چک کنم.
.
کاف فشارسنج رو دور بازوش بستم و زمانی که اومدم پالسش رو به انگشت اشاره وصل کنم دیدم زیر ناخوناش خونیه! خون تیره ای که خشک شده بود. یعنی همون مدفوع خونی بیمار🙂 زیر ناخنش🙂 که خشک شده بود🙂 یعنی زمانی که تو دسشویی داشته خودشو میشسته بعدش نرفته دستاشو بشوره🙂 و حالا تمام کثافتا زیر ناخوناش بود🙂 و پالس اکسیمتری که روزانه به انگشت حداقل ۱۰۰ نفر وصل میشه الان به انگشتاش وصل بود🙂 و بعدشم قرار بود به انگشت بقیه وصل بشه🙂
.
یه لحظه واقعا حالم از حجم کثافتی که تو اورژانس از در و دیوار میبارید بهم خورد. واقعا حالم بد شد. اعصابمم باز بهم ریخت! بعد اینکه تیلت رو چک کردم واقعا دلم نخواست که دیگه به مریض دست بزنم. کاف و پالس رو از مریض جدا نکرده برگشتم سمت اتاق در حالی که خدماتی داشت سعی میکرد ادرار مریضی که داشتن شستشو مثانه میدادنش رو با طی از رو زمین جمع کنه و باد کولر آبی بخش میخورد به صورتم و هوای اورژانسی که حسابی دم داشت و نرس اون مریض جیغ جیغوعه که داشت از پاش رگ میگرفت چون مریض آنژیوکت های دستش رو کشیده بود و دیگه رگ سالمی نداشت و مریضی که با داد و هوار داشت فحش دو عالم رو به نرس میداد.
😱126❤50👍48😢33
یه لحظه نگاه من و نرس بهم گره خورد و بی صدا و حالت لبخونی طور با حرص بهش گفتم
«پاااااره ش کن!»
نرسمون خندید و سری به نشونه تایید تکون داد :))
۱ خرداد ۱۴۰۲
«پاااااره ش کن!»
نرسمون خندید و سری به نشونه تایید تکون داد :))
۱ خرداد ۱۴۰۲
❤152👍32😱13🤣8🤩6😢4🎉1
رزیدنت های کشیک مون به قدری بد بودن و ابیوز کردن که دارم خدا خدا میکنم کشیک زودتر تموم شه. اینکه رزیدنت کشیک خیلی مهمه رو امروز عمیقا لمسش کردم :)
یه مریضای عجیب غریبی هم به پستم خوردن با پرونده های قطور که ساعت ها با پرونده شون کشتی گرفتم. یدونه از نرسامونم بی تربیتی کرد ریدم بهش.
از اورژانس متنفرم :(
یه مریضای عجیب غریبی هم به پستم خوردن با پرونده های قطور که ساعت ها با پرونده شون کشتی گرفتم. یدونه از نرسامونم بی تربیتی کرد ریدم بهش.
از اورژانس متنفرم :(
❤124😢22👍20🤣11😱5🤩2💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کشیکم تموم شددددددد💃🏻
❤82🎉45🤣26🤩14😱3❤🔥2🔥2
.
سه روز پشت هم کشیک رو پشت سر گذاشتم و هنوز زنده ام. روز اول با سمی ترین ترکیب رزیدنتا کشیک بودم و انقدررر جو کشیک سنگین و بد بود که با خودم گفتم دیگه کشیک نمیام و هر چی کشیک مونده رو میفروشم. بعد دیدم حیف پول :)) به خودم گفتم مگه خونت از بقیه رنگین تره؟ کشیکاتو میری کااااامل جونت هم درومد.
.
روز دوم ترکیب خوبی از رزیدنتا داشتیم، و اگه از بیمارای عجیب غریبی که میومدن فاکتور بگیریم کشیک نایسی بود، با خودم گفتم کشیک روز سوم که جمعه بود رو دیگه میفروشم! بذار یکم خونه باشم استراحت کنم! تازه اون روز تبلیغ داشتیم با یکی از بیوتی بلاگرها و روز مهمی بود و باید میچسبیدم به پیج. ولی وقتی برنامه کشیک رزیدنتا رو دیدم که ترکیبی از رزیدنت های مورد علاقه من بود با کله رفتمش.
.
کشیک فوق العاده بود. جو دوستانه و صمیمی بود. رزیدنتا فرز بودن و تند تند مریض می دیدیم لیست رو کلیر میکردیم و همه چی لذت بخش بود. رزیدنت سال ۳ مون که چیف رزیدنت هم بود یکی از باسوادترین و آدم حسابی ترین رزیدنت هاییه که دیدم. هر مریضی میومد با حوصله برامون توضیح میداد و نکات مهمی که باید در رابطه با اون بیماری میدونستیم رو توضیح میداد برامون.
.
