سلام دخترکِ دیانا
خوبی دختر بی معرفت من؟یا شاید هم باید بگم غریبهی بی معرفت من؟
اره غریبه ای چون تو حتی به عنوان دوست هم برای من نبودی چه برسه به دخترم...
دختری که فقط یه رهگذر زودگذر اما با رد پای همیشگی که رو قلبم گذاشت من رو تنها گذاشت و رفت
خیلی دردناکه،دردناکه چون تو کسی بودی که فقط تو خلوتم دخترم بودی ،دختری که دوست داشتم تا زمانی که نفس میکشم و زندگی میکنم تو زندگیم کنارم داشته باشم اما انگاری خیلی زیاده خواه بودم
زیاده خواه بودم چون من حتی نتونستم لقبی که بهت داده بودم رو بهت بگم...دیگه چه انتظاری میتونستم داشته باشم که کنارم نگهت دارم؟
میدونی چیه دخترم؟این مدت در خلوتم زیاد باهات حرف زدم ،زیاد ازت شکایت کردم و در اخر هم بخاطر اینکه نمیتونم این حرف ها رو هیچوقت بهت بزنم گریه کردم و اشک ریختم
ای کاش میدونستی که تو تنها دلخوشی من میون این همه دلمردگی بودی.
ای کاش میدونستی،میدونستی که چقدر دوست دارم...
عزیزکم کاش میدونستی وقتی تو ناراحت بودی یا اشک میریختی من چقدر رنج میکشیدم کاش میدونستی که چقدر با درد تو من هم درد میکشیدم
اما میدونی بخش دردناکترش چیه عزیزکم؟
من اونی نبودم که ناراحتیاتو بهش میگفتی، من بغل امن و بزرگ تو نبودم، من فقط یه هیچکس برای تو بودم،هیچکسی که حتی رد پاهاش رو خاطراتی که در ذهنت پرسه میزنن هم نداره
ولی من هم دیگه مثل تو شدم،تو هم دیگه هیچکس من هستی،هیچکسی که دیگه براش گریه نمیکنم،هیچکسی که دیگه بهش فکر نمیکنم
هیچکسی که دیگه به عکساش نگاه نمیکنم و با عکساش حرف نمیزنم و بوسه رو صفحه گوشی با دیدن عکساش نمیزنم ،هیچکسی شدی که دیگه خوابهاش رو نمیبینم و دیگه بخاطر اینکه تو در زندگی اش نیستی ساعت ها در اتاقش مثل مجسمه ای در گوشه ای از تختش کِز نمیکنه و بخاطرت حسرت نمیخوره،دیگه...دیگه قلبش دوست ندار-
نه...
گفتنش سختِ،خیلی سخت تر از اینکه بتونم حتی بنویسمش
نمیتونم حتی زمانی که تو حتی متوجه نمیشی این نامه برای تو نوشته شده هم دروغ بگم
متاسفانه انگار تو هنوز هم هیچکس برای من نشدی چون من هنوز هم به تو فکر میکنم،هنوز هم برات گریه میکنم
تو هنوز هم همون دختری هستی که قلب من شیفته اش شده،هنوز هم همون دختری هستی که تو رویا هایم به دنبالت میدوم تا دستانت رو بگیرم ولی قبل از اینکه دستات بگیرم تو درست جلو چشمانم محو میشی درست مثل الان،مثل الان که فقط یه هاله از تو در ذهن من هستش
هاله ای که محکم در اغوشش گرفتم تا نکند ناگهان از دستانم فرار کند و مثل خودت که من رو با انبوهی از التماس های ناگفته در چشمانم تنها گذاشتی بروند
ولی دخترکم،ای کاش حداقل به دوستی که بینمون داشتیم رحم میکردی ای کاش آن خاطرات شادی که داشتیم هرچند که کوچک بودن رو همانطور شاد نگه میداشتی ولی تو حتی به دوستی که داشتیم به خاطراتی که داشتیم همرحم نکردی و اون رو هم با نگاهی از نفرت به من نابود کردی و با آتیش نفرتت آن را به خاکستر کشیدی و تنهام گذاشتی
ای کاش میدونستی،میدونستی که چقدر میخوام برگردی با وجود اینکه هیچوقت مناسبم نبودی،با وجود اینکه استخونای روحم رو شکستی و من رو با جسمی پر از درد عشق یه طرفه تنها گذاشتی
ولی باز هم میخوام برگردی...میخوام برگردی به اینجا،به جایی که آغوش به خون نشسته ام منتظر دلیل زخماشه...
خوبی دختر بی معرفت من؟یا شاید هم باید بگم غریبهی بی معرفت من؟
اره غریبه ای چون تو حتی به عنوان دوست هم برای من نبودی چه برسه به دخترم...
دختری که فقط یه رهگذر زودگذر اما با رد پای همیشگی که رو قلبم گذاشت من رو تنها گذاشت و رفت
خیلی دردناکه،دردناکه چون تو کسی بودی که فقط تو خلوتم دخترم بودی ،دختری که دوست داشتم تا زمانی که نفس میکشم و زندگی میکنم تو زندگیم کنارم داشته باشم اما انگاری خیلی زیاده خواه بودم
زیاده خواه بودم چون من حتی نتونستم لقبی که بهت داده بودم رو بهت بگم...دیگه چه انتظاری میتونستم داشته باشم که کنارم نگهت دارم؟
میدونی چیه دخترم؟این مدت در خلوتم زیاد باهات حرف زدم ،زیاد ازت شکایت کردم و در اخر هم بخاطر اینکه نمیتونم این حرف ها رو هیچوقت بهت بزنم گریه کردم و اشک ریختم
ای کاش میدونستی که تو تنها دلخوشی من میون این همه دلمردگی بودی.
