کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
صومعۀ مطالعات معماری ایران

شهاب‌الدین تصدیقی

به چه دلیل در دانشگاه تحصیل می‌کنیم؟ بسیاری بدون پرسیدن این سؤال از خود وارد دانشگاه می‌شوند، یا پاسخ‌هایی سرسری می‌دهند که تنها نقابی است بر این باور عمومی که «باید درس خواند!». خوشبخت کسی که حداقل رشتهٔ مورد علاقهٔ خود را برگزیند. احتمالاً قرار بوده دانشگاه محل تلاقی «اندیشه» و «تولید» باشد؛ تا مبنای فکری، فلسفی یا تکنیکیِ تولید، تأمین شود. حداقل منطق اقتصادی امروز چنین حکم می‌کند!

این منطق در اقتصادی رانتیر و نفتی، تا حدودی کمرنگ می‌شود و از همین روست که امروز در دانشگاه رشته‌هایی وجود دارند که بسیاری مسئولان بالادستی حتی دلیل وجودشان را هم نمی‌دانند. البته مزایایی در این اقتصاد نفتی هست: دوپینگ پول نفت، خلوتگاهی در دانشگاه‌ها (همچون بسیاری محیط‌های دولتی دیگر) برای کسانی ایجاد می‌کند تا بدون دغدغهٔ نان و تولید، به مطالعهٔ «علایق» خود بپردازند. چنین محیطی، بستری می‌شود برای رشد «صومعه‌های آکادمیک»؛ با این تفاوت که در گذشته صومعه‌ها خودکفا بودند و اینک از پول رایگانِ نفتِ دولتی بهره می‌برند. البته یک جای کار می‌لنگد: این بستر ابدی نخواهد بود. امروز دولت نفتی ایران، بر اثر نوسانات قیمت نفت و فساد ناشی از اقتصاد غیرشفاف و نفتی، بیش از هر زمانی به ناکارآمدی این سیستم پی برده است و کم‌حجم‌شدن دولت و خدمات آن، امری گریزناپذیر خواهد بود. چه بر سر صومعه‌نشینان دانشگاه خواهد آمد که با پول نفت اداره می‌شدند؟

پاسخ اولیه روشن است: یا صومعه‌ها خود را با منطق تولید اقتصادی هماهنگ کنند (توجیه اقتصادی دانشگاه برای تولید) یا خودکفا شوند (به‌عبارتی دانشجویان شهریه بپردازند!). دستهٔ اول که احتمالاً به کار ادامه خواهند داد ولی مشکل دستهٔ دوم اینجاست که تا چه زمان در منطق جدید، چنین صومعه‌ای می‌تواند نام «دانشگاه» بر خود بنهد؟ در اقتصاد غیردوپینگی با منطق تولید، تولیدکنندگان اعتبار دانشگاه را تعیین خواهند کرد: آن‌ها هستند که تعیین می‌کنند یک دانشگاه تا چه اندازه مبنای فکری، فلسفی و تکنیکی چرخهٔ تولید را فراهم کرده. با این حساب، خطر سقوط بی‌شک راهبان عزلت‌نشین را تهدید می‌کند.

این صومعه و راهبان، تمثیلی از ماجرایی است که احتمالاً بر «مطالعات معماری ایران» برود. امروز در سایه‌سار دوپینگ نفتی، گفتمان‌های متعددی از این رشته در حال بحث و جدل با هم هستند و بسیاری دانشجویان، همچون راهبان قرون وسطی دل به این خوش می‌کنند که سر در کتابی فرو کرده، سخنان شیرین استادی را بشنوند (گویا دیگر حتی تحمل کارهای تحقیقاتی هم ندارند و استادی را ترجیح می‌دهند که قصه‌ای بخواند و بگذارد بخوابند!).


