الان که دارم این متن رو مینویسم یه ربع به ۵ صبح ۱۳ مرداده و کشیک روانم. با یکی از پسرا اف بندی کردیم و ۴ ساعت رفتم خوابیدم منتها همون ۴ ساعت هم خواب بخش و اورژانس و مریض بدحال میدیدم🥲 ساعت ۴ پسره بهم زنگ زد که پاشو بیا نوبت توعه. با یه حال زاری از جام پاشدم و اومدم تو بخش. پرستار اومد و سلام کرد و به محض اینکه جواب سلامشو دادم یهویی زدم زیر گریه😂 کاملا ناخوداگاه. پرستاره گفت ای بابا چیشده خانوم دکتر؟ با گریه گفتم برای چی من ۴ صبح باید اینجا باشم؟ من خسته م خوابم میاد از دیوونه ها خسته شدم. پرستارمون با لبخند گفت عیبی نداره درست تموم میشه میری کار میکنی کلی پول در میاری همه ی این شبا یادت میره!
قراره یادم بره این شبا رو؟
واقعا امیدوارم !
.
۱۳ مرداد ۱۴۰۱ بخش روانپزشکی
قراره یادم بره این شبا رو؟
واقعا امیدوارم !
.
۱۳ مرداد ۱۴۰۱ بخش روانپزشکی
😢231❤95👍27😱9🔥6
طب اورژانس نفس های اخرشه و من بی نهایت خوشحالم از اینکه این بخش رو گذروندم. هر چند آخر کشیکا انقدر بدنم درد میکرد که حتی جون نداشتم تا در بیمارستان برم که سوار اسنپ شم برگردم خونه… هر چند از دست یکی از رزیدنتا چندبار بغض کردم و به زور جلوی اشکامو گرفتم، اما بخش شیرینی بود.
.
این بخش واقعا برام هیجان انگیز بوده و دوسش داشتم حتی به اینکه شاید گزینه ی مناسبی باشه واسه تخصص خوندن فکر کردم ( چون تقریبا به چیز دیگه ای علاقمند نشدم، اونایی هم که علاقمند بودم اساتید یه کاری کردن متنفر بشم🙂)
.
طب اورژانس متاسفانه علی رغم فشار کاری زیاد و نقش مهمی که داره از جایگاهی که شایسته ش هست برخوردار نیست. کشیک های سنگین و برخورد با مریضای بدحال و همراهی های آژیته، نبرد بین مرگ و زندگی… تو این رشته واقعا جون آدما تو دستاته و لحظه ای غفلت میتونه باعث شه یه زندگی از دست بره.
.
مریضایی که سر مسخره ترین چیزها که ضروری نیست پا میشن میان اورژانس وقتت رو میگیرن و از اون طرف مریضایی که اورژانسی ترین مسائل رو شوخی میگیرن و انقدر مریض رو دیر میارن که آدم دلش کباب میشه برای مریض بیچاره ( یه مثالش که نشونتون دادم همون کیس میازیس) این دو دسته افراد واقعا آدمو عصبی میکنن…
.
مورد بعدی هم اینکه هیچ وقت اسمت شناخته نمیشه و معروف نمیشی. مثلا نمیگن دکتر فلانی جون بابامون رو نجات داد. در حالی که وقتی پامیشن میرن پیش یه دکتر رشته ی دیگه، حتی عمومی! که داروی خوبی بهشون میده و دردشون رو درمان میکنه یا خوب عملشون میکنه، میرن کل شهر و روستاشون رو پر میکنن که دکتر فلانی دستش شفاست، این همه بین دکترا چرخیدیم تهش دکتر فلانی دردمون رو فهمید و درمان کرد …
ولی تو طب اورژانس علی رغم اینکه دکتر نقش پررنگ و حیاتی داره هیچ وقت شناخته نمیشه. نهایتش مریض میگه رفتم اورژانس فلان بیمارستان و کارم راه افتاد، این وسط حرفی از دکتره به زبون نمیاد و این ناراحت کننده ست.
.
مورد بعدی حقوق ناچیزشه! بعد ۱۰ سال تحصیل آکادمیک و شغلی که سراسر استرس و بیخوابیه به ازای یه شیفت ۱۲ ساعته مرد افکن که یک دقیقه نمیتونی چشماتو رو هم بذاری و سراسر استرسه بهت ۲ تومن بدن! واقعا مضحکه! احتمالا الان ماشین حساباتون رو در میارین و حساب کتاب میکنین که اگه مثلا ۲۰ تا کشیک در ماه وایستن ۴۰ تومن گیرشون میاد، اوکی! ولی زندگی کردن چی؟ بعد این همه سال درس خوندن ایا حق اون شخص نیست یکم کنار خانواده باشه، خوش بگذرونه، چهارتا سفر بره؟ اینجوری که نمیشه… و این بحث حقوق کمش واقعا قلبمو به درد میاره.
.
خلاصه که درسته خیلی از طب اورژانس و هیجانش خوشم میاد اما
عزیزم من عاشقتم، ولی تو رابطه م😂
.
امیدوارم یه روزی وضعیت طب اورژانس تو مملکت مون بهتر بشه چون واقعا حقش خیلی بیشتر از این حرفاست.
.
۱۵ شهریور ۱۴۰۱
.
این بخش واقعا برام هیجان انگیز بوده و دوسش داشتم حتی به اینکه شاید گزینه ی مناسبی باشه واسه تخصص خوندن فکر کردم ( چون تقریبا به چیز دیگه ای علاقمند نشدم، اونایی هم که علاقمند بودم اساتید یه کاری کردن متنفر بشم🙂)
.
طب اورژانس متاسفانه علی رغم فشار کاری زیاد و نقش مهمی که داره از جایگاهی که شایسته ش هست برخوردار نیست. کشیک های سنگین و برخورد با مریضای بدحال و همراهی های آژیته، نبرد بین مرگ و زندگی… تو این رشته واقعا جون آدما تو دستاته و لحظه ای غفلت میتونه باعث شه یه زندگی از دست بره.
.
مریضایی که سر مسخره ترین چیزها که ضروری نیست پا میشن میان اورژانس وقتت رو میگیرن و از اون طرف مریضایی که اورژانسی ترین مسائل رو شوخی میگیرن و انقدر مریض رو دیر میارن که آدم دلش کباب میشه برای مریض بیچاره ( یه مثالش که نشونتون دادم همون کیس میازیس) این دو دسته افراد واقعا آدمو عصبی میکنن…
.
مورد بعدی هم اینکه هیچ وقت اسمت شناخته نمیشه و معروف نمیشی. مثلا نمیگن دکتر فلانی جون بابامون رو نجات داد. در حالی که وقتی پامیشن میرن پیش یه دکتر رشته ی دیگه، حتی عمومی! که داروی خوبی بهشون میده و دردشون رو درمان میکنه یا خوب عملشون میکنه، میرن کل شهر و روستاشون رو پر میکنن که دکتر فلانی دستش شفاست، این همه بین دکترا چرخیدیم تهش دکتر فلانی دردمون رو فهمید و درمان کرد …
ولی تو طب اورژانس علی رغم اینکه دکتر نقش پررنگ و حیاتی داره هیچ وقت شناخته نمیشه. نهایتش مریض میگه رفتم اورژانس فلان بیمارستان و کارم راه افتاد، این وسط حرفی از دکتره به زبون نمیاد و این ناراحت کننده ست.
.
مورد بعدی حقوق ناچیزشه! بعد ۱۰ سال تحصیل آکادمیک و شغلی که سراسر استرس و بیخوابیه به ازای یه شیفت ۱۲ ساعته مرد افکن که یک دقیقه نمیتونی چشماتو رو هم بذاری و سراسر استرسه بهت ۲ تومن بدن! واقعا مضحکه! احتمالا الان ماشین حساباتون رو در میارین و حساب کتاب میکنین که اگه مثلا ۲۰ تا کشیک در ماه وایستن ۴۰ تومن گیرشون میاد، اوکی! ولی زندگی کردن چی؟ بعد این همه سال درس خوندن ایا حق اون شخص نیست یکم کنار خانواده باشه، خوش بگذرونه، چهارتا سفر بره؟ اینجوری که نمیشه… و این بحث حقوق کمش واقعا قلبمو به درد میاره.
.
خلاصه که درسته خیلی از طب اورژانس و هیجانش خوشم میاد اما
عزیزم من عاشقتم، ولی تو رابطه م😂
.
امیدوارم یه روزی وضعیت طب اورژانس تو مملکت مون بهتر بشه چون واقعا حقش خیلی بیشتر از این حرفاست.
.
۱۵ شهریور ۱۴۰۱
❤235👍56😢17🔥3🎉1🤩1
دومین کشیک جراحیمه و مثل اسب دویدم امروز رو. امروز هوشمندانه تر عمل کردم و به جز سرپرستار که به لاک قرمزم گیر داد از سمت کس دیگه ای مورد تهاجم قرار نگرفتم.
.
نیم ساعت بود چشمام گرم خواب شده بود چون قرار بود ۳ صبح بیدار شم و ازمایش ۴۷ تا مریض رو تو پرونده ها بنویسم که واسه ویزیت ۵ صبح اماده باشه. سرپرستار اومد در اتاقمو زد بیدارم کرد که پاشو برگه سی تی اسکن پر کن. باید پاش مهر میزدم ولی مهر رزیدنت نداشتم. حالا رزیدنت کجا ؟ ساختمون اون وری.
.
با غرغر تو دلم پاشدم رفتم اون یکی ساختمون و مهرو گرفتم ازش که برگردم ساختمون اصلی. دم در ورودی احساس کردم چقدر قند خونم افتاده و ضعف دارم. رفتم از سوپر چیزی بگیرم که دیدم بسته ست. نگهبان گفت تا صبح باز نمیکنه خانوم دکتر. با سرافکندگی رفتم دکمه ی آسانسور رو زدم بیاد پایین. خانومی که کنارم وایستاده بود و همسن و سال خودم به نظر میرسید گفت حالا چی میخواستی از سوپر؟
گفتم چیز خاصی مدنظرم نبود، گفتم یه چرخی بزنم ببینم چی چشممو میگیره. گفت حالا بگو چی میخواستی؟ گفتم هیچی بخدا!
داخل پلاستیکی که دستش بود دو تا ابمیوه بزرگ سن ایچ بود. گفت یکی از اینا رو بردار لطفا. گفتم که اصلا نمیتونم همچین کاری بکنم و ممنونم از لطفش. ولی مگه ول میکرد؟
از اون اصرار و از من انکار.. تهش گفت پدر شوهرم تو آی سیوعه و حالش خوب نیست. اصلا نمیتونه بخوره اینا رو. شما هم به ظاهرا میخوره ادم دلسوز و مهربونی باشی. دوست دارم واسه تشکر از زحماتت یدونه از این ابمیوه ها رو بدم بهت، دست رد به سینه م بزنی بخدا که ناراحت میشم و اینا. اصن اینا رو بخور برای سلامتیش دعا کن.
دیگه منم ناچار یدونه ابمیوه برداشتم و انقدر نصفه شبی احساساتی شده بودم که زرتی تو آسانسور زدم زیر گریه. بغلم کرد و کلی برام دعاهای خوب کرد. رسیدیم به طبقه ی موردنظر من. پیاده شدم و مجدد کلی ازش تشکر کردم.
الانم رو تخت سفت و نمور پاویون نشستم در در حالی که اشکام دونه دونه میچکه رو ملافه آب سیبی که همراهی مریض بهم داد رو میخورم و به این فکر میکنم هنوز انسانیت و مهربانی نمرده🥺♥️
.
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
.
نیم ساعت بود چشمام گرم خواب شده بود چون قرار بود ۳ صبح بیدار شم و ازمایش ۴۷ تا مریض رو تو پرونده ها بنویسم که واسه ویزیت ۵ صبح اماده باشه. سرپرستار اومد در اتاقمو زد بیدارم کرد که پاشو برگه سی تی اسکن پر کن. باید پاش مهر میزدم ولی مهر رزیدنت نداشتم. حالا رزیدنت کجا ؟ ساختمون اون وری.
.
با غرغر تو دلم پاشدم رفتم اون یکی ساختمون و مهرو گرفتم ازش که برگردم ساختمون اصلی. دم در ورودی احساس کردم چقدر قند خونم افتاده و ضعف دارم. رفتم از سوپر چیزی بگیرم که دیدم بسته ست. نگهبان گفت تا صبح باز نمیکنه خانوم دکتر. با سرافکندگی رفتم دکمه ی آسانسور رو زدم بیاد پایین. خانومی که کنارم وایستاده بود و همسن و سال خودم به نظر میرسید گفت حالا چی میخواستی از سوپر؟
گفتم چیز خاصی مدنظرم نبود، گفتم یه چرخی بزنم ببینم چی چشممو میگیره. گفت حالا بگو چی میخواستی؟ گفتم هیچی بخدا!
داخل پلاستیکی که دستش بود دو تا ابمیوه بزرگ سن ایچ بود. گفت یکی از اینا رو بردار لطفا. گفتم که اصلا نمیتونم همچین کاری بکنم و ممنونم از لطفش. ولی مگه ول میکرد؟
از اون اصرار و از من انکار.. تهش گفت پدر شوهرم تو آی سیوعه و حالش خوب نیست. اصلا نمیتونه بخوره اینا رو. شما هم به ظاهرا میخوره ادم دلسوز و مهربونی باشی. دوست دارم واسه تشکر از زحماتت یدونه از این ابمیوه ها رو بدم بهت، دست رد به سینه م بزنی بخدا که ناراحت میشم و اینا. اصن اینا رو بخور برای سلامتیش دعا کن.
