لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
2.78K subscribers
52 photos
8 videos
4 files
4 links
روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم
.
Download Telegram
204🎉20🤩6🔥2
امشب تولد مادرجونم بود. عصر منشی دکترش زنگ زد که اطلاع بده نوبت عملش جلوتر افتاده و فردا رو در نظر گرفتن براش چون دکترش آخر هفته داره از ایران میره. مادربزرگم کنسر پستان داره و ما اینو تو مردادماه فهمیدیم. هیچ وقت اینجا چیزی ازش نگفتم، نمیدونم چرا. از شهریور شیمی درمانی ها شروع شد و من روز به روز شاهد ضعیف و ضعیف تر شدن قهرمان زندگیم بودم. کسی که تمام بچگیم رو پیشش بودم و منو بزرگ کرد. کسی که قوی و جنگجو بودن رو ازش یادگرفتم. کسی که بهم یاد داد باید تو زندگیم مبارزه کنم و کم نیارم! کسی که وقتی ۱۸ سالم بود و فهمید که حال روحیم بده، بدون اینکه خانوادم بفهمن دستمو گرفت و من رو برد پیش روانپزشک.
.
اون موقع من کار نمیکردم و درآمدی نداشتم. مادربزرگم هر دو ماه دقیق و سر موقع منو میبرد دکتر و هزینه ی ویزیت و داروهام رو میداد بدون هیچ گونه منتی. دکترم میدونست که مامان بابام خبر ندارن و یواشکی میام! هر سری می رفتیم با خنده میگفت باز این مادربزرگ و نوه اومدن! بابا حاج خانوم دم شما گرم! خدا حفظتون کنه انقدر از این بچه حمایت میکنین! بعد روش رو میکرد سمت من و میگفت عجب مادربزرگ خفنی داری ها! قدرشو حسابی بدون! بعدشم سه تایی مون میخندیدیم!
.
حالا مادربزرگ قهرمان من مژه ها و ابروهاش ریخته، موهایی که هر سری میرفت آرایشگاه زیتونی میکرد جاشون رو به یه کلاه مشکی دادن که سرش سرما نخوره و انقدر ضعیف شده که به زحمت میتونه رو پاهاش وایسته. شاید اینا رو دیدم که چند وقته حالم بده!
.
امشب براش کیک تولد گرفتیم و خواهرهاش رو دعوت کردیم خونه ش که دور و برش شلوغ باشه و بهش دلگرمی بدن. موقعی که تو اتاق تنها بودم دیدم مادربزرگم اومده دنبالم و با بغض بهم میگه میشه بهت یه چیزی بگم به کسی نگی؟ سریع در اتاق رو میبندم و مینشونمش رو تخت و میگم معلومه که میشه. اشکش در میاد و میگه اگه من زنده نموندم تو و خدا مراقب مامانت باش.
.
قاعدتا باید منم اینجا احساساتی میشدم و گریه میکردم اما انقدر که تو بیمارستان از این چیزها دیدم که الان دیگه بی حس شدم. بغلش کردم و در حالی که سعی داشتم آرومش کنم گفتم نه! عملت عالی پیش میره و هیچ اتفاقی نمیفته. از بین استادام بهترین شون رو انتخاب کردیم برای جراحی. مگه الکیه دکتر فلانی جراحیت کنه! میدونی حالت عادی میرفتی پیشش شاید تا ۶ ماه دیگه هم بهت نوبت عمل نمیداد! در حالی که هنوز گونه هاش خیسه میخنده و میگه بخاطر نوه ی دکترمه دیگه😌 چقدر خوب شد که زنده موندم و دکتر شدنت رو دیدم. دختر قوی و سخت کوش من!
میگم ای بابا هنوز یکسال دیگه مونده! کوووو تا من دکتر بشم! باز بغضش میگیره میگه اگه جشن فارغ التحصیلیت من نبودم … نمیذارم ادامه بده و بغلش میکنم.
.
نمیدونم تا یکسال دیگه چی پیش میاد و آیا مادربزرگم اون موقع هست که جشن فارغ التحصیلیم رو ببینه یا نه، اما با قاطعیت میگم که هر آنچه که امروز هستم، هرچقدر که سخت کوشم، هر چقدر که جنگجو ام، این ها رو نه از پدر و مادرم بلکه از مادربزرگم یادگرفتم! مادربزرگم قهرمان زندگی من بوده و هست تا روزی که زنده باشم.
.
۶ دی ۱۴۰۱
562😢120👍11🔥2❤‍🔥1
.
دیشب یکی از شب های سرنوشت ساز زندگیم بود. بخش زنانی که حالم ازش بهم میخورد و هیچی براش نخونده بودم رو قرار بود یه جوری بخونم که پاس کنم. کلی نمونه سوال و خلاصه دور و برم پخش بود و نشسته بودم وسط اتاق تند تند درمان مشکلات مختلف رو حفظ میکردم.
.
مادربزرگم رو از ۸ صبح بردن بستری کردن که آماده عمل بشه و گفتن ۱۲ ظهر میبریمش اتاق عمل. کلی این تایم به درازا کشید، گفتن ۳ عصر می بریم، بعد گفتن نه ۶ میبریم، همینجوری هی عقب افتاد تا ساعت شد ۱ شب. مامانم هم این وسط هی به من زنگ میزد و میگفت چرا نمیبرنش اتاق عمل؟ انگار اونی که داره عمل میکنه منم!😂 و دائم میگفت چطور دکتر از ۱۰ صبح تا الان داره عمل میکنه! خسته س! گند میزنه! کاش این دکترو انتخاب نمیکردیم! منم هی میگفتم مامان جان جراح ها اینجوری ان! پوستشون کلفته و عادت دارن! تو نگران نباش! خلاصه که دکتر مادرجونمو ساعت ۱ نیمه شب برد اتاق عمل و ساعت ۵ صبح کارش تموم شد و اوردنش تو بخش.