ای کاش میدونستی،میدونستی که چقدر دوست دارم...
عزیزکم کاش میدونستی وقتی تو ناراحت بودی یا اشک میریختی من چقدر رنج میکشیدم کاش میدونستی که چقدر با درد تو من هم درد میکشیدم
اما میدونی بخش دردناکترش چیه عزیزکم؟
من اونی نبودم که ناراحتیاتو بهش میگفتی، من بغل امن و بزرگ تو نبودم، من فقط یه هیچکس برای تو بودم،هیچکسی که حتی رد پاهاش رو خاطراتی که در ذهنت پرسه میزنن هم نداره
ولی من هم دیگه مثل تو شدم،تو هم دیگه هیچکس من هستی،هیچکسی که دیگه براش گریه نمیکنم،هیچکسی که دیگه بهش فکر نمیکنم
هیچکسی که دیگه به عکساش نگاه نمیکنم و با عکساش حرف نمیزنم و بوسه رو صفحه گوشی با دیدن عکساش نمیزنم ،هیچکسی شدی که دیگه خوابهاش رو نمیبینم و دیگه بخاطر اینکه تو در زندگی اش نیستی ساعت ها در اتاقش مثل مجسمه ای در گوشه ای از تختش کِز نمیکنه و بخاطرت حسرت نمیخوره،دیگه...دیگه قلبش دوست ندار-
نه...
گفتنش سختِ،خیلی سخت تر از اینکه بتونم حتی بنویسمش
نمیتونم حتی زمانی که تو حتی متوجه نمیشی این نامه برای تو نوشته شده هم دروغ بگم
متاسفانه انگار تو هنوز هم هیچکس برای من نشدی چون من هنوز هم به تو فکر میکنم،هنوز هم برات گریه میکنم
تو هنوز هم همون دختری هستی که قلب من شیفته اش شده،هنوز هم همون دختری هستی که تو رویا هایم به دنبالت میدوم تا دستانت رو بگیرم ولی قبل از اینکه دستات بگیرم تو درست جلو چشمانم محو میشی درست مثل الان،مثل الان که فقط یه هاله از تو در ذهن من هستش
هاله ای که محکم در اغوشش گرفتم تا نکند ناگهان از دستانم فرار کند و مثل خودت که من رو با انبوهی از التماس های ناگفته در چشمانم تنها گذاشتی بروند
ولی دخترکم،ای کاش حداقل به دوستی که بینمون داشتیم رحم میکردی ای کاش آن خاطرات شادی که داشتیم هرچند که کوچک بودن رو همانطور شاد نگه میداشتی ولی تو حتی به دوستی که داشتیم به خاطراتی که داشتیم همرحم نکردی و اون رو هم با نگاهی از نفرت به من نابود کردی و با آتیش نفرتت آن را به خاکستر کشیدی و تنهام گذاشتی
ای کاش میدونستی،میدونستی که چقدر میخوام برگردی با وجود اینکه هیچوقت مناسبم نبودی،با وجود اینکه استخونای روحم رو شکستی و من رو با جسمی پر از درد عشق یه طرفه تنها گذاشتی
ولی باز هم میخوام برگردی...میخوام برگردی به اینجا،به جایی که آغوش به خون نشسته ام منتظر دلیل زخماشه...
Bargard
Sijal & Sami Beigi & Behzad Leito
کوشی آخه؟
حالا عشق نشد بزار لااقل دوستی باشه
بیا فیکسش کنیم نگو دوری راهشه
توام خوب نی حالت
بشیم دوست معمولی
مثه اون موقع که فقط زیرِ پوست هم بودیم
مگه بود چه کمبودی؟
زدیم خنجرو عمودی
2:29
حالا عشق نشد بزار لااقل دوستی باشه
بیا فیکسش کنیم نگو دوری راهشه
توام خوب نی حالت
بشیم دوست معمولی
مثه اون موقع که فقط زیرِ پوست هم بودیم
مگه بود چه کمبودی؟
زدیم خنجرو عمودی
2:29
سلام فرفری سوین
این نامه برای تو نوشته شده، نامهای که قراره از تویی که تنها درد من بودی و هستی بگه
تویی که تنها سهم نداشتهی من از این دنیا بودی که بیشترین حق رو برای داشتنت،داشتم
راستش این روزا زندگی کردن سخت تر از قبل شده،نبودن تو هر روز وقتی چشمام باز میکنم سیلی محکمی به صورت سرخ شدهام میزنه و بهم میگه که امروز هم از اون روز هایی هستش که بختک دلتنگی محکم تر از قبل گلوی من فشار میده تا نشون بده چقدر وجودت از من دورِ و چقدر چشمات نسبت به من سرد و بی روح شده
ولی میدونی چیه فرفری من؟
من از اینکه دوست داشتم هیچوقت پشیمون نیستم،هیچوقت از اینکه سمتت اومدم و باهات حرف زدم و اجازه دادم وارد قلب متروکه من بشی پشیمون نیستم
از اولم میدونستم که یه روزی میرسه که من رو تنها میزاری و با انبوهی از خاطرات و عکس ها تنهام میزاری
اما نمیدونستم که قراره اینطور تموم بشه،فکر نمیکردم که بخوام انقدر دردناک ازت دور بشم
درد زیادی داره دخترم...خیلی درد داره
حس درد حرف های زده شده ای که فکر نمیکردم از سمت تو بشنوم،حرف هایی که باعث شدن ریشه وجودم رو از عشق آتیش بزنه
میدونی چی دیگه باعث شد وجودم آتیش بگیره؟دوری که هیچوقت قرار نیست دوباره به نزدیکی ختم بشه
اره...من همه اینها رو با تو تجربه کردم،با تویی که فکر میکردم قرار نیست حتی رفتن رو تجربه کنم اما نگاه کن؟نگاه به کجا رسیدیم ببعی کوچولوی من؟
ای کاش میتونستم بگم بدون تو ادامه دادن آسونه،ای کاش میتونستم بگم دیگه دوست ندارم اما گفتن این حرف ها از سمت سوینِ تو بر نمیاد،سوینِ تو هنوز به اون قدرتی نرسیده که بتونه این کلمات سنگین و دردناک رو از دهنش خارج کنه
حتی اگه این کلمات از دهن سوینِت شنیدی باور نکن چون این حرف های من نیست،این حرف های روح شکستای هستش که تو با حرفات نابودش کردی و همونطور شکسته رهاش کردی و تنهاش گذاشتی
دیگه غمگین نیستم از اینکه نیستی،حتی خنثی هم نیستم بلکه خسته ام، به تمام معنا خسته...