دیگه منم ناچار یدونه ابمیوه برداشتم و انقدر نصفه شبی احساساتی شده بودم که زرتی تو آسانسور زدم زیر گریه. بغلم کرد و کلی برام دعاهای خوب کرد. رسیدیم به طبقه ی موردنظر من. پیاده شدم و مجدد کلی ازش تشکر کردم.
الانم رو تخت سفت و نمور پاویون نشستم در در حالی که اشکام دونه دونه میچکه رو ملافه آب سیبی که همراهی مریض بهم داد رو میخورم و به این فکر میکنم هنوز انسانیت و مهربانی نمرده🥺♥️
.
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
❤441😢45👍36🔥3🎉1
الان که دارم مینویسم ساعت ۴:۴۰ صبحه و از هر وقت دیگه ای طی روز هشیارترم. کشیک اورژانس بودم. مریضامو منیج کردم و دیگه مریض جدیدی نداشتم. به یک نفر یه کمک پزشکی رسوندم که واقعا مهم بود. ینی از نظر خودم واقعا مهم بود و اولین بارم بود مستقل از هر استاد و رزیدنتی برای کسی پاراکلینیک درخواست میدادم و خودم تفسیر میکردم. لذت بخش بود! با اینکه هر روز تو بخشای مختلف اواره ام و همش دارم مینالم و غر میزنم از اینکه زندگی ندارم، لذت کمک امشبم همه رو شست برد!
کاش خودم نظام پزشکی داشته باشم و بتونم برای هر کسی کمک احتیاج داشت آزمایش و پاراکلینیک درخواست بدم. چیز زیادی نمونده تا اون روز…
.
دیدم مریض نداریم اومدم تو حیاط اورژانس و رو برانکارد خالی نشستم و پاهای آویزونمو با ریتم آهنگ تکون میدم. یه باد خنکی هم میاد که تا مغز استخونت حس میکنه دیگه پاییز شده. آسمون کم کم داره روشن میشه. میخوام اگه مریض نیومد طلوع آفتاب رو تماشا کنم.
.
حالم عجیب خوبه! حس وقتی که برای یک امتحان حسابی درس خوندم و از جون مایه گذاشتم و حالا که جواب اومده خیلی بهتر از حد انتظار شدم! حس پیروزی! قدرتمندی! انگار هیچی جلودارم نیست.
میدونم فردا باز غر میزنم و تمام روز حس لوزر بودن دارم، میدونم که واقعا هنوزم هیچی نیستم
اما
الان میخوام با تمام وجود از حال خوبم لذت ببرم
.
میدونم خبرای خوب تو راهه…
.
۵ مهر ۱۴۰۱
کاش خودم نظام پزشکی داشته باشم و بتونم برای هر کسی کمک احتیاج داشت آزمایش و پاراکلینیک درخواست بدم. چیز زیادی نمونده تا اون روز…
.
دیدم مریض نداریم اومدم تو حیاط اورژانس و رو برانکارد خالی نشستم و پاهای آویزونمو با ریتم آهنگ تکون میدم. یه باد خنکی هم میاد که تا مغز استخونت حس میکنه دیگه پاییز شده. آسمون کم کم داره روشن میشه. میخوام اگه مریض نیومد طلوع آفتاب رو تماشا کنم.
.
حالم عجیب خوبه! حس وقتی که برای یک امتحان حسابی درس خوندم و از جون مایه گذاشتم و حالا که جواب اومده خیلی بهتر از حد انتظار شدم! حس پیروزی! قدرتمندی! انگار هیچی جلودارم نیست.
میدونم فردا باز غر میزنم و تمام روز حس لوزر بودن دارم، میدونم که واقعا هنوزم هیچی نیستم
اما
الان میخوام با تمام وجود از حال خوبم لذت ببرم
.
میدونم خبرای خوب تو راهه…
.
۵ مهر ۱۴۰۱
❤327🤩30👍28🔥7🎉6
بازم طبق معمول دم ۴ صبحه و مریض نداریم و کشیک نمیدونم چندم جراحی ام. بی نهایت خسته ام. از همه چی. فقط مثل یه ربات میام کشیکامو میدم و میرم. حوصله ی هیچکس و هیچی هم ندارم.
.
امروز یه مریض از زندان اورده بودن که مشکوک به آپاندیسیت بود بعد میگفت درد به بیضه هام هم تیر میکشه. اینترن آقا نداشتیم بره معاینه کنه، خودمم خیلی راغب نبودم بیضه هاشو معاینه کنم. وایستادم تا خود رزیدنت بیاد.
.
وقتی رزیدنت اومد و با دست بدون دستکش مشغول معاینه ی شکمش بود گفتم اها راستی میگه درد به بیضه هامم تیر میکشه و رزیدنت بلافاصله دستشو بدون دستکش کرد تو شلوار مریض و معاینه بیضه کرد🙂
بعد تموم شدن معاینه ش گفت خب خانوم دکتر خودکارتو بده من اوردرش رو بذارم. اون لحظه واقعا یه سکته ناقص زدم چون خودکارمو امروز تازه خریده بودم و قرار بود یه هفته ای رو باهاش سر کنم نه اینکه بسپارمش به دستان بیضه ای رزیدنت و بعدشم بندازمش سطل آشغال🥲
.
خلاصه بلافاصله بعد اینکه گفت خودکارتو بده گفتم نه آقای دکتر شما خسته اید! خودم مینویسم! اذیت میشید بخدا! اونم از اون ور تعارف میکرد که امروز کشیکت سنگین بوده بده خودم بنویسم اذیت نشی🥲 دیگه آخرش با بدبختی راضیش کردم که داداش خودم اوردر میذارم تو برو🥲
.
بعدشم یه آبسه انال داشتیم که مجدد با دستان بدون دستکش باسن مریضو از هم باز کرد و لای چین باسنش پر از ترشحات چرکی و مدفوعش بود و دو دقیقه بعدش یکی از رزیدنتای ارتوپدی که هم دوره ی اقای دکتر بود اومد و سلام و احوال پرسی و باهاش دست داد.
[Heart Breaking]
اوه خدای من🥲💔
واقعا هنوزم نمیدونم چطور تا الان تشنج نکردم از دیدن این صحنه ها. امیدوارم تا صبح زنده بمونم.
۱۶ مهر ۱۴۰۱
.
امروز یه مریض از زندان اورده بودن که مشکوک به آپاندیسیت بود بعد میگفت درد به بیضه هام هم تیر میکشه. اینترن آقا نداشتیم بره معاینه کنه، خودمم خیلی راغب نبودم بیضه هاشو معاینه کنم. وایستادم تا خود رزیدنت بیاد.
.
وقتی رزیدنت اومد و با دست بدون دستکش مشغول معاینه ی شکمش بود گفتم اها راستی میگه درد به بیضه هامم تیر میکشه و رزیدنت بلافاصله دستشو بدون دستکش کرد تو شلوار مریض و معاینه بیضه کرد🙂
بعد تموم شدن معاینه ش گفت خب خانوم دکتر خودکارتو بده من اوردرش رو بذارم. اون لحظه واقعا یه سکته ناقص زدم چون خودکارمو امروز تازه خریده بودم و قرار بود یه هفته ای رو باهاش سر کنم نه اینکه بسپارمش به دستان بیضه ای رزیدنت و بعدشم بندازمش سطل آشغال🥲
.
خلاصه بلافاصله بعد اینکه گفت خودکارتو بده گفتم نه آقای دکتر شما خسته اید! خودم مینویسم! اذیت میشید بخدا! اونم از اون ور تعارف میکرد که امروز کشیکت سنگین بوده بده خودم بنویسم اذیت نشی🥲 دیگه آخرش با بدبختی راضیش کردم که داداش خودم اوردر میذارم تو برو🥲
.
بعدشم یه آبسه انال داشتیم که مجدد با دستان بدون دستکش باسن مریضو از هم باز کرد و لای چین باسنش پر از ترشحات چرکی و مدفوعش بود و دو دقیقه بعدش یکی از رزیدنتای ارتوپدی که هم دوره ی اقای دکتر بود اومد و سلام و احوال پرسی و باهاش دست داد.
[Heart Breaking]
اوه خدای من🥲💔
واقعا هنوزم نمیدونم چطور تا الان تشنج نکردم از دیدن این صحنه ها. امیدوارم تا صبح زنده بمونم.
۱۶ مهر ۱۴۰۱
😱349❤34👍20😢15🤩3🔥1
.
کشیک جراحی اطفالم و سرسام گرفتم. صدای گریه و جیغ ممتد بچه ها میاد. بخش اطفال اینجوریه که یکی گریه میکنه باقی بچه ها هم میزنن زیر گریه! واقعا عجیبه این پدیده. خلاصه خدانکنه اشک یکیشون دربیاد وگرنه دیگه نمیشه اورژانس رو جمعش کرد.
.
پدر یکی از بیمارا وسط اورژانس کولی بازی دراورد و کل جامعه ی پزشکی رو به فحش کشید و با نگهبانا درگیری فیزیکی داشت و تهدید کرد دکتر فلانی رو ببینم میکشمش! چرا چون دکتر مریض اورژانسی رو برده اتاق عمل، دو ساعته تو اتاق عمله، نیومده مریضشو ببینه و آقا به قباش برخورده.
.
تو بخش رفتم خلاصه پرونده زدم و واسه چندتا از مریضا تو دفترچه نسخه نوشتم و خوب که ۵ طبقه رو اومدم پایین ( آسانسور هم خراب بوده) پرستار بهم زنگ زده که چرا نسخه ی فلان مریضو ننوشتی! گفتم نوشتمش و از من اصرار و از پرستار انکار. پنج طبقه رو با پا دوباره میرم بالا و دفترچه رو نگاه میندازم و با نگاه خشم الود به پرستار نشونش میدم. نیشش رو تا بناگوش کش میده و میگه عه وا ندیدمش دکتر!
ندیدمش و مرگ! ندیدمش و زهرمار! مگه من مسخره ی پدرتم؟
.
اومدم تو اتاق دو دقیقه که پرستار تریاژ زنگ میزنه میگه بیا سه تا مریض «اورژانسی» داریم! میرم نگاه میندازم یکیشون فقط تب داره، یکی شون پوستش ریخته بیرون، یکیشونم یکسال پیش جراحی شکاف کام شده و اومده چکاپ شه! اونم تو اورژانس! پرستار مشغول تلفن ازش میپرسم این مریضا دقیقا چه ربطی به سرویس جراحی دارن! آیا ما ببریم اتاق عمل شکم مریضو باز کنیم کاری از دستمون برمیاد؟ این چه مدل تریاژ کردنه! ابروهاشو بالا میندازه و به تلفن حرف زدنش ادامه میده.
برمیگردم تو اتاق و نهار رو گذاشتن رو میزم. یه چیزی شبیه به کبابه اما نه بو و نه مزه ش شبیه کباب نیست. از بیرون غذا سفارش میدم برام بیارن و خوب که غذا رو تحویل میگیرم و میرم تو پاویون مستقر میشم میبینم قاشق چنگال نذاشتن. بیمارستان رو در به در دنبال یه قاشق چنگال میگردم و چیزی پیدا نمیکنم. میام تو اتاق دستامو میشورم و با دست شروع میکنم به غذا خوردن.
.
همون موقع یه پرستار مثل یک عدد گاو در پاویون که کلید نداره رو با لگد باز میکنه و سرشو میندازه میاد تو برگه مشاوره تحویل بده. دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده و داد میزنم نباید قبل اینکه بیای تو در بزنی؟ برمیگرده درو میبنده و پشت در منتظر میمونه.
.
میرم بیرون برگه رو تحویل بگیرم که یه پنج تا مریض اورژانسی همزمان میان، حالشون بده و دوتاشون رو نمیدونم باید چیکار کنم، رزیدنت تو اتاق عمله و گوشیشو جواب نمیده، پرستار بخش هر ۵ دقیقه زنگ میرنه میگه بیا بنویس که آزمایش مریضا رو رویت کردی من میخوام بخوابم، تو اورژانس همراهی مریضا کچلم کردن که بیا به مریضمون برس در حالی که حتی یکدونه تخت معاینه خالی هم نداریم مریضا رو بخوابونم معاینه کنم. از همه جهت فشار رومه و حس میکنم از توانم خارجه همه چی.
.
دو دقیقه میام تو اتاق میشینم تمرکز میکنم که الان دقیقا چه خاکی باید تو سرم بریزم و مریضا رو بر اساس وضعیتشون الویت بندی میکنم و همزمان به این فکر میکنم که چقدرررر از بخش اطفال متنفرم.
۲۴ مهر ۱۴۰۱
کشیک جراحی اطفالم و سرسام گرفتم. صدای گریه و جیغ ممتد بچه ها میاد. بخش اطفال اینجوریه که یکی گریه میکنه باقی بچه ها هم میزنن زیر گریه! واقعا عجیبه این پدیده. خلاصه خدانکنه اشک یکیشون دربیاد وگرنه دیگه نمیشه اورژانس رو جمعش کرد.
.
پدر یکی از بیمارا وسط اورژانس کولی بازی دراورد و کل جامعه ی پزشکی رو به فحش کشید و با نگهبانا درگیری فیزیکی داشت و تهدید کرد دکتر فلانی رو ببینم میکشمش! چرا چون دکتر مریض اورژانسی رو برده اتاق عمل، دو ساعته تو اتاق عمله، نیومده مریضشو ببینه و آقا به قباش برخورده.
