لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
2.78K subscribers
52 photos
8 videos
4 files
4 links
روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم
.
Download Telegram
205🤩44🎉5👍4😢1
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
Photo
اینم نی نی که قابله تون به دنیا آورد😎👩🏻‍🍼
🤩22946🎉7😱3
.
دیروز کشیک بودم. نزدیکای غروب با رزیدنت سال بالا در حال ویزیت مریض اعزامی از شهرستان بودیم که تلفن اورژانس زنگ خورد. مثل گربه نیم متر پریدم چون هم صدای تلفنش خیلی گوش خراشه، هم اینکه وقتی زنگ میخوره به احتمال زیاد مریض بد حالی داریم که نیازمند رسیدگی فوریه. با دومین زنگ گوشی رو برمیدارم،
+ببخشید اورژانس قلب؟
-بله بفرمایید
+ کد ۲۴۷ داریم!
با صدای لرزون میگم دکتر کد خوردیم!
.
رزیدنت سال یک و دو و سه مریض اعزامی رو ول میکنن می دون سمت راه پله ها و میگن بپر از تو کشو تیکا وردار زود بیا اورژانس مرکزی. با استرس پله ها رو دو تا دو تا میرم بالا. تمام راهروی منتهی به اورژانس مرکزی رو مثل اسب می دوم. دو تا همراهی مریض لب باز میکنن که سوال بپرسن ولی بی توجه بهشون همچنان میدوم.
.
تو راه به اولین کلاسی که تو این بخش برامون گذاشتن فکر میکنم. استاد رو کرد به بچه ها، کسی میدونه چرا اسم این کد ۲۴۷ عه؟ طبق معمول مثل ببعی داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم!
استاد که میدونست از ما آبی گرم نمیشه گفت: معنیش اینه که ۲۴ ساعت شبانه روز و ۷ روز هفته ما کاردیولوژیست ها در دسترسیم که اگه مریض سکته حاد قلبی آوردن اورژانسی ببریم کت لب آنژیوش کنیم. درد قلبی که ادامه دار باشه و آروم نشه یعنی رگ بسته شده و عضله قلبی در حال نکروز شدنه. عضله که نکروز بشه دیگه کاری از دستمون بر نمیاد. شما با تشخیص درست و اقدام به موقع میتونی زندگی مریضت رو نجات بدی!
.
رسیدم تو اتاق CPR و نفسم بالا نمیاد. یه مرد میانسال روی تخت داره از درد به خودش میپیچه و ناله میکنه. کنار تختش یه دختر ۱۵-۱۶ ساله ایستاده که دستای باباش رو محکم تو دستش گرفته و بی وقفه اشک میریزه. پرستارا دخترشو بیرون میبرن. سریع دو تا قرص از روکش در میارم و میدم مریض بخوره. رزیدنت بهم میگه حواست به مانیتور باشه ریتماش بهم نریزه و خودش میره زنگ بزنه به کت لب که آماده عمل اورژانسی باشن.
.
رزیدنت سال یک قلب که مشغول سمع قلب مریضه بهم میگه این اولین کد ۲۴۷ ایه که تو این سه ماه دیدم! و ذوق میکنه! از ذوق کردنش ذوق میکنم! میگم منم همینطور!
.
نرسا بدو بدو از بیمار خون میگیرن، یکی لباساشو در میاره، یکی براش سوند میذاره، یکی لباس اتاق عمل تنش میکنه، خیلی برام عجیب بود که پرستارا هم انقدر استرس داشتن و در حال جنبش بودن. حتی موقع کد CPR هم من ندیدم انقدر دغدغه ی مریض داشته باشن، بعضا حتی میشینن چای میخورن یا در حال خنده و مسخره بازی هستن موقع احیا ( که وقتی طب اورژانس بودم دو بار سر این مساله پریدم به یکی از نرسا )
.
ولی اینجا حتی نرسا هم استرس مریض رو دارن، چون هنوز زنده ست و میدونن که میشه براش کاری کرد و نجاتش داد. براش فرم رضایت عمل رو میارم و توضیح میدم باباجان رگ قلبت بسته شده، میخوایم اورژانسی ببریمت اتاق عمل بازش کنیم، اینجا رو انگشت بزن. تو چشمام نگاه میکنه و میگه خوب میشم؟ میگم آره نگران نباش.
.
کمکی ها هر کدوم یه گوشه برانکار رو گرفتن که مریض رو ببرن، بیمارمون با گریه گفت میشه دخترمو برای بار آخر ببینم؟🥺 رزیدنت بهش گفت باید سریع ببریمت وقت نمیشه و به کمکی ها اشاره کرد که سریع تخت رو ببرن.
دلم یه جوری شد. با خودم گفتم اگه یه درصد بار اخری باشه که میتونسته بچه ش رو ببینه چی؟
.
سریع دویدم تو سالن انتظار دخترشو دیدم در حالی که گوشه ی سالن رو زمین زانوهاشو بغل کرده بود و گریه میکرد. هیچ همراهی دیگه ای هم نداشت! دستشو گرفتم و گفتم بدو دارن باباتو میبرن اتاق عمل، گفته میخواد ببینتت! با همدیگه کل سالن رو دویدیم، رسیدیم به برانکار، گفتم دکتر یه لحظه صبر کنین، صبر کردن و دخترک دستای باباشو گرفت تو دستش و بوسید، باباش بهش گفت درد به جونم گریه نکن. قول میدم سالم بیام بیرون و برای تولدت گردنبندی که دوست داشتی رو بخرم.
دخترک چند قدم میاد عقب و کمکی ها دوباره برانکار رو هل میدن و میرن.
.
