کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
نوشتن دربارۀ معماری ؛ دکتر مرادی.pdf
متن سخنرانی دکتر محمدعلی مرادی در نشست تجارب مطالعات معماری و شهرسازی در ایران ⬆️
کوبه
نوشتن دربارۀ معماری ؛ دکتر مرادی.pdf
«تئوری به چه کار ما می‌آید؟ به کمک تئوری می‌توانیم جهان پراکنده و پرآشوب را نظم دهیم. همان‌طورکه در متافیزیک نظم اشیا را می‌نویسیم. شما هر روز این نظم را به‌صورت متافیزیکی و تئوریک، در خانه‌هایتان انجام می‌دهید؛ به این صورت که لباس‌ها و قلم‌هایتان هرکدام جای مشخصی دارد. اگر به‌صورت ریخته و پاشیده باشد، نمی‌دانید هرچیزی کجاست. پس شما مجبورید برای این جهان بیرونی بی‌سامان و پرآشوب، حداقل در حوزۀ ذهنتان نظریه‌ای بسازید. حالا ما از زندگی بر می‌گردیم به معماری. جهان پرآشوب ساختمان‌ها را مجبوریم در یک تئوری بیاوریم تا بتوانیم آن را خوب بفهمیم. وقتی ما می‌خواهیم کار مطالعات معماری بکنیم، مجبوریم تئوری درست بکنیم. چرا می‌خواهیم تئوری درست کنیم؟ چون می‌خواهیم آنچه گذشتگان ما انجام داده‌اند و آنچه خودمان انجام داده‌ایم، تثبیت بشود. [...] اگر در این شهر این همه پراکندگی هست، از این روست که این پراکندگی در روح و روان و ذهن ما وجود دارد و ما نتوانستیم در حوزۀ دانشگاه نظریه‌ای برای حیات و زندگی‌مان درست کنیم. پس دعوای بین خلاقیت و تئوری این‌گونه می‌شود که من خلاقیت نشان می‌دهم و تئورسین این خلاقیت مرا در مفهوم می‌نشاند. تئوری در دانشگاه، و خلاقیت در دفترهای معماری اتفاق می‌افتد. [...] یعنی تئورسین معماری باید پشه بجنبد عیان در نظرش باشد. تئوریسین معماری باید بایستد و بگوید که کسی نمی‌تواند در این کشور گرته‌برداری کند. چه کسی متولی‌ وضعیت معماری ایران است که امروز همه در حال گرته‌برداری هستند؟ مطالعات معماری. مطالعات معماری می‌ایستد و هوشیارانه مواظب است که اینجا کسی حق گرته‌برداری ندارد.»
بخشی از سخنرانی دکتر مرادی در دانشگاه تهران با موضوع «نوشتن دربارهٔ معماری»، مهر ۱۳۹۵
معماری اینستاگرامی

محمدمهدی طاهری

آورده‌اند که دانایی بر یکی از سلبریتی‌های اینستاگرام، نقدی در صفحۀ او نوشته بود و از آن سلبریتی فرزانه چنین پاسخ شنیده بود: «تو که لایک‌های پُست‌هایت، یک‌هزارم لایک‌های پُست‌های من هم نیست، حق نقد کردن مرا نداری». البته که می‌شود نشست و در ابطال چنین گزاره‌هایی، رساله‌ها نوشت؛ باری دست‌کم از یک منظر، گمان می‌کنم نادرست پنداشتن استدلال او آن‌قدرها هم آسان نیست: اگر بپذیریم که اعتبار استدلال‌ها و کنش‌های هر فضایی، برآمده از همان فضاست. مثلاً چنان‌که در فوتبال، زدنِ توپ با دست خطاست و کسی هم توقعی جز این ندارد؛ یا در مباحثه‌ها، اقامۀ استدلال می‌کنند و با مشت به هم نمی‌پرند؛ در اینستاگرام هم قانون کلی این است که باید دید و دیده شد. معیار حق یا ناحق، زیبایی یا زشتی و نیز مبتذل بودن یا نبودن همۀ حرف‌هایی که آن جا می‌زنند، این است که چه قدر دیده شود. البته که می‌شود اوضاع هر فضایی را از هر منظری نقد و بررسی کرد، امّا جای انتشار چنان متن‌هایی چه‌بسا اینستاگرام نباشد.

در اینستاگرام آنچه بیشتر دیده شود، بهتر است؛ در جای دیگری، مخاطب‌پسند بودن اصلاً اهمیّتی ندارد. اگر در اینستاگرام آنچه چند ‌ده ‌هزار لایک می‌گیرد امری سودمند و ستودنی لحاظ می‌شود، در فضای دیگری سودمند و ستودنی تعریف دیگری دارد. اگر اینستاگرام‌نشین خوب سعی می‌کند پُستی در غایت جلوه‌گری را همرسانی کند و کَپشِنی بگذارد که بیشتر به چشم بیاید، ایران‌نشین دغدغه‌مند در پی بهبود اوضاع جامعه می‌رود، حتّی اگر به هیچ چشمی هم نیاید. همچنین اگر در این متن، مناسب دیده‌ام که اغراق و تساهل را روا دارم، در جای دیگر درست این است که بگردند و تمام پست‌های اینستاگرام را بشمارند و آمار بگیرند و نمودار بکشند تا مبادا خاطر کسی رنجیده شود. طبعاً خدمات و نتیجه‌های هر کدام از این فضاها هم متفاوت از یکدیگر است.