.
تو بخش رفتم خلاصه پرونده زدم و واسه چندتا از مریضا تو دفترچه نسخه نوشتم و خوب که ۵ طبقه رو اومدم پایین ( آسانسور هم خراب بوده) پرستار بهم زنگ زده که چرا نسخه ی فلان مریضو ننوشتی! گفتم نوشتمش و از من اصرار و از پرستار انکار. پنج طبقه رو با پا دوباره میرم بالا و دفترچه رو نگاه میندازم و با نگاه خشم الود به پرستار نشونش میدم. نیشش رو تا بناگوش کش میده و میگه عه وا ندیدمش دکتر!
ندیدمش و مرگ! ندیدمش و زهرمار! مگه من مسخره ی پدرتم؟
.
اومدم تو اتاق دو دقیقه که پرستار تریاژ زنگ میزنه میگه بیا سه تا مریض «اورژانسی» داریم! میرم نگاه میندازم یکیشون فقط تب داره، یکی شون پوستش ریخته بیرون، یکیشونم یکسال پیش جراحی شکاف کام شده و اومده چکاپ شه! اونم تو اورژانس! پرستار مشغول تلفن ازش میپرسم این مریضا دقیقا چه ربطی به سرویس جراحی دارن! آیا ما ببریم اتاق عمل شکم مریضو باز کنیم کاری از دستمون برمیاد؟ این چه مدل تریاژ کردنه! ابروهاشو بالا میندازه و به تلفن حرف زدنش ادامه میده.
برمیگردم تو اتاق و نهار رو گذاشتن رو میزم. یه چیزی شبیه به کبابه اما نه بو و نه مزه ش شبیه کباب نیست. از بیرون غذا سفارش میدم برام بیارن و خوب که غذا رو تحویل میگیرم و میرم تو پاویون مستقر میشم میبینم قاشق چنگال نذاشتن. بیمارستان رو در به در دنبال یه قاشق چنگال میگردم و چیزی پیدا نمیکنم. میام تو اتاق دستامو میشورم و با دست شروع میکنم به غذا خوردن.
.
همون موقع یه پرستار مثل یک عدد گاو در پاویون که کلید نداره رو با لگد باز میکنه و سرشو میندازه میاد تو برگه مشاوره تحویل بده. دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده و داد میزنم نباید قبل اینکه بیای تو در بزنی؟ برمیگرده درو میبنده و پشت در منتظر میمونه.
.
میرم بیرون برگه رو تحویل بگیرم که یه پنج تا مریض اورژانسی همزمان میان، حالشون بده و دوتاشون رو نمیدونم باید چیکار کنم، رزیدنت تو اتاق عمله و گوشیشو جواب نمیده، پرستار بخش هر ۵ دقیقه زنگ میرنه میگه بیا بنویس که آزمایش مریضا رو رویت کردی من میخوام بخوابم، تو اورژانس همراهی مریضا کچلم کردن که بیا به مریضمون برس در حالی که حتی یکدونه تخت معاینه خالی هم نداریم مریضا رو بخوابونم معاینه کنم. از همه جهت فشار رومه و حس میکنم از توانم خارجه همه چی.
.
دو دقیقه میام تو اتاق میشینم تمرکز میکنم که الان دقیقا چه خاکی باید تو سرم بریزم و مریضا رو بر اساس وضعیتشون الویت بندی میکنم و همزمان به این فکر میکنم که چقدرررر از بخش اطفال متنفرم.
۲۴ مهر ۱۴۰۱
❤166😢87👍23😱19🎉1
.
کشیک اورژانس بودم. تمام دیشب رو دو ساعت خوابیدم. دندون عقلم هم تمام زورش رو زده که دیشب پدرمو در بیاره ولی آسمون داره روشن میشه و به لحظه ی تحویل کشیک نزدیک و نزدیکتر میشیم…
.
ساعت ۷:۳۰ صبح کشیک رو تحویل نفری بعدی میدم و بار و بندیلمو رو جمع میکنم و رهسپار میشم سمت بخش سوختگی. موقع ورود به اورژانس سوختگی از اتاق تعویض پانسمان صدای جیغ و داد و گریه میاد. از صداها به نظر میرسه یکی شون یه مرد مسن باشه و اون یکی خانمی هم سن و سال من. سعی میکنم به صداها توجه نکنم و زودتر خودمو به دفتر گروه برسونم که مبادا منشی عقده ای برام تاخیر بزنه.
.
درهای بخش که به روت باز میشه گرما سیلی میزنه به صورتت. بخش سوختگی گرمه! خیلی گرم! نه که کولرهاش خراب باشه یا پرسنل داخل بخش خیلی از گرما لذت ببرن ها! بخاطر مریضاست! چون پوستشون سوخته و به شدت در معرض هایپوترمی( کاهش دمای بدن) هستن. بخاطر سوختگی روشون پتو هم که نمیشه انداخت! نهایتا یه گان استریل بندازن. بالای سر هر مریض یکی دو تا وارمر روشنه که گرمشون کنه و بخاطر همینه که در ورودی بخش سوختگی دروازه ی جهنمه! داخل بخش از بوی مواد ضدعفونی کننده و گرما نمیتونی نفس بکشی. موقع ویزیت شرشر عرق میریزی در حالی که مریض داره از سرما میلرزه. چه پارادوکس عجیبی!
.
تا الان تمام بخشا رو رفتم و تقریبا همه جور مریضی دیدم. بدترین و فجیع ترین مریض های تروما رو دیدم، خودکشی با سیانور دیدم، خودکشی با قرص برنج دیدم، هر چیز بدی که فکر کنی دیدم اما با قاطعیت بهت میگم بخش سوختگی بدترین بخشیه که رفتم! هم از جهت بد بودن حال مریضاش، هم از جهت درد و رنجی که تو این بخش در جریانه، خونواده هایی که از هم میپاشن، عضوهای بدنی که قطع میشن، ادمایی که شغلشون رو برای همیشه از دست میدن، کسایی که زندگیشون و بدنشون دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشه. همه ی این مصیبت ها تو چند ثانیه اتفاق میفته.
مورد بعدی هم اینه که از جهت پزشکی نمیشه اونقدرا کار خاصی کرد. پوست که بسوزه دیگه درست بشو نیست. جراحای پلاستیک گرفت میکنن، فلپ میکنن، جدیدترین روش های دنیا رو به کار میگیرن اما بازم اون پوست دیگه مثل قبل نمیشه. در واقعا کارهایی که انجام میشه فقط برای حفظ اون عضو و زنده نگه داشتن بیماره.
.
سوختگی خیلی ترسناکه، سوختگی واقعا وحشتناکه، سوختگی در کسری از ثانیه اتفاق میفته. سوختگی زندگی آدما رو برای همیشه عوض میکنه. سوختگی آدما رو تنها میکنه، آدما رو ناتوان میکنه😣 ما نیاز داریم اگاهی راجع به سوختگی بیشتر بشه، مشاغل ایمن تر بشن، امنیت خونه ها بالاتر بره و کمتر شاهد انفجار گاز باشیم. نصف مریضامون بی اغراق بخاطر انفجار گاز دچار سوختگی شدن. واقعا سوختگی بدترین مشکلی هست که به نظرم میتونه برای یه نفر پیش بیاد. امیدوارم یه روزی بشه یه کارایی کرد که دیگه سوختگی اتفاق نیفته.
.
اگه به عکسی که دست کوچولو داخلشه دقت کنید میبینین دو تا استخوان ساعد بیمار توش مشخص و کاملا اکسپوزه! تاندونش به شدت آسیب دیده و به یه مو بنده! این دست مال یه پسر ۶ ساله ست که سعی داشته از تیر برق بره بالا. بهش گفتم میتونی دستت رو مشت کنی؟
دندوناشو رو هم فشار دار، اخم کرد، زور زد … چشمم به دستش بود ببینم حرکت میکنه یا نه، حتی یک میلیمتر هم حرکت نکرد. نگاهمو برگردوندم سمتش که بهش بگم کافیه و دیگه نیاز نیست زور بزنه که دیدم چشماش پر اشکه. اونجا بود که شکستن چیزی درونم رو حس کردم.
۲۶ مهر ۱۴۰۱
کشیک اورژانس بودم. تمام دیشب رو دو ساعت خوابیدم. دندون عقلم هم تمام زورش رو زده که دیشب پدرمو در بیاره ولی آسمون داره روشن میشه و به لحظه ی تحویل کشیک نزدیک و نزدیکتر میشیم…
.
ساعت ۷:۳۰ صبح کشیک رو تحویل نفری بعدی میدم و بار و بندیلمو رو جمع میکنم و رهسپار میشم سمت بخش سوختگی. موقع ورود به اورژانس سوختگی از اتاق تعویض پانسمان صدای جیغ و داد و گریه میاد. از صداها به نظر میرسه یکی شون یه مرد مسن باشه و اون یکی خانمی هم سن و سال من. سعی میکنم به صداها توجه نکنم و زودتر خودمو به دفتر گروه برسونم که مبادا منشی عقده ای برام تاخیر بزنه.
.
درهای بخش که به روت باز میشه گرما سیلی میزنه به صورتت. بخش سوختگی گرمه! خیلی گرم! نه که کولرهاش خراب باشه یا پرسنل داخل بخش خیلی از گرما لذت ببرن ها! بخاطر مریضاست! چون پوستشون سوخته و به شدت در معرض هایپوترمی( کاهش دمای بدن) هستن. بخاطر سوختگی روشون پتو هم که نمیشه انداخت! نهایتا یه گان استریل بندازن. بالای سر هر مریض یکی دو تا وارمر روشنه که گرمشون کنه و بخاطر همینه که در ورودی بخش سوختگی دروازه ی جهنمه! داخل بخش از بوی مواد ضدعفونی کننده و گرما نمیتونی نفس بکشی. موقع ویزیت شرشر عرق میریزی در حالی که مریض داره از سرما میلرزه. چه پارادوکس عجیبی!
.
تا الان تمام بخشا رو رفتم و تقریبا همه جور مریضی دیدم. بدترین و فجیع ترین مریض های تروما رو دیدم، خودکشی با سیانور دیدم، خودکشی با قرص برنج دیدم، هر چیز بدی که فکر کنی دیدم اما با قاطعیت بهت میگم بخش سوختگی بدترین بخشیه که رفتم! هم از جهت بد بودن حال مریضاش، هم از جهت درد و رنجی که تو این بخش در جریانه، خونواده هایی که از هم میپاشن، عضوهای بدنی که قطع میشن، ادمایی که شغلشون رو برای همیشه از دست میدن، کسایی که زندگیشون و بدنشون دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشه. همه ی این مصیبت ها تو چند ثانیه اتفاق میفته.
مورد بعدی هم اینه که از جهت پزشکی نمیشه اونقدرا کار خاصی کرد. پوست که بسوزه دیگه درست بشو نیست. جراحای پلاستیک گرفت میکنن، فلپ میکنن، جدیدترین روش های دنیا رو به کار میگیرن اما بازم اون پوست دیگه مثل قبل نمیشه. در واقعا کارهایی که انجام میشه فقط برای حفظ اون عضو و زنده نگه داشتن بیماره.
.
سوختگی خیلی ترسناکه، سوختگی واقعا وحشتناکه، سوختگی در کسری از ثانیه اتفاق میفته. سوختگی زندگی آدما رو برای همیشه عوض میکنه. سوختگی آدما رو تنها میکنه، آدما رو ناتوان میکنه😣 ما نیاز داریم اگاهی راجع به سوختگی بیشتر بشه، مشاغل ایمن تر بشن، امنیت خونه ها بالاتر بره و کمتر شاهد انفجار گاز باشیم. نصف مریضامون بی اغراق بخاطر انفجار گاز دچار سوختگی شدن. واقعا سوختگی بدترین مشکلی هست که به نظرم میتونه برای یه نفر پیش بیاد. امیدوارم یه روزی بشه یه کارایی کرد که دیگه سوختگی اتفاق نیفته.
.
اگه به عکسی که دست کوچولو داخلشه دقت کنید میبینین دو تا استخوان ساعد بیمار توش مشخص و کاملا اکسپوزه! تاندونش به شدت آسیب دیده و به یه مو بنده! این دست مال یه پسر ۶ ساله ست که سعی داشته از تیر برق بره بالا. بهش گفتم میتونی دستت رو مشت کنی؟
دندوناشو رو هم فشار دار، اخم کرد، زور زد … چشمم به دستش بود ببینم حرکت میکنه یا نه، حتی یک میلیمتر هم حرکت نکرد. نگاهمو برگردوندم سمتش که بهش بگم کافیه و دیگه نیاز نیست زور بزنه که دیدم چشماش پر اشکه. اونجا بود که شکستن چیزی درونم رو حس کردم.
۲۶ مهر ۱۴۰۱
😢251❤37👍26😱6🔥2🎉1💔1
همیشه به اینجا به چشم محلی برای ثبت بعضی خاطراتم نگاه کردم. اینکه این روزها گاهی اینجا مینویسم بخاطر این نیست که بخوام حواس کسی رو پرت کنم یا اتفاقاتی که میفته رو کوچیک بشمرم. فقط برای دل خودم مینویسم و برای اینکه یادم بمونه بعضی چیزا و بعضی روزها رو.
.