من موندم و دخترک تو سالن سرد بیمارستان و رزیدنت ها و کمکی هایی که داشتن با تخت مریض تو سالن می دویدن دقیقا عین تو فیلما. دخترک بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. قاعدتا باید آرومش میکردم اما خودمم گریه م گرفت😬 تا حالا با هیچ همراه مریضی گریه نکرده بودم! خداروشکر قفل این مرحله هم باز شد.
.
ساعتای ۳ صبح بود که از ccu زنگ زده بودن برم نبض پارادوکسیکال یه مریض رو چک کنم که از قضا تخت کناریش بیمار کد خورده ی ما بود که حالش خیلی خوب بود و سر و مر و گنده رو تختش نشسته بود. اونجا بود که به چشم دیدم تو موقعیت های بحرانی اگه تشخیص و درمان درست انجام بشه چجوری میشه یه زندگی و خانواده رو نجات داد! و این به نظرم خیلی خیلی قشنگ بود!🥹🦋
.
۲۲ دی ۱۴۰۱
615😢46👍24🤩17🔥6😱1
.
ساعتمو نگاه میکنم هوا منفی ۱۳ درجه ست. دستامو به هم میمالم گرم بشن و وارد مطب میشم. آقای دکتر پزشک عمومیه و تو مطب استادمون کارهای زیبایی انجام میده. میرم تو سلام و احوال پرسی میکنم و هنوز پالتوم رو در نیاوردم میگه خانوم دکتر بیا یه تزریق لب دارم نگاهش کن.
.
میرم بالای سر یه خانومی که همش اشاره میکنه به اینکه مهماندار هواپیماست. کاش میتونستم براتون ترسیم کنم که لب هاش چقدرررررر بزرگ بود و عملا فاصله ی لب بالا با بینی ش از بین رفته بود اما به طرز بیمارگونه ای باز اومده بود تزریق کنه. اقای دکتر همینطور که با دستش لب رو گرفته اشاره میکنه به گوله گوله های ژل زیر دستش و میگه اینا نشونه ژل نامرغوبه! بعدا کارت رو شروع کردی هر آشغالی برای مریض نزن چون در نهایت کار خودت خراب میشه، این خانوما میشینن دور هم کلی حرف میزنن و تهش اسم تو خراب میشه. میگن رفتیم پیش دکتر فلانی ژل لبمو گوله کرد. دیگه نمیگن ارزون ترین و آشغال ترین ژل بازار رو خواسته بودن!
سری به نشونه تایید تکون میدم و سعی میکنم اسم برندش رو به خاطر بسپارم.
.
میریم مریض بعدی، ایشونم اومده ژل لب بزنه. لب هاش فوق العاده قیطونیه. میگه طبیعی میخوام. میگم آخ جون بالاخره یه مریض طبیعی. آقای دکتر میگه اونایی که طبیعی میخوان رو هم روسی بزن! میپرسم چرا خب؟!😅 گفت الان بهت میگم!
به ظریف ترین حالت ممکن تزریق کرد، جوری که اشکالات لب برطرف شد و یه لب نچرال و زیبا درومد تهش. از جاش پاشد رفت جلوی اینه و تا اون موقع ژل گونه ی نفر بعدی رو شروع کردیم. تا تو اینه خودش رو برانداز کرد رو کرد سمتمون و گفت دکترررر !!! این که هیچیش معلوم نیس! بیشتر میزدی! یه جوری بزن از ۲ کیلومتری مشخص باشه! ناسلامتی این همه پول خرج کردم!
دکتر روش رو برمیگردونه سمتم و میگه دیدی؟؟؟ نیشم باز میشه و تایید میکنم که دیدم :))
دوباره میخوابونتش حجیم تر بکنه لباشو.
.
گونه ی اون بنده خدا رو هم تزریق کردیم. حین کار همش اشاره میکرد به لپای من، میگفت دکتر یه جوری بزن اینجوری بشم :)) اقای دکتر میگفت گونه ی خانوم دکتر رو بخوام برات در بیارم ۱۰ سی سی ژل میخواد :)) بعدم تو اون همه لازم نداری، همینقدر بسته!
.
وسطاش استاد اومد، باهاش یدونه خال با پانچ برداشتم که خیلی برام جالب بود چون تا حالا ندیده بودم چجوری خال برداشته میشه و هیچ ایده ای نداشتم راجع بهش. بخیه ش رو استاد با نخ ۶ صفر زد و منی که فکر میکردم چقدر تو سوچور زدن کارم خوبه فهمیدم که دست بالای دست بسیار است🥲
.
چندتا بوتاکس و‌ مزو اینا هم زدیم و رسیدیم به مریضای اخر که دو تا خواهر بودن و از فامیلای دکتر بودن و خیلی با هم شوخی میکردن. انقدرم از من خوششون اومده بود!😂 میخواستن بعد اینکه تزریق شون تموم شد منم به زور با خودشون ببرن دور دور! میگفتن خیلی بامزه ای! منم نیشم از شدت شوخی هاشون مثل اسب باز بود. اخرش رفتن برام قهوه ی دااااغ خریدن☺️
.
مریضا تموم شد و اسنپ گرفتم که برگردم خونه. انقدر محیط تو کلینیک و خود دکتر باحال بودن که کلی شنگول شده بودم. فکر کردم به اینکه ما تو کلینیک های بیمارستان چه کیسایی میبینیم و اینجا چه کیسایی میبینن!
اونجا همه بدترین مریضی هایی رو گرفتن که از دور افتاده ترین شهرها و روستاها کشوندتشون به بیمارستانمون و آه در بساط ندارن و تهشم پروگنوزشون خوب نیست و چیزی جز فقر و بدبختی و غم و غصه تو زندگیشون نمیبینی! اونجا روزی هزار بار لعن و نفرین میفرستی به باعث و بانیش و کاری هم واقعا از دستت برنمیاد! چند تا مریض رو مگه میتونی ساپورت کنی؟
.
