لیمو 🍋👩🏻‍⚕️
2.78K subscribers
52 photos
8 videos
4 files
4 links
روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم
.
Download Telegram
امتحانمو دادم و با وجود استرس شدیدی که یهویی دم امتحان گرفتم و دستام میلرزید امتحان عالی بود! سوالا دونه دونه پشت هم میومدن و همه شون رو بلد بودم.
جراحی تاماممم🎉
گاردینگ های شدید رزیدنت سال بالاها تاماممم🎉
منشی بد عنق بخش تاماممم🎉
همگروهی گشاد از زیر کار در رو و بپیچون تاماممم🎉
راندهای ۶:۳۰ صبح تاماممم🎉
بوی کلستومی و پی پی بیمار تاماممم🎉
آزمایش درآوردنای ۴ صبح تاماممم🎉
فلای و فینگر مریضا تاماممم🤣🎉
.
.
و از بزرگترین افتخارات بخش جراحیم این بود که با وجود اینکه بخش جراحی بود یکدونه هم TR نکردم. خدایا شکرت😂😂😂 همش حس میکردم این کشیکا و روزای آخر یدونه TR میره تو پاچه م که خداروشکر نرفت.
تو این بخش چیزایی که تو بالین به دردم میخوره رو یاد گرفتم و اضافی ها و حاشیه ها رو ریختم دور. حالا خیالم راحته تو طرح مریض اورژانس جراحی بیارن بلدم چجوری منیجش کنم. همینا دیگه! فعلا☺️
298🤩67🎉65👍19🔥7😢5😱1
.
فردا شروع بخش زنانمه. من عاشق شروع های جدید هستم. فکر کردن به اون همه برنامه ای که اول هر بخش میچینی، گروه بندیا، کشیک چیدنا، اینکه تصمیم بگیری این بخش چه کتابی بخونی و…
.
تو زندگیم شروع های زیادی داشتم. خصوصا تو مسئله ی کار کردن و استقلال. تنها کار ثابتی که از روز اول داشتم و توش خوب بودم مشاوره کنکور بود. در کنارش کارهای جانبی هم میکردم چون وضعیت مملکت بهم یاد داده بود که تمام تخم مرغ هام رو تو یک سبد نچینم و الان که فکر میکنم میبینم که تصمیمم کاملا تصمیم درستی بوده.
.
کارهای نوآورانه، خلاقانه و پول ساز زیادی رو کنار مشاوره انجام میدادم؛ کار رو با جدیت دنبال میکردم و هی روز به روز پیشرفت میکردم و یاد میگرفتم که چطور توش بهتر باشم و دقیقا تایمی که دیگه همه چی دستم میومد و همه چیز داشت عالی پیش میرفت تو مملکت یه چیزی به فاک میرفت که به کار من مرتبط بود و تمام ساختمونی که آجر به آجر چیده بودمش با خاک یکسان میشد. تحریما و گرون شدن ارزا و …
.
حقیقتا خسته شدم از این همه ساختن و در یک چشم بهم زدن با خاک یکسان شدن. دلم یه شغل ثابت میخواد. یه شغلی که بدونم احدی نمیتونه ازم بگیرتش. یه شغلی که بدونم هر چقدر پاش زحمت بکشم همه ش یک شبه بر باد نمیره. پزشکی همچین شغلی به نظر میاد. همیشه تقاضا برای پزشکی و مسائل درمانی هست و اگه خوب باشی شناخته و معروف میشی اما الان همه دنبال متخصص و فوق تخصصن! مثلا میبینی طرف از لب مرز پاشده اومده حتی اسم خودشم بلد نیست بنویسه، میری ویزیتش میکنی میگه عمومی که هیچی حالیش نیست! بگین فوق تخصص بیاد! (چشم عباس آقا!)
.
راه هست برای ادامه دادن و تا ته مسیر پزشکی رفتن، ولی من بیش از اندازه خسته ام و اصلا دوست ندارم بعد فارغ التحصیلی و رهایی از این سیستم معیوب برده داری دوباره برگردم و رزیدنتی بخونم. اصلا در خودم نمیبینم که بخوام تمام عمر و جوونیمو بذارم که به اخرین مدارج پزشکی برسم. یعنی از نظرم ارزشش رو نداره واقعا! (نظر شخصیمه) مامانم میگه دوست نداری یه مریض بدحال بیارن که اوضاعش خیلی داغون باشه و تو مثلا جراحیش کنی و جونش رو نجات بدی؟ یا مثلا مردم واسه ویزیتت ماه ها تو نوبت باشن؟ (با چشمایی که برق میزنه اینو ازم میپرسه)
با قاطعیت میگم که نه! حتی به نظرم همچین دغدغه و فانتزی هایی داشتن احمقانه میاد! من دلم میخواد خودمو نجات بدم! دلم میخواد زندگی خوبی داشته باشم! هنوز تو زندگیم اونقدر تامین و سیراب نشدم که حالا به فکر این بیفتم که برم به بقیه هم کمک کنم! در نتیجه از پزشکی هم مایوس شدم. چون این روزا دلم نمیخواد ادامه ش بدم و از وسط کار ول کردن هم چیزی عایدم نمیشه. میشم یه پزشک عمومی که از نظر عوام هیچی حالیش نیست!
.
مثلا قرار بود ذوق شروع بخش زنان رو داشته باشما، الان نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم. شاید بخاطر اینه که میخواستم برای آنلاین شاپم خرید کنم و فهمیدم که قیمت ارزها سر به فلک کشیده و احساس خطر کردم که نکنه این کارم هم به سرنوشتی مشابه کارهای قبلی دچار بشه؟ چقدر برنامه ها داشتم واسه پیج محصولات، چندجا قرار بود تبلیغ بدم، قرار بود خیلی جدی تولید محتوا کنم و فقط عکس محصول و قیمت نذارم، چه برنامه ها داشتم و چی شد!
ناراحت نیستم که چرا اینجوری شد! اتفاقا نیاز بود! دیگه واقعا وقتشه! یه جایی باید این چرخه ی معیوب شکسته شه! باید از این اقتصاد مریض خارج بشیم! باید امنیت شغلی رو تجربه کنیم یه روزی! این روزها که تو چرخه ی امیدواری و ناامیدی و امیدواری و ناامیدی گیر افتادم و همش از دور و بری هام میپرسم به نظرت میشه یا نه و بعدش از صمیم قلبم دعا میکنم که بشه. همه مون خسته ایم. خسته شدیم از تلاش کردن و ظلم دیدن، خسته شدیم از جون کندن و درجا زدن، انگار یه همستریم تو یه قفس که داریم رو یه چرخ و فلک میدویم!