روزها دونه دونه بدون اینکه بفهمم دارن میگذرن و آبان رسید! پاییز یک سومش رفت و من حتی نفهمیدم کی پاییز شد. تو چرخه ی کشیک و پست کشیک گیر کردم. تو بیمارستان در نقش یک نیروی حمال هستم. حتی اون خدماتی که کف بیمارستان رو طی میکشه کارش به نظرم خیلی هدفمندتره. لاقل میدونه دارم با این کارم بیمارستان رو تمیز میکنم، اما من؟ من دارم خلاصه پرونده ای میزنم که مریض موقع ترخیص حتی نمیاد تحویل بگیره. شرح حال رو به صورت الکترونیک ثبت میکنم. برگه های مشاوره رو تو بیمارستان میارم و میبرم، پرستار زنگ میزنه بیا اورژانس مریض اومده به رزیدنت گزارش بده انگار که خودش چلاق باشه و نتونه زنگ بزنه به رزیدنت.
.
شکایت هم میکنی میگن شما کارورز هستید! معنی کارورز رو میدونید؟ یعنی کسی که داره کار میکنه تو بیمارستان تا برای کار کردن مستقل در آینده آماده بشه.
بهشون میگیم که این کارا که میسپرید به ما قرار نیست ما رو برای پزشک شدن و طبابت مستقل آماده کنه ها! میگن ما هم یه روزی جای شما بودیم و همین کارها رو کردیم پس دهنتون رو ببندید و کارتون رو انجام بدید وگرنه تجدید بخش تون میکنیم :)
.
بی نهایت دلم پره و خسته م. بعضی دوستامو میبینم که سرشون رو انداختن پایین و به وظایف حمالی شون به خوبی رسیدگی میکنن! گاهی از خودم میپرسم نکنه مشکل از منه؟ نکنه واقعا باید همینکارا رو بکنم و حق با بقیه ست؟
ولی میشینم با خودم فکر میکنم هیچ توجیهی پیدا نمیکنم.
.
انگاری دارم کابوس میبینم و نمیتونم از خواب بیدار شم. هر روز تو محیط بیمارستان جنگ و دعواس. یه روز همگروهیت میره زیرابت رو میزنه. یه روز استاد از یه رفتارت خوشش نمیاد. یه روز به رزیدنت بر میخوره و تصمیم میگیره که فیکس اورژانست کنه .. :)
خیلی اتفاقا این چند روز افتاده که خواستم بیام بنویسم تا یادم نره آدما چقدر سنگدل میتونن باشن ولی انقدر درگیر دفاع از خودم بودم که فرصت نشده. الانم دیگه نمیخوام راجبشون حرف بزنم چون مثل این میمونه که زخم کهنه رو بکنم و روش نمک بپاشم. دلم گرفته از آدما، از محیط بیمارستان، از مملکت، از زندگی، از همه چی. حس میکنم خیلی راه داریم تا این سیستم معیوب درست شه.
دلم میخواد زودتر دانشجویی م تموم شه. دوست ندارم زندگی کارمندی داشته باشم. دوست ندارم برای جایی یا کسی کار کنم. دوست ندارم هر کون نشوری به خودش اجازه بده که بیاد و بهم توهین کنه! فقط میخوام تموم بشه همه چی و از این سیستم برده داری خارج بشم.
واقعا خسته م! بی نهایت خسته م! امیدوارم این بخش زودتر تموم بشه و تجدید بخشم نکنن. حتی فکر یک روز بیشتر موندن تو این زندون دیوونه م میکنه!
.
۲ آبان ۱۴۰۱
.
روزها دونه دونه بدون اینکه بفهمم دارن میگذرن و آبان رسید! پاییز یک سومش رفت و من حتی نفهمیدم کی پاییز شد. تو چرخه ی کشیک و پست کشیک گیر کردم. تو بیمارستان در نقش یک نیروی حمال هستم. حتی اون خدماتی که کف بیمارستان رو طی میکشه کارش به نظرم خیلی هدفمندتره. لاقل میدونه دارم با این کارم بیمارستان رو تمیز میکنم، اما من؟ من دارم خلاصه پرونده ای میزنم که مریض موقع ترخیص حتی نمیاد تحویل بگیره. شرح حال رو به صورت الکترونیک ثبت میکنم. برگه های مشاوره رو تو بیمارستان میارم و میبرم، پرستار زنگ میزنه بیا اورژانس مریض اومده به رزیدنت گزارش بده انگار که خودش چلاق باشه و نتونه زنگ بزنه به رزیدنت.
.
شکایت هم میکنی میگن شما کارورز هستید! معنی کارورز رو میدونید؟ یعنی کسی که داره کار میکنه تو بیمارستان تا برای کار کردن مستقل در آینده آماده بشه.
بهشون میگیم که این کارا که میسپرید به ما قرار نیست ما رو برای پزشک شدن و طبابت مستقل آماده کنه ها! میگن ما هم یه روزی جای شما بودیم و همین کارها رو کردیم پس دهنتون رو ببندید و کارتون رو انجام بدید وگرنه تجدید بخش تون میکنیم :)
.
بی نهایت دلم پره و خسته م. بعضی دوستامو میبینم که سرشون رو انداختن پایین و به وظایف حمالی شون به خوبی رسیدگی میکنن! گاهی از خودم میپرسم نکنه مشکل از منه؟ نکنه واقعا باید همینکارا رو بکنم و حق با بقیه ست؟
ولی میشینم با خودم فکر میکنم هیچ توجیهی پیدا نمیکنم.
.
انگاری دارم کابوس میبینم و نمیتونم از خواب بیدار شم. هر روز تو محیط بیمارستان جنگ و دعواس. یه روز همگروهیت میره زیرابت رو میزنه. یه روز استاد از یه رفتارت خوشش نمیاد. یه روز به رزیدنت بر میخوره و تصمیم میگیره که فیکس اورژانست کنه .. :)
خیلی اتفاقا این چند روز افتاده که خواستم بیام بنویسم تا یادم نره آدما چقدر سنگدل میتونن باشن ولی انقدر درگیر دفاع از خودم بودم که فرصت نشده. الانم دیگه نمیخوام راجبشون حرف بزنم چون مثل این میمونه که زخم کهنه رو بکنم و روش نمک بپاشم. دلم گرفته از آدما، از محیط بیمارستان، از مملکت، از زندگی، از همه چی. حس میکنم خیلی راه داریم تا این سیستم معیوب درست شه.
دلم میخواد زودتر دانشجویی م تموم شه. دوست ندارم زندگی کارمندی داشته باشم. دوست ندارم برای جایی یا کسی کار کنم. دوست ندارم هر کون نشوری به خودش اجازه بده که بیاد و بهم توهین کنه! فقط میخوام تموم بشه همه چی و از این سیستم برده داری خارج بشم.
واقعا خسته م! بی نهایت خسته م! امیدوارم این بخش زودتر تموم بشه و تجدید بخشم نکنن. حتی فکر یک روز بیشتر موندن تو این زندون دیوونه م میکنه!
.
۲ آبان ۱۴۰۱
😢167❤43👍28
یدونه اشاروتومی هم تنهایی انجام دادم که خیلی ذوقشو داشتم نشونتون بدم ولی الان دیگه اصلا دل و دماغی نمونده برام. فقط فیلمی که از رزیدنت گرفتم رو میذارم که شما هم ببینین.
.
( اشاروتومی: شبیه فاشیوتومی که تو هایلایت سوختگی نشونتون دادم منتها با عمق کمتر)
.
از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود. کم فشار میدادی تیغ پوست رو نمیبرید، زیاد فشار میدادی چربی رو زیاد رد میکردی و عمیق میشد. یه فشار خاصی لازم داره که باید دستت بیاد.
با اینکه کار آسونی به نظر میاد ولی سخت بود. موقع برش مدام نفس عمیق میکشیدم و رزیدنت و فلوشیپ تشویقم میکردن. آفرین! همینه! عالی داری پیش میری! همینو ادامه بده! عالی ! عالی! هنوز صداشون تو گوشمه.
تموم که شد همه از نتیجه راضی بودیم، سندروم کمپارتمان مریض هم برطرف شد🥹
.
( اشاروتومی: شبیه فاشیوتومی که تو هایلایت سوختگی نشونتون دادم منتها با عمق کمتر)
.
از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود. کم فشار میدادی تیغ پوست رو نمیبرید، زیاد فشار میدادی چربی رو زیاد رد میکردی و عمیق میشد. یه فشار خاصی لازم داره که باید دستت بیاد.
با اینکه کار آسونی به نظر میاد ولی سخت بود. موقع برش مدام نفس عمیق میکشیدم و رزیدنت و فلوشیپ تشویقم میکردن. آفرین! همینه! عالی داری پیش میری! همینو ادامه بده! عالی ! عالی! هنوز صداشون تو گوشمه.
تموم که شد همه از نتیجه راضی بودیم، سندروم کمپارتمان مریض هم برطرف شد🥹
❤97🤩20👍10
.
قدیمیا که منو میشناسن میدونن که من یه دندون عقلی دارم که از قبل آزمون پره اینترنی قراره بکشمش. حالا چرا نمیکشیدمش؟ تنبلی! حوصله ی تو نوبت دکتر ننشستن! بخاطر همینه که از الان قسم خوردم بعدا اگه مطب دار شدم، منشیم حتما باید تایما رو یه جوری بچینه که هیچ مریضی معطلی طولانی نداشته باشه وگرنه کلاهم باهاش بدجوری تو هم میره.
.
بالاخره وقت خداحافظی رسیده. باید از شر این دندون خلاص شم. دندونم به کج ترین حالت ممکن درومده. کاملا متمایل به لپ. لبه ش هم تیزه و لپمو زخم کرده. زخمشم یکم التهاب داره و حس میکنم داره میره به سمت عفونت چون به سختی میتونم دهنمو باز کنم. وسطای یکی از کشیکا بود که دیگه درد امونم رو بریده بود. رفتم از داروخونه بیمارستان دو ورق آموکسی و مترونیدازول گرفتم شد ۶۷ هزارتومن :) همینو شاید چند روز پیش میگرفتم به زحمت ۱۵-۲۰ تومن میشد.
.
روز موعود فرا رسیده. میرم مطب دکتر و فرم بهم میدن که تشکیل پرونده بدم. اسم و فامیل و اطلاعات شخصی رو پر میکنم، به قسمت شغل که میرسم یه مکث کوتاه میکنم. از خودم میپرسم من الان چی هستم؟ کارم چیه؟ بنویسم دانشجوی پزشکی؟ یا بنویسم پزشک؟
حقیقتا خسته شدم از اینکه ۶ سال هر جا که میرم باید خودمو دانشجوی پزشکی معرفی کنم. این یکسال هم زودی میگذره. پس تصمیم میگیرم بنویسم «پزشک»
.
نوبتم میشه میرم داخل و دکتر معاینه میکنه دندونمو، میگه خانم دکتر ما به این حالت نمیگیم دندون عقل درومده. دندونت رسما داره از تو لپت در میاد. باید یه OPG بگیری من ببینم وضعیتت رو. میگم مشکلی نیست زحمتش رو بکشید. رو برگه ی سرنسخه ای که برام OPG نوشته، اسممو نوشته دکتر فلانی🥲 خوشحال میشم اما نه اندازه سابق. بدو بدو میرم مرکز تصویر برداری اون سمت خیابون که OPG م رو بگیرم. مرکز تصویربرداری به شدت شلوغه و جای سوزن انداختن نیست. واقعا حوصله ندارم تو نوبت بشینم. به خانومی که پذیرش نشسته میگم میشه کارمو زودتر راه بندازین؟ باید برم مطب دیرم شده( چه غلطا🤣)
اما نقشه م در کمال ناباوری جواب میده. منو اولین نفر میفرسته داخل. مریضای دیگه صداشون در میاد، منشی میگه خانوم دکتر مریض دارن سریع باید کارشون انجام شه که مریضاشون معطل نشن( بازم چه غلطا🤣🤣🤣) مریضا قانع میشن و میشینن سر جاشون. عکسمو میگیرم و بدو بدو میرم اون سمت خیابون مطب دکترم.
.
دکترم که OPGم رو دید گفت دندونت به جراحی نیاز داره. یه دندون عقل ساده نیست. گفتم مشکلی نیست فقط امشب انجام میشه؟ گفت اره بخواب بی حسی بزنم. بی حسی رو که زد باید یکمی تو اتاق انتظار میشستم تا اثر کنه. منشی هم صدام کرد که برم کارت بکشم. همزمان که مشغول پیدا کردن و دراوردن کارت از کیفم بودم منشی میگه که دندون تون نیاز به جراحی داره، هزینه ش میشه ۹۰۰ که اقای دکتر برای شما ۷۰۰ زدن. لطفا ۷۰۰ کارت بکشید.
خداوکیلی اینجاش خیلی کیف داد😅 دم آقای دکتر گرم.
.
میرم داخل که بخوابم رو یونیت و دندونم رو بکشم. استرس گرفتم حقیقتش چون تا حالا دندون نکشیدم.
تا میخوابم دکتر با یه وسیله ای میره تو دهنم و دندونمو فشار میده. صدای قرچ قرچ شنیده میشه و یکم درد داره. چشمامو بهم فشار میدم و میگم فکر کنم بی حسی کامل اثر … که دکتر با اقتدار میگه کسی زیر دست من اذیت نمیشه و صدای انداخته شدن دندونم رو سینی فلزی رو میشنوم! به دکتر گفتم تموم شد؟! همین بود؟!
دکتر دوباره تکرار میکنه: گفتم که کسی زیر دست من اذیت نمیشه.
.
از مطب میام بیرون و تصمیم میگیرم یکمی قدم بزنم. همش این جمله ش تو سرم تکرار میشه :
کسی زیر دست من اذیت نمیشه
کسی زیر دست من اذیت نمیشه
..