تایم نهار شد و عدس پلو آوردن. عدس پلو بیمارستان واقعا خوب نیست🥲 رزیدنتا عصبی شدن و گفتن بریم بیرون غذا بخوریم. منم مظلوم گفتم میشه منم باهاتون بیام؟ 🥹👈👉
گفتن بیا :)) از رزیدنت سال ۱ تا ۳ آف شدن و رفتیم ساندویچ کثیف کنار بیمارستان چون زود باید برمیگشتیم اورژانس. غذا رو که آوردن و مشغول شدیم وسط بحث چیف رزیدنتمون گفت چه خر ذوقی با رزیدنتا اومدی بیرون ها😂 همه خندیدیم. گفتم آره! واقعا همیشه آرزوم بود با رزیدنت ها صمیمی باشیم اما نمیدونم چرا هیچ وقت شرایط پیش نیومده بود. چیف مون گفت آره اتفاقا زمان ما اصلا اینجوری نبود. من که اینترن بودم انقدر رابطه ی خوبی بین رزیدنتا و اینترنا بود! بیرون میرفتیم! مهمونی میرفتیم! خوش میگذشت! با خیلیاشون هم هنوز در ارتباطم و دوستای خوبی شدن برام. نمیدونم چرا اینترنا انقدر یوبس شدن جدیدا. در حالی که دو لپی داشتم ساندویچم رو میخوردم گفتم اره واقعا! اون زمانا ما علوم پایه بودیم استاژرا و اینترنا جشن پایان بخش میگرفتن و کیک میگرفتن و اینا! الان بخش که تموم میشه فقط فرار میکنیم بس که چشم دیدن همدیگه رو نداریم. خندیدن و تایید کردن.
تا آخر کشیک خیلی همه چی ملو و نایس گذشت و تو راه برگشت خونه همش داشتم به این فکر میکردم که چقدر رزیدنتای کشیک و کلا پرسنلی که تو شیفت باهات هستن رو کیفیت کشیک و این که برات کشیک چطور بگذره موثرن.
.
وقتی رسیدم خونه انقدر کمرم درد میکرد که هر چی سعی کردم خودمو متقاعد کنم که بسته ها رو ببندم دیدم نمیتونم! حتی حال نداشتم برم دوش بگیرم. خوابیدم و امروز صبح ۴:۲۰ بیدار شدم و تند تند مشغول بستن بسته ها شدم که تا ۶:۳۰ تو بخش باشم.
.
سر مورنینگ که بودیم استاد پایان نامه م بهم زنگ زد و پرسید که کی میخوام دفاع کنم و وقتی گفتم استاد حالا چه عجله ایه و میخوام دفاعمو بذارم تو بخش اطفال، بهم گفت که من دارم میرم خارج کشور. یه استرس بدی گرفتم، با خودم گفتم نکنه میخواد مهاجرت کنه؟ بعد تو دلم گفتم نه بابا استاد همسن بابای منه! تو این سن کی حال داره مهاجرت کنه!
پرسیدم استاد جسارتا سفر میرید؟
خندید و گفت سفر بی بازگشت انشالا. خشکم زده بود! گفتم استاد یعنی دارید مهاجرت میکنید؟ واقعا میخواید برید؟
بازم خندید. خنده های هیستریک. گفت چی بگم والا! اینجا دیگه جای موندن نیست!
دلم گرفت! براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم که هر چه سریعتر پایان نامه رو جمع و جور و دفاع میکنم.
راه افتادم سمت درمانگاه که قبل استاد برسم و تو راه همش داشتم فکر میکردم به آدم های حسابی و خفنی که این مدت شنیده بودم به زودی قراره مهاجرت کنن که شامل دو تا از استادای فوق تخصص خون و سرطان شناسی و یکی از استادای فوق تخصص غدد کار درستمون میشد. به خودم گفتم همه دارن میرن، چطور هنوزم فکر میکنی میشه موند و ساخت! دقیقا به چه امیدی؟ با چه فردایی؟
۶ خرداد ۱۴۰۲
سه روز پشت هم کشیک رو پشت سر گذاشتم و هنوز زنده ام. روز اول با سمی ترین ترکیب رزیدنتا کشیک بودم و انقدررر جو کشیک سنگین و بد بود که با خودم گفتم دیگه کشیک نمیام و هر چی کشیک مونده رو میفروشم. بعد دیدم حیف پول :)) به خودم گفتم مگه خونت از بقیه رنگین تره؟ کشیکاتو میری کااااامل جونت هم درومد.
.
روز دوم ترکیب خوبی از رزیدنتا داشتیم، و اگه از بیمارای عجیب غریبی که میومدن فاکتور بگیریم کشیک نایسی بود، با خودم گفتم کشیک روز سوم که جمعه بود رو دیگه میفروشم! بذار یکم خونه باشم استراحت کنم! تازه اون روز تبلیغ داشتیم با یکی از بیوتی بلاگرها و روز مهمی بود و باید میچسبیدم به پیج. ولی وقتی برنامه کشیک رزیدنتا رو دیدم که ترکیبی از رزیدنت های مورد علاقه من بود با کله رفتمش.