دویدن و نرسیدن
دویدن و نرسیدن
دویدن و نرسیدن
.
۱۳ آبان ۱۴۰۱
212😢45👍43🔥4
.
از ساعت ۵ صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. یکم خوراکی اماده کردم واسه کشیک شب. ۵۰ دقیقه ای که تو راه بیمارستان بودم برخلاف همیشه که سرم تو گوشی بود، از دیدن شهر پوشیده از برف لذت بردم و آهنگای مورد علاقه م رو گوش دادم.
.
۳۰ و خورده ای خلاصه پرونده رو تو کمتر از ۲ ساعت با دوستم زدیم. نسخه های الکترونیک مریضا رو هم ثبت کردیم. ساعت ۱۰ کارامون تموم شد و ۱۲ کشیک شروع میشد. تصمیم گرفتیم این دو ساعت رو بپیچونیم و بریم بیرون صبحانه بخوریم. رفتیم ساندویچ کثیف سید. جدیدا حساسیتی که به تخم مرغ داشتم به طرز عجیبی ناپدید شده! انگار نه انگار که ۴ سال نتونسته بودم لب به تخم مرغ بزنم! پس سوسیس تخم مرغ سفارش دادم! و خوشمزه ترین سوسیس تخم مرغ عمرم رو خوردم! اصلنم کثیف نبود :)) هزینه شم با پول نقد پرداخت کردیم چون تو اعتصابیم.
.
یکم با دوستم دور زدیم و راجع به شرایط پزشکی و ادامه تحصیل و آینده ای که برای خودمون متصوریم حرف زدیم و فهمیدم که تنها نیستم! ناراحت کننده بود که انقدر شرایط بده ولی خوشحال هم بودم که تنها نیستم. قبلنا فکر میکردم مشکل از منه! منم که هیچی بر وفق مرادم نیست! اما الان فهمیدم اکثرمون شرایطمون همینه.
.
با این دوستم تازه اشنا شدم و اولین بارمون بود که با هم بیرون میرفتیم. عجیب بود که کلی نقاط مشترک پیدا کردم بین مون. اگر قرار باشه رابطه ی دوستانه ی جدیدی شکل بگیره با آغوش باز به استقبالش میرم چون دختر خوبیه! و من به داشتن دوستای خوب نیاز دارم.
.
۱۱:۵۹ دقیقا یک دقیقه مونده به شروع کشیک برگشتیم بیمارستان. دوستم رفت زایشگاه و من اومدم تو اورژانس نشستم. امروز نسبتا خلوته. اکثر مریضامون یا از توابع هستن و یا وضع مالی خوبی ندارن. نشستم پشت سیستم و نسخه ی الکترونیک مریضا رو با پورتال استاد ثبت میکنم. وسطاش که بیکارم میرم تو بخش صورت حساب پورتال بیمه سلامت استادمون یه چرخی میزنم :)) خیلی کنجکاوم که سیستم چجوریه، چقدر هزینه ویزیته، کارای جانبی مثل NST و کورتاژ چقدره هزینه ش، چقدرش رو بیمه میده، چقدر رو مریض پرداخت میکنه، بعد بیمه هر چند وقت به پزشک پرداخت میکنه، ایا منظم پرداخت میکنه و کلی چیز دیگه … همه ی اطلاعات رو از منشی اورژانس میگیرم.
.
طبق تجسس های انجام شده استادمون ماهانه یه چیزی بین ۹۵۰ تا ۱۲۰۰ تا مریض بیمه سلامت ویزیت میکنه :)) دریافتی ماهانه ش از بیمه سلامت هم بین ۳۵ تا ۵۰ تومن ایناست، بستگی داره اقدامات جانبی چقدر انجام داده باشه. خب خداروشکر فضولیم یکم فروکش کرد.
.
زنان رشته ی پولسازیه، همچنین چندش و پر استرس هم هست! واقعا ازش بدم میاد! و حتی اگه برام فرش قرمز هم پهن کرده باشن که بیا برو زنان حاضر نیستم برم.
.
در حال ادامه ی فضولی بودم که دو تا خانوم یه مادر باردار داغون رو آوردن. گفتن گوشه ی خیابون کنار سطل آشغال پیداش کردیم در حالی که داشته از درد به خودش می‌پیچیده. کیسه ی ابش پاره شده بوده و شلوارش خیس بوده. فکر کن تو این سرمای ۴- درجه با کیسه آب پاره و لباس خیس گوشه خیابون افتاده باشی! خلاصه این دو تا خانوم میبرنش حموم خونه ی خودشون، میشورنش و تر و تمیزش میکنن و لباس گرم تنش میکنن و میارنش پیش ما.
.
بهش میخوره ۴۰ سالش باشه اما میگه ۲۸ سالمه! قیافه ش تیپیک معتادهاست. رو دستاش پر از رد سوختگی با سیگار و خط خطی هست. معلومه تیغ کشیده و سابقه ی خود»کشی داشته. مامامون ازش میپرسه دستت چرا سوخته؟ میگه شوهرم سوزونده. میپرسیم شوهرت کجاست؟ میگه ۴ ماه پیش کتکم زد از خونه بیرونم انداخت. ۴ ماهه تو خیابونم جایی ندارم برم. هیچ مدرک و کارت شناسایی نداره. هیچ کسی رو نداره. فقط اسم و فامیلش رو میگه. میپرسیم سونوگرافی انجام دادی تا حالا؟ بچه ت چند هفته س؟ میگه هیچ کاری نکردم. فقط میدونم باردارم.
.
مامامون داره معاینه ش میکنه و من بالای تخت ایستادم و دارم ظاهر بیمار و چرک سیاه زیر ناخوناش رو انالیز میکنم و به این فکر میکنم که چطور تو این سرمای این چند روز تو خیابون دووم آورده؟ دیشب که جوراب های پشمی م رو پوشیده بودم و زیر کرسی خونه مادرجونم داشتم هات چاکلت میخوردم و کیف میکردم، یه نفر اون سر شهر با کیسه آب پاره تو خیابون های یخبندان داشته سعی میکرده زنده بمونه … مامامون بهم میگه دکتر میخوای Tv ش کنی؟ با نیش باز میگم نه!😁😅 میخنده! میگه منم همینطور!
.