به‌گمانم باید جایگاه کنش‌هایمان را به‌خوبی بشناسیم و هر کار را در آن جایی بکنیم که خوشایند معیارهای برآمده از همان فضاست. مثلاً نیاییم در فلسفه کتابی بنویسیم که خوب فروش می‌کند؛ چون فروش خوب، معیار ارزیابی محتوای کتاب نیست. از سوی دیگر متن خوبِ فلسفی را در اینستاگرام نگذاریم، چون آنجا دیگر فروشِ خوب معیار متن است. یا اگر قصدمان تعالی دانش جامعه است، به جای سالی چهار کتاب بد و تکراری، گاهی یک کتاب خوب بنویسیم و منتشر کنیم؛ چون کمّیت آثار، معیار مناسبی برای ارتقای پایۀ استادی مدرسان دانشگاه‌هایمان نیست. همچنین تعهد به معماری و مخاطبان معماری، میل استاد و خوشایند ایدئولوژی و نشستن در کنج مصلحت‌اندیشی بر نمی‌دارد؛ معیارهای معماری‌نویسی از انسان و زیست‌محیط او می‌آید، باید گاهی از لزوم نظارت بیشتر بر انبوه‌سازان، در نقد سیاست‌های نادرست شهرداری‌ها، در ابطال میل به درآمدزایی از میراث فرهنگی، در مطالبۀ حق بناهای تاریخی، در اعتراض به دستگیری معماری‌نویسان و در نقد فرهنگ معطوف به معماری قلم بزنیم.

و اگر جای این معیارها را با هم عوض کنیم، کار به هم می‌ریزد. خانه‌سازی نباید عرصۀ پوپولیسم باشد، جای این‌ها را که اشتباه بگیریم، مسکن مهر می‌شود. آثار تاریخی، هویت یک ملّت است؛ اگر به چشم بنگاه اقتصادی نگاهش کردیم، بر هویتمان چوب حراج زده‌ایم. سازمان میراث فرهنگی متولی آثار تاریخی است و رئیس و کارمندش، باید کارآزموده و آگاه باشند؛ ریاست این سازمان که جایگاه «نمایش» اعتقادمان به تساوی حقوق زن و مرد نیست که اگر دمِ انتخاباتی در کابینه‌مان زن کم داریم، به‌یکباره یکی را بر این مسند بنشانیم. همچنین «تجربیات ارزشمند [آن] سرکار عالی» که رئیس میراث شده، در جغرافیای سیاسی ارزشمند است نه در عرصۀ میراث فرهنگی، جای این دو حوزۀ سربه‌سر نامرتبط را با هم اشتباه گرفته‌ایم. نیز معماری‌پژوهی هم، جای سند و دلیل و تطابق با امر واقع است، و شعر گفتن و داستان نوشتن درخور عرصۀ شاعرانگی و خیال‌پردازی؛ معماری‌پژوهی که عرصۀ شاعرانگی شد، چه‌بسا گمراه بکند. ⬇️
⬆️ باری به‌گمانم، جای معماری و اینستاگرام را با هم اشتباه گرفته‌ایم و معیارهای اینستاگرام را برای معماری به کار می‌بریم. معمار خودش را همچون شعبده‌بازی می‌داند بر روی صحنۀ نمایش، که باید چشم‌ها را خیره کند و اداهای جدید از خودش در بیاورد و کارهای عجیب‌وغریب بکند. احساس می‌کند باید آن تصویری را از خودش و محصول معماری‌اش ارائه کند که در طبع عموم، زیباتر جلوه می‌کند. معتقد به ضرورت بداعت و جلوه‌گری و طنازی در معماری است. به هنگام طراحی، اقلیم و نیاز کاربران و فرهنگ و بستر و هویت را در ذهن ندارد، بلکه رویای مصاحبه با رسانه‌ها و چشم‌های متحیر بینندگان را در سر می‌پروراند. می‌رود مسجد می‌سازد و آن‌های کارهای کذا را می‌کند؛ می‌شود سوژۀ اول رسانه‌های معماری. هر چه هم دست به دست هم بدهند بساط رسوایی‌ای که به بار آورده جمع نمی‌شود. می‌رود خانه می‌سازد و سنجه‌های معماری‌اش، صرفاً چشمان هرزه‌گرد بازار است، تصویر شاهکارش را هم یا می‌آورد یا می‌آورند روی جلد مجله‌های معماری. حواسمان نیست که معمار خوب آن کسی است که آسایش انسان، تطابق با نیازها و خواسته‌های انسان، سازگاری بنا با اقلیم، مصرف بهینۀ انرژی، سازۀ معقول، تعالی فرهنگ و زندگی کاربر و احساس او را مدنظر قرار می‌دهد. حواسمان نیست که به آن کارهایی جایزه بدهیم که سلامت ساکن و کاربرش را به مُد، به میل سرمایه، به شوق جلب نظر نفروخته باشد. آن کارهایی را خوب می‌دانیم که بیشتر دیده می‌شوند! معمارهای مشهورمان هم همان‌هایند که گاهی روسری و ریش را با هم بر تن بنا می‌کنند، ساختمانشان آرایش‌های غلیظ می‌کند و جوک می‌گوید، تصویر خانه‌‌هایشان صدای کارخانه می‌دهد، و نیز مسجدشان هم لباس‌های مارک می‌پوشد و با لامبورگینی سلفی می‌گیرد.

