اوریون نبولا
Video
بهترین اقتباس از بیگانهی کامو اون قسمت از سریال بزنگاه بود که رضا عطاران از تشییع جنازهی باباش برمیگشت ...
تو کوچه به یک بچه پنالتی زد.
گل نشد.
دلش شکست. نشست رو زمین. گفت «امروز شانس باهام یار نیست. اون از بابام، اینم از پنالتی.»
خیلی سیاه بود .
@letshide
تو کوچه به یک بچه پنالتی زد.
گل نشد.
دلش شکست. نشست رو زمین. گفت «امروز شانس باهام یار نیست. اون از بابام، اینم از پنالتی.»
خیلی سیاه بود .
@letshide
در افسانه های ژاپن در مورد گونه اژدهایان روایتی هست که می گوید اژدها فقط در شرایطی کشته می شود که خنجری در قلبش فرو رود ...
افسانه می گوید به همین خاطر اژدها قلبش را جایی دور و تاریک داخل زمین مدفون میکند !
در واقع اژدها از ترس اینکه قلبش را از دست بدهد ؛ قلبش را از دست می دهد ...
@letshide
افسانه می گوید به همین خاطر اژدها قلبش را جایی دور و تاریک داخل زمین مدفون میکند !
در واقع اژدها از ترس اینکه قلبش را از دست بدهد ؛ قلبش را از دست می دهد ...
@letshide
برای روحیه من صلاح این بود که میتونستم از همه آدم ها کنده شم و در سواحل غربی استرالیا کلبهای یا آلونکی داشته باشم و روزگار رو فقط کنار تو تنهایی سپری کنم.
اونجا جاییه که زمینهای خشک به آبی اقیانوس میرسند، و معمولا آدمیزاد پیدا نمیشه، مگر گهگاهی موجسوار هایی که بیشترشون بیآزارند.
شاید عمرم قد نداد. اما اگه شما شانسش رو داشتید حتما برید.
لازم نیست یاد من بیفتید، من در تقید این چرندیات احساسی نیستم.
برید و با اونکه دوستش دارید از همه جا فرار کنید .
چون کنار اونکه دوستش دارید بودن خوبه. حتی کوتاه ...
@letshide⚜
اونجا جاییه که زمینهای خشک به آبی اقیانوس میرسند، و معمولا آدمیزاد پیدا نمیشه، مگر گهگاهی موجسوار هایی که بیشترشون بیآزارند.
شاید عمرم قد نداد. اما اگه شما شانسش رو داشتید حتما برید.
لازم نیست یاد من بیفتید، من در تقید این چرندیات احساسی نیستم.
برید و با اونکه دوستش دارید از همه جا فرار کنید .
چون کنار اونکه دوستش دارید بودن خوبه. حتی کوتاه ...
@letshide⚜
اوریون نبولا
برای روحیه من صلاح این بود که میتونستم از همه آدم ها کنده شم و در سواحل غربی استرالیا کلبهای یا آلونکی داشته باشم و روزگار رو فقط کنار تو تنهایی سپری کنم. اونجا جاییه که زمینهای خشک به آبی اقیانوس میرسند، و معمولا آدمیزاد پیدا نمیشه، مگر گهگاهی موجسوار…
In Love
Kiyarash Sanjarani Vahed
پونزده شونزده سالم که بود خوره کتابای روانشناسی و مثبت اندیشی داشتم ...
مجموعه کتابای " شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید " از مسعود لعلی که خیلی نمیشناسمش وفقط قیافش منو یاد آدام درایور توی مریج استوری میندازه رو همشو داشتم و کامل خونده بودم . حتی چندبار ...
امروز که ده دوازده سالی از اون روزا گذشته لابه لای کتابا دوباره دیدمشون
نیمساعتی سرپا ورقش زدم
انگار نه انگار ک یه زمانی چقدر این مطالب منو به خودش جذب میکرد .
برعکس الان
چیزی که توی برهه الانم منو به خودش جذب میکنه نقطه مقابلشه .
اینکه زندگی همینه دیگه
زشته
سیاهه
تاریکه
هرلحظه ممکنه بزنه به کمرت و اینکه تو بخوای در جوابش برگردی و بهش بگی من قوی ترم به هیچ جای زندگی نیست .