و به این فکر میکنم چقدر طرف باید تو رشته ش خفن و کاردرست باشه که با قاطعیت و اعتماد به نفس تو چشمای مریض نگاه کنه و بگه کسی زیر دست من اذیت نمیشه!
.
مربوط به ۳۰ مهر ۱۴۰۱ که الان تصمیم گرفتم پستش کنم.
قدیمیا که منو میشناسن میدونن که من یه دندون عقلی دارم که از قبل آزمون پره اینترنی قراره بکشمش. حالا چرا نمیکشیدمش؟ تنبلی! حوصله ی تو نوبت دکتر ننشستن! بخاطر همینه که از الان قسم خوردم بعدا اگه مطب دار شدم، منشیم حتما باید تایما رو یه جوری بچینه که هیچ مریضی معطلی طولانی نداشته باشه وگرنه کلاهم باهاش بدجوری تو هم میره.
.
بالاخره وقت خداحافظی رسیده. باید از شر این دندون خلاص شم. دندونم به کج ترین حالت ممکن درومده. کاملا متمایل به لپ. لبه ش هم تیزه و لپمو زخم کرده. زخمشم یکم التهاب داره و حس میکنم داره میره به سمت عفونت چون به سختی میتونم دهنمو باز کنم. وسطای یکی از کشیکا بود که دیگه درد امونم رو بریده بود. رفتم از داروخونه بیمارستان دو ورق آموکسی و مترونیدازول گرفتم شد ۶۷ هزارتومن :) همینو شاید چند روز پیش میگرفتم به زحمت ۱۵-۲۰ تومن میشد.
.
روز موعود فرا رسیده. میرم مطب دکتر و فرم بهم میدن که تشکیل پرونده بدم. اسم و فامیل و اطلاعات شخصی رو پر میکنم، به قسمت شغل که میرسم یه مکث کوتاه میکنم. از خودم میپرسم من الان چی هستم؟ کارم چیه؟ بنویسم دانشجوی پزشکی؟ یا بنویسم پزشک؟
حقیقتا خسته شدم از اینکه ۶ سال هر جا که میرم باید خودمو دانشجوی پزشکی معرفی کنم. این یکسال هم زودی میگذره. پس تصمیم میگیرم بنویسم «پزشک»
.
نوبتم میشه میرم داخل و دکتر معاینه میکنه دندونمو، میگه خانم دکتر ما به این حالت نمیگیم دندون عقل درومده. دندونت رسما داره از تو لپت در میاد. باید یه OPG بگیری من ببینم وضعیتت رو. میگم مشکلی نیست زحمتش رو بکشید. رو برگه ی سرنسخه ای که برام OPG نوشته، اسممو نوشته دکتر فلانی🥲 خوشحال میشم اما نه اندازه سابق. بدو بدو میرم مرکز تصویر برداری اون سمت خیابون که OPG م رو بگیرم. مرکز تصویربرداری به شدت شلوغه و جای سوزن انداختن نیست. واقعا حوصله ندارم تو نوبت بشینم. به خانومی که پذیرش نشسته میگم میشه کارمو زودتر راه بندازین؟ باید برم مطب دیرم شده( چه غلطا🤣)
اما نقشه م در کمال ناباوری جواب میده. منو اولین نفر میفرسته داخل. مریضای دیگه صداشون در میاد، منشی میگه خانوم دکتر مریض دارن سریع باید کارشون انجام شه که مریضاشون معطل نشن( بازم چه غلطا🤣🤣🤣) مریضا قانع میشن و میشینن سر جاشون. عکسمو میگیرم و بدو بدو میرم اون سمت خیابون مطب دکترم.
.
دکترم که OPGم رو دید گفت دندونت به جراحی نیاز داره. یه دندون عقل ساده نیست. گفتم مشکلی نیست فقط امشب انجام میشه؟ گفت اره بخواب بی حسی بزنم. بی حسی رو که زد باید یکمی تو اتاق انتظار میشستم تا اثر کنه. منشی هم صدام کرد که برم کارت بکشم. همزمان که مشغول پیدا کردن و دراوردن کارت از کیفم بودم منشی میگه که دندون تون نیاز به جراحی داره، هزینه ش میشه ۹۰۰ که اقای دکتر برای شما ۷۰۰ زدن. لطفا ۷۰۰ کارت بکشید.
خداوکیلی اینجاش خیلی کیف داد😅 دم آقای دکتر گرم.
.
میرم داخل که بخوابم رو یونیت و دندونم رو بکشم. استرس گرفتم حقیقتش چون تا حالا دندون نکشیدم.
تا میخوابم دکتر با یه وسیله ای میره تو دهنم و دندونمو فشار میده. صدای قرچ قرچ شنیده میشه و یکم درد داره. چشمامو بهم فشار میدم و میگم فکر کنم بی حسی کامل اثر … که دکتر با اقتدار میگه کسی زیر دست من اذیت نمیشه و صدای انداخته شدن دندونم رو سینی فلزی رو میشنوم! به دکتر گفتم تموم شد؟! همین بود؟!
دکتر دوباره تکرار میکنه: گفتم که کسی زیر دست من اذیت نمیشه.
.
از مطب میام بیرون و تصمیم میگیرم یکمی قدم بزنم. همش این جمله ش تو سرم تکرار میشه :
کسی زیر دست من اذیت نمیشه
کسی زیر دست من اذیت نمیشه
..
و به این فکر میکنم چقدر طرف باید تو رشته ش خفن و کاردرست باشه که با قاطعیت و اعتماد به نفس تو چشمای مریض نگاه کنه و بگه کسی زیر دست من اذیت نمیشه!
.
مربوط به ۳۰ مهر ۱۴۰۱ که الان تصمیم گرفتم پستش کنم.
❤442👍48🤩26🔥5😱3🎉3
.
ساعت ۶ صبحه و ساعت پایانی آخرین کشیک جراحیمه. خیلی دویدم امروز. جراحی زود گذشت ولی همچین آسونم نگذشت.
.
هوا داره روشن میشه. کلی کلاغ تو آسمون و رو درختان. تو حیاط رو برانکارد نشستم پاهای آویزونمو تکون میدم، دستامو دور لیوان قهوه م حلقه میکنم که گرمشون کنم. خدا خدا میکنم که دیگه تا ۷ صبح ویزیت نخوریم و به یکی از مریضای امروزمون فکر میکنم…
.
اسمش محمد عمر بود. بلوچ بودن و مسافر. وقتی برای ویزیت رفتم از همراهیش پرسیدم اسمش چیه، اسمش رو که گفت محمدش رو متوجه شدم، عمر رو نشنیدم. پرسیدم محمد چی؟ با نگرانی نگاهم کرد گفت از نظر شما اشکالی نداره؟ عمر.
فکر کردم داره منو دست میندازه! منظورش رو متوجه نشدم! گفتم برای چی باید اشکال داشته باشه؟
گفت آخه اکثر شما از عمر خوشتون نمیاد. تازززه دو هزاریم افتاد که اهل سنت هستن. گفتم وااااا این چه حرفیه! شما عزیزمایی! قدمت رو چشم مائه! از هر دین و مذهبی که باشی! لبخند زد و چشماش برق زد.
.
گفتم اتفاقا من کلی دوست اهل سنت دارم. سنی ها خیلی آدمای درستی هستن! من براشون احترام خاصی قائلم و همیشه هواشون رو دارم. متاسفانه تو مملکت ما نمیذارن اهل سنت به اون جایگاهی که حقشونه برسن، و همینجور داشتم ادامه میدادم که اون یکی همراهیش گفت خانم دکتر شما جای خواهر مایی. تورو خدا هوامون رو داشته باش اینجا. ما غریبیم.
گفتم به روی چشم!
.
همه ی کاراش رو به سریع ترین حالت ممکن انجام دادم، زود ویزیت کردیم با سال بالاها، اوردر گذاشتیم، آزمایشا اومد، بستری کردیم، تهشم وقتی رفتن بخش رفتم به سرپرستار سفارشش رو کردم و گفتم این فامیل ماست لطفا هواشو داشته باشید. همون موقع همراهیش منو صدا کرد و وقتی برگشتم دیدم یه آبمیوه سن ایچ بزرگ دستشه و گرفته به سمتم! گفتم ای بابا این چه کاریه! و هر کاری کرد قبول نکردم ازش.
.
همراهیش کردم سمت اتاق مریضش و تو مسیر بهش گفتم تمام کارات انجام شده اصلا نگران هیچی نباش، به سرپرستار هم سفارشت رو کردم، بازم مشکلی داشتی به خودم بگو. یهو مرد گنده چشماش قرمز شد و اشکش درومد. گفت طی این همه مدت هیچکس رو ندیدم که انقدر هوای ما رو داشته باشه. همه از ما نفرت دارن و کارامون رو انجام نمیدن. خدا پدرتو بیامرزه، الله پشت و پناهت باشه. امیدوارم هر مشکل و گرهی تو زندگیت هست باز بشه و کلی دعاهای خوب خوب کرد.
.
برمیگردم اورژانس با یه لبخند گنده رو لبم در حالی که دیگه احساس خستگی ندارم. بعضی مریضا میتونن یه جوری شارژت کنن که بدون وقفه ساعت ها مثل اسب کار کنی :)
۷ آبان ۱۴۰۱
ساعت ۶ صبحه و ساعت پایانی آخرین کشیک جراحیمه. خیلی دویدم امروز. جراحی زود گذشت ولی همچین آسونم نگذشت.
.
هوا داره روشن میشه. کلی کلاغ تو آسمون و رو درختان. تو حیاط رو برانکارد نشستم پاهای آویزونمو تکون میدم، دستامو دور لیوان قهوه م حلقه میکنم که گرمشون کنم. خدا خدا میکنم که دیگه تا ۷ صبح ویزیت نخوریم و به یکی از مریضای امروزمون فکر میکنم…
.
اسمش محمد عمر بود. بلوچ بودن و مسافر. وقتی برای ویزیت رفتم از همراهیش پرسیدم اسمش چیه، اسمش رو که گفت محمدش رو متوجه شدم، عمر رو نشنیدم. پرسیدم محمد چی؟ با نگرانی نگاهم کرد گفت از نظر شما اشکالی نداره؟ عمر.
فکر کردم داره منو دست میندازه! منظورش رو متوجه نشدم! گفتم برای چی باید اشکال داشته باشه؟
گفت آخه اکثر شما از عمر خوشتون نمیاد. تازززه دو هزاریم افتاد که اهل سنت هستن. گفتم وااااا این چه حرفیه! شما عزیزمایی! قدمت رو چشم مائه! از هر دین و مذهبی که باشی! لبخند زد و چشماش برق زد.
.
گفتم اتفاقا من کلی دوست اهل سنت دارم. سنی ها خیلی آدمای درستی هستن! من براشون احترام خاصی قائلم و همیشه هواشون رو دارم. متاسفانه تو مملکت ما نمیذارن اهل سنت به اون جایگاهی که حقشونه برسن، و همینجور داشتم ادامه میدادم که اون یکی همراهیش گفت خانم دکتر شما جای خواهر مایی. تورو خدا هوامون رو داشته باش اینجا. ما غریبیم.
گفتم به روی چشم!
.
همه ی کاراش رو به سریع ترین حالت ممکن انجام دادم، زود ویزیت کردیم با سال بالاها، اوردر گذاشتیم، آزمایشا اومد، بستری کردیم، تهشم وقتی رفتن بخش رفتم به سرپرستار سفارشش رو کردم و گفتم این فامیل ماست لطفا هواشو داشته باشید. همون موقع همراهیش منو صدا کرد و وقتی برگشتم دیدم یه آبمیوه سن ایچ بزرگ دستشه و گرفته به سمتم! گفتم ای بابا این چه کاریه! و هر کاری کرد قبول نکردم ازش.
.
همراهیش کردم سمت اتاق مریضش و تو مسیر بهش گفتم تمام کارات انجام شده اصلا نگران هیچی نباش، به سرپرستار هم سفارشت رو کردم، بازم مشکلی داشتی به خودم بگو. یهو مرد گنده چشماش قرمز شد و اشکش درومد. گفت طی این همه مدت هیچکس رو ندیدم که انقدر هوای ما رو داشته باشه. همه از ما نفرت دارن و کارامون رو انجام نمیدن. خدا پدرتو بیامرزه، الله پشت و پناهت باشه. امیدوارم هر مشکل و گرهی تو زندگیت هست باز بشه و کلی دعاهای خوب خوب کرد.
.
برمیگردم اورژانس با یه لبخند گنده رو لبم در حالی که دیگه احساس خستگی ندارم. بعضی مریضا میتونن یه جوری شارژت کنن که بدون وقفه ساعت ها مثل اسب کار کنی :)
۷ آبان ۱۴۰۱
❤510👍20😢17🤩8🔥5🎉3
.
فردا یعنی تا کمتر از ۱۳ ساعت دیگه امتحان پایان بخش یه بخش ماژوره و من هنوز هیچی نخوندم. استرس؟ ندارم! خیلی عجیبه! از بعد پره خیلی عوض شدم. آخرین درس خوندن جدی و مثل آدمیزادم برمیگرده به تایمی که واسه پره میخوندم. چرا از بعد پره اینجوری شدم؟ واقعا نمیدونم!
.
امتحانای اینترنی بیشتر درمان محوره. مثلا فلان مریض اومده با درد شکم فلان جا و ریباند و فلان. تشخیص افتراقیاش چیه؟ ازمایش چی درخواست میکنی؟ دارو چی بهش میدی؟ اندیکاسیون جراحی داره یا نه؟ و از این دست سوالا.