بعد این ور مریضا همه مرتب و تمیز و اتو کشیده، سرحال و ناز میان میشینن، کلی باهات شوخی میکنن، پشت سر هم کارت میکشن و خوشحال و راضی میرن، سری بعدی دو تا دیگه از دوستاشونم با خودشون میارن! اینجا حس میکنی همه چیز عادیه و هیچکی با هیچ مشکلی دست و ‌پنجه نرم نمیکنه و‌ تنها دغدغه ای که وجود داره زیباتر شدنه.
.
مغزم از فکر کردن به این حجم از اختلاف طبقاتی ترک میخوره، درست مثل قلبم که این روزا هزار تیکه شده اما من پررو تر از همیشه ادامه میدم چون هنوز کلی چیزا هست که باید تو زندگیم بدستشون بیارم.
.
۲۴ دی ۱۴۰۱
368👍49😢19🤩10🔥8
تقریبا ۱۲ ساعت دیگه مونده تا امتحان قلبم و از شدت استرس دارم مثل مرغ پر کنده دور خودم میچرخم. قشنگ تپش قلب دارم و دو تا قرص خوردم منتظرم اثر کنه یکم آروم شم. طبق معمول همیشه نزدیک امتحان با یه نفر به مشکل خوردم و اعصابم داغونه. یعنی محض رضای خدا یک امتحان رو نمیتونم با اعصاب آروم بشینم بخونم.
دارم فکر میکنم به اینکه قلب رو چجوری جمع و جورش کنم تا صبح…
.
آیا این امتحان پاس میشه؟
آیا بعدا ازش به خوبی یاد میکنم؟
آیا این امتحان هم میره تو فولدر امتحانایی که انقلابی نشستم تلاش کردم و پاس شد؟
.
نمیدانم اطلاعی ندارم :))))
همش بستگی داره به این ۱۲ ساعت …
دعا کنید برام که قوی باشم و بخونم
بوس😘
.
۵ بهمن ۱۴۰۱
433👍17🔥10😢6😱1
از اونجایی که اینستا کلی دایرکت میدین که کجایی و چرا اینجا نمینویسی، اومدم که بنویسم. خودمم نمیدونم چرا این مدت اینجا ننوشتم! شاید چون انقدر سرم شلوغ بوده که فرصتی نبوده بیام غر بزنم. یا شاید غرامو جای دیگه زدم و غری نمونده بوده برام.
.
روزهای آخر بخش چشمم، خود چشم رشته ی خیلی خوبه ولی بخشش رو دوست نداشتم، امیدوارم زودی امتحانشو بدیم و به سلامتی پاس شه بره. بخش بعدیم اعصابه، از اعصاب همیشه بدم میومده🥲 از همون نورو آناتومی ترم ۳ شروع شد همه چی، فیزیوپات و استاژری هم ادامه دار بود. امیدوار بودم تو انتخاب بخشای اینترنی م اعصاب برندارم که اعصاب رو اجباری کردن برامون. مهم هم هست واقعا! ولی خب باهاش ارتباط برقرار نمیکنم واقعا نمیدونم چرا💔 امیدوارم دو هفته ای که میرم اعصاب برام مفید باشه و کمی یادبگیرم لاقل اورژانس هاشو.
.
دیگه چی بگم؟
آها! تو فکرشم دفاعم رو بذارم برای بعد عید🫣 میخوام دوستامو دعوت کنم و تدارک ببینم. البته دوست زیادی ندارم چون هیچ وقت فرصتی برای رفیق بازی نداشتم ولی خب همون چند نفر که دوسشون دارم رو دوست دارم دعوت کنم که کنارم باشن.
.
مامان بابامم چند روزی رفتن سفر و با خودم گفتم چه فرصتی بهتر از الان برای زدن فیلر زیر چشم؟😬 اگه کبود شد یا ری اکشن زیاد داد هم دیگه کسی نیست بیخ گوشم مدام غر بزنه. تا اونا بیان خوب میشه. سریع نوبتمو فیکس کردم و امروز قراره برم. مثل اسب هم استرس دارما! ولی خب از شدت فشار و بی خوابی این مدت زیر چشمام خیلیییی گود شده. گودیشم نمیشه با هیچ کانسیلری چیزی کاور کرد. هرکاری کنی بازم گوده. دیگه خلاصه اینم از این.
.
دیروز که با دکترم نوبت روان درمانی داشتم کلی حرف زدیم با هم و یه بار گنده از رو دوشم برداشته شد. نتیجه این بود که این مدت فقط باید تمرکزمو بذارم رو پاس کردن بخشا و تموم شدن درسم. اون اوایل اینترنی خیلی interest بودم! الان پنچر شدم. از بخش جراحی و زنان بود که اینجوری شدم. اون اوایل اینترنی یکی از دوستام که یه سال ازم بالاتر بود و همیشه ازش مشورت میگرفتم رو تو راهروی بیمارستان دیدم و پرسیدم به نظرت برم بخش چشمم رو حذف کنم مسمومین بردارم؟ خیلی کاربردی تره به نظرم.
اونجا بود که یه فحش آبدار بهم داد و گفت غلط اضافه نکنی ها! اون آخرای اینترنی انقدر خسته ای حوصله خودتم نداری! چنتا بخش اسون بذار باشه یکم استراحت کنی!
.
الان میفهمم حق داشته بنده خدا! من انقدر خسته و تحت فشارم که حتی چشم هم برام سخت گذشت :)) تنها امیدم اینه که بعد بخش اعصابم دو هفته مرخصی دارم و میتونم یه نفسی بکشم.
برای عفونی هم که اینترن های تازه نفس میان و احتمالا با تکمیل ظرفیت و تعداد کشیک کم میگذره.
همینا دیگه! عرض دیگه ای نیست جز اینکه مراقب خودتون باشید 😘
.
۱۷ بهمن ۱۴۰۱
271👍26🤩6🎉3🔥1😢1
pokerface
lady gaga
🎧☃️❄️
🔥27🤩43🎉1
سلام از یک اینترن بدبخت دون پایه.
اگه یه وقت حالتون بد نمیشه و انرژی منفی چیزتون نمیکنه، بگم که شرایط خیلی سختی دارم و هر روز دهنم به شیوه هایی نوین داره سرویس میشه. سر افزایش قیمت دلار دو بار این هفته گریه کردم :))
.