خستهام چون نتونستم تو رو کنار خودم نگه دارم،خستهام چون فهمیدم همیشه یا دیره یا دور...
و این خستگی هربار بیشتر میشه وقتی که میبینم تو برای من،همیشه اون کلمه دور و دیر بودی
ولی بیشتر از همه خسته ام از اینکه تو رو،نیمه گم شده ام رو دوباره گم کردم
این نامه برای تو نوشته شده، نامهای که قراره از تویی که تنها درد من بودی و هستی بگه
تویی که تنها سهم نداشتهی من از این دنیا بودی که بیشترین حق رو برای داشتنت،داشتم
راستش این روزا زندگی کردن سخت تر از قبل شده،نبودن تو هر روز وقتی چشمام باز میکنم سیلی محکمی به صورت سرخ شدهام میزنه و بهم میگه که امروز هم از اون روز هایی هستش که بختک دلتنگی محکم تر از قبل گلوی من فشار میده تا نشون بده چقدر وجودت از من دورِ و چقدر چشمات نسبت به من سرد و بی روح شده
ولی میدونی چیه فرفری من؟
من از اینکه دوست داشتم هیچوقت پشیمون نیستم،هیچوقت از اینکه سمتت اومدم و باهات حرف زدم و اجازه دادم وارد قلب متروکه من بشی پشیمون نیستم
از اولم میدونستم که یه روزی میرسه که من رو تنها میزاری و با انبوهی از خاطرات و عکس ها تنهام میزاری
اما نمیدونستم که قراره اینطور تموم بشه،فکر نمیکردم که بخوام انقدر دردناک ازت دور بشم
درد زیادی داره دخترم...خیلی درد داره
حس درد حرف های زده شده ای که فکر نمیکردم از سمت تو بشنوم،حرف هایی که باعث شدن ریشه وجودم رو از عشق آتیش بزنه
میدونی چی دیگه باعث شد وجودم آتیش بگیره؟دوری که هیچوقت قرار نیست دوباره به نزدیکی ختم بشه
اره...من همه اینها رو با تو تجربه کردم،با تویی که فکر میکردم قرار نیست حتی رفتن رو تجربه کنم اما نگاه کن؟نگاه به کجا رسیدیم ببعی کوچولوی من؟
ای کاش میتونستم بگم بدون تو ادامه دادن آسونه،ای کاش میتونستم بگم دیگه دوست ندارم اما گفتن این حرف ها از سمت سوینِ تو بر نمیاد،سوینِ تو هنوز به اون قدرتی نرسیده که بتونه این کلمات سنگین و دردناک رو از دهنش خارج کنه
حتی اگه این کلمات از دهن سوینِت شنیدی باور نکن چون این حرف های من نیست،این حرف های روح شکستای هستش که تو با حرفات نابودش کردی و همونطور شکسته رهاش کردی و تنهاش گذاشتی
دیگه غمگین نیستم از اینکه نیستی،حتی خنثی هم نیستم بلکه خسته ام، به تمام معنا خسته...
خستهام چون نتونستم تو رو کنار خودم نگه دارم،خستهام چون فهمیدم همیشه یا دیره یا دور...
و این خستگی هربار بیشتر میشه وقتی که میبینم تو برای من،همیشه اون کلمه دور و دیر بودی
ولی بیشتر از همه خسته ام از اینکه تو رو،نیمه گم شده ام رو دوباره گم کردم
❤1
من نمیدانستم معنی هرگز را.
ابتهاج
آری، آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمیدانستم
معنی «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
0:54
داشتم آمدنش را باور
من نمیدانستم
معنی «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
0:54
سلام دلیِ سحر
شاید الان کنجکاو باشی و بپرسی که حالم چطوره یا حتی زندگی چطور با من تا کرده ولی ای کاش نپرسی و به جاش محکم بغلم کنی چون این روزا سحرِت بیشترین نیاز به بغل های مورفینی تو داره
به بغلی که هر زمان حسش میکردم انگار زندگي دوباره بهم بخشیده میشد زندگي که حتی زیباتر از بهشت برام بود
نمیدونی که چقدر پشیمونم،پشیمون از اینکه نتونستم رفتاری که باید رو باهات داشته باشم،اینکه نتونستم بهت بگم چقدر برام مهمی و چقدر برام ارزش داشتی و هنوز داری...
