کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
Photo
⬆️ تقریباً هر روز از جلوی بیمارستان قلب عبور می‌کنم، نه اینکه برای قدم‌زدن از آن حوالی بگذرم، مجبورم؛ روزهایی هم که از مقابلش عبور نکنم، این بیمارستان پا در می‌آورد و در خواب و بیداری از روی ذهن من عبور می‌کند. درِ اصلیِ بیمارستان در کنار خیابان امیرآباد است، و هر بینوایی مثل من که اردوگاهِ زندگی‌اش به این خیابان ختم شود، مجبور است که از مقابلش بگذرد، نه مجبور نه، واژۀ بهتری دارم: ناگزیر. این بیمارستان بنایی است با سنگ‌های قرمزِ نمناکِ بی‌رمق در نما؛ چیزی شبیه رنگ قلب بعد از خروج خون‌ ازرگ‌هایش و مردنش. ابتکار جالبی است، بیمارستانِ قلب به رنگ قلبِ جان‌داده؛ این معمارها با خود چه فکرهایی که نمی‌کنند. البته آدمی که بخواهد برود روی تخت بیمارستان و در آن‌جا بخواهد با خیال راحت بخوابد که بمیرد به این چیزها فکر نمی‌کند. به قولی «اكنون من و تو خموشانیم، دیگر غم سود و زیان اندوه و درد و جراحت چرا‌؟» شما به‌جای «سود و زیان» بگذارید این ترکیب‌بندی و رنگ نمای بیمارستان. کل داستان از بازار شام مقابل این بیمارستان شروع می‌شود. از همان در اصلی که گفتم. مقابل درب ورودی پر است از دکه‌هایی که حریصانه در کنار هم صف کشیده‌اند و تمامی لوازم مورد نظر را برای مراحل قبل مرگ، هنگام مرگ و بعد از آن می‌فروشند. بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر می‌توانستند، همانجا چند تا قبر هم می‌کندند و کفن و دفنی هم انجام می‌دادند. پیاده‌رو حوزۀ سلطنت این دکه‌ها هست و در حین عبور از این مسیر، باید از میان انبوه کمپوت‌ها و دمپایی‌های سفیدرنگ، و شاید فردا پس‌فردا که قبرستان‌های تهران پر شدند: کفن و کافور، راهی برای رد شدن پیدا کنید. اصلاً از این مسیر که عبور می‌کنید لازم می‌شود که یک جفت دمپایی سفید و دوتا کمپوت آناناس هم برای خودتان بگیرید، بالاخره راه هر کسی اگر به مقابل این بیمارستان نیفتاده باشد، به داخلش و روی تخت‌هایش که خواهد افتاد. اما از وقت ملاقات بگویم، وقت ملاقات که می‌شود، مردم پشت درهای قرمزِ قلبیِ این بیمارستان جمع می‌شوند، بعضی‌ها که مسافرند روی پیاده‌رو پارچه‌ای پهن می‌کنند و چرت می‌زنند، بعضی‌ها سیگار می‌کشند، یعنی فقط مردها سیگار می‌کشند و زن‌ها نگاه می‌کنند، نمی‌دانم شاید به جایی در اندوهِ افق‌های ترافیک. حجم سیگاری که در مقابل این بیمارستان کشیده می‌شود خود تضمینی است برای تهیۀ بیماران بعدی. از این لحاظ بیمارستان را می‌توان عاملی خودکفا محسوب کرد. در کنار این ملغمه، چه وقتی که خورشید آن بالا باشد، چه ماه چه هیچ‌کدام از این‌ دو، راننده‌های تاکسی بی‌وقفه بوق می‌زنند، موتورسوارها فحش می‌دهند، زنان پشت چشم نازک می‌کنند و پیرمردها روی آسفالت تف می‌اندازند و بچه‌ها انگشتانشان را در دماغشان فرو می‌کنند و هی می‌چرخانند و هی می‌چرخانند. در این میان، مرگ در وجود گلایل‌های سفید، حی‌و‌حاضر ایستاده‌ و همان‌جا، به نرده‌های بیمارستان تکیه داده است. دیدنش آن قدرها هم دقت نمی‌خواهد، همان‌جاست، در نگرانی و استیصال قدم‌هایی که در پیاده‌رو و از میان دکه‌ها و گل‌فروشی و کمپوت‌های ردیف‌شده بالا‌و‌پایین می‌روند؛ در صدای شیونی که بلند می‌شود و زنی که با صورت خیس از بیمارستان بیرون می‌زند و دیدن تردد ماشین‌ها ماری را در شکمش می‌چرخاند؛ همان‌جا ایستاده است و شما را می‌پاید، مثل برج میلاد، «مجسمۀ اضطراب»، حتی اگر لازم باشد دستش را از میان آهن و بتن‌هایش بیرون می‌آورد و چانۀ شما را به سمت خودش می‌گیرد و می‌گوید که: «ببین. ببین. ببین. ببین. من تو را می‌بینم، تو هم باید مرا ببینی. ببین. ببین. ببین. ببین». به هر سو هم بدوید کسی دارد از آن بالا شما را می‌پاید و دست‌های چشم‌هایش روی خرخرۀ شما قفل شده است. ⬇️
کوبه
Photo
⬆️ این تشکیلاتی که مثل دل‌و‌رودۀ بیمار در مقابل خیابان پخش شده‌اند، ابتدای مسیری هستند که اسمش را می‌گذارم جادۀ مرگ. این جاده متشکل از چند عنصر مجزاست که هر کدام غیرعامدانه در گوشه‌ای از این خیابان رها شده‌اند، و در نظم و ساختاری اتفاقی، سیستمِ عملکردی کامل و پویایی را عرضه می‌کنند: سیستم نمایش مرگ؛ فکر کنم «کارناوال مرگ» هم بتواند اصطلاح جایگزین جالبی باشد. عنصر اول این نمایش بیمارستان قلب است. از آن‌جا که بزنید بیرون، بر فرض اینکه خودتان آنجا نمرده‌ باشید، در مسیر خود به سمت شمالِ شهر، که آن مسیر آرزوی دردناکی برای بسیاری است، به چند گل‌فروشی می‌رسید که دومین عنصر از این حلقۀ شوم است. خُب گل‌فروشی چه اشکالی دارد؟ از این یکی چه ایرادی می‌خواهم بگیرم؟ اشکالی که ندارد، اما این گل‌فروشی‌ها کلاً بوی گلایول سفید می‌دهند، گلایول سفید با روبان‌های مشکی. اصلاً هم آن گل‌فروشی‌های شعر براهنی نیستند و اگر هم هر روز یک شاخه گل از آن‌ها خریده شود، احتمالاً هر روز یک شاخه «گلایول» است. بهتر است از همین‌جا یک دسته گل سفارش بدهید چون کمی بالاتر، به مسجد رسول می‌رسید که هر روز مراسم ترحیم بنده‌خدایی در آن‌جا برپاست و شاید آن دسته‌گل لازم شود.

