کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
من مسجد نیستم مصطفا مرادیان در ۳۰ کیلومتری جادۀ استهبان (فارس) به‌سمت داراب، بنایی به‌عنوان مسجد و چهارطاقی ایج در تاریخ ۲۸خرداد۱۳۵۱ توسط آقای الله‌قلی اسلامی به ثبت آثار ملی رسیده است. در ابتدا باید بگویم که مایۀ مباهات است که چنین بنای دورافتاده از جادۀ…
.
عدم مسجدیّت معمارانه: نقدی بر نوشتۀ «من مسجد نیستم»

محمدمهدی طاهری

نوشتۀ اخیر مصطفا مرادیان، «مسجد ایج» را معرفی می‌کند، ویژگی‌هایی از آن را برمی‌شمارد و نهایتاً آن ویژگی‌های برشمرده را با معیارهایی که از مسجد در نظر داشته تطبیق می‌دهد و چنین نتیجه می‌گیرد که «خودِ بنا با ما سخن می‌گوید که ”من مسجد نیستم“». معیارهای مسجدبودن در نظر او را از گزاره‌هایش می‌شود دریافت. بنا به نوشتۀ او مسجدها باید، لااقل، این ویژگی‌ها را داشته باشند:

«موقعیت طبیعی بنا شرایط مسجدبودن را دارا» باشد؛ «قلب شهر و نماد یکتاپرستی» باشد؛ «در مرکز شهر قرار» داشته باشد؛ و «محلی برای برگزاری نماز جماعت» داشته باشد. مرادیان «تنها وجه مشترک» مسجد ایج با مفهوم معمارانۀ مسجد را «محراب» آن لحاظ کرده و نیز گفته «در تمام طول تاریخ، مسجد برای مسلمانان تعریف مشخص» داشته است.

درنظرداشتن معیارهای این‌چنینی برای «مسجدبودن بنا از منظر معماری»، را «مسجدیّت معمارانه» می‌نامم. مسجدیّت مفهومی فقهی است؛ شرط «ضروری» مسجدبودنِ بنایی از منظر فقه، «مسجدیّت» آن است؛ به‌این‌معنا که صیغۀ مسجد را بر آن خوانده باشند. اگر بر بنایی صیغۀ مسجد خوانده شد و یکی که نمازش به صحت محکوم است در آن نماز خواند، بنای مزبور «مسجد» است و تاابد هم مسجد خواهد ماند.

احکام مسجدبودن بنا از منظر فقهی، معیاری مشخص دارد اما نمی‌شود وضع مشابهی را برای مسجدبودن بنایی از منظر معماری در نظر گرفت. تقریباً همۀ معیارهایی که مرادیان برشمرده است، مثال‌نقض‌هایی فراوان دارند. بررسی طرح و مکان و وضعیت مسجدهای تاریخی ایران، که تعداد ثبت‌شده‌هایش به ۱۳۰۰ بنا نزدیک می‌شود، نشان می‌دهد که تنوع در آن‌ها چنان زیاد است که سخن از مسجدیّتِ معمارانه عملاً ناممکن است.

«موقعیت طبیعی» هر بنایی می‌تواند درخور مسجدبودن باشد؛ درواقع اصلاً «درخوربودن» موقعیت طبیعی از شروط فقهی و معمارانۀ مسجد نیست. هیچ نیازی نیست که مسجد در «قلب شهر» یا در «مرکز شهر» باشد. همچنین تعریف عددی مشخصی هم، نه در فقه و نه در معماری، برای ابعاد و ویژگی‌های محل برگزاری نماز وجود ندارد. بنابراین در هر فضایی، در هر موقعیت طبیعی‌ای و در هر ابعادی می‌شود صیغۀ مسجد را خواند و آنجا را مسجد کرد (البته از منظر فقه، فضا/بنای مدنظر ویژگی‌هایی را باید داشته باشد؛ همچون غیرغصبی‌بودن). حتی «محراب» هم شرط ضروری مسجدبودن بنایی نیست. مسجدهایی هم هستند که محراب ندارند و در مسجدبودن آن‌ها تردیدی نیست.

گاه معماری و مردم، بر احکام سفت‌وسخت فقهی هم پُشت می‌کنند و مسجدیّت فقهی را هم زیر پا می‌گذارند؛ چه رسد به معماری و چه رسد به مستحب‌ها و مکروه‌های مسجدسازی. کم نبوده‌اند مسجدهایی که ویران شده‌اند و بر جای آنان، کاربری دیگری سر بر آورده؛ حال آنکه چنین امری با ابدی‌بودن صیغۀ مسجد کاملاً در تضاد است. به‌هرحال در این گزاره که «در تمام طول تاریخ، مسجد برای مسلمانان تعریف مشخص داشته است»، لااقل از منظر معماری، باید تجدیدنظری اساسی کرد. هیچ مسجدی ندای «من مسجد نیستم» را سر نمی‌دهد؛ چه آن مسجد، مسجدِ سده‌پنجی ایج باشد، چه مسجد سده‌پانزدهی چهارراه ولیعصر تهران.

پرسش «چه چیزی مسجد را مسجد می‌کند؟» را پیش‌تر نیز پژوهشگرانی از خود پرسیده بودند. یکی از این پژوهشگران، رابرت هیلن‌براند (احتمالاً ضمن آگاهی از تنوع حیرت‌انگیز کالبد مسجدها) چنین گفته بود: «فقط دیواری که به‌دقت در جهت قبله است». هیلن‌براند «فضایی محصور و جهت‌دار» را یگانه ویژگی تعیین‌کنندۀ مسجدها برمی شمارد. حُکم او احتمالاً برآمده از تدقیق در چندسانی کالبد مسجدهاست. شاید مُراد هیلن‌براند از چنین شرط ساده‌گیرانه‌ای این بوده که هیچ مسجدی را از مسجدبودن نیندازد؛ اما همین حکم هم مصداق‌هایی متضاد دارد. حتی نیازی نیست دیوار قبله، «به‌دقت» در جهت قبله باشد؛ چنان‌که پرشمارند مسجدهایی که اختلاف درجه‌ای نسبت به جهت قبله دارند. مصداق مسجد ایج نیز نشان می‌دهد که «محصوربودن» آن هم چندان واجب نیست. بنابراین پرسش «چه چیزی مسجد را مسجد می‌کند؟» یک پاسخ دارد: از منظر معماری چیزی نیست که مسجد را مسجد بکند؛ یا به‌عبارتِ‌دیگر مسجدیّت معمارانه بی‌معناست.

@Koubeh
کوبه
. دولت، مادر دانشگاه (؟) (پاسخی به نقد یادداشت «صومعهٔ مطالعات معماری ایران») شهاب‌الدین تصدیقی 1️⃣هرچقدر یادداشت خود (صومعهٔ مطالعات معماری ایران) را خواندم، ذکری از «دموکراسی»، «عدالت» و دیگر مفاهیم این‌چنین ندیدم. چرا؟ چون اصلاً قرار نبوده که در آن یادداشت…
.
علیه سرنوشت‌باوری
نقدی بر متن «دولت، مادر دانشگاه (؟)»

سیدمجید میرنظامی

شهاب‌الدین تصدیقی در نوشتۀ «دولت، مادر دانشگاه (؟)» دو گزارۀ مهم طرح کرده‌ است. در این یادداشت سعی می‌کنم با تحلیل این دو گزاره نشان دهم که سرنوشت‌باوری حاکم بر نگاه او، اتفاقاً خودش بخشی از بحران است نه راه‌حل.