دلیِ من،آغوش تو برای من وسیع ترین مکانِ کوچکِ دنیای من بود،بهم بگو اون مکان کوچک من الان کجاست؟مکانی که الان نیاز دارم دوباره باشه تا حسش کنم تا دوباره برگردم بهش،نگو،لطفا نگو که دیگه اون مکان وجود نداره،نگو که دیگه نمیتونم به اون مکان امنی که داشتم برگردم
دلی بهم بگو چیساختیم از چیزی که بودیم،چی ساختیم از رویا هایی که باهم داشتیم؟بگو که یادت نرفته
بگو که تو هم هنوز به من و خاطراتی که داریم فکر میکنی چون تو،هنوز هم تو خاطرات من قدم میزنی هر روز و هرشب...
حتی زمانی که فکر میکنم تو ذهنم نیستی،حتی زمانی که آن خاطره به تو تعلق نداره ولی با هر نگاه یا با هر کورسویی نور از تو دوباره همه چی به تو برمیگرده طوری که انگار از اول هم هیچ خاطره ای بدون تو نمیتونه جلو بره یا حتی ادامه پیدا کنه
زندگي من به جایی رسیده که هر روزش رو با تو و خاطرات تکرار نشدنی تو سپری میکنه تا زنده بمونه،خاطراتی که دلم پر میزنه تا دوباره تجربشون کنم یا حتی بتونم کلمه ای با تو صحبت کنم
اما سرنوشتی که ما رو به اینجا رسونده باعث شده حتی نتونم این نامه رو برای تو بفرستم...نامه ای که با تمام دلتنگی و ناامیدی نوشته شده قراره تا ابد تو همین قلب دلتنگ و ناامید بمونه و توسط موریانه ها خورده بشه و بپوسه ولی قرار نیست هیچوقت کلماتی که در ان نوشته شده فراموش بشه چون تمام این کلمات هزاران بار تو مغز سحرِ تو تکرار شده طوری که اگه ادامه پیدا کنه میتونه از گوش های سحرِت بیرون بزنه و مثل روحی مرده در دنیای قبرستونی وجودم به دنبال روزنه ای از نور تو بگرده
شاید الان کنجکاو باشی و بپرسی که حالم چطوره یا حتی زندگی چطور با من تا کرده ولی ای کاش نپرسی و به جاش محکم بغلم کنی چون این روزا سحرِت بیشترین نیاز به بغل های مورفینی تو داره
به بغلی که هر زمان حسش میکردم انگار زندگي دوباره بهم بخشیده میشد زندگي که حتی زیباتر از بهشت برام بود
نمیدونی که چقدر پشیمونم،پشیمون از اینکه نتونستم رفتاری که باید رو باهات داشته باشم،اینکه نتونستم بهت بگم چقدر برام مهمی و چقدر برام ارزش داشتی و هنوز داری...
دلیِ من،آغوش تو برای من وسیع ترین مکانِ کوچکِ دنیای من بود،بهم بگو اون مکان کوچک من الان کجاست؟مکانی که الان نیاز دارم دوباره باشه تا حسش کنم تا دوباره برگردم بهش،نگو،لطفا نگو که دیگه اون مکان وجود نداره،نگو که دیگه نمیتونم به اون مکان امنی که داشتم برگردم
دلی بهم بگو چیساختیم از چیزی که بودیم،چی ساختیم از رویا هایی که باهم داشتیم؟بگو که یادت نرفته
بگو که تو هم هنوز به من و خاطراتی که داریم فکر میکنی چون تو،هنوز هم تو خاطرات من قدم میزنی هر روز و هرشب...
حتی زمانی که فکر میکنم تو ذهنم نیستی،حتی زمانی که آن خاطره به تو تعلق نداره ولی با هر نگاه یا با هر کورسویی نور از تو دوباره همه چی به تو برمیگرده طوری که انگار از اول هم هیچ خاطره ای بدون تو نمیتونه جلو بره یا حتی ادامه پیدا کنه
زندگي من به جایی رسیده که هر روزش رو با تو و خاطرات تکرار نشدنی تو سپری میکنه تا زنده بمونه،خاطراتی که دلم پر میزنه تا دوباره تجربشون کنم یا حتی بتونم کلمه ای با تو صحبت کنم
اما سرنوشتی که ما رو به اینجا رسونده باعث شده حتی نتونم این نامه رو برای تو بفرستم...نامه ای که با تمام دلتنگی و ناامیدی نوشته شده قراره تا ابد تو همین قلب دلتنگ و ناامید بمونه و توسط موریانه ها خورده بشه و بپوسه ولی قرار نیست هیچوقت کلماتی که در ان نوشته شده فراموش بشه چون تمام این کلمات هزاران بار تو مغز سحرِ تو تکرار شده طوری که اگه ادامه پیدا کنه میتونه از گوش های سحرِت بیرون بزنه و مثل روحی مرده در دنیای قبرستونی وجودم به دنبال روزنه ای از نور تو بگرده
Your Side
`
Who was the girl that was on your side?