در مقابل این مسجد که از قضای همان غیرعامدانگی که گفتم، در بر خیابان امیرآباد جا خوش کرده است، صف دسته‌گل‌ها و پاشنه‌های بلند کفش بانوان حاضر در مجلس می تواند از شان آن به گور رفتۀ مرحوم حکایت کند. این بزم هر روز برپاست. بزمی با دسته گل‌هایی که گاه برای یادآوری شأن مرده یا احتمالا شأن تسلیت‌دهنده به شعاع‌های چند متری هم دیده می‌شود؛ که اگر احیاناً کسی کوری هم داشته باشد بتواند آن‌ها را با آن هیبت و جلال ببیند. گاهی شمار دسته‌گل‌ها و پارچه‌ها و اعلامیه‌های سیاه به قدری طویل می‌شود که شاید صاحبان عزا بدشان نیاید این ردیف را تا وسط خیابان هم بکشانند، از این سوی پیاده‌رو به خیابان و حتی به پیاده‌روی آن سمت خیابان. اصلاً می‌شود ادامۀ این پارچه‌های سیاه و عرض تسلیت از سمت فلان رئیس و فلان سازمان را دست مردم داد تا با خودشان در طول پیاده‌رو حمل کنند. چند وقتی هم هست که دکۀ گل‌فروشی در مقابل این مسجد برپا شده است که هر روز خروار خروار گلایل سفید را روبان مشکی می‌زند. شاخه‌های گلایل خشک‌شده روی پیاده‌رو می‌ریزند و وقتی که از آن‌جا رد می‌شوی مثل این است که از کنار مزاری تازه رد می‌شوی که رویش را با گلایل پوشانده‌اند.

طبق تحلیل‌های من، این سه عنصر برای شما می‌تواند امکان‌های زیادی را فراهم کند. مثلاً اول برای خودتان گل بخرید و بعد به بیمارستان بروید و بمیرید تا نوبت مراسم ختم شود؛ یا اینکه اول بمیرید و بعد مراسم ختم شود و بعد بقیه برای شما از همان گل‌فروشی گل بخرند. این حلقه را به روش‌های مختلفی می‌توان نوشت. به‌هرحال بعد از تمامی این غوغا، «نگاه كن چه سكونی بر جهان فرو می‌نشیند». باز هم شب می‌شود و روز دیگر و مرگ‌های دیگر در خیابان سر راه شما سبز می‌شوند و اینکه «در زندگی زخم‌هايی هست كه مثل خوره در هیاهوی خیابان امیرآباد شمالی روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد». البته من دارم این زخم‌ها را برای شما اظهار می‌کنم. کاملاً می‌فهمم که آن‌خط‌هایی که شما روی کاغذ می‌کشید نشان از خبر خوشی ندارند، اما رفت‌و‌آمد روزانۀ من در این مسیر به‌قدری بوی مرگ گرفته است که حتی شکل پیچ قلم شما مرگ را در ذهن من تداعی می‌کند، البته قبل از آن به قیمت قلمتان هم فکر می‌کنم و اینکه عجب تراشی دارد. اما ای کاش عینک شما اینقدر نگین نداشت و این نمایش مرگ یک پرده از سطح خیابان عقب‌تر می‌نشست تا اینقدر به روزمرگی ما گره نخورد و لازم نبود هر روز از نعش نخ‌نماشدۀ مرگ دیگران عبور کنیم تا اینقدر گوش‌هایمان از شنیدن این خبر پُر شود که واکنش‌هایمان در مقابل این خبر به چیزی کمتر از هیچ تقلیل کند. فکر نمی‌کنم کار سختی می‌شد. البته متوجه هستم که زمانِ ما در حال تمام‌شدن است و در شهر مسائل بسیار مهم‌تری از این مسئله هستند و اگر این داروها را مصرف کنم چنین مسائلی اصلاً به چشمم نخواهد آمد. اما این تمام ماجرا نیست. من چشمم را به این مسائل پیش‌پاافتاده می‌بندم، اما گفتم این تمام ماجرا نیست.

عنوان این یادداشت برگرفته از شعرهایی باعناوین «رؤیایی ریخته» و «درۀ زیبا» و «مرگ» از کتاب «هفتاد سنگ قبر» نوشتۀ یدالله رؤیایی است.


@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/nr8/
کوبه
Photo
چگونه معماری مجلس باعث بی‌نظمی نماینده‌ها می‌شود؟

امیر سلمانی

مجلس ایران آشکارا بی‌نظم است. برداشتی که پس از هر پخش زندۀ تلویزیونی مجلس (نمونۀ اخیر در بررسی تأیید صلاحیت وزرا) تثبیت می‌شود. تصویر زشتی که نه تنها مناسب مجلس ملت ایران نیست، بلکه با پسوند «اسلامی» نیز هیچ تناسبی ندارد. بی‌انضباطی و درخواست‌های مکرر مبنی‌بر رعایت نظم، یادآور فضای مدارس ابتدایی است که گویی راه چاره‌ای ندارد. چرا؟

البته که در مقامِ پاسخ، به عواملی همچون نمایندگان، فرهنگ، آموزش، قوانین و... می‌شود اشاره کرد؛ اما چه اندازه از هرج‌و‌مرج‌های مجلس به‌عهدۀ معماری مجلس است؟

واقعیت آن است که طراحی مجلسِ نسبتاً جدید ایران، ویژگی‌های بی‌نظم‌کننده‌ای دارد که به اختصار ذکر می‌شود:

الف- مسئلۀ حریم شخصی و جمعی، فردیت و نمایندگی (فواصل بیش از حد)
هر نماینده میز و محیط شخصی نسبتاً بزرگی دارد که با مسیرها، راهروها و صحن‌های فراخی به یکدیگر متصل شده‌اند. اگر بخواهیم با توجه به استانداردها و قواعد قضاوت کنیم، نه‌تنها اندازه‌گذاری‌ها نمرۀ قبولی می‌گیرند بلکه بعضاً به‌طرز اسراف‌گونه‌ای نیز طراحی شده‌اند؛ اما نتیجه چیز دیگریست:

۱. نماینده احساس خلوت و راحتی بیش از حد دارد و حتی ممکن است بخوابد!
درواقع باید قبل از تأمین حریم شخصی نمایندگان پرسید: «نماینده به چه میزانی از حریم شخصی نیاز دارد؟»
نماینده در مجلس شورا که به‌منظور هم‌اندیشی ملی طراحی شده است، نباید دارای حریم شخصی گسترده‌ای باشد؛ بلکه باید به‌عنوان جزئی از یک کل و عضوی از جمع باشد. این مسئله به‌خصوص دربارۀ وظیفۀ «نمایندگی» ابعادی جمعی‌تر می‌یابد و لازمۀ کنترل «فردیت» نماینده است.

۲. میزها و محیط شخصی وسیع مانع مذاکرات می‌شوند و نمایندگان به‌قصد مشورت، مجبور به حرکت و نشستن در گوشه‌ها خواهند بود.
با توجه به اینکه مشورت و مذاکره کارکرد اصلی مجلس است، و امکان انجام مشورت اطراف میزها نیست، نمایندگان بالاجبار در گوشه‌های پهن مجلس جلسه خواهند گذاشت.

۳. فاصله‌گذاری‌های زیاد باعث طولانی‌ترشدن مسیرها شده و جابجایی‌ها زمان بیشتری می‌برد.
به‌عنوانِ‌مثال اگر بخواهید با نماینده‌ای در آن سوی مجلس ارتباط برقرار کنید، باید یک سفر درون‌ساختمانی را تجربه کنید و اگر فقط پنج نماینده چنین تصمیمی بگیرند... !

۴. فضای خالی موجود در گوشه‌ها و در میان صحن مجلس، تبدیل به مکان‌های تجمع می‌شود.
فضاهای بازِ بی‌برنامه خصوصاً در گوشه‌ها بهترین مکان برای مشورت‌هایی است که میزهای دست‌و‌پا‌گیر اجازۀ آن را نمی‌دهند.