۱- تصدیقی ادعا می‌کند که آیندۀ دانشگاه را «پیش‌بینی» کرده است: «اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد و دانشگاهیان نتوانند شرایط جدید را ببینند، محکوم به حذف یا بی‌اعتبار شدن هستند.» می‌توان در این گزاره تشکیک کرد. با بررسی روند جاری تغییر دانشگاه هیچ نشانه‌ای حاکی از این نیست که رخدادها در راستای پیش‌بینی او جلو می‌روند. به نظر می‌رسد او به‌جای پیش‌بینی، صرفاً آرزوهایش را بیان کرده‌ است.کافی است به دور و بر خود نگاهی بیندازد تا ببیند همین الآن پردیس‌های «خودگردان» فعال‌اند و بخش چشمگیری از سهمیۀ بهترین دانشگاه‌های تهران در اختیار دوره‌های پولی است. تا اینجا پولی‌شدن دانشگاه‌ها نه کسی را حذف کرده است و نه بی‌اعتبار. مگر همین الآن بخشی از دورۀ «مطالعات معماری ایران» پولی نیست؟ آیا پولی‌شدن این دوره به کاهش دانشجو یا تغییر رویکرد استادان انجامیده است؟ وقتی تحلیل بیش از حد انتزاعی می‌شود، احتمال چنین نتیجه‌گیری‌های نادرست افزایش می‌یابد. آرزوی تصدیقی مبتنی بر فرض نادرستی است که در متن قبلی‌اش به آن اشاره کرده‌ است؛ اینکه در گذشته صومعه‌ها خودکفا بودند و اگر صومعه‌های مطالعات نتوانند خودکفا شوند دخلشان خواهد آمد. در حالی‌که برخلاف ادعای او صومعه‌های قدیم نیز خودکفا نبودند؛ بلکه حاصل دسترنج رعایای فلان موقوفه در جیب علمای صومعه می‌رفت تا آنان با خیال راحت به نوشتن کتاب‌های قطور مشغول شوند. اما چرا؟ پاسخ این است که صومعه و علما و کتاب‌هایش برای حاکم کارکردی داشت و به درد تثبیت وضع موجود می‌خورد. مسلماً نظم جدید هم به صومعه‌های خاص خود نیاز خواهد داشت تا آن را بدیهی جلوه دهند؛ همان‌طورکه تصدیقی، خواسته یا ناخواسته، مشغول چنین کاری است. بنابراین برخلاف ادعای او می‌توان آینده‌ای را ــ در میان انواع آینده‌های ممکن ــ تصور کرد که در آن دانشجو با پرداخت شهریه‌ای هنگفت وارد رشتۀ مطالعات معماری ایران می‌شود تا استادان برایش قصه‌های شیرینی دربارۀ «ایران فرهنگی» تعریف کنند. این دو هیچ تناقضی با هم ندارند. از این گذشته، در نظام سرمایه‌داری شیوۀ رسیدن به سود اهمیتی ندارد. اگر شاهزاده‌ای حاضر است هزینۀ تأسیس دوره‌های مطالعات هنر و معماری اسلامی را در یکی از بهترین مؤسسات آموزشی امریکا تقبل کند، امنای دانشگاه با آغوش باز از آن استقبال می‌کنند. بماند که چنین دوره‌ای می‌تواند کارکردهای ایدئولوژیک خاص خود را نیز داشته باشد.

۲- تصدیقی ادعا می‌کند که برای این وضعیت راه‌حلی دارد: «تطبیق شرایط نهاد دانشگاه با منطق تولید اقتصادی.» اما این جمله نه «راه‌حل»، بلکه صرفاً بازگویی خوابی است که دولت‌های نئولیبرالی برای «آموزش رایگان» دیده‌اند. به نظر می‌رسد او وضع موجود و آینده را نه حاصل اعمال انسان‌ها و مناسب واقعی آنان، بلکه همچون نیرویی مافوق ارادۀ بشر می‌بیند. به همین دلیل است که در پیش‌بینی (آرزوی) او چه اهالی دانشگاه بخواهند چه نخواهند، شرایط تغییر خواهد کرد و وظیفۀ دانشگاهیان صرفاً تطبیق با شرایط است. اگر آینده این‌قدر پیش‌بینی‌پذیر و ناگزیر است، چه نیازی به قلم‌فرسایی و ابراز نگرانی بود؟ سرمایه‌داری دانشگاه را تغییر خواهد داد و براساس این الگوی انتخاب طبیعی هرکس که با آن نسازد منقرض خواهد شد. مگر تصدیقی همین را نمی‌خواهد؟ اتفاقاً اوست که به‌جای ارائۀ آلترناتیو، برنامه‌های جاری را چونان نیروهای طبیعی (همچون برخورد شهاب‌سنگ به زمین) و خارج از کنترل آدمی جلوه می‌دهد. این «سرنوشت‌باوری» و ناگزیردانستن رخدادهای آینده از قضا باب‌طبع کسانی است که می‌خواهند بدون هیچ مانع و رادعی برنامه‌هایشان را اجرا کنند. شرایطی که تصدیقی از آن سخن می‌گوید نه طبیعی است و نه ازلی‌ابدی. می‌توان جلویش ایستاد و نگذاشت که آینده طبق خواست (پیش‌بینی) سرمایه‌داران ساخته شود. گام نخست این است که آینده را مقدرشده نپنداریم تا راه اندیشیدن به روش‌های مقاومت دربرابر این تغییر همچنان باز بماند.


🔸ادامۀ این متن را در وب‌سایت «کوبه» بخوانید.

@Koubeh1
http://koubeh.com/smm7/
کوبه
. علیه سرنوشت‌باوری نقدی بر متن «دولت، مادر دانشگاه (؟)» سیدمجید میرنظامی شهاب‌الدین تصدیقی در نوشتۀ «دولت، مادر دانشگاه (؟)» دو گزارۀ مهم طرح کرده‌ است. در این یادداشت سعی می‌کنم با تحلیل این دو گزاره نشان دهم که سرنوشت‌باوری حاکم بر نگاه او، اتفاقاً خودش…
.
پرولتاریای معماری

شهاب‌الدین تصدیقی

سال‌ها پیش والتر گروپیوس (بنیان‌گذار باوهاوس)، آکادمی‌های پرورش‌دهندهٔ معماران و هنرمندانِ تجسمی را متهم به ایجاد «پرولتاریای هنری» کرد که «توان رویارویی با کشمکش‌های زندگی را ندارند» (۱). امروز همین خطر بسیاری از رشته‌های دانشگاهی (من‌جمله معماری و مطالعاتش) را تهدید می‌کند؛ ترسی که موجب «قلم‌فرسایی» و ابراز نگرانی من است.

بی‌اعتبار شدن رشتهٔ مطالعات معماری و دانشجویانش در مقام تولید اندیشه، خطری است نه بالقوه بلکه بالفعل! احتمالا رشتهٔ مطالعات معماری حذف نخواهد شد (ولو به زور شهریه یا هزینهٔ شاهزاده‌ای نوستالژیک!) ولی تهدید اصلی، تبدیل این رشته به کافه‌ای است که در آن پول می‌دهند و قصه می‌شنوند، حال چه قصه‌اش مارکسیستی باشد و چه ناسیونالیستی. قصه‌گویان و قصه‌خواهان، عرصه را بر دانشجویان محقق تنگ می‌کنند و مانع از تربیت نیرویی می‌شوند که با جامعه‌ی کاری و تولیدی در ارتباط باشد و بتواند بر آن تاثیر گذارد.

از آقای میرنظامی می‌خواهم متن نخست من (صومعهٔ مطالعات معماری ایران) را مجدداً بخواند که در بند سوم آن به صراحت به دانشگاه‌های شهریه‌پرداز اشاره شده است. یک سوی هشدار من «حذف» رشته است ولی سوی دیگر «بی‌اعتباری» آن؛ چیزی که البته همین الآن هم تا حد زیادی رخ داده. عقیم ماندن دستگاه مطالعات معماری، باعث شده امروز کمتر کسی خارج از حیطهٔ دانشگاه و حتی این رشته، آن را جدی می‌گیرد.