I was the girl who was on your side
2:04
I was the girl who was on your side
2:04
سلام عزیزک لینا
مدتی میشه که باهم حرف نزدیم روباه دوست داشتنی من،شاید میشه گفت زمان زیادی از آخرین باری که حتی همدیگه رو دیدیم میگذره،درسته؟
تقریبا شده ۲ سال و خورده ای که دیگه نیستی
دوسالی که باعث شد دلتنگی من کمتر نه،بلکه حتی بیشتر از قبل هم بشه شدت این دلتنگی انقدر زیاد شد که در اخر من رو تبدیل کرد به روحی سرگردان که در گوشه به گوشهی این شهر به دنبال تو میگرده
تویی که خیلی وقته من رو به باد فراموشی سپردی و خاکستر خاطراتی که باهم داشتیم رو در اقیانوس بی رحم زندگی ریختی و من رو به موج های بی رحم دریا سپردی
دریایی که من رو در خودش غرق کرد و در اعماق تاریکی خودش برد تا دیگر اثری از من در زندگی تو نمونه
و تو بدون هیچ رحمی،بدون اینکه دستت رو سمت من دراز کنی تا من رو از این تاریکی نجات بدی من رو به حال این موج های خشن سرنوشت تنها گذاشتی تا من رو از تو دور بکنه
ای کاش میدونستی که هرشب به عکسات نگاه میکنم و با عکسات درد و دل میکنم،ای کاش میدونستی که چندبار برات نوشتم و پاک کردم ،چندبار به سرم زد تا فقط بیام بهت پیام بدم که چقدر دلتنگت شدم یا حتی بگم که من نمیتونم مثل تو بی رحم باشم که فقط به جلو نگاه کنم و حتی ذره ای به عقب برنگردم
اما هردفعه به خودم یاداوری کردم که چطور من رو ول کردی و چطور قلبی که فقط متعلق به تو بود رو شکوندی
روباه مکارِ من،تو جوری تنهام گذاشتی که انگار من سادهترین اتفاق زندگیت بودم
طوری من رو بین اتفاقات روزمره زندگی ات گم کردی که انگار از اول هم منی تو زندگی تو وجود نداشته طوری که انگار هیچوقت نبودم
ولی برای من،تو اصلا اینطور نیستی عزیزکم چون برای من مهم نیست چقدر ازت دور باشم یا حتی مهم نیست که چقدر قلبم رو شکونده باشی تو در هر شرایطی و در هر لحظه از زندگی همیشه در ذهن و قلب شکسته لینات به یادگار میمونی
مدتی میشه که باهم حرف نزدیم روباه دوست داشتنی من،شاید میشه گفت زمان زیادی از آخرین باری که حتی همدیگه رو دیدیم میگذره،درسته؟
تقریبا شده ۲ سال و خورده ای که دیگه نیستی
دوسالی که باعث شد دلتنگی من کمتر نه،بلکه حتی بیشتر از قبل هم بشه شدت این دلتنگی انقدر زیاد شد که در اخر من رو تبدیل کرد به روحی سرگردان که در گوشه به گوشهی این شهر به دنبال تو میگرده
تویی که خیلی وقته من رو به باد فراموشی سپردی و خاکستر خاطراتی که باهم داشتیم رو در اقیانوس بی رحم زندگی ریختی و من رو به موج های بی رحم دریا سپردی
دریایی که من رو در خودش غرق کرد و در اعماق تاریکی خودش برد تا دیگر اثری از من در زندگی تو نمونه
و تو بدون هیچ رحمی،بدون اینکه دستت رو سمت من دراز کنی تا من رو از این تاریکی نجات بدی من رو به حال این موج های خشن سرنوشت تنها گذاشتی تا من رو از تو دور بکنه
ای کاش میدونستی که هرشب به عکسات نگاه میکنم و با عکسات درد و دل میکنم،ای کاش میدونستی که چندبار برات نوشتم و پاک کردم ،چندبار به سرم زد تا فقط بیام بهت پیام بدم که چقدر دلتنگت شدم یا حتی بگم که من نمیتونم مثل تو بی رحم باشم که فقط به جلو نگاه کنم و حتی ذره ای به عقب برنگردم
اما هردفعه به خودم یاداوری کردم که چطور من رو ول کردی و چطور قلبی که فقط متعلق به تو بود رو شکوندی
روباه مکارِ من،تو جوری تنهام گذاشتی که انگار من سادهترین اتفاق زندگیت بودم
طوری من رو بین اتفاقات روزمره زندگی ات گم کردی که انگار از اول هم منی تو زندگی تو وجود نداشته طوری که انگار هیچوقت نبودم
ولی برای من،تو اصلا اینطور نیستی عزیزکم چون برای من مهم نیست چقدر ازت دور باشم یا حتی مهم نیست که چقدر قلبم رو شکونده باشی تو در هر شرایطی و در هر لحظه از زندگی همیشه در ذهن و قلب شکسته لینات به یادگار میمونی
🍓1
Where's My Love
Syml
Did you run away?
Did you run away?
I don't need to know
But if you ran away, if you ran away, come back home
Just come home
3:17
Did you run away?
I don't need to know
But if you ran away, if you ran away, come back home
Just come home
3:17
سلام خرس گندهی رایان
انگاری که مثل همیشه انتخاب من تو هستی،تویی که حتی انتخاب شدی که برای این نامه با تمام احساساتی که بهت دارم برات بنویسم
البته نمیدونم چی میتونم بنویسم یا حتی نمیدونم چی بنویسم تا بتونم احساسات عجیبی که در وجودم ایجاد کردی رو توصیف کنم
احساساتی که نه به دوستی نزدیکه و نه به عشقی که همه ازش حرف میزنن
خیلی پیچیده اس ،انقدر پیچیده که حتی کلمات هم نمیتونن توصیف درستی ازش داشته باشن تا بتونن نشون بدن، چقدر میتونه بازگو کردن احساساتی که حتی خودت هم نمیدونی چی هستش سخته
یا شاید هم من برای بازگو کردن واقعیت به اندازه ای قدرتم رو جمع نکردم که دست از انکار کردن بردارم تا ان را با صدای بلند فریاد بزنم
اما میدونی چیه خرسک من؟
با وجود تمام این احساسات عجیب غریب با وجود تمام انکار ها، هنوز هم میتونم بگم که وجود تو،آغوش تو،حتی گرفتن دستای تو بهم حس زندگی کردن میده
حسی که توی هیچ آغوشی، توی هیچ دستی نتونستم پیداش کنم،تو انگار از اول هم خاص بودی،به چشمم،به قلبمم حتی به نفس های که وقتی کنارت بودم میکشیدم هم حس خاصی میدادی
مثلا وقتی کنارم بودی نفسام تند میشد ،ضربان قلبم غیرنرمال میشد
بخاطر همین همیشه وقتی بهم میرسیدی و میدیدی رایانت مثل همیشه داره تند تند نفس میکشه میپرسیدی چرا انقدر تند تند نفس میکشم
و من هربار میخندیدم و میگفتم"هیچی ، فقط فکر کنم قلبم دیوونه شده"
حرفمم درست بودا!
