Forwarded from انجمن علمی مرمت دانشگاه تهران
زبان را واسطهای برای فهم تجربههایی که در جهانِ پیرامون می گذرد دانستهاند. اما در مقابل میتوان در نظر داشت که همۀ آنچه تجربه و درک ما از دنیای پیرامون را میسازد، از اساس، ماهیتی زبانی دارد. دلالت زبانی، پایۀ تفسیر است و تفسیر، فرآیند محوری درک. تقلیل نقش زبان به مجموعهای از نشانهها که تنها در انتقالِ مفاهیم کارآمدند، باعث میشود فراموش کنیم آن مفاهیم از ساحت زبانی خویش جدایی ناپذیرند و شکلگیریشان را ناقص درک کنیم.
این امر آنجا بدل به بحران میشود که واژگانی را که از بستر زبانی دیگری به ادبیات ما راه یافتهاند، به عنوان معیاری برای اقدام بپذیریم. امروز به نظر میرسد مرمت شهری به عنوان تخصصی نوپا در ایران، با این مسئله به شدت دست به گریبان است. در ترجمه و تالیف واژگان تخصصی این رشته جدای از این که توافقی همگانی وجود ندارد، ترجمههای ابتر سبب شده است تا مفهوم این واژگان به شکل گمراهکنندهای مبهم بماند. غرض از برگزاری "سلسله نشستهای واژگان تخصصی مرمت شهری" برداشتن قدمی برای باز کردن گرۀ این سردرگمی است.
این امر آنجا بدل به بحران میشود که واژگانی را که از بستر زبانی دیگری به ادبیات ما راه یافتهاند، به عنوان معیاری برای اقدام بپذیریم. امروز به نظر میرسد مرمت شهری به عنوان تخصصی نوپا در ایران، با این مسئله به شدت دست به گریبان است. در ترجمه و تالیف واژگان تخصصی این رشته جدای از این که توافقی همگانی وجود ندارد، ترجمههای ابتر سبب شده است تا مفهوم این واژگان به شکل گمراهکنندهای مبهم بماند. غرض از برگزاری "سلسله نشستهای واژگان تخصصی مرمت شهری" برداشتن قدمی برای باز کردن گرۀ این سردرگمی است.
Forwarded from انجمن علمی مرمت دانشگاه تهران
انجمن علمی دانشگاه تهران، در اولین نشست از سلسله نشستهای واژگان مرمت شهری، در تاریخ 1396/8/8میزبانِ «دکتر ناصر بنیادی- مدیر دفتر مطالعات برنامهريزی و طراحی شهری در مرکز تحقيقات راه، مسکن و شهرسازی» خواهد بود.
دکتر ناصر بنیادی دانشآموختۀ کارشناسی ارشد معماری از دانشگاه تهران است و دکترای تخصصیاش را در رشتۀ فلسفۀ مرمت شهری از دانشگاه علم و صنعت دریافت کرده است. مقالاتی مثل: «سیر تحول در اندیشۀ مرمت شهری»، «رویکردهای نوسازی در واژههای تخصصی روشهای مداخله در بافتهای شهری: فرآیند و واژگان تخصصی آنها»، «تحول گرايشهاي فرهنگي در ضوابط معماري»، «تكوين شكل در معماري»، «نظام جامع (يکپارچه) پايش توسعۀ کالبدی» و تالیف کتاب «تأملی در روشهای مرمت شهری» از جملۀ تالیفات او هستند.
در سیاهۀ سوابق اجرایی و مدیریتیِ وی، میتوان سمتهایی از قبیل مدیر کل سابق دفاتر « کنترل ساختمان و ترويج معماری» و «معماری و طراحی شهری» در معاونت شهرسازی و معماری وزارت راه و شهرسازی، «سرپرست فعلی بخش مطالعات شهرسازی مرکز تحقيقات راه، مسکن و شهرسازی»، «مسئول تدوين دو مبحث ۴ و ۲۰ از مقررات ملی ساختمان»، «عضویت شورای علمی مرکز مطالعات و تحقيقات شهرسازی و معماری ايران»، «عضویت کميتۀ علمی کارگروه بهسازی مناطق نابهسامان شهری شرکت عمران و بهسازی شهری ايران» و «عضویت کميتۀ علمی دفتر ثبت آثار سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری» را مشاهده کرد.
این جلسه در ساعت 12-10 در سالن تماشاخانۀ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران واقع در خیابان 16 آذر برگزار خواهد شد و حضور در آن برای عموم علاقهمندان آزاد است.
دکتر ناصر بنیادی دانشآموختۀ کارشناسی ارشد معماری از دانشگاه تهران است و دکترای تخصصیاش را در رشتۀ فلسفۀ مرمت شهری از دانشگاه علم و صنعت دریافت کرده است. مقالاتی مثل: «سیر تحول در اندیشۀ مرمت شهری»، «رویکردهای نوسازی در واژههای تخصصی روشهای مداخله در بافتهای شهری: فرآیند و واژگان تخصصی آنها»، «تحول گرايشهاي فرهنگي در ضوابط معماري»، «تكوين شكل در معماري»، «نظام جامع (يکپارچه) پايش توسعۀ کالبدی» و تالیف کتاب «تأملی در روشهای مرمت شهری» از جملۀ تالیفات او هستند.
در سیاهۀ سوابق اجرایی و مدیریتیِ وی، میتوان سمتهایی از قبیل مدیر کل سابق دفاتر « کنترل ساختمان و ترويج معماری» و «معماری و طراحی شهری» در معاونت شهرسازی و معماری وزارت راه و شهرسازی، «سرپرست فعلی بخش مطالعات شهرسازی مرکز تحقيقات راه، مسکن و شهرسازی»، «مسئول تدوين دو مبحث ۴ و ۲۰ از مقررات ملی ساختمان»، «عضویت شورای علمی مرکز مطالعات و تحقيقات شهرسازی و معماری ايران»، «عضویت کميتۀ علمی کارگروه بهسازی مناطق نابهسامان شهری شرکت عمران و بهسازی شهری ايران» و «عضویت کميتۀ علمی دفتر ثبت آثار سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری» را مشاهده کرد.
این جلسه در ساعت 12-10 در سالن تماشاخانۀ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران واقع در خیابان 16 آذر برگزار خواهد شد و حضور در آن برای عموم علاقهمندان آزاد است.
پیکری که تراشیدیم و برایش زانو زدیم
محمد مشایخی
پیکری که تراشیدیم و برایش زانو زدیم، آنگاه سرمان را به زیر کشید. مرحوم امیرکبیر در سالهای افول فرهنگی ایران دست به اصلاحاتی زد که میتوانست سرنوشتمان را دگرگون کند. کمی پس از آن میجی امپراتور ژاپن نیز که کشور خود را بسیار عقبافتاده و جامانده از دنیای پیشرفته میدید دست به اصلاحاتی مشابه زد. از او بهعنوان رهبر مدرنیزهکردن ژاپن و پدر ژاپن مدرن یاد میشود. امیرکبیر چندی پس از آغاز اصلاحاتش و زمانی که داشت میوۀ زحماتش را میچید در یک توطئه کنار گذاشته و کشته شد. اما تفاوت این دو در چه بود و چرا ژاپن و ایران سرنوشت مشابهی نیافتند؟ خودِ امیرکبیر در سالهای پایانی عمر در نامهای به چنین مضمونی اشاره میکند که گمان میکردم مملکت وزیر دانا میخواهد؛ و مدتی بعد به این نتیجه رسیدم كه مملكت، شاهِ دانا میخواهد، اما اكنون میفهمم كه مملكت، ملتِ دانا میخواهد و این اصل مسئله است.
تفاوت مهمی که میان میجی و امیرکبیر بود نه جایگاه و نه اطرافیان، بلکه مردمی بود که مدرنکردن کشور را در راستای ارتقاء و تبلور شخصیت ژاپن میدیدند و نه غیرژاپنی دن یا چهرۀ بیگانه گرفتن. این شد که کموبیش یکصد سال بعد که نخستین کارخانهها در ژاپن به رقابت با تجارت در آن سوی زمین پرداختند و در جنگ جهانی سهمخواهی ژاپن معنادار بود؛ در مقابل ایران که در هر دو، حاشیهای بیطرف بود. ژاپنیها هنوز در خانههای تاتامی زندگی میکردند و زیر کرسی گرم میشدند، کیمونو زنانشان را ماشینهای ریسندگی ژاپنی تولید میکرد و کفش گِتا را کارخانهای ژاپنی تبدیل به کفشی مدرن و راحت کرده بود؛ درحالیکه در ایران رضاخان بافت تاریخی را بهسرعت تخریب میکرد تا اثری از کالبد زندگی سنتی ایرانی باقی نماند، چادر را از سر زنان میکشید تا مردم را مدرن کند و تجهیزات صنعتی و راهآهن را از غرب وارد میکرد تا شکل غربی به زندگی ایرانیان بدهد.
