K.Show
#خانم_یایا #عبدالرضا_کاهانی @KShow
مرثیهای بر یک دریغِ گسترده
شاملو در شعری گفته: «آه! من حرام شدهام!» و «خانم یایا»ی عبدالرضا کاهانی روایتِ این «حرام شدن» است. بیشترِ منتقدان تندترین نقدها را بر این فیلم نوشتهاند و حتا طرفدارانِ سینمای کاهانی هم عموماً این فیلم را فاجعهای باورنکردنی میدانند. هر چند در این میان اقلیتی هم این فیلم را ستودهاند و من دقیقاً در جبههی این اقلیتم.
به نظرم این فیلم، گروتسکی کمنظیر در سینمای ایران است. تلخ است و با معیارهای معمولِ سینما اصلاً جذاب نیست، به احتمالِ بسیار زیاد خستهات خواهد کرد، حوصلهات را سرخواهدبرد و دلت را خواهد زد، عصبیات خواهد کرد و ... و این دقیقاً روایتِ روزگارِ ماست.
او فیلم را در پاتایا ساخته که پاتوقِ عشق و حالِ ایرانیهاست، ولی در این فیلم هیچ خبری از عشق و حال نیست. بازیگرانِ این فیلم رضا عطاران، حمید فرخنژاد و امین حیایی، هر سه از نمادهای سینمای کمدیِ ایراناند و هر سه همزمان با این فیلم، فیلمهای کمدیِ پرفروشی روی پرده دارند. ولی «این فیلم کمدی نیست» اصرارِ عجیبی بر گفتنِ این جمله بر روی پوستر و تیزر وجود دارد که نشان دهد، به رغمِ چنین پتانسیلِ بالایی، فیلم کمدی نیست که نیست. موقعیتها و به ویژه پایانبندیِ فیلم همه به نوعی سرِ کاری به نظر میرسد، و عجیب ما همین قدر سرِ کاریایم!
طنزِ سیاه همین است و ما همین طنزِ سیاهیم، سرتاپا گروتسکیم، زندگیِ ما همین حکایتِ حرام شدن، تلف شدن، حیف شدن، نشدن و نرسیدن، دریغ اندر دریغیم. با این که پتانسیل و استعداد داریم و میتوانیم زندگی کنیم و خوش باشیم، ولی به هزارویک دلیلِ معلوم و نامعلوم نمیشود و نمیتوانیم. ما یک افسوسِ گسترده در تاریخیم و شگفت آنکه به پایان هم نمیرسیم و شاید رسیدهایم و خبر نداریم.
واقعاً نیازی به آوردنِ مثال نمیبینم، اخباری که هر روزه میشنویم، اتفاقاتی که میافتد، اظهار نظرهایی که میشود، همه را فقط در بسترِ یک اثرِ گروتسک میتوان درک کرد و بس. در بسیاری از نقدها نوشته بودند که این فیلم را نفهمیدهاند و از منطقِ قصه ایراد گرفته بودند و ... حق با ایشان است. ما هم دقیقاً سالهاست که در همین وضعیتیم و نه درک میکنیم، نه درک میشویم، فقط حیف میشویم ....
«ما واسه یه دورهایم که سالش تحویل نمیشه
قفل کرده رو ما و به چیزی تبدیل نمیشه
اثراتِ یه اتفاق تو گذشتهایم، که هنوزم ادامه داره
قهرمانِ یه قصهی مزخرفیم، که هنوزم داره بز میآره.»
پانوشت:
یک) اگر این فیلم را ندیدهاید، تماشای آن را توصیه نمیکنم، چون قرار نیست چیزِ جذابی ببینید. جذابیت و لذت چیزیست که از ما دریغ شده است.
دو) این فیلم سالِ نودوشش ساخته شده و آبانِ نودوهفت اکران شده و محصولِ مشترکِ ایران و تایلند است.