نه اینکه دروغ گفته باشم ،قلبم انقدر دیوونه وار میزد که باعث میشد همه چیز از کنترل خارج بشه دستام شروع میکرد به یخ کردن و حتی نمیتونستم به چشمات نگاه بکنم
میدونی که،من آدم خجالتی هیچوقت نبودم
برعکس خیلی میتونستم آدم شلوغی باشم یا حتی پرحرف
ولی وقتی به تو میرسیدم انگار همه چی فرق میکرد انگار هرچیزی که در اون زمان برام میتونست ممکن باشه با دیدن تو غیرممکن میشد
خرسک من،من شناگر خیلی خوبیم ولی نمیدونم چرا هروقت به تو میرسم و در اون چشم ها غرق میشم، دست و پام سِر میشه طوری که انگار تمام وجودم تبدیل به یه تیکه گوشت شده که نمیتونه خودش رو حرکت بده
اون چشم ها طوری من رو در خودش غرق میکنه که من حتی متوجه نمیشم چطور غرق در آن چشم ها میشم
میدونی خرسک من ،غرق شدن من فقط مختص چشمات نیست بلکه حتی در اغوشت که مثل یه مکان امن برام هستش هم، میتونه به راحتی من رو غرق در خودش کنه،غرقی که هیچ غریق نجاتی نمیتونه من را از آن نجات بده چون هیچکدوم از آن غریق نجات ها نمیدونن،نمیدونن که چقدر اغوش های تو آرامش بخشه،نمیدونن آغوش های تو برای من حکم بهترین آغوش های دنیا رو داره
آغوشی که با هیچ چیز عوضش نمیکنم
حتی اگر منجر به خفه شدنم در احساسات پیچیده ای که بهت دارم بشه
انگاری که مثل همیشه انتخاب من تو هستی،تویی که حتی انتخاب شدی که برای این نامه با تمام احساساتی که بهت دارم برات بنویسم
البته نمیدونم چی میتونم بنویسم یا حتی نمیدونم چی بنویسم تا بتونم احساسات عجیبی که در وجودم ایجاد کردی رو توصیف کنم
احساساتی که نه به دوستی نزدیکه و نه به عشقی که همه ازش حرف میزنن
خیلی پیچیده اس ،انقدر پیچیده که حتی کلمات هم نمیتونن توصیف درستی ازش داشته باشن تا بتونن نشون بدن، چقدر میتونه بازگو کردن احساساتی که حتی خودت هم نمیدونی چی هستش سخته
یا شاید هم من برای بازگو کردن واقعیت به اندازه ای قدرتم رو جمع نکردم که دست از انکار کردن بردارم تا ان را با صدای بلند فریاد بزنم
اما میدونی چیه خرسک من؟
با وجود تمام این احساسات عجیب غریب با وجود تمام انکار ها، هنوز هم میتونم بگم که وجود تو،آغوش تو،حتی گرفتن دستای تو بهم حس زندگی کردن میده
حسی که توی هیچ آغوشی، توی هیچ دستی نتونستم پیداش کنم،تو انگار از اول هم خاص بودی،به چشمم،به قلبمم حتی به نفس های که وقتی کنارت بودم میکشیدم هم حس خاصی میدادی
مثلا وقتی کنارم بودی نفسام تند میشد ،ضربان قلبم غیرنرمال میشد
بخاطر همین همیشه وقتی بهم میرسیدی و میدیدی رایانت مثل همیشه داره تند تند نفس میکشه میپرسیدی چرا انقدر تند تند نفس میکشم
و من هربار میخندیدم و میگفتم"هیچی ، فقط فکر کنم قلبم دیوونه شده"
حرفمم درست بودا!