ب- ابعاد غیرانسانی
حجم عظیم مجلس با سقف بسیار مرتفع، تصویری باشکوه از مجلس می‌سازد اما

۱. باعث تحقیر نماینده شده و نمایندگان خود را گم‌شده در محیط و دیده‌نشدنی و کم‌تأثیر حس می‌کنند.
در واقع سقفی که باید مانند چتری افراد متکثر را جمع کند، باعث تحقیر و خودکوچک‌بینی افراد شده است. حجم عظیم و غیرانسانی مجلس شبیه دریاچه‌ای است که ماهی‌ها را می‌بلعد. در کنار تأثیر منفی احتمالی بر قانون‌گذاران، دستِ‌کم نمایندگان رفتارهای خارج از نظم خود را کم‌تأثیر می‌بینند. خوابیدن، حرکت، گفت‌وگو‌های شخصی و کارهای این‌چنینی نمایندگان در این دریاچه را چه کسی می‌بیند؟!

۲. فضای وسیع، سقف بلند و حجم عظیم مجلس موجب نیاز به بلندگو‌های پرقدرت می‌شود، درنتیجه اجازۀ صحبت‌کردن افراد با صدای معمولی فراهم می‌شود و همهمه‌ای دائمی جای سکوت را می‌گیرد. همهمه‌ای که هم خودش بی‌نظمی است و هم باعث بی‌نظمی بیشتر می‌شود. ⬇️
⬆️ ج- ایده‌های نادرست
ایدۀ اصلی مجلس فعلی بر نشستن نماینده در صندلی خود و ارتباط با بلندگو و مانیتور است. نمایندگان در نیم‌دایره‌ای جمع هستند و طبیعتاً جایگاه ریاست هم مقابل و در ارتفاع قرار می‌گیرد. محدودۀ ریاست مانند دژی مرتفع و با فاصله شده است و رسماً نوعی جدایی و برتری طبقۀ ریاست را القا می‌کند. وجود درب مستقل این مسئله را تشدید می‌کند.

۱. حضور پُرتکرار مانیتورها هم باعث شلوغی شده است و هم باعث کاهش دید و آلودگی نوری شدید.

۲. نماینده‌ها بیشتر مرکز (رئیس مجلس) را می‌بینید تا یکدیگر را، و تنها رئیس مجلس است که همه را می‌بیند. ساختاری شبیه تئاتر و ارکستر.
نتیجه آنکه نماینده‌ای که صحبت می‌کند، عملاً خود را در گفت‌وگو با رئیس می‌بیند، نه تمام مجلس، و انتظار دارد دیگر نمایندگان از طریق بلندگو شنونده باشند؛ اما نمایندگان دیگر که اصولاً او را نمی‌بینند (و گوینده نیز آن‌ها را نمی‌بیند) اصلاً خود را مخاطب نمی‌یابند و به‌راحتی امکان بی‌نظمی دارند. بارها مشاهده کرده‌اید که نمایندگان در ابتدای صحبت از دیگران می‌خواهند به آن‌ها توجه کنند!

راهکارها:
معماری مجلس ایران یکی از ریشه‌های اصلی هرج‌و‌مرج آن است. ریشه‌ای که راهکار آن جز معماری نیست. راهکار درست جمع‌ترکردن حجم بنا، نزدیک‌کردن نمایندگان به یکدیگر، حذف میزها و امکان تماشای یکدیگر است، که قطعاً مجلسی منظم‌تر، پویاتر و مفیدتر خواهد ساخت. راهکارهای دسته‌بندی‌شده در جدول زیر ذکر شده است:

@Koubeh
http://koubeh.com/as1/
کوبه
Photo
◾️کوبه همواره پذیرای پیشنهادها، انتقادها و تحلیل‌های شماست.

از طریق تلگرام: @Koubeh1
از طریق ایمیل: Koubeh@gmail.com
کوبه
Photo
برای یک‌سالگی کوبه: در جدال با انحصار

کامیار صلواتی

سکوت بود. جز همهمه‌ای تکراری و یک‌نواخت صدایی شنیده نمی‌شد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری می‌پنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ خواندن و براهنی را پس زدن، از پشت عینک تفرعن و ریش‌سفیدیْ واژه‌های پرطمطراق پوچ بافتن و تذکرهٔ عارفانه را کنار باغ ایرانی نشاندن. آمدیم تا ثابت کنیم اگر قرار است دربارهٔ معماری ایران بنویسیم، ضرورتی ندارد که عقایدی خاص داشته باشیم؛ می‌توانیم با هر دیدگاهی در این زمین تصرف‌شدهٔ انحصاری قدم برداریم و سخن خود را بگوییم. چه صریح و چه سربسته، بسیار می‌شنیدیم که دلبستگی به پژوهش دربارهٔ معماری ایران باید به‌معنای دلبستگی به خود معماری ایران باشد. تلاش کردیم که بگوییم نه، چنین نیست و چنین نباید باشد، که اگر چنین باشد دیگر نشانی از پژوهش باقی نمی‌ماند، جز سایه‌ای محو زیر نقابی بافته شده از تاروپود اطوار آکادمیک.

در کوبه «اسم» و «عکس» اصالت نداشت. آنچه اصل بود «متن» بود و «محتوا». اگر وب‌سایتی راه انداختیم می‌خواستیم متنمان خوانده شود نه ناممان. کنار نام هیچ نویسنده‌ای «استاد» یا «دکتر» ننوشتیم تا جز محتوا محک دیگری در کار نباشد. کوبه از قهر کردن با زمانه و زمینه، گزینشی برخورد کردن با صداها، گعده‌ای «فرهیخته» و بالانشین ترتیب دادن و سلسله‌مراتب ساختن بیزار بود و حتّی در نحوهٔ ادارهٔ خود نیز در این راه قدم برداشت. کوبه نمی‌خواست دانایی و دانش را ابزاری برای سرکوب غیر کند. به جز چند مطلب انگشت‌شمار، به هر نوشته‌ای که رسید ارج نهاد و تلاش کرد صدایش را به گوش خواننده‌ها برساند. برای تک‌تک مطالب وقت گذاشت و صورت آن‌ها را پیراست تا «نیم‌فاصله» و «آداب نگارش»، بدل به دست‌مایه‌ای برای تخطئهٔ نویسندهٔ دغدغه‌مندی که دست به قلم برده نشود. کوبه بر تولید محتوای اصیل اصرار داشت و ترجیح می‌داد هرآنچه منتشر می‌کند متعلق به خودش باشد نه جُنگی آشفته از هرآنچه می‌دید و می‌پسندید. دست‌اندرکاران کوبه با یک‌دیگر کم جدال و بحث نداشتند، و علی‌رغم تمام ادعای «آزاداندیشی»شان گاه به‌ناچار تن به سانسور دادند. با این‌حال، دست‌کم من، وقتی از پسِ این تجربهٔ جان‌کاه یک‌ساله به آنچه گذشت فکر می‌کنم، کوبه را با هیچ معیاری نه «محافظه‌کار»، نه «خنثی»، نه «مرتجع» و نه بی‌تفاوت به هیاهوی اطراف می‌بینم.