سعید کریمی
آبانِ نودونه
@KShow
شاملو در شعری گفته: «آه! من حرام شدهام!» و «خانم یایا»ی عبدالرضا کاهانی روایتِ این «حرام شدن» است. بیشترِ منتقدان تندترین نقدها را بر این فیلم نوشتهاند و حتا طرفدارانِ سینمای کاهانی هم عموماً این فیلم را فاجعهای باورنکردنی میدانند. هر چند در این میان اقلیتی هم این فیلم را ستودهاند و من دقیقاً در جبههی این اقلیتم.
به نظرم این فیلم، گروتسکی کمنظیر در سینمای ایران است. تلخ است و با معیارهای معمولِ سینما اصلاً جذاب نیست، به احتمالِ بسیار زیاد خستهات خواهد کرد، حوصلهات را سرخواهدبرد و دلت را خواهد زد، عصبیات خواهد کرد و ... و این دقیقاً روایتِ روزگارِ ماست.
او فیلم را در پاتایا ساخته که پاتوقِ عشق و حالِ ایرانیهاست، ولی در این فیلم هیچ خبری از عشق و حال نیست. بازیگرانِ این فیلم رضا عطاران، حمید فرخنژاد و امین حیایی، هر سه از نمادهای سینمای کمدیِ ایراناند و هر سه همزمان با این فیلم، فیلمهای کمدیِ پرفروشی روی پرده دارند. ولی «این فیلم کمدی نیست» اصرارِ عجیبی بر گفتنِ این جمله بر روی پوستر و تیزر وجود دارد که نشان دهد، به رغمِ چنین پتانسیلِ بالایی، فیلم کمدی نیست که نیست. موقعیتها و به ویژه پایانبندیِ فیلم همه به نوعی سرِ کاری به نظر میرسد، و عجیب ما همین قدر سرِ کاریایم!
طنزِ سیاه همین است و ما همین طنزِ سیاهیم، سرتاپا گروتسکیم، زندگیِ ما همین حکایتِ حرام شدن، تلف شدن، حیف شدن، نشدن و نرسیدن، دریغ اندر دریغیم. با این که پتانسیل و استعداد داریم و میتوانیم زندگی کنیم و خوش باشیم، ولی به هزارویک دلیلِ معلوم و نامعلوم نمیشود و نمیتوانیم. ما یک افسوسِ گسترده در تاریخیم و شگفت آنکه به پایان هم نمیرسیم و شاید رسیدهایم و خبر نداریم.
واقعاً نیازی به آوردنِ مثال نمیبینم، اخباری که هر روزه میشنویم، اتفاقاتی که میافتد، اظهار نظرهایی که میشود، همه را فقط در بسترِ یک اثرِ گروتسک میتوان درک کرد و بس. در بسیاری از نقدها نوشته بودند که این فیلم را نفهمیدهاند و از منطقِ قصه ایراد گرفته بودند و ... حق با ایشان است. ما هم دقیقاً سالهاست که در همین وضعیتیم و نه درک میکنیم، نه درک میشویم، فقط حیف میشویم ....
«ما واسه یه دورهایم که سالش تحویل نمیشه
قفل کرده رو ما و به چیزی تبدیل نمیشه
اثراتِ یه اتفاق تو گذشتهایم، که هنوزم ادامه داره
قهرمانِ یه قصهی مزخرفیم، که هنوزم داره بز میآره.»
پانوشت:
یک) اگر این فیلم را ندیدهاید، تماشای آن را توصیه نمیکنم، چون قرار نیست چیزِ جذابی ببینید. جذابیت و لذت چیزیست که از ما دریغ شده است.
دو) این فیلم سالِ نودوشش ساخته شده و آبانِ نودوهفت اکران شده و محصولِ مشترکِ ایران و تایلند است.
سعید کریمی
آبانِ نودونه
@KShow
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شاید پرنده ...