(۱) دروسته، ماگدالنا، "باوهاوس"، ترجمه نغمه نظرنیا، تهران: هنر معماری، ۱۳۸۷، ص۱۴

@Koubeh
تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن

سعید خاقانی

از روزی که «بنیامین » از عصر بازتولید مکانیکی هنر و از بین‌رفتن هالۀ اصالت آن سخن گفت، ما معماران لبخندی از آرامش بر لب داشتیم و تکیه‌زده بر اصالت تزلزل‌ناپذیر معماری، باور داشتیم که وابستگی مکان و ساخت این بلا را بر سر معماری نخواهد آورد. حتی عصر بازتولید دیجیتالی هم چندان ترسی در دل ما نریخت چراکه بالاخره با تغییر شهر و اقلیم، تکینک مختصری وارد قالب یکسان معماری می‌شد. این سوی قضیه امثال معماری انترناسیونال وجود داشت، اما از آن طرف ادعا داشتیم یک «مسجدجامع عتیق اصفهان» هست و اصالت «سمرقند» و «شیراز» زایل‌نشدنی است. اما انگار این پشت‌بند آرامش‌بخش هم تَرک برداشته و ما هم امروز باید در باب معماری در عصر بازتولید آن‌چنانی‌اش صحبت کنیم. به نظر می‌رسد تنها ملتی که خوب به ندای «ونتوری » پاسخ داد که بیایید از «لاس‌وگاس» بیاموزیم، کشور اژدها و افسانه، تاریخ و فرزانگی، کشور جنس ارزان و بنجل، کارخانۀ جهان، یعنی «چین» بود. اگر در سرزمین تفریح لاس‌وگاس هرم مصری با شیشه ساخته می‌شد و مدل کوچکی از ونیز سر بر می‌کرد، از باب سرگرمی بود تا جیب و عقل خالی کند و محدود به لاس‌وگاس و دیزنی‌لندها بود. اما امروز نه در سرزمین دورافتاده‌ای در میان بیابان، بلکه بازتولید این اشکال تاریخی را در بطن زندگی روزمره می‌بینیم. اگر امروز عبارات «شهر انگلیسی»، «شهر هلندی»، «شهر فرانسوی» و « شهر ایتالیایی» را در اینترنت جست‌وجو کنید، کنار آکسفورد و آمستردام و فلورانس، یکی دو تصویر هم از شهرک‌های نوساز اطراف شانگهای پیدا می‌شود که کافی‌ است کمی در بحرش بروید تا تناقضاتش برملا شود. اتوبانی کنار ونیز است و آسیاب‌های هلندی به جای مزرعه بالای خانه‌های شرقی سر برکرده است. معنای این بازتولیدها چیست و نشان از چه دارند؟ چرا باید شهرک‌های انگلیسی و هلندی در شانگهای ساخته شوند؟ بازارشان که حسابی داغ است. دبی هم که می‌روی، مرکز خریدی چهارطرفش گنبد عثمانی دارد و دیگری گنبد «شیخ لطف‌الله». شاید تب نئوکلاسیسزم در بازار مکارۀ ساخت‌وساز ایران هم مشترکات معنایی با این وضعیت دارد! یادمان نرود، چین دیگر سرزمین دورافتادۀ شرق دور نیست؛ نوید بسیاری از اتفاقات است که در آیندۀ نه چندان دور بر سر جهان ما می‌آید.

آیا این همان نگاه امپراطورمآبانۀ جهان قدیم است که مدلی نو در بستر سرمایه‌داری متأخر پیدا کرده است؟ اگر روزی تیمور باغ‌های سمرقند را نقشی از جهان می‌دانست و اسم باغ‌هایش را مراکش و مصر و شیراز می‌گذاشت، یا پاریس قرن نوزدهم در معماری شرق‌گرایانه‌اش تصویری از قدرتش را به رخ می‌کشید، امروز این حکمرانی جهانی سرمایه است که تاریخ را به بازی گرفته و بازتولید می‌کند. واقعیت این است که ضرری هم ندارد اگر اطراف اصفهان، به جای سپاهان‌شهر و مهرآباد، شانزه‌لیزه‌ای می‌کشیدند، ته آن برج ایفلی هوا می‌کردند و اطرافش را هم یک هوسمان ایرانی آپارتمان‌های شیک پاریسی می‌ساخت. به شما قول می‌دهم عشاق جوان دست ‌در دست هم، شب‌ها بلوارهایش را گز می‌کردند و درکنار نوای آکاردئون قهوه سفارش می‌دادند. این تجربۀ بدل‌کارانه گاهی شیرین‌تر از واقعیت است. گاهی بهتر است به جای شلوغی پایین‌شهر، تهران قدیم را در شهرک سینمایی ببینیم؛ جایی که همه چیز آمادۀ یک تجربۀ شسته‌رفته است. به طراح ونیزِ لاس‌وگاس گفتند کانال آب ونیزی در بیابانِ لاس‌وگاس چه معنایی دارد؟ با مشکل بی‌آبی چه کار می‌کنید؟ گفت: «کسی که پول خرج می‌کند حوصلۀ این نگرانی‌ها را ندارد، ما دروغ شیرینی که می‌خواهند را به بازدید‌کننده‌ها می‌گوییم». عجب حرفی است، ما هم از تاریخ، واقعیت نمی‌طلبیم؛ شیرین‌شده و ترو‌تمیزشده‌اش را می‌طلبیم، تفلیسی می‌خواهیم که آخرش به باتومی برسد. کوچه‌های خرابۀ پشت مسجدجامع عتیق را نمی‌خواهیم، بازارهای شیک نقشِ‌جهان و کوچه‌های باکلاس جلفا را می‌خواهیم تا عینک دودگرفته‌ای بزنیم و قلیانی و عرقیاتی هم پهلویش باشد و آخر کار هم کاشی و گلیمی به سوغات ببریم.⬇️
⬆️ قضیه‌ای خطرناک در پس این تاریخی‌گری نهفته است که آن را با نوزایی رنسانسی، نئوکلاسیسزم قرن نوزدهمی و حتی پست‌مدرنیزم دهۀ شصت و هفتادی متفاوت می‌کند. تمثالش ادعای پایان تاریخ فوکویاما بود که همه داد و واویلا و هیهات در جوابش سردادند که حالا کجا تا پایان تاریخ! ولی انگار در این جهان بی‌گزینۀ گرفتار خود، همه ته دلشان می‌دانستند که این کلام بودار نه فقط رایحه‌ای از حقیقت است، بلکه کلیّت جهان امروز را با وجود فقدان آلترناتیو، استیصال چپ و واماندگی جهان‌های باستانی و شرقی به تصویر می‌کشد. شرقِ دور که گوی سبقت را در غربی‌شدن از غرب ربوده است، دیگر آمریکای جنوبی راهنمای چپ نمی‌زند و نصف دیگر جهان یا در حال توسعه است یا مثل خاورمیانه در حال نزار. دیگر انگار در گورِ تاریخ مرده‌ای نیست و کفگیر تاریخی‌گری برای احیای بن‌بست جهان امروز، به ته دیگ خورده است. اگر روزی رنسانس، جهان باستان را از نو زایید، یا نئوکلاسیک قرن هجدهمی و تاریخی‌گری‌های قرن نوزدهمی به دنبال بازگشت به تاریخ بودند (چیزی مشابه و متفاوت با سنت‌گرایی خودمان که جوهرۀ تاریخ را به اسم سنت می‌جوید) و حتی پست‌مدرنیسمی که رجوع هر چند سطحی به تاریخ را پاسخی به کسالت و گم‌شدن‌های مدرنیسمی می‌دانست، اینجا دیگر تاریخ تنها سس خوشمزه‌کنندۀ غذای یکسانی است که همه می‌خوریم. اگر تاریخ دیگر راهی به سوی رهایی نیست، لباس شیکی است که بر تن لختمان می‌پوشانیم و سرخاب‌و‌سفیدآبی است که بر صورت تکیدۀ زندگی امروزمان می‌مالیم. در این بستر است که می‌بایست پرسید آیا تاریخ چراغ راه آینده است؟ اگر «گیدیون» می‌گفت که مدرنیسم در بلژیک و امثالِ آن زودتر و بهتر پا گرفت، به این دلیل بود که مزاحمت تاریخ را نداشت؛ آیا امروز هم «سنگاپور» و «دبی» و «سوچی» و «گوانجو» بهتر به سمت آینده – آن‌طورکه در پایان تاریخ از آینده تصور می‌شود – نمی‌روند؟ کنارشان هم یکی دوتا دکور تاریخی هوا می‌کنیم تا خیالشان هم از نمک تاریخ راحت شود.