ممکنه هرلحظه جوری خوردت کنه که تو باید با ذره بین تیکه هاتو برداری و آخ نگی و ادامه بدی.
اینکه فکر کنی هرچی پر انرژی باشی و مثبت فکر کنی همه چی قشنگ تر میشه و میتونی به مشکلاتت غلبه کنی برام هیچ معنی ای نمیده
اینکه یه کتابی بخواد سطر به سطر خوشبختی رو برات تعریف کنه و تو بخوای بعد خوندن اون کتاب به همه سختیای زندگی بالبخند نگاه کنی و بگی من قوی ترم برام مزخرفی بیش نیست
البته اینکه یه سری آدما هرروز احساس آرامش کنن و به همه چی با دید مثبت نگاه کنن اصلا چیز بدی نیست خیلی هم خوبه، همیشه آدمایی که سرشار از انرژی و مثبت اندیشی و زندهبودنن رو تحسین میکردم و با تمام وجود ازشون فراری بودم، فقط محض اینکه خیلی مزاحم همدیگه نباشیم ...
این روزا یه گوشه مغزم هنوز زنده و سرپاست و مثل سکانس آخر پاپیون رو به آدمای زنگیم کرده و داد میزنه آهای حروم زاده ها من هنوز زنده ام ...
هنوز داره میجنگه و مثل هکتور تا اخرین نفس از تروآ دفاع میکنه با وجود اینکه میدونه این تروآ ارزش جنگیدن نداره و آشیل هم شکست ناپذیره
اون سمت دیگه مغزم شعر خسته ام یاغی تبار رو میخونم ...
توی این سمت سرم آهنگ چاووشی پلی میشه که با دل شکسته میگه ای طاق ثریا طاقت بنمانده است / مارا بستان از این ولوله بازار ....
نمیدونم به کدوم صدا گوش بدم
نشستم وسط اورژانس و دارم راجب دعواهای تو سرم اینجا مینویسم
صدای پرستاری رو میشنوم ک داره به مادرش میگه چقد این شیفت ۶ ساعته اش سخت بوده و هنوز ده تا شیفت دیگه توی این ماه داره و دلش کلی برای سارا تنگ شده
حدس میزنم سارا دختر خواهرش باشه . قیافه سارا رو تصور میکنم
یه دختر ۴ ساله با موهای زاغ و چشمای معصوم .
به خودم فکر میکنم که ۶۰ ساعتِ شیفت بیمارستانم ! اندازه کل اون ده تا شیفت در یک ماه رو من پشت سرهمه که هنوز شیفتمو خونه نرفتم !!
هنوز به کسی زنگ نزدم بگم نمیدونی چقدر خسته ام .
نمیدونی چه دعوایی تو سرمِ بین جنگیدن و دست کشیدن ...
اینجا مینوسم
نمیدونییی چقدررر خسته ام نمیدونیییی
صدای فیلم پاپیون ضعیف میشه
هکتور کشته میشه
و صدای چاوشی بلند تر و بلند تر میشه که
ای طاق ثریا ...
طاقت بنمانده است...
مارا بستان از این ولوله بازار ...
@letshide
مجموعه کتابای " شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید " از مسعود لعلی که خیلی نمیشناسمش وفقط قیافش منو یاد آدام درایور توی مریج استوری میندازه رو همشو داشتم و کامل خونده بودم . حتی چندبار ...
امروز که ده دوازده سالی از اون روزا گذشته لابه لای کتابا دوباره دیدمشون
نیمساعتی سرپا ورقش زدم
انگار نه انگار ک یه زمانی چقدر این مطالب منو به خودش جذب میکرد .
برعکس الان
چیزی که توی برهه الانم منو به خودش جذب میکنه نقطه مقابلشه .
اینکه زندگی همینه دیگه
زشته
سیاهه
تاریکه
هرلحظه ممکنه بزنه به کمرت و اینکه تو بخوای در جوابش برگردی و بهش بگی من قوی ترم به هیچ جای زندگی نیست .
ممکنه هرلحظه جوری خوردت کنه که تو باید با ذره بین تیکه هاتو برداری و آخ نگی و ادامه بدی.