به احترامِ بهرامِ بیضاییِ عزیز
و رگبار
شعر: حامد ابراهیمپور
موسیقی و صدا: سعید کریمی (ک.شو)
تدوین: فاطمه رسولزاده
@KShow
به احترامِ بهرامِ بیضاییِ عزیز
و رگبار
شعر: حامد ابراهیمپور
موسیقی و صدا: سعید کریمی (ک.شو)
تدوین: فاطمه رسولزاده
@KShow
جریانشناسیِ موسیقیِ مردمپسندِ ایران
سعید کریمی
چاپِ نخست، 1399
انتشارات ماهریس
584 صفحه، قطعِ رقعی، جلدِ شومیز
لینکِ خریدِ آنلاین: https://b2n.ir/663242
@KShow
سعید کریمی
چاپِ نخست، 1399
انتشارات ماهریس
584 صفحه، قطعِ رقعی، جلدِ شومیز
لینکِ خریدِ آنلاین: https://b2n.ir/663242
@KShow
K.Show
جریانشناسیِ موسیقیِ مردمپسندِ ایران سعید کریمی چاپِ نخست، 1399 انتشارات ماهریس 584 صفحه، قطعِ رقعی، جلدِ شومیز لینکِ خریدِ آنلاین: https://b2n.ir/663242 @KShow
این کتاب پژوهشیست مفصل در شناسایی و دستهبندیِ جریانهای موسیقیِ مردمپسندِ ایران از آغازِ ضبطِ صفحه در سالِ 1284 تا به امروز. در این کتاب به تاریخچه و مختصاتِ فرهنگی و موسیقاییِ بیش از 20 جریان پرداخته شده و حدودِ 500 ترانه به عنوانِ نمونه معرفی و بررسی شده است:
تصنیفهای قاجاری، ترانههای تختحوضی، ترانههای فیلمفارسی، جازِ دههی سی و چهل، موسیقیِ کوچهبازاری، مجموعه برنامهی گلها، پاپایرانی، بیتبندها، پاپِ نوینِ دههی پنجاه، ترانههای انقلابی، جریانِ حفظ و اشاعه، موسیقیِ لسآنجلسی، پاپِ گل و بلبل، راکفارسی، رپفارسی، ترانههای نسلِ نو و ...
@KShow
تصنیفهای قاجاری، ترانههای تختحوضی، ترانههای فیلمفارسی، جازِ دههی سی و چهل، موسیقیِ کوچهبازاری، مجموعه برنامهی گلها، پاپایرانی، بیتبندها، پاپِ نوینِ دههی پنجاه، ترانههای انقلابی، جریانِ حفظ و اشاعه، موسیقیِ لسآنجلسی، پاپِ گل و بلبل، راکفارسی، رپفارسی، ترانههای نسلِ نو و ...
@KShow
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما لعتبکانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
بازیچه همیکنیم بر نطعِ وجود
اُفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز
@KShow
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
بازیچه همیکنیم بر نطعِ وجود
اُفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز
@KShow
K.Show
ما لعتبکانیم و فلک لعبتباز از روی حقیقتی، نه از روی مجاز بازیچه همیکنیم بر نطعِ وجود اُفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز @KShow
تقاطعِ عمر خیام- ایلان ماسک
این رباعی نه قرنِ پیش از فرضیهای حرف میزند که حال ایلان ماسک به آن اعتقاد دارد، این که:
«ما در دنیایی شبیهسازی (یک بازیِ ویدئویی) زندگی میکنیم که تمدنی بسیار بزرگتر آن را بنا نهاده و احتمالِ این که در دنیای واقعی باشیم؛ یک در میلیارد است!»
پس از خیام چند نفرِ دیگر هم به این فرضیه اشاره کردهاند از جمله شکسپیر و ساموئل بکت. در سیتکامِ نظریهی مهبانگ (بینگبنگ تئوری) نیز در قسمتِ دوم از فصلِ دهم به این نظریهی ماسک اشاره شده:
شلدون: ایلان ماسک یه نظریه داره که «همهی ما شخصیتهای یه بازیِ کامپیوتریِ یه تمدنِ پیشرفته هستیم.»
لئونارد: یعنی یه بچه فضایی پولش رو توی این بازی خرج این کرده که برای شخصیتِ من، مریضیِ آسم و عینک بگیره؟
شلدون: ماسک نمیگه که این بازیِ خوبی از کار در اومده!