کوبه می‌خواست گفت‌و‌گو راه بیندازد، و اگر نتوانست با دیگران گفت‌و‌گو داشته باشد، دست‌کم آن را با خودش تمرین کند. برای ما ارزشمندترین نوشته‌ها آن‌هایی بودند که در پاسخ به نوشتهٔ دیگری به کوبه می‌رسیدند. هر پاسخی به نوشته‌های پیشین آیتی خجسته بود از رویش بذر گفت‌و‌گو؛ نشانه‌ای سبز از اینکه «ما خوانده می‌شویم، تأثیر می‌گذاریم و پویایی می‌آفرینیم»؛ و در این فضای متشتت جزیره‌ای، در محاصرهٔ انحصاریْ چندسویه و در این نامرادیِ فزاینده، جز گفت‌و‌گو چه راهی برای نجات وجود داشت؟‌

هنوز سؤال‌هایی بزرگ برای خود ما وجود دارد: آیا کوبه باید هدف، ایدئولوژی یا رویکردی خاص را دنبال کند؟ آیا این ویژگی که آزادانه به اندیشه‌های مختلف، قالب‌های مختلف نوشتن و نویسندگانی در سطوح مختلف فرصت می‌دهد که خود را بپرورانند و در چارچوبی کلّی از نظر موضوعی به ابراز نظر خود بپردازند نیست که کوبه را کوبه کرده است؟ هنگامی که کوبه را راه انداختیم می‌دانستیم که چه‌چیزی «نمی‌خواهیم»، امّا سر اینکه چه «می‌خواهیم» توافقی در کار نبود. با این‌حال، نه در ذهن خودمان، که در بازخوردها و نظرات گاه‌گاه دیگران بود که فهمیدیم انگار کوبه آن‌قدرها هم بی‌شکل نیست؛ گویی کوبه بیش از هرچیز با مفهوم «نقادانگی» هم‌بسته بود. اگر واقعاً کوبه چنین شکلی به خود گرفته باشد، یعنی ما راه را هنوز گم نکرده‌ایم: مگر مسیر نقادانه‌ اندیشیدن جز از منزل گفت‌و‌گو می‌گذرد؟
@Koubeh

لینک نوشته در وب‌سایت کوبه:
www.Koubeh.com/ks2
کوبه
برای یک‌سالگی کوبه: در جدال با انحصار کامیار صلواتی سکوت بود. جز همهمه‌ای تکراری و یک‌نواخت صدایی شنیده نمی‌شد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری می‌پنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ…
.
کجا فرع از اصل ممتاز شود!

شهرام یاری

موضع فعلی کوبه، موضعی است فرع بر اصلی که می‌توان از آن با عنوانِ «شاعرانگی» نام برد. خواه جبر سیاسی، خواه جبر اقتصادی، خواه جبر اجتماعی، خواه شرایط اقلیمی یا پیشینهٔ فرهنگی را دلیلِ آن بدانیم و خواه خصوصیات ژنتیکی یا هر قضیهٔ دیگر را، این روحیه روحیهٔ بخش بزرگی از ایرانیان در طی تاریخ تا‌به‌حال بوده و با توجه به اوضاعِ حالْ پیش‌بینی ادامهٔ حیات آن کار دشواری نیست. به‌ناچار پذیرفتنِ آن بهترین برخورد در این مقطع و بیش‌از‌این‌ گفتن از آن به‌نوعی فایدت برای آن رساندن است.

به‌هر‌حال برای سال اول / گام اول، گریز از این موضع‌گیری محال بود، اما برای ادامهٔ مسیر باید که چاره‌ای اندیشیده شود. در نوشتهٔ کامیار از «آزاداندیشی»، «نقادانه‌ اندیشیدن» و الزام و فایدت «گفت‌و‌گو» صحبت شد که به‌خودی‌خود «زیبندهٔ هر نوشته‌ای در شرایط امروزه» است؛ امّا هیچ‌کدام جای «موضعِ مستقل» داشتن را نخواهد گرفت. با آرزوی توفیق برای گردانندگانِ اصلی کوبه پیشنهاد می‌شود سال دوم / گام دوم، سالِ هم‌اَندیشی برای پیداییِ «موضعِ مستقل» باشد. چراکه در غیر این صورت خلافِ تمامِ خواست‌ها و اِدعاها نتیجه خواهد داد و بعد از کم‌رنگ‌شدنِ جذبهٔ رویکردِ فعلی کوبه، توانِ جبههٔ «شاعرانگی» به‌عنوان تنها محوردارِ گفتگوها بسیار خواهد شد.

@Koubeh
کوبه: مرغ پنداشتن غاز همسایه؛ سوزنی بر خود زدن و جوالدوزی بر دیگران

محمدمهدی طاهری

در قیاس با آن بلندپروازی نخستین هیچ نیست مگر پروژه‌ای شکست‌خورده، اما در قیاس با آشفته‌بازار معماری‌نویسی کنونی فضایی است درخور و محترم و چه‌بسا از ستودنی‌ترین‌ها: کوبه.

از آنچه نامش را گذاشتیم آن بلندپروازی آغازین نمودار است؛ «کوبه» نه آن بلندقامتی «مناره» را داشت و نه آن صلابت «ستون» را و نه به روشنی «روزن» بود و نه در حد موقرنمایی «ایوان» و «رواق». از اندک اجزای «صدادار» و «متحرک» معماری بود که نوید «آمدن» می‌داد و خبرهای «نو» با خودش داشت. و ما می‌خواستیم پویا باشیم و طرح و صدایی نو دراندازیم.

چنان منتقد وضع زمانه بودیم که نه به آمدنِ متن‌هایمان در کنار متن‌های حجت و بهشتی رضا می‌دادیم (گیرم که می‌دادیم، نمی‌گذاشتند!) و نه دل به افسون پرزرق‌وبرق «رویدادها» و «همشهری» و «هنرمعماری» و این‌ور و آن‌ور خوش می‌توانستیم داشت. خیال می‌کردیم یکّه افتاده‌ایم در این هراسناکی جهان بی‌معنای فاسدِ تحمیلی و باید مبارزه کنیم. می‌دیدیم که بر دنیای معماری‌نویسی دو گروه سیطره دارند: «خاله‌خانباجی‌ها» و «قدّاره‌کش‌ها»؛ دستۀ اول از شکوه و قداست معماری ایران شعر می‌ساختند و دستۀ دوم بر این قداست دروغین و بر آن معانی یاوه مُهر تأییدی در قالب ساختمان‌سازی و نوشته‌های دانشگاهی می‌زدند. خیال می‌کردیم باید آن خرمگسی باشیم که نمی‌گذارد خواب بر چشم این‌ها بیاید.

بیشتر «سلبی» بودیم تا «ایجابی»؛ از فضای مزخرف سنت‌گرایانۀ حاکم بر معماری‌پژوهشی‌ها بیزار بودیم. از اینکه دانشگاه، چونان جزیره‌ای سر فرو کرده در خود، از زمانه و زمینه‌اش دور افتاده غصه‌دار بودیم. از تعارف‌ها و حرف‌های درِگوشی و نقدهای مصلحت‌اندیشانۀ بی‌خطرِ بی‌اثر ناامید بودیم.