.
کشیک فوق العاده بود. جو دوستانه و صمیمی بود. رزیدنتا فرز بودن و تند تند مریض می دیدیم لیست رو کلیر میکردیم و همه چی لذت بخش بود. رزیدنت سال ۳ مون که چیف رزیدنت هم بود یکی از باسوادترین و آدم حسابی ترین رزیدنت هاییه که دیدم. هر مریضی میومد با حوصله برامون توضیح میداد و نکات مهمی که باید در رابطه با اون بیماری میدونستیم رو توضیح میداد برامون.
.
تایم نهار شد و عدس پلو آوردن. عدس پلو بیمارستان واقعا خوب نیست🥲 رزیدنتا عصبی شدن و گفتن بریم بیرون غذا بخوریم. منم مظلوم گفتم میشه منم باهاتون بیام؟ 🥹👈👉
گفتن بیا :)) از رزیدنت سال ۱ تا ۳ آف شدن و رفتیم ساندویچ کثیف کنار بیمارستان چون زود باید برمیگشتیم اورژانس. غذا رو که آوردن و مشغول شدیم وسط بحث چیف رزیدنتمون گفت چه خر ذوقی با رزیدنتا اومدی بیرون ها😂 همه خندیدیم. گفتم آره! واقعا همیشه آرزوم بود با رزیدنت ها صمیمی باشیم اما نمیدونم چرا هیچ وقت شرایط پیش نیومده بود. چیف مون گفت آره اتفاقا زمان ما اصلا اینجوری نبود. من که اینترن بودم انقدر رابطه ی خوبی بین رزیدنتا و اینترنا بود! بیرون میرفتیم! مهمونی میرفتیم! خوش میگذشت! با خیلیاشون هم هنوز در ارتباطم و دوستای خوبی شدن برام. نمیدونم چرا اینترنا انقدر یوبس شدن جدیدا. در حالی که دو لپی داشتم ساندویچم رو میخوردم گفتم اره واقعا! اون زمانا ما علوم پایه بودیم استاژرا و اینترنا جشن پایان بخش میگرفتن و کیک میگرفتن و اینا! الان بخش که تموم میشه فقط فرار میکنیم بس که چشم دیدن همدیگه رو نداریم. خندیدن و تایید کردن.
تا آخر کشیک خیلی همه چی ملو و نایس گذشت و تو راه برگشت خونه همش داشتم به این فکر میکردم که چقدر رزیدنتای کشیک و کلا پرسنلی که تو شیفت باهات هستن رو کیفیت کشیک و این که برات کشیک چطور بگذره موثرن.
.
وقتی رسیدم خونه انقدر کمرم درد میکرد که هر چی سعی کردم خودمو متقاعد کنم که بسته ها رو ببندم دیدم نمیتونم! حتی حال نداشتم برم دوش بگیرم. خوابیدم و امروز صبح ۴:۲۰ بیدار شدم و تند تند مشغول بستن بسته ها شدم که تا ۶:۳۰ تو بخش باشم.
.
سر مورنینگ که بودیم استاد پایان نامه م بهم زنگ زد و پرسید که کی میخوام دفاع کنم و وقتی گفتم استاد حالا چه عجله ایه و میخوام دفاعمو بذارم تو بخش اطفال، بهم گفت که من دارم میرم خارج کشور. یه استرس بدی گرفتم، با خودم گفتم نکنه میخواد مهاجرت کنه؟ بعد تو دلم گفتم نه بابا استاد همسن بابای منه! تو این سن کی حال داره مهاجرت کنه!
پرسیدم استاد جسارتا سفر میرید؟
خندید و گفت سفر بی بازگشت انشالا. خشکم زده بود! گفتم استاد یعنی دارید مهاجرت میکنید؟ واقعا میخواید برید؟
بازم خندید. خنده های هیستریک. گفت چی بگم والا! اینجا دیگه جای موندن نیست!
دلم گرفت! براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم که هر چه سریعتر پایان نامه رو جمع و جور و دفاع میکنم.
راه افتادم سمت درمانگاه که قبل استاد برسم و تو راه همش داشتم فکر میکردم به آدم های حسابی و خفنی که این مدت شنیده بودم به زودی قراره مهاجرت کنن که شامل دو تا از استادای فوق تخصص خون و سرطان شناسی و یکی از استادای فوق تخصص غدد کار درستمون میشد. به خودم گفتم همه دارن میرن، چطور هنوزم فکر میکنی میشه موند و ساخت! دقیقا به چه امیدی؟ با چه فردایی؟
۶ خرداد ۱۴۰۲
❤204💔136👍30😢22😱4