.
تا صبح نخوابیدم. نه از استرس مادرجونم. اتفاقا برای مادرجونم اصلا نگران نبودم چون مطمئن بودم استادمون کارش درسته. از استرس امتحان نخوابیدم. هی شیطون گولم میزد بیا یه نیم ساعت بخوابیم. بعد پا میشی تند تند مرور میکنی! هی بهش میگفتم غلط نکن! من باید زنان رو پاس کنم! تا لحظه ی اخر یک نفس میخونم!
.
زندگی بهم نشون داده تلاشی که اون لحظات اخر میکنیم تو نتیجه ای که میگیریم تاثیرگذارترین هستن! و تجربه بهم نشون داده خدا خیلی حواسش هست به اون ساعتای آخر! میخواد ببینه ناامید میشی یا نه. میخواد ببینه تا ثانیه آخر میجنگی یا ول میکنی و تسلیم میشی.
تلاش های اون ساعتای آخر سرنوشت ترین تلاش هات هستن. اونجاست که خدا تصمیم میگیره تو امتحان کمکت کنه یا بذاره با مخ بخوری زمین.
تا الان اندازه ی موهای سرم امتحان دادم و جفتش رو تجربه کردم، هم تسلیم شدم هم تا ثانیه آخر سگ جونی تلاش کردم. هیچ وقت نبوده که تا ثانیه اخر تلاشم رو بکنم و نشه! این امتحان هم مثل همه ی امتحانای دیگه شد! خوشحال و راضی از جلسه اومدم بیرون و مطمئنم که پاس میشم.
.
رفتم گل فروشی چسبیده به بیمارستان تا برای مادربزرگم یه دسته گل نرگس بگیرم و برم بیمارستانی که بستری عه عیادتش. به اقاعه گفتم برام دسته گل بچینه. وقتی که کارت کشیدم و رفتم که دسته گل رو تحویل بگیرم دیدم یه کارت چسبونده به گلا که روش نوشته «قدم نو رسیده مبارک» 😂😂😂 کندمش و گفتم نیازی به کارت نیست ممنون.
رفتم سوار اسنپ شم و داشتم به جملاتی که میتونست واسه رو کارت مناسب باشه فکر میکردم، مثلا؛
.
فقدان می‌می نازتان ما را اندوهگین ساخت🕯️🥺
.
از دست دادن می‌می دلبندتان را به شما و خانواده محترم تسلیت میگوییم🖤💔
.
ما را در غم از دست دادن می‌می خود شریک بدانید😔😂
.
ولی کاش انقدر با هر چیزی شوخی نکنی لیموجون🥲😂
.
۸ دی ۱۴۰۱
404👍22🤩21🤣5🔥4😢3🎉3😱2
.
دیروز اخرین کشیک زنانم بود. کشیک های جمعه ی آخر واقعا آرامش عجیبی دارن چون امتحانت رو دادی و نگران این نیستی که برای مورنینگ فردا چه خاکی تو سرت بریزی. نزدیکای ظهر بود که با رزیدنتا تو زایشگاه نشسته بودیم و داشتیم چای میخوردیم که یه خانوم باردار در حال زایمان اومد. رفتیم بالای سرش و اجازه دادیم تا روند زایمان طی بشه. سر بچه رسید به استیشن صفر و هر چی مادر زور میزد بچه از آرک رد نمیشد. ماماها رفته بودن دو تایی پاهاشو تو شکمش میکشیدن، یه نفرم شکمشو فشار میداد و هیچ تغییری ایجاد نمیشد تو استیشن بچه. مامانه هم انقدر وقتایی که درد نداشت الکی زور زده بود که سرویکسش ادماتو شده بود، جونی هم براش نمونده بود دیگه زور بزنه. کاملا بی رمق بود.
.
رزیدنت سال چهارمون که فوق العاااااده هم استرسی بود گفت سریع ببرینش اتاق عمل این باید سزارین شه. مادر رو با همون حال گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل. رزیدنتمون انقدر دستاش میلرزید که نمیتونست با گوشیش کار کنه. گوشیشو داد به من و با جیغ و داد گفت زنگ بزن به استاد. گوشیش هم نمیدونم چی بود اما هر چی که بود من کار کردن باهاشو بلد نبودم🥲 اینم هی داد میزد بجنب بچه مرد! با بیچارگی با یکی از ماماها زنگ زدیم به استاد و استاد گفت فعلا ‌وکیوم رو امتحان کنید.
.
خلاصه ‌وکیوم رو اوردن و وصل کردن رو سر بچه. رزیدنت از پایین داشت بچه رو میکشید، ماماها هم از بالا پاهاشو جمع کرده بودن تو شکمش فشار میدادن. مریض بیچاره اصلا رمق نداشت زور بزنه! رزیدنتمون هم هی داد میزد بجنب بزا ! خانوم بچه ت مرد! خانوم بزا ! (انگار خود مریض قصد نداره بزاعه!) منم یه گوشه وایستاده بودم دست و پام میلرزید فقط و داشتم نگاه میکردم.
.
وقتی رزیدنتمون دید بچه نمیاد سر وکیوم رو داد به سال یک که بکشه و خودش رفت رو چهارپایه کنار مریض و تمام وزنش رو انداخت روی دو تا دستش که روی شکم مریض بود و در حد مرگ فشار وارد کرد! مرض بیچاره مون نحیف و کوچولو بود، رزیدنتمونم قد ۱۸۰ و وزن ۱۲۰-۱۳۰ اینا!🥲 مریض یه دادی کشید که من گفتم یا مرد یا رحمش پاره شد! فکر کردم تموم شده و دست از سرش برداشته که دیدم پاهای رزیدنت رو چهارپایه نیست و تمام وزنش رو انداخته رو مریض بیچاره! (الان که بهش فکر میکنم واقعا حالم بد میشه) و داد میزد و با صدایی که میلرزید میگفت خانوم بزا ! بچه مرد! یه جوری داد و بیداد میکرد که همه ماماها با تعجب به هم نگاه میکردن. بعد که دید جواب نمیده از چهارپایه اومد پایین رفت گوشه اتاق عمل و شروع کرد به گریه کردن! فکر کن! تمام امید اتاق عمل به تو باشه بعد بری یه گوشه وایستی گریه کنی. اون موقع بود که سال ۳ مون که خیلی خانوم با شخصیت و ارومیه با مریض صحبت کرد و توجیحش کرد که باید کی زور بزنه و آرومش کرد. پنج دقیقه بعدشم بچه به دنیا اومد! صحیح و سالم!