مریضم که تو اورژانس کم نداریم ماشالا! خواب و خوراک ازمون گرفتن. پس کلی کیس دیدیم و درمان گذاشتیم و چیزای عجیب غریبی نیست. مثل امتحانای فیزیوپات و استاژری هم از چیزای تخمی و به درد نخور نمیپرسن ازمون. اینش خوبه خدایی و راضیم ازش!
.
عصر از خواب پاشدم که بخونم، اینستا رو باز کردم و با یه حجم اخبار گنده مواجه شدم. چهلم فلانی و فلانی… بغض، غصه، امید، ناامیدی، امید، ناامیدی، خدایا کمکمون میکنی؟ ینی میشه؟
کلا روانم بهم ریخت و ذهنم آشفته شد. تصمیم گرفتم یک ساعت بخوابم که ذهنم فرش شه و بعدش از همه ی حواشی دوری کنم و فقط بخونم که اومدم تو اتاق و متوجه شدم همسایه دیوار به دیوارمون تصمیم گرفته پارتی بگیره و صدای آهنگش کل منطقه رو برداشته. ایرپادمو میزنم میذارم رو نویز کنسلینگ. هر چند هنوز موج اهنگش منتقل میشه و حسش میکنم ولی یک ساعتی میخوابم.
.
بیدار که میشم لپ تاپ رو میارم که فایل نمونه سوالا رو از تلگرام باز کنم و بخونم بلکه چشمام از اینی که هست ضعیفتر نشه، می بینم وی پی ان لپ تاپم دیگه کار نمیکنه! فاک! از شونصد روش مختلف امتحان میکنم اما هیچ جوره وصل نمیشه. حالا من موندم و صدای پارتی همسایه و لپ تاپ وامونده و کلی نمونه سوال نخونده و ۱۲ ساعته مونده تا امتحان.
ویش می لاک🥹🤞
.
۱۱ آبان ۱۴۰۱
فردا یعنی تا کمتر از ۱۳ ساعت دیگه امتحان پایان بخش یه بخش ماژوره و من هنوز هیچی نخوندم. استرس؟ ندارم! خیلی عجیبه! از بعد پره خیلی عوض شدم. آخرین درس خوندن جدی و مثل آدمیزادم برمیگرده به تایمی که واسه پره میخوندم. چرا از بعد پره اینجوری شدم؟ واقعا نمیدونم!
.
امتحانای اینترنی بیشتر درمان محوره. مثلا فلان مریض اومده با درد شکم فلان جا و ریباند و فلان. تشخیص افتراقیاش چیه؟ ازمایش چی درخواست میکنی؟ دارو چی بهش میدی؟ اندیکاسیون جراحی داره یا نه؟ و از این دست سوالا.
مریضم که تو اورژانس کم نداریم ماشالا! خواب و خوراک ازمون گرفتن. پس کلی کیس دیدیم و درمان گذاشتیم و چیزای عجیب غریبی نیست. مثل امتحانای فیزیوپات و استاژری هم از چیزای تخمی و به درد نخور نمیپرسن ازمون. اینش خوبه خدایی و راضیم ازش!
.
عصر از خواب پاشدم که بخونم، اینستا رو باز کردم و با یه حجم اخبار گنده مواجه شدم. چهلم فلانی و فلانی… بغض، غصه، امید، ناامیدی، امید، ناامیدی، خدایا کمکمون میکنی؟ ینی میشه؟
کلا روانم بهم ریخت و ذهنم آشفته شد. تصمیم گرفتم یک ساعت بخوابم که ذهنم فرش شه و بعدش از همه ی حواشی دوری کنم و فقط بخونم که اومدم تو اتاق و متوجه شدم همسایه دیوار به دیوارمون تصمیم گرفته پارتی بگیره و صدای آهنگش کل منطقه رو برداشته. ایرپادمو میزنم میذارم رو نویز کنسلینگ. هر چند هنوز موج اهنگش منتقل میشه و حسش میکنم ولی یک ساعتی میخوابم.
.
بیدار که میشم لپ تاپ رو میارم که فایل نمونه سوالا رو از تلگرام باز کنم و بخونم بلکه چشمام از اینی که هست ضعیفتر نشه، می بینم وی پی ان لپ تاپم دیگه کار نمیکنه! فاک! از شونصد روش مختلف امتحان میکنم اما هیچ جوره وصل نمیشه. حالا من موندم و صدای پارتی همسایه و لپ تاپ وامونده و کلی نمونه سوال نخونده و ۱۲ ساعته مونده تا امتحان.
ویش می لاک🥹🤞
.
۱۱ آبان ۱۴۰۱
❤252😢31👍12😱6🔥2
امتحانمو دادم و با وجود استرس شدیدی که یهویی دم امتحان گرفتم و دستام میلرزید امتحان عالی بود! سوالا دونه دونه پشت هم میومدن و همه شون رو بلد بودم.
جراحی تاماممم🎉
گاردینگ های شدید رزیدنت سال بالاها تاماممم🎉
منشی بد عنق بخش تاماممم🎉
همگروهی گشاد از زیر کار در رو و بپیچون تاماممم🎉
راندهای ۶:۳۰ صبح تاماممم🎉
بوی کلستومی و پی پی بیمار تاماممم🎉
آزمایش درآوردنای ۴ صبح تاماممم🎉
فلای و فینگر مریضا تاماممم🤣🎉
.
.
و از بزرگترین افتخارات بخش جراحیم این بود که با وجود اینکه بخش جراحی بود یکدونه هم TR نکردم. خدایا شکرت😂😂😂 همش حس میکردم این کشیکا و روزای آخر یدونه TR میره تو پاچه م که خداروشکر نرفت.
تو این بخش چیزایی که تو بالین به دردم میخوره رو یاد گرفتم و اضافی ها و حاشیه ها رو ریختم دور. حالا خیالم راحته تو طرح مریض اورژانس جراحی بیارن بلدم چجوری منیجش کنم. همینا دیگه! فعلا☺️
جراحی تاماممم🎉
گاردینگ های شدید رزیدنت سال بالاها تاماممم🎉
منشی بد عنق بخش تاماممم🎉
همگروهی گشاد از زیر کار در رو و بپیچون تاماممم🎉
راندهای ۶:۳۰ صبح تاماممم🎉
بوی کلستومی و پی پی بیمار تاماممم🎉
آزمایش درآوردنای ۴ صبح تاماممم🎉
فلای و فینگر مریضا تاماممم🤣🎉
.
.
و از بزرگترین افتخارات بخش جراحیم این بود که با وجود اینکه بخش جراحی بود یکدونه هم TR نکردم. خدایا شکرت😂😂😂 همش حس میکردم این کشیکا و روزای آخر یدونه TR میره تو پاچه م که خداروشکر نرفت.
تو این بخش چیزایی که تو بالین به دردم میخوره رو یاد گرفتم و اضافی ها و حاشیه ها رو ریختم دور. حالا خیالم راحته تو طرح مریض اورژانس جراحی بیارن بلدم چجوری منیجش کنم. همینا دیگه! فعلا☺️
❤298🤩67🎉65👍19🔥7😢5😱1
.
فردا شروع بخش زنانمه. من عاشق شروع های جدید هستم. فکر کردن به اون همه برنامه ای که اول هر بخش میچینی، گروه بندیا، کشیک چیدنا، اینکه تصمیم بگیری این بخش چه کتابی بخونی و…
.
تو زندگیم شروع های زیادی داشتم. خصوصا تو مسئله ی کار کردن و استقلال. تنها کار ثابتی که از روز اول داشتم و توش خوب بودم مشاوره کنکور بود. در کنارش کارهای جانبی هم میکردم چون وضعیت مملکت بهم یاد داده بود که تمام تخم مرغ هام رو تو یک سبد نچینم و الان که فکر میکنم میبینم که تصمیمم کاملا تصمیم درستی بوده.
.
کارهای نوآورانه، خلاقانه و پول ساز زیادی رو کنار مشاوره انجام میدادم؛ کار رو با جدیت دنبال میکردم و هی روز به روز پیشرفت میکردم و یاد میگرفتم که چطور توش بهتر باشم و دقیقا تایمی که دیگه همه چی دستم میومد و همه چیز داشت عالی پیش میرفت تو مملکت یه چیزی به فاک میرفت که به کار من مرتبط بود و تمام ساختمونی که آجر به آجر چیده بودمش با خاک یکسان میشد. تحریما و گرون شدن ارزا و …
.
حقیقتا خسته شدم از این همه ساختن و در یک چشم بهم زدن با خاک یکسان شدن. دلم یه شغل ثابت میخواد. یه شغلی که بدونم احدی نمیتونه ازم بگیرتش. یه شغلی که بدونم هر چقدر پاش زحمت بکشم همه ش یک شبه بر باد نمیره. پزشکی همچین شغلی به نظر میاد. همیشه تقاضا برای پزشکی و مسائل درمانی هست و اگه خوب باشی شناخته و معروف میشی اما الان همه دنبال متخصص و فوق تخصصن! مثلا میبینی طرف از لب مرز پاشده اومده حتی اسم خودشم بلد نیست بنویسه، میری ویزیتش میکنی میگه عمومی که هیچی حالیش نیست! بگین فوق تخصص بیاد! (چشم عباس آقا!)
.
راه هست برای ادامه دادن و تا ته مسیر پزشکی رفتن، ولی من بیش از اندازه خسته ام و اصلا دوست ندارم بعد فارغ التحصیلی و رهایی از این سیستم معیوب برده داری دوباره برگردم و رزیدنتی بخونم. اصلا در خودم نمیبینم که بخوام تمام عمر و جوونیمو بذارم که به اخرین مدارج پزشکی برسم. یعنی از نظرم ارزشش رو نداره واقعا! (نظر شخصیمه) مامانم میگه دوست نداری یه مریض بدحال بیارن که اوضاعش خیلی داغون باشه و تو مثلا جراحیش کنی و جونش رو نجات بدی؟ یا مثلا مردم واسه ویزیتت ماه ها تو نوبت باشن؟ (با چشمایی که برق میزنه اینو ازم میپرسه)
با قاطعیت میگم که نه! حتی به نظرم همچین دغدغه و فانتزی هایی داشتن احمقانه میاد! من دلم میخواد خودمو نجات بدم! دلم میخواد زندگی خوبی داشته باشم! هنوز تو زندگیم اونقدر تامین و سیراب نشدم که حالا به فکر این بیفتم که برم به بقیه هم کمک کنم! در نتیجه از پزشکی هم مایوس شدم. چون این روزا دلم نمیخواد ادامه ش بدم و از وسط کار ول کردن هم چیزی عایدم نمیشه. میشم یه پزشک عمومی که از نظر عوام هیچی حالیش نیست!
.
مثلا قرار بود ذوق شروع بخش زنان رو داشته باشما، الان نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم. شاید بخاطر اینه که میخواستم برای آنلاین شاپم خرید کنم و فهمیدم که قیمت ارزها سر به فلک کشیده و احساس خطر کردم که نکنه این کارم هم به سرنوشتی مشابه کارهای قبلی دچار بشه؟ چقدر برنامه ها داشتم واسه پیج محصولات، چندجا قرار بود تبلیغ بدم، قرار بود خیلی جدی تولید محتوا کنم و فقط عکس محصول و قیمت نذارم، چه برنامه ها داشتم و چی شد!
ناراحت نیستم که چرا اینجوری شد! اتفاقا نیاز بود! دیگه واقعا وقتشه! یه جایی باید این چرخه ی معیوب شکسته شه! باید از این اقتصاد مریض خارج بشیم! باید امنیت شغلی رو تجربه کنیم یه روزی! این روزها که تو چرخه ی امیدواری و ناامیدی و امیدواری و ناامیدی گیر افتادم و همش از دور و بری هام میپرسم به نظرت میشه یا نه و بعدش از صمیم قلبم دعا میکنم که بشه. همه مون خسته ایم. خسته شدیم از تلاش کردن و ظلم دیدن، خسته شدیم از جون کندن و درجا زدن، انگار یه همستریم تو یه قفس که داریم رو یه چرخ و فلک میدویم!
دویدن و نرسیدن
دویدن و نرسیدن
دویدن و نرسیدن
.
۱۳ آبان ۱۴۰۱
فردا شروع بخش زنانمه. من عاشق شروع های جدید هستم. فکر کردن به اون همه برنامه ای که اول هر بخش میچینی، گروه بندیا، کشیک چیدنا، اینکه تصمیم بگیری این بخش چه کتابی بخونی و…
.
تو زندگیم شروع های زیادی داشتم. خصوصا تو مسئله ی کار کردن و استقلال. تنها کار ثابتی که از روز اول داشتم و توش خوب بودم مشاوره کنکور بود. در کنارش کارهای جانبی هم میکردم چون وضعیت مملکت بهم یاد داده بود که تمام تخم مرغ هام رو تو یک سبد نچینم و الان که فکر میکنم میبینم که تصمیمم کاملا تصمیم درستی بوده.
.
کارهای نوآورانه، خلاقانه و پول ساز زیادی رو کنار مشاوره انجام میدادم؛ کار رو با جدیت دنبال میکردم و هی روز به روز پیشرفت میکردم و یاد میگرفتم که چطور توش بهتر باشم و دقیقا تایمی که دیگه همه چی دستم میومد و همه چیز داشت عالی پیش میرفت تو مملکت یه چیزی به فاک میرفت که به کار من مرتبط بود و تمام ساختمونی که آجر به آجر چیده بودمش با خاک یکسان میشد. تحریما و گرون شدن ارزا و …
.