شاید خیلی هم نباید بد نگاه کنیم، این از یک سو تاریخ توریستی است که جلوه‌ای خوش‌آب‌ورنگ از تاریخ را به‌جای واقعیت آن، سرخوشانه مصرف می‌کنیم و خلوتی خوش با خیالش داریم، و دیگر تصوری هالیوودی و همانند شبکۀ History از تاریخ است که دراماتیزه شده، رمانس و شکوهش زیاد شده، تضادها و تناقض‌هایش هم پاک شده است. این خوشمزه‌ترین تاریخ برای مصرف است. آبگوشتی است که در کاسه‌های آی‌کی‌آ و کافه‌های آن ور شهر خورده می‌شود. تاریخ اگر راه شناخت نیست، اگر دیگر آب آگاهی در گرمابۀ تاریخ گرم نمی‌شود، قلیان‌خانه و رستوران که می‌تواند باشد تا در حین خوردن کباب و دوغ، چشممان هم حظی از تاق و تزئیناتش ببرد. شاید تاریخِ امروز همین باشد و بد هم نباشد. دوستی از من می‌خواست که اتاقی را در آپارتمان شیکش، سیم‌گِل‌پوش کنیم تا با تختی و ترمه‌ای و بالشی و تاری آویزان بر دیوار، پاتوق غروب‌هایش شود. خودش واردکنندۀ «اچ‌پی‌ال» و «ترمو وود» و سرامیک مستراح است.

ما در پایان تاریخ هستیم. تاریخ نه لزوماً به‌معنای پایان جهان، بلکه به‌معنای پایان این انسان و این تاریخ، تا چه پیش آید و در آن انسانی نو زاده شود یا نشود. فعلاً که چراغ علم، در دست نوعی شِبه‌علم و در دست تصویرسازان مجازی آن افتاده است. شاید در پایان تاریک تاریخ بودریاری و آخرالزمانی بیفتیم، سرگردان و گمگشته تا مگر نجات‌دهنده‌ای بیاید و ما را به ساحل خلاص و سعادت برساند؛ وگرنه ما که تکیه‌گاه‌های آگاهیمان را، که یکی از آن‌ها تاریخ بود، نشسته بر آن بریدیم. شاید تاریخی دیگر باید زاده شود، یعنی رابطه‌ای نو با گذشته، چون این تاریخ دیگر معبر آگاهی نیست و ما آن را به عکسی بر دیوار زندگیمان فروکاستیم. از این عکس هم چیزی جز لبخندی و آهی، وقتی در مکعب‌های سردوسادۀ خود خزیده‌ایم، برنمی‌آید. می‌دانید بهترین جای تاریخ امروز کجاست؟ در پس‌زمینۀ عکس‌های مد شهری؛ جوانی جین «لوکاست» پوشیده در ساحل ونیز لم داده است و به افق چشم دوخته، کلیسای ایل ردونتورۀ پالادیو هم در پس‌زمینه، ساکت بر سفرۀ سیاه آب نشسته است. این بهترین جای تاریخ در جهان امروز ماست. تاریخ‌های دیگر هم هست، اما آن‌ها همچون دیگر آلترناتیوهای جهان امروز در پستوها غرولند می‌کنند وقتی این یکی یکه‌تازی می‌کند.
@Koubeh
http://koubeh.com/s8/
کوبه
. دولت، مادر دانشگاه (؟) (پاسخی به نقد یادداشت «صومعهٔ مطالعات معماری ایران») شهاب‌الدین تصدیقی 1️⃣هرچقدر یادداشت خود (صومعهٔ مطالعات معماری ایران) را خواندم، ذکری از «دموکراسی»، «عدالت» و دیگر مفاهیم این‌چنین ندیدم. چرا؟ چون اصلاً قرار نبوده که در آن یادداشت…
نظم سرمایه‌داری و وادادگی دانشگاهی

(جستاری در باب تولید دانشگاه در ایران و پاسخی به شهاب‌الدین تصدیقی) (۲)

علی جاودانی

تصدیقی در پاسخی که به نقد من بر «صومعهٔ مطالعات معماری ایران» نوشته، نکاتی را مطرح کرده که به گمان من بیش از همه ناشی از عجله است؛ عجله‌ای که در پاسخگویی به نقد من به خرج داده است و ای‌بسا اگر به منابعی که در پایان یادداشتم قید کرده بودم هم سری می‌زد شکل نوشتار او دیگرگونه می‌شد. او در یادداشت اخیرش بیشتر به روانکاوی من پرداخته تا مواجهه با محتوای نوشته‌ام و به این ترتیب عملاً از پاسخ به آنچه نوشته بودم طفره رفته است. من اما سعی می‌کنم به بهانهٔ پاسخی هرچند نالازم، به ایضاح برخی از مفاهیم یادداشت پیشین بپردازم. لازم است بگویم که اگر در خلال این متن اثری از «مطالعات معماری ایران» نمی‌یابید هم ازآن‌رو است که مجید میرنظامی پیش‌تر نسبت درون‌ماندگار مطالعات معماری ایران را با سیاست‌های نئولیبرال به‌خوبی کاویده است (۱) و هم به این خاطر که هدف من، در ادامهٔ یادداشت میرنظامی، نقد وضعیتی است که نه‌تنها بر این رشته که بر کل سامانهٔ آکادمیک ایران حاکم شده است و دور نیست که آخرین سنگرهای حق آموزش رایگان را فتح کند. در یادداشت پیش رو از «تولید دانشگاه»، «دانشگاه در خدمت حقیقت» و «تبار»ی سخن خواهم گفت که درست در مقابل «مذاکره»ٔ مورد دفاع تصدیقی، از «مبارزه» ــ مبارزه‌ای سخت نابرابر اما ممکن ــ دفاع می‌کند.

دانشگاه تولید می‌شود
نخستین ایرادی که تصدیقی وارد می‌کند آن است که اصلاً قرار نبوده در آن یادداشت از آرمان‌های دموکراتیک سخن بگوید و راه‌حلی هم ارائه کرده که من ظاهراً ردش نکرده‌ام. نخست آنکه اگر او از هماهنگی با بازار و دولت سخن گفته یعنی از بی‌عدالتی و سیطرهٔ بازار و روابط مزدی بر دانشگاه سخن گفته است و لزومی به تأکید مؤکد او بر این موارد نیست. دوم آنکه من ازقضا در همان متن کوتاه پیشنهاد بسیار مشخصی ارائه کردم: اگر تصدیقی برای فرار از دانشگاه در خدمت مذهب، دانشگاهی می‌خواهد در خدمت دولت و بازار، (که میرنظامی به‌خوبی نشان داده است که این هر سه هیچ تضادی هم باهم ندارند!) می‌توان به‌جای این وادادگی، دانشگاهی داشت در خدمت حقیقت. البته شرط فهم آنچه نوشتم آن است که دانشگاه را همچون هر فضای دیگری نه امری ثابت که فضایی همواره در حال تولید شدن بدانیم. به یک معنا: دانشگاه تولید می‌شود و من می‌کوشم در ادامه شکل تولید دانشگاه در خدمت حقیقت را بیشتر معلوم کنم.

دانشگاه در خدمت حقیقت: مبارزه به‌جای مذاکره

تصدیقی در گام بعدی یادداشتش مرا به کشف ذات دانشگاه متهم می‌کند، حال‌آنکه سخن ما از چهار سنت تولید دانشگاه بود. نیز از آن گفتیم که دانشگاه موجود دانشگاه در خدمت مذهب/دولتی است که در حال دگردیسی به دانشگاه در خدمت دولت/مذهب/بازار است. (اتصالش به بازار و دولت موردحمایت تصدیقی است.)

برخلاف نظر تصدیقی، دانشگاه به هیچ روی قرار نبوده که از اول در خدمت این دو یا سه باشد. نمی‌دانم از کدام مطالعهٔ تاریخی برآمده است که باید دانشگاه را از آغاز در خدمت دولت و بازار در نظر آورد؟

اما تصدیقی آشکارا دست به دامان رئال‌پولیتیک می‌شود و خود را طرفدار «مذاکره» با دولت و بازار نشان می‌دهد: «کوتاه بیا و بپذیر!»؛ اما لااقل سنت جنبش دانشجویی نشان داده است که امکان تولید دانشگاهی دیگر یعنی دانشگاه در خدمت حقیقت وجود دارد؛ سنتی که نشان می‌دهد می‌توان به‌جای دفاع از دولت و بازار و پذیرش چنگال آهنین آن‌ها و سر فرود آوردن در برابرشان و تن دادن به وضع موجود و نیز آن آینده‌ای که هواداران وضع موجود در پی تحققش هستند، تغییر رادیکال آن‌ها را از پایگاه دانشگاه فریاد زد. از همین رو است که تلاش نیروهای مخالف وضع موجود برای خودآیینی نهادها و ایستادگی در برابر نظم «طبیعی» (!) برآمده از بازار، تلاشی است برای حفظ سنگر تغییر رادیکال وضع موجود. برای ما هر نوع “مذاکره” با بازار یعنی افتادن در دام کالایی‌سازی؛ و دولت هم تا وضع حالش این‌گونه که هست باشد برای ما هیچ نیست جز بازوی اجرایی نئولیبرالیسم. ما دانشگاه را مستقل می‌خواهیم و البته پایگاهی برای تغییر آن دو دیگری.