.
از دیدن صحنه های وحشیانه تو اتاق عمل انقدر حالم بد شد که نتونستم نهار بخورم. تصمیم گرفتم به جاش برم تو زایشگاه که برای پرونده ها شرح حال بذارم. تو یکی از اتاق ها که وارد شدم دیدم مریض بیچاره داره گریه و یکی از ماماها رو لعن و نفرین میکنه. نشستم پشت میز تو اتاقش و مشغول گذاشتن شرح حال شدم. زایمان ‌پنجمش بود و افغان بودن. دو تا از بچه هاشو تو خونه به دنیا اورده بود که یکی شون بخاطر اینکه دیسترس داشته و تو خونه امکانات احیا نداشتن همونجا فوت میشه🥲همنجور مشغول بودم که مامامون اومد پد زیر مریض رو عوض کنه، بهش گفت کمرتو بده بالا برش دارم، این بنده خدا هم اونو لحظه نتونست کمرشو بده بالا. یهو ماماعه صداشو برد بالا و گفت تن لشت رو بده بالا 😳🤯 من کار دارم نمیتونم تا فردا منتظر تو وایسم!
.
من بلند شدم و خیلی شاکی گفتم چه طرز حرف زدن با مریضه! ماماعه هم از سلیطه های روزگار! داد و بیداد کرد که دکتر اینجا بیمارستان اموزشیه! هتل ۵ ستاره که نیست! با حداقل هزینه میان اینجا میزائن! تازه همونم ندارن پرداخت کنن! اصلا کسی که حتی پول زاییدنشم نداره غلط میکنه حامله میشه! یه مشت اتباع ریختن تو مملکت ما فرت و فرتم بچه میارن… من انقدرررر عصبانی شدم که هر لحظه ممکن بود ماماعه رو بگیرم مثل سگ بزنم! به زور خودمو کنترل کردم و هیچی نگفتم! ماماعه که رفت بیرون مریض شروع کرد به گریه و التماس که تورو خدا از اتاق نرو بیرون. من میترسم ازش! نشستم فکر کردم که چجوری میتونم کاری کنم ماماعه دیگه نیاد تو اتاق🤔
.
رفتم پیش رزیدنت سال دو و گفتم میخوام خودم یه زایمان بگیرم!🫣 رزیدنت که منو میشناخت و میدونست از زنان متنفرم و همیشه موقع زایمان ها کمکم میکرد بپیچونم خنده ش گرفت! گفت چیشده بعد دو ماه یهو تصمیم گرفتی زایمان بگیری! گفتم دیگه فردا داریم میریم از این بخش گفتم خودم تجربه یه زایمان مستقل داشته باشم!😁
گفت باشه! بریم!
142👍42😢15😱13🔥2
دیگه رفتیم بالای سرش و گان و دستکشمو پوشیدم و هرچند زیر ماسک قیافه م 🤢 بود اما خیلی راحت بچه رو به دنیا آوردم! رزیدنت هم اصلا دخالتی نکرد فقط داشت نظارت میکرد. ماماعه هم وسطاش اومد تو اتاق که گفتم شما برو بیرون وایسا نیازی بهت نیست اینجا😆
.
امروز صبحم که به سمت بیمارستان جدید رهسپار شدم و آزاد شدم خوشحالم ننه! ایشالا ازادی قسمت همه🤪
ولی ترومای روحی که تو این بخش بهم وارد شد و جو حموم زنونه ای و تخمی ش رو هیچ وقت یادم نمیره. امیدوارم دیگه هیچ وقت گذرم به بخش زنان و مامایی نیفته.
.
۱۰ دی ۱۴۰۱
206👍14😢6🎉3🤩3
205🤩44🎉5👍4😢1
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
Photo
اینم نی نی که قابله تون به دنیا آورد😎👩🏻‍🍼
🤩22946🎉7😱3
.
دیروز کشیک بودم. نزدیکای غروب با رزیدنت سال بالا در حال ویزیت مریض اعزامی از شهرستان بودیم که تلفن اورژانس زنگ خورد. مثل گربه نیم متر پریدم چون هم صدای تلفنش خیلی گوش خراشه، هم اینکه وقتی زنگ میخوره به احتمال زیاد مریض بد حالی داریم که نیازمند رسیدگی فوریه. با دومین زنگ گوشی رو برمیدارم،
+ببخشید اورژانس قلب؟
-بله بفرمایید
+ کد ۲۴۷ داریم!
با صدای لرزون میگم دکتر کد خوردیم!
.
رزیدنت سال یک و دو و سه مریض اعزامی رو ول میکنن می دون سمت راه پله ها و میگن بپر از تو کشو تیکا وردار زود بیا اورژانس مرکزی. با استرس پله ها رو دو تا دو تا میرم بالا. تمام راهروی منتهی به اورژانس مرکزی رو مثل اسب می دوم. دو تا همراهی مریض لب باز میکنن که سوال بپرسن ولی بی توجه بهشون همچنان میدوم.
.
تو راه به اولین کلاسی که تو این بخش برامون گذاشتن فکر میکنم. استاد رو کرد به بچه ها، کسی میدونه چرا اسم این کد ۲۴۷ عه؟ طبق معمول مثل ببعی داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم!