بیمار منتقل زایشگاه میشه. کشیک تموم میشه و فردا صبحش برای ویزیت بخش میریم. کنار هر کدوم از بیمارایی که دیشب با شکم قلمبه🤰🏻اورژانس مراجعه داشتن الان یدونه نی نی خوابیده و دیگه شکمشون قلمبه نیست. خیلی بامزه ست! موجودی که تو شکم مریض بوده الان تو بغلشه و داره شیر میخوره!
اما بازهم این قشنگی ها از نفرت انگیز بودن محیط کاری بخش زنان و مامایی کم نمیکنه. هنوزم از زنان متنفرررررررررم🥲
.
۱۴ آذر ۱۴۰۱
274👍47😢19🤩6🔥4🎉1
بعد دو هفته رو به روی روان درمانگرم نشستم. نیشم بازه و خوشحال به نظر میرسم، دکترم میگه شاید باورت نشه ولی واقعا دلم برات تنگ شده بود! همش منتظر بودم یکشنبه برسه دوباره ببینمت، بفهمم حالت چطوره، چیکارا کردی این دو هفته… حس میکنم رابطه مون خیلی فراتر از درمانگر و درمانجو رفته. یهویی یه بغض گنده از ناکجاآباد پیداش میشه و میترکه. اشکم در میاد و میگم که منم دلم برای شما خیلی تنگ شده بوده. و واقعا هم همینطور بوده.
.
بعد از رابطه ی عاطفیم، رابطه م با درمانگرم مهم ترین رابطه ی حال حاضرمه. اینکه به یک نفر انقدر اعتماد کردم و سفره ی زندگیم رو جلوش باز کردم خودم رو هم متعجب میکنه! چطور تونستم انقدر به یک نفر اعتماد کنم؟ اما نه تنها به هیچ عنوان پشیمون نیستم بلکه خیلی خوشحال هم هستم که این اتفاق افتاد و همچین رابطه ای بین مون شکل گرفت. من نیاز دارم به کسی که هم رشته ی خودم باشه و تو زندگی چندین قدم ازم جلوتر باشه تا بتونم ازش مشورت و الگو بگیرم در مورد همه چیزم. دکترم ایده آل ترین درمانگریه که میتونستم پیدا کنم و بابتش خیلی خوشحالم.
.
به نظرم تو روان درمانی فرد درمانجو باید بتونه با درمانگرش ارتباط برقرار کنه تا جلساتش براش مفید واقع بشن و بتونه نهایت استفاده رو ببره. اینکه خیلی ها جلساتی که داشتن براشون مفید نبوده و خاطره ی خوشی از روان درمانی ندارن به نظرم به خاطر این بوده که اون رابطه بین طرفین شکل نگرفته بوده. من خیلی خوش شانس بودم که تو اولین تلاشم برای روان درمانی، درمانگر ایده آلم رو پیدا کردم. امیدوارم جلساتمون همینطور تداوم داشته باشه و حتی بعد فارغ التحصیلی با هم در ارتباط باشیم. واقعا تصور اینکه این جلسات تموم بشه باعث میشه اشکم در بیاد. هر چند این روزها دراومدن اشکم نیاز به محرک گنده ای نداره ..
.
امروز صحبت کردیم راجع به اینکه من چقدر از مورد ظلم واقع شدن بدم میاد. اینکه میبینم رزیدنت سال بالا که ۲۸ سالشه با رزیدنت سال یک که ۴۵ سالشه و جای مادرشه عین حمال ها برخورد میکنه و رزیدنت سال یک مجبوره سرش رو بندازه پایین و هیچی نگه چون سال یکه، واقعا باعث میشه عصبی بشم. اینکه روزانه کلی ظلم بهمون میشه تو جامعه و ما فریاد میزنیم اما نه صدامون به جایی میرسه و نه زورمون میرسه به ظالم، باعث میشه پر از خشم بشم و مهم تر از همه امروز من فهمیدم که خودم هم یک ظالم هستم! که دائم دارم لیموی کوچولوی درونم رو سرزنش میکنم! دائم بابت کوچیک ترین چیزها بهش میپرم و آزارش میدم! دائم خط کش ایده آل گرایی م دستمه و هر جا کوتاهی ازش ببینم تنبیهش میکنم و اون بدبخت بیچاره هیچ عکس العملی نمیتونه نشون بده چون زورش به من نمیرسه… نمیدونم چرا انقدر ازش انتظارات زیادی داشتم! که هم کارش رو خیلی خوب پیش ببره، هم درسای سنگین پزشکیش رو خیلی خوب بخونه، هم اینترن وظیفه شناس خوبی باشه، هم پیجش رو خوب بچرخونه، هم همه ی دایرکت ها رو با دقت جواب بده، هم مامان خوبی برای گربه ش باشه، هم الگوی خوبی برای دانش اموزاش باشه، هم خرید و فروش محصولات کلینیک رو خیلی خوب انجام بده، هم رابطه ش رو خوب پیش ببره و پارتنر خوبی باشه، هم تو خونه بچه‌ی خوبی برای خانواده باشه، هم دوست خوبی برای دوستاش باشه … هم شرایط کنونی مملکت رو خیلی خوب تحمل کنه و نذاره حال روحی خرابش رو تمام موارد بالا تاثیر بذاره… و کوچکترین لغزش و کوتاهی و عملکرد ضعیف تو یه جنبه کافی بود تا زیر پام لهش کنم و بهش بگم تو خیلی بی عرضه و به درد نخوری که نتونستی همه چیز رو با هم پیش ببری! وای چیکار داشتم میکردم تمام این سالها؟ واقعا کسی که این همه تلاش میکنه تو زندگیش مستحق همچین برخوردی بوده؟ چقدر ظالم بودم این مدت! چقدر مورد ظلم واقع شدم!
ولی از این به بعد حواسم باید خیلی جمع تر باشه! دیگه نمیذارم اون بچه ی بیچاره ی درونم انقدر آزار ببینه!
.
۲۰ آذر ۱۴۰۱
255👍28😢13😱4🤩3
.