خب چرا هر که کارِ خودش را نکند؟ بهتر این نیست که در معماری به دنبال دیده شدن نباشیم و این فضیلت را برای اینستاگرام بگذاریم!؟
جنبش مشروطه و موضوع حفظ آثار معماری
شهرام یاری

میان اهل تاریخ معمول است که «قدیم» را به پیش از عصر روشنگری و جنبش مشروطه، و «جدید» را از آن زمان به بعد می‌گویند. در این نوشته قصد داریم به‌طور مختصر، نگاه ایرانیان قدیم و جدید را به حفظ آثار معماری نشان دهیم.
آنچه غالب و مسلط بر افکار ایرانیان قدیم بوده نگاه اعتقادی و گاه توأم با خرافه به هستی بوده است. نگاه گذرا به دنیا، بی‌ارزش جلوه دادن و تقدیری بودن آنْ مهم‌ترین بارزۀ نگاه ایرانیان قدیم به هستی و زندگی فردی و اجتماعی بوده است. این نگاه در حفظ آثار معماری نیز بی‌تأثیر نبوده است. با توجه به این نوع اندیشه، در نگاه ایرانیان قدیمْ آثار معماری به دو دستۀ دینی و غیر دینی تقسیم می‌شده که برخورد با هر کدام از آن دسته‌ها نیز متفاوت بوده است.
در این نوع اندیشه آثار معماری دینی، ارزشمند و مقبول برای حفظ و نگهداری و آثار غیر دینی فاقد آن ویژگی ها بوده است. نه تنها در حفظ آثار غیر دینی تلاشی صورت نمی‌گرفت، بلکه گاه در تخریب آن نیز می‌کوشیدند. به طور مثال بسیاری از آثار قبل از اسلامْ بنا بر آنکه متعلق به مجوسین بوده، باید از میان برداشته می شدند؛ بسیاری از آنها با توجه به مصالح سنگی و بادوامی که داشتند همسو با اندیشۀ اعتقادی زمانه (ساختن برای ویران شدن) نبوده و همین جاودانگی عاملی برای تخریب آنها می‌شده است. هم‌چنین بسیاری از آن‌ها دارای سنگ‌نبشته‌های غیر از خط عربی بوده که چون مردم عاجز از خواندن آن بودند، به عنوان بنای سحر شده تلقی و مورد تخریب قرار می‌گرفتند. بی‌توجهی به آثار غیردینی تنها مختص به نگاه اعتقادی ایرانیان قدیم نبوده و حتی حاکمین و متمولین نیز در حمایت آنها برنمی‌آمدند. در بسیاری از کتب تاریخی می‌خوانیم که «ایرانی تکمیل کردن را دوست ندارد و همواره در پی ایجاد چیز نو است». این طرز فکر باعث می‌شد در بیشتر مواقع پسر به کاخ پدر وقعی نگذاشته و مقدمات از میان رفتن آن را فراهم می‌کرد. این رفتار در استفاده از عمارات سلسله‌های پیشین با شدّت بیشتری جریان داشته است.
ساختن و ویران شدن های مکرر بسیاری از عمارات، ایرانیان قدیم را به باور این اندیشه سوق می‌داد که عمارات نیز چون موجود زنده تولد و میرایی دارد و این جزو قانون طبیعت است.
این نگاه بسیار به آنچه از دین به ایشان تلقین می‌شد نزدیک بود. قضیۀ فوق تا اوایل قرن سیزدهم ه.ق دوام داشت، تا اینکه در این دوره باب انتقاد از جهان ایرانی آغاز می‌شود. محصول این انتقادات منجر به دگرگونی اندیشۀ ایرانیان قدیم و ایجاد تعاریف جدید بوده است. یکی از آن تعاریفْ تعریف جدیدی بود که برای دولت و ملت پدید آوردند. در تعریف جدید «دولت» نه دستگاه حاکم مستبد بلکه حکومت قانون، و «ملت» نه گروهی از هم‌کیشان بلکه دگراندیشان را نیز در بر می‌گرفت.
در نظم جدیدی که منورالفکران آن دوره تعریف و تلقین می‌کردند آثار معماری نیز بی‌بهره نماند. در این دوره همان‌گونه که در تعریف جدید «ملت» تمام ایرانیان فارغ از هر کیشْ داخل در ملت بودند، آثار معماری نیز چنین حالتی پیدا کرده و دیگر قیدی اعتقادی در تعیین ارزشمندی آثار در کار نبود.
با تمام تلاش‌ها، منورالفکران تقریباٌ به هیچ نتیجۀ عملی‌ای نرسیده و روزبه‌روز به واگذاری امتیاز استخراج محوطه های تاریخی افزوده و بر ویرانی آثار معماری اضافه می‌شد. اما تلاش آنها مقدمه‌ای بود برای ایرانیان جدید تا رفته رفته بنیادهایی برای «حفظ آثار ملی» ایجاد کنند.
@koubeh
گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران در ادامۀ نشست‌های هفتگی خود، روز سه‌شنبه ۲۵ آبان ماه ۱۳۹۵، سمیناری را با موضوع «بررسی یافته‌های معماری قلعه الموت به عنوان نمونه‌ای از الگوی قلعه‌شهر» در دانشکدۀ معماری دانشگاه تهران برگزار خواهد کرد.
سخنران این نشست دکتر حمیده چوبک، رییس پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی و مترجم کتاب «سفال ایران در دوران اشکانی» است. از تجارب او می‌توان به شرکت در کاوش‌های محوطه‌هایی چون ری باستان، تپه‌حصار، قلعهٔ پرتغالی‌های جزیره هرمز و ربع رشیدی تبریز اشاره کرد. ایشان همچنین سرپرست هیأت‌های حفاری در جازموریان کرمان و مسئول هيأت ايراني پروژهٔ مشترك با كشور ايتاليا در مسجد جامع اصفهان بوده و مدیریت پروژهٔ آثار فرهنگي-تاريخي الموت را نیز برعهده داشته است.
در این نشست، منظر فرهنگی الموت معرفی و سپس جایگاه آن به لحاظ تاریخی بررسی خواهد شد. در ادامه، به یافته‌های معماری قلعه‌شهر و کاخ-دژ الموت پرداخته خواهد شد.
این جلسه از ساعت ۱۰ صبح در ساختمان تحصیلات تکمیلی دانشکدۀ معماریِ پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزار خواهد شد و حضور علاقه‌مندان در این نشست آزاد است.
قلعۀ سیاه و سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری

معراج شریفی


به اين فكر می‌كردم كه تا چه اندازه «قلعۀ سیاه» (۱) به سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری شبیه است. درادامه به مقایسۀ ساختار این دو تشکل می پردازم (۲).