در آثارِ سینمایی و تلویزیونیِ مختلفی به این فرضیه ارجاع شده از جمله: سریالِ دنیای غرب.
اما این رباعی:
الف) در قدیمیترین نسخهی خطیِ موجود از رباعیاتِ خیام (ششصدوچهار ه.ق) این رباعی به این شکل آمده که در نسخههای چاپیِ لندن و استانبول و بمبئی نیز موجود است. فروغی این رباعی را نیاورده ولی هدایت با تغییر در بیتِ دوم آن را آورده :
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز
که خوانشی عامیانهتر از همان نسخهی قدیم است و به لحاظِ بلاغت و بیان، پیداست که مخدوش است و عجب آنکه شاملو نیز این را دکلمه کردهاست.
ب) این رباعی به سنتِ نمایشِ خیمهشببازی اشاره دارد با توضیحِ چند واژه
نَطع: بساط و فرش، ولی معنای دقیقتری هم دارد که با مضمونِ رباعی هماهنگ است:
فرش چرمی که سابقاً شخصِ محکوم به اعدام را روی آن مینشانیدند و سر او را میبریدند!
صندوق: به جز معنای معمول اشاره به ضریحی دارد که از چوب بر روی گور بزرگان ساخته میشده و نمونههای آن در مقبرههای مشاهیرِ قدیمِ ایران موجود است.
سعید کریمی
اسفندِ نودونه
@KShow
این رباعی نه قرنِ پیش از فرضیهای حرف میزند که حال ایلان ماسک به آن اعتقاد دارد، این که:
«ما در دنیایی شبیهسازی (یک بازیِ ویدئویی) زندگی میکنیم که تمدنی بسیار بزرگتر آن را بنا نهاده و احتمالِ این که در دنیای واقعی باشیم؛ یک در میلیارد است!»
پس از خیام چند نفرِ دیگر هم به این فرضیه اشاره کردهاند از جمله شکسپیر و ساموئل بکت. در سیتکامِ نظریهی مهبانگ (بینگبنگ تئوری) نیز در قسمتِ دوم از فصلِ دهم به این نظریهی ماسک اشاره شده:
شلدون: ایلان ماسک یه نظریه داره که «همهی ما شخصیتهای یه بازیِ کامپیوتریِ یه تمدنِ پیشرفته هستیم.»
لئونارد: یعنی یه بچه فضایی پولش رو توی این بازی خرج این کرده که برای شخصیتِ من، مریضیِ آسم و عینک بگیره؟
شلدون: ماسک نمیگه که این بازیِ خوبی از کار در اومده!
در آثارِ سینمایی و تلویزیونیِ مختلفی به این فرضیه ارجاع شده از جمله: سریالِ دنیای غرب.
اما این رباعی:
الف) در قدیمیترین نسخهی خطیِ موجود از رباعیاتِ خیام (ششصدوچهار ه.ق) این رباعی به این شکل آمده که در نسخههای چاپیِ لندن و استانبول و بمبئی نیز موجود است. فروغی این رباعی را نیاورده ولی هدایت با تغییر در بیتِ دوم آن را آورده :
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز
که خوانشی عامیانهتر از همان نسخهی قدیم است و به لحاظِ بلاغت و بیان، پیداست که مخدوش است و عجب آنکه شاملو نیز این را دکلمه کردهاست.
ب) این رباعی به سنتِ نمایشِ خیمهشببازی اشاره دارد با توضیحِ چند واژه
نَطع: بساط و فرش، ولی معنای دقیقتری هم دارد که با مضمونِ رباعی هماهنگ است:
فرش چرمی که سابقاً شخصِ محکوم به اعدام را روی آن مینشانیدند و سر او را میبریدند!
صندوق: به جز معنای معمول اشاره به ضریحی دارد که از چوب بر روی گور بزرگان ساخته میشده و نمونههای آن در مقبرههای مشاهیرِ قدیمِ ایران موجود است.