با نابودی امیرکبیر، میرزا آقاخان نوری صدراعظم شد که هم مترقیتر و مدرنتر بود و هم بنده و جیرهخوار انگلیسیها و آنقدر در این پابوسی غرب سماجت کرد تا هرات و افغانستان از ایران جدا شد و تا توانست آثار اصلاحات امیرکبیر را از میان برد. و پس از او هم به تدریج نفوذ فرهنگ و منش فرنگی در ایران بیشتر و بیشتر شد. درواقع ایرانیان سرخورده از هویت خویش اجازه دادند از مشروطه تا دهۀ پنجاه همۀ مظاهر زندگی آنان غربی شود، مگر این غربیشدن اکسیر حیاتی شود و درد عقبماندگی ما را جبران کند. و ژاپنی ها هویت خود را که ابتدا عاشقانه دوست داشتند احیا کردند و هر چیز را در جایگاه خود امروزی کردند و امروز پاناسونیک، کرسیهای مدل ۲۰۱۷ تولید میکند و کتانیهای ژاپنی نه در ژاپن که در همۀ دنیا طرفدار دارد و زنان ما پارچۀ کیمونو را برای لباس میهمانی میخرند و بافت تاریخی شهرهای شلوغ ژاپن با اینکه چوبی است، بسیار سالمتر و زندهتر از مرکز شهرهای پوسیدۀ ماست که دیگر نه هویت تاریخی دارند و نه هویت غربی.
این پیکرهای که ما از خویش تراشیدهایم، پیکرهای است به رنگ زندگی بیگانهای در اروپا و مهمترین علتش این است که خود را دوست نداشتیم. درواقع به قول مرحوم شریعتی احساس تهیبودن و عربانی کردیم، آنگاه هر لباسی به ما دادند، هر چند برازنده نبود و اندازه نبود و زیبا نبود، پوشیدیم. ماشدیم مصرفکنندۀ هر چه برای غرب تولید شده بود و زیاد آمده بود و انصافاً این فرایند را به نحو احسن انجام دادیم تا آنجا که نه فقط خانه و حمام و کفش و لباس ما غربی شد، که دانشگاههای ما محل نشخوار دیدگاههای اضافهماندۀ غربی شد و از مارکس و ماکس وبر که هرگز شرق را ندیده بودند تا نومارکسیست - سوسیالهای درمانده از سرمایهداری شرق و بهویژه آسیا را تفسیرهای غیبگویانه کنند؛ و از چیزی که نه دیدهاند و نهچندان دربارۀ آن خواندهاند بر اساس نظریاتی که شکستخوردهتر از آن در غرب هم پیدا نمیشود و تنها از جهت نوگویی و بدیعگویی مطرح شدهاند، در سرزمینهای غربزده برای تحقیر و تعمقبخشیدن به غربزدگی و بتسازی از این پیکرۀ بیجان هویت متلاشی و بیهویت آنها کاربردی پیدا کنند. بماند که چقدر تمسخر و بدنامی برای دانشجویی باقی بگذارند که جلو این بت زانو نزند و سرخم نکند. ⬇️
محمد مشایخی
پیکری که تراشیدیم و برایش زانو زدیم، آنگاه سرمان را به زیر کشید. مرحوم امیرکبیر در سالهای افول فرهنگی ایران دست به اصلاحاتی زد که میتوانست سرنوشتمان را دگرگون کند. کمی پس از آن میجی امپراتور ژاپن نیز که کشور خود را بسیار عقبافتاده و جامانده از دنیای پیشرفته میدید دست به اصلاحاتی مشابه زد. از او بهعنوان رهبر مدرنیزهکردن ژاپن و پدر ژاپن مدرن یاد میشود. امیرکبیر چندی پس از آغاز اصلاحاتش و زمانی که داشت میوۀ زحماتش را میچید در یک توطئه کنار گذاشته و کشته شد. اما تفاوت این دو در چه بود و چرا ژاپن و ایران سرنوشت مشابهی نیافتند؟ خودِ امیرکبیر در سالهای پایانی عمر در نامهای به چنین مضمونی اشاره میکند که گمان میکردم مملکت وزیر دانا میخواهد؛ و مدتی بعد به این نتیجه رسیدم كه مملكت، شاهِ دانا میخواهد، اما اكنون میفهمم كه مملكت، ملتِ دانا میخواهد و این اصل مسئله است.
تفاوت مهمی که میان میجی و امیرکبیر بود نه جایگاه و نه اطرافیان، بلکه مردمی بود که مدرنکردن کشور را در راستای ارتقاء و تبلور شخصیت ژاپن میدیدند و نه غیرژاپنی دن یا چهرۀ بیگانه گرفتن. این شد که کموبیش یکصد سال بعد که نخستین کارخانهها در ژاپن به رقابت با تجارت در آن سوی زمین پرداختند و در جنگ جهانی سهمخواهی ژاپن معنادار بود؛ در مقابل ایران که در هر دو، حاشیهای بیطرف بود. ژاپنیها هنوز در خانههای تاتامی زندگی میکردند و زیر کرسی گرم میشدند، کیمونو زنانشان را ماشینهای ریسندگی ژاپنی تولید میکرد و کفش گِتا را کارخانهای ژاپنی تبدیل به کفشی مدرن و راحت کرده بود؛ درحالیکه در ایران رضاخان بافت تاریخی را بهسرعت تخریب میکرد تا اثری از کالبد زندگی سنتی ایرانی باقی نماند، چادر را از سر زنان میکشید تا مردم را مدرن کند و تجهیزات صنعتی و راهآهن را از غرب وارد میکرد تا شکل غربی به زندگی ایرانیان بدهد.
با نابودی امیرکبیر، میرزا آقاخان نوری صدراعظم شد که هم مترقیتر و مدرنتر بود و هم بنده و جیرهخوار انگلیسیها و آنقدر در این پابوسی غرب سماجت کرد تا هرات و افغانستان از ایران جدا شد و تا توانست آثار اصلاحات امیرکبیر را از میان برد. و پس از او هم به تدریج نفوذ فرهنگ و منش فرنگی در ایران بیشتر و بیشتر شد. درواقع ایرانیان سرخورده از هویت خویش اجازه دادند از مشروطه تا دهۀ پنجاه همۀ مظاهر زندگی آنان غربی شود، مگر این غربیشدن اکسیر حیاتی شود و درد عقبماندگی ما را جبران کند. و ژاپنی ها هویت خود را که ابتدا عاشقانه دوست داشتند احیا کردند و هر چیز را در جایگاه خود امروزی کردند و امروز پاناسونیک، کرسیهای مدل ۲۰۱۷ تولید میکند و کتانیهای ژاپنی نه در ژاپن که در همۀ دنیا طرفدار دارد و زنان ما پارچۀ کیمونو را برای لباس میهمانی میخرند و بافت تاریخی شهرهای شلوغ ژاپن با اینکه چوبی است، بسیار سالمتر و زندهتر از مرکز شهرهای پوسیدۀ ماست که دیگر نه هویت تاریخی دارند و نه هویت غربی.
این پیکرهای که ما از خویش تراشیدهایم، پیکرهای است به رنگ زندگی بیگانهای در اروپا و مهمترین علتش این است که خود را دوست نداشتیم. درواقع به قول مرحوم شریعتی احساس تهیبودن و عربانی کردیم، آنگاه هر لباسی به ما دادند، هر چند برازنده نبود و اندازه نبود و زیبا نبود، پوشیدیم. ماشدیم مصرفکنندۀ هر چه برای غرب تولید شده بود و زیاد آمده بود و انصافاً این فرایند را به نحو احسن انجام دادیم تا آنجا که نه فقط خانه و حمام و کفش و لباس ما غربی شد، که دانشگاههای ما محل نشخوار دیدگاههای اضافهماندۀ غربی شد و از مارکس و ماکس وبر که هرگز شرق را ندیده بودند تا نومارکسیست - سوسیالهای درمانده از سرمایهداری شرق و بهویژه آسیا را تفسیرهای غیبگویانه کنند؛ و از چیزی که نه دیدهاند و نهچندان دربارۀ آن خواندهاند بر اساس نظریاتی که شکستخوردهتر از آن در غرب هم پیدا نمیشود و تنها از جهت نوگویی و بدیعگویی مطرح شدهاند، در سرزمینهای غربزده برای تحقیر و تعمقبخشیدن به غربزدگی و بتسازی از این پیکرۀ بیجان هویت متلاشی و بیهویت آنها کاربردی پیدا کنند. بماند که چقدر تمسخر و بدنامی برای دانشجویی باقی بگذارند که جلو این بت زانو نزند و سرخم نکند. ⬇️
⬆️ برگردیم به امیرکبیر، با دقت در اینکه اقتصاد ایران همواره از تجارت بیشتر نفع برده تا کشاورزی، چرا که ایران موقعیت تجاری بینظیری در دنیا داشته و دارد، توجه ویژه به بازاریان داشت. در دورۀ او سماور و بخاریهای روسی بهعنوان یک نمونه از ابزار وارداتی مطرح بود و یکی از صنعتگران هم قول ساخت نمونۀ ایرانی آن را به امیرکبیر داد و همین قول نخستین تأمین اعتبار دولتی برای پیشبرد صنعت در دورۀ او به حساب میآید؛ ولی زمانی که سماور را برای عرضه به دربار برد، خبر تبعید امیر را شنید؛ یا هیئت اتریشی که برای تدریس در دارالفنون عازم ایران بودند زمانی رسیدند که شاهرگ امیر زده شده بود. و بسیاری از جرقهها برای جبران عقبماندگی که در فضای مسموم پس از او خاموش شد.