@Koubeh

http://koubeh.com/st4/
درباب صدق، درباب معماری

گفت‌وگوی «کوبه» با «ایرج کلانتری» را در وب‌سایت کوبه یا در فایل پی‌دی‌اف پیوست‌شده بخوانید:
کوبه
درباب صدق، درباب معماری گفت‌وگوی «کوبه» با «ایرج کلانتری» را در وب‌سایت کوبه یا در فایل پی‌دی‌اف پیوست‌شده بخوانید:
🔸مصاحبۀ «کوبه» با «ایرج کلانتری»
🔸مصاحبه‌کنندگان: سیده‌شیرین حجازی، یاسمین نعمت‌اللهی، پوریا محمودی اصل همدانی

این گفت‌وگو سه محور کلی دارد که پرسش‌های کوبه و پاسخ‌های ایرج کلانتری مرتبط با این سه محور هستند. پرسش‌ها در سه دستۀ مبانی‌نظری معماری (بخش اول)، طراحی مسکن در دورۀ پهلوی دوم (بخش دوم) و حدود و شکل ایفای نقش ارگان‌ها و سِمت‌های اجرایی در معماری (بخش سوم) پرسیده شده‌اند. این گفت‌وگو در مرداد ۱۳۹۶ در دفتر مشاور باوند انجام شده است.

🔹🔹 http://koubeh.com/iraj-kalantari
کوبه
درباب صدق، درباب معماری گفت‌وگوی «کوبه» با «ایرج کلانتری» را در وب‌سایت کوبه یا در فایل پی‌دی‌اف پیوست‌شده بخوانید:
Koubeh-IrajKalantari.pdf
607.8 KB
🔸مصاحبۀ «کوبه» با «ایرج کلانتری»
🔸مصاحبه‌کنندگان: سیده‌شیرین حجازی، یاسمین نعمت‌اللهی، پوریا محمودی اصل همدانی
من مسجد نیستم

مصطفا مرادیان

در ۳۰ کیلومتری جادۀ استهبان (فارس) به‌سمت داراب، بنایی به‌عنوان مسجد و چهارطاقی ایج در تاریخ ۲۸خرداد۱۳۵۱ توسط آقای الله‌قلی اسلامی به ثبت آثار ملی رسیده است. در ابتدا باید بگویم که مایۀ مباهات است که چنین بنای دورافتاده از جادۀ اصلی و در دامن رشته‌کوه‌های تاریخی شهر ایج به ثبت آثار ملی رسیده است؛ اما کافی‌ست که راه بازدید این بنا را از سر بگیرید، در همان قدم‌های نخست با خود می‌گویید مسجد؟! آن‌هم در این دره که تنها راه عبوری آن در تمامی دوران تاریخش بیش از مال‌رو نبوده است؟! پیش که می‌روی درۀ بدره (بن دره) تنگ‌تر هم می‌شود و این تنگنای طبیعی با درختان شاداب انار و بادام و انگور دست‌های یکدیگر را بیش‌ازپیش فشار می‌دهند. در آغاز این مسیر علاوه بر صدای پرندگان خوش‌خوان، صدای آب نیز پیوسته از جوی روانی که به آب بدره معروف است به گوش می‌رسد. پس از پیمودن مسیر، به انتهای دره و سرچشمۀ آب بدره می‌رسیم، بر روی سرچشمه، چهارطاقی استوار و زنده‌ای نشسته است و با پینه‌های بسته‌شدۀ سنگ و ساروجی بر بدن، به میهمان خود خوشامد می‌گوید. درون این چهارطاقی حوضی شش‌ضلعی قرار دارد که از ضلع شمالی آن آب وارد می‌شود و از ضلع مقابل خارج و درنهایت راهی جوی و پس‌ازآن زمین‌های زراعی شهر ایج می‌شود.

دست و صورتمان را با آب تپندۀ قلب رشته‌کوه زاگرس تازه می‌کنیم و بیرون می‌آییم. چسبیده به همین بنا، دیواره‌ای سنگی وجود دارد که ایوانی تراشیده در آن خودنمایی می‌کند. این ایوان را مسجد سنگی ایج می‌نامند!

