And maybe the purest happiness was hidden in the simplest things, in that ice cream you ate on a summer day when you were a child,in the time your mom took your hand to help you cross the street and the fact that your hand hurt because you were short. Or maybe it was hidden in the hide and seek game and we forgot to seek it, so, simple thing, where have you gone?...
❤1👍1
و آتشی که با شمشیر کلمات به دیواره های قلبم زبانه میکشد دریغ از ذره ای خاموشی و فردایی که خاکستر سوخته در حرارت درد وجودم را سیاه تر خواهد کرد، پس آن پایان خوبی که میگفتند کجاست؟ شاید گمشده در میان خنده هایی که نداشتم و خاطرات شیرینی که هرگز ثبت نشدند. شاید آن پایان هم تنها سرابی دیگر برای زنده ماندن بود، سرابی که خود ساختم و فراموشش کردم. شاید هرگز پایان خوبی برای داستانم نبود. کتاب من با درد آغاز شد و با زجر ادامه پیدا کرد، شاید از همان درد آغاز، پایانش را میدانستم و فقط جرئت پذیرشش را نداشتم. شاید این درد همان پایانش باشد، شاید...
😭3
ندیدن عزیزان درداور است و از دست دادنشان زجری که کلمه ای برای بیان شدنش ساخته نشده، اما رنج تمام ندیدن ها و دلتنگی ها در مقایسه با حسی به نام باختن عزیزترینت هیچ است. همچون مقایسه باران و سیل، تفاوت نسیم و طوفان و شاید به اندازه فاصله دو خط موازی. همانقدر نزدیک و همانقدر دور.
شاید اگر میخواستم برای یک دوست ارزویی بزرگ و خالصانه داشته باشم، آرزو میکردم کسی را نبازد، مخصوصا عزیزترینش را!...
شاید اگر میخواستم برای یک دوست ارزویی بزرگ و خالصانه داشته باشم، آرزو میکردم کسی را نبازد، مخصوصا عزیزترینش را!...
😢3
어두운 밤 조명 하나 없이
در یک اتاق تاریک بدون هیچ نوری
익숙해지면 안 되는데
من نباید به این عادت کنم
그게 또 익숙해
ولی خیلی آشناست
나지막이 들리는 이 에어컨 소리
صدای تقریبا آروم تهویه ی هوا
이거라도 없으면
اگه حتی این رو هم نداشتم
나 정말 무너질 것 같아
فکر کنم از هم کاملا می پاشیدم
함께 웃고 함께 울고
با هم می خندیدیم، با هم گریه می کردیم
이 단순한 감정들이 내겐 전부였나 봐
حدس میزنم این احساسات ساده همه چیز من بودن
언제쯤일까
کی زمانش میرسه؟
다시 그댈 마주한다면?
که بتونم دوباره تو رو ملاقات کنم؟
눈을 보고 말할래요
به چشمات نگاه کنم
보고 싶었어요
و بگم، دلم برات تنگ شده
Still with you:))
در یک اتاق تاریک بدون هیچ نوری
익숙해지면 안 되는데
من نباید به این عادت کنم
그게 또 익숙해
ولی خیلی آشناست
나지막이 들리는 이 에어컨 소리
صدای تقریبا آروم تهویه ی هوا
이거라도 없으면
اگه حتی این رو هم نداشتم
나 정말 무너질 것 같아
فکر کنم از هم کاملا می پاشیدم
함께 웃고 함께 울고
با هم می خندیدیم، با هم گریه می کردیم
이 단순한 감정들이 내겐 전부였나 봐
حدس میزنم این احساسات ساده همه چیز من بودن
언제쯤일까
کی زمانش میرسه؟
다시 그댈 마주한다면?
که بتونم دوباره تو رو ملاقات کنم؟
눈을 보고 말할래요
به چشمات نگاه کنم
보고 싶었어요
و بگم، دلم برات تنگ شده
Still with you:))
❤5🕊2
Said that I was fine, said from the coffin:)
But did anyone wonder why my voice was so low?...
But did anyone wonder why my voice was so low?...
🕊2
از چه بگویم وقتی زبانم همراه مردمم لال شد و چشمانم با بی رحمی ها کور.
از چه بگویم وقتی لحظه به لحظه ای که میگذرد جانی از ما گرفته میشود و حقی از ما سلب.
چه داریم که بگوییم وقتی از جهان کنار گذاشته میشویم و صدایمان به گوش کسی نمیرسد، وقتی دادمان ساکت تر از سکوتمان است و سکوتمان دردناک تر از مرگمان...
دیگر نور و جانی نمانده، تنها تاریکی است و ظلم و ظلماتی که گردنمان را میان انگشتان بی عدالتش فشرده، حالا تنها ماییم و جهان ارتباطاتی که با گذشت دقایق رو به خاموشی میرود. ماییم و بیخبری از حال خودمان، ماییم و بیخبری از مرگ آخرین رنگ امید درونمان، باز ماییم و رنجی که رنگ ابدیت به خود گرفته...
از چه بگویم وقتی لحظه به لحظه ای که میگذرد جانی از ما گرفته میشود و حقی از ما سلب.
چه داریم که بگوییم وقتی از جهان کنار گذاشته میشویم و صدایمان به گوش کسی نمیرسد، وقتی دادمان ساکت تر از سکوتمان است و سکوتمان دردناک تر از مرگمان...
دیگر نور و جانی نمانده، تنها تاریکی است و ظلم و ظلماتی که گردنمان را میان انگشتان بی عدالتش فشرده، حالا تنها ماییم و جهان ارتباطاتی که با گذشت دقایق رو به خاموشی میرود. ماییم و بیخبری از حال خودمان، ماییم و بیخبری از مرگ آخرین رنگ امید درونمان، باز ماییم و رنجی که رنگ ابدیت به خود گرفته...
❤7🕊1
Sometimes what you want isn't what you get, but it's what you unexpectedly needed...
❤4🤝1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓11❤2
و زندگی آشنای غریبیست که گاه هوای بودنش در سرمان است و گاه آرزوی گذرش، روزی امید به وجودش داریم و روزی تمنا به نابودیش، زمانی التماس به قطره ای از آن میکنیم و زمانی دریایی از جریانش را پس میزنیم. کاش میشد درون دریای زندگی شنا کرد و غرق نشد، از صخره هایش بالا رفت و پس نیفتاد، از کوچه هایش گذر کرد و غمگین نشد، کاش میشد این اقیانوس همیشه شیرین باشد، کاش...
💯3❤2🕊2
کودک که بودم فکر میکردم مرگ تنها قطع شدن نفس و توقف قلب است، اما با گذشت زمان مزه مرگ را قطره قطره چشیدم. زمانی که احساساتم زیر کوهی از بی رحمی ها له شدند فهمیدم مرگ تنها نبود اکسیژن نیست. مرگ همان روزهایی است که خنجر کلمات رگ های قلبم را پاره کردند. مرگ همان سال های تنهاییست که ذره ذره وجودم را به تاریکی کشاندند. مرگ همان درد و رنجی است که هیچ نقطه پایانی ندارد. من مرگ را نفهمیدم، بلکه آن را زندگی کردم و امروز مرده ای زنده ام که منتظر مرگ بعدی ام هستم.
این روز ها حس میکنم حتی زندگی هم مرده است...
این روز ها حس میکنم حتی زندگی هم مرده است...
😢1