نه اینکه دروغ گفته باشم ،قلبم انقدر دیوونه وار میزد که باعث میشد همه چیز از کنترل خارج بشه دستام شروع میکرد به یخ کردن و حتی نمیتونستم به چشمات نگاه بکنم
میدونی که،من آدم خجالتی هیچوقت نبودم
برعکس خیلی میتونستم آدم شلوغی باشم یا حتی پرحرف
ولی وقتی به تو میرسیدم انگار همه چی فرق میکرد انگار هرچیزی که در اون زمان برام میتونست ممکن باشه با دیدن تو غیرممکن میشد
خرسک من،من شناگر خیلی خوبیم ولی نمیدونم چرا هروقت به تو میرسم و در اون چشم ها غرق میشم، دست و پام سِر میشه طوری که انگار تمام وجودم تبدیل به یه تیکه گوشت شده که نمیتونه خودش رو حرکت بده
اون چشم ها طوری من رو در خودش غرق میکنه که من حتی متوجه نمیشم چطور غرق در آن چشم ها میشم
میدونی خرسک من ،غرق شدن من فقط مختص چشمات نیست بلکه حتی در اغوشت که مثل یه مکان امن برام هستش هم، میتونه به راحتی من رو غرق در خودش کنه،غرقی که هیچ غریق نجاتی نمیتونه من را از آن نجات بده چون هیچکدوم از آن غریق نجات ها نمیدونن،نمیدونن که چقدر اغوش های تو آرامش بخشه،نمیدونن آغوش های تو برای من حکم بهترین آغوش های دنیا رو داره
آغوشی که با هیچ چیز عوضش نمیکنم
حتی اگر منجر به خفه شدنم در احساسات پیچیده ای که بهت دارم بشه
❤🔥1
More Than Friends
Isabel Larosa
My heart's racin' now, I just can't take a breath
I'm catchin' you starin' again
I swear all this shit isn't just in my head
I know that we're more than
Friends, friends, friends
I know that we're more than
Friends, friends, friends
0:56
I'm catchin' you starin' again
I swear all this shit isn't just in my head
I know that we're more than
Friends, friends, friends
I know that we're more than
Friends, friends, friends
0:56
شاید روزی اگر بتوانم با کودکی که در درونم رهایش کرده ام حرف بزنم این اهنگ پخش شود
روزی که میتوانم تصور کنم که ناباور به دختر گریانی که جلوی من ایستاده و هق هق میکند نگاه میکنم
دختر کوچکی که بخاطر تمام زمان هایی که رهایش کرده ام مرا سرزنش میکند و مرا بخاطر نبودن هایی که باید در کنارش می بودم بازخواست میکند
و من،من فقط قرار است در مقابلش سکوت کنم ، اشک بریزم و با شنیدن صدای هر هق هق از سوی او، ریشه های قلبم کنده شود
میتوانم تصور کنم که قرار است چقدر دردناک باشد،روبهرو شدن با هستیِ پنج ساله ای که تمام مدت به دنبالش گشته ام و حالا،حالا که پیدایش کرده ام حتی نمیتوانم قدمی به سویش بردارم
ولی شاید،شاید در آن زمان بتوانم تمام قدرتم را در وجودم جمع کنم و دیگر نگذارم از دستانم فرار کند
شاید با همان قدرت کم،قدمی سمتش بردارم تا بتوانم دستانم را سمتش دراز کنم تا ان دستان کوچک پر از زخم و یخ زده اش را بگیرم و غرق در بوسه اش کنم
شاید توانستم محکم او را در اغوش بگیرم و با صدای بلند گریه کنم و اشک بریزم و بهش بگویم چقدر متاسف هستم که تنهایش گذاشته ام
شاید توانستم بهش بگویم که در ان زمان که تصمیم به رها کردنش گرفته بودم، چقدر ترسیده بودم،چقدر درمانده و رنجیده از گذشته تلخی که داشتم بودم
شاید توانستم بهش بگویم که بعد از رفتن از کنار او چطور گرما و شادی از زندگی ام پر کشید و سرمای نبودنش تمام زندگی ام را فرا گرفت
و شاید،فقط شاید او هم مرا درک کرد و متقابل تن خسته ام را در آغوش گرفت
شاید او هم از تنهایی اش برایم گفت، از زمان هایی که کابوس میدید ولی نتوانست مرا صدا بزند تا اغوشم را به رویش باز کنم و در اغوشش بگیرم گفت
شاید بهم گفت که او هم دلتنگم شده است،دلتنگ زمان هایی که وقتی خسته از همه چیز میشد و در گوشه ای تاریک از قلبم خودش را قایم میکرد تا من دوباره او را پیدایش کنم و تن کوچکش را در اغوشم بگیرم شده
شاید او هم بگوید که مثل من چه روز ها مثل ماهي که از آب خارجش کردن برای اغوش آشنای من تقلا کرده است
شاید من را بخاطر تمام کار هایی که باید برایش میکرده ام ولی نکرده ام ببخشد
شاید من را بخاطر تمام آن زمان هایی که نیاز بهم داشت ولی نبودم ،زمان هایی که حتی مادری نداشت که او را صدا بزند تا در اغوشش بگیرد و بغلش کند و بهش بگوید همه چیز درست میشود ببخشد
و شاید او هم بفهمد که من هم مثل او بودم،مثل او بدون آغوش بزرگ شدم
آغوشی که هردو نیاز داشتیم به یکدیگر بدهیم ولی هیچوقت نتوانستیم آن را داشته باشیم چون من نتوانستم قوی باشم نه برای خودم و نه برای او و نه برای ما
من در آن زمان درمانده و بی تعلق از همه چیز و همه کس بودم،خسته از تمام اتفاقات بودم فکر میکردم دیگر اینجا ته خط من است،منی که حتی نگاهی به پشت سرم نکردم تا ببینم هستی کوچولو با دستان کوچکش ،انگشت کوچکم را در دست گرفته و سرش را روی پهلوی ام گذاشته و سعی بر آرام کردن من دارد
ندیدم،ندیدم که او هم مثل من بود،ندیدم که او هم مثل من نیاز داشت تا او را متقابل در اغوش بگیرم تا بهش بگویم من اینجا هستم کوچولوی من...
ولی میدانی چیه هستی جانِ من؟
اگر روزی تو را ببینم قسم میخورم محکم بغلت میکنم آنقدر محکم که معلوم نشود که این زخم ها روی بدن من است یا روی تو...
قسم میخورم دیگر تنهایت نمیگذارم حتی اگر روحم از جسمم بیرون رود و تنم را سرد کند
ولی میدانم...