سر مورنینگ با تنها استاد ناز زنان بودیم و من هنوز از گریه های دیشب چشمام درد میکرد و خوابم میومد. وایستادم حضور و غیاب رو که کرد یواشکی رفتم تو پاویون یکم خوابیدم. بعدش رفتیم درمانگاه زنان. درسته که درمانگاه زنان از درمانگاه مامایی بهتره اما از چندش بودنش چیزی کم نمیکنه. نمیدونم چرا انقدر از دیدن کیس های زنان حالم بد میشه! واقعا چندشم میشه! تو هیچ بخش دیگه ای تا این حد حساس نبودم. خیلی احساس گناه هم دارم از این بابت🥲 مثلا مریض خوابیده رو تخت ژنیکولوژی و در حد باز بودن شیر آب خونریزی داره و دلم براش میسوزه ها اما همزمان چندشم هم میشه. یا یه مریض پیری داشتیم رحم به انضمام سرویکس از ناحیه تناسلیش زده بود بیرون🥲 و انقدر هم دیر اومده بود اون بافت ها خشک شده بودن و سطحش اپیتلیالیزه شده بود مثل پوست شده بود. دلم میسوخت اما حالم هم بد میشد.
.
یدونه مریض عفونت واژینال داشتیم که با رزیدنت رفتیم معاینه کنیم، بعد اینکه اسپکولوم رو فیکس کردیم گفت سرتو ببر نزدیک واژن بو کن ببین ترشحاتش بو میده؟!!
و قیافه من داشت داد میزد وات دا فاااااک ؟ که خداروشکر استاد صدام زد و مجبور نشدم همچین کاری بکنم! حتی مطمئن نیستم باهام شوخی کرده یا جدی بوده! اصلا رزیدنتا و استادای زنان هم عجیبن! واقعا خیلی از حالت هاشون رو نمیشه درک کرد.
.
یه مریض هم داشتیم با حاملگی ۴ قلویی !!! تو این سرمای زمستون که با پالتو و پوتین و جوراب پشمی تو هوای بیرون از شدت سرما شیک میزنی، با دمپایی پاشده بود اومده بود! از روستا! یعنی از روستاشون تا اینجا تو این هوای سرد با دمپایی اومده بود. باردار ۴ قلو ۳۲ هفته !!! و تو اقصی نقاط بدنشم عروسی بود که ۴ قلو حامله س!
کاملا از وضع ظاهریش مشخص بود وضعیت مالی مناسبی ندارن. پرسیدم قرصی چیزی خوردی چند قلو بشن؟ یا سابقه نازایی داشتی؟ گفت نه خدا داده!
.
پرسیدم شوهرت چیکارست؟ گفت کارگره! و گفتم چجوری میخوای ۴ تا بچه رو همزمان بزرگ کنی؟ گفت دو تا دیگه هم تو خونه دارم! خدا داده روزیشم میده! استادمون با خنده گفت این که خدا بده روزیشم میده تو ایران دیگه قفله! خندیدیم ولی بازم دلمون سوخت!
.
از درمانگاه اومدم بیرون و هوای تازه بدون بوی گند عفونت و خونریزی رو استشمام کردم و چشمام باز شد. رفتم داروخونه ی بغل بیمارستان یکی از از داروهام رو بگیرم. دارویی که هر ماه حدود ۶۵ اینا میشد رو ۲۸۰ خریدم :) با داروساز به حال و روزمون خندیدیم اما نهایتا سری تکون دادیم و دلمون برای خودمون سوخت!
.

۲۱ آذر ۱۴۰۱
200😢42👍35😱5
.
چند روزه اصلا حال روحیم خوب نیست، میرسم خونه همش میخوابم با اینکه خسته نیستم و نیازی به خواب ندارم. دیروز از ساعت ۳ عصر تا ۶ صبح امروز خوابیدم. وسطاش پاشدم رفتم تو اتاق خواهرم گفتم من اینجا میشینم حواست باشه من نخوابم، حواسش نبود و خوابیدم. پا شدم رفتم تو هال. رو مبل دراز کشیدم. به خودم اومدم دیدم سه ساعت هم تو هال خوابیدم. نهایتا دوباره رفتم تو اتاقم خوابیدم تا صبح.
.
سایکوموتورم به وضوح کند شده. حوصله ی خودم رو هم ندارم. پارسال هم از همین موقع ها شروع شد. بی حال و بی حوصله شدم، کل روز رو غمگین بودم و هیچ رغبتی نداشتم دو کلمه درس بخونم. حتی به کارهای روزمره م هم نمی رسیدم. خودم هم تلاشی نمیکردم بهتر بشه و همش بهش دامن میزدم. همینجوری علائم پیش رفت تا اواخر دی که حالم دیگه خیلی بد شد و با گریه رفتم پیش استادم و ازش کمک خواستم. داروهام رو عوض کرد و روان درمانی رو شروع کردم. الانم حس میکنم تو همون سراشیبی افتادم.
.
سر پیکی که پارسال زدم واقعا دهنم سرویس شد تا به حالت نرمال برگشتم. نمیخوام دوباره حالم بد بشه. چون الان دیگه استاژر نیستم که فقط نگران امتحان پایان بخشم باشم. الان اینترنم و کشیک هم باید بدم و مسئولیت هایی تو بخش گردنمه که اگه انجام ندم بازخواست میشم و حتی تجدید بخش. حتی تصور اینکه بخوام یک بار دیگه زنان رو بگذرونم باعث میشه دلم بخواد همین الان پاشم و خودمو از پنجره ی طبقه ۴ زایشگاه پرت کنم پایین.
.
تنها دغدغه م در حال حاضر تموم شدن و پاس شدن بخش زنانه. زنان که تموم بشه تا قبل عید چندتا مینور و امتحانای پشت سر هم و دفاع رو دارم و بعد عید هم داخلی و اطفال. حتی اسمش هم باعث میشه موهای تنم سیخ بشه. ولی تموم میشه… هر چند سخت… هر چند نابود میشم .. ولی تموم میشه. وقتی که تموم بشه برای همیشه از جو سمی بیمارستان دور میشم. شاید یه کلینیک زیبایی زدم. شاید هم پزشکی و طبابت رو کلا گذاشتم کنار و رفتم سراغ یه کار دیگه. امیدوارم هر چی به صلاحه همون پیش بیاد.
.
۲۴ آذر ۱۴۰۱
184😢51👍15😱8
نیم ساعت پیش این نی نی کوچولو سفید مفید رو با کمک رزیدنت به دنیا آوردیم. درسته این صحنه شاید ناز باشه، اما صحنه زایمان اصلا ناز نبود😬
268🤩43🎉12👍6😢5😱4🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دومی !
وقتی چشماتو باز میکنی و متوجه میشی ایران به دنیا اومدی :))
😢11646🤩11👍9😱3🎉2🔥1
سومی!
ایشون هم تصمیم گرفت تو ۳۲ هفتگی به دنیا بیاد.