‏ قلعۀ سیاه در شمالی‌ترين نقطۀ سرزمين قصه واقع شده تا به‌وسيلۀ ديوار بلندش بتواند از «هفت‌اقليم» محافظت كند. اين قلعه در مرز جنگی بين «مردگان سپید» (۳) و «شوالیه‌های نگهبان» (۴) قرار گرفته است و وظيفه‌ای بسيار سنگين، حياتی و خطرناک را به عهده دارد. مردگان سپید موجوداتی نامیرا هستند که هدفی جز از بین بردن تمدن هفت‌اقلیم ندارند و در انتظار فرا رسیدن «زمستان طولانی» برای حمله به قلعه سیاه، درحال تجدید نیرو هستند. گذشتن از دیوار و قلعه به‌مثابه دسترسی به هفت‌اقلیم است. بدنۀ قلعه سیاه از «فرمانده کل» (۵)، «شوالیه‌های نگهبان» و «استاد اعظم» (۶) تشكيل شده است؛ البته عده‌ای نيز به‌صورت موقت در اين قلعه می‌مانند و بعد از سختی و مشقت به يكی از سرزمين‌های هفت‌اقليم مهاجرت یا به‌عبارتی‌دیگر فرار می‌كنند. هفت‌اقليم با جنگ‌های داخلی خود سرگرم و به خطر از بين رفتن تمدنشان بی‌اعتنا است و به قلعۀ سياه، جز همچون دردسر و گزافه نمی‌نگرد. درحالی‌که قلعۀ سیاه، نقشی بسیار حیاتی برای حفاظت از هفت‌اقلیم دارد؛ امّا به‌دلیل دورافتادگی از درگیری‌های داخلیِ هفت‌اقلیم و نیز به‌دلیل نظام حاکم بر قلعه، همیشه مهجور بوده و با سختی و ازخودگذشتگی معدود کسانی همچنان پابرجا مانده است. سرمای شدید در قلعه به‌خاطر موقعیت قرارگیری، طبیعی شده است امّا باد زمستانی، متفاوت از سرمای همیشگی‌ست؛ این یادداشت قبل از فرا رسیدن زمستان نگاشته شده است... .

شواليه‌های اين قلعۀ سياه بدنۀ اصلی محافظان را می‌سازند. آن‌ها كسانی هستند كه ديارشان را ترك كرده يا به آن‌جا تبعيد شده‌اند؛ تا ادامۀ زندگی خود را وقف حفاظت و صيانت از میراث و تمدن هفت‌اقليم بكنند. در فضای این تاركان دنيا، با وجود هدف والايی كه دارند و سوگندی ابدی كه برای حفاظت از هفت‌اقليم ياد می‌كنند، خيانت و خشونت بخش اجتناب‌ناپذير روابطشان است. هر كدام از كارشناسان یا شوالیه‌ها، گذشته‌ای پنهانی دارند و همه درصدد دانستن رازهای گذشتۀ زندگی شخصی افراد هستند تا در صورت به‌خطرافتادن منافعشان، ابزار دفاع يا همان حمله را داشته باشند. درحالی‌كه نگرانی اصلی بعضی از آن‌ها، ميزان دريافت روغن و گوشت و برنج و كوپن مفت هست، مابقی درصدد حفاظت ميراث فرهنگی كشور و هفت‌اقلیم هم هستند. همچنین بعضی از آن‌ها گروهك‌های مختلفی برای پيشبرد فعاليت‌های سازمان، نزديك شدن به فرمانده کل و همچنين ترويج فساد و خیانت تشكيل مي‌دهند. شوالیه‌ها به سوگند خود پایبند هستند و قلعه را ترک نمی‌كنند؛ چرا كه آن‌جا خانۀ آخر طردشدگان است.

فرمانده كل فردی كاملاً اجرايی است كه هرگز با فكر و انديشه اقدام نمی‌كند؛ چرا كه انديشه كار استاد اعظم است كه بسيار پير و فرتوت هست. فرتوت بودن از ارکان اصلی استادی‌ست؛ زیرا آن‌جا خانۀ آخر طردشدگان است. فرمانده سياست پیشه می‌كند. بين گروهك‌ها درگیری می‌اندازد چرا كه نه حوصلۀ حرف زدن دارد و نه «زمان كافی»؛ زيرا مردگان سپید نزديک قلعه هستند. از طرفی هم به‌قصد مورد لطف پادشاهِ هفت‌اقلیم قرار گرفتن، سعی در وانمود آرامش در مرز را دارد. فرمانده كل بايد هم قلعۀ سیاه را مديريت و هم از هفت‌اقليم در برابر مردگان سپید محافظت كند. از طرفی با خصوصيات كارمندان و شواليه‌های قلعه سياه آشنا شديد و از طرفی ديگر با هدف غايی ازبين‌برندگان تمدن‌های هفت‌اقليم (مردگان سپید). حال برای مقابله با مردگان سپید و نیز مديريت اين ميزان پلشتی، نياز به يک فرمانده بزرگ هست تا بتواند در عين مديريتِ پلشتی‌های درون قلعۀ سياه، به حفاظت از هفت‌اقليم نيز بپردازد. اينجا با نابغه‌های مديريت قلعۀ سیاه طرف هستيم. برای ادامۀ فرمانداری و ایفای نقش، وی نمی‌تواند ابَرپلشت نباشد؛ زيرا با خيانت اطرافيانِ پلشتش مواجه شده و سرنگون یا كشته خواهد شد. و در حالتی نادر، همانند جان‌اسنو (۷)، فرماندهی را واگذار و قلعۀ سیاه را برای همیشه ترک می‌کند.
⬇️
عدۀ اندکی هم در اين قلعۀ دورافتاده، خردمند هستند و همين خود گواه زنده نگه داشتن قلعۀ سياه است كه استاد اعظم از مهم‌ترين خردمندانِ قلعه است. اما خردمندان قلعه در انزوای قلعه به سر می‌برند و جز اندیشه‌شان، هرچه ابزار و قدرت هست از آن‌ها خلع شده است. آنان یگانه كارشناسان حقيقی و رنج‌كشيده ای هستند كه سردوگرم روزگار را بسيار چشيده‌اند و دغدغۀ اصلی شان در هر «دو سوی ديوار»، تنها مبارزه با ازبين‌برندگان تمدن هفت‌اقليم است. اينان از هر جناح مورد رنج و نكوهش قرار می‌گيرند؛ امّا خرد، سوی چشمان آن‌ها را تا بی‌نهايت زياد كرده و همواره انديشه‌هایشان، رهنمای محافظان حقيقی هفت‌اقليم است. خردمندان قلعه، عمر سپری کرده و زمزمه می‌کنند: زمستان آمده است و هیزم چارۀ زنده ماندن نیست.