استاد که میدونست از ما آبی گرم نمیشه گفت: معنیش اینه که ۲۴ ساعت شبانه روز و ۷ روز هفته ما کاردیولوژیست ها در دسترسیم که اگه مریض سکته حاد قلبی آوردن اورژانسی ببریم کت لب آنژیوش کنیم. درد قلبی که ادامه دار باشه و آروم نشه یعنی رگ بسته شده و عضله قلبی در حال نکروز شدنه. عضله که نکروز بشه دیگه کاری از دستمون بر نمیاد. شما با تشخیص درست و اقدام به موقع میتونی زندگی مریضت رو نجات بدی!
.
رسیدم تو اتاق CPR و نفسم بالا نمیاد. یه مرد میانسال روی تخت داره از درد به خودش میپیچه و ناله میکنه. کنار تختش یه دختر ۱۵-۱۶ ساله ایستاده که دستای باباش رو محکم تو دستش گرفته و بی وقفه اشک میریزه. پرستارا دخترشو بیرون میبرن. سریع دو تا قرص از روکش در میارم و میدم مریض بخوره. رزیدنت بهم میگه حواست به مانیتور باشه ریتماش بهم نریزه و خودش میره زنگ بزنه به کت لب که آماده عمل اورژانسی باشن.
.
رزیدنت سال یک قلب که مشغول سمع قلب مریضه بهم میگه این اولین کد ۲۴۷ ایه که تو این سه ماه دیدم! و ذوق میکنه! از ذوق کردنش ذوق میکنم! میگم منم همینطور!
.
نرسا بدو بدو از بیمار خون میگیرن، یکی لباساشو در میاره، یکی براش سوند میذاره، یکی لباس اتاق عمل تنش میکنه، خیلی برام عجیب بود که پرستارا هم انقدر استرس داشتن و در حال جنبش بودن. حتی موقع کد CPR هم من ندیدم انقدر دغدغه ی مریض داشته باشن، بعضا حتی میشینن چای میخورن یا در حال خنده و مسخره بازی هستن موقع احیا ( که وقتی طب اورژانس بودم دو بار سر این مساله پریدم به یکی از نرسا )
.
ولی اینجا حتی نرسا هم استرس مریض رو دارن، چون هنوز زنده ست و میدونن که میشه براش کاری کرد و نجاتش داد. براش فرم رضایت عمل رو میارم و توضیح میدم باباجان رگ قلبت بسته شده، میخوایم اورژانسی ببریمت اتاق عمل بازش کنیم، اینجا رو انگشت بزن. تو چشمام نگاه میکنه و میگه خوب میشم؟ میگم آره نگران نباش.
.
کمکی ها هر کدوم یه گوشه برانکار رو گرفتن که مریض رو ببرن، بیمارمون با گریه گفت میشه دخترمو برای بار آخر ببینم؟🥺 رزیدنت بهش گفت باید سریع ببریمت وقت نمیشه و به کمکی ها اشاره کرد که سریع تخت رو ببرن.
دلم یه جوری شد. با خودم گفتم اگه یه درصد بار اخری باشه که میتونسته بچه ش رو ببینه چی؟
.
سریع دویدم تو سالن انتظار دخترشو دیدم در حالی که گوشه ی سالن رو زمین زانوهاشو بغل کرده بود و گریه میکرد. هیچ همراهی دیگه ای هم نداشت! دستشو گرفتم و گفتم بدو دارن باباتو میبرن اتاق عمل، گفته میخواد ببینتت! با همدیگه کل سالن رو دویدیم، رسیدیم به برانکار، گفتم دکتر یه لحظه صبر کنین، صبر کردن و دخترک دستای باباشو گرفت تو دستش و بوسید، باباش بهش گفت درد به جونم گریه نکن. قول میدم سالم بیام بیرون و برای تولدت گردنبندی که دوست داشتی رو بخرم.
دخترک چند قدم میاد عقب و کمکی ها دوباره برانکار رو هل میدن و میرن.
.
من موندم و دخترک تو سالن سرد بیمارستان و رزیدنت ها و کمکی هایی که داشتن با تخت مریض تو سالن می دویدن دقیقا عین تو فیلما. دخترک بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. قاعدتا باید آرومش میکردم اما خودمم گریه م گرفت😬 تا حالا با هیچ همراه مریضی گریه نکرده بودم! خداروشکر قفل این مرحله هم باز شد.
.
ساعتای ۳ صبح بود که از ccu زنگ زده بودن برم نبض پارادوکسیکال یه مریض رو چک کنم که از قضا تخت کناریش بیمار کد خورده ی ما بود که حالش خیلی خوب بود و سر و مر و گنده رو تختش نشسته بود. اونجا بود که به چشم دیدم تو موقعیت های بحرانی اگه تشخیص و درمان درست انجام بشه چجوری میشه یه زندگی و خانواده رو نجات داد! و این به نظرم خیلی خیلی قشنگ بود!🥹🦋
.
۲۲ دی ۱۴۰۱
615😢46👍24🤩17🔥6😱1
.
ساعتمو نگاه میکنم هوا منفی ۱۳ درجه ست. دستامو به هم میمالم گرم بشن و وارد مطب میشم. آقای دکتر پزشک عمومیه و تو مطب استادمون کارهای زیبایی انجام میده. میرم تو سلام و احوال پرسی میکنم و هنوز پالتوم رو در نیاوردم میگه خانوم دکتر بیا یه تزریق لب دارم نگاهش کن.
.