از چند پلۀ تراشیده‌شده بالا می‌رویم و وارد ایوان می‌شویم. خیز قوس و حجاری این بنا بیننده را به یاد حجاری‌های ساسانی می‌اندازد، که البته صحت این موضوع نیازمند مطالعه و بررسی‌های دقیق است. انتهای ایوان محرابی تراشیده شده است با ستونچه‌های تزئینی و خط نوشته‌ای بدین شرح:
«بسعی الامیر الحاجب و کان بلومه سنه سبعه و اربعماء» (به کوشش امیر دربان که سرزنش شده است سنه ۴۰۷)
به‌نقل از گزارش ثبتی این اثر، خط‌نوشتۀ محراب، برای تحقیر و تضعیف دین زرتشت توسط حکام شبانکاره در سنۀ ۴۰۷ هجری قمری نوشته شده است و این بنا را درواقع از آتشکده یا مهرکده یا... به مسجد تغییر داده‌اند.

در تاریخ، تغییر کاربری و نام بناها توسط مسلمانان فراوان به چشم می‌خورد؛ اما در این بنا تنها تغییر نام اتفاق افتاده است؛ چراکه موقعیت طبیعی بنا شرایط مسجدبودن را دارا نیست. در تمام طول تاریخ، مسجد برای مسلمانان تعریف مشخص دارد؛ مسجد قلب شهر و نماد یکتاپرستی است. حال چگونه این ایوان، که تنها وجه مشترکش با مسجد محرابی افزوده‌شده است، را می‌تواند مسجد نام گذاشت؟ مگر نه مسجد را آن بنایی می‌نامند که در مرکز شهر قرارداد و مردم قبل، حین و بعد از کار روزانه خود می‌توانند در آن نیایش کنند؟ پس چگونه می‌توان چنین بنایی را که هیچ نشانی از تجمع انسانی ندارد و نخواهد داشت مسجد نامید؟ یا چگونه می‌توان بنایی را که هیچ محلی برای برگزاری نماز جماعت ندارد، مسجد خطاب كرد؟ اگر قرار باشد که بناها را بر اساس نام‌های محلی دسته‌بندی و ثبت و بعضاً معرفی کرد حرفی نیست، اما کافی‌ست به تصاویر بنا نگاهی بیندازیم؛ آن‌وقت خودِ بنا با ما سخن می‌گوید که «من مسجد نیستم».

@Koubeh

🔸«کوبه»: عکس‌ها را مصطفا مرادیان گرفته و نقشه‌ها را هم او ترسیم کرده است.

www.koubeh.com/mm22
کوبه
Photo
چند تصویر از حضور نوازندگان در شهر تهران: ایستگاه‌های مترو

کامیار صلواتی

رابطهٔ شهر و موسیقی رابطه‌ای کم‌سابقه نیست. موسیقی‌دانان پاتوق‌های خاص خود را داشته‌اند، بعضی خیابان‌ها بیش از همه میزبان نوای سازشان بوده یا حتّی بعضی مراکز به‌طور تاریخی محلّ هم‌نشینی آن‌ها یا قرارهای کاری گذاشتن بین آن‌ها بوده است. می‌دانیم که قهوه‌خانه‌های صفوی اصفهان گاه محلّ تجمع ر گروه‌های مطربی و گاه رقاصان روسپی یا پسربچه‌های زن‌پوش بوده است؛ سنّتی که تا امروز به‌صورت پراکنده در کشورهایی مانند افغانستان به حیات خود ادامه می‌دهد. می‌دانیم که قهوه‌خانه‌های بعضی از شهرهای ترک‌نشین پاتوق کاری و شخصی «عاشیق»ها هستند و ذات وجودی و کارکردی آن‌ها رابطه‌ای تنگاتنگ با حضور این عاشیق‌ها دارد (۱). مثال‌هایی از این دست چندان کم‌شمار نیستند، امّا اگر پدیده‌های معاصر را بررسی کنیم، به چه شکل‌هایی از این رابطه برمی‌خوریم؟