سعید کریمی
اسفندِ نودونه
@KShow
Forwarded from K.Show
مرثیه
دوباره دور و بَرَت اجتماعِ تنهاییست
سکوت کردی و چیزی برای گفتن نیست
تمامِ حافظهات در گذشته جا مانده
از آن تویی که تو بودی، همین «نما» مانده
نمای یخ زدهای که تو داخلش هستی
و مرگ در کفنی که مقابلش هستی
چگونه چاره کنی؟ با خودت چه کار کنی؟!
مگر بمیری و از زندگی فرار کنی
تو سهمِ پنجرههای همیشه بارانی
نگاهِ آخرِ یک بُرج قبلِ ویرانی
تو آن شکوفهی یأسی که بینفس پژمرد
ترانهای که صدایش خفه شد و خط خورد
تو سهمِ کِزکِزِ یک زخمِ کهنهی بدخیم
سطورِ مرثیهای در صفوفِ بغض مقیم
تو ساکنِ آن تقویمِ بیبهاری که
امیدِ معجزه از روزها نداری که
خودت برای خودت معضلی که حل نشدی
هزار خاطره دلتنگی و بغل نشدی
و حال در پسِ این جامها تمرگیدی
جنازهای که به تدفینِ خویش تبعیدی
و هیچ چیز نمانده به جز کمی مُردن
اگر چه تلخ، به پایان برس ولی لطفن.
#سعیدکریمی
@KShow
دوباره دور و بَرَت اجتماعِ تنهاییست
سکوت کردی و چیزی برای گفتن نیست
تمامِ حافظهات در گذشته جا مانده
از آن تویی که تو بودی، همین «نما» مانده
نمای یخ زدهای که تو داخلش هستی
و مرگ در کفنی که مقابلش هستی
چگونه چاره کنی؟ با خودت چه کار کنی؟!
مگر بمیری و از زندگی فرار کنی
تو سهمِ پنجرههای همیشه بارانی
نگاهِ آخرِ یک بُرج قبلِ ویرانی
تو آن شکوفهی یأسی که بینفس پژمرد
ترانهای که صدایش خفه شد و خط خورد
تو سهمِ کِزکِزِ یک زخمِ کهنهی بدخیم
سطورِ مرثیهای در صفوفِ بغض مقیم
تو ساکنِ آن تقویمِ بیبهاری که
امیدِ معجزه از روزها نداری که
خودت برای خودت معضلی که حل نشدی
هزار خاطره دلتنگی و بغل نشدی
و حال در پسِ این جامها تمرگیدی
جنازهای که به تدفینِ خویش تبعیدی
و هیچ چیز نمانده به جز کمی مُردن
اگر چه تلخ، به پایان برس ولی لطفن.
#سعیدکریمی
@KShow
قصیدهی مستطیل
گیج و ویجم از خطوطِ بیبدیلِ تو
هان ببین که با مثلثم چه کرده مستطیلِ تو؟!
اهلِ هر کجا،
چه فرق میکند؟
خستهی توام
راههای بستهی توام
در تمامِ مصرِ من نفوذ کرده نیلِ تو
هر طرف
صف به صف
تا کجا فرو نشسته دستههای بیلِ تو!
_ من؟
خلیلِ تو
بهترین سیبیلِ تو
هستههای خوشگلِ شلیلِ تو
تو بلال و من بلیلِ تو
ول کن اصلاً آخرش که چی؟
این منم!
اسرافیلِ تو
یعنی سازِ بادی میزنم!
بی که انتخاب کرده باشد این منم:
از نسب
روز و شب
لب به لب
از جلو، عقب
از ژن و عصب
تخمه و آجیلِ تو
پول نداده کلّشو بخر
ببر، ببر، ببر، تو رو خدا منو ببر
من فقط باید برم ...
این منم
اعتیادِ رفتنم
ترک نمیشه لعنتی
وقتی از دیاِناِیت دچارِ غربتی
آره راه نداره سیت وینر نمیشه باس برم
تا همیشه باس برم
من ...