میرم بالای سر یه خانومی که همش اشاره میکنه به اینکه مهماندار هواپیماست. کاش میتونستم براتون ترسیم کنم که لب هاش چقدرررررر بزرگ بود و عملا فاصله ی لب بالا با بینی ش از بین رفته بود اما به طرز بیمارگونه ای باز اومده بود تزریق کنه. اقای دکتر همینطور که با دستش لب رو گرفته اشاره میکنه به گوله گوله های ژل زیر دستش و میگه اینا نشونه ژل نامرغوبه! بعدا کارت رو شروع کردی هر آشغالی برای مریض نزن چون در نهایت کار خودت خراب میشه، این خانوما میشینن دور هم کلی حرف میزنن و تهش اسم تو خراب میشه. میگن رفتیم پیش دکتر فلانی ژل لبمو گوله کرد. دیگه نمیگن ارزون ترین و آشغال ترین ژل بازار رو خواسته بودن!
سری به نشونه تایید تکون میدم و سعی میکنم اسم برندش رو به خاطر بسپارم.
.
میریم مریض بعدی، ایشونم اومده ژل لب بزنه. لب هاش فوق العاده قیطونیه. میگه طبیعی میخوام. میگم آخ جون بالاخره یه مریض طبیعی. آقای دکتر میگه اونایی که طبیعی میخوان رو هم روسی بزن! میپرسم چرا خب؟!😅 گفت الان بهت میگم!
به ظریف ترین حالت ممکن تزریق کرد، جوری که اشکالات لب برطرف شد و یه لب نچرال و زیبا درومد تهش. از جاش پاشد رفت جلوی اینه و تا اون موقع ژل گونه ی نفر بعدی رو شروع کردیم. تا تو اینه خودش رو برانداز کرد رو کرد سمتمون و گفت دکترررر !!! این که هیچیش معلوم نیس! بیشتر میزدی! یه جوری بزن از ۲ کیلومتری مشخص باشه! ناسلامتی این همه پول خرج کردم!
دکتر روش رو برمیگردونه سمتم و میگه دیدی؟؟؟ نیشم باز میشه و تایید میکنم که دیدم :))
دوباره میخوابونتش حجیم تر بکنه لباشو.
.
گونه ی اون بنده خدا رو هم تزریق کردیم. حین کار همش اشاره میکرد به لپای من، میگفت دکتر یه جوری بزن اینجوری بشم :)) اقای دکتر میگفت گونه ی خانوم دکتر رو بخوام برات در بیارم ۱۰ سی سی ژل میخواد :)) بعدم تو اون همه لازم نداری، همینقدر بسته!
.
وسطاش استاد اومد، باهاش یدونه خال با پانچ برداشتم که خیلی برام جالب بود چون تا حالا ندیده بودم چجوری خال برداشته میشه و هیچ ایده ای نداشتم راجع بهش. بخیه ش رو استاد با نخ ۶ صفر زد و منی که فکر میکردم چقدر تو سوچور زدن کارم خوبه فهمیدم که دست بالای دست بسیار است🥲
.
چندتا بوتاکس و‌ مزو اینا هم زدیم و رسیدیم به مریضای اخر که دو تا خواهر بودن و از فامیلای دکتر بودن و خیلی با هم شوخی میکردن. انقدرم از من خوششون اومده بود!😂 میخواستن بعد اینکه تزریق شون تموم شد منم به زور با خودشون ببرن دور دور! میگفتن خیلی بامزه ای! منم نیشم از شدت شوخی هاشون مثل اسب باز بود. اخرش رفتن برام قهوه ی دااااغ خریدن☺️
.
مریضا تموم شد و اسنپ گرفتم که برگردم خونه. انقدر محیط تو کلینیک و خود دکتر باحال بودن که کلی شنگول شده بودم. فکر کردم به اینکه ما تو کلینیک های بیمارستان چه کیسایی میبینیم و اینجا چه کیسایی میبینن!
اونجا همه بدترین مریضی هایی رو گرفتن که از دور افتاده ترین شهرها و روستاها کشوندتشون به بیمارستانمون و آه در بساط ندارن و تهشم پروگنوزشون خوب نیست و چیزی جز فقر و بدبختی و غم و غصه تو زندگیشون نمیبینی! اونجا روزی هزار بار لعن و نفرین میفرستی به باعث و بانیش و کاری هم واقعا از دستت برنمیاد! چند تا مریض رو مگه میتونی ساپورت کنی؟
.
بعد این ور مریضا همه مرتب و تمیز و اتو کشیده، سرحال و ناز میان میشینن، کلی باهات شوخی میکنن، پشت سر هم کارت میکشن و خوشحال و راضی میرن، سری بعدی دو تا دیگه از دوستاشونم با خودشون میارن! اینجا حس میکنی همه چیز عادیه و هیچکی با هیچ مشکلی دست و ‌پنجه نرم نمیکنه و‌ تنها دغدغه ای که وجود داره زیباتر شدنه.
.
مغزم از فکر کردن به این حجم از اختلاف طبقاتی ترک میخوره، درست مثل قلبم که این روزا هزار تیکه شده اما من پررو تر از همیشه ادامه میدم چون هنوز کلی چیزا هست که باید تو زندگیم بدستشون بیارم.
.
۲۴ دی ۱۴۰۱
368👍49😢19🤩10🔥8
تقریبا ۱۲ ساعت دیگه مونده تا امتحان قلبم و از شدت استرس دارم مثل مرغ پر کنده دور خودم میچرخم. قشنگ تپش قلب دارم و دو تا قرص خوردم منتظرم اثر کنه یکم آروم شم. طبق معمول همیشه نزدیک امتحان با یه نفر به مشکل خوردم و اعصابم داغونه. یعنی محض رضای خدا یک امتحان رو نمیتونم با اعصاب آروم بشینم بخونم.
دارم فکر میکنم به اینکه قلب رو چجوری جمع و جورش کنم تا صبح…
.
آیا این امتحان پاس میشه؟
آیا بعدا ازش به خوبی یاد میکنم؟
آیا این امتحان هم میره تو فولدر امتحانایی که انقلابی نشستم تلاش کردم و پاس شد؟
.
نمیدانم اطلاعی ندارم :))))
همش بستگی داره به این ۱۲ ساعت …
دعا کنید برام که قوی باشم و بخونم
بوس😘
.