اما اگر دلدادگان نظم نئولیبرالی بازار خواسته و ناخواسته با اصرار و ابرام از ما می‌خواهند که با بازار و دولت «مذاکره» کنیم و سیطرهٔ کنونی‌شان را امری طبیعی بپنداریم، باید پاسخ دهیم که گوش ما با نداهای دیگری است: ما از دانشجویان معترض می ۱۹۶۸ این را آموخته‌ایم: «واقع‌گرا باشید و ناممکن را بخواهید!»... ⬇️


🔴 🔴 برای خواندن ادامهٔ این مطلب به لینک زیر بروید:
http://koubeh.com/aj3/

@Koubeh
این را نگاه کنید و البته خشم مگیرید و تمسخر هم نکنید، رویدادی است که هم اکنون در بعضی از بزرگترین پروژه های این مرزوبوم، دارد عادی میشود.
https://t.me/architecturemonitor
مبالات کجا؟ آگاهی سیری چند؟

چندی پیش با یکی از بزگترین پروژه های در حال اجرای شهر ( مشهد) آشنا شدم. مرا برای مشورتی خواسته بودند و انتظار داشتند که مشکلاتی ساده را گمان میکردند برایشان روی داده است حل کنم.
نقشه ها را و سپس ساخته شده ها را نگاه کردم. در نگاه اول مدام چشمهایم را برهم میفشردم و از بازوی خود نیشگون میگرفتم که مگر خوابم.
البته که خواب نبودم و با کمال تأسف بیدار بودم و میدیم که مشکلات بسیار بزرگتر از پندار صاحب کار و گمان ابتدایی خودم است و بعضی از آنها یا قابل حل نیست یا حلش وقت و هزینه فراوان میخواهد.
نقشه هایی با مهر و امضای یک مهندس مشاور ( متشکل از چند جوان پرمدّعای گزافه گو) و اجرایی با نظارت کامل و تمام عیار سرمایه گذار را پیش روی داشتم.
ظلمات بعضها فوق بعض...إذا أخرج یده لم یکد یراها
نقشه های بغایت آشفته و ناقص و متناقض... که البته به سرحد کمال نشانگر میزان آموخته های جوانکان در دانشگاهشان و چندوچون سواد و تعهد استادانشان بود. و ساختمانی نیمه تمام با انواع اشکالات و نواقص فنی و اجرایی.

شیبراهه به توقف گاه نمیرسید، ساختمان موتورخانه نداشت، برای تأسیسات هیچ فضایی در طبقات پیش بینی نشده بود، وزن نما روی عناصر سازه ای جداره بارگذاری نشده بود، پلگان خدماتی و فرار به اشتباه طرح و ترسیم شده بود، ساختمانی تجاری بود فاقد انبار و خدمات تجاری، آسانسورهای مسافربر کم تعداد و پراکنده بود و آسانسور باربر مفقود، سرویس های بهداشتی در بهترین مکان تجاری جانمایی شده بود، برای همان سرویس ها هم هواکش و فاضلاب رو پیش بینی نشده بود، هیچیک از واحدهای تجاری دارای کفشوی و شیر برداشت آب نبود، و هزاران عیب ریز و درشت دیگر، و مهمتر از همه اینکه برنامه کالبدی با آنچه ساخته شده بود هماهنگ نبود، و از آن مهمتر اینکه برنامه کالبدی صرفا ردیفی از اعداد بود و به هیچ کیفیتی در آن پرداخته نشده بود و . . .
ابتدا تعجب کردم و بعدا وقتی با تهیه کنندگان آن نقشه ها گفتگو کردم و میزان اعتماد به نفس کاذب آنان را دیدم و مشاهده کردم که چطور وقت و سرمایه و جان و کسب و کار دیگران را به سخره میگیرند و صورتک های ظاهری و شکلکهای بیرونی را اصالت میدهند، تعجبم به خشم و آنگاه به نومیدی مبدل شد.
چطور میتوانند کسانی ادعا کنند که معمار شده اند و یک دستگاه پله درست و حسابی نمیتوانند بکشند؟ چطور میشود که از نیازهای اولیه ساختمان کاملا بی اطلاع یا نسبت به آن بی توجه باشند و خود را معمار بخوانند؟
نمونه واضحی از نتایج کار این خودمعمارپنداران را در این تصویر میتوان دید.
https://t.me/architecturemonitor/814
کوبه
Photo
📕 جلسهٔ دفاع پایان‌نامهٔ کارشناسی ارشد مطالعات معماری ایران

«بازخوانی مدرنیزاسیون در معماری ایران: دورهٔ اوایل قاجار در آذربایجان»

محمد شیخی

استاد راهنما: محمدحسن خادم‌زاده؛ استاد مشاور: سعید خاقانی

سه‌شنبه، ۴ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۰
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، طبقهٔ دوم

حضور در این جلسه برای علاقه‌مندان آزاد است.
کوبه
تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن سعید خاقانی از روزی که «بنیامین » از عصر بازتولید مکانیکی هنر و از بین‌رفتن هالۀ اصالت آن سخن گفت، ما معماران لبخندی از آرامش بر لب داشتیم و تکیه‌زده بر اصالت تزلزل‌ناپذیر معماری، باور داشتیم که وابستگی مکان و ساخت این…
.
«تاریخ چیست؟»
نقدی بر نوشتۀ « تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن»

پوریا محمودی اصل همدانی

«سعید خاقانی» در یادداشتِ «تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن» با گفتاری از بنیامین و هشدارش دربارۀ «اصالت اثر» آغاز می‌کند؛ سپس به بازتولیدهای شانگهای از آثارِ معماریِ جهان می‌پردازد. او از این بازتولید‌ها یا همان کپیه‌های آثارِ هنری که بدونِ‌شک نقشِ پررنگی در شناختِ ما از تاریخ دارند، بحثش را به «تاریخ» و «شناختِ تاریخی» بسط می‌دهد؛ تاریخ و شناختی از تاریخ که او نگرانِ آن است. خاقانی می‌گوید «یادمان نرود، چین دیگر سرزمین دورافتادۀ شرق دور نیست؛ نوید بسیاری از اتفاقات است که در آیندۀ نه چندان دور بر سر جهان ما می‌آید». این جمله یکی از بهترین‌ شاهدانِ متنش برای عمقِ نگرانی اوست: ترس از آیندۀ جهان. جلوتر با طعنه‌ای به این دنیای بی‌مروت و در پیِ همان نگرانی‌اش می‌گوید به شما قول می‌دهم که عشاقِ اصفهانی از برج ایفل و شانزه‌لیزۀ دروغین در اصفهان، لذتِ بیشتری از سپاهان‌شهرِ اصیل می‌برند. سپس نتیجه می‌گیرد و خب این نتیجه نیز قهراً و جبراً این است که:«ما هم از تاریخ، واقعیت نمی‌طلبیم؛ شیرین‌شده و ترو‌تمیزشده‌اش را می‌طلبیم». لازم نیست که دیگر نگرانی‌های او را از تاریخی که به‌زعمِ او لباسِ شیکی بر تنِ لختمان است برشمارم. متن را بخوانید و گواهِ سخنِ من از نگرانیِ او را بیابید.