اما بی‌تجربه هم بودیم و جوانی و جسارتِ زیاده گاه کار دستمان داد. خواستیم «آزاده» باشیم و با همه آشتی؛ آش شدیم. هر چه از هر کجا می‌شد جمع کردیم و در یک دیگ بزرگ ریختیم و هم زدیم و آشی پختیم که بیست‌سی تا آشپز داشت. یکی چپ می‌نوشت؛ یکی منتقدِ صرف بود؛ یکی دفترچه خاطراتش را گم کرده بود و بهتر از کوبه برای خاطره‌نوشتن گیر نیاورده بود؛ یکی پوزیتویست بود؛ دروغ چرا، یکی دو تا هم سنت‌گرا بودند! چیزهایی هم داشتیم که هیچ چیز نبودند و از سرِ فضیلتِ لزوم به‌روزرسانی! نگاشته یا بازنشر می‌شدند. البته آن‌قدرها هم بد نبود؛ هر چه زمان می‌گذشت، متن‌ها به‌صورتِ‌نسبی جدّی‌تر می‌شدند و این چندسانی محتوایی هم گاه عجیب به دل می‌نشست.

گفتیم مبادا افکار ما بازتولید دستگاه قدرت دیگری بشود و باز سرکوب کند؛ چنان‌که دیگران می‌کنند. «هیئت ژوری» را دموکرات کردیم و مدام بزرگ‌ترش کردیم تا ناهمسویی متنی با اندیشۀ ما مانع انتشارش نشود. گاه این هیئت ژوری شجاع می‌شد و به متنی در نقد «علیرضا تغابنی» و «سیدمحمد بهشتی» رأی مثبت می‌داد؛ گاهی می‌ترسید و رأی به منتشرنشدن متنی در نقد «محمود گلابچی» می‌داد.

بر این خیالِ خام بودیم که اگر فضایی مناسب برای عرض‌اندام آنان که از مناسبات زر و زور جدایی می‌جویند بیافرینیم، رونقی خواهد گرفت خرابۀ معماری‌نویسی و معماری‌پژوهی. اما هر بار که سخن از گسترش کوبه می‌گفتیم، هر بار که جلسه‌ای برای تقسیم و تخصیص وظایف می‌گذاشتیم، آخرش علی می‌ماند و حوضش. به استاد و دانشجو می‌سپردیم که اگر نقدی بر این ساختار فاسد دانشگاه، بر این بازار پرآشوب ساختمان‌سازی، بر این فضای مردۀ معماری‌نویسی و معماری‌پژوهی دارند، بنویسند؛ باشد که در بهبود اوضاع سودمند افتد. اما مگر کسی سفره‌ای را لگد می‌کند که به‌زحمت خود را در پای آن جای کرده است؟! خب کوبه نه پول داشت که بدهد، نه تبلیغات می‌گرفت، نه وابسته به دانشگاه یا نهادی بود و از همه مهم‌تر، نه «رزومه» می‌شد. راستی شما که غریبه نیستید، پولِ همین سایتِ کوبه هم با گلریزانی که برایش گرفتند جور شد.

خودمان هم چندان آشِ دهن‌سوزی نبودیم. می‌دیدیم که در همین دانشگاه تهران چه‌ها می‌گذرد؛ می‌دیدیم که رسوایی مسابقه‌های معماری و داوری‌هایشان به کجا رسیده؛ می‌دیدیم که دانشگاه و بازار معماری تجسد استثمار و دروغ و شیادی شده است؛ اما آنقدرها که لازم بود واکنش نشان نمی‌دادیم. حتی در آن جا که متن‌نوشتن هم بیهوده می‌شد؛ ما جز نوشتن و ننوشتن چیزی در سر نداشتیم. این آن کوبه‌ای نبود که قرار بود باشد. ⬇️
⬆️ کارهای خوبی هم کردیم؛ به همین‌ها هست که هنوز دلخوشیم و فعالیت می‌کنیم. سال‌هاست در این مملکت نشست و سمینار برگزار می‌شود؛ اما هر کدام که تمام می‌شود چنان از یاد می‌رود که گویی هرگز برگزار نشده است. آمدیم و در همکاری با انجمن علمی‌دانشجویی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران، سمینار برگزار کردیم و گفته‌های ردوبدل‌شده در سمینارها را مکتوب کردیم و به‌رایگان و بی‌دردسر در اختیار همگان گذاشتیمشان؛ امیدوار به اینکه مجموعۀ این‌ها مصداق «تولید محتوا» باشد و به کار پژوهشگری بیاید و جلوی تکرارها را بگیرد. انواعِ دیگر نوشتن از معماری، با قالب‌های متنوعی چون داستان و ارائه‌های گرافیکی و طنز و...، را وارد فضای معماری‌نویسی کردیم. دربارۀ چیزهایی نوشتیم که پیش‌تر در «شأن» نوشتن قلمداد نمی‌شد. دربارۀ آن‌هایی نوشتیم که پیش‌تر نوشتن دربارۀ‌شان «مصلحت» نبود. و از همه مهم‌تر لب بر لب جسد «نقد» گذاشتیم و یکی دو نَفَس در کالبدش دماندیم؛ شاید جان بگیرد و نجاتمان دهد.

و اما اینک کوبه را دو خطر جدّی تهدید می‌کند: نخست دام «مرغ پنداشتن غاز همسایه»؛ و دوم خطر «به خویشتن سوزن زدن و به دیگران جوالدوز کوفتن». انگاشتن «دیگری»‌ها چونان «علامه‌های نیم‌فاصله» و فروکاستن معماری‌نوشته‌های آن‌ها به «شاعرانگی»‌های محض و ازسویی چشم را بر آزاده‌جانی‌های کم‌/زیاد دیگران بستن، همان چیزی را از کوبه دور می‌کند که از نخست در پی گذاشتن سنگ‌بنایش بود: گفت‌وگو به‌مثابۀ فضیلت موردنیاز وضعیت فعلی. نمی‌شود توقع شکل‌گیری گفت‌وگو را داشت وقتی کوبه‌ای‌ها، خود را نشسته بر برج عاج می‌بینند و دیگران را در قعر جهالت و شاعرانگی. و نیز نمی‌شود بر این فرضِ غلط بود که آنچه محصول «دیگری» است بر اصلِ غلط‌بودن است مگر اینکه بزرگواری پیدا شود و خلافش را ثابت کند. این وضع مرغ پنداشتن غاز همسایه است و بسی ناروا و بسیار تهدیدکننده برای آیندۀ کوبه. ازسوی‌دیگر کوبه‌ای‌ها اگر از سر آزاده‌جانی نقد می‌کنند، این نقد باید بیش‌ازهمه و پیش‌ازهمه متوجه خودشان باشد؛ چه شده که فلان معمار و فلان استاد و فلان ساختمان را از هر در و به هر لحنی نقد می‌کنند، اما تاکنون درباب فساد افسارگسیختۀ حاکم بر فضای دانشگاه تهران چیزی ننوشته‌اند؟ مبادا به «مصلحت‌اندیشی» و «نقدهای بی‌خطر» محکوم شوند؛ که اگر نقدهایشان درِگوشی و یواشکی نیست لااقل چنان از امکانِ اِعمالِ ارادۀ قدرت به‌دور است که گزندی متوجه نویسنده‌هایش نباشد. کوبه‌ای‌ها مدعی نقد هستند؛ و انصافاً چه خوب است که گاه‌وبی‌گاه نوشته‌های منتشرشده در کوبه را یکی پاسخی می‌دهد و پاسخش را در انظار عموم می‌گذارد تا ارزیابی رویکردها و گفت‌وگوی منظرهای متنوع ممکن شود. اما در باور بسیاری از کوبه‌ای‌ها اهمیت «دانشگاه مادر» تهران و اثرگذاری پردامنۀ آن بر دیگر فضاهای آکادمیک امری نهادینه است؛ اینان اگر «واقعاً» سعی در بهبود امور دارند، چه شده که تاکنون از خودشان چیزی ننوشته‌اند؟ هیچ پرزحمت نیست کوباندن جوالدوزی به دیگران و نواختن سوزنی بر تن خودمان، برعکس اگر باشد هنر است. کوبه را بسی بیش از این‌ها شجاعت لازم است؛ اگر این شجاعت را ندارد، بهتر همان باشد که از ادعاهای گزافه دست بردارد و هم‌نوا با دیگر مصلحت‌اندیشان و کنجِ‌عافیت‌نشینان «نوشتن» را مصرف کند و خودش هم مصرف بشود. مگر آن بلندپروازی نخستین، صرفاً نوشتن علیه «شاعرانگی» بود؟ نه اینکه این نبود، یک عالمه موضوع دیگر هم بود که اکنون به حاشیه رانده شده‌اند. گردنِ کوبه‌ای‌ها اگر زیرِ تیغ نمره و مصاحبۀ دکتری و مقاله است و از پس این جبر تحمیلی نهاد قدرت هم برنمی‌آیند، همان بهتر که لاف نزنند و یاوه نسرایند و خود را افتاده از دماغ فیل نپندارند.