میدانم که تو مرا نمیبخشی
می دانم که دیگر پیدا نمیشوی
می دانم که هیچوقت نمیتوانی مرا بخاطر اینکه تو را از خودم و از تمام لحظاتی که میتوانستیم با یکدیگر داشته باشیم محروم کرده ام ببخشی
ولی دخترک بی پناه من...من هنوز هم اینجا هستم،درست در همان جایی که دستانت را رها کردم تا بروی، درست همینجا ایستاده ام تا تو را دوباره در اغوشم بگیرم و گرمای وجودت را حس کنم،هنوز هم در این سرمای طاقت فرسا اینجا هستم تا تو را پیدا کنم،تا دوباره تو را حس کنم تمامِ قلب و روح من...
نامه ای از طرف هستیِ ترسو و دلتنگ شدهیِ تو...
روزی که میتوانم تصور کنم که ناباور به دختر گریانی که جلوی من ایستاده و هق هق میکند نگاه میکنم
دختر کوچکی که بخاطر تمام زمان هایی که رهایش کرده ام مرا سرزنش میکند و مرا بخاطر نبودن هایی که باید در کنارش می بودم بازخواست میکند
و من،من فقط قرار است در مقابلش سکوت کنم ، اشک بریزم و با شنیدن صدای هر هق هق از سوی او، ریشه های قلبم کنده شود
میتوانم تصور کنم که قرار است چقدر دردناک باشد،روبهرو شدن با هستیِ پنج ساله ای که تمام مدت به دنبالش گشته ام و حالا،حالا که پیدایش کرده ام حتی نمیتوانم قدمی به سویش بردارم
ولی شاید،شاید در آن زمان بتوانم تمام قدرتم را در وجودم جمع کنم و دیگر نگذارم از دستانم فرار کند
شاید با همان قدرت کم،قدمی سمتش بردارم تا بتوانم دستانم را سمتش دراز کنم تا ان دستان کوچک پر از زخم و یخ زده اش را بگیرم و غرق در بوسه اش کنم
شاید توانستم محکم او را در اغوش بگیرم و با صدای بلند گریه کنم و اشک بریزم و بهش بگویم چقدر متاسف هستم که تنهایش گذاشته ام
شاید توانستم بهش بگویم که در ان زمان که تصمیم به رها کردنش گرفته بودم، چقدر ترسیده بودم،چقدر درمانده و رنجیده از گذشته تلخی که داشتم بودم
شاید توانستم بهش بگویم که بعد از رفتن از کنار او چطور گرما و شادی از زندگی ام پر کشید و سرمای نبودنش تمام زندگی ام را فرا گرفت
و شاید،فقط شاید او هم مرا درک کرد و متقابل تن خسته ام را در آغوش گرفت
شاید او هم از تنهایی اش برایم گفت، از زمان هایی که کابوس میدید ولی نتوانست مرا صدا بزند تا اغوشم را به رویش باز کنم و در اغوشش بگیرم گفت
شاید بهم گفت که او هم دلتنگم شده است،دلتنگ زمان هایی که وقتی خسته از همه چیز میشد و در گوشه ای تاریک از قلبم خودش را قایم میکرد تا من دوباره او را پیدایش کنم و تن کوچکش را در اغوشم بگیرم شده
شاید او هم بگوید که مثل من چه روز ها مثل ماهي که از آب خارجش کردن برای اغوش آشنای من تقلا کرده است
شاید من را بخاطر تمام کار هایی که باید برایش میکرده ام ولی نکرده ام ببخشد
شاید من را بخاطر تمام آن زمان هایی که نیاز بهم داشت ولی نبودم ،زمان هایی که حتی مادری نداشت که او را صدا بزند تا در اغوشش بگیرد و بغلش کند و بهش بگوید همه چیز درست میشود ببخشد
و شاید او هم بفهمد که من هم مثل او بودم،مثل او بدون آغوش بزرگ شدم
آغوشی که هردو نیاز داشتیم به یکدیگر بدهیم ولی هیچوقت نتوانستیم آن را داشته باشیم چون من نتوانستم قوی باشم نه برای خودم و نه برای او و نه برای ما
من در آن زمان درمانده و بی تعلق از همه چیز و همه کس بودم،خسته از تمام اتفاقات بودم فکر میکردم دیگر اینجا ته خط من است،منی که حتی نگاهی به پشت سرم نکردم تا ببینم هستی کوچولو با دستان کوچکش ،انگشت کوچکم را در دست گرفته و سرش را روی پهلوی ام گذاشته و سعی بر آرام کردن من دارد
ندیدم،ندیدم که او هم مثل من بود،ندیدم که او هم مثل من نیاز داشت تا او را متقابل در اغوش بگیرم تا بهش بگویم من اینجا هستم کوچولوی من...
ولی میدانی چیه هستی جانِ من؟
اگر روزی تو را ببینم قسم میخورم محکم بغلت میکنم آنقدر محکم که معلوم نشود که این زخم ها روی بدن من است یا روی تو...
قسم میخورم دیگر تنهایت نمیگذارم حتی اگر روحم از جسمم بیرون رود و تنم را سرد کند
ولی میدانم...
میدانم که تو مرا نمیبخشی
می دانم که دیگر پیدا نمیشوی
می دانم که هیچوقت نمیتوانی مرا بخاطر اینکه تو را از خودم و از تمام لحظاتی که میتوانستیم با یکدیگر داشته باشیم محروم کرده ام ببخشی
ولی دخترک بی پناه من...من هنوز هم اینجا هستم،درست در همان جایی که دستانت را رها کردم تا بروی، درست همینجا ایستاده ام تا تو را دوباره در اغوشم بگیرم و گرمای وجودت را حس کنم،هنوز هم در این سرمای طاقت فرسا اینجا هستم تا تو را پیدا کنم،تا دوباره تو را حس کنم تمامِ قلب و روح من...
نامه ای از طرف هستیِ ترسو و دلتنگ شدهیِ تو...
💔4