حقیقتا خسته شدم از این همه ساختن و در یک چشم بهم زدن با خاک یکسان شدن. دلم یه شغل ثابت میخواد. یه شغلی که بدونم احدی نمیتونه ازم بگیرتش. یه شغلی که بدونم هر چقدر پاش زحمت بکشم همه ش یک شبه بر باد نمیره. پزشکی همچین شغلی به نظر میاد. همیشه تقاضا برای پزشکی و مسائل درمانی هست و اگه خوب باشی شناخته و معروف میشی اما الان همه دنبال متخصص و فوق تخصصن! مثلا میبینی طرف از لب مرز پاشده اومده حتی اسم خودشم بلد نیست بنویسه، میری ویزیتش میکنی میگه عمومی که هیچی حالیش نیست! بگین فوق تخصص بیاد! (چشم عباس آقا!)
.
راه هست برای ادامه دادن و تا ته مسیر پزشکی رفتن، ولی من بیش از اندازه خسته ام و اصلا دوست ندارم بعد فارغ التحصیلی و رهایی از این سیستم معیوب برده داری دوباره برگردم و رزیدنتی بخونم. اصلا در خودم نمیبینم که بخوام تمام عمر و جوونیمو بذارم که به اخرین مدارج پزشکی برسم. یعنی از نظرم ارزشش رو نداره واقعا! (نظر شخصیمه) مامانم میگه دوست نداری یه مریض بدحال بیارن که اوضاعش خیلی داغون باشه و تو مثلا جراحیش کنی و جونش رو نجات بدی؟ یا مثلا مردم واسه ویزیتت ماه ها تو نوبت باشن؟ (با چشمایی که برق میزنه اینو ازم میپرسه)
با قاطعیت میگم که نه! حتی به نظرم همچین دغدغه و فانتزی هایی داشتن احمقانه میاد! من دلم میخواد خودمو نجات بدم! دلم میخواد زندگی خوبی داشته باشم! هنوز تو زندگیم اونقدر تامین و سیراب نشدم که حالا به فکر این بیفتم که برم به بقیه هم کمک کنم! در نتیجه از پزشکی هم مایوس شدم. چون این روزا دلم نمیخواد ادامه ش بدم و از وسط کار ول کردن هم چیزی عایدم نمیشه. میشم یه پزشک عمومی که از نظر عوام هیچی حالیش نیست!
.
مثلا قرار بود ذوق شروع بخش زنان رو داشته باشما، الان نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم. شاید بخاطر اینه که میخواستم برای آنلاین شاپم خرید کنم و فهمیدم که قیمت ارزها سر به فلک کشیده و احساس خطر کردم که نکنه این کارم هم به سرنوشتی مشابه کارهای قبلی دچار بشه؟ چقدر برنامه ها داشتم واسه پیج محصولات، چندجا قرار بود تبلیغ بدم، قرار بود خیلی جدی تولید محتوا کنم و فقط عکس محصول و قیمت نذارم، چه برنامه ها داشتم و چی شد!
ناراحت نیستم که چرا اینجوری شد! اتفاقا نیاز بود! دیگه واقعا وقتشه! یه جایی باید این چرخه ی معیوب شکسته شه! باید از این اقتصاد مریض خارج بشیم! باید امنیت شغلی رو تجربه کنیم یه روزی! این روزها که تو چرخه ی امیدواری و ناامیدی و امیدواری و ناامیدی گیر افتادم و همش از دور و بری هام میپرسم به نظرت میشه یا نه و بعدش از صمیم قلبم دعا میکنم که بشه. همه مون خسته ایم. خسته شدیم از تلاش کردن و ظلم دیدن، خسته شدیم از جون کندن و درجا زدن، انگار یه همستریم تو یه قفس که داریم رو یه چرخ و فلک میدویم!
دویدن و نرسیدن
دویدن و نرسیدن
دویدن و نرسیدن
.
۱۳ آبان ۱۴۰۱
❤212😢45👍43🔥4
.
از ساعت ۵ صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. یکم خوراکی اماده کردم واسه کشیک شب. ۵۰ دقیقه ای که تو راه بیمارستان بودم برخلاف همیشه که سرم تو گوشی بود، از دیدن شهر پوشیده از برف لذت بردم و آهنگای مورد علاقه م رو گوش دادم.
.
۳۰ و خورده ای خلاصه پرونده رو تو کمتر از ۲ ساعت با دوستم زدیم. نسخه های الکترونیک مریضا رو هم ثبت کردیم. ساعت ۱۰ کارامون تموم شد و ۱۲ کشیک شروع میشد. تصمیم گرفتیم این دو ساعت رو بپیچونیم و بریم بیرون صبحانه بخوریم. رفتیم ساندویچ کثیف سید. جدیدا حساسیتی که به تخم مرغ داشتم به طرز عجیبی ناپدید شده! انگار نه انگار که ۴ سال نتونسته بودم لب به تخم مرغ بزنم! پس سوسیس تخم مرغ سفارش دادم! و خوشمزه ترین سوسیس تخم مرغ عمرم رو خوردم! اصلنم کثیف نبود :)) هزینه شم با پول نقد پرداخت کردیم چون تو اعتصابیم.
.
یکم با دوستم دور زدیم و راجع به شرایط پزشکی و ادامه تحصیل و آینده ای که برای خودمون متصوریم حرف زدیم و فهمیدم که تنها نیستم! ناراحت کننده بود که انقدر شرایط بده ولی خوشحال هم بودم که تنها نیستم. قبلنا فکر میکردم مشکل از منه! منم که هیچی بر وفق مرادم نیست! اما الان فهمیدم اکثرمون شرایطمون همینه.
.
با این دوستم تازه اشنا شدم و اولین بارمون بود که با هم بیرون میرفتیم. عجیب بود که کلی نقاط مشترک پیدا کردم بین مون. اگر قرار باشه رابطه ی دوستانه ی جدیدی شکل بگیره با آغوش باز به استقبالش میرم چون دختر خوبیه! و من به داشتن دوستای خوب نیاز دارم.
.
۱۱:۵۹ دقیقا یک دقیقه مونده به شروع کشیک برگشتیم بیمارستان. دوستم رفت زایشگاه و من اومدم تو اورژانس نشستم. امروز نسبتا خلوته. اکثر مریضامون یا از توابع هستن و یا وضع مالی خوبی ندارن. نشستم پشت سیستم و نسخه ی الکترونیک مریضا رو با پورتال استاد ثبت میکنم. وسطاش که بیکارم میرم تو بخش صورت حساب پورتال بیمه سلامت استادمون یه چرخی میزنم :)) خیلی کنجکاوم که سیستم چجوریه، چقدر هزینه ویزیته، کارای جانبی مثل NST و کورتاژ چقدره هزینه ش، چقدرش رو بیمه میده، چقدر رو مریض پرداخت میکنه، بعد بیمه هر چند وقت به پزشک پرداخت میکنه، ایا منظم پرداخت میکنه و کلی چیز دیگه … همه ی اطلاعات رو از منشی اورژانس میگیرم.
.
طبق تجسس های انجام شده استادمون ماهانه یه چیزی بین ۹۵۰ تا ۱۲۰۰ تا مریض بیمه سلامت ویزیت میکنه :)) دریافتی ماهانه ش از بیمه سلامت هم بین ۳۵ تا ۵۰ تومن ایناست، بستگی داره اقدامات جانبی چقدر انجام داده باشه. خب خداروشکر فضولیم یکم فروکش کرد.
.
زنان رشته ی پولسازیه، همچنین چندش و پر استرس هم هست! واقعا ازش بدم میاد! و حتی اگه برام فرش قرمز هم پهن کرده باشن که بیا برو زنان حاضر نیستم برم.
.
در حال ادامه ی فضولی بودم که دو تا خانوم یه مادر باردار داغون رو آوردن. گفتن گوشه ی خیابون کنار سطل آشغال پیداش کردیم در حالی که داشته از درد به خودش میپیچیده. کیسه ی ابش پاره شده بوده و شلوارش خیس بوده. فکر کن تو این سرمای ۴- درجه با کیسه آب پاره و لباس خیس گوشه خیابون افتاده باشی! خلاصه این دو تا خانوم میبرنش حموم خونه ی خودشون، میشورنش و تر و تمیزش میکنن و لباس گرم تنش میکنن و میارنش پیش ما.
.
بهش میخوره ۴۰ سالش باشه اما میگه ۲۸ سالمه! قیافه ش تیپیک معتادهاست. رو دستاش پر از رد سوختگی با سیگار و خط خطی هست. معلومه تیغ کشیده و سابقه ی خود»کشی داشته. مامامون ازش میپرسه دستت چرا سوخته؟ میگه شوهرم سوزونده. میپرسیم شوهرت کجاست؟ میگه ۴ ماه پیش کتکم زد از خونه بیرونم انداخت. ۴ ماهه تو خیابونم جایی ندارم برم. هیچ مدرک و کارت شناسایی نداره. هیچ کسی رو نداره. فقط اسم و فامیلش رو میگه. میپرسیم سونوگرافی انجام دادی تا حالا؟ بچه ت چند هفته س؟ میگه هیچ کاری نکردم. فقط میدونم باردارم.
.
مامامون داره معاینه ش میکنه و من بالای تخت ایستادم و دارم ظاهر بیمار و چرک سیاه زیر ناخوناش رو انالیز میکنم و به این فکر میکنم که چطور تو این سرمای این چند روز تو خیابون دووم آورده؟ دیشب که جوراب های پشمی م رو پوشیده بودم و زیر کرسی خونه مادرجونم داشتم هات چاکلت میخوردم و کیف میکردم، یه نفر اون سر شهر با کیسه آب پاره تو خیابون های یخبندان داشته سعی میکرده زنده بمونه … مامامون بهم میگه دکتر میخوای Tv ش کنی؟ با نیش باز میگم نه!😁😅 میخنده! میگه منم همینطور!
.
بیمار منتقل زایشگاه میشه. کشیک تموم میشه و فردا صبحش برای ویزیت بخش میریم. کنار هر کدوم از بیمارایی که دیشب با شکم قلمبه🤰🏻اورژانس مراجعه داشتن الان یدونه نی نی خوابیده و دیگه شکمشون قلمبه نیست. خیلی بامزه ست! موجودی که تو شکم مریض بوده الان تو بغلشه و داره شیر میخوره!
اما بازهم این قشنگی ها از نفرت انگیز بودن محیط کاری بخش زنان و مامایی کم نمیکنه. هنوزم از زنان متنفرررررررررم🥲
.
۱۴ آذر ۱۴۰۱
از ساعت ۵ صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. یکم خوراکی اماده کردم واسه کشیک شب. ۵۰ دقیقه ای که تو راه بیمارستان بودم برخلاف همیشه که سرم تو گوشی بود، از دیدن شهر پوشیده از برف لذت بردم و آهنگای مورد علاقه م رو گوش دادم.
.
۳۰ و خورده ای خلاصه پرونده رو تو کمتر از ۲ ساعت با دوستم زدیم. نسخه های الکترونیک مریضا رو هم ثبت کردیم. ساعت ۱۰ کارامون تموم شد و ۱۲ کشیک شروع میشد. تصمیم گرفتیم این دو ساعت رو بپیچونیم و بریم بیرون صبحانه بخوریم. رفتیم ساندویچ کثیف سید. جدیدا حساسیتی که به تخم مرغ داشتم به طرز عجیبی ناپدید شده! انگار نه انگار که ۴ سال نتونسته بودم لب به تخم مرغ بزنم! پس سوسیس تخم مرغ سفارش دادم! و خوشمزه ترین سوسیس تخم مرغ عمرم رو خوردم! اصلنم کثیف نبود :)) هزینه شم با پول نقد پرداخت کردیم چون تو اعتصابیم.
.
یکم با دوستم دور زدیم و راجع به شرایط پزشکی و ادامه تحصیل و آینده ای که برای خودمون متصوریم حرف زدیم و فهمیدم که تنها نیستم! ناراحت کننده بود که انقدر شرایط بده ولی خوشحال هم بودم که تنها نیستم. قبلنا فکر میکردم مشکل از منه! منم که هیچی بر وفق مرادم نیست! اما الان فهمیدم اکثرمون شرایطمون همینه.
.
با این دوستم تازه اشنا شدم و اولین بارمون بود که با هم بیرون میرفتیم. عجیب بود که کلی نقاط مشترک پیدا کردم بین مون. اگر قرار باشه رابطه ی دوستانه ی جدیدی شکل بگیره با آغوش باز به استقبالش میرم چون دختر خوبیه! و من به داشتن دوستای خوب نیاز دارم.
.
۱۱:۵۹ دقیقا یک دقیقه مونده به شروع کشیک برگشتیم بیمارستان. دوستم رفت زایشگاه و من اومدم تو اورژانس نشستم. امروز نسبتا خلوته. اکثر مریضامون یا از توابع هستن و یا وضع مالی خوبی ندارن. نشستم پشت سیستم و نسخه ی الکترونیک مریضا رو با پورتال استاد ثبت میکنم. وسطاش که بیکارم میرم تو بخش صورت حساب پورتال بیمه سلامت استادمون یه چرخی میزنم :)) خیلی کنجکاوم که سیستم چجوریه، چقدر هزینه ویزیته، کارای جانبی مثل NST و کورتاژ چقدره هزینه ش، چقدرش رو بیمه میده، چقدر رو مریض پرداخت میکنه، بعد بیمه هر چند وقت به پزشک پرداخت میکنه، ایا منظم پرداخت میکنه و کلی چیز دیگه … همه ی اطلاعات رو از منشی اورژانس میگیرم.