هرچند، به‌رغم همۀ این‌ها که گفتم، از این یک سالی که گذشته خاطره‌ای دارم که مرا به آیندۀ کوبه امیدوار نگاه می‌دارد. یکی از فعالان میراث فرهنگی که نسبتی با بزرگان و قدرتمندان سازمان میراث فرهنگی دارد و لابد آینده‌ای برای خودش در آن دستگاه متصور است حرف‌هایی می‌زد درخورِ شنیدن و حتی ستودن؛ گفتمش این‌ها را مکتوب کن تا در کوبه منتشر کنیم و دیگران هم بخوانند. چنین پاسخ داد: «نه. فضای کوبه خیلی انتقادی هست؛ می‌ترسم برام بد بشه».⬇️
⬆️ راه اثرگذاری کوبه، به‌زعم من، جز از نقد نمی‌تواند بگذرد. زحمت تعریف‌وتمجید و نقدهای درِگوشی را دیگران به‌خوبی بر دوش گرفته‌اند؛ دستشان درد نکند. فضایی لازم است شجاع‌تر و بی‌پرواتر و جسورتر. نه اینکه بی‌پروایی و شجاعت و جسارت، فی‌نفسه فضیلت باشد؛ بلکه زمانۀ مصلحت‌اندیشان و عافیت‌نشینان را «اکنون» تلنگری لازم است. کوبه باید خودش را هم نقد کند؛ آن‌قدر نقد کند که بالاخره راهش را بیابد. کوبه اکنون فضایی ارزشمند است و محترم؛ بر این ارزشمندی و احترام وقتی افزوده می‌شود که «اثرگذاری» هم چاشنی این آش بیست‌آشپزه، اما خوشمزه، شود. و از همه مهم‌تر، کوبه باید هوشیار باشد و مراقب؛ مبادا دامنش را بگیرد آنچه از آغاز منتقدش بود. البته که «نقد» اگر کوبنده و صریح و جسورانه نباشد، ‌شوخی است و جز به بازتولید ساختار قدرت نمی‌انجامد؛ اما اگر «گزینشی» هم باشد و «مصلحت‌اندیشانه»، مفت نمی‌ارزد. انتقاد و گفت‌وگو فضیلت است؛ مشروط بر اینکه صادقانه باشد و محترمانه، و البته از شجاعت و صراحت نیز سرشار باشد:

کوبه‌جان یک‌سالگی‌ات مبارک؛ امید که سربلند و سلامت و سرافراز و سودمند باشی. 🎂🍻🎂


«گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی، رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی، ماهی چیه ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه، اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه، دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگیره، بوت تو دماغا میپیچه دنیا ازت رو میگیره

بگیر بخواب بگیر بخواب، که کار باطل نکنی، با فکرای صد تا یه غاز، حل مسائل نکنی، سَرِتو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت، قاچ زین رو محکم چنگ بزن که اسب‌سواری پیشکشت،

حوصلۀ آب دیگه داشت سر میرفت، خودشو میریخت تو پاشوره در میرفت، انگار میخواس تو تاریکی، داد بکشه آهااای زکی، این حرفا حرف اون کسونیس که اگه یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن، خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن، ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره، ماهی که سهله سگشم، از این تغارا عار داره، ماهی تو آب میچرخه و ستاره دست‌چین میکنه، اونوخ به خواب هر کی رفت، خوابشو از ستاره سنگین میکنه

میبرتش، میبرتش از توی این دنیای دلمردۀ چاردیواریا، نق‌نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا، دنیای آش‌رشته و وراجی و شلختگی، درد قولنج و درد پُرخوردن و درد اختگی، دنیای بشکن‌زدن و لوس‌بازی، عروس‌دومادبازی و ناموس‌بازی، دنیای هی خیابونا رو الکی گَز کردن، از عربی‌خوندن یه لچک‌به‌سر حظ کردن، دنیای صبح سحرا، تو توپخونه تماشای دار زدنا، نصف شبا، رو قصۀ آقابالاخان زار زدنا

دنیایی که هر وقت خداش، تو کوچه‌هاش پا میذاره، یه دسه «خاله‌خانباجی» از عقب سرش، یه دسه «قداره‌کش» از جلوش میاد، دنیایی که هر جا میری، صدای رادیوش میاد، میبرتش میبرتش از توی این همبونۀ کرم و کثافت و مرض، به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش، به سادگی کهکشون میبرتش

آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد، علی کوچیکه نشسته بود کنار حوض، حرفای آبو گوش میداد، انگار که از اون ته‌ته‌ها، از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش میزد، آه میکشید، دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد، انگار میگفت:

یک دو سه
نپریدی؟ هه هه هه»



@Koubeh
http://koubeh.com/mt8/
برای کوبه

سعید خاقانی

کوبه عجب اسمی قشنگی است، اما استعاره‌ای دو پهلو نیز هست. از یک‌سو نوید ورود است؛ مشته‌ای که بر در خانه‌های قدیمی می‌نشست تا خبر از آمدن‌ها بدهد. امّا از سوی دیگر، کوبیدن است؛ مهر مردانه‌ای است که در برابر حلقهٔ زنانه می‌نشیند تا حضورش را قاطع، جدی و مردانه بکوبد. کوبه آینده‌ای روشن دارد اما باید مراقب این وجه دوم استعاری‌اش باشد. کوبه چطور جایی است؟

کوبه در درجهٔ اوّل باید یک حوزهٔ عمومی شکل دهد. کوبه جایی نیست که حرف‌های آخر را بزند، بلکه میزگردی است که در آن حرف‌های متفاوت شنیده می‌شود. این دوتایی زدن/شنیدن خیلی مهم است. به قول هابرماس، باید محملی برای شکل دادن نوعی «کنش ارتباطی» و دریچه‌ای برای طرح مسائل و دغدغه‌ها از هر نوع بسازد. اگر فردی به‌خاطر زبان، موضوع و نقدهایش کوبه را مناسب بیان ندید، آن روز است که کوبه دارد راه یک‌طرفه می‌رود. آن‌گاه پاتوقی برای خودگویی و خودخندی نظرات خاص می‌شود که گوینده و مخاطبشان یکی است.