128😢25😱12🤩4👍3🎉3
چهارمی !
220🤩39👍4😢3😱2🎉2
باز کشیکم و با سه قلوهای تازه از تنور درومده در خدمتتون هستیم. سمت چپی مووووود منه😂
160🤩28😢5👍1🔥1
یه دختر خانوم کلاس هفتم (۱۳ ساله) با بارداری دوم و علائم تب و لرز اومده زایشگاه. بهش گفتیم باید بره بیمارستان اطفال بستری بشه.
خیلی دوست دارم وقتی دختر بچه ۱۳ ساله حامله با شوهرش مراجعه میکنه به اورژانس اطفال جهت بستری، قیافه ی اینترن کشیک رو ببینم😂
.
این واقعا یه تراژدی عه!
😢309😱120👍8🔥21🤩1🤣1
.
امروز کشیکم. این کشیکو که بدم میمونه یدونه دیگه و بعدش زنان تموم میشه. پس سعی میکنم هر جوری شده دووم بیارم هر چند حال جسمیم بده و علائم انفولانزا دارم.
.
میرم زایشگاه و از اتاق ۶ صدای زجه زدن میاد. میرم سر زایمان ببینم اوضاع چطوره. خانوم ۲۹ ساله در حال زایمان ششمین فرزندشه! داد میزنه! گریه میکنه! حتی چندین بار گفت من گه خوردم حامله شدم! و مامامون گفت سر بچه ت تو کانال زایمانه! دیگه گهم بخوری فایده نداره🤣🤣🤣
زایمان سختی رو پشت سر میذاره و بچه ش رو میدیم بغلش اما میگه ببریدش حوصله ش رو ندارم!🤯 حتی به خودش زحمت نمیده ببینه بچه ش چه شکلیه! مات و مبهوت میمونم!
ازش میپرسم وقتی بچه نمیخواستی چرا پیشگیری استفاده نکردی؟ گفت مرکز بهداشتمون وسایل پیشگیری نداد بمون. گفتم بابا خودتون کاندوم میخریدید مگه حتما باید از مرکز بهداشت بگیرین؟ گفت دیگه یهویی شد! پیش اومد!🫠 مامامون از اون سمت اتاق میگه کاندوم نداشتی لاقل یه کیسه فریزر میکشیدی روش😂😂😂
پرسیدم حالا همسرت چیکاره ست؟ از عهده هزینه ها برمیاد؟ گفت کارگره خانم! خونه ی پدرم زندگی میکنیم، هنوز بابام خرجی مون رو میده. با این یکی بچه میشن ۶ تا! تو فکرشم لوله هامو ببندم.
باز مامامون از اون سمت اتاق میگه همین که به بستن لوله هات فکر میکنی باز جای شکرش باقیه :))
.
میرم تو بخش یه چرخی بزنم که یهو درهای آسانسور باز میشه و یه خانوم باردار دیگه با درد زایمان میارن. زایمان هشتم! پناه بر خدا! زود میبرنش رو تخت زایشگاه، رزیدنت بهم میگه بدو گان بپوش. تند تند داشتم دستکش دستم میکردم که یدونه اخ گفت و سر بچه زد بیرون😂 گراوید ۸ شوخی نیست! رسما دروازه ست! با یه ذره زور بچه درومد!
رزیدنت میگه خسته نباشی! یکم فرز باش! الانم مراقب باش آن استریل نشی یه مریض دیگه داره میاد. تا اون یکی بیاد از این مریض شرح حال میگیرم. پرسیدم چند سالته، در جوابم گفت ۲۵ و من خزون شدم🍂🍂🍂🧎🏻‍♀️
پرسیدم چندساله ازدواج کردی ؟ گفت ۱۵ سالم بود شوهرم دادن. گفتم چطور تو ده سال ۸ بار باردار شدی؟ با ذوق گفت سالی یکی میارم!😐😂🍂
بعد تو پست مدیکالش هم سابقه تخمدان پلی کیستیک داشت و هر سه ماه پریود میشد. یعنی لامصب حتی یدونه تخمک رو هم از دست نداده بود😂😂😂 تا یه تخمک ول شده سریع از فرصت استفاده کرده. الله اکبر!
.
همون موقع مریض بعدی میاد، یه دختر ۱۶ ساله با بارداری سوم. مشغول گرفتن شرح حال میشم، ازش میپرسم فامیل همسرت چیه؟ میگه نمیدونم! فکر کردم داره بازی در میاره! گفتم یعنی چی نمیدونم! گفت شوهرم کاظم آقاست. من چمیدونم فامیلش چیه!😳🥲😐🍂
پرسیدم فامیل بچه هات چیه؟ گفت نمیدونم!
گفتم زنگ بزن بگو همسرت بیاد مدارک و سونو هات رو بیاره که گفت کاظم آقا راننده کامیونه اصلا خونه نیست. هر چند ماه یه سر میاد خونه و باز میره. با خودم فکر کردم این بچه ۱۶ ساله بدبخت حتی نمیدونه فامیل شوهرش چیه! شوهره هم هر چند ماه یه بار میاد اینو حامله میکنه باز میره! رسما تبدیل شده به ماشین جوجه کشی. چقدر وحشتناک!
.
کم کم داشتم تب میکردم و سر و کله بدن درد پیدا میشد. افت فشار هم داشتم و همش سرم گیج میرفت. رزیدنت سال یکمون گفت برو پیش استاف بگو که حالت بده، یه سری یکی دیگه از بچه ها تو کشیک حالش بد شد خود استاد براش اسنپ گرفت و فرستادش خونه. منم خیلی امیدوار رفتم پیش استاد و گفتم حالم بده و سرگیجه و میالژی دارم، گفت آخ آخ منم امروز مریض شدم کامل میفهمم حالت چطوره. چقدر هم امروز تو بخش کار دارین! برو یه سرم با دگزا بزن بتونی به باقی کارهات برسی!😐 بعدشم رو کرد به رزیدنت گفت من میرم پاویون بخوابم. فقط اگه مریض کریتیکال داشتیم زنگ میزنی ها!
.
با لب و لوچه آویزون رفتم داروخونه ی بغل بیمارستان سرم و دگزا و یه سری مخلفات خریدم، آوردم تو اورژانس به یکی از ماماها میگم بی زحمت آنژیوکتم رو برام وصل میکنی؟ گفت تا بستری موقت نشی ما برات کاری انجام نمیدیم!😐 گفتم لامصب یه آنژیوکت میخوای وصل کنی! رو صندلی میشینم تخت هاتون رو اشغال نمیکنم! بستری موقت چیه دیگه! سرپرستار اومد و گفت تا بستری موقت نشی کاری نمیکنیم برات! منم حالم هی بد و بدتر میشد و حوصله ی بحث نداشتم. گفتم باشه بستری کنید.