در مقابل در بیست یا سی سال قبل از آن، پدر انقلاب صنعتی با یک تسمه، یک مخزن و کورهای کوچک موفق شده بود نخستین پروانه را با نیروی بخار به گردش در آورد و با اینکه جامعۀ طبقاتی انگلستان، به دلیل مسائل مالی او را از دانشگاه بیرون انداخته بود و مأموران بهدنبال زندانیکردن این رعیتزادۀ فقیر بودند، حمایت یک ثروتمند از طبقۀ اشراف انگلستان ساخت نخستین ماشین بخار را برای او به همراه آورد و طبقۀ تجار انگلستان بهشدت علاقمند به اختراع او شد. جالب است زمانی که «وات» مُرد، امیرکبیر بنیانهای اصلاحات خود را ایجاد میکرد و میجی هنوز ولیعهد هم نشده بود. و جالب اینجاست که در صنعتگری ساخت دیگ سماور و دیگ بخار روشهای مشابهی دارد. و البته نیم قرن تا تأسیس شرکت فورد و پس از آن ایجاد خط تولید و فوردیسم مانده بود.
از امیرکبیر و سماور و دیگ بخار که بگذریم، در همین معماری خودمان هم ازفرنگبرگشتههای بیفرهنگ پس از امیرکبیر، که معماری کارتپستالی را به معماری ریشهدار و ارزندۀ ایرانی ترجیح دادند و بهجای کشیدن یک لولهگاز به خانه یا ساخت یک چراغبرقی برای کرسی، همه را به خانههای بیکیفیت آپارتمانی حراج دادند، همان ادبیاتی را میبینیم که در خیابانکشی رضاخانی. همین اخلاق است که هر چیزِ خودی را بیاعتبار و بیارزش میپندارد و هر بیسروپای فرنگرفته را الگو و میزان دانش و پژوهش. همین ادبیات است که حرف از بارقههای انقلاب صنعتی و همترازی و برتری ایران بر اروپا را تا پیش از یکی دو سدۀ اخیر را باور نمیکند. بلکه از چشمی به دنیا نگاه میکند که وارداتی است و بر پیکرهای زانو زده است که جز غربپرستی و غربزدگی را نمیپذیرد.
@Koubeh
http://koubeh.com/mm3/
در مقابل در بیست یا سی سال قبل از آن، پدر انقلاب صنعتی با یک تسمه، یک مخزن و کورهای کوچک موفق شده بود نخستین پروانه را با نیروی بخار به گردش در آورد و با اینکه جامعۀ طبقاتی انگلستان، به دلیل مسائل مالی او را از دانشگاه بیرون انداخته بود و مأموران بهدنبال زندانیکردن این رعیتزادۀ فقیر بودند، حمایت یک ثروتمند از طبقۀ اشراف انگلستان ساخت نخستین ماشین بخار را برای او به همراه آورد و طبقۀ تجار انگلستان بهشدت علاقمند به اختراع او شد. جالب است زمانی که «وات» مُرد، امیرکبیر بنیانهای اصلاحات خود را ایجاد میکرد و میجی هنوز ولیعهد هم نشده بود. و جالب اینجاست که در صنعتگری ساخت دیگ سماور و دیگ بخار روشهای مشابهی دارد. و البته نیم قرن تا تأسیس شرکت فورد و پس از آن ایجاد خط تولید و فوردیسم مانده بود.
از امیرکبیر و سماور و دیگ بخار که بگذریم، در همین معماری خودمان هم ازفرنگبرگشتههای بیفرهنگ پس از امیرکبیر، که معماری کارتپستالی را به معماری ریشهدار و ارزندۀ ایرانی ترجیح دادند و بهجای کشیدن یک لولهگاز به خانه یا ساخت یک چراغبرقی برای کرسی، همه را به خانههای بیکیفیت آپارتمانی حراج دادند، همان ادبیاتی را میبینیم که در خیابانکشی رضاخانی. همین اخلاق است که هر چیزِ خودی را بیاعتبار و بیارزش میپندارد و هر بیسروپای فرنگرفته را الگو و میزان دانش و پژوهش. همین ادبیات است که حرف از بارقههای انقلاب صنعتی و همترازی و برتری ایران بر اروپا را تا پیش از یکی دو سدۀ اخیر را باور نمیکند. بلکه از چشمی به دنیا نگاه میکند که وارداتی است و بر پیکرهای زانو زده است که جز غربپرستی و غربزدگی را نمیپذیرد.
@Koubeh
http://koubeh.com/mm3/
چرخههای واهی
سعیده قرشی
نوشتارهای «از سری چرخههای واهی» با دغدغۀ بیان معضلات معماری معاصر کشور به سه عنوان «آموزش و معماری» ، «اقشار و معماری» و «تکرار و معماری» میپردازند که در قالب یادداشتهایی پرسشمحور در کوبه منتشر میشوند.
سعیده قرشی
نوشتارهای «از سری چرخههای واهی» با دغدغۀ بیان معضلات معماری معاصر کشور به سه عنوان «آموزش و معماری» ، «اقشار و معماری» و «تکرار و معماری» میپردازند که در قالب یادداشتهایی پرسشمحور در کوبه منتشر میشوند.
چرخههای واهی: آموزشتاآموزش در رشتۀ معماری
سعیده قرشی
حوزۀ آموزش معماری در ایران تاریخ قابلِتدوینی دارد و تلاشهای بسیاری در این حوزه صورت گرفته است. در این مجال مختصر نگاهی به آموزش معاصر معماری در ایران خواهیم داشت. نگاه به آموزش معاصر معماری کشور، مشخصاً یک موضوع را نمایان میکند: دور بودن فضای دانشگاهها از فضای حرفهمندی و جایگاه نامشخص مؤسسات خصوصی که رشد فزایندهای را تجربه میکنند.
آنچه یک دانشجوی معماری بعد از ورود به دانشگاه تجربه میکند در سناریویی به قرار زیر گنجانده میشود:
پس از گذران دورۀ کارشناسی که در اکثر دانشگاههای کشور بیش از چهار سال به طول میانجامد و بههیچروی برای معمارشدن کفایت نمیکند و همراه است با گذراندن کلاسهای متفاوت نرمافزارهای مدلسازی، ارائه و تحلیل در مؤسسات خصوصی؛ مکرراً این جمله شنیده میشود که آنچه در دانشگاه میآموزید با مسیر حرفهای رشتۀ معماری فصل مشترک بسیار ناچیزی دارد، این موضوع گفتۀ استادان دانشگاهها را نیز شامل میشود و سؤال اساسی که چرا فصل مشترک ندارد؟ یا اساساً چرا آنچه فصل مشترک دارد تدریس نشده؟ اساساً هدف از تحصیل در رشتۀ معماری و هدف از حرفهمندی در این رشته چیست که فصل مشترک آنها مهجور مانده است؟ و بسیاری سؤال دیگر که بیپاسخ میمانند. این دوره با تمام فصل مشترک نداشتنها به پایان میرسد. آموزش از نوعی به نوع دیگر تبدیل میشود و در کلاسهای کنکور کارشناسیارشد ساختار دیگری به خود میگیرد. کلاسهای کنکور و کتابهایی که دیگر بار فصل مشترک ناچیز آنها با آنچه در دانشگاه آموزش داده شده تکرار میشود. قسمت اعظم این دوره از آموزش که آمادگی برای آزمون اسکیس نام دارد، از خطکشیدن بر روی کاغذ کاهی آغاز میشود و ماهها به طول می انجامد و هدف مشخص اسکیسهای دستی در پشت روشهای گوناگون آموزش آن، که ریشهیابی و گونهشناسی آنها مجالی دیگر میطلبد، ناپدید میشود، گونهای دیگری از آموزش است که دانشجو لازم است بگذراند. از طرفی پیشۀ معلم اسکیس بودن زاییده این روند است که اگر فردی خوشاقبال باشد و نمرۀ اسکیس خوبی به دست آورد به گونهای امنیت شغلی خوبی خواهد داشت. این سیل عظیم فارغالتحصیلان رشتۀ معماری چارهای جز ادامه تحصیل ندارند؛ ازاینرو کلاس اسکیس خالی از دانشآموز نمیماند.