کیفیت نیز نباید فیلتر ورود که برآیند فضایی باشد که کوبه ایجاد کرده است. حوزهٔ عمومی نگران نخاله‌ها، تندروی‌ها و بی‌مقدارها نیست، چون اگر درست شکل بگیرد نوعی عقلانیت جمعی در درون خود برای کم‌رنگ کردن آن‌ها پیدا می‌کند. بزرگ‌ترین خطر کوبه این است که مجمع بزرگان (The Club of Gentlemen) بشود: مجمع اسامی خاص و به‌تبع آن گفتمان‌های خاص. اگر دانشجوی مبتدی و استاد جاافتاده ای در کنار هم در کوبه بنویسند، کیفیت ایده‌آلی پدید می‌آید که هر کس در درون خود برای رسیدن به آن تلاش می‌کند: اندیشمندهای آماتور را حرفه‌ای می‌کند و بر دل حرفه‌ای‌ها هم خوف نقد می‌اندازد تا حرفه‌ای بمانند.

زبان و زمانِ کوبه هم مهم است. اول اینکه کوبه جایی برای صحبت از تاریخ به‌معنای زمانی دور و گم‌شده نیست. کوبه از همهٔ زمان‌ها حرف می‌زند و بسته‌بندی‌های زمانی و معنایی را می‌شکند. از آن‌سو زبان کوبه هم مهم است: اولاً در دام نوعی شاعرانگی نمی‌رود و هم‌چنین در دام نوعی روشنفکرمآبی پرصدا امّا توخالی هم نمی‌افتد که طمقراق و قال نیچه و هایدگر را قاطی کند، و سوم آنکه مراقب شلختگی زبانی نیز هست. این‌ها که شد، کوبه زبانی انتقادی، سلیس، روشن و ارتباطی پیدا می‌کند.

کوبه از الان باید آینده‌اش را ببیند؛ روزی که مجلهٔ مطالعات معماری دانشگاه تهران مجله‌ای سرزنده می‌شود و سایت اینترنتی جا افتاده‌ای پیدا می‌کند. این مجله نه مانند مجلات بستهٔ آکادمیک است که نوشتن و چاپ را حلقه‌ای در خود و بسته می‌کند و نه چون ژورنال‌های همه‌چیزگوست. کوبه باید ارزش آکادمیک داشته باشد، اما مهم‌تر از آن می‌بایست انتقادی باشد، معاصر به‌معنای درست کلمه باشد. تاریخ بنویسد اما قصه‌گوی گذشته نباشد. کوبه جایی است تا از دریچهٔ معماری دربارهٔ جهان فکر کند.

این‌ها که شد، کوبه فصل جدیدی برای مطالعات معماری ایران خواهد شد، وگرنه آجری دیگر در دیوارهایی می‌شود که دور خودمان ساخته‌ایم: تابلویی برای حرف‌های خاص و تکرار مکررات؛ یکی دیگر از آن‌هایی که می‌آیند و می‌روند بی‌آنکه آمدن و رفتنشان توفیری ایجاد کند. ان‌شاءالله که این‌طور نیست و مطمئناً این‌طور نیست. صدای کوبیدن دل‌نشینش را از الان می‌توان شنید.

@Koubeh

لینک این نوشته در وب‌سایت کوبه:

http://koubeh.com/s9/
کوبه
. کجا فرع از اصل ممتاز شود! شهرام یاری موضع فعلی کوبه، موضعی است فرع بر اصلی که می‌توان از آن با عنوانِ «شاعرانگی» نام برد. خواه جبر سیاسی، خواه جبر اقتصادی، خواه جبر اجتماعی، خواه شرایط اقلیمی یا پیشینهٔ فرهنگی را دلیلِ آن بدانیم و خواه خصوصیات ژنتیکی یا…
.
برای سال دوم / گام دوم کوبه

شهرام یاری

پیرو صحبت‌هایی که برای یک‌سالگی کوبه شد تقریباٌ همه بر این نگاه تأکید داشتند که «رویکرد نقادانهٔ کوبه» باید حفظ و دنباله‌دار باشد. البته که نقد سودمند است اَمّا نقد به چه یا به که؟
نقد به امروز؟ یا نقد به دیروز؟
نقد به نوشته‌هایی دربارهٔ «تاریخ معماری در ایرانِ دوره‌های مختلف» (۱) یا نقد به آثارِ معماری قدیمی یا نو؟
نقد به معمارها؟ یا نقد به سیاست‌گذارهای تأثیرگذار بر معماری در قدیم و جدید؟ و بسیاری موارد دیگر.

کمی از بالاتر به موضوع نگاه کنیم و آن اینکه «نگاه نقادانه» از چه زمانی دارای «فضیلت» شد که مایِ موافق در حال، با آن عینک به قضایا نگاه کرده و «رویکرد نقادانهٔ کوبه» برای معماری یا معماری‌پژوهی در ایران را قابلِ قبول و راهگشا می‌دانیم. بررسی روند «طرز فکر ایرانی»، ما را به این نقطه از تاریخمان سوق می‌دهد که «نقد» و یک گام پیش‌تر از آن حتی «جسارتِ سؤال کردن»، پدیده‌ای تاریخ‌دار در بینمان است و قبل از آن نه تنها مقبول نبوده، بلکه حتی ناپسند نیز به حساب می‌آمده است و در حال با دشواری‌های آن آشناییم.

پیش از همه یعنی پیش از اینکه به «ماهیت و تاریخِ عینکم» واقف باشم، فریاد «نقد خوب است. نقد کنیم.» را موقوف کرده و توجه دوستان را به آن نقطه از تاریخمان (تاریخ تحولِ طرز فکر ایرانی) جلب می‌کنم و سؤالاتِ اساسی‌تری را پیش می‌کشم:

۱ . در چه تاریخی اصل «نگاه نقادانه» به «فکر ایرانی» رسوخ کرد؟
۲ . زمینه‌های ظهور آن چه/چه‌ها بود؟
۳ . با چه سرعت و در کجاها و با چه روندی پیش رفت؟
۴ . موافقان و مخالفان این «طرز فکر» چه کسانی و با چه «طرز فکرهایی» بودند؟
۵. نمودِ این «تحول فکری» در «معماری و شهر» چگونه بروز کرد؟
۶. گرایش‌های همسو و همچنین مخالف با این نگاه کدام‌ها بودند/هستند؟
۷. آبشخور مادی و معنوی گرایش‌ها چه/چه‌ها بود؟
۸. دستاوردها و هدررفت‌های آن «طرز فکر» کدام/کدام‌ها است؟
۹. من پیروِ کدام گرایش هستم؟ و به «تحول فکری» پدرانمان در شش هفت نسلِ گذشته چه نمره‌ای می‌دهم.
۱۰ . آیا «نگاه حاضرم» را به دست آورده‌ام یا به دستم داده‌اند؟ و بسیاری سؤالاتِ دیگر در این زمینه.

با توجه به اصلِ «نگاه نقادانه»ای که «دستگاهِ فکری کوبه» با «تکرار» به دنبالِ «تلقین» آن است، غور و نوشتن دربارهٔ مباحثی که گذشت را برای ادامهٔ مسیر کوبه در سال دوم / گام دوم پیشنهاد می‌کنم. و بعد از آن و شاید در سال سوم / گام سوم بشود که سؤالِ «نقد به چه یا که؟» را معرفتانه پیش کشید.

(۱) عنوان «تاریخ معماری در ایرانِ دوره‌های مختلف» را معرفتانه به‌کار بردم.