تا ابد مسافرم، رسیدنو کسی یادم نداده، جاده جاده هی باید بِرَم، بِرَم، بِرَم، کجا؟ _ شما؟! _ آها! نمیدونم، ولی فیلینگ دارم فقط باید بِرَم، بِرَم، بِرَم، عمو، نگو! یه جاش که میرسم، به چی؟ نپرس، مهم؟! مهمبودن تو این جا خیلی وقته پشمِته، تو دورهای که بالا پایینش چِته
راستی این منم: قتیلِ تو!
یعنی کُشته مُشته، مُرده پُردهی شمایلِ جمیلِ تو
یا جمایلِ شمیلِ تو
فرق نداره تو که باشی هر طرف بچینی خوبه هر چی که میبینی خوبه حتا وقتی که میرینی خوبه باورت نمیشه وقتی باشی حتا با اَره اوره میشینی خوبه با تمامِ احترام و مِحترام
خیلی راهه بیخیال
از دلیلِ من
تا دلیلِ تو
تازه جوک فقط خودم
یا نه شوک فقط خودم
محضِ قافیه وگرنه من که عمریه
فُلدم از تمومِ دستا بیخیالِ لوزری
این منم:
تشنهی شیتیلِ تو
راستی این وثوقیِ همیشه مست و عاشقم
چند دشنه خورده از حسینِ گیلِ تو؟
-
خسته از همه
جز تو هر چی بسّمه
حیف همیشه اشتباه زیاد و وقت کمه
چن تا قافیه که مونده رو بگم، برم،
آخه مسافرم
-
زنگ میزنم:
«الو! دوباره این منم
مست و پاره پاره و پاتیلِ تو»
عشقِ من!
خورد و خوابِ من!
فاصله چقدر مانده از سرابِ من
تا به اردبیلِ تو؟
این منم
از عقوبتِ تو دل نمیکَنم!
این منم
آخرین شکنجهی اصیلِ تو
آه از
مستطیلِ تو ...
#سعیدکریمی
#ک_شو @KShow
گیج و ویجم از خطوطِ بیبدیلِ تو
هان ببین که با مثلثم چه کرده مستطیلِ تو؟!
اهلِ هر کجا،
چه فرق میکند؟
خستهی توام
راههای بستهی توام
در تمامِ مصرِ من نفوذ کرده نیلِ تو
هر طرف
صف به صف
تا کجا فرو نشسته دستههای بیلِ تو!
_ من؟
خلیلِ تو
بهترین سیبیلِ تو
هستههای خوشگلِ شلیلِ تو
تو بلال و من بلیلِ تو
ول کن اصلاً آخرش که چی؟
این منم!
اسرافیلِ تو
یعنی سازِ بادی میزنم!
بی که انتخاب کرده باشد این منم:
از نسب
روز و شب
لب به لب
از جلو، عقب
از ژن و عصب
تخمه و آجیلِ تو
پول نداده کلّشو بخر
ببر، ببر، ببر، تو رو خدا منو ببر
من فقط باید برم ...
این منم
اعتیادِ رفتنم
ترک نمیشه لعنتی
وقتی از دیاِناِیت دچارِ غربتی
آره راه نداره سیت وینر نمیشه باس برم
تا همیشه باس برم
من ...
تا ابد مسافرم، رسیدنو کسی یادم نداده، جاده جاده هی باید بِرَم، بِرَم، بِرَم، کجا؟ _ شما؟! _ آها! نمیدونم، ولی فیلینگ دارم فقط باید بِرَم، بِرَم، بِرَم، عمو، نگو! یه جاش که میرسم، به چی؟ نپرس، مهم؟! مهمبودن تو این جا خیلی وقته پشمِته، تو دورهای که بالا پایینش چِته
راستی این منم: قتیلِ تو!