اینکه فکر کنی هرچی پر انرژی باشی و مثبت فکر کنی همه چی قشنگ تر میشه و میتونی به مشکلاتت غلبه کنی برام هیچ معنی ای نمیده
اینکه یه کتابی بخواد سطر به سطر خوشبختی رو برات تعریف کنه و تو بخوای بعد خوندن اون کتاب به همه سختیای زندگی بالبخند نگاه کنی و بگی من قوی ترم برام مزخرفی بیش نیست
البته اینکه یه سری آدما هرروز احساس آرامش کنن و به همه چی با دید مثبت نگاه کنن اصلا چیز بدی نیست خیلی هم خوبه، همیشه آدمایی که سرشار از انرژی و مثبت اندیشی و زندهبودنن رو تحسین میکردم و با تمام وجود ازشون فراری بودم، فقط محض اینکه خیلی مزاحم همدیگه نباشیم ...
این روزا یه گوشه مغزم هنوز زنده و سرپاست و مثل سکانس آخر پاپیون رو به آدمای زنگیم کرده و داد میزنه آهای حروم زاده ها من هنوز زنده ام ...
هنوز داره میجنگه و مثل هکتور تا اخرین نفس از تروآ دفاع میکنه با وجود اینکه میدونه این تروآ ارزش جنگیدن نداره و آشیل هم شکست ناپذیره
اون سمت دیگه مغزم شعر خسته ام یاغی تبار رو میخونم ...
توی این سمت سرم آهنگ چاووشی پلی میشه که با دل شکسته میگه ای طاق ثریا طاقت بنمانده است / مارا بستان از این ولوله بازار ....
نمیدونم به کدوم صدا گوش بدم
نشستم وسط اورژانس و دارم راجب دعواهای تو سرم اینجا مینویسم
صدای پرستاری رو میشنوم ک داره به مادرش میگه چقد این شیفت ۶ ساعته اش سخت بوده و هنوز ده تا شیفت دیگه توی این ماه داره و دلش کلی برای سارا تنگ شده
حدس میزنم سارا دختر خواهرش باشه . قیافه سارا رو تصور میکنم
یه دختر ۴ ساله با موهای زاغ و چشمای معصوم .
به خودم فکر میکنم که ۶۰ ساعتِ شیفت بیمارستانم ! اندازه کل اون ده تا شیفت در یک ماه رو من پشت سرهمه که هنوز شیفتمو خونه نرفتم !!
هنوز به کسی زنگ نزدم بگم نمیدونی چقدر خسته ام .
نمیدونی چه دعوایی تو سرمِ بین جنگیدن و دست کشیدن ...
اینجا مینوسم
نمیدونییی چقدررر خسته ام نمیدونیییی
صدای فیلم پاپیون ضعیف میشه
هکتور کشته میشه
و صدای چاوشی بلند تر و بلند تر میشه که
ای طاق ثریا ...
طاقت بنمانده است...
مارا بستان از این ولوله بازار ...
@letshide
رمز به وجودآمدن جنگل آن هم وسط خلیج هنوز معلوم نیست .
برای بومی ها جنگل حرا مقدس بوده است
انبوهی از درخت ، سبزِ سبز وسطِ آبی خلیج ...
باید مثل داستان های ژول ورن به برگ هایش دست بکشی تا باور کنی نه انگار واقعا وسط آب شورِ خلیج جنگل روییده است !
افسانه های هرمزگان معتقد بودند از اشک حضرت آدم روی زمین این درخت ها ایجاد شده اند و به همین دلیل می توانند در آب شور خلیج تاب بیاورند و چهار فصل سال سبز بمانند .
جنگل های حرا معجزه اند .
مثل تو !
که سبزِسبزی وسط آبِ شور زندگی من
نه پاییزسرت می شود نه زمستان!
برایت فرقی ندارد آب باشد یا خاک ..
ریشه دوانده ای تا ته خلیج و قصد زرد شدن نداری !
توهمینطور سبزبمان رفیق
مثل جنگل حرای هرمزگان...
@letshide
برای بومی ها جنگل حرا مقدس بوده است
انبوهی از درخت ، سبزِ سبز وسطِ آبی خلیج ...
باید مثل داستان های ژول ورن به برگ هایش دست بکشی تا باور کنی نه انگار واقعا وسط آب شورِ خلیج جنگل روییده است !
افسانه های هرمزگان معتقد بودند از اشک حضرت آدم روی زمین این درخت ها ایجاد شده اند و به همین دلیل می توانند در آب شور خلیج تاب بیاورند و چهار فصل سال سبز بمانند .