۵ بهمن ۱۴۰۱
433👍17🔥10😢6😱1
از اونجایی که اینستا کلی دایرکت میدین که کجایی و چرا اینجا نمینویسی، اومدم که بنویسم. خودمم نمیدونم چرا این مدت اینجا ننوشتم! شاید چون انقدر سرم شلوغ بوده که فرصتی نبوده بیام غر بزنم. یا شاید غرامو جای دیگه زدم و غری نمونده بوده برام.
.
روزهای آخر بخش چشمم، خود چشم رشته ی خیلی خوبه ولی بخشش رو دوست نداشتم، امیدوارم زودی امتحانشو بدیم و به سلامتی پاس شه بره. بخش بعدیم اعصابه، از اعصاب همیشه بدم میومده🥲 از همون نورو آناتومی ترم ۳ شروع شد همه چی، فیزیوپات و استاژری هم ادامه دار بود. امیدوار بودم تو انتخاب بخشای اینترنی م اعصاب برندارم که اعصاب رو اجباری کردن برامون. مهم هم هست واقعا! ولی خب باهاش ارتباط برقرار نمیکنم واقعا نمیدونم چرا💔 امیدوارم دو هفته ای که میرم اعصاب برام مفید باشه و کمی یادبگیرم لاقل اورژانس هاشو.
.
دیگه چی بگم؟
آها! تو فکرشم دفاعم رو بذارم برای بعد عید🫣 میخوام دوستامو دعوت کنم و تدارک ببینم. البته دوست زیادی ندارم چون هیچ وقت فرصتی برای رفیق بازی نداشتم ولی خب همون چند نفر که دوسشون دارم رو دوست دارم دعوت کنم که کنارم باشن.
.
مامان بابامم چند روزی رفتن سفر و با خودم گفتم چه فرصتی بهتر از الان برای زدن فیلر زیر چشم؟😬 اگه کبود شد یا ری اکشن زیاد داد هم دیگه کسی نیست بیخ گوشم مدام غر بزنه. تا اونا بیان خوب میشه. سریع نوبتمو فیکس کردم و امروز قراره برم. مثل اسب هم استرس دارما! ولی خب از شدت فشار و بی خوابی این مدت زیر چشمام خیلیییی گود شده. گودیشم نمیشه با هیچ کانسیلری چیزی کاور کرد. هرکاری کنی بازم گوده. دیگه خلاصه اینم از این.
.
دیروز که با دکترم نوبت روان درمانی داشتم کلی حرف زدیم با هم و یه بار گنده از رو دوشم برداشته شد. نتیجه این بود که این مدت فقط باید تمرکزمو بذارم رو پاس کردن بخشا و تموم شدن درسم. اون اوایل اینترنی خیلی interest بودم! الان پنچر شدم. از بخش جراحی و زنان بود که اینجوری شدم. اون اوایل اینترنی یکی از دوستام که یه سال ازم بالاتر بود و همیشه ازش مشورت میگرفتم رو تو راهروی بیمارستان دیدم و پرسیدم به نظرت برم بخش چشمم رو حذف کنم مسمومین بردارم؟ خیلی کاربردی تره به نظرم.
اونجا بود که یه فحش آبدار بهم داد و گفت غلط اضافه نکنی ها! اون آخرای اینترنی انقدر خسته ای حوصله خودتم نداری! چنتا بخش اسون بذار باشه یکم استراحت کنی!
.
الان میفهمم حق داشته بنده خدا! من انقدر خسته و تحت فشارم که حتی چشم هم برام سخت گذشت :)) تنها امیدم اینه که بعد بخش اعصابم دو هفته مرخصی دارم و میتونم یه نفسی بکشم.
برای عفونی هم که اینترن های تازه نفس میان و احتمالا با تکمیل ظرفیت و تعداد کشیک کم میگذره.
همینا دیگه! عرض دیگه ای نیست جز اینکه مراقب خودتون باشید 😘
.
۱۷ بهمن ۱۴۰۱
271👍26🤩6🎉3🔥1😢1
pokerface
lady gaga
🎧☃️❄️
🔥27🤩43🎉1
سلام از یک اینترن بدبخت دون پایه.
اگه یه وقت حالتون بد نمیشه و انرژی منفی چیزتون نمیکنه، بگم که شرایط خیلی سختی دارم و هر روز دهنم به شیوه هایی نوین داره سرویس میشه. سر افزایش قیمت دلار دو بار این هفته گریه کردم :))
.
تا خرخره از مامان بابام پول قرض گرفتم که بتونم محصولات جدید بخرم تا دلار گرونتر از این نشده و استرس دارم چجوری پولشون رو سر موعد مقرر پس بدم. به چندین بلاگر پیام دادم برای تبلیغات و قیمتای نجومی پروندن با اینکه ویو و لایک هاشون از پیج لیمو مد خودم کمتر بوده :))
اصلا از فردا به بعد تبلیغات درمان زگیل تناسلی هم قبول میکنم تو پیجم🤣🤣🤣
والا بخدا !
.
چهارتا بلاگر درست و درمون ارایشی هم پیدا کردم از سه ماه پیش دارم بهشون ایمیل میزنم و دایرکت میدم دریغ از یک نگاه ! گاهی اوقات احساس میکنم مغزم معیوبه که میشینم دونه دونه دایرکتا رو با حوصله میخونم و جواب میدم.
اصلا از فردا به بعد جواب دایرکت هم نمیدم دیگه😂 والا مگه من چیم از اونا کمتره🦦
.
دیگه چی بگم؟؟؟ اها میپرسین چرا محتوای پزشکی نمیذاری تو پیجت؟
والا الان بخش اعصابم، اکثر کیسامون اختلال هوشیاری یا سکته هستن. محتوای بصری نداره که بخوام نشونتون بدم. یکمم از بخشایی که اخیرا گذروندم دلخورم، دست و دلم به تولید محتوا نمیره.