تا خرخره از مامان بابام پول قرض گرفتم که بتونم محصولات جدید بخرم تا دلار گرونتر از این نشده و استرس دارم چجوری پولشون رو سر موعد مقرر پس بدم. به چندین بلاگر پیام دادم برای تبلیغات و قیمتای نجومی پروندن با اینکه ویو و لایک هاشون از پیج لیمو مد خودم کمتر بوده :))
اصلا از فردا به بعد تبلیغات درمان زگیل تناسلی هم قبول میکنم تو پیجم🤣🤣🤣
والا بخدا !
.
چهارتا بلاگر درست و درمون ارایشی هم پیدا کردم از سه ماه پیش دارم بهشون ایمیل میزنم و دایرکت میدم دریغ از یک نگاه ! گاهی اوقات احساس میکنم مغزم معیوبه که میشینم دونه دونه دایرکتا رو با حوصله میخونم و جواب میدم.
اصلا از فردا به بعد جواب دایرکت هم نمیدم دیگه😂 والا مگه من چیم از اونا کمتره🦦
.
دیگه چی بگم؟؟؟ اها میپرسین چرا محتوای پزشکی نمیذاری تو پیجت؟
والا الان بخش اعصابم، اکثر کیسامون اختلال هوشیاری یا سکته هستن. محتوای بصری نداره که بخوام نشونتون بدم. یکمم از بخشایی که اخیرا گذروندم دلخورم، دست و دلم به تولید محتوا نمیره.
.
دیگه چی بگم؟؟؟
این هفته امتحانمو که بدم دو هفته مرخصی دارم و میخوام با مامانم برم تهران چند روزی. دکتری که واسه عمل بینی م از یکسال پیش مدنظرم بوده بالاخره آذر جواب داد و برای اسفند بهم نوبت داده تازه از نزدیک ببینه منو که بگه بینی م رو قبول میکنه یا نه ( چه غلطا😂).
.
مامانمم از فرصت استفاده کرده و نشسته زیر پام همش میگه ببین فاصله ی تو با همچین روزی فقط ۴ سال دیگه درس خوندنه :))) اینا رو که میگه دلم میخواد خودمو پاره پاره کنم از دستش بس که حرصم میگیره😂 واقعا نمیدونم متوجه نیست که فقط تعداد انگشت شماری دکتر در سطح ایران اینجوری ان یا خودشو زده به اون راه؟ و اینکه سلامت روحی روانی من در مقابل اینکه بعدا جلوی در و همسایه بگه بچه م متخصصه💅🏼😂 اندازه ی پشگل ارزش نداره.
.
راستی حرف از پشگل شد اینم بگم براتون که بخش قلب که بودم یه روز سر ویزیت تو یکی از اتاقا دیدم حرف از عنبرنساراست و متوجه شدم یکی از بیمارایی که بستری عه تولیدی عنبرنسارا دارن😂 به این صورت که ده تا خر ماده دارن و ازشون برداشت میکنن. میگفت هر کدومشون به صورت متوسط روزی ۵۰ تا پشگل دفع میکنه و اینا پشگل ها رو دونه ای ۴۰ تومن میفروشن😂
.
یعنی یه خر روزی ۲ میلیون درآمد زایی میکنه بعد من اینترن با ۸-۱۰ کشیک در ماه ۱.۹۰۰ حقوقمه💔😂 هعی روزگار…
.
بیماری که تولیدی عنبرنسارا داشت (😂) به دختر تخت بغلی که آکنه های شدیدی داشت عنبرنسارا پیشنهاد کرد و گفت تضمینی عه! ببر صورتت مثل خانوم دکتر آینه میشه😂
بهد دختره با چشمای گرد روشو کرد سمت من و گفت عه خانوم دکتر نمیدونستم شما هم عنبرنسارا دود میکنید😍😍😍😂🤦🏻‍♀️
.
اونجا بود که دختره یه تنه میانگین آی کیو جامعه رو به ۸۰ رسوند و منم با محصولات کلینیکم رفتم که تو افق محو بشم😶‍🌫️😂
.
۳۰ بهمن ۱۴۰۱
268👍33😢9🤩9🔥3😱2🎉2🤣2
امروز آخرین روز بخش اعصاب بود، فردا رو مرخصی گرفتم، پنجشنبه هم تعطیلم. چون تعدادمون کم بود امتحان پایان بخش نگرفتن ازمون و خیلی چسبید. همین استرس سگی امتحان پایان بخش و اینکه چجوری مطالب یه بخشو تو دو هفته با کلی کشیک جمع کنم کافیه که زندگی رو به کامت زهر کنه.
.
میخواستم بخش اعصابمو حذف کنم چون تعدادمون کم بود و میدونستم کشیک های زیادی پیش رومه، ولی مسئول آموزش نذاشت و الان چقدر خوشحالم بابت اینکه حذف نشد و بخشو رفتم و قالش کنده شد.
.
همیشه از اعصاب بیزار و فراری بودم اما نمیدونم چرا این دو هفته عجیب به دلم نشست. رزیدنت های خیلی خوبی که داشتیم که تو کشیک ها کلی ازشون یادمیگرفتیم و اساتید خوبی که برامون کلاس های کاربردی و بالینی گذاشتن. چندتا از اساتید خانوممون رو برای بار اول بود میدیدم چون بخش اعصاب مون تو استاژری دقیقا تو یکی از پیک های کووید بود و تعطیل شد و چقدررررر ماه بودن! چقدر با سواد بودن! آدم کیف میکرد واقعا!
.
خلاصه که از بخش اعصاب یه خاطره ی خوب موند برام و اورژانس هایی که بعدا ممکنه تو طرح باهاشون مواجه بشم رو یاد گرفتم. کلی برنامه دارم برای دو هفته مرخصی پیش رو، امیدوارم خوش بگذره و یکمی رفرش بشم برای ادامه ی مسیر.
.
دیروز دلار شد ۵۰ تومن و زار زار گریه کردم. نگران زندگی و آینده م بودم. بعد کلی گریه کردن و صحبت با چندین نفر یکم اروم شدم و تصمیم گرفتم تلاشم رو چندین برابر کنم و امیدوارم باشم که خیلی زود سیاهی رفتنیه…
.
۲ اسفند ۱۴۰۱
۲۳ روز مونده به تولدم🙂
215👍38🎉16🤩12😢5🔥3
BABYDOLL SPEED
Ari abdul
🎧 💅🏼
33🔥2🤩2
Remember me?!