ورود به دانشگاه در مقطع کارشناسیارشد ازیکسو نیازمند دانشهای پژوهشی و تحلیلهای مرتبط با آن است که دورههای آموزشی آن در مؤسسات به چشم میخورد و ازدیگرسوی نرمافزارهای مختلف که هر کدام از آنها در بازۀ زمانی مشخصی بروز میکنند و سیلی از دانشجویان و دانشآموختگان معماری را به دنبال خود میکشاند و بهسان یک مُد پدید میآید و بسیاری بدون درک هدف نرمافزار آموزشدادن و آموزشدیدن، آن را هدف قرار میدهند. تغییراتی ناپایدار در روند تعدادی از دفاتر از دیگر اثرات آنهاست و البته اضافهشدن بندی دیگر در سیوی دانشآموختگان تسلط به فلان نرمافزار و اضافهشدن بندی دیگر به شرایط مورد نیاز برای همکاری با دفاتر معماری.
آزمونهای نظام مهندسی و سری کلاسهای آمادگی آن از دیگر عرصههای ورود به آموزش معماری است که سالی دو بار تکرار میشود.
ورکشاپهایی با هزینههای گزاف، مؤسساتی که پاتوقی برای گذران وقت قشر خاصی از افراد جامعه است و معماری و آموزش آن را به مانند کالای لوکسی از برند خاص در یک ویترین شیشهای پُرزرقوبرق با ایجاد یک حس نیاز کاذب به فروش میرساند. ⬇️
سعیده قرشی
حوزۀ آموزش معماری در ایران تاریخ قابلِتدوینی دارد و تلاشهای بسیاری در این حوزه صورت گرفته است. در این مجال مختصر نگاهی به آموزش معاصر معماری در ایران خواهیم داشت. نگاه به آموزش معاصر معماری کشور، مشخصاً یک موضوع را نمایان میکند: دور بودن فضای دانشگاهها از فضای حرفهمندی و جایگاه نامشخص مؤسسات خصوصی که رشد فزایندهای را تجربه میکنند.
آنچه یک دانشجوی معماری بعد از ورود به دانشگاه تجربه میکند در سناریویی به قرار زیر گنجانده میشود:
پس از گذران دورۀ کارشناسی که در اکثر دانشگاههای کشور بیش از چهار سال به طول میانجامد و بههیچروی برای معمارشدن کفایت نمیکند و همراه است با گذراندن کلاسهای متفاوت نرمافزارهای مدلسازی، ارائه و تحلیل در مؤسسات خصوصی؛ مکرراً این جمله شنیده میشود که آنچه در دانشگاه میآموزید با مسیر حرفهای رشتۀ معماری فصل مشترک بسیار ناچیزی دارد، این موضوع گفتۀ استادان دانشگاهها را نیز شامل میشود و سؤال اساسی که چرا فصل مشترک ندارد؟ یا اساساً چرا آنچه فصل مشترک دارد تدریس نشده؟ اساساً هدف از تحصیل در رشتۀ معماری و هدف از حرفهمندی در این رشته چیست که فصل مشترک آنها مهجور مانده است؟ و بسیاری سؤال دیگر که بیپاسخ میمانند. این دوره با تمام فصل مشترک نداشتنها به پایان میرسد. آموزش از نوعی به نوع دیگر تبدیل میشود و در کلاسهای کنکور کارشناسیارشد ساختار دیگری به خود میگیرد. کلاسهای کنکور و کتابهایی که دیگر بار فصل مشترک ناچیز آنها با آنچه در دانشگاه آموزش داده شده تکرار میشود. قسمت اعظم این دوره از آموزش که آمادگی برای آزمون اسکیس نام دارد، از خطکشیدن بر روی کاغذ کاهی آغاز میشود و ماهها به طول می انجامد و هدف مشخص اسکیسهای دستی در پشت روشهای گوناگون آموزش آن، که ریشهیابی و گونهشناسی آنها مجالی دیگر میطلبد، ناپدید میشود، گونهای دیگری از آموزش است که دانشجو لازم است بگذراند. از طرفی پیشۀ معلم اسکیس بودن زاییده این روند است که اگر فردی خوشاقبال باشد و نمرۀ اسکیس خوبی به دست آورد به گونهای امنیت شغلی خوبی خواهد داشت. این سیل عظیم فارغالتحصیلان رشتۀ معماری چارهای جز ادامه تحصیل ندارند؛ ازاینرو کلاس اسکیس خالی از دانشآموز نمیماند.
ورود به دانشگاه در مقطع کارشناسیارشد ازیکسو نیازمند دانشهای پژوهشی و تحلیلهای مرتبط با آن است که دورههای آموزشی آن در مؤسسات به چشم میخورد و ازدیگرسوی نرمافزارهای مختلف که هر کدام از آنها در بازۀ زمانی مشخصی بروز میکنند و سیلی از دانشجویان و دانشآموختگان معماری را به دنبال خود میکشاند و بهسان یک مُد پدید میآید و بسیاری بدون درک هدف نرمافزار آموزشدادن و آموزشدیدن، آن را هدف قرار میدهند. تغییراتی ناپایدار در روند تعدادی از دفاتر از دیگر اثرات آنهاست و البته اضافهشدن بندی دیگر در سیوی دانشآموختگان تسلط به فلان نرمافزار و اضافهشدن بندی دیگر به شرایط مورد نیاز برای همکاری با دفاتر معماری.
آزمونهای نظام مهندسی و سری کلاسهای آمادگی آن از دیگر عرصههای ورود به آموزش معماری است که سالی دو بار تکرار میشود.
ورکشاپهایی با هزینههای گزاف، مؤسساتی که پاتوقی برای گذران وقت قشر خاصی از افراد جامعه است و معماری و آموزش آن را به مانند کالای لوکسی از برند خاص در یک ویترین شیشهای پُرزرقوبرق با ایجاد یک حس نیاز کاذب به فروش میرساند. ⬇️
⬆️ ناهمواربودن مسیر حرفهمندی برای دانشآموختگان معماری، اکثریت آنها را به دو دسته تقسیم کرده است: گروهی بهدنبال برگزاری کارگاههای معماری و آموزش به دانشجویان و دانشآموختگان معماری و گروهی بهدنبال شرکت در انواع و اقسام ورکشاپهای معماریاند.
آسیب اساسی آنجاست که ورکشاپهایی که در مؤسسات مختلف برگزار میشود از قابلیت کاربردیبودن برخوردار نیستند و تجلی مصرفگرایی در حوزۀ آموزشاند. جامعۀ مصرفگرا نهتنها در سبد خرید روزانهاش، و نهتنها در ساختوسازها و انتخاب شغلش، بلکه در برپایی پایگاههای آموزشی نیز اصل مصرفگرایی را رعایت میکند. .تبلیغات این موضوع و برخوردها به این صورت است که شما بهعنوان دانشآموختگان معماری کشور چطور با ندانستن موضوع این ورکشاپ زندهاید یا به آیندۀ کاری خود امیدوار ماندهاید؟! این روند با ایجاد احساس فقدان و نیاز کاذب ورود به ورکشاپها اتفاق میافتد؛ در بازۀ ورکشاپ احساس ارضاشدن این فکر عقبماندگی رخ میدهد و پس از آن موارد استفاده از آموزشهای ورکشاپ نامعلوم است.
در اوضاع نابسامان ساختوسازها در کشور که بیشتر نماهای شهرها نماهای رومی و کلاسیک است، انباشتهشدن حداکثری سرمایه در دست حداقل افراد جامعه ، اوضاع نابسامان حرفهمندی و رقابتهای ناسالم عرصۀ مسابقات بهعنوان تنها سکوی پرتاپ دانشآموختگان و بسیاری دیگر، دانشجویان با آموختههای خود در ورکشاپها که مابهازایی برای استفاده از آن در فضای واقعی نمی یابند راهی جز پایبندی به اصول نیوتون ندارند: آنها به معلمان جدیدی در ورکشاپها تبدیل میشوند و چرخۀ واهی را دوباره از سر میگیرند و به جز اندکی از آنها، اثرات و تأثیرات آنچه آموزش دیدهاند و آموزش دادهاند را نمیدانند. با واژههای قلمبهسلمبهای که همچون کالایی وارد شدهاند و به دست یک فروشندۀ ماهر فروخته میشود، تولید اندیشه و دانش که مهمترین فعالیت و فقدان در عرصۀ معماری است، به ورود اندیشههای بیمکان و بیزمان بدل شده است و ترویج اندیشهها در سطحیترین نوع ممکن بیبنیانی برای پژوهشهای آتی و درکنشدن بستر معاصر کشور برای بروز آنها، فراموشی دانش سرزمینی و مهجورماندن از بهروزکردن آن، از آسیبهای جدی این روند است.