.
در حالی که رو تخت cpr خوابیده بودم پرستار اورژانس داشت شرح حالمو میگرفت که تو سیستم ثبت کنه، گفت شما نولی پاری یا مولتی پار؟ ( یعنی تا حالا زایمان داشتی یا نه)😐😂 من نمیدونم نولی یا مولتی بودن چه ارتباطی به آنفولانزا داره! اعصابم خورد شده بود دیگه. گفتم نولی پارم ولی تا چند دیقه دیگه نیای سرمم رو وصل نکنی شاید از شدت میالژی زاییدم ( آدم تو بخش زنان واقعا بددهن میشه، هر چند اینجا سانسور شده دارم مینویسم😂🫣)
.
👍146😱6242😢24🔥2
خلاصه پس از طی هفت خوان رستم اومدن انژیوکت زدن برام و مامای گرامی سوزن گاید آنژیوکت رو همینجوری ول کرد رو تخت و رفت و من زمانی که داشتم رو تخت به پهلو میشدم که دگزام رو بزنه با اون سوزنی که رو تخت ول بود نیدل شدم😑 انقدر عصبانی شدم انقدر عصبانی شدممم که چیزی نمونده بود انژیوکت رو بکشم و بگم من غلط کردم خواستم اینجا سرم بزنم!
.
همون موقع سرپرستار باز سر و کله ش پیدا شد و گفت یه CBC هم ازش بگیرید برای تعیین تکلیف. گفتم تعیین تکلیف چی ؟؟؟؟ من یه سرم کوفتی خواستم بزنم! گفت به هر حال ما نمیتونیم همینجوری ترخیصت کنیم که! کارت هم تموم شد باید بری صندوق برای ویزیت استاد قبض بگیری! گفتم لعنتی ها حتی استاد نیومد منو ببینه! دارو هم نسخه نکردین برام! همه ش رو ازاد گرفتم! اینجا هم فقط خواستم یه انژیوکت بزنین برام که منو خوابوندین بستری کردین!
.
اونجا بود که دیگه قاطی کردم و آنژیوکت رو از دستم کشیدم و گفتم دیگه نمیخوام! سرپرستار بدو بدو اومد دنبالم که وا ! ینی چی خانوم دکتر! بیا بخواب ! هنوز ترخیص نشدی!
گفتم من نه برمیگردم و نه یک ریال پرداخت میکنم! بزنین بیمار بدون اطلاع بیمارستان رو ترک کرد!
.
با عصبانیت تمام در حالی که چیزی نمونده بود بزنم زیر گریه، دوباره رفتم داروخونه و یه سرم دیگه گرفتم و رفتم تو پاویون با بیچارگی از خودم رگ گرفتم و نشستم تا سرمم بره و به این فکر کردم که الان چقدر مریضایی که میان اورژانس بیمارستانا و عصبی میشن رو درک میکنم! چقدر همه چیز تو اورژانس ما رو هواست! و چقدر هیچکی کارش رو مثل آدمیزاد انجام نمیده! و چقدر بابت کاری که انجام نشده به بیمار هزینه تحمیل میشه!
.
۳ دی ۱۴۰۱
👍295😢9632😱5🔥1
204🎉20🤩6🔥2
امشب تولد مادرجونم بود. عصر منشی دکترش زنگ زد که اطلاع بده نوبت عملش جلوتر افتاده و فردا رو در نظر گرفتن براش چون دکترش آخر هفته داره از ایران میره. مادربزرگم کنسر پستان داره و ما اینو تو مردادماه فهمیدیم. هیچ وقت اینجا چیزی ازش نگفتم، نمیدونم چرا. از شهریور شیمی درمانی ها شروع شد و من روز به روز شاهد ضعیف و ضعیف تر شدن قهرمان زندگیم بودم. کسی که تمام بچگیم رو پیشش بودم و منو بزرگ کرد. کسی که قوی و جنگجو بودن رو ازش یادگرفتم. کسی که بهم یاد داد باید تو زندگیم مبارزه کنم و کم نیارم! کسی که وقتی ۱۸ سالم بود و فهمید که حال روحیم بده، بدون اینکه خانوادم بفهمن دستمو گرفت و من رو برد پیش روانپزشک.
.
اون موقع من کار نمیکردم و درآمدی نداشتم. مادربزرگم هر دو ماه دقیق و سر موقع منو میبرد دکتر و هزینه ی ویزیت و داروهام رو میداد بدون هیچ گونه منتی. دکترم میدونست که مامان بابام خبر ندارن و یواشکی میام! هر سری می رفتیم با خنده میگفت باز این مادربزرگ و نوه اومدن! بابا حاج خانوم دم شما گرم! خدا حفظتون کنه انقدر از این بچه حمایت میکنین! بعد روش رو میکرد سمت من و میگفت عجب مادربزرگ خفنی داری ها! قدرشو حسابی بدون! بعدشم سه تایی مون میخندیدیم!
.
حالا مادربزرگ قهرمان من مژه ها و ابروهاش ریخته، موهایی که هر سری میرفت آرایشگاه زیتونی میکرد جاشون رو به یه کلاه مشکی دادن که سرش سرما نخوره و انقدر ضعیف شده که به زحمت میتونه رو پاهاش وایسته. شاید اینا رو دیدم که چند وقته حالم بده!
.
امشب براش کیک تولد گرفتیم و خواهرهاش رو دعوت کردیم خونه ش که دور و برش شلوغ باشه و بهش دلگرمی بدن. موقعی که تو اتاق تنها بودم دیدم مادربزرگم اومده دنبالم و با بغض بهم میگه میشه بهت یه چیزی بگم به کسی نگی؟ سریع در اتاق رو میبندم و مینشونمش رو تخت و میگم معلومه که میشه. اشکش در میاد و میگه اگه من زنده نموندم تو و خدا مراقب مامانت باش.
.