بعد یک ماه و خورده ای یادم افتاد یه چنلی هم هست گاهی توش مینویسم. برم حالا که سال نو شده یه متنی توش بنویسم. این مدت چندباری هی دلم میخواست بیام اینجا بنویسم اما انقدر مشغله داشتم واقعا فرصتش نمیشد. شاید فکر کنین میخوام چسی بیام چون من جای شما بودم همچین فکری میکردم😂 ولی نه واقعنی خیلی مشغله داشتم.
.
بزرگ‌ترینش پیج محصولات هست که چون صفر تا صدش با خودمه خیلی خیلی وقت میگیره ازم. از مشاوره ها بگیر تا پست گذاشتن و بسته بندی ها و غیره. بعدش هم مامانم اواسط اسفند یه عمل جراحی سنگین داشتن که بعد عمل نیاز به مراقبت خیلی شدیدی داشت و مرخص شدنش مصادف شد با انفولانزا گرفتنش و بعد دونه دونه اعضای خانواده مبتلا میشدن و میفتادن و جز من هیشکی نبود بهشون رسیدگی کنه. کامل شده بودم خدمات پرستاری در منزل😂
.
میرفتم از داروخونه داروهای تزریقی و سرم میگرفتم و به صورت چرخشی براشون سرم میزدم. اولش نمیخواستم از مامانم رگ بگیرم چون هیچ وقت این کار رو انجام نداده بودم و واقعا حس میکردم نمیتونم از پسش بر بیام چون کار پرستاری بوده همیشه و انجام نمیدادیم تو بیمارستان ولی چون مامان بخاطر عملش نمیتونست از پله ها بیاد پایین که ببرمش درمونگاه و هیچ خدمات پرستاری هم اطراف نمیشناختم که بیان خونه، خودم دست به کار شدم و علی رغم اینکه اکثر رگ هاش رو تو بیمارستان خراب کرده بودن با اولین تلاش هر نوبت موفقیت آمیز رگ میگرفتم ازش. دیگه دستم راه افتاده بود حسابی😅 بعدش مادرجونم که اخرای پرتو درمانی ش بود و داییم مریض شدن و من دیگه حسابی اکسپرت شده بودم و تند تند رسیدگی میکردم بهشون. خلاصه که درگیری زیاد بود و دو هفته مرخصیم عملا به مریض داری گذشت.
.
از اخرین باری هم که کشیک رفتم ۴۰ روز میگذره😬 فردا اولین کشیک داخلیمه و خیلی استرس دارم براش. طبق گفته ی همه ی سال بالایی ها و دوستان سخت ترین و مضخرف ترین بخش دانشگاه ما داخلیه. داخلی تموم شه انگار پزشکی تموم شده دیگه. کلی مشغله ی جدید هم تو بهار در انتظارمه که دقیقا میفتن وسط داخلیم و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم. دقیقا ۷.۵ ماه دیگه درسم تموم میشه. حس میکنم اگه سخت نگیرم زود میگذره. هعی روزگار …
زودتر تموم شه این دوران تحصیل کمرشکن. تکلیفم رو بدونم. زندگیم رو سر و سامون بدم. همکلاسی های دبیرستان من که رشته های کارشناسی رفته بودن الان اکثرشون تموم کردن و ارشد اپلای کردن اون ور و در شرف فارغ التحصیلی ارشد ان و به سادگی تو خارج مشغول به کار میشن و از این خراب شده نجات پیدا کردن. بعد من همچنان درسم تموم نشده و بعدشم که تموم شه دو سال باید برم تو یه ده کوره ای طرح بگذرونم و بعدشم کسی برام جایی نریده😞 ای خدا چقدر بی ادب شدم ولی حقیقت ماجرا همینه متاسفانه و این عمیقا قلبمو میخراشه. هر چند جایگاه و شان اجتماعی پزشکی که این روزا خیلی تو زندگیم پررنگ تر از همیشه شده رو با هیچی نمیتونم و نمیخوام عوض کنم اما گاهی اوقات واقعا دلسرد میشم از مسیری که انتخاب کردم.