—----------------------------------------
1. Castle Black
2. تشکل و شخصیت‌های قلعۀ سیاه برگرفته از کتاب «بازی تاج‌وتخت»، نوشتۀ جرج مارتین، است که درچند سال اخیر با ساخته شدن مجموعه فیلم سریالی آن در دنیا و همچنین در ایران مخاطبان زیادی را جذب کرده است.
3. White Walkers
4. Knight Watches
5. Lord Commander
6. Grandmaster
7. یکی از فرماندهان جوان قصه که سوگند خود را شکست و به سرزمین خویش بازگشت.
کوبه
معماری دست‌کند دژ الموت.pdf
مقالهٔ «معماری دست‌کند دژ الموت» از دکتر حمیده چوبک که به‌مناسبت سخنرانی ایشان در دانشگاه تهران، در «کوبه» همرسانی می‌شود.⬆️
Forwarded from کانال رسمی کنگره ی تاریخ معماری و شهرسازی ایران
محورهاي 8 گانه فراخوان مقالات ـ مشترك براي تمام استان ها و كنگره ملي
ژرف‌تر از خواب
متن، معماری و ساده‌انگاری
کامیار صلواتی

1- جلال ستاری در فصل اوّل کتابش،‌ «اسطورهٔ تهران»، هرآن‌چه سفرنامه‌نویسان دربارهٔ‌ تهران قاجاری نوشته‌اند را گردِ هم آورده است. در روایت ستاری –که خود مبتنی بر گزارش‌های دست‌اوّل گوناگونی است- تهران کثیف، فاسد و سیاه،‌ پر از درد و ناله و زجر، و سست و شکننده است. امّا در میان تمام آن گزارش‌های سیاه، ستّاری به نویسنده‌ای ایرانی اشاره می‌کند که تهران را چونان آرمانشهری دلربا توصیف کرده، توصیفی که شباهت قابل‌توجّهی با متون ادبی و شاعرانه‌ای دارد که در بعضی وقف‌نامه‌ها و تاریخ‌نامه‌ها می‌خوانیم. ستاری پرسیده که این نویسنده به اتکای کدام منفعت و رابطه و مناسبتی این تهران مخوف را ندیده و برجایش بهشتی برین نشانده است؟‌
2- شاه اسماعیل اشعار عرفانی-مذهبی فراوانی دارد،‌ شعرهایی لطیف که انگار نه انگار که آن‌ها را همان شاه‌اسماعیلی سروده که نیمی از مردم تبریز را از دم تیغ گذرانده است. محمود سریع‌القلم، این رویکرد رایج در ایران را واکنش و سرپوشی برآن‌چه در جامعه و سیاست و شهرهای ایرانی می‌‌گذشته می‌داند: تمام آن سیاهی‌ها با این اشعار خیال‌انگیز به پستویی می‌روند و از نظرها پنهان می‌شوند و شاه قاتل بدل به عارف خوش‌قلب و خداجوی می‌شود. فارغ از این‌که تحلیل سریع‌القلم چقدر صحیح است، باید تکلیف خودمان را با این سوال ابتدایی روشن کنیم که چگونه باید متن‌های تاریخی را خواند؟ مورخان چقدر به جملات ادیبانه و سرشار از تحسین تاریخ‌نامه‌ها اتکا می‌کنند که ما در جایگاه مورخ هنر و معماری چنین فریفتهٔ این جملات می‌شویم؟
3- اگر کتاب‌های کشیشان و عالمان مدرسی قرون وسطی را بخوانیم و سخنانشان را بشنویم و تنها به خواندن رویهٔ این اسناد بسنده کنیم، احتمالاً‌ باید مانند بعضی سنت‌گرایانْ عصر تاریکی را روشن‌ترینِ اعصار قلمداد کنیم؛ امّا چه‌کنیم که شواهد تاریخی زیادی از فساد نهاد کلیسا و ظلم و ستم آنان بر «بره»ها یا همان مردمان زیردست خود در دست داریم. آیا می‌توانیم به اتکّای متون و اسناد مذهبی و زاهدانهٔ قرون وسطی، کشیشان را همان‌طور پاک و پالوده ببینیم که در متون آن دوره تصویر شده‌اند؟
4- نیازی نیست بیش از این مثال‌های متعدد تاریخی بیاوریم. دریافتن این مسأله که گفتار و لایهٔ بیرونی بسیار غیرقابل اتکاست دشوار نیست . در بسیاری از موارد، همین گفتار و لایهٔ بیرونی، کارکردی عکس آن‌چه را دارد که در ظاهرش می‌خوانیم؛ ولو این افراد خود را سالک بدانند یا حقیقتاً انسان‌هایی پاک‌دست باشند.
***
امروزه نوشتن آزاد است. برای آن‌که دست به قلم ببریم و افکارمان را به گوش دیگران برسانیم،‌ نیازی نداریم که کسی حامی‌مان شود و به‌اتکّای قدرت و ثروت و امکانات او بنویسیم؛ کافی است با هزینه‌ای ناچیز –اگر نه تماماً بدون هزینه- سایت یا وبلاگی داشته باشیم، یا در فیس‌بوک و تلگرام بنویسیم، و اگر این‌ها هم نشد مطلبمان را به رسانه‌ای دیگر بفرستیم تا آن‌جا منتشر شود. امکانات چاپ، وسیع، سریع، گسترده و فراهم است، و هر گونه‌ای از نوشتن، هر اسلوبی را برگزیدن، و هر رویکردی را پیش گرفتن، انتخابی است از میان انبوهِ انتخاب‌ها. نویسنده‌ها و خواننده‌ها متنوع هستند، هم فقیر و هم غنی و هم قدر و هم بی‌قدرت؛ هم معترض و هم دوست‌دار.⬇️