.
طبق تجسس های انجام شده استادمون ماهانه یه چیزی بین ۹۵۰ تا ۱۲۰۰ تا مریض بیمه سلامت ویزیت میکنه :)) دریافتی ماهانه ش از بیمه سلامت هم بین ۳۵ تا ۵۰ تومن ایناست، بستگی داره اقدامات جانبی چقدر انجام داده باشه. خب خداروشکر فضولیم یکم فروکش کرد.
.
زنان رشته ی پولسازیه، همچنین چندش و پر استرس هم هست! واقعا ازش بدم میاد! و حتی اگه برام فرش قرمز هم پهن کرده باشن که بیا برو زنان حاضر نیستم برم.
.
در حال ادامه ی فضولی بودم که دو تا خانوم یه مادر باردار داغون رو آوردن. گفتن گوشه ی خیابون کنار سطل آشغال پیداش کردیم در حالی که داشته از درد به خودش میپیچیده. کیسه ی ابش پاره شده بوده و شلوارش خیس بوده. فکر کن تو این سرمای ۴- درجه با کیسه آب پاره و لباس خیس گوشه خیابون افتاده باشی! خلاصه این دو تا خانوم میبرنش حموم خونه ی خودشون، میشورنش و تر و تمیزش میکنن و لباس گرم تنش میکنن و میارنش پیش ما.
.
بهش میخوره ۴۰ سالش باشه اما میگه ۲۸ سالمه! قیافه ش تیپیک معتادهاست. رو دستاش پر از رد سوختگی با سیگار و خط خطی هست. معلومه تیغ کشیده و سابقه ی خود»کشی داشته. مامامون ازش میپرسه دستت چرا سوخته؟ میگه شوهرم سوزونده. میپرسیم شوهرت کجاست؟ میگه ۴ ماه پیش کتکم زد از خونه بیرونم انداخت. ۴ ماهه تو خیابونم جایی ندارم برم. هیچ مدرک و کارت شناسایی نداره. هیچ کسی رو نداره. فقط اسم و فامیلش رو میگه. میپرسیم سونوگرافی انجام دادی تا حالا؟ بچه ت چند هفته س؟ میگه هیچ کاری نکردم. فقط میدونم باردارم.
.
مامامون داره معاینه ش میکنه و من بالای تخت ایستادم و دارم ظاهر بیمار و چرک سیاه زیر ناخوناش رو انالیز میکنم و به این فکر میکنم که چطور تو این سرمای این چند روز تو خیابون دووم آورده؟ دیشب که جوراب های پشمی م رو پوشیده بودم و زیر کرسی خونه مادرجونم داشتم هات چاکلت میخوردم و کیف میکردم، یه نفر اون سر شهر با کیسه آب پاره تو خیابون های یخبندان داشته سعی میکرده زنده بمونه … مامامون بهم میگه دکتر میخوای Tv ش کنی؟ با نیش باز میگم نه!😁😅 میخنده! میگه منم همینطور!
.
بیمار منتقل زایشگاه میشه. کشیک تموم میشه و فردا صبحش برای ویزیت بخش میریم. کنار هر کدوم از بیمارایی که دیشب با شکم قلمبه🤰🏻اورژانس مراجعه داشتن الان یدونه نی نی خوابیده و دیگه شکمشون قلمبه نیست. خیلی بامزه ست! موجودی که تو شکم مریض بوده الان تو بغلشه و داره شیر میخوره!
اما بازهم این قشنگی ها از نفرت انگیز بودن محیط کاری بخش زنان و مامایی کم نمیکنه. هنوزم از زنان متنفرررررررررم🥲
.
۱۴ آذر ۱۴۰۱
❤274👍47😢19🤩6🔥4🎉1
بعد دو هفته رو به روی روان درمانگرم نشستم. نیشم بازه و خوشحال به نظر میرسم، دکترم میگه شاید باورت نشه ولی واقعا دلم برات تنگ شده بود! همش منتظر بودم یکشنبه برسه دوباره ببینمت، بفهمم حالت چطوره، چیکارا کردی این دو هفته… حس میکنم رابطه مون خیلی فراتر از درمانگر و درمانجو رفته. یهویی یه بغض گنده از ناکجاآباد پیداش میشه و میترکه. اشکم در میاد و میگم که منم دلم برای شما خیلی تنگ شده بوده. و واقعا هم همینطور بوده.
.
بعد از رابطه ی عاطفیم، رابطه م با درمانگرم مهم ترین رابطه ی حال حاضرمه. اینکه به یک نفر انقدر اعتماد کردم و سفره ی زندگیم رو جلوش باز کردم خودم رو هم متعجب میکنه! چطور تونستم انقدر به یک نفر اعتماد کنم؟ اما نه تنها به هیچ عنوان پشیمون نیستم بلکه خیلی خوشحال هم هستم که این اتفاق افتاد و همچین رابطه ای بین مون شکل گرفت. من نیاز دارم به کسی که هم رشته ی خودم باشه و تو زندگی چندین قدم ازم جلوتر باشه تا بتونم ازش مشورت و الگو بگیرم در مورد همه چیزم. دکترم ایده آل ترین درمانگریه که میتونستم پیدا کنم و بابتش خیلی خوشحالم.
.
به نظرم تو روان درمانی فرد درمانجو باید بتونه با درمانگرش ارتباط برقرار کنه تا جلساتش براش مفید واقع بشن و بتونه نهایت استفاده رو ببره. اینکه خیلی ها جلساتی که داشتن براشون مفید نبوده و خاطره ی خوشی از روان درمانی ندارن به نظرم به خاطر این بوده که اون رابطه بین طرفین شکل نگرفته بوده. من خیلی خوش شانس بودم که تو اولین تلاشم برای روان درمانی، درمانگر ایده آلم رو پیدا کردم. امیدوارم جلساتمون همینطور تداوم داشته باشه و حتی بعد فارغ التحصیلی با هم در ارتباط باشیم. واقعا تصور اینکه این جلسات تموم بشه باعث میشه اشکم در بیاد. هر چند این روزها دراومدن اشکم نیاز به محرک گنده ای نداره ..
.
امروز صحبت کردیم راجع به اینکه من چقدر از مورد ظلم واقع شدن بدم میاد. اینکه میبینم رزیدنت سال بالا که ۲۸ سالشه با رزیدنت سال یک که ۴۵ سالشه و جای مادرشه عین حمال ها برخورد میکنه و رزیدنت سال یک مجبوره سرش رو بندازه پایین و هیچی نگه چون سال یکه، واقعا باعث میشه عصبی بشم. اینکه روزانه کلی ظلم بهمون میشه تو جامعه و ما فریاد میزنیم اما نه صدامون به جایی میرسه و نه زورمون میرسه به ظالم، باعث میشه پر از خشم بشم و مهم تر از همه امروز من فهمیدم که خودم هم یک ظالم هستم! که دائم دارم لیموی کوچولوی درونم رو سرزنش میکنم! دائم بابت کوچیک ترین چیزها بهش میپرم و آزارش میدم! دائم خط کش ایده آل گرایی م دستمه و هر جا کوتاهی ازش ببینم تنبیهش میکنم و اون بدبخت بیچاره هیچ عکس العملی نمیتونه نشون بده چون زورش به من نمیرسه… نمیدونم چرا انقدر ازش انتظارات زیادی داشتم! که هم کارش رو خیلی خوب پیش ببره، هم درسای سنگین پزشکیش رو خیلی خوب بخونه، هم اینترن وظیفه شناس خوبی باشه، هم پیجش رو خوب بچرخونه، هم همه ی دایرکت ها رو با دقت جواب بده، هم مامان خوبی برای گربه ش باشه، هم الگوی خوبی برای دانش اموزاش باشه، هم خرید و فروش محصولات کلینیک رو خیلی خوب انجام بده، هم رابطه ش رو خوب پیش ببره و پارتنر خوبی باشه، هم تو خونه بچهی خوبی برای خانواده باشه، هم دوست خوبی برای دوستاش باشه … هم شرایط کنونی مملکت رو خیلی خوب تحمل کنه و نذاره حال روحی خرابش رو تمام موارد بالا تاثیر بذاره… و کوچکترین لغزش و کوتاهی و عملکرد ضعیف تو یه جنبه کافی بود تا زیر پام لهش کنم و بهش بگم تو خیلی بی عرضه و به درد نخوری که نتونستی همه چیز رو با هم پیش ببری! وای چیکار داشتم میکردم تمام این سالها؟ واقعا کسی که این همه تلاش میکنه تو زندگیش مستحق همچین برخوردی بوده؟ چقدر ظالم بودم این مدت! چقدر مورد ظلم واقع شدم!
ولی از این به بعد حواسم باید خیلی جمع تر باشه! دیگه نمیذارم اون بچه ی بیچاره ی درونم انقدر آزار ببینه!
.
۲۰ آذر ۱۴۰۱
.
بعد از رابطه ی عاطفیم، رابطه م با درمانگرم مهم ترین رابطه ی حال حاضرمه. اینکه به یک نفر انقدر اعتماد کردم و سفره ی زندگیم رو جلوش باز کردم خودم رو هم متعجب میکنه! چطور تونستم انقدر به یک نفر اعتماد کنم؟ اما نه تنها به هیچ عنوان پشیمون نیستم بلکه خیلی خوشحال هم هستم که این اتفاق افتاد و همچین رابطه ای بین مون شکل گرفت. من نیاز دارم به کسی که هم رشته ی خودم باشه و تو زندگی چندین قدم ازم جلوتر باشه تا بتونم ازش مشورت و الگو بگیرم در مورد همه چیزم. دکترم ایده آل ترین درمانگریه که میتونستم پیدا کنم و بابتش خیلی خوشحالم.
.
به نظرم تو روان درمانی فرد درمانجو باید بتونه با درمانگرش ارتباط برقرار کنه تا جلساتش براش مفید واقع بشن و بتونه نهایت استفاده رو ببره. اینکه خیلی ها جلساتی که داشتن براشون مفید نبوده و خاطره ی خوشی از روان درمانی ندارن به نظرم به خاطر این بوده که اون رابطه بین طرفین شکل نگرفته بوده. من خیلی خوش شانس بودم که تو اولین تلاشم برای روان درمانی، درمانگر ایده آلم رو پیدا کردم. امیدوارم جلساتمون همینطور تداوم داشته باشه و حتی بعد فارغ التحصیلی با هم در ارتباط باشیم. واقعا تصور اینکه این جلسات تموم بشه باعث میشه اشکم در بیاد. هر چند این روزها دراومدن اشکم نیاز به محرک گنده ای نداره ..
.
امروز صحبت کردیم راجع به اینکه من چقدر از مورد ظلم واقع شدن بدم میاد. اینکه میبینم رزیدنت سال بالا که ۲۸ سالشه با رزیدنت سال یک که ۴۵ سالشه و جای مادرشه عین حمال ها برخورد میکنه و رزیدنت سال یک مجبوره سرش رو بندازه پایین و هیچی نگه چون سال یکه، واقعا باعث میشه عصبی بشم. اینکه روزانه کلی ظلم بهمون میشه تو جامعه و ما فریاد میزنیم اما نه صدامون به جایی میرسه و نه زورمون میرسه به ظالم، باعث میشه پر از خشم بشم و مهم تر از همه امروز من فهمیدم که خودم هم یک ظالم هستم! که دائم دارم لیموی کوچولوی درونم رو سرزنش میکنم! دائم بابت کوچیک ترین چیزها بهش میپرم و آزارش میدم! دائم خط کش ایده آل گرایی م دستمه و هر جا کوتاهی ازش ببینم تنبیهش میکنم و اون بدبخت بیچاره هیچ عکس العملی نمیتونه نشون بده چون زورش به من نمیرسه… نمیدونم چرا انقدر ازش انتظارات زیادی داشتم! که هم کارش رو خیلی خوب پیش ببره، هم درسای سنگین پزشکیش رو خیلی خوب بخونه، هم اینترن وظیفه شناس خوبی باشه، هم پیجش رو خوب بچرخونه، هم همه ی دایرکت ها رو با دقت جواب بده، هم مامان خوبی برای گربه ش باشه، هم الگوی خوبی برای دانش اموزاش باشه، هم خرید و فروش محصولات کلینیک رو خیلی خوب انجام بده، هم رابطه ش رو خوب پیش ببره و پارتنر خوبی باشه، هم تو خونه بچهی خوبی برای خانواده باشه، هم دوست خوبی برای دوستاش باشه … هم شرایط کنونی مملکت رو خیلی خوب تحمل کنه و نذاره حال روحی خرابش رو تمام موارد بالا تاثیر بذاره… و کوچکترین لغزش و کوتاهی و عملکرد ضعیف تو یه جنبه کافی بود تا زیر پام لهش کنم و بهش بگم تو خیلی بی عرضه و به درد نخوری که نتونستی همه چیز رو با هم پیش ببری! وای چیکار داشتم میکردم تمام این سالها؟ واقعا کسی که این همه تلاش میکنه تو زندگیش مستحق همچین برخوردی بوده؟ چقدر ظالم بودم این مدت! چقدر مورد ظلم واقع شدم!
ولی از این به بعد حواسم باید خیلی جمع تر باشه! دیگه نمیذارم اون بچه ی بیچاره ی درونم انقدر آزار ببینه!
.
۲۰ آذر ۱۴۰۱
❤255👍28😢13😱4🤩3