جنگل های حرا معجزه اند .
مثل تو !
که سبزِسبزی وسط آبِ شور زندگی من
نه پاییزسرت می شود نه زمستان!
برایت فرقی ندارد آب باشد یا خاک ..
ریشه دوانده ای تا ته خلیج و قصد زرد شدن نداری !
توهمینطور سبزبمان رفیق
مثل جنگل حرای هرمزگان...
@letshide
اوریون نبولا
احتمالاً میدونید که رتبهبندی شطرنجبازان بر اساس امتیاز یا ریتینگ صورت میگیره ، در هر تورنمنتی که شرکت کنن بردها این امتیاز رو زیاد و باختها این امتیاز رو کم میکنه. قهرمان فعلی جهان مگنوس کارلسون نروژی بالاترین ریتینگ اش ۲۸۸۲ بوده ! برای استاد بزرگی امتیاز…
عکس کالا رو به هوش مصنوعی میدن .
بهترین محیط و پسزمینه رو خودش برای اون کالا خلق میکنه !!
مجلههای تبلیغاتی مبالغ قابل توجهی رو به عکاسها و گرافیست ها میدادن تا همین کار رو انجام بدن.
چه دنيايى بشه و چه كسايى از كار بيكارشن!
چند روز پیش ایلان ماسک و چندتا دیگه از کله گنده های حوزه فناوری برای توقف فوری هوش مصنوعی بیانیه دادند ...
@letshide
بهترین محیط و پسزمینه رو خودش برای اون کالا خلق میکنه !!
مجلههای تبلیغاتی مبالغ قابل توجهی رو به عکاسها و گرافیست ها میدادن تا همین کار رو انجام بدن.
چه دنيايى بشه و چه كسايى از كار بيكارشن!
چند روز پیش ایلان ماسک و چندتا دیگه از کله گنده های حوزه فناوری برای توقف فوری هوش مصنوعی بیانیه دادند ...
@letshide
نیچه در کتاب فراسوی نیک و بدش جملهی خاص و محشری دارد که
«آنکس که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود».
جمله خیلی عمیق و پرمعناست حیف که شما درکش نمیکنید و من هم حوصله ندارم بیشتر از این بشکافمش.
«آنکس که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود».
جمله خیلی عمیق و پرمعناست حیف که شما درکش نمیکنید و من هم حوصله ندارم بیشتر از این بشکافمش.
در ادبیات فارسی جمله ای به اصطلاح نسل اینستاگرامی امروز ترند هست که صادق هدایت کتاب بوف کور را با آن آغاز میکند
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند .
من ۱۹ بهمن ۱۴۰۲ یکی از این زخم هارا دیدم !
زخم هایی ک خوب نمی شوند و به اصطلاح ما کادر درمان اسکارشان تا ابد به یادگار میماند
صحنه هایی ک بعد دیدنش دیگر آدم قبلی نیستی .
دیگر زندگی زیر زبانت مزه قبل را ندارد
دیگر نمی توانی الکی شاد باشی
ساعت ۵ صبح ک از پنجره دیدم آمبولانس آژیر کشان واردبیمارستان شد فهمیدم که باید بدوم پایین و خودم را برسانم
بچه ۶ ماهه توی تصادف از ماشین پرت شده بود !
از توصیف جزئیات صحنه عاجزم و فقط میتوانم بگویم برای بدترین دشمنم هم دیدن آن صحنه را آرزو نخواهم کرد !
پدر و مادر بخاطر شدت جراحات به شهر دیگری منتقل شده بودند و این فرشته ۶ ماهه و خواهر ۵ ساله اش مهمان شیفت من شده بودند .
کاش نمی شدند
کاش من سر cpr بچه ۶ ماهه صدای گریه آرزوی ۵ ساله را از داخل اورژانس نمی شنیدم
کاش نمیفهمیدم که آن روز کذایی تولد آرزوی ۵ ساله بود .
خدایا این بچه ۵ ساله چه گناهی کرده بود ک باید روز تولدش وسط اورژانس یک شهر غریب بنشیند در حالی ک پدر و مادرش را خونین و مالین دیده و الان پیششان نیست
درحالی که خواهر کوچکش دارد زیر دستان ما برای زندگی می جنگد .
کاش این هارا نمیدیدم.