امّا این تغییر از کِی در ایران رخ داد؟‌ احتمالاً‌ از دوران مشروطه،‌ یا کمی پیش از آن،‌ از دورانی که چاپ سنگی وارد معرکه شد. دیگر اغلب صداهایی که شنیده می‌شد، صدای متونی نبود که به امر پادشاهی یا به امید صلت حاکم و سرداری نوشته شود. کتابتْ دیگر عملی پرهزینه و زمان‌بر نبود تا کاتب و مولف برای نوشتن نیاز به حمایت شخصی متمول و قدرتمند داشته باشد، و بنابراین،‌ روایت‌های مخالف و جایگزین (Alternative) همان‌قدر مجال بروز یافتند که روایت‌های معطوف به قدرت. ناگهان می‌بینیم که «باغ‌های فردوس‌نشان» و «بساتین دلگشا» و بناهایی که «رشک فردوس برین» بوده‌اند و در بسیاری از موارد متون مرتبط با آن‌ها کارکردی شبیه به آگهی‌های معاملات املاک امروزی یا حتّی تبلیغات دولتی داشته‌اند، جز در چند سندی که اتفاقاً‌ در ارتباط مستقیم با قدرت و ثروت‌ -معمولاً- بانی‌اند، در میان انبوه گزارش‌های گونه‌گون که روایت‌های بسیار متفاوتی را ارائه می‌دهند گم می‌شوند. این اتفاق البته پیش‌تر از آن هم رخ نمایانده بود، امّا نه تحت لوای آزادی‌های عصر چاپ‌سنگی؛ که در هنگامه‌ای که سفرنامه‌نویسان اروپایی به ایران آمدند و بی‌آنکه دغدغه‌ها و انگیزه‌های کاتبان و مولفان ایرانی را داشته باشند،‌ دست به گزارش و تحلیل وضعیت جامعه و معماری در ایران زدند. احتمالاً‌ به همین دلیل است که این تناقض و تضاد در روایت‌های تاریخی غالباً (و نه تماماً) شاعرانه، متملقانه و معطوف به قدرت با روایت‌های دیگرگون از زمان اوّلین گزارش‌های اروپاییان در ایران آغاز می‌شود؛ آن‌جا که کلاویخو می‌نویسد تیمور بر بالای دیوار و در بحبوحهٔ ساخت مسجدی در سمرقند، برای معمارانی که با دستان دراز طلب غذا می‌کنند،‌ گوشت و سکّه پرتاب می‌کند.
از دوری و اجتناب در دخیل کردن نگاه‌های امروزی در داوری‌های تاریخی‌مان بسیار شنیده‌ایم. حال به نظر می‌رسد که بعضی از ما به‌طرزی غیرمستقیم مبتلا به این آفت هستیم. گاه این متون شاعرانه را چنان متنی امروزی تفسیر می‌کنیم و آن را مانند متنی می‌خوانیم که در میان امکانات و رویکردهای گوناگون، آگاهانه و از روی اختیار برگزیده شده و نوشته شده است. در این نوع نگاه،‌ تمام پیچیدگی‌های تفسیری و کارکردی این متون، و آن‌چه «بین خطوط» ‌جریان دارد، به نفع انجام دم‌دستی‌ترین تفسیرهای مطلوب محققان نادیده انگاشته می‌شود. کافی است جایی در این متون اشارتی به واژه‌ها و کردار و نگاه‌های مذهبی و عارفانه شده باشد تا این پژوهشگران بار خود را ببندند و به اتکای این لایهٔ عرفی و ظاهری متون تاریخی، دست به تفسیر بزنند. در این تفسیرها گویی متون در فضایی منتزع نوشته شده‌اند: نه ساخت جامعه،‌ نه ساخت قدرت و نه نقش اقتصاد در خوانش این متون لحاظ نمی‌شوند و انگار متن تنها به خواست و ارادهٔ راوی و منتزع از هرچه بیرون از ذهن اوست نگاشته می‌شود.
علاوه براین‌ها، گاه به نظر می‌رسد –در خوشبینانه‌ترین حالت- که این محققان نمی‌خواهند ببینند و بگویند که اصولاً آن‌چه در این میان اهمیت دارد نه سالک بودن یا نبودن صنعت‌گران، که «کارکرد» این عارفانگی ظاهری و عرفی است؛ کارکردی چنان غریب و گاه مضر که «تیمور» خونخوار را هم به عارف‌پروری می‌کشانده است. روایت‌سازی‌های نوستالژیک و مرتجعانه به امید بازگشت به آن دوران موهوم عارف‌مسلکی، خود نشانه‌ای از مطلوب قلمداد کردن کارکرد این عارفانگی است.⬇️
گذشته از این مسائل، چنین تحلیل‌ها و روایت‌هایی، از آن‌جایی که خود را محدود به بحث‌های اخلاقی غیرقابل رد یا قبول دربارهٔ ذهنیات معماران و وجوه اخلاقی عمل آنان می‌کنند، به زحمت می‌توانند ابزاری کارآ برای تحلیل تاریخ معماری –که به‌شدّت تحت‌تاثیر برآیندی از مسائل درهم‌تنیده و چندسویهٔ اقتصادی،‌ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است و تازه نقش معمار در آن چندان مانند امروز پررنگ نبوده- در دست دهند. صحبت از اخلاقیات در تحلیل تاریخی یک جامعه نمی‌تواند جایی داشته باشد و طبعاً آن‌چه معماری و بسیاری دیگر از وجوه فرهنگی مردمان را می‌سازد بیش از هرچیز تحت‌تاثیر ساخت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی یک جامعه است؛ بماند که اصولاً صحبت از اخلاقیات و داوری کردن امروزین دربارهٔ نیات درونی سازندگان یک اثر آن هم در دوران تاریخی تقریباً ناممکن است. شاید بتوان با اندکی بدبینی و اغراق چنین داوری کرد که گاه این نوع تحلیل اخلاق‌مدارانه، بسان صورت اندکی علمی‌تر شدهٔ تحلیل‌های ذات‌باورانه و ساده‌دلانه‌ای است که در کوچه و بازار و در خلال مباحثات پرحرارت تاکسی‌ها می‌شنویم: آن‌ها [اروپایی‌ها] خوب‌اند، دزد نیستند، منظم‌اند، درست‌کارند و ذاتشان خوب است؛ امّا ما چنینیم و چنان! به همین سادگی،‌ در تفسیر تاریخ معماری نیز می‌توان تمام مسائل پیچیدهٔ مرتبط با معماری را به گزاره‌هایی اخلاقی و قائل به فرد تقلیل داد و دلگرم از تمجیدهای مَدرَسی یاران موافق، در قامت پیغامبرانی خودخوانده، دیگران را به این طریقت موهوم و تخدیری فراخواند.