@Koubeh
http://koubeh.com/shy3/
بر نَجْد
(به مناسبت یک‌سالگی کوبه)

سید مجید میرنظامی

در روزگاری که صاحبان آرشیوها‌، خود را مالکان تاریخ و روایتی‌ می‌دانند که از گذشته برساخته‌اند، ضرورت خلق روایت‌های بدیل بیش از پیش احساس می‌شود؛ زیرا تا زمانی که «گذشته»ی ما از افسون روایت مسلط -روایتی معمولاً یکدست، ساده و منسجم - رها نشود، بعید است که «امروز» و «فردا»ی ما از آن خلاصی یابند. در مورد کوبه نیز داستان از همین قرار است: نگارش متن‌های گوناگون دربارۀ تاریخچۀ تأسیس کوبه و انگیزه‌های پشت آن، از ساخته‌شدن روایتی یکدست جلوگیری می‌کند. قطعاً در میان مؤسسان کوبه کسانی هستند که آن را طور دیگری می‌دیدند و امروز ساکت‌اند؛ کسانی‌که ممکن است با غلبۀ گرایشی خاص بر کوبه عرصه را بر خود تنگ دیده باشند و آن را ترک کرده‌اند. چه بسا اگر آنان هم دست به قلم ببرند و دربارۀ تجربۀ حضورشان در کوبه بنویسند، متنشان به بازاندیشی دربارۀ کوبه بیشتر کمک کند.

من هم می‌خواهم داستان خودم را از کوبه بازگو کنم؛ داستانی نسبتاً منسجم که بر هم زدنش بر دوش روایت‌های دیگر خواهد بود: روزی دلبستۀ تغییر و متنفر از محافظه‌کاری گروهی بودم که ظرفیت رقم زدن آیندۀ بهتری برای رشتۀ معماری را در آن می‌دیدم. اما از آن گروه طرد شدم. از آن روز تا کنون کوبه برای من به مقامی تبدیل شده است که می‌توانم از آنجا با سرکوبگرانم سخن بگویم. نسبت من با کوبه مشابه نسبتی است که قیس(مجنون) با بلندی‌های «نجد» داشت. جنون قیس، میان او و جامعه‌اش فاصله انداخت. با این همه، او نمی‌توانست کاملاً از جمع جدا بماند. از سویی، کین‌توزی اهل قبیلۀ لیلی او را طرد می‌کرد و از سوی دیگر، مهر لیلی او را به قبیله پیوند می‌زد و از همین روست که او بر نجد گام نهاد:

چون گرم شدی به عشق وجدش / بردی به نشاط گاه نجدش
بر نجد شدی چو شیر سرمست / آهن بر پای و سنگ بر دست
چون برزدی از نفیر جوشی / گفتی غزلی به هر خروشی
از هر طرفی خلایق انبوه / نظاره شدی به گرد آن کوه
هر نادره‌ای کز او شنیدند / در خاطر و در قلم کشیدند
بردند به تحفه‌ها در آفاق / زان غُنه غنی شدند عشاق

نجد عرصه‌ای است که فرد مطرود را با طردکنندگانش رویارو می‌کند. نجد نه به‌تمامی بخشی از محیط زندگی مردم است و نه کاملاً به طبیعت تعلق دارد. نجد جای دیگری است. جایی‌که افراد ساده‌اندیش دوستش ندارند؛ آن‌ها که قادر به درک این آمیزۀ مهر و کین در رابطۀ قیس با جامعه‌اش نیستند؛ آن‌ها که یا طرد را می‌شناسند یا ادغام را؛ آن‌ها که نمی‌توانند این حالت بینابینی و ذاتاً گفت‌وگویی میان قیس و قبیله را هضم کنند؛ آن‌ها که در نمی‌یابند منتقد وضع موجود در عین اینکه تا بن استخوان با ارزش‌های حاکم بر جمع‌اش مخالف است، به‌منظور تحقق آینده‌ای متفاوت، به گفت‌وگو با همان جمع دلبستگی دارد.

علاج درد قیس چگونه ممکن است وقتی جامعه‌اش عشق را گناه می‌داند؟ او نیک می‌داند که درد عشق نه دردی فردی که از قضا امری است سراپا اجتماعی. علاج مجنون، ناگزیر به علاج جامعه‌اش بستگی دارد. او نه‌تنها در رویدادهای عشق دائماً دگرگون «می‌شود»، بلکه باید جامعه را نیز همگام با خودش دگرگون کند. اما در جمع اهل قبیله، همیشه کسانی پیدا می‌شوند که نفعشان در «بودن» است و لاجرم این «شدن» را بر نمی‌تابند:

شخصی دو ز خویش آن جمیله / گفتند به شاه آن قبیله
کاشفته جوانی از فلان دشت / بدنام کن دیار ما گشت
آید همه روز سرگشاده / جوقی چو سگ از پی اوفتاده
در حله ما ز راه افسوس / گه رقص کند گهی زمین بوس
هردم غزلی دگر کند ساز / هم خوش غزلست و هم خوش‌آواز
او گوید و خلق یاد گیرند / ما را و تو را به باد گیرند
در هر غزلی که می‌سراید / صد پرده‌دری همی‌نماید
لیلی ز نفیر او به داغست / کاین باد هلاک آن چراغست
چون بز بنمای گوشمالش / تا باز رهد مه از وبالش
چون آگه گشت شحنه زین حال / دزد آبله پای و شحنه قتال
شمشیر کشید و داد تابش / گفتا که بدین دهم جوابش ⬇️
⬆️ من هم به چشم دیدم که هر مجنون‌شدنی، آدمی را به آماج تیر حافظان وضع موجود ـ بخوانید پلیس ـ بدل می‌کند. حال که به تجربۀ حضورم در کوبه نگاه می‌کنم می‌بینم که کوبه هم ــ اگر مراقب نباشدــ می‌تواند «پلیس» خود را ایجاد کند؛ می‌تواند اقلیتی بسازد و آن را با دگنک گزمه‌اش طرد کند. در این وضعیت، خودانتقادی برای ما نه فضیلت که یک نیاز است؛ چه آنکه بی چنین نقادی دائمی و بی‌رحمانه‌ای، کوبه هم به سرنوشت همان گروه‌هایی دچار خواهد شد که روزگاری آزاده بودند؛ اما پس از قدرت گرفتن، مجموعه‌ای متنوع از آپارتوس‌های ایدئولوژیک و سرکوبگر ساختند و آهنگ حذف «عناصر رادیکال» کردند.

آن روزی که «کوبه» ماهیتی مستقل از گردانندگان و دست‌اندرکارانش پیدا کند و از «شدن» باز ایستد، آن روز که روابطش به جای تضاد و افتراق، بر سازگاری و اتحاد استوار شود، آن روز که جای برابری حاکم بر روابط اعضای کوبه را بروکراسی سلسله‌مراتبی یا بدتر از آن، نمونه‌های سنتی وطنی‌اش بگیرد، مرگش فرا می‌رسد. امید که داستان کوبه هرگز تکراری نشود. امید که قصۀ کوبه همواره پر از تناقض و ابهام باقی بماند و به آدم‌های مختلف اجازه دهد که تاریخ خاص خودشان را بر آن حک کنند؛ قصه‌ای برای سست کردن زیر پای تمام روایت‌های مسلط؛ حتی اگر آن قصه، قصۀ خودش باشد.

@Koubeh

لینک این نوشتار در وب‌سایت کوبه:
http://koubeh.com/smm8/