کاش وقتی میخواستیم آرزو را بفرستیم پیش پدر مادرش از من نمیپرسید
عمو پس خواهر کوچیکم چی شد ؟
من آنجا نتوانستم جوابت را بدهم آرزوی عزیزم
ولی اینجا جوابت را میدهم
خواهر کوچیکت رفت عمو ...
برای همیشه
مثل زندگی تو که بعد از این چیزهایی ک دیدی برای همیشه عوض خواهد شد
مثل زندگی من و تمام همکاران آن شیفت که تا ظهر قرص آرامبخش خوردیم و اشک ریختیم و به زور آن شیفت را دوام آوردیم
راستی تولدت مبارک آرزو
میتوانم بهت این نوید را بدهم که ممکن است تا آخر عمرت دیگر هیچ غمی به چشمت نیاید
تو اندازه زندگی خیلی از آدم های الکی خوش این روزگار توی ۵ سالگی درد کشیدی .
تولدت مبارک آرزوی رنج کشیده ...
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند .
من ۱۹ بهمن ۱۴۰۲ یکی از این زخم هارا دیدم !
زخم هایی ک خوب نمی شوند و به اصطلاح ما کادر درمان اسکارشان تا ابد به یادگار میماند
صحنه هایی ک بعد دیدنش دیگر آدم قبلی نیستی .
دیگر زندگی زیر زبانت مزه قبل را ندارد
دیگر نمی توانی الکی شاد باشی
ساعت ۵ صبح ک از پنجره دیدم آمبولانس آژیر کشان واردبیمارستان شد فهمیدم که باید بدوم پایین و خودم را برسانم
بچه ۶ ماهه توی تصادف از ماشین پرت شده بود !
از توصیف جزئیات صحنه عاجزم و فقط میتوانم بگویم برای بدترین دشمنم هم دیدن آن صحنه را آرزو نخواهم کرد !
پدر و مادر بخاطر شدت جراحات به شهر دیگری منتقل شده بودند و این فرشته ۶ ماهه و خواهر ۵ ساله اش مهمان شیفت من شده بودند .
کاش نمی شدند
کاش من سر cpr بچه ۶ ماهه صدای گریه آرزوی ۵ ساله را از داخل اورژانس نمی شنیدم
کاش نمیفهمیدم که آن روز کذایی تولد آرزوی ۵ ساله بود .
خدایا این بچه ۵ ساله چه گناهی کرده بود ک باید روز تولدش وسط اورژانس یک شهر غریب بنشیند در حالی ک پدر و مادرش را خونین و مالین دیده و الان پیششان نیست
درحالی که خواهر کوچکش دارد زیر دستان ما برای زندگی می جنگد .
کاش این هارا نمیدیدم.
کاش وقتی میخواستیم آرزو را بفرستیم پیش پدر مادرش از من نمیپرسید
عمو پس خواهر کوچیکم چی شد ؟
من آنجا نتوانستم جوابت را بدهم آرزوی عزیزم
ولی اینجا جوابت را میدهم
خواهر کوچیکت رفت عمو ...
برای همیشه
مثل زندگی تو که بعد از این چیزهایی ک دیدی برای همیشه عوض خواهد شد
مثل زندگی من و تمام همکاران آن شیفت که تا ظهر قرص آرامبخش خوردیم و اشک ریختیم و به زور آن شیفت را دوام آوردیم
راستی تولدت مبارک آرزو
میتوانم بهت این نوید را بدهم که ممکن است تا آخر عمرت دیگر هیچ غمی به چشمت نیاید
تو اندازه زندگی خیلی از آدم های الکی خوش این روزگار توی ۵ سالگی درد کشیدی .
تولدت مبارک آرزوی رنج کشیده ...
هیچ وقت نمیشنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویاییاش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسانها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد ....
فیلسوف عقلش را ....
نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش!
درس من؟! من انگیزه ام را از دست دادم...
@letshide
فیلسوف عقلش را ....
نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش!
درس من؟! من انگیزه ام را از دست دادم...
@letshide
اوریون نبولا
Damiano David – Next Summer
«میدانم چرا هیچگاه یادِ من نیستی. من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادِ من بیفتی، انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها...»
ایوان کلیما، روحِ پراگ ۱۹۹۴
@letshide
ایوان کلیما، روحِ پراگ ۱۹۹۴
@letshide