*عنوان این یادداشت برگرفته از شعر «به‌نام گل سرخ» محمدرضا شفیعیِ کدکنی است: در این زمانهٔ عسرت به شاعران زمان برگ رخصتی دادند، که از معاشقهٔ سرو و قمری و لاله، سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب، زلال‌تر از آب.
@koubeh
تنگناها و گشایش‌های مرمتگری

سیدهادی رضوی (۱)

مقدمه

بیان تجارب فردی همواره می‌تواند آثار مثبت بسیاری را برای هم‌کیشان به همراه داشته باشد. در واقع با سهیم شدن یک تجربه با دیگران، می‌توان کیفیت کارهای مشابه را بالا برد و در حرکتی مستمر و مشارکتی، باعث ارتقا کیفیت نگاه و منظر خود و همراهان در مسیر فعالیت علمی و حرفه‌ای شد .
متن پیش رو نیز بر همین اساس بیان تجربه‌ای شخصی از پژوهش‌ها و کارگاه‌های اجرایی مرمت و حفاظت از معماری و بافت‌های ارزشمند تاریخی است؛ که در طول ده سال جمع‌آوری و مستند شده است. هرچند بیشتر این تجارب متعلق به بستر و زمینۀ شهر تاریخی یزد است.

بیان منظم و دقیق تنگناها می‌تواند تصویری مشخص از پیچیدگی‌ها و سختی‌های یک امر را نشان دهد و این شفاف‌سازی یکی از ملزومات حل مشکلات است؛ اما توامان با اثر مثبتی که دارد همواره در برخی ایجاد ناامیدی و یأس نیز می‌کند و از ادامۀ راه باز می‌مانند. در ابتدا و قبل از بیان تنگناها، که بخش اول این نوشتار است، تذکر این نکته بسیار لازم می‌نماید که مسیر حفاظت، مرمت، احیا و یقیناً رشد معماری ارزشمند سرزمین ایران، مسیری روشن و پرامید است و گشایش‌هایی اساسی دارد که در بخش دوم این نوشتار مفصل به آن‌ها پرداخته خواهد شد.

این نوشتار شرح احوال مرمتگری هست که می‌پندارد:
- هستی دارای هندسه و نظام پیدایش خاص و فوق‌العاده‌ای‌ست و انسان، تنها عضوی از آن است و نه اشرف آن.
- معماری به‌عنوان یکی از مظاهر فرهنگی انسان، مستحق حفاظت، مرمت، احیا و البته رشد است. (نکتۀ قابل توجه اینجاست که قسمی از این معماری را ارزشمند میدارد که به پیروی از خالق خود، عضوی از هستی است و وجودش در هندسه و نظام طبیعی هستی کالبد می‌پذیرد.)
- معماری به‌عنوان ظرف زندگی، مجموعۀ کامل و به‌هم‌پیوسته‌ای هست و از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین فضاهای معماری در نسبتی مشخص با انسان، زندگی او را شکل می‌دهند.

حال با بیان این پندار، سوالی مهم شکل می‌گیرد: مرمتگر این نوع معماری، در مسیر کار علمی و حرفه‌ای خود با چه تنگناها و با چه گشایش‌هایی روبروست؟ ⬇️
⬆️ نوشتار اول: تنگناها

تنگناها: دراین زمانه که طبیعت و هستی صرفاً به‌عنوان موادی در اختیار انسان معرفی می‌شود، حفاظت کردن از معماری و بافت‌های ارزشمند کار بسیار دشواریست که انسان را با تنگناها و واهمه‌هایی روبه‌رو می‌کند.