یک جوان دانشآموختۀ معماری در جستوجوی پاسخ به این سؤال است که آیا باید در دفاتر معماری که ساعت کاری در آنها بیمعناست مشغولبهکار شود و با ماهانه 300 ساعت کاری و حقوق حداقلی در مسیر حرفهمندی قدم بردارد، یا در ورکشاپهای متعدد معماری آنچه در دانشگاه نیاموخته را بیاموزد.
معضل معماری معاصر کشور چیست؟ پاسخ اساسی که در لابهلای ورکشاپهای برگزارشده بدان پاسخی داده نمیشود، دانشجو در دورههای گذرانده چیزی را یاد میگیرد که بازتدریس آن تنها کاری است که میتواند با دانش دستیافته، انجام دهد.
این در حالی است که عرصۀ دانشگاهها از معماران حرفهمند و صاحبتفکر خالی است. آیا برای افزایش سطح آموزش کشور راهکار استفاده از معماران حرفهمند و صاحبتفکر در فضاهای آکادمیک تا این اندازه بعید و دور مینماید که هر روز از بازگشایی شعبهای از آموزشگاههای خصوصی و با استادان حرفهمند و صاحبتفکر باخبر میشویم؟
عرصۀ آموزش معماری دانشجو تولید نمیکند؛ بلکه یک مصرفگرای آموزشی تولید میکند و در چرخهای او را یا به یک مصرفکننده یا به یک خدمتدهنده تبدیل میکند و تنها عدۀ کمی از این چرخه بیرون میمانند.
فاصلۀ نوع آموزش در کشور ما با عرصههای آموزشی دیگر نقاط دنیا تا چه اندازه است؟ چرا در سایر نقاط دنیا معماران غیرآکادمیک به تدریس در عرصههای آکادمیک میپردازند و در کشور ما معماران عرصۀ آکادمیک فضاهای دانشگاهی را خالی میکنند؟ آیا تبدیل عرصۀ آموزش به یک بنگاه اشتغالزایی و درآمدزایی بهعنوان راهکاری برای مقابله با اوضاع نابسامان حرفهمندی در رشتۀ معماری، فراموشی صورت مسئله نیست؟ و چرخۀ واهی آموزشتاآموزش در رشتۀ معماری را به همراه نمیآورد؟
@Koubeh
http://koubeh.com/sgh1/
آسیب اساسی آنجاست که ورکشاپهایی که در مؤسسات مختلف برگزار میشود از قابلیت کاربردیبودن برخوردار نیستند و تجلی مصرفگرایی در حوزۀ آموزشاند. جامعۀ مصرفگرا نهتنها در سبد خرید روزانهاش، و نهتنها در ساختوسازها و انتخاب شغلش، بلکه در برپایی پایگاههای آموزشی نیز اصل مصرفگرایی را رعایت میکند. .تبلیغات این موضوع و برخوردها به این صورت است که شما بهعنوان دانشآموختگان معماری کشور چطور با ندانستن موضوع این ورکشاپ زندهاید یا به آیندۀ کاری خود امیدوار ماندهاید؟! این روند با ایجاد احساس فقدان و نیاز کاذب ورود به ورکشاپها اتفاق میافتد؛ در بازۀ ورکشاپ احساس ارضاشدن این فکر عقبماندگی رخ میدهد و پس از آن موارد استفاده از آموزشهای ورکشاپ نامعلوم است.
در اوضاع نابسامان ساختوسازها در کشور که بیشتر نماهای شهرها نماهای رومی و کلاسیک است، انباشتهشدن حداکثری سرمایه در دست حداقل افراد جامعه ، اوضاع نابسامان حرفهمندی و رقابتهای ناسالم عرصۀ مسابقات بهعنوان تنها سکوی پرتاپ دانشآموختگان و بسیاری دیگر، دانشجویان با آموختههای خود در ورکشاپها که مابهازایی برای استفاده از آن در فضای واقعی نمی یابند راهی جز پایبندی به اصول نیوتون ندارند: آنها به معلمان جدیدی در ورکشاپها تبدیل میشوند و چرخۀ واهی را دوباره از سر میگیرند و به جز اندکی از آنها، اثرات و تأثیرات آنچه آموزش دیدهاند و آموزش دادهاند را نمیدانند. با واژههای قلمبهسلمبهای که همچون کالایی وارد شدهاند و به دست یک فروشندۀ ماهر فروخته میشود، تولید اندیشه و دانش که مهمترین فعالیت و فقدان در عرصۀ معماری است، به ورود اندیشههای بیمکان و بیزمان بدل شده است و ترویج اندیشهها در سطحیترین نوع ممکن بیبنیانی برای پژوهشهای آتی و درکنشدن بستر معاصر کشور برای بروز آنها، فراموشی دانش سرزمینی و مهجورماندن از بهروزکردن آن، از آسیبهای جدی این روند است.
یک جوان دانشآموختۀ معماری در جستوجوی پاسخ به این سؤال است که آیا باید در دفاتر معماری که ساعت کاری در آنها بیمعناست مشغولبهکار شود و با ماهانه 300 ساعت کاری و حقوق حداقلی در مسیر حرفهمندی قدم بردارد، یا در ورکشاپهای متعدد معماری آنچه در دانشگاه نیاموخته را بیاموزد.
معضل معماری معاصر کشور چیست؟ پاسخ اساسی که در لابهلای ورکشاپهای برگزارشده بدان پاسخی داده نمیشود، دانشجو در دورههای گذرانده چیزی را یاد میگیرد که بازتدریس آن تنها کاری است که میتواند با دانش دستیافته، انجام دهد.
این در حالی است که عرصۀ دانشگاهها از معماران حرفهمند و صاحبتفکر خالی است. آیا برای افزایش سطح آموزش کشور راهکار استفاده از معماران حرفهمند و صاحبتفکر در فضاهای آکادمیک تا این اندازه بعید و دور مینماید که هر روز از بازگشایی شعبهای از آموزشگاههای خصوصی و با استادان حرفهمند و صاحبتفکر باخبر میشویم؟
عرصۀ آموزش معماری دانشجو تولید نمیکند؛ بلکه یک مصرفگرای آموزشی تولید میکند و در چرخهای او را یا به یک مصرفکننده یا به یک خدمتدهنده تبدیل میکند و تنها عدۀ کمی از این چرخه بیرون میمانند.
فاصلۀ نوع آموزش در کشور ما با عرصههای آموزشی دیگر نقاط دنیا تا چه اندازه است؟ چرا در سایر نقاط دنیا معماران غیرآکادمیک به تدریس در عرصههای آکادمیک میپردازند و در کشور ما معماران عرصۀ آکادمیک فضاهای دانشگاهی را خالی میکنند؟ آیا تبدیل عرصۀ آموزش به یک بنگاه اشتغالزایی و درآمدزایی بهعنوان راهکاری برای مقابله با اوضاع نابسامان حرفهمندی در رشتۀ معماری، فراموشی صورت مسئله نیست؟ و چرخۀ واهی آموزشتاآموزش در رشتۀ معماری را به همراه نمیآورد؟
@Koubeh
http://koubeh.com/sgh1/
کوبه
چرخههای واهی: آموزشتاآموزش در رشتۀ معماری
کوبه
Photo
⭕️ چهارشنبه ۱۰ آبانماه ۱۳۹۶:
سخنرانی دکتر عیسی حجت در نگارخانهٔ دانشکدهٔ هنرهای تجسمی، پردیس هنرهای زیبا، دانشگاه تهران
با موضوع:
🔸چهارفصل آموزش معماری در ایران🔸
حضور عموم علاقهمندان در این نشست آزاد است.
@Koubeh
سخنرانی دکتر عیسی حجت در نگارخانهٔ دانشکدهٔ هنرهای تجسمی، پردیس هنرهای زیبا، دانشگاه تهران
با موضوع:
🔸چهارفصل آموزش معماری در ایران🔸
حضور عموم علاقهمندان در این نشست آزاد است.
