اوریون نبولا
احتمالاً میدونید که رتبهبندی شطرنجبازان بر اساس امتیاز یا ریتینگ صورت میگیره ، در هر تورنمنتی که شرکت کنن بردها این امتیاز رو زیاد و باختها این امتیاز رو کم میکنه. قهرمان فعلی جهان مگنوس کارلسون نروژی بالاترین ریتینگ اش ۲۸۸۲ بوده ! برای استاد بزرگی امتیاز…
عکس کالا رو به هوش مصنوعی میدن .
بهترین محیط و پسزمینه رو خودش برای اون کالا خلق میکنه !!
مجلههای تبلیغاتی مبالغ قابل توجهی رو به عکاسها و گرافیست ها میدادن تا همین کار رو انجام بدن.
چه دنيايى بشه و چه كسايى از كار بيكارشن!
چند روز پیش ایلان ماسک و چندتا دیگه از کله گنده های حوزه فناوری برای توقف فوری هوش مصنوعی بیانیه دادند ...
@letshide
بهترین محیط و پسزمینه رو خودش برای اون کالا خلق میکنه !!
مجلههای تبلیغاتی مبالغ قابل توجهی رو به عکاسها و گرافیست ها میدادن تا همین کار رو انجام بدن.
چه دنيايى بشه و چه كسايى از كار بيكارشن!
چند روز پیش ایلان ماسک و چندتا دیگه از کله گنده های حوزه فناوری برای توقف فوری هوش مصنوعی بیانیه دادند ...
@letshide
نیچه در کتاب فراسوی نیک و بدش جملهی خاص و محشری دارد که
«آنکس که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود».
جمله خیلی عمیق و پرمعناست حیف که شما درکش نمیکنید و من هم حوصله ندارم بیشتر از این بشکافمش.
«آنکس که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود».
جمله خیلی عمیق و پرمعناست حیف که شما درکش نمیکنید و من هم حوصله ندارم بیشتر از این بشکافمش.
در ادبیات فارسی جمله ای به اصطلاح نسل اینستاگرامی امروز ترند هست که صادق هدایت کتاب بوف کور را با آن آغاز میکند
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند .
من ۱۹ بهمن ۱۴۰۲ یکی از این زخم هارا دیدم !
زخم هایی ک خوب نمی شوند و به اصطلاح ما کادر درمان اسکارشان تا ابد به یادگار میماند
صحنه هایی ک بعد دیدنش دیگر آدم قبلی نیستی .
دیگر زندگی زیر زبانت مزه قبل را ندارد
دیگر نمی توانی الکی شاد باشی
ساعت ۵ صبح ک از پنجره دیدم آمبولانس آژیر کشان واردبیمارستان شد فهمیدم که باید بدوم پایین و خودم را برسانم
بچه ۶ ماهه توی تصادف از ماشین پرت شده بود !
از توصیف جزئیات صحنه عاجزم و فقط میتوانم بگویم برای بدترین دشمنم هم دیدن آن صحنه را آرزو نخواهم کرد !
پدر و مادر بخاطر شدت جراحات به شهر دیگری منتقل شده بودند و این فرشته ۶ ماهه و خواهر ۵ ساله اش مهمان شیفت من شده بودند .
کاش نمی شدند
کاش من سر cpr بچه ۶ ماهه صدای گریه آرزوی ۵ ساله را از داخل اورژانس نمی شنیدم
کاش نمیفهمیدم که آن روز کذایی تولد آرزوی ۵ ساله بود .
خدایا این بچه ۵ ساله چه گناهی کرده بود ک باید روز تولدش وسط اورژانس یک شهر غریب بنشیند در حالی ک پدر و مادرش را خونین و مالین دیده و الان پیششان نیست
درحالی که خواهر کوچکش دارد زیر دستان ما برای زندگی می جنگد .
کاش این هارا نمیدیدم.
کاش وقتی میخواستیم آرزو را بفرستیم پیش پدر مادرش از من نمیپرسید
عمو پس خواهر کوچیکم چی شد ؟
من آنجا نتوانستم جوابت را بدهم آرزوی عزیزم
ولی اینجا جوابت را میدهم
خواهر کوچیکت رفت عمو ...