قاعدتا باید منم اینجا احساساتی میشدم و گریه میکردم اما انقدر که تو بیمارستان از این چیزها دیدم که الان دیگه بی حس شدم. بغلش کردم و در حالی که سعی داشتم آرومش کنم گفتم نه! عملت عالی پیش میره و هیچ اتفاقی نمیفته. از بین استادام بهترین شون رو انتخاب کردیم برای جراحی. مگه الکیه دکتر فلانی جراحیت کنه! میدونی حالت عادی میرفتی پیشش شاید تا ۶ ماه دیگه هم بهت نوبت عمل نمیداد! در حالی که هنوز گونه هاش خیسه میخنده و میگه بخاطر نوه ی دکترمه دیگه😌 چقدر خوب شد که زنده موندم و دکتر شدنت رو دیدم. دختر قوی و سخت کوش من!
میگم ای بابا هنوز یکسال دیگه مونده! کوووو تا من دکتر بشم! باز بغضش میگیره میگه اگه جشن فارغ التحصیلیت من نبودم … نمیذارم ادامه بده و بغلش میکنم.
.
نمیدونم تا یکسال دیگه چی پیش میاد و آیا مادربزرگم اون موقع هست که جشن فارغ التحصیلیم رو ببینه یا نه، اما با قاطعیت میگم که هر آنچه که امروز هستم، هرچقدر که سخت کوشم، هر چقدر که جنگجو ام، این ها رو نه از پدر و مادرم بلکه از مادربزرگم یادگرفتم! مادربزرگم قهرمان زندگی من بوده و هست تا روزی که زنده باشم.
.
۶ دی ۱۴۰۱
562😢120👍11🔥2❤‍🔥1
.
دیشب یکی از شب های سرنوشت ساز زندگیم بود. بخش زنانی که حالم ازش بهم میخورد و هیچی براش نخونده بودم رو قرار بود یه جوری بخونم که پاس کنم. کلی نمونه سوال و خلاصه دور و برم پخش بود و نشسته بودم وسط اتاق تند تند درمان مشکلات مختلف رو حفظ میکردم.
.
مادربزرگم رو از ۸ صبح بردن بستری کردن که آماده عمل بشه و گفتن ۱۲ ظهر میبریمش اتاق عمل. کلی این تایم به درازا کشید، گفتن ۳ عصر می بریم، بعد گفتن نه ۶ میبریم، همینجوری هی عقب افتاد تا ساعت شد ۱ شب. مامانم هم این وسط هی به من زنگ میزد و میگفت چرا نمیبرنش اتاق عمل؟ انگار اونی که داره عمل میکنه منم!😂 و دائم میگفت چطور دکتر از ۱۰ صبح تا الان داره عمل میکنه! خسته س! گند میزنه! کاش این دکترو انتخاب نمیکردیم! منم هی میگفتم مامان جان جراح ها اینجوری ان! پوستشون کلفته و عادت دارن! تو نگران نباش! خلاصه که دکتر مادرجونمو ساعت ۱ نیمه شب برد اتاق عمل و ساعت ۵ صبح کارش تموم شد و اوردنش تو بخش.
.
تا صبح نخوابیدم. نه از استرس مادرجونم. اتفاقا برای مادرجونم اصلا نگران نبودم چون مطمئن بودم استادمون کارش درسته. از استرس امتحان نخوابیدم. هی شیطون گولم میزد بیا یه نیم ساعت بخوابیم. بعد پا میشی تند تند مرور میکنی! هی بهش میگفتم غلط نکن! من باید زنان رو پاس کنم! تا لحظه ی اخر یک نفس میخونم!
.
زندگی بهم نشون داده تلاشی که اون لحظات اخر میکنیم تو نتیجه ای که میگیریم تاثیرگذارترین هستن! و تجربه بهم نشون داده خدا خیلی حواسش هست به اون ساعتای آخر! میخواد ببینه ناامید میشی یا نه. میخواد ببینه تا ثانیه آخر میجنگی یا ول میکنی و تسلیم میشی.
تلاش های اون ساعتای آخر سرنوشت ترین تلاش هات هستن. اونجاست که خدا تصمیم میگیره تو امتحان کمکت کنه یا بذاره با مخ بخوری زمین.
تا الان اندازه ی موهای سرم امتحان دادم و جفتش رو تجربه کردم، هم تسلیم شدم هم تا ثانیه آخر سگ جونی تلاش کردم. هیچ وقت نبوده که تا ثانیه اخر تلاشم رو بکنم و نشه! این امتحان هم مثل همه ی امتحانای دیگه شد! خوشحال و راضی از جلسه اومدم بیرون و مطمئنم که پاس میشم.
.
رفتم گل فروشی چسبیده به بیمارستان تا برای مادربزرگم یه دسته گل نرگس بگیرم و برم بیمارستانی که بستری عه عیادتش. به اقاعه گفتم برام دسته گل بچینه. وقتی که کارت کشیدم و رفتم که دسته گل رو تحویل بگیرم دیدم یه کارت چسبونده به گلا که روش نوشته «قدم نو رسیده مبارک» 😂😂😂 کندمش و گفتم نیازی به کارت نیست ممنون.
رفتم سوار اسنپ شم و داشتم به جملاتی که میتونست واسه رو کارت مناسب باشه فکر میکردم، مثلا؛
.
فقدان می‌می نازتان ما را اندوهگین ساخت🕯️🥺
.
از دست دادن می‌می دلبندتان را به شما و خانواده محترم تسلیت میگوییم🖤💔
.
ما را در غم از دست دادن می‌می خود شریک بدانید😔😂
.
ولی کاش انقدر با هر چیزی شوخی نکنی لیموجون🥲😂
.
۸ دی ۱۴۰۱
404👍22🤩21🤣5🔥4😢3🎉3😱2
.
دیروز اخرین کشیک زنانم بود. کشیک های جمعه ی آخر واقعا آرامش عجیبی دارن چون امتحانت رو دادی و نگران این نیستی که برای مورنینگ فردا چه خاکی تو سرت بریزی. نزدیکای ظهر بود که با رزیدنتا تو زایشگاه نشسته بودیم و داشتیم چای میخوردیم که یه خانوم باردار در حال زایمان اومد. رفتیم بالای سرش و اجازه دادیم تا روند زایمان طی بشه. سر بچه رسید به استیشن صفر و هر چی مادر زور میزد بچه از آرک رد نمیشد. ماماها رفته بودن دو تایی پاهاشو تو شکمش میکشیدن، یه نفرم شکمشو فشار میداد و هیچ تغییری ایجاد نمیشد تو استیشن بچه. مامانه هم انقدر وقتایی که درد نداشت الکی زور زده بود که سرویکسش ادماتو شده بود، جونی هم براش نمونده بود دیگه زور بزنه. کاملا بی رمق بود.
.