خلاصه دعا کنید داخلی برام خوب بگذره که سیاهی رفتنیه و روز آزادی از این مسیر هفت ساله نزدیک✌️🥲

۷ فروردین ۱۴۰۲
313👍35🤩6🔥5😱1😢1
سلام🌝
دیسکاشن باز شد ؟👀
👍7821😢2
اولین مریض داخلیم یه پیرزن ۸۱ ساله بدون همراهی که دمانس داره، پوشک میشه و هموروئید داره و الان با اسهال آبکی خونی اومده. چه شروع طوفانی ای داشتم :)))))

انقدرررر تو پوشکش *یده که کل اورژانسو بوی 💩 برداشته. ببین انقدررررر بوش بده که با دو لایه ماسک موقع معاینه انقدر عوق زدم که رزیدنت گفت تو برو نمیخواد معاینه کنی.
خدماتی هم از اون طرف داره مقوا آتیش میزنه تو اورژانس میچرخونه که بوی سوختگی مقوا غالب بشه :))
عجب وضعیت فاکداپیه واقعا
😱185😢4115👍11🤣2
امروز یه بیمار دااااغون با شک به بدخیمی تو شکم با الگوی انسدادی اومده بود که هیچ جای سالمی تو بدنش وجود نداشت تقریبا !
بخاطر اینکه ریه ش آب آورده بود تنگی نفس شدید داشت، با اکسیژن سچوریشن ۷۰ بود🫠
گفتیم مامان جان اصلا بررسی کردی ببینی چرا تو ۶ ماه به این روز افتادی؟ بیا یه آندوسکوپی کلونوسکوپی برات انجام بدیم ببینیم اون تو چه خبره.