برای همیشه
مثل زندگی تو که بعد از این چیزهایی ک دیدی برای همیشه عوض خواهد شد
مثل زندگی من و تمام همکاران آن شیفت که تا ظهر قرص آرامبخش خوردیم و اشک ریختیم و به زور آن شیفت را دوام آوردیم
راستی تولدت مبارک آرزو
میتوانم بهت این نوید را بدهم که ممکن است تا آخر عمرت دیگر هیچ غمی به چشمت نیاید
تو اندازه زندگی خیلی از آدم های الکی خوش این روزگار توی ۵ سالگی درد کشیدی .
تولدت مبارک آرزوی رنج کشیده ...
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند .
من ۱۹ بهمن ۱۴۰۲ یکی از این زخم هارا دیدم !
زخم هایی ک خوب نمی شوند و به اصطلاح ما کادر درمان اسکارشان تا ابد به یادگار میماند
صحنه هایی ک بعد دیدنش دیگر آدم قبلی نیستی .
دیگر زندگی زیر زبانت مزه قبل را ندارد
دیگر نمی توانی الکی شاد باشی
ساعت ۵ صبح ک از پنجره دیدم آمبولانس آژیر کشان واردبیمارستان شد فهمیدم که باید بدوم پایین و خودم را برسانم
بچه ۶ ماهه توی تصادف از ماشین پرت شده بود !
از توصیف جزئیات صحنه عاجزم و فقط میتوانم بگویم برای بدترین دشمنم هم دیدن آن صحنه را آرزو نخواهم کرد !
پدر و مادر بخاطر شدت جراحات به شهر دیگری منتقل شده بودند و این فرشته ۶ ماهه و خواهر ۵ ساله اش مهمان شیفت من شده بودند .
کاش نمی شدند
کاش من سر cpr بچه ۶ ماهه صدای گریه آرزوی ۵ ساله را از داخل اورژانس نمی شنیدم
کاش نمیفهمیدم که آن روز کذایی تولد آرزوی ۵ ساله بود .
خدایا این بچه ۵ ساله چه گناهی کرده بود ک باید روز تولدش وسط اورژانس یک شهر غریب بنشیند در حالی ک پدر و مادرش را خونین و مالین دیده و الان پیششان نیست
درحالی که خواهر کوچکش دارد زیر دستان ما برای زندگی می جنگد .
کاش این هارا نمیدیدم.
کاش وقتی میخواستیم آرزو را بفرستیم پیش پدر مادرش از من نمیپرسید
عمو پس خواهر کوچیکم چی شد ؟
من آنجا نتوانستم جوابت را بدهم آرزوی عزیزم
ولی اینجا جوابت را میدهم
خواهر کوچیکت رفت عمو ...
برای همیشه
مثل زندگی تو که بعد از این چیزهایی ک دیدی برای همیشه عوض خواهد شد
مثل زندگی من و تمام همکاران آن شیفت که تا ظهر قرص آرامبخش خوردیم و اشک ریختیم و به زور آن شیفت را دوام آوردیم
راستی تولدت مبارک آرزو
میتوانم بهت این نوید را بدهم که ممکن است تا آخر عمرت دیگر هیچ غمی به چشمت نیاید
تو اندازه زندگی خیلی از آدم های الکی خوش این روزگار توی ۵ سالگی درد کشیدی .
تولدت مبارک آرزوی رنج کشیده ...
هیچ وقت نمیشنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویاییاش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسانها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد ....
فیلسوف عقلش را ....
نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش!
درس من؟! من انگیزه ام را از دست دادم...
@letshide
فیلسوف عقلش را ....
نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش!
درس من؟! من انگیزه ام را از دست دادم...
@letshide
اوریون نبولا
Damiano David – Next Summer
«میدانم چرا هیچگاه یادِ من نیستی. من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادِ من بیفتی، انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها...»
ایوان کلیما، روحِ پراگ ۱۹۹۴
@letshide
ایوان کلیما، روحِ پراگ ۱۹۹۴
@letshide