.
دیگه چی بگم؟؟؟
این هفته امتحانمو که بدم دو هفته مرخصی دارم و میخوام با مامانم برم تهران چند روزی. دکتری که واسه عمل بینی م از یکسال پیش مدنظرم بوده بالاخره آذر جواب داد و برای اسفند بهم نوبت داده تازه از نزدیک ببینه منو که بگه بینی م رو قبول میکنه یا نه ( چه غلطا😂).
.
مامانمم از فرصت استفاده کرده و نشسته زیر پام همش میگه ببین فاصله ی تو با همچین روزی فقط ۴ سال دیگه درس خوندنه :))) اینا رو که میگه دلم میخواد خودمو پاره پاره کنم از دستش بس که حرصم میگیره😂 واقعا نمیدونم متوجه نیست که فقط تعداد انگشت شماری دکتر در سطح ایران اینجوری ان یا خودشو زده به اون راه؟ و اینکه سلامت روحی روانی من در مقابل اینکه بعدا جلوی در و همسایه بگه بچه م متخصصه💅🏼😂 اندازه ی پشگل ارزش نداره.
.
راستی حرف از پشگل شد اینم بگم براتون که بخش قلب که بودم یه روز سر ویزیت تو یکی از اتاقا دیدم حرف از عنبرنساراست و متوجه شدم یکی از بیمارایی که بستری عه تولیدی عنبرنسارا دارن😂 به این صورت که ده تا خر ماده دارن و ازشون برداشت میکنن. میگفت هر کدومشون به صورت متوسط روزی ۵۰ تا پشگل دفع میکنه و اینا پشگل ها رو دونه ای ۴۰ تومن میفروشن😂
.
یعنی یه خر روزی ۲ میلیون درآمد زایی میکنه بعد من اینترن با ۸-۱۰ کشیک در ماه ۱.۹۰۰ حقوقمه💔😂 هعی روزگار…
.
بیماری که تولیدی عنبرنسارا داشت (😂) به دختر تخت بغلی که آکنه های شدیدی داشت عنبرنسارا پیشنهاد کرد و گفت تضمینی عه! ببر صورتت مثل خانوم دکتر آینه میشه😂
بهد دختره با چشمای گرد روشو کرد سمت من و گفت عه خانوم دکتر نمیدونستم شما هم عنبرنسارا دود میکنید😍😍😍😂🤦🏻‍♀️
.
اونجا بود که دختره یه تنه میانگین آی کیو جامعه رو به ۸۰ رسوند و منم با محصولات کلینیکم رفتم که تو افق محو بشم😶‍🌫️😂
.
۳۰ بهمن ۱۴۰۱
268👍33😢9🤩9🔥3😱2🎉2🤣2
امروز آخرین روز بخش اعصاب بود، فردا رو مرخصی گرفتم، پنجشنبه هم تعطیلم. چون تعدادمون کم بود امتحان پایان بخش نگرفتن ازمون و خیلی چسبید. همین استرس سگی امتحان پایان بخش و اینکه چجوری مطالب یه بخشو تو دو هفته با کلی کشیک جمع کنم کافیه که زندگی رو به کامت زهر کنه.
.
میخواستم بخش اعصابمو حذف کنم چون تعدادمون کم بود و میدونستم کشیک های زیادی پیش رومه، ولی مسئول آموزش نذاشت و الان چقدر خوشحالم بابت اینکه حذف نشد و بخشو رفتم و قالش کنده شد.
.
همیشه از اعصاب بیزار و فراری بودم اما نمیدونم چرا این دو هفته عجیب به دلم نشست. رزیدنت های خیلی خوبی که داشتیم که تو کشیک ها کلی ازشون یادمیگرفتیم و اساتید خوبی که برامون کلاس های کاربردی و بالینی گذاشتن. چندتا از اساتید خانوممون رو برای بار اول بود میدیدم چون بخش اعصاب مون تو استاژری دقیقا تو یکی از پیک های کووید بود و تعطیل شد و چقدررررر ماه بودن! چقدر با سواد بودن! آدم کیف میکرد واقعا!
.
خلاصه که از بخش اعصاب یه خاطره ی خوب موند برام و اورژانس هایی که بعدا ممکنه تو طرح باهاشون مواجه بشم رو یاد گرفتم. کلی برنامه دارم برای دو هفته مرخصی پیش رو، امیدوارم خوش بگذره و یکمی رفرش بشم برای ادامه ی مسیر.
.
دیروز دلار شد ۵۰ تومن و زار زار گریه کردم. نگران زندگی و آینده م بودم. بعد کلی گریه کردن و صحبت با چندین نفر یکم اروم شدم و تصمیم گرفتم تلاشم رو چندین برابر کنم و امیدوارم باشم که خیلی زود سیاهی رفتنیه…
.
۲ اسفند ۱۴۰۱
۲۳ روز مونده به تولدم🙂
215👍38🎉16🤩12😢5🔥3
BABYDOLL SPEED
Ari abdul
🎧 💅🏼
33🔥2🤩2
Remember me?!

بعد یک ماه و خورده ای یادم افتاد یه چنلی هم هست گاهی توش مینویسم. برم حالا که سال نو شده یه متنی توش بنویسم. این مدت چندباری هی دلم میخواست بیام اینجا بنویسم اما انقدر مشغله داشتم واقعا فرصتش نمیشد. شاید فکر کنین میخوام چسی بیام چون من جای شما بودم همچین فکری میکردم😂 ولی نه واقعنی خیلی مشغله داشتم.
.