یعنی کُشته مُشته، مُرده پُردهی شمایلِ جمیلِ تو
یا جمایلِ شمیلِ تو
فرق نداره تو که باشی هر طرف بچینی خوبه هر چی که میبینی خوبه حتا وقتی که میرینی خوبه باورت نمیشه وقتی باشی حتا با اَره اوره میشینی خوبه با تمامِ احترام و مِحترام
خیلی راهه بیخیال
از دلیلِ من
تا دلیلِ تو
تازه جوک فقط خودم
یا نه شوک فقط خودم
محضِ قافیه وگرنه من که عمریه
فُلدم از تمومِ دستا بیخیالِ لوزری
این منم:
تشنهی شیتیلِ تو
راستی این وثوقیِ همیشه مست و عاشقم
چند دشنه خورده از حسینِ گیلِ تو؟
-
خسته از همه
جز تو هر چی بسّمه
حیف همیشه اشتباه زیاد و وقت کمه
چن تا قافیه که مونده رو بگم، برم،
آخه مسافرم
-
زنگ میزنم:
«الو! دوباره این منم
مست و پاره پاره و پاتیلِ تو»
عشقِ من!
خورد و خوابِ من!
فاصله چقدر مانده از سرابِ من
تا به اردبیلِ تو؟
این منم
از عقوبتِ تو دل نمیکَنم!
این منم
آخرین شکنجهی اصیلِ تو
آه از
مستطیلِ تو ...
#سعیدکریمی
#ک_شو @KShow
پستمدرنیستهای پاستور
این متن توصیفیست از وضعیتی که تنها از منظرِ پستمدرنیسم قابلِ درک است. بدیهیاست این درک لزوماً ربطی به تأیید و لذت ندارد.
یک. پارادوکسِ بنزین و آب آشامیدنی
آبِ آشامیدنی در برندهای مختلف حدوداً لیتری پنج تومان به فروش میرسد و هزینهی تولیدِ آن قاعدتاً خیلی کمتر از این عدد است. همزمان بنزین لیتری سه تومان به فروش میرسد و هزینهی تولیدِ آن بالای هیژده تومان است. طرفه آن که کشور در تأمینِ سوخت دچارِ مشکل است.
دو. پاردوکسِ صادرات و وارداتِ نفت
ایران هیژده درصدِ ذخایرِ نفتِ جهان را دارد و اقتصادی کاملاً وابسته به فروشِ آن دارد. هم اینک ایران در فروشِ نفتِ خود دچارِ مشکلاتیست با این حال به جای مطالباتش از عراق، روزانه قرار است صدهزار بشکه نفت وارد کند.
سه. پارادوکسِ آفریقا
رییسِ دولت برای گسترشِ روابطِ افتصادی به سه کشورِ آفریقایی سفر میکند: اوگاندا، زیمباوه و کنیا. بیش از بیست درصدِ جمعیتِ زیمباوه و بیش از پنج درصدِ جمعیتِ کنیا از گرسنگی رنج میبرند. حال پیداست اینها تواناییِ خریدِ گندم را هم ندارند و از صدقه سرِ خیراتِ ریاکارانهی سرمایهداری زندهاند.
ویژگیهای مشترک بینِ این موقعیتها و آثارِ پست مدرن:
حیرت و شوکهشدن
منطقگریزی
منطقستیزی
پراگماتیسمِ وارونه!
تضادِ ماهیتی
سادهگرایی و رجعت به بدویّت
و از این قبیل که بسیار در آثارِ سینماییِ پیشرو شاهدِ آن بودهایم.
حال ما به جای تماشای مثلاً آثارِ دیوید لینچ، واردِ آن شدهایم و با اثر در هم تنیدهایم. ما در این فرآیند، ناخواسته تبدیل به انبوهی از مخاطب/خالق شدهایم. شگفتا که یکی از ویژگیهای آثارِ پست مدرن همین مشارکتِ مخاطب در خلق است. ما در این آثار زندگی میکنیم و هر روز به خلقِ موقعیتهایی بدیع در این رویکرد از «هنرِ محیطی» کمک میکنیم و هر رنجی که میکشیم این آثار را واقعیتر میکند.
من معتقدم آرتیستهایی گمنام در پاستور مشغولِ خلقِ لحظاتی خاص و بعضاً بکر در تاریخِ پستمدرنیسم هستند. این هنرمندان آثارِ خود را نه در گالری یا صحنهی تئاتر که در صحنهی نمایشی به وسعتِ کرهی زمین عرضه میکنند، کاملاً رئال ولی باورنکردنی!