به‌زعم من یکی از جالب‌ترین این روابط در تهران امروز حضور نوازندگان خیابانی در مراکز شهری است. یکی از اصلی‌ترین این مراکز تجمع نوازندگان در شهر تهران ایستگاه‌های مترو است؛ فضاهایی که برخلاف فضاهای شهری عمومی اصولاً ساخته شده‌اند تا مسافری از آن‌ها بگذرد نه آنکه بایستد و وقتش را بگذراند یا به‌صورت جدّی به نوایی گوش بسپارد. در نوشتهٔ حاضر تنها به توصیف چند تجربه از مشاهدهٔ این نوازندگان در ایستگاه‌های مترو می‌پردازم و چند برداشت پراکندهٔ حاصل از این مشاهدات را بازمی‌گویم. این مشاهدات اگر در کنار مشاهدات دیگر قرار گیرند می‌توانند از جنبه‌های گوناگون تفسیر شوند و سوال‌هایی جدّی را برانگیزند: چرا نوازندگان پاپی که قطعات معروف‌تر را اجرا می‌کنند بیشتر مایلند به ایستگاه‌های مرکزی بروند؟ چرا و چگونه در بعضی از ایستگاه‌هایی که چندان هم شلوغ نیستند، ترافیکی از نوازندگان ایجاد می‌شود که به انواع و اقسام سبک‌ها می‌نوازند؟‌ چرا در ایران برخلاف کشورهای دیگر موسیقی نواختن در شهر به‌جای آنکه به عرصهٔ باز شهری بیاید معمولاً، و نه همیشه، به فضای سقف‌دار مترو یا حتّی کافه‌ها منتقل می‌شود؟‌ چرا در ایران موسیقی خیابانی در بسیاری از موارد مترادف نوعی تکدی‌گری، هم در ذهن مخاطب، هم نوازنده و هم مدیریت شهری است و درنتیجه معمولاً به بازاجرای قطعات شناخته‌شدهٔ مردم‌پسند محدود است، در حالی‌که اکثر کشورهای دیگر در بسیاری از موارد موسیقی نواختن در خیابان نوعی تجربهٔ موسیقایی/هنری برای پیشرفت و شنیده شدن است؟‌ چرا در بعضی کشورها و شهرها آیین‌نامه‌های حمایتی برای اجرای نوازندگان خیابانی وضع شده است و سازوکاری دقیق و رسمی برای اجرای آزادانهٔ آن‌ها در فضاهای شهری وجود دارد، امّا نوازندگان ایرانی گویی نوازندگانی غیررسمی هستند که انگار از بد حادثه به پناه می‌آیند؟ می‌توان به این سوال‌ها فکر کرد و درباره‌شان نوشت، امّا در این نوشته و شاید نوشته‌های بعد، شاید تنها به‌منزلهٔ تلاشی برای شروع بحث، به بازگویی بعضی از مشاهدات شخصی خود می‌پردازم. این مشاهدات تجربه‌ها بیش از هرچیز در آن ایستگاه‌ها اتفاق افتاده که در آن‌ها بیش از سایر ایستگاه‌ها رفت‌و‌آمد داشته‌ام و بنابراین می‌توانم تصویر درست‌تری از آن‌ها ارائه دهم.