@Koubeh
تاریکخانۀ بهشتی یا کارخانۀ ایرانشهر؟
جستاری در بررسی محصولات کارخانۀ ایرانشهر به میانجی مداقه در «خانۀ نوعروس یزدی»
علی جاودانی
درست در همان لحظهای که مصاحبهای تازه از محمد بهشتی، خط تولید کارخانۀ تاریخسازی ایرانشهر را ترک میکرد، کارزار برندینگ و بازاریابی برای یک پایاننامه در دانشگاه تهران با شدت و حدتی بینظیر در تکاپو بود؛ پایاننامهای با عنوان «طراحی خانۀ نوعروس یزدی»؛ پایاننامهای که ترکیب استادان، مضامین، شکلهای بازنمایی (از پرزانته گرفته تا فیلم و متن) و شکل ارائهاش، از همداستانی و بهتر بگویم همدستی «تهران» و «بهشتی» ــ چه شخص محمد بهشتی و چه دانشگاه شهید بهشتی ــ خبر میداد و آینهوار معلوم میکرد که دعواهای اینوآن دانشگاه دعوای خانوادگی است. اگر امیر مصباحی از «واژگونی فهم تاریخ در تاریکخانهٔ اندیشهٔ بهشتی» نوشت و کاوه اسدپور سویههای دیگری از روایت کَژومَژ هواداران بهشتی از تاریخ را آشکار کرد، من میخواهم به میانجی مداقهای کوتاه در این پایاننامه نشان دهم که تاریکخانۀ بهشتی تنها بخشی است کوچک از کارخانهای با محصولاتی گوناگون و در مقیاسهای مختلف که نیروهای «رسمی» دانش معماری ــ بخوانید استادان پاسفتکرده در دانشگاه تهران و بهشتی و نیز مجذوبان و مریدانشان ــ ورای دعواهای زرگری مرسوم در آن، در کنار گروهی از دلتنگان شکوه ازدسترفتۀ هخامنشی، هواداران احیای امپراتوری صفوی و بسیاری گروههای دیگر، به طور همزمان به تولید دانش و قدرت مشغولاند؛ کارخانهای که کارش تولید «ایران» است و نیز تولید سربازان پیاده و «افسران» ارتشی که قرار است مسئول پیادهسازی شکل خاصی از حکومت باشند. در این نوشته خواهیم دید که تولید «ایران»، نه محدود به بهشتی است و نه محدود به سید جواد طباطبایی؛ خواهیم دید که «ایرانشهر» چطور در پایاننامۀ یک دانشجو مرئی شده و حتی تولید میشود. تلاش من در این نوشته آن است تا با عبور از شخص بهشتی و مانند او، از صرف نشان دادن نادرستی روایت ایرانشهری از تاریخ و نیز هواداری نیروهای رسمی تولید دانش در ایران بپرهیزم و به جای آن، نقشۀ تحرکات مخترعان «ایران» را در میدان قدرت- به واسطۀ مرئی شدنشان در پایاننامۀ یک دانشجو- ترسیم کنم. بهتر بگویم: این نوشته، نقشهبرداری از تحرکات نیروهای ایرانشهر در میدان قدرت است و گمانهای در شدت نفوذش.
به همین دلیل مقاله یا ــ بهتر بگویم ـ نقشۀ پیش رو، در دو بخش تنظیم شده است: در بخش نخست به دلالتهای آشکار و پنهان منظومۀ روایی خانۀ نوعروس یزدی میپردازم و نشان میدهم که در پس پشت لفاظیهای شیرین ــ اما خوشبختانه سادهاش ــ چه چیزهایی نهفته است. در بخش دوم اما بهطور دقیق بر مساهمت (contribution) این پایاننامه (که خود نمونهای است از هزاران) در تولید روابط قدرت موردنیاز برای پیادهسازی اندیشۀ ایرانشهری و تولید دولت_ملت جدید ایران خواهم پرداخت تا نشان دهم این پایاننامه ابزاری است برای اِعمال قدرت. چهآنکه این دانشجو هم محصول همین کارخانه است نه چیزی مستقل از آن. این پایاننامه ــ به دلیل شفافیتش در اعلام موضع و نیز اتصالش با نامهای آشنا و ناآشنا و نیز تشویق و تمجیدهای پیاپی دانشجویان معماری ــ برای من لحظۀ مرئیشدن یک گفتمان ویژه و نظام دانش/قدرتی است که بههیچروی نه به یک دانشجوی هویتطلب محدود میشود و نه به سلبریتیهایی نظیر عیسی حجت و محمد بهشتی و بسیاری دیگر. اینها همه بخشی از شبکهروابطی هستند که مجموعهای از مجلات، دانشگاههای بزرگ و کوچک، آدمها برنامهها، دستگاهها، رسانهها، کتابها و کلمات و البته پوتینها را به هم وصل میکند، بیآنکه لزوماً همۀ آنها آگاهانه پای در این شبکه گذاشته باشند؛ شبکۀ روابطی که مولد است و پویا و به همین دلیل آن را کارخانۀ ایرانشهر مینامم. توجه به این شبکۀ روابط برای مرئیکردن ارتباط میان پدیدهها، بدون توسل به تئوری «توطئه» است. چنین صورتبندیای از «قرابت گزینشی» حرف میزند و امکانهای اتصال میان پدیدههای همزمان را مد نظر قرار میدهد. (هرچند امکان ارتباطهای عمدی و هماهنگ را نیز نادیده نمیگیرد). در این صورتبندی، روابط قدرت نه امری دستوری و از بالا به پایین،که مجموعهای از رویهها، میلها، کردارها، روایتها و چیزها است که حدود امکان تغییرات اجتماعی را مشخص میکنند و آینده را از همین امروز رقم میزنند...
🔸 ادامۀ این نوشتار را یا در وبسایت کوبه بخوانید، یا در لینک تلگرافی این متن:
http://telegra.ph/aj4-11-01
http://koubeh.com/aj4/
@Koubeh
.
.
جستاری در بررسی محصولات کارخانۀ ایرانشهر به میانجی مداقه در «خانۀ نوعروس یزدی»
علی جاودانی
درست در همان لحظهای که مصاحبهای تازه از محمد بهشتی، خط تولید کارخانۀ تاریخسازی ایرانشهر را ترک میکرد، کارزار برندینگ و بازاریابی برای یک پایاننامه در دانشگاه تهران با شدت و حدتی بینظیر در تکاپو بود؛ پایاننامهای با عنوان «طراحی خانۀ نوعروس یزدی»؛ پایاننامهای که ترکیب استادان، مضامین، شکلهای بازنمایی (از پرزانته گرفته تا فیلم و متن) و شکل ارائهاش، از همداستانی و بهتر بگویم همدستی «تهران» و «بهشتی» ــ چه شخص محمد بهشتی و چه دانشگاه شهید بهشتی ــ خبر میداد و آینهوار معلوم میکرد که دعواهای اینوآن دانشگاه دعوای خانوادگی است. اگر امیر مصباحی از «واژگونی فهم تاریخ در تاریکخانهٔ اندیشهٔ بهشتی» نوشت و کاوه اسدپور سویههای دیگری از روایت کَژومَژ هواداران بهشتی از تاریخ را آشکار کرد، من میخواهم به میانجی مداقهای کوتاه در این پایاننامه نشان دهم که تاریکخانۀ بهشتی تنها بخشی است کوچک از کارخانهای با محصولاتی گوناگون و در مقیاسهای مختلف که نیروهای «رسمی» دانش معماری ــ بخوانید استادان پاسفتکرده در دانشگاه تهران و بهشتی و نیز مجذوبان و مریدانشان ــ ورای دعواهای زرگری مرسوم در آن، در کنار گروهی از دلتنگان شکوه ازدسترفتۀ هخامنشی، هواداران احیای امپراتوری صفوی و بسیاری گروههای دیگر، به طور همزمان به تولید دانش و قدرت مشغولاند؛ کارخانهای که کارش تولید «ایران» است و نیز تولید سربازان پیاده و «افسران» ارتشی که قرار است مسئول پیادهسازی شکل خاصی از حکومت باشند. در این نوشته خواهیم دید که تولید «ایران»، نه محدود به بهشتی است و نه محدود به سید جواد طباطبایی؛ خواهیم دید که «ایرانشهر» چطور در پایاننامۀ یک دانشجو مرئی شده و حتی تولید میشود. تلاش من در این نوشته آن است تا با عبور از شخص بهشتی و مانند او، از صرف نشان دادن نادرستی روایت ایرانشهری از تاریخ و نیز هواداری نیروهای رسمی تولید دانش در ایران بپرهیزم و به جای آن، نقشۀ تحرکات مخترعان «ایران» را در میدان قدرت- به واسطۀ مرئی شدنشان در پایاننامۀ یک دانشجو- ترسیم کنم. بهتر بگویم: این نوشته، نقشهبرداری از تحرکات نیروهای ایرانشهر در میدان قدرت است و گمانهای در شدت نفوذش.