۱. این مرمتگر به‌دلیل ناممکنی شناخت تمامیت هستی، که عظمتی بی‌نهایت دارد، همواره با این واهمه روبروست که قرار و اصول و فعلی که به آن روی می‌آورد چه‌قدر منطبق بر هندسۀ هستی است و چه نسبتی را با جهان هستی برقرار می‌کند؟ وقتی به آموزه‌ها و مفاهیمی که به بیان این نظام پرداخته‌اند رجوع می‌کند و نظرات عالمان و دانشمندان این عرصه را می‌خواند، با تنوع بسیار زیاد و البته متناقضی روبه‌رو می‌شود که همگی مدعی کشف هندسه و آهنگ طبیعت هستند. مثلا وقتی به سراغ مفاهیمی همچون «پایداری»، «حفاظت»، «احیا»، «تکنولوژی» و ... می‌رود با تفاسیر بسیار متنوع و متضادی روبه‌رو می‌شود که برای مرمتگری که می‌خواهد به نظام هستی پای‌بند باشد ایجاد یک واهمۀ درونی می‌کند.

۲. وقتی در هزارتوی مفاهیم و تعاریف حفاظت و مرمت، به قرار و اصولی می رسد و می‌خواهد آن را اجرا کند -که البته این اجرا صرفاً در کارگاه مرمت اتفاق نمی‌افتد بلکه به آن طریق زندگی می‌کند تا اخلاقش مرمتی (۲) باشد- با فشارهایی مواجه می‌شود که در واقع تعارض میان ذهن و عمل است. دچار این واهمه می‌شود که دیگران دربارۀ او چه قضاوتی می‌کنند.

۳. سیما و چهرۀ حفاظت از میراث فرهنگی، در اذهان عموم چهره‌ای عبوس است که در دو مقیاس بروز پیدا می‌کند:
۱.۳ معماری بنا: مرمتگر در مواجهه با عامه، بارها با این گفتار روبه‌رو می شود که «اگر خانۀ من ثبت شود دیگر نمی‌گذارند در آرامش زندگی کنم». درواقع اشخاص به‌عنوان مالکان فضاها و معماری‌های این سرزمین از مرمتگر عبوس فرار می‌کنند.
۲.۳ بافت و شهر: در این مقیاس مجموعه اقدامات دهه‌های اخیر مرمتگران کاملاً به تقویت فضایی جدی و حتی غمگین پرداخته است و گویا تمامی آموزه‌های مرمت در سال‌های اخیر ایران، منجر به سنگینی فضا و عدم نشاط می‌شود و در خشونتی پیدا و ناپیدا به مردمان حکم می‌کند که در این بافت مرمت‌شده به چه فعالیت‌هایی بپردازند. این چهرۀ خشن باعث می‌شود تا مرمتگری، پیشه‌ای تنها در جامعه باشد و این تنهایی برای انسان ایجاد وهمی درونی می کند.

۴. مرمتگری در وضعیت فعلی، حالی غیر مداراجویانه به جامعه دارد و با تفکیک اجتماع‌های مختلف، این تعصب بروزی شدید پیدا می‌کند. برای مثال مرمتگران نسبت‌به باقی دانشمندان و متفکران و متخصصان رشتۀ معماری و شهرسازی، نگاهی بسته دارند و باور «غیر از من، کسی حق نمی‌گوید» در میان آن‌ها فراگیر است. این در حالی است که وضعیت علمی رشتۀ مرمت، وضع‌وحال خوبی ندارد و در کارگاه به‌وضوح دیده می‌شود که خیلی از مرمتگران نمی‌دانند چرا مرمت خوانده‌اند و چرا مرمت می‌کنند. و نیز وقتی گفت‌وگویی رخ می‌دهد و سوالات اساسی مطرح می‌شود، سکوتْ جواب رایج مرمتگران است. فردی که در ندانستن، مرمت می‌کند با کسی که در ندانستن، تخریب می‌کند چه تفاوتی دارد؟ مگر در ندانستن فضیلتی هست؟ و به تجربه ثابت شده است ندانسته مرمت کردن، مصداقی از تخریب کردن است. یا درمواجهه با زنان، کودکان، معلولان، کهنسالان، مهاجران و حیوانات در بافت‌های تاریخی چنان با سخت‌گیری و عدم مدارا پیش می‌روند که گاهی باید انسان بودن و جزئی از هستی بودن را به دوستان یادآور شد. در صورتی که مدارا با انسان‌ها و با همۀ مخلوقات از ابتدایی‌ترین واقعیت‌های نظام هستی است پس چگونه می‌توان با قوانینی قراردادی، اصول فطری انسانی را پس زد؟ و این خود بروزی از تعصب است. درهر دو بُعد، چه تعصب علمی چه تعصب رفتاری، شرایطی را پیش روی مرمتگر قرارمی‌دهد که واهمۀ درونی او را از این پیشه می‌رهاند.

۵. وجود نگاه سنگین طرفداران سرمایه، که با اتهام بی‌عقلی مرمتگر را در فشاری قرار می‌دهند که مبانی و تفکر مرمت، توان آبادسازی زندگی عمومی را ندارد. آن‌ها با این فشار سعی می‌کنند مرمت را از تفکری جامع، که وجوه متعددی دارد، به دانشی تک‌بعدی در خصوص کالبد بناهای مشخص فروبکاهند تا بتوانند از مظاهر فرهنگی یک جامعه برای زیاد کردن ثروت خود استفاده کنند. طرفداران سرمایه توقع دارند مرمتگر نیز به‌عنوان وسیله‌ای برای حیات این سیستم به فعالیت بپردازد. این مورد بدون هیچ وقفه‌ای تنگناهای بسیاری را در مسیر مرمتگری که متعهد به نظام هستی است و نه سیستم سرمایه، به وجود خواهد آورد.

۶. ناکارآمدی بسیاری از واژه‌ها و مبانی نظری رایج در دانشگاه‌ها برای زندگی و حیات واقعی مردمان در بناها و بافت‌های ارزشمند خود عامل مهمی در ایجاد تنگناهاست. ⬇️