ایستگاه میدان انقلاب: در ایستگاه متروی میدان انقلاب، دو نقطه بیش از هر مکان دیگری محلّ تجمع نوازنده‌ها بوده است. اوّلی همکف ایستگاه دقیقاً پس از عبور از ورودی تنگ ایستگاه و پشت به سوپرمارکتی است که در یکی دوسال اخیر باز شده است. تنها دفعاتی که دیده‌ام نوازندگانی در این نقطه به اجرای موسیقی بپردازند بارهایی بوده که دو نوازندهٔ دف و سه‌تار به اجرا می‌پرداختند. این دو نوازنده یک زن و مرد حدوداً سی و چند ساله بودند. مرد سه‌تار می‌نواخت و زن هم دف. بعد از چند بار متوالی که آن‌ها را دیدم، دیگر هیچ‌گاه آن‌ها را ندیدم. ازدحام و سروصدای آن نقطه آن‌قدر زیاد است که نوازندهٔ سه‌تار همواره با میکروفون می‌نواخت و نوازندهٔ همراهش هم به‌جای آنکه مثلاً تنبک‌نواز باشد دف‌نواز بود؛ احتمالاً‌ هم برای آنکه صدای سازش راحت‌تر شنیده شود و هم اینکه ظرائف تنبک در آن فضا قابل شنیدن و درک کردن نبود. آن‌ها تنها به اجرای قطعات بسیار معروف موسیقی دستگاهی می‌پرداختند، عموماً با مترهای شش‌تایی؛ مثل مرغ سحر. برای انتخاب مکان اجرایشان چارهٔ دیگری نداشتند:‌روبه‌روی آن‌ها آب‌خوری ایستگاه بود، کنارشان سوپرمارکت و سمت راستشان پله‌برقی‌های مترو. اگر از پله‌برقی هم پایین می‌رفتند به راهرویی می‌رسیدند که بسیار تنگ‌تر و شلوغ‌تر از آن بود که دو نوازنده را در خود جای دهد.⬇️
⬆️نقطهٔ دوم که مرکز تجمع این‌نوع نوازندگان است پایین همان پله‌برقی‌هایی است که به نقطهٔ اوّل منتهی می‌شود. راهروی طویل و تمام‌نشدنی ایستگاه متروی انقلاب هیچ فضایی برای توقف و نفس کشیدن باقی نمی‌گذارد و تنها نقطه‌ای که ممکن است کسانی بتوانند در آن بنشینند و سازی بنوازند همان پای پله‌برقی‌هاست، یعنی ابتدای راهرو که از یک‌سو با دیوار بسته شده است و درنتیجه نمی‌تواند مانند سایر بخش‌های راهرو مسیر عبور باشد. با این‌حال، این فضا آن‌چنان فراخ نیست که بتواند بیش از یک‌ نوازنده را در خود جای دهد. بنابراین، باید نوازنده کسی باشد که هم بتواند ساز بزند و هم بتواند آواز بخواند و بدون نیاز به تجهیزات اضافی صدایش به‌اندازهٔ کافی در آن ازدحام به گوش برسد، آن هم نوعی از نواختن و خواندن که آن‌چنان ظرایفی نداشته باشد که شنیده نشدن بخش‌هایی از آن به دلیل نوفهٔ فراوان، ازدحام و تنگی فضا باعث ناقص به نظر رسیدن محتوای شنیداری آن شود. نواختن گیتار به سبک پاپ و خواندن به همراه آن در این شرایط احتمالاً یکی از منطقی‌ترین گزینه‌هاست. تا جایی که به‌خاطر دارم تنها شکلی از اجرا که در این نقطه از ایستگاه شنیده‌ام و دیده‌ام به همین ترتیب بوده است. خواننده‌/نوازنده هم معمولاً قطعاتی از موسیقی پاپ را اجرا می‌کند؛ معمولاً ترانه‌هایی از شادمهر عقیلی و اِبی. هرچند بعضی از این نوازنده‌ها ظاهر خود را طوری می‌آرایند که این‌طور القاء کنند که از طبقات فرادستند، مثلاً کراوات می‌پوشند، امّا تشخیص اینکه چنین نیستند چندان دشوار نیست.