به همین دلیل مقاله یا ــ بهتر بگویم ـ نقشۀ پیش رو، در دو بخش تنظیم شده است: در بخش نخست به دلالتهای آشکار و پنهان منظومۀ روایی خانۀ نوعروس یزدی میپردازم و نشان میدهم که در پس پشت لفاظیهای شیرین ــ اما خوشبختانه سادهاش ــ چه چیزهایی نهفته است. در بخش دوم اما بهطور دقیق بر مساهمت (contribution) این پایاننامه (که خود نمونهای است از هزاران) در تولید روابط قدرت موردنیاز برای پیادهسازی اندیشۀ ایرانشهری و تولید دولت_ملت جدید ایران خواهم پرداخت تا نشان دهم این پایاننامه ابزاری است برای اِعمال قدرت. چهآنکه این دانشجو هم محصول همین کارخانه است نه چیزی مستقل از آن. این پایاننامه ــ به دلیل شفافیتش در اعلام موضع و نیز اتصالش با نامهای آشنا و ناآشنا و نیز تشویق و تمجیدهای پیاپی دانشجویان معماری ــ برای من لحظۀ مرئیشدن یک گفتمان ویژه و نظام دانش/قدرتی است که بههیچروی نه به یک دانشجوی هویتطلب محدود میشود و نه به سلبریتیهایی نظیر عیسی حجت و محمد بهشتی و بسیاری دیگر. اینها همه بخشی از شبکهروابطی هستند که مجموعهای از مجلات، دانشگاههای بزرگ و کوچک، آدمها برنامهها، دستگاهها، رسانهها، کتابها و کلمات و البته پوتینها را به هم وصل میکند، بیآنکه لزوماً همۀ آنها آگاهانه پای در این شبکه گذاشته باشند؛ شبکۀ روابطی که مولد است و پویا و به همین دلیل آن را کارخانۀ ایرانشهر مینامم. توجه به این شبکۀ روابط برای مرئیکردن ارتباط میان پدیدهها، بدون توسل به تئوری «توطئه» است. چنین صورتبندیای از «قرابت گزینشی» حرف میزند و امکانهای اتصال میان پدیدههای همزمان را مد نظر قرار میدهد. (هرچند امکان ارتباطهای عمدی و هماهنگ را نیز نادیده نمیگیرد). در این صورتبندی، روابط قدرت نه امری دستوری و از بالا به پایین،که مجموعهای از رویهها، میلها، کردارها، روایتها و چیزها است که حدود امکان تغییرات اجتماعی را مشخص میکنند و آینده را از همین امروز رقم میزنند...
🔸 ادامۀ این نوشتار را یا در وبسایت کوبه بخوانید، یا در لینک تلگرافی این متن:
http://telegra.ph/aj4-11-01
http://koubeh.com/aj4/
@Koubeh
.
.
Telegraph
تاریکخانۀ بهشتی یا کارخانۀ ایرانشهر؟
جستاری در بررسی محصولات کارخانۀ ایرانشهر به میانجی مداقه در «خانۀ نوعروس یزدی» درست در همان لحظهای که مصاحبهای تازه از محمد بهشتی، خط تولید کارخانۀ تاریخسازی ایرانشهر را ترک میکرد، کارزار برندینگ و بازاریابی برای یک پایاننامه در دانشگاه تهران با شدت…
کوبه
Photo
در چهارمین سمینار از سلسله نشستهای تجارب معماری و شهرسازی ایران با موضوع «دستاوردهای باستانشناسی تپهی هگمتانه» گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران میزبان دکتر محمدرحیم صراف خواهد بود
دکتر محمدرحیم صراف، باستانشناس برجستهی ایرانی و دارای دکترای باستانشناسی از دانشگاه مونیخ آلمان در مؤسسهٔ باستانشناسی آسیای نزدیک و استاد دانشگاه تهران است. ایشان در کاوشهای باستانشناسی «بمپور»، «تل ابلیس»، «هفت تپه» و «بیشابور» شرکت داشته و سالها سرپرستی کاوشهای تپه هگمتانه بر عهدهی ایشان بوده است. همچنین دارندهی نشان «عزتالله نگهبان»، پدر باستانشناسی ایران هستند.
گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران، در ساعت۱۰ روز یکشنبه ۱۴ آبانماه میزبان ایشان در نشست«دستاوردهای باستانشناسی تپهی هگمتانه» خواهد بود. حضور برای علاقهمندان آزاد خواهد بود.
@Koubeh
دکتر محمدرحیم صراف، باستانشناس برجستهی ایرانی و دارای دکترای باستانشناسی از دانشگاه مونیخ آلمان در مؤسسهٔ باستانشناسی آسیای نزدیک و استاد دانشگاه تهران است. ایشان در کاوشهای باستانشناسی «بمپور»، «تل ابلیس»، «هفت تپه» و «بیشابور» شرکت داشته و سالها سرپرستی کاوشهای تپه هگمتانه بر عهدهی ایشان بوده است. همچنین دارندهی نشان «عزتالله نگهبان»، پدر باستانشناسی ایران هستند.
گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران، در ساعت۱۰ روز یکشنبه ۱۴ آبانماه میزبان ایشان در نشست«دستاوردهای باستانشناسی تپهی هگمتانه» خواهد بود. حضور برای علاقهمندان آزاد خواهد بود.
@Koubeh
بیچاره پورسینا
مصطفا مرادیان
چهار پهلوی اساسی در اطراف مهمترین دانشگاه ایران قرار دارد، دانشگاه تهرانی که بی خیابانهای اطرافش معنایی برای سیاست و اجتماع ایران ندارد. خیابانی که روزگاری شاهرضا بود، الان انقلاب است و نام مهمترین کنش معاصر سیاسی کشور را به یدک میکشد. در پهلوی شرقی دانشگاه، قدس جا خوش کرده و نامش هم از جریانات پس از همان کنش معاصر میآید و سرتاسرش را با خطوط آبی نمازگزاران جمعه پُر کردهاند. آن دیگری ۱۶ آذر نازنین است که نامش را از دانشجویان قدمزده بر اتفاقهای کمنظیر تاریخ معاصر به ارث برده است. و اما ضلع شمالی دانشگاه، بیچارهای است با نام پورسینا: داستان پورسینا داستان شهر و خیابان است و نه جنبشها.
چهار پهلوی اصلی سه دستهاند ۱.خوشبخت؛ ۲. خوشبخت و نوستالژیک؛ ۳. بیچاره.
خوشبخت آن است که سردر دانشگاه دارد، پهن است و حسابی در چشم. همیشۀ خدا دوربینها در آن سر کج میکنند و به رهگذران چشمک میزنند. همیشه بهترینهای دنیای مدرن را اولین بار او تجربه کرده؛ اتومبیل را، فاضلاب را، تیرهای منظم برق را، مترو را و از همه مهمتر سِلفی را. خیابانی برای اولبودن در همه چیز نامش چیزی جز «خوشبخت» نخواهد بود.
آن دو دیگری، قدس و ۱۶آذر، یک صدا در دو سازند؛ صدای اول خوشبختی و صدای دوم نوستالژیک. هر دو بر نُت خوشخوان چنارها سوار میشوند و بهترینهای آینده را گاه با تلخی و باتوم و گاه با جشن برگریزان خزان میسرایند. این دو خیابان خوشبخت برای هر دانشجو و جوانی که با عصر خود قدم میزند همراه و همپا است و همیشه نوستالژیک. چه برازنده است اگر نام هر دو «خوشبخت نوستالژیک» باشد.
اما آنکه این متن برایش نوشته شده است آن تنهای محجوب، پورسیناست. خفته در سایههای تاریک چنارهای پیر. نه بهترینها را اول میبیند و نه خاطرهای میسازد. نه میخواند و نه میآموزد. افتاده بیخ گوش بهترینها و کمترین مانده. نه بوده و نه خواهد شد همانند آن سه تای دیگر. پورسینا تنها خیابانی است برای عاشقان شکستخورده و غمدار که بیهدف پیادهراهها را گز میکنند. او بیچاره است و هیچ چارهای ندارد که پای بلند و دراز دوربینها را به خود فرا بخواند. داستان او داستان شهر معاصر است. شهری که او را فرعی و آن سه را اصلی و اصلیتر کرده است. پورسینای بیچاره، هیچکس با تو سلفی نمیگیرد.
@Koubeh
http://koubeh.com/mosmor4
مصطفا مرادیان
چهار پهلوی اساسی در اطراف مهمترین دانشگاه ایران قرار دارد، دانشگاه تهرانی که بی خیابانهای اطرافش معنایی برای سیاست و اجتماع ایران ندارد. خیابانی که روزگاری شاهرضا بود، الان انقلاب است و نام مهمترین کنش معاصر سیاسی کشور را به یدک میکشد. در پهلوی شرقی دانشگاه، قدس جا خوش کرده و نامش هم از جریانات پس از همان کنش معاصر میآید و سرتاسرش را با خطوط آبی نمازگزاران جمعه پُر کردهاند. آن دیگری ۱۶ آذر نازنین است که نامش را از دانشجویان قدمزده بر اتفاقهای کمنظیر تاریخ معاصر به ارث برده است. و اما ضلع شمالی دانشگاه، بیچارهای است با نام پورسینا: داستان پورسینا داستان شهر و خیابان است و نه جنبشها.
چهار پهلوی اصلی سه دستهاند ۱.خوشبخت؛ ۲. خوشبخت و نوستالژیک؛ ۳. بیچاره.
خوشبخت آن است که سردر دانشگاه دارد، پهن است و حسابی در چشم. همیشۀ خدا دوربینها در آن سر کج میکنند و به رهگذران چشمک میزنند. همیشه بهترینهای دنیای مدرن را اولین بار او تجربه کرده؛ اتومبیل را، فاضلاب را، تیرهای منظم برق را، مترو را و از همه مهمتر سِلفی را. خیابانی برای اولبودن در همه چیز نامش چیزی جز «خوشبخت» نخواهد بود.