دهِ مردادِ دو
سعید کریمی
American Psycho 2000
Mulholland Drive 2001
Donnie Darko 2001
The Machinist 2004
Synecdoche, New York 2008
Dogtooth 2009
I Saw the Devil 2010
The Skin I Live In 2011
Deadpool 2016
Sorry to Bother You 2018
The House That Jack Built 2018
Beau Is Afraid 2023
@KShow
این متن توصیفیست از وضعیتی که تنها از منظرِ پستمدرنیسم قابلِ درک است. بدیهیاست این درک لزوماً ربطی به تأیید و لذت ندارد.
یک. پارادوکسِ بنزین و آب آشامیدنی
آبِ آشامیدنی در برندهای مختلف حدوداً لیتری پنج تومان به فروش میرسد و هزینهی تولیدِ آن قاعدتاً خیلی کمتر از این عدد است. همزمان بنزین لیتری سه تومان به فروش میرسد و هزینهی تولیدِ آن بالای هیژده تومان است. طرفه آن که کشور در تأمینِ سوخت دچارِ مشکل است.
دو. پاردوکسِ صادرات و وارداتِ نفت
ایران هیژده درصدِ ذخایرِ نفتِ جهان را دارد و اقتصادی کاملاً وابسته به فروشِ آن دارد. هم اینک ایران در فروشِ نفتِ خود دچارِ مشکلاتیست با این حال به جای مطالباتش از عراق، روزانه قرار است صدهزار بشکه نفت وارد کند.
سه. پارادوکسِ آفریقا
رییسِ دولت برای گسترشِ روابطِ افتصادی به سه کشورِ آفریقایی سفر میکند: اوگاندا، زیمباوه و کنیا. بیش از بیست درصدِ جمعیتِ زیمباوه و بیش از پنج درصدِ جمعیتِ کنیا از گرسنگی رنج میبرند. حال پیداست اینها تواناییِ خریدِ گندم را هم ندارند و از صدقه سرِ خیراتِ ریاکارانهی سرمایهداری زندهاند.
ویژگیهای مشترک بینِ این موقعیتها و آثارِ پست مدرن:
حیرت و شوکهشدن
منطقگریزی
منطقستیزی
پراگماتیسمِ وارونه!
تضادِ ماهیتی
سادهگرایی و رجعت به بدویّت
و از این قبیل که بسیار در آثارِ سینماییِ پیشرو شاهدِ آن بودهایم.
حال ما به جای تماشای مثلاً آثارِ دیوید لینچ، واردِ آن شدهایم و با اثر در هم تنیدهایم. ما در این فرآیند، ناخواسته تبدیل به انبوهی از مخاطب/خالق شدهایم. شگفتا که یکی از ویژگیهای آثارِ پست مدرن همین مشارکتِ مخاطب در خلق است. ما در این آثار زندگی میکنیم و هر روز به خلقِ موقعیتهایی بدیع در این رویکرد از «هنرِ محیطی» کمک میکنیم و هر رنجی که میکشیم این آثار را واقعیتر میکند.
من معتقدم آرتیستهایی گمنام در پاستور مشغولِ خلقِ لحظاتی خاص و بعضاً بکر در تاریخِ پستمدرنیسم هستند. این هنرمندان آثارِ خود را نه در گالری یا صحنهی تئاتر که در صحنهی نمایشی به وسعتِ کرهی زمین عرضه میکنند، کاملاً رئال ولی باورنکردنی!
دهِ مردادِ دو
سعید کریمی
American Psycho 2000
Mulholland Drive 2001
Donnie Darko 2001
The Machinist 2004
Synecdoche, New York 2008
Dogtooth 2009
I Saw the Devil 2010
The Skin I Live In 2011
Deadpool 2016
Sorry to Bother You 2018
The House That Jack Built 2018
Beau Is Afraid 2023
@KShow