رزیدنت سال چهارمون که فوق العاااااده هم استرسی بود گفت سریع ببرینش اتاق عمل این باید سزارین شه. مادر رو با همون حال گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل. رزیدنتمون انقدر دستاش میلرزید که نمیتونست با گوشیش کار کنه. گوشیشو داد به من و با جیغ و داد گفت زنگ بزن به استاد. گوشیش هم نمیدونم چی بود اما هر چی که بود من کار کردن باهاشو بلد نبودم🥲 اینم هی داد میزد بجنب بچه مرد! با بیچارگی با یکی از ماماها زنگ زدیم به استاد و استاد گفت فعلا ‌وکیوم رو امتحان کنید.
.
خلاصه ‌وکیوم رو اوردن و وصل کردن رو سر بچه. رزیدنت از پایین داشت بچه رو میکشید، ماماها هم از بالا پاهاشو جمع کرده بودن تو شکمش فشار میدادن. مریض بیچاره اصلا رمق نداشت زور بزنه! رزیدنتمون هم هی داد میزد بجنب بزا ! خانوم بچه ت مرد! خانوم بزا ! (انگار خود مریض قصد نداره بزاعه!) منم یه گوشه وایستاده بودم دست و پام میلرزید فقط و داشتم نگاه میکردم.
.
وقتی رزیدنتمون دید بچه نمیاد سر وکیوم رو داد به سال یک که بکشه و خودش رفت رو چهارپایه کنار مریض و تمام وزنش رو انداخت روی دو تا دستش که روی شکم مریض بود و در حد مرگ فشار وارد کرد! مرض بیچاره مون نحیف و کوچولو بود، رزیدنتمونم قد ۱۸۰ و وزن ۱۲۰-۱۳۰ اینا!🥲 مریض یه دادی کشید که من گفتم یا مرد یا رحمش پاره شد! فکر کردم تموم شده و دست از سرش برداشته که دیدم پاهای رزیدنت رو چهارپایه نیست و تمام وزنش رو انداخته رو مریض بیچاره! (الان که بهش فکر میکنم واقعا حالم بد میشه) و داد میزد و با صدایی که میلرزید میگفت خانوم بزا ! بچه مرد! یه جوری داد و بیداد میکرد که همه ماماها با تعجب به هم نگاه میکردن. بعد که دید جواب نمیده از چهارپایه اومد پایین رفت گوشه اتاق عمل و شروع کرد به گریه کردن! فکر کن! تمام امید اتاق عمل به تو باشه بعد بری یه گوشه وایستی گریه کنی. اون موقع بود که سال ۳ مون که خیلی خانوم با شخصیت و ارومیه با مریض صحبت کرد و توجیحش کرد که باید کی زور بزنه و آرومش کرد. پنج دقیقه بعدشم بچه به دنیا اومد! صحیح و سالم!
.
از دیدن صحنه های وحشیانه تو اتاق عمل انقدر حالم بد شد که نتونستم نهار بخورم. تصمیم گرفتم به جاش برم تو زایشگاه که برای پرونده ها شرح حال بذارم. تو یکی از اتاق ها که وارد شدم دیدم مریض بیچاره داره گریه و یکی از ماماها رو لعن و نفرین میکنه. نشستم پشت میز تو اتاقش و مشغول گذاشتن شرح حال شدم. زایمان ‌پنجمش بود و افغان بودن. دو تا از بچه هاشو تو خونه به دنیا اورده بود که یکی شون بخاطر اینکه دیسترس داشته و تو خونه امکانات احیا نداشتن همونجا فوت میشه🥲همنجور مشغول بودم که مامامون اومد پد زیر مریض رو عوض کنه، بهش گفت کمرتو بده بالا برش دارم، این بنده خدا هم اونو لحظه نتونست کمرشو بده بالا. یهو ماماعه صداشو برد بالا و گفت تن لشت رو بده بالا 😳🤯 من کار دارم نمیتونم تا فردا منتظر تو وایسم!
.
من بلند شدم و خیلی شاکی گفتم چه طرز حرف زدن با مریضه! ماماعه هم از سلیطه های روزگار! داد و بیداد کرد که دکتر اینجا بیمارستان اموزشیه! هتل ۵ ستاره که نیست! با حداقل هزینه میان اینجا میزائن! تازه همونم ندارن پرداخت کنن! اصلا کسی که حتی پول زاییدنشم نداره غلط میکنه حامله میشه! یه مشت اتباع ریختن تو مملکت ما فرت و فرتم بچه میارن… من انقدرررر عصبانی شدم که هر لحظه ممکن بود ماماعه رو بگیرم مثل سگ بزنم! به زور خودمو کنترل کردم و هیچی نگفتم! ماماعه که رفت بیرون مریض شروع کرد به گریه و التماس که تورو خدا از اتاق نرو بیرون. من میترسم ازش! نشستم فکر کردم که چجوری میتونم کاری کنم ماماعه دیگه نیاد تو اتاق🤔
.
رفتم پیش رزیدنت سال دو و گفتم میخوام خودم یه زایمان بگیرم!🫣 رزیدنت که منو میشناخت و میدونست از زنان متنفرم و همیشه موقع زایمان ها کمکم میکرد بپیچونم خنده ش گرفت! گفت چیشده بعد دو ماه یهو تصمیم گرفتی زایمان بگیری! گفتم دیگه فردا داریم میریم از این بخش گفتم خودم تجربه یه زایمان مستقل داشته باشم!😁
گفت باشه! بریم!
142👍42😢15😱13🔥2
دیگه رفتیم بالای سرش و گان و دستکشمو پوشیدم و هرچند زیر ماسک قیافه م 🤢 بود اما خیلی راحت بچه رو به دنیا آوردم! رزیدنت هم اصلا دخالتی نکرد فقط داشت نظارت میکرد. ماماعه هم وسطاش اومد تو اتاق که گفتم شما برو بیرون وایسا نیازی بهت نیست اینجا😆
.
امروز صبحم که به سمت بیمارستان جدید رهسپار شدم و آزاد شدم خوشحالم ننه! ایشالا ازادی قسمت همه🤪
ولی ترومای روحی که تو این بخش بهم وارد شد و جو حموم زنونه ای و تخمی ش رو هیچ وقت یادم نمیره. امیدوارم دیگه هیچ وقت گذرم به بخش زنان و مامایی نیفته.
.
۱۰ دی ۱۴۰۱
206👍14😢6🎉3🤩3
205🤩44🎉5👍4😢1