دخترش گفت ما اصلا رضایت نمیدیم به مامان مون دست بزنین. فقط آوردیم آب ریه ش رو بکشین نفسش بالا بیاد ما ببریمش. مریض فقط ۴۶ سالش بود! جوون!
گفتیم با توجه به آزمایشا و سی تی احتمالا تو شکمش یه بدخیمی هست، بذارین یه آندوکولون کنیم مشکلش پیدا شه لاقل درمان بگیره، دخترش گفت اصلا فکرشم نکنین ما اجازه بدیم بهش دست بزنین. همینجوری میبریمش خونه تا زمانی که زنده باشه مواظبشیم.
دو روز قبلم اومده بودن بنده خدا رو جابجا کنن کتفش در رفته بوده، مریض bed ridden رو ورداشتن بردن پیش شکسته بند🫠
واقعا آدم دلش برای بعضی مریضا کباب میشه💔
😱183😢96👍103
از صبح سه تا کد خوردیم و سر کد اخر بیمار یه خانوم مسن بود که دندون مصنوعی هاش چسبیده بود به لثه هاش و جدا نمیشد که اینتوبه ش کنیم😩

رزیدنت گفت بپر بالا چهارپایه ماساژ بده. اولین فشار رو که وارد کردم قرررچ صدا داد. قشنگ حس کردم دو یا سه دنده از جناغ جدا شدن🥲 ( که تو CPR شکستن دنده کاملا طبیعیه و تو اون لحظه اصلا اهمیتی نداره)

انقدرررر حالم بد شد! دست و پام شل شد، عرق سرد نشست رو تنم وا رفتم🫠 از اون ور بعد اینکه رزیدنت با دندون مصنوعی اینتوبه ش کرد و چندتا ماساژ دادم دیدم دندون مصنوعی جابجا شده و درومده و داره میره ته حلقش🥲. انقدر استرسی شدم بدون دستکش دست کردم تو حلقش دندون مصنوعی ها رو کشیدم بیرون🤢 ( چون ممکنه بود بپره تو گلوش و خفه بشه)

آخرشم فوت شد و همراهیا با گریه اورژانسو گذاشتن رو سرشون

الان یه حال خراب و چندشی دارم که خدا میدونه! طب اورژانس هم یه رزیدنت ** دستیه و مدام ویزیت داخلی میزنه :))
واقعا وضعیت فاکداپیه
😢16116😱16👍14
دو سه ماهی میشه که وقتی میخوام با مریضام حرف بزنم بهشون میگم مامان جان یا بابا جان، طبق تجربه ی این مدتم بیشتر باهام همکاری میکنن و احساس میکنن دلسوزشونی و حس خوبی بهشون دست میده.

اکثرا در جواب میگن:
جان مامان
جانت سلامت
خدا نگه دارت باشه
دردت به جانم
و…

ولی حواسم نبوده که ناخودآگاه واقعنی نسبت بهشون یه حس مادرانه ای پیدا کردم که دلم میخواد همه جوره مراقبشون باشم. این حسم رو دوست دارم.

الانم این «مامان جان» افتاده سر زبونم و همه رو مامان جان خطاب میکنم😂🥹

البته این ارتباط رو با ۸۰ درصد مریضا میگیرم معمولا. ۲۰ درصد دیگه شون اندازه ی سرسوزنی شعور ندارن و طلب باباشون رو ازت میخوان که سعی میکنم صبور باشم و با ملایمت برخورد کنم.
326👍25🤩8🎉4😢1
امروز بیمارستان بخش طب سرپایی مون کشیک بودم و از قضا دوستم هم همونجا کشیک طب بود و کلی خوشحال بودم که آخ جون امروز میرم پیش دوستم.

وارد بیمارستان که شدم با ذوق همه جا رو نگاه میکردم و هر چیزی که میدیدم با خودم میگفتم یادش بخیرررر اینجا فلان کارو کردیم، فلان شب فلان مریضو آوردن، عه اقای فلانی که سرپرستارمون بود، عه پاویون مون🥹
و آرزو کردم کاش میشد برگشت به پارسال این موقع ها و دوباره تجربه کرد خیلی چیزا رو.

رفتم پیش دوستم و یدونه سوچور زدم محض دست گرمی و خوشحال بودم که واسه کشیکم میرم شماره میذارم تو بخش و برمیگردم پیش دوستم مریضا رو سوچور بزنیم که استادمون اومد و گفتش که مریض های نیو رو راند کنیم. منم دلم خوش بود که اوکی ۴ تا مریض که بیشتر نداریم🙂

و راند هر مریض رو یک ساااااعت طولش داد و من واقعا کشش نداشتم و نمیخواستم توضیحات استاد رو گوش بدم و دلم پیش دوستم تو اتاق سوچور بود. تمام مدت سر پا بودیم، مجموعا ۴ فاکینگ ساعت!
بعد اینکه ۴ ساعت مداوم شکنجه ی روحی و جسمی شدم و پیش دوستمم نتونستم برم به این نتیجه رسیدم که اصلا هم دلم تنگ نشده برای اون روزا ! اصلنم دلم نمیخواد برگردم.

موقعی که آف شدیم و داشتم از بیمارستان خارج میشدم یاد تمام وقتایی افتادم که بدو بدو میدویدم سمت دستگاه ثبت چهره که تاخیر نخورم، کلاس هایی که شرکت کردنشون زجر آور بود ‌و مدام تو دلم به استادش فحش میدادم که چرا ولمون نمیکنه بریم، مورنینگ هایی که دادیم و اساتید قهوه ای مون کردن، اون استاد عتیقه ای که کللللی اذیتم کرد، کشیک هایی که اخرش دیگه جون نداشتم رو پاهام وایستم، خواب سه ساعته نصفه نیمه ای که شب های کشیک داشتم و فرداش همگروهی هام که می دیدنم مدام بهم میگفتن چرا تو کشیک شب میدی انقدر نابود میشی! مریض های زبون نفهمی که سر احمقانه و پیش پا افتاده ترین مسائل اعصابمو بهم میریختن و هزار و یک داستان دیگه ای که داشتم.