بزرگ‌ترینش پیج محصولات هست که چون صفر تا صدش با خودمه خیلی خیلی وقت میگیره ازم. از مشاوره ها بگیر تا پست گذاشتن و بسته بندی ها و غیره. بعدش هم مامانم اواسط اسفند یه عمل جراحی سنگین داشتن که بعد عمل نیاز به مراقبت خیلی شدیدی داشت و مرخص شدنش مصادف شد با انفولانزا گرفتنش و بعد دونه دونه اعضای خانواده مبتلا میشدن و میفتادن و جز من هیشکی نبود بهشون رسیدگی کنه. کامل شده بودم خدمات پرستاری در منزل😂
.
میرفتم از داروخونه داروهای تزریقی و سرم میگرفتم و به صورت چرخشی براشون سرم میزدم. اولش نمیخواستم از مامانم رگ بگیرم چون هیچ وقت این کار رو انجام نداده بودم و واقعا حس میکردم نمیتونم از پسش بر بیام چون کار پرستاری بوده همیشه و انجام نمیدادیم تو بیمارستان ولی چون مامان بخاطر عملش نمیتونست از پله ها بیاد پایین که ببرمش درمونگاه و هیچ خدمات پرستاری هم اطراف نمیشناختم که بیان خونه، خودم دست به کار شدم و علی رغم اینکه اکثر رگ هاش رو تو بیمارستان خراب کرده بودن با اولین تلاش هر نوبت موفقیت آمیز رگ میگرفتم ازش. دیگه دستم راه افتاده بود حسابی😅 بعدش مادرجونم که اخرای پرتو درمانی ش بود و داییم مریض شدن و من دیگه حسابی اکسپرت شده بودم و تند تند رسیدگی میکردم بهشون. خلاصه که درگیری زیاد بود و دو هفته مرخصیم عملا به مریض داری گذشت.
.
از اخرین باری هم که کشیک رفتم ۴۰ روز میگذره😬 فردا اولین کشیک داخلیمه و خیلی استرس دارم براش. طبق گفته ی همه ی سال بالایی ها و دوستان سخت ترین و مضخرف ترین بخش دانشگاه ما داخلیه. داخلی تموم شه انگار پزشکی تموم شده دیگه. کلی مشغله ی جدید هم تو بهار در انتظارمه که دقیقا میفتن وسط داخلیم و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم. دقیقا ۷.۵ ماه دیگه درسم تموم میشه. حس میکنم اگه سخت نگیرم زود میگذره. هعی روزگار …
زودتر تموم شه این دوران تحصیل کمرشکن. تکلیفم رو بدونم. زندگیم رو سر و سامون بدم. همکلاسی های دبیرستان من که رشته های کارشناسی رفته بودن الان اکثرشون تموم کردن و ارشد اپلای کردن اون ور و در شرف فارغ التحصیلی ارشد ان و به سادگی تو خارج مشغول به کار میشن و از این خراب شده نجات پیدا کردن. بعد من همچنان درسم تموم نشده و بعدشم که تموم شه دو سال باید برم تو یه ده کوره ای طرح بگذرونم و بعدشم کسی برام جایی نریده😞 ای خدا چقدر بی ادب شدم ولی حقیقت ماجرا همینه متاسفانه و این عمیقا قلبمو میخراشه. هر چند جایگاه و شان اجتماعی پزشکی که این روزا خیلی تو زندگیم پررنگ تر از همیشه شده رو با هیچی نمیتونم و نمیخوام عوض کنم اما گاهی اوقات واقعا دلسرد میشم از مسیری که انتخاب کردم.

خلاصه دعا کنید داخلی برام خوب بگذره که سیاهی رفتنیه و روز آزادی از این مسیر هفت ساله نزدیک✌️🥲

۷ فروردین ۱۴۰۲
313👍35🤩6🔥5😱1😢1
سلام🌝
دیسکاشن باز شد ؟👀
👍7821😢2
اولین مریض داخلیم یه پیرزن ۸۱ ساله بدون همراهی که دمانس داره، پوشک میشه و هموروئید داره و الان با اسهال آبکی خونی اومده. چه شروع طوفانی ای داشتم :)))))

انقدرررر تو پوشکش *یده که کل اورژانسو بوی 💩 برداشته. ببین انقدررررر بوش بده که با دو لایه ماسک موقع معاینه انقدر عوق زدم که رزیدنت گفت تو برو نمیخواد معاینه کنی.
خدماتی هم از اون طرف داره مقوا آتیش میزنه تو اورژانس میچرخونه که بوی سوختگی مقوا غالب بشه :))
عجب وضعیت فاکداپیه واقعا
😱185😢4115👍11🤣2
امروز یه بیمار دااااغون با شک به بدخیمی تو شکم با الگوی انسدادی اومده بود که هیچ جای سالمی تو بدنش وجود نداشت تقریبا !
بخاطر اینکه ریه ش آب آورده بود تنگی نفس شدید داشت، با اکسیژن سچوریشن ۷۰ بود🫠
گفتیم مامان جان اصلا بررسی کردی ببینی چرا تو ۶ ماه به این روز افتادی؟ بیا یه آندوسکوپی کلونوسکوپی برات انجام بدیم ببینیم اون تو چه خبره.

دخترش گفت ما اصلا رضایت نمیدیم به مامان مون دست بزنین. فقط آوردیم آب ریه ش رو بکشین نفسش بالا بیاد ما ببریمش. مریض فقط ۴۶ سالش بود! جوون!
گفتیم با توجه به آزمایشا و سی تی احتمالا تو شکمش یه بدخیمی هست، بذارین یه آندوکولون کنیم مشکلش پیدا شه لاقل درمان بگیره، دخترش گفت اصلا فکرشم نکنین ما اجازه بدیم بهش دست بزنین. همینجوری میبریمش خونه تا زمانی که زنده باشه مواظبشیم.
دو روز قبلم اومده بودن بنده خدا رو جابجا کنن کتفش در رفته بوده، مریض bed ridden رو ورداشتن بردن پیش شکسته بند🫠
واقعا آدم دلش برای بعضی مریضا کباب میشه💔
😱183😢96👍103