آن دو دیگری، قدس و ۱۶آذر، یک صدا در دو سازند؛ صدای اول خوشبختی و صدای دوم نوستالژیک. هر دو بر نُت خوشخوان چنارها سوار میشوند و بهترینهای آینده را گاه با تلخی و باتوم و گاه با جشن برگریزان خزان میسرایند. این دو خیابان خوشبخت برای هر دانشجو و جوانی که با عصر خود قدم میزند همراه و همپا است و همیشه نوستالژیک. چه برازنده است اگر نام هر دو «خوشبخت نوستالژیک» باشد.
اما آنکه این متن برایش نوشته شده است آن تنهای محجوب، پورسیناست. خفته در سایههای تاریک چنارهای پیر. نه بهترینها را اول میبیند و نه خاطرهای میسازد. نه میخواند و نه میآموزد. افتاده بیخ گوش بهترینها و کمترین مانده. نه بوده و نه خواهد شد همانند آن سه تای دیگر. پورسینا تنها خیابانی است برای عاشقان شکستخورده و غمدار که بیهدف پیادهراهها را گز میکنند. او بیچاره است و هیچ چارهای ندارد که پای بلند و دراز دوربینها را به خود فرا بخواند. داستان او داستان شهر معاصر است. شهری که او را فرعی و آن سه را اصلی و اصلیتر کرده است. پورسینای بیچاره، هیچکس با تو سلفی نمیگیرد.
@Koubeh
http://koubeh.com/mosmor4
کوبه
بیچاره پورسینا مصطفا مرادیان چهار پهلوی اساسی در اطراف مهمترین دانشگاه ایران قرار دارد، دانشگاه تهرانی که بی خیابانهای اطرافش معنایی برای سیاست و اجتماع ایران ندارد. خیابانی که روزگاری شاهرضا بود، الان انقلاب است و نام مهمترین کنش معاصر سیاسی کشور را…
پورسینای بیچاره یا پورسینای آرام
ندا عباسی ملکی
با خواندن متن آقای مرادیان به فکر فرو رفتم. پورسینای بیچاره! آنچه به نظرم آمد، تعریف متفاوتی از این خیابان بود. با توجه به تجربیاتمان، تعاریف فضایی دگرگونهای را میتوانیم از فضاها داشته باشیم. به عقیدهٔ من، همین دور بودن از همهمهٔ اتفاقات سالهای انقلاب، سرزمین قدس و اتفاقات روز ۱۶ آذر باعث تمایز آن شده و آن را به فضایی آرام و دنج تبدیل کرده که میتوان به وقت فرار از شلوغیهای کلافه کننده در آن قدم گذاشت.
در هر کدام از خیابانهای ضلع جنوبی، شرقی و غربی دانشگاه، به وفور میتوان کافههایی را یافت که اکثر مواقع جای سوزن انداختن در آنها نیست. اما کافه کُراسه، تنها کافه موجود در این خیابان، ویژگیهایی را داراست که باعث تمایز آن میشود. این کافه حدوداً در میانۀ خیابان قرار گرفته است با حیاطی کوچک در جلوی خود.
کُراسه در فارسی باستان به معنای کتاب بوده، و ما در این فضا با کافه کتابی مواجه هستیم که تنها فضای جمعی خیابان حاشیهای دانشگاه تهران است؛ خیابانی که کمتر کسی مسیرش برای کافه رفتن به آن میافتد. شاید بتوان گفت بازدیدکنندگان آن از قبل با آن آشنایی دارند یا دربارهٔ آن شنیدهاند که برای دمی خلوت یا مطالعه و خرید کتاب آنجا را گزیدهاند.
دومین ویژگی آن، حیاط جلوی کافه کتاب است که شامل فضای نشستنِ کافه و آبراههای کاشی کاری شده در مسیر فضای داخلی و فضای سبز آن است. در مجموع فضایی آرام به وجود آمده است که فضاهای داخلی آن نیز از این ویژگی مستثنی نیست. آرامش فضاییای که کمتر در کافه های تاریک و کوچک امروزی میتوان آن را یافت. شاید هم این ویژگی کافه تحت تأثیر بستر آرام آن است.
از ویژگیهایی که در این کافه کتاب باعث جذب مشتری میشود، برخورد کتابفروش مجموعه است؛ کتابفروشی که در اکثر اوقات مشغول به مطالعه است. با توجه به اینکه قریب به اکثریت کتابهای مجموعه را مطالعه کرده، راهنمای خوبی در معرفی کتاب است.
در فضای پشتی قفسههای کتاب نیز فضای کافه قرار دارد که به صورت همزمان با کتابفروشی در حال زیستن است و محلی آرام برای دیدارها و همچنین مطالعهکنندگان را فراهم اورده است.
از طرفی همانگونه که مطلع هستیم، ورودی شمالی دانشگاه تهران در خیابان پورسینا به دانشکدهٔ پزشکی اختصاص دارد و ساختمانهای اطراف این خیابان متعلق به فضاهای اداری- تحقیقاتی دانشکدهٔ پزشکی و طبّ سنتی است. به دلیل همین تخصیص عملکردی، این خیابان به فضایی با حسّ و حال متفاوت تبدیل شده است.
در کل، خیابان پورسینا و کافه کُراسه ( به عنوان تنها فضای جمعی – فرهنگی در این خیابان ) مأمنی خلوت برای افرادی هستند که به قصد فرار از هیاهوی خیابانهای همجوار در آن قدم گذاشتهاند.
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
www.koubeh.com/nam1
ندا عباسی ملکی
با خواندن متن آقای مرادیان به فکر فرو رفتم. پورسینای بیچاره! آنچه به نظرم آمد، تعریف متفاوتی از این خیابان بود. با توجه به تجربیاتمان، تعاریف فضایی دگرگونهای را میتوانیم از فضاها داشته باشیم. به عقیدهٔ من، همین دور بودن از همهمهٔ اتفاقات سالهای انقلاب، سرزمین قدس و اتفاقات روز ۱۶ آذر باعث تمایز آن شده و آن را به فضایی آرام و دنج تبدیل کرده که میتوان به وقت فرار از شلوغیهای کلافه کننده در آن قدم گذاشت.
در هر کدام از خیابانهای ضلع جنوبی، شرقی و غربی دانشگاه، به وفور میتوان کافههایی را یافت که اکثر مواقع جای سوزن انداختن در آنها نیست. اما کافه کُراسه، تنها کافه موجود در این خیابان، ویژگیهایی را داراست که باعث تمایز آن میشود. این کافه حدوداً در میانۀ خیابان قرار گرفته است با حیاطی کوچک در جلوی خود.
کُراسه در فارسی باستان به معنای کتاب بوده، و ما در این فضا با کافه کتابی مواجه هستیم که تنها فضای جمعی خیابان حاشیهای دانشگاه تهران است؛ خیابانی که کمتر کسی مسیرش برای کافه رفتن به آن میافتد. شاید بتوان گفت بازدیدکنندگان آن از قبل با آن آشنایی دارند یا دربارهٔ آن شنیدهاند که برای دمی خلوت یا مطالعه و خرید کتاب آنجا را گزیدهاند.
دومین ویژگی آن، حیاط جلوی کافه کتاب است که شامل فضای نشستنِ کافه و آبراههای کاشی کاری شده در مسیر فضای داخلی و فضای سبز آن است. در مجموع فضایی آرام به وجود آمده است که فضاهای داخلی آن نیز از این ویژگی مستثنی نیست. آرامش فضاییای که کمتر در کافه های تاریک و کوچک امروزی میتوان آن را یافت. شاید هم این ویژگی کافه تحت تأثیر بستر آرام آن است.
از ویژگیهایی که در این کافه کتاب باعث جذب مشتری میشود، برخورد کتابفروش مجموعه است؛ کتابفروشی که در اکثر اوقات مشغول به مطالعه است. با توجه به اینکه قریب به اکثریت کتابهای مجموعه را مطالعه کرده، راهنمای خوبی در معرفی کتاب است.
در فضای پشتی قفسههای کتاب نیز فضای کافه قرار دارد که به صورت همزمان با کتابفروشی در حال زیستن است و محلی آرام برای دیدارها و همچنین مطالعهکنندگان را فراهم اورده است.
از طرفی همانگونه که مطلع هستیم، ورودی شمالی دانشگاه تهران در خیابان پورسینا به دانشکدهٔ پزشکی اختصاص دارد و ساختمانهای اطراف این خیابان متعلق به فضاهای اداری- تحقیقاتی دانشکدهٔ پزشکی و طبّ سنتی است. به دلیل همین تخصیص عملکردی، این خیابان به فضایی با حسّ و حال متفاوت تبدیل شده است.
در کل، خیابان پورسینا و کافه کُراسه ( به عنوان تنها فضای جمعی – فرهنگی در این خیابان ) مأمنی خلوت برای افرادی هستند که به قصد فرار از هیاهوی خیابانهای همجوار در آن قدم گذاشتهاند.
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
www.koubeh.com/nam1