و الان دوباره بهم یادآوری شد که مغزم چقدر خوب فریبم میده! بدی ها رو فراموش میکنه و فقط خوبی ها رو یادش میمونه و باهاشون مدام دلتنگم میکنه! در برخورد با آدما هم همینم متاسفانه و یادم نمیمونه بدی و نامردی هاشون رو و این یکی از بدترین باگ های منه!

۲۰ فروردین ۱۴۰۲
👍234104😢12😱8
.
روزهای اخیر روتیشن هماتولوژی که مربوط به خون و سرطان های بالغین هست بودم. به نظرم راهروهای این بخش بوی مرگ میده :) یه بیماری داشتم دختر خانوم ۲۰ ساله کیس ALL که از ۳-۴ سال پیش پا درد داشته و پیگیری نمیکرده و تو آخرین آزمایش خونی که ازش گرفتن متوجه بیماریش شدن. بستری شده بود که نوبت سوم شیمی درمانیش رو بگیره، مژه ها و ابروهاش یکی در میون ریخته بود و خونریزی بینی مکرر داشت.
.
دو روز پیش بردنش اتاق عمل رینوسکوپی کردن و تو تمام حفرات بینی و سینوس هاش موکور (قارچ سیاه) رشد کرده بود و حتی یه تیکه هایی از استخون های جمجمه و صورتش رو مجبور شده بودن بردارن. روز آخری که ویزیتش کردم و قرار بود از فرداش بریم روتیشن بعدی، مشغول معاینه ش که بودم، بهش گفتم از فردا دیگه از دستم راحت میشی و کسی نمیاد ۶ و نیم صبح بیدارت کنه معاینه ت کنه و ببخش اگه این مدت اذیتت کردم. بهم گفت: منم دوست داشتم جای شما باشم و پزشک بشم و به آدما کمک کنم، اگه خوب شدم دوست دارم دوباره کنکور شرکت کنم و پزشکی قبول بشم.
بهش لبخند زدم در حالی که صدای استاد سر راند رو تو ذهنم میشنیدم که میگفت پروگنوز این مریض اصلا خوب نیست.
.
میام خونه و میبینم مامانم کلی تحویلم گرفته و برام غذای مورد علاقه م رو درست کرده و مدام ازم میپرسه حالم چطوره و اوضاعم رو به راهه یا نه. سر میز غذا میگه راستی دختر فلانی (که یکی از فامیلامون بود و هم سن من بود و دقیقا تو یک روز به دنیا اومدیم) فوت شده! جا میخورم!
ما دو تا همیشه کنار هم مقایسه میشدیم و نقل سر سبد مجالس بودیم! سالی که کنکور دادیم اون ایران قبول نشد و رفت ترکیه پزشکی رو شروع کرد و در ادامه رفت کانادا. حالا سال آخر پزشکی کانادا در حالی که کنسر ریه با متاستاز به مغز داشته فوت شده! چقدر وحشتناک!
حالم گرفته میشه و همزمان خبر مرگ یکی از متخصصای زنان و خودکشی یکی از ارتوپدها رو میخونم و حالم بدتر میشه.
.
راستش من در حالت عادی اصلا به مرگ فکر نمیکنم و امید به زندگیم خیلی خیلی بالاست و مدام برای سال های آینده م پلن میچینم، اما بخش هماتولوژی و مریض های پور پروگنوزی که سنشون از منم کمتره و مرگ کسایی که همسن و سال من هستن و موقعیتی مشابه من دارن، گاهی بدجوری بهم تلنگر میزنه و منو میترسونه که اگه به زودی نوبت من باشه و قرار باشه همه چی تموم بشه چی؟ من هنوز کلی کارِ نکرده دارم!
اینجاست که مرگ رو خیلی نزدیک به خودم میبینم و میترسم ازش. این هفت سالی که تو این رشته تحصیل کردم خصوصا این سه چهار سال آخرش که فالور نرمال بیمارستان های سطح شهر بودم، به وضوح دیدم که زندگی آدما چقدر به یه مو بنده! مردن خیلی مسخره ست! سر احمقانه ترین مسائل ممکنه فردا نباشی! دیدم که میگما !
در نتیجه منی که خیلی مقتصد بودم و سعی در پس انداز برای آینده داشتم، بعد از اینکه به چشم دیدم «من سوپرمن نیستم» و این بیماری هایی که هر روزه میبینم فقط مختص دیگران نیست و خودمم ممکنه یه روزی رو همین تخت ها بخوابم، تصمیم گرفتم یه جوری زندگی کنم که انگار چهار روز دیگه قراره تموم بشه همه چیز. پس ایده آل و با کیفیت روزام رو میگذرونم هر چقدرم که تو شرایط فاکداپی باشم. زندگی خصوصا در این مملکت بی ارزش تر از این حرفاست که بخوای خوشی و لذت ها رو موکول کنی به فردا!

۳۰ فروردین ۱۴۰۲
344😢62👍52🔥5