𝑳𝒊𝒎𝒆𝒓𝒆𝒏𝒄𝒆
390 subscribers
5 photos
“𝐬𝐨𝐦𝐞 𝐪𝐮𝐞𝐬𝐭𝐢𝐨𝐧𝐬 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬„
Download Telegram
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی ، نه پیامی ، نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
زانکه دیگر تو نه آنی ، تو نه آنی
فروغ فرخزاد
نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
غمی در استخوانم می‌گدازد
ابتهاج
هرکه را بر سرنهادی تاج عزت؛ زود رفت
بی لیاقت را شکوه پادشاهی، تهمت است
«نمی‌توان دوبار در یک رودخانه قدم گذاشت»
منسوب به هراکلیتوس
برون ز خویش كجا ميروي؟جهان خالى‌ست‌
أخاف ان اصارحك بحبي فأخسرك ثم اندم
وأخاف ان لا اصارحك فتضيع فرصه الحب فأندم علمني...
علمني كيف احبك بلا الم و كيف اصارحك بلا ندم؟
اباوع والتفتلك
واشوف بعيوني
الك شوک
احترگ بروحيَ
ودنياي وضنوني
واحب مثواك
يروح بعيونك الغركان
اجيتك بليله ولهان..!
على بابك ظلّيت هيمان
موش عمر اصرفلك متون
واروحلك فدوه
من ياسبع العيون
وعلى جفتي ساندك
وداعت هل عيون..!
مو عايف دنيا وانت دنياي..!
﴿إذا انتهى الكلام بيني و بينك
و تقطعت سبل الوصال وافترقنا وعدنا غرباء
تعرف علي مجدداً﴾
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شبِ جدایی
چه کنم که هست این‌ها گلِ باغِ آشنایی
درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آن‌که شاید تو به چشمِ من درآیی
سرِ برگ گل ندارم، ز چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گل‌ها همه بویِ بی‌وفایی
فخرالدین عراقی
اما عزیز من، اگر روزی نبودم یادت بماند که آن سوی تمامِ فاصله‌ها، دلی بود که با وجودِ دوری و تمامِ نرسیدن‌ها، در خیالِ خویش عمری را با تو زندگی کرده بود؛ زندگی که شاید هرگز در واقعیت سهمش نشد…
𝑷