خلاصه آنکه جانِ کلامِ «سعید خاقانی» واردِ یکی از مهم‌ترین مباحثِ تاریخ‌نگاری و فلسفۀ تاریخ می‌شود. جانِ کلامش این است که با اسلحۀ «اصالت» بنیامین و فغان از عصرِ بازتولیدی که با تمامِ کپیه‌های تاریخی‌گرای رنسانسی و قرنِ هجدهمی و نوزدهمی تفاوت دارد، به تحریفی که این‌ بازتولید از تاریخ ارائه می‌دهد حمله کند. هرچند او از واژۀ تحریف در نوشته‌اش استفاده نکرده است؛ ولی بارها از «واقعیتِ تاریخ» سخن رانده است. واقعیتی که او به‌جایِ گنبد‌های شیخ‌لطف‌الله بر سرِ یک برج در دبی، در پسِ شیخ‌لطف‌اللهِ نقشِ جهانِ اصفهان می‌جوید؛ اما اگر در دبی یا شانگهای کپیه‌ای از آن زده شود چیزی نیست جز «تحریفِ واقعیت». او نگرانِ آگاهی از تاریخ است، می‌گوید درختِ دانشِ تاریخ را ما بریده‌ایم؛ عصرِ امروز را با نامِ «شبه‌علم» صدا می‌زند و در نهایت هم برای تاریخ (نه به‌ معنای پایان جهان) پایانی اسفناک پیش‌بینی می‌کند. پایانی که تمثیلش «پایانِ تاریخ» فوکویاما است. من اما نامِ آنچه خاقانی از آن نگران است را نه «تحریف» که «تفسیر» می‌گذارم. اما همچو او نگران نیستم؛ نگرانِ تاریخ نیستم؛ چرا که برای «تاریخ» تعریفی قائل نیستم که تحریفی برایش قائل باشم.

«ای.اچ.کار» مولفِ کتابِ «تاریخ چیست؟» در بخش اول کتاب از فیلسوفان و مورخان قرن نوزدهمی نقل می‌کند که آن‌ها گمان می‌کردند تاریخ، هسته‌ای سخت از واقعیات است که با پوسته‌ای از تفاسیرِ اندکی متفاوت احاطه شده است و باید روزی برسد (و می‌رسد) که مورخ به هستۀ واقعیات برسد. اما خودِ «کار» در ادامه به این تحلیل می‌رسد که «اعتقاد به یک هستۀ درونی واقعیات تاریخی که به‌طور عینی و خارج از تأویل و تفسیر مورخ وجود دارد، سفسطۀ مهملی است». (کار، ۱۳۵۶: ۱۵). در جای دیگرِ کتاب می‌گوید که «تاریخ به معنی تفسیر است». او می‌گوید تاریخ «هستۀ سخت تفسیراتی است که به‌وسیلۀ گوشتِ بیرونیِ واقعیاتِ قابل بحث احاطه شده است» (کار، ۱۳۵۶: ۳۴). هرچند این سخنِ آخر را هم همچون سخنی که می‌توان به «واقعیتِ تاریخی» رسید، خطرناک می‌داند؛ اما به‌گمانِ او کفۀ ترازو به سمتِ این گزاره سنگین است که «تاریخ همه تفسیر است». من می‌خواهم در این نوشتار بگویم که درحقیقت «تاریخ چیزی جز تفسیر نیست». آن چیزهایی که از تاریخ واقعیت دارد چیزی نیست جز مادۀ تاریخیِ وقایعِ مهم و چند موضوعِ دیگر که تمامِ مورخان بر سرِ آن اجماع دارند. (که آن‌ها هم بسیار کم و در تفسیرهای تاریخی چندان ارزشی ندارند). ⬇️
⬆️ حال من از «سعید خاقانی» می‌پرسم؛ مگر تاریخ چیزی جز «تفسیر» است؟ از کدام آگاهیِ تاریخی و از کدام واقعیتِ تاریخی سخن می‌رانید؟ به کدام دل‌خوشیِ آن چند جوانِ عاشق طعنه می‌زنید؟ به‌کدامین جوانِ جینِ لوکاست پوشیده خُرده می‌گیرید؟ مگر نه‌آنکه شانگهایِ چین «تفسیری‌ست معمارانه از تاریخ؟ تفسیری که خوراکی‌ست برای هرآن‌کس که می‌پسندد که «این» تفسیرش باشد؟». همچو من؛ فارغ از اصالت و این وهمِ اصیل‌پنداری، کپیه‌ای هزارتومانی از مونالیزا را سال‌هاست به‌تماشا می‌نشینم و بعید می‌دانم لذتی که از مونالیزای هزارتومانی‌ام می‌برم، کمتر از لذتی باشد که گامبریج از مونالیزای «اصیل» در موزۀ لوور می‌برد. پس بازتولیدهایِ شانگهای تفسیری‌ست از معماری؛ اگر قرار است کشیشی در کلیسای سالزبری بنشیند و از مسیح استغفار بجوید، اگر قرار است آن محققِ معماری از مسجد عتیقِ شیراز نتیجه‌ای تاریخی کشف کند، بگذارید آن عاشق نیز در کنارِ مسجد شاه اصفهان سیگاری روشن کند و به دنیایش فکر کند. لذا عمقِ نگرانیِ «سعید خاقانی» به‌گمانِ من بی‌وجه است؛ چراکه «هر آنچه هست، تفسیر است». من هم نگرانِ تفسیر نیستم؛ چراکه همان‌طور که نمایشگاهِ کلمبیای قرنِ نوزدهمی بلایی بر سرِ تاریخ نیاورد؛ همان‌طور که پندارِ پست‌مدرن‌ها از تاریخِ سطحی بلایی بر سرِ تاریخ نیاورد؛ همان‌طور که کپیه‌های متعددِ اندی وارهول بلایی بر سرِ اصالتِ اثرِ هنری نیاورد، شانگهای هم قتلِ عامی را سبب نمی‌شود. قتلِ عام این است که این تفسیر‌ها را پایانِ معنایِ تاریخ بدانیم و آن‌ها را زایل‌کنندۀ آگاهی‌بخشیِ تاریخ بدانیم.

ایشان دلایلی هم برای این فاجعه برمی‌شمارند؛ می‌گوید « وجود فقدان آلترناتیو، استیصال چپ و واماندگی جهان‌های باستانی و شرقی»؛ اما این‌ها هم درپیِ همان تحلیلِ اشتباه برمی‌خیزد. نطفۀ تحلیلِ او اشتباه است؛ این نطفه همان‌جایی‌ست که او چیزی را به‌نامِ «واقعیتِ تاریخی» پذیرفته است. چیزی که برای ما به‌زعمِ او آگاهی می‌آورد؛ آگاهی‌ای از جنسِ «حقیقت»؛ اما کپیه‌های اثرِ هنری این کار را نمی‌کند. لیکن این‌طور نیست؛ چون معتقدم نطفۀ «واقعیتِ تاریخی» بی هیچ ترسی از چیستیِ «واقعیت» و «حقیقت» باید خفه شود. چپ‌ها سال‌هاست بر این طبلِ بی‌صدا می‌کوبند که «تاریخ؛ تاریخ؛ تاریخ» و من در این نوشتار پرسشم این است: تاریخ چیست؟ این استیصالِ چپ نیست که نقطۀ ضعفِ آن‌هاست؛ ضعفشان این است که مستأصل از اینکه چه‌ بلایی بر سرِ تاریخ آمده، از پاسخ این پرسش که «تاریخ چیست؟» سر باز می‌زنند. نمی‌گویند معنایِ تاریخ برای آن‌ها چیست. لیکن من پاسخ دادم: «تاریخ معنایی ندارد؛ جز همان تفاسیری که برساختِ ما از تاریخ و واقعیتِ تاریخ است». این تفاسیر نیز از جایی جز انسان و جامعه برنمی‌خیزند.

شاید بد نباشد نمونه‌ای دیگر از دلهره را هم در متنِ سعید خاقانی بنمایانم. جایی که او همچون تمامِ متونی که مایه‌های چپ دارند دست به پیش‌گویی می‌زند و می‌نویسد «ما در پایان تاریخ هستیم. تاریخ نه لزوماً به‌معنای پایان جهان، بلکه به‌معنای پایان این انسان و این تاریخ، تا چه پیش آید و در آن انسانی نو زاده شود یا نشود. فعلاً که چراغ علم، در دست نوعی شِبه‌علم و در دست تصویرسازان مجازی آن افتاده است». فارغ از اینکه آیا این پیش‌گویی (نه پیش‌بینی) از آینده، به‌لحاظِ فلسفی ممکن‌ است یا خیر (که می‌توانید جوابش را در کتابِ فقرِ تاریخی‌گری از کارل ریموند پوپر بیابید)؛ باید نکته‌ای را گوشزد کنم: وقتی از چیزی سنگ‌بنا بسازید -چه «سنت»‌ در اندیشۀ اسلام‌گراهای سنت‌گرا، چه مفهومی از «تاریخ» در اندیشه‌های چپ- ناگزیرید تفسیرهای دیگر را محکوم کنید؛ یا محکوم به نابودی؛ یا ترس از خرابی‌هایی که به‌ بار می‌آورند. سخنی که سال‌های سال‌ است اسلام‌گراها و ماتریالیست‌های تاریخی از آیندۀ تاریخ می‌گویند و هر دو در انتظارِ منجی و موعود. هربار هم که موعود نیامد و جهان نظمی دیگر به خود گرفت می‌گویند: «این شرایط، آن نبود که ما می‌گفتیم».