ایستگاه قیطریه: ماجرای نوازندگان ایستگاه قیطریه هم در نوع خود جالب است. خودبسندگی و سیستم کمابیش پیچیدهٔ نوازندگان این نقطهٔ شهر تهران تا آن‌جا پیش رفته بود که نوازنده‌ها، که به‌ندرت یک‌نفر بودند، گاه در نوبت می‌ماندند و بین خودشان وقت تعیین می‌کردند. این‌جا برخلاف متروی انقلاب نوازنده‌ها تنها قطعات بسیار شناخته‌شده را اجرا نمی‌کردند و به‌هیچ‌وجه به سبک‌هایی خاص محدود نبودند. از سه سال پیش که رفت‌و‌آمدم به این ایستگاه شروع شد، چندوچون این اجراها تفاوت‌های زیادی کرده است. اوّلین آن‌ها معمولاً دو نوازندهٔ گیتار بودند که بیرون فضای ایستگاه می‌ایستادند. آن‌موقع هنوز ورودی شمالی مترو افتتاح نشده بود. ظاهر نوازندگان از زمین تا آسمان با نوازندگان ایستگاه انقلاب متفاوت بود؛ لباس‌های تمیز مُد روز می‌پوشیدند، و اگر قرار بود از روی ظاهرشان قضاوت کنیم هیچ بعید نبود که بعد از نواختن چند قطعه راهی یک مهمانی در همان حوالی شوند. از نظر سبکی هم هرچند در اکثر مواقع ترانه‌های پاپ معروف، به‌خصوص ترانه‌های پیش از انقلاب، را اجرا می‌کردند، گاهی ترانه‌هایشان ناآشنا و احتمالاً ساختهٔ خودشان بود؛ به‌خصوص آن‌هایی که نوعی راک-پاپ آکوستیک می‌نواختند. بعد از افتتاح ورودی شمالی ایستگاه قیطریه نوازندگان به سمت چپ فضای فراخ فضای مسقف لابی ورودی ایستگاه کوچ کردند. این بار نوازنده‌ها متنوع‌تر شده بودند: نوازنده‌های موسیقی کلاسیک ایرانی حتّی به‌صورت گروهی (مثلاً یک کمانچه، یک تار و یک تنبک)، نوازنده‌هایی که آثار موسیقی پاپ/فلامینکو (مثل گروه جیپسی‌کینگز) را بازاجرا می‌کردند، یک تک‌نواز سه‌تار، نوازندگانی که موسیقی پاپ اجرا می‌کردند و غیره. جالب این‌جاست که در ایستگاه قیطریه برخلاف ایستگاه انقلاب اکثر اجراها –اگر نگویم تقریباً تمام آن‌ها- بدون همراهی شعر و کلام و آواز اجرا می‌شدند. تقریباً غیرممکن بود که در ساعات پُررفت‌و‌آمد گذرم به این ایستگاه بیفتد و صدای سازی از آن‌جا به گوش نرسد. فرجام این سیستم خودبسنده امّا ناخوش بود:‌ شهرداری که نمی‌خواست آن فضای گسترده بی‌استفاده و غیردرآمدزا بماند، از یکی دو ماه پیش چند غرفهٔ فروش «سوغات خوراکی» استان‌های مختلف را دایر کرده و آن فضا کاملاً‌ اشغال شده است. دیگر به‌ندرت از ایستگاه قیطریه صدای ساز می‌آید. تماشای یکی از جالب‌ترین صحنه‌ها از حضور نوازندگان ایستگاه‌های مترو را همین چند شب پیش تجربه کردم: غرفه‌ها تعطیل بودند، ایستگاه خلوت بود و پارچه‌ای روی میز سوغاتی‌فروش‌ها کشیده شده بود. پسر تنهای جوانی روی دو پایش نشسته بود و ویولونی به دست داشت. چند جملهٔ سرعتی، مثلاً چیزی شبیه آنچه در آثار پاگانینی شنیده می‌شود، می‌نواخت و با سازش بازی می‌کرد، موسیقی‌ای چنان عجیب برای آن فضا که نگاه متعجب معدود گذرندگان دیگر را نیز به خود جلب کرده بود. این نوازنده در عین‌حال حواسش جمع بود که صدای سازش خیلی هم بلند نشود. تصویر این جوان تنها در ایستگاه متروک و نیمه‌تعطیل قیطریه که با خود نشسته بود و در غیاب ازدحام مخاطبانش، به‌آرامی در یک بازی بی‌هدف جملاتی را با سازش زمزمه می‌کرد، عریان‌ترین تصویر از وضعیت موسیقی در شهر بود. ⬇️
⬆️
پانویس

