او:
گوشه ذهنم
خاطراتی از تو به یادگار مانده
آویز هایی زینتی از لحظات گذشته
اشک ها، خنده ها
غم، اندوه و عصبانیت
تکه ای از هر کدام به ارزش سال های زندگیم
زندگی کردن آن لحظات دردناک
آن خاطرات،
شیرینی تلخ است.
شمع درون²:
سکوتی درونم آغاز شده
با پایان تمام امید هایم
به چه قیمت نمیدانم
بی رمق در گوشه ای از قلبم جا کرده ام
برای خاطراتت جا کنده ام
آماده نیستم برای سرکوب کردن
آماده نیستم برای فراموش کردن
در گودالی عمیق گرفتارم کرده ای
اعتماد ها بر آب و خنده ها بر باد رفته
آرزوها خواب و جانم فریاد کرده
مِی خانه ها را گشته ام در پی ات
باده زنان را خواسته ام بر محفلت
اما خالیست جایت در قلبم
جز احساسات بی پایان چیزی روا نیست بر دردم
میسوزم از سردی روز هایم
بی نورِ شب هایم
در پی آرزوی بی آرزویی
سکوت خاموشی هر دم مینوازد در دلم که این رَه بی پایان احساسات آغازش کجاست
این آسمان بی باران دریایش کجاست!