سعید خاقانی نوشته‌اش را با سخنی از «والتر بنیامین»‌ آغاز کرد؛ با چیزی به نامِ اصالت. من هم سخنم را با اشتباهِ بنیامین به‌ پایان خواهم برد. به‌گمانِ من «چپ» مرده است؛ چپ، با این نگرانی از تاریخ و این معنایِ موهومی که از تاریخ در ذهن دارد و «علم» را «شبه‌علم» می‌نامد؛ مرده است، نه الان، که پیش‌تر‌ها؛ آن‌زمان که بنیامین از فرطِ استیصال، برای زنده نگاه‌داشتنِ «ماتریالیسم تاریخی» دست‌به‌دامانِ الهیات و منجی و موعود شد. چیزی که سعید خاقانی نیز دست به‌دامانش می‌شود. بله؛ چپ مرده است.

ای.اچ.کار،تاریخ چیست، ترجمۀ حسن کامشاد، تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۶

@Koubeh
http://koubeh.com/pm2
کوبه
Photo
رؤیای ریخته؛ درّۀ زیبا؛ مرگ
هذیان و هلاکت‌هایی به‌وقت اعتراف در برابر دیوارهای سفید

نیلوفر رسولی

هذیانِ اول: مرگ در خیابان

بعد از اینکه در اتاقش را می‌بندم لب‌هایش را جوری روی هم فشار می‌دهد که باید بفهمم که دارد لبخند می‌زند؛ سلامی می‌دهد و سلامی‌ می‌دهم و بعد نوبت چندین بارِ دیگر فشردن لب‌ها روی هم است؛ از چهار اتاق دیوارش سفیدی می‌بارد و صفرهای چک‌هایی توی چشمانم فرو می‌رود که برای قاب پنجره‌ها، میخ‌های روی دیوار، میز بلوط، دستگیرۀ در و حتی نوری که از لامپ بیرون می‌آید نوشته شده است. مولکول‌های هوا چنان فاخر در میان این چهار دیوار سفید چرخ می‌زنند که می‌ترسم با نگاه کردنم ترک بردارند یا چرک رویشان بنشید، یا اینکه کج‌و‌کوله شوند. «بفرمایید»؛ می‌فرماییم روی صندلی با حاشیه‌های طلایی؛ روی لبۀ آن، جا خوش می‌کنم و از چند سانتی‌متر بیشتر جایی را اشغال نمی‌کنم. عینکش را روی چشم‌هایش جابه‌جا می‌کند؛ نور نگین‌های عینک و برق دندان‌هایش می‌تواند کورم کند. به این فکر می‌کنم که ای کاش با حق ویزیت من نگینی برای عینکش نخرد. ای کاش نخرد. از پشت آن نگین‌ها نگاهم می‌کند و تنها یک بار می‌گوید «خُب» و بعد می‌پرسد که مشکل چیست.

می‌گویم که مشکلی که نیست. اصلاً چرا باید اسمش را بگذاریم مشکل؟ اینقدر واژه ریخته روی سرمان. اما اگر یک چیز این میان لیاقت تحملِ بار واژۀ «مشکل» را داشته باشد، آن حق ویزیت شما است که بسیار بسیار بسیار است. می‌فهمید؟ به اندازۀ کافی «بسیار» گفتم؟ خُب؛ این مشکل اصلی من است. اسمش را بگذارید مشکلِ «بسیاری». دیگر اینکه اینجا یک طوری است؛ نه اینکه بگویم بد است، اتفاقاً همه جا بوی خوبی می‌دهد، انقدر بوی خوب که دماغم شرمنده است. تمیز هم است، حتی خطِ میانِ این سنگ‌هایتان را هم سابیده‌اید، اما یک جوری است، یعنی جوری است که وقتی از مطبتان بزنم بیرون، خیابان و ترافیک و این مسائل این جور نیستند، اتاق و تخت خودم این جور نیستند، این جا یک جوری است و می‌ترسم که حتی حرف‌هایم دیوارها را کثیف کنند. البته عصا هم قورت داده‌اند، دنبال همین اصطلاح بودم، می‌دانید حافظه‌ام آن‌قدرها قوی نیست، فقط جزئیات خاطرم می‌ماند، جزئیات آزاردهنده و اضطراب‌آور، اما این را باید می‌گفتم که خود شما هم عصا قورت داده‌اید، و این هم خودش یک جوری است، البته می‌فهمم، بله می‌فهمم و مشکلم را می‌گویم. حتی می‌فهمم که این یادداشت‌هایی که روی کاغذ می‌نویسید به چند قرص ختم خواهند شد، بله بله تعریف می‌کنم، نه من شتر نیستم که بارم را روی زمین بگذارم، باری بر دوشم ندارم. فقط چند روایت است که باید بگویم و بزنم به چاک، بله این روایت‌های لعنتی را می‌گویم و می‌زنم به چاک، فقط لب‌هایتان را محض رضای خدا بر هم فشار ندهید که تعریف کنم: ⬇️
کوبه
Photo
⬆️ تقریباً هر روز از جلوی بیمارستان قلب عبور می‌کنم، نه اینکه برای قدم‌زدن از آن حوالی بگذرم، مجبورم؛ روزهایی هم که از مقابلش عبور نکنم، این بیمارستان پا در می‌آورد و در خواب و بیداری از روی ذهن من عبور می‌کند. درِ اصلیِ بیمارستان در کنار خیابان امیرآباد است، و هر بینوایی مثل من که اردوگاهِ زندگی‌اش به این خیابان ختم شود، مجبور است که از مقابلش بگذرد، نه مجبور نه، واژۀ بهتری دارم: ناگزیر. این بیمارستان بنایی است با سنگ‌های قرمزِ نمناکِ بی‌رمق در نما؛ چیزی شبیه رنگ قلب بعد از خروج خون‌ ازرگ‌هایش و مردنش. ابتکار جالبی است، بیمارستانِ قلب به رنگ قلبِ جان‌داده؛ این معمارها با خود چه فکرهایی که نمی‌کنند. البته آدمی که بخواهد برود روی تخت بیمارستان و در آن‌جا بخواهد با خیال راحت بخوابد که بمیرد به این چیزها فکر نمی‌کند. به قولی «اكنون من و تو خموشانیم، دیگر غم سود و زیان اندوه و درد و جراحت چرا‌؟» شما به‌جای «سود و زیان» بگذارید این ترکیب‌بندی و رنگ نمای بیمارستان. کل داستان از بازار شام مقابل این بیمارستان شروع می‌شود. از همان در اصلی که گفتم. مقابل درب ورودی پر است از دکه‌هایی که حریصانه در کنار هم صف کشیده‌اند و تمامی لوازم مورد نظر را برای مراحل قبل مرگ، هنگام مرگ و بعد از آن می‌فروشند. بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر می‌توانستند، همانجا چند تا قبر هم می‌کندند و کفن و دفنی هم انجام می‌دادند. پیاده‌رو حوزۀ سلطنت این دکه‌ها هست و در حین عبور از این مسیر، باید از میان انبوه کمپوت‌ها و دمپایی‌های سفیدرنگ، و شاید فردا پس‌فردا که قبرستان‌های تهران پر شدند: کفن و کافور، راهی برای رد شدن پیدا کنید. اصلاً از این مسیر که عبور می‌کنید لازم می‌شود که یک جفت دمپایی سفید و دوتا کمپوت آناناس هم برای خودتان بگیرید، بالاخره راه هر کسی اگر به مقابل این بیمارستان نیفتاده باشد، به داخلش و روی تخت‌هایش که خواهد افتاد. اما از وقت ملاقات بگویم، وقت ملاقات که می‌شود، مردم پشت درهای قرمزِ قلبیِ این بیمارستان جمع می‌شوند، بعضی‌ها که مسافرند روی پیاده‌رو پارچه‌ای پهن می‌کنند و چرت می‌زنند، بعضی‌ها سیگار می‌کشند، یعنی فقط مردها سیگار می‌کشند و زن‌ها نگاه می‌کنند، نمی‌دانم شاید به جایی در اندوهِ افق‌های ترافیک. حجم سیگاری که در مقابل این بیمارستان کشیده می‌شود خود تضمینی است برای تهیۀ بیماران بعدی. از این لحاظ بیمارستان را می‌توان عاملی خودکفا محسوب کرد. در کنار این ملغمه، چه وقتی که خورشید آن بالا باشد، چه ماه چه هیچ‌کدام از این‌ دو، راننده‌های تاکسی بی‌وقفه بوق می‌زنند، موتورسوارها فحش می‌دهند، زنان پشت چشم نازک می‌کنند و پیرمردها روی آسفالت تف می‌اندازند و بچه‌ها انگشتانشان را در دماغشان فرو می‌کنند و هی می‌چرخانند و هی می‌چرخانند. در این میان، مرگ در وجود گلایل‌های سفید، حی‌و‌حاضر ایستاده‌ و همان‌جا، به نرده‌های بیمارستان تکیه داده است. دیدنش آن قدرها هم دقت نمی‌خواهد، همان‌جاست، در نگرانی و استیصال قدم‌هایی که در پیاده‌رو و از میان دکه‌ها و گل‌فروشی و کمپوت‌های ردیف‌شده بالا‌و‌پایین می‌روند؛ در صدای شیونی که بلند می‌شود و زنی که با صورت خیس از بیمارستان بیرون می‌زند و دیدن تردد ماشین‌ها ماری را در شکمش می‌چرخاند؛ همان‌جا ایستاده است و شما را می‌پاید، مثل برج میلاد، «مجسمۀ اضطراب»، حتی اگر لازم باشد دستش را از میان آهن و بتن‌هایش بیرون می‌آورد و چانۀ شما را به سمت خودش می‌گیرد و می‌گوید که: «ببین. ببین. ببین. ببین. من تو را می‌بینم، تو هم باید مرا ببینی. ببین. ببین. ببین. ببین». به هر سو هم بدوید کسی دارد از آن بالا شما را می‌پاید و دست‌های چشم‌هایش روی خرخرۀ شما قفل شده است. ⬇️
کوبه
Photo
⬆️ این تشکیلاتی که مثل دل‌و‌رودۀ بیمار در مقابل خیابان پخش شده‌اند، ابتدای مسیری هستند که اسمش را می‌گذارم جادۀ مرگ. این جاده متشکل از چند عنصر مجزاست که هر کدام غیرعامدانه در گوشه‌ای از این خیابان رها شده‌اند، و در نظم و ساختاری اتفاقی، سیستمِ عملکردی کامل و پویایی را عرضه می‌کنند: سیستم نمایش مرگ؛ فکر کنم «کارناوال مرگ» هم بتواند اصطلاح جایگزین جالبی باشد. عنصر اول این نمایش بیمارستان قلب است. از آن‌جا که بزنید بیرون، بر فرض اینکه خودتان آنجا نمرده‌ باشید، در مسیر خود به سمت شمالِ شهر، که آن مسیر آرزوی دردناکی برای بسیاری است، به چند گل‌فروشی می‌رسید که دومین عنصر از این حلقۀ شوم است. خُب گل‌فروشی چه اشکالی دارد؟ از این یکی چه ایرادی می‌خواهم بگیرم؟ اشکالی که ندارد، اما این گل‌فروشی‌ها کلاً بوی گلایول سفید می‌دهند، گلایول سفید با روبان‌های مشکی. اصلاً هم آن گل‌فروشی‌های شعر براهنی نیستند و اگر هم هر روز یک شاخه گل از آن‌ها خریده شود، احتمالاً هر روز یک شاخه «گلایول» است. بهتر است از همین‌جا یک دسته گل سفارش بدهید چون کمی بالاتر، به مسجد رسول می‌رسید که هر روز مراسم ترحیم بنده‌خدایی در آن‌جا برپاست و شاید آن دسته‌گل لازم شود.

در مقابل این مسجد که از قضای همان غیرعامدانگی که گفتم، در بر خیابان امیرآباد جا خوش کرده است، صف دسته‌گل‌ها و پاشنه‌های بلند کفش بانوان حاضر در مجلس می تواند از شان آن به گور رفتۀ مرحوم حکایت کند. این بزم هر روز برپاست. بزمی با دسته گل‌هایی که گاه برای یادآوری شأن مرده یا احتمالا شأن تسلیت‌دهنده به شعاع‌های چند متری هم دیده می‌شود؛ که اگر احیاناً کسی کوری هم داشته باشد بتواند آن‌ها را با آن هیبت و جلال ببیند. گاهی شمار دسته‌گل‌ها و پارچه‌ها و اعلامیه‌های سیاه به قدری طویل می‌شود که شاید صاحبان عزا بدشان نیاید این ردیف را تا وسط خیابان هم بکشانند، از این سوی پیاده‌رو به خیابان و حتی به پیاده‌روی آن سمت خیابان. اصلاً می‌شود ادامۀ این پارچه‌های سیاه و عرض تسلیت از سمت فلان رئیس و فلان سازمان را دست مردم داد تا با خودشان در طول پیاده‌رو حمل کنند. چند وقتی هم هست که دکۀ گل‌فروشی در مقابل این مسجد برپا شده است که هر روز خروار خروار گلایل سفید را روبان مشکی می‌زند. شاخه‌های گلایل خشک‌شده روی پیاده‌رو می‌ریزند و وقتی که از آن‌جا رد می‌شوی مثل این است که از کنار مزاری تازه رد می‌شوی که رویش را با گلایل پوشانده‌اند.

طبق تحلیل‌های من، این سه عنصر برای شما می‌تواند امکان‌های زیادی را فراهم کند. مثلاً اول برای خودتان گل بخرید و بعد به بیمارستان بروید و بمیرید تا نوبت مراسم ختم شود؛ یا اینکه اول بمیرید و بعد مراسم ختم شود و بعد بقیه برای شما از همان گل‌فروشی گل بخرند. این حلقه را به روش‌های مختلفی می‌توان نوشت. به‌هرحال بعد از تمامی این غوغا، «نگاه كن چه سكونی بر جهان فرو می‌نشیند». باز هم شب می‌شود و روز دیگر و مرگ‌های دیگر در خیابان سر راه شما سبز می‌شوند و اینکه «در زندگی زخم‌هايی هست كه مثل خوره در هیاهوی خیابان امیرآباد شمالی روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد». البته من دارم این زخم‌ها را برای شما اظهار می‌کنم. کاملاً می‌فهمم که آن‌خط‌هایی که شما روی کاغذ می‌کشید نشان از خبر خوشی ندارند، اما رفت‌و‌آمد روزانۀ من در این مسیر به‌قدری بوی مرگ گرفته است که حتی شکل پیچ قلم شما مرگ را در ذهن من تداعی می‌کند، البته قبل از آن به قیمت قلمتان هم فکر می‌کنم و اینکه عجب تراشی دارد. اما ای کاش عینک شما اینقدر نگین نداشت و این نمایش مرگ یک پرده از سطح خیابان عقب‌تر می‌نشست تا اینقدر به روزمرگی ما گره نخورد و لازم نبود هر روز از نعش نخ‌نماشدۀ مرگ دیگران عبور کنیم تا اینقدر گوش‌هایمان از شنیدن این خبر پُر شود که واکنش‌هایمان در مقابل این خبر به چیزی کمتر از هیچ تقلیل کند. فکر نمی‌کنم کار سختی می‌شد. البته متوجه هستم که زمانِ ما در حال تمام‌شدن است و در شهر مسائل بسیار مهم‌تری از این مسئله هستند و اگر این داروها را مصرف کنم چنین مسائلی اصلاً به چشمم نخواهد آمد. اما این تمام ماجرا نیست. من چشمم را به این مسائل پیش‌پاافتاده می‌بندم، اما گفتم این تمام ماجرا نیست.

عنوان این یادداشت برگرفته از شعرهایی باعناوین «رؤیایی ریخته» و «درۀ زیبا» و «مرگ» از کتاب «هفتاد سنگ قبر» نوشتۀ یدالله رؤیایی است.


@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/nr8/