(۱)برای کسب اطلاعات بیشتر دربارهٔ نقش قهوه‌خانه به‌مثابه فضایی عمومی در شهر که در رابطه‌ای تنگاتنگ با زندگانی حرفه‌ای/موسیقایی عاشیق‌هاست، نگاه کنید به: نیک‌آیین، بهرنگ. ۱۳۹۵. قهوه‌خانه و فرهنگ شعری-موسیقایی عاشیقی. انسان‌شناسی و فرهنگ. نیز: همو. ۱۳۹۵. عاشیق و جایگاه فعلی او در توی‌های زنجان: رابطهٔ متقابل میان عاشیق، موسیقی و مخاطبانش. پایان‌نامهٔ کارشناسی ارشد رشتهٔ قوم‌موسیقی‌شناسی، دانشگاه تهران.

@Koubeh

http://koubeh.com/ks1/
کوبه
صومعۀ مطالعات معماری ایران شهاب‌الدین تصدیقی به چه دلیل در دانشگاه تحصیل می‌کنیم؟ بسیاری بدون پرسیدن این سؤال از خود وارد دانشگاه می‌شوند، یا پاسخ‌هایی سرسری می‌دهند که تنها نقابی است بر این باور عمومی که «باید درس خواند!». خوشبخت کسی که حداقل رشتهٔ مورد…
.
نظم سرمایه‌داری و رشتۀ مطالعات معماری ایران
(نقدی بر یادداشت صومعۀ مطالعات معماری ایران)

علی جاودانی

یادداشت «صومعۀ مطالعات معماری ایران» در نگاه نخست نشانگر ذهن پویای دانشجویی است که سخت از نظام دانش حاکم بر رشتۀ مطالعات معماری ایران آزرده است؛ از بی‌ربط‌بودن مسائل مطروحه به دردها و زخم‌ها؛ از احکام شدیداً ایدئولوژیک صادره از دم‌ودستگاهی که ظاهراً روایتشان را از تاریخ از آغاز معلوم کرده‌اند و فقط در جست‌وجوی یکی دو سه شاهدند برای محکم‌تر کردن پایه‌هایش، و از روابط مرید و مرادی که در این رشته به وضعیتی طبیعی و بدیهی بدل شده است. اما کمی مداقه، آشکار می‌کند که این یادداشت اتفاقاً ــ و بدون شک خلاف میل نگارنده‌اش ــ نه نقدی بر وضع موجود که از قضا مؤید و دنبالۀ منطقی آن است و محصول همین دانشگاه و همین رشته و همین روایت.

فحوای کلام نگارنده ظاهراً آن است که محصول پول مفت نفتی که به جیب دانشگاه‌ها سرازیر می‌شود، مشتی یاوه است که از دهان این استاد و آن شاگرد رشتۀ مطالعات معماری ایران خارج می‌شود. این روایت ظاهراً ساده، خود نمونۀ یک روایت ایدئولوژیک است: روایتی که امور پیچیده را به‌صورت جمله‌ای دوخطی ساده می‌کند. تلخی ماجرا آن است که پیامدهای این ساده‌سازی به فهم نادرست ماجرا ختم نمی‌شود؛ بلکه معمولاً خود جاده‌صاف‌کن شکل‌های خاصی از سلطه است.

۱- نخست آنکه صورت‌بندی اقتصاد ایران به هیئت اقتصادی رانتیر، خبر از تباری می‌دهد که احتمالاً نگارنده از آن بی‌خبر است: این صورت‌بندی، تک‌خال هواداران خصوصی‌سازی و اقتصاد نئولیبرالی در ایران است؛ همان‌ها که همه‌چیز را پولی‌شده می‌خواهند و نفت را عامل بدبختی ایرانیان می‌شمارند و به شکلی عجیب معتقدند که دست نامرئی بازار همه‌چیز را درست خواهد کرد و تازه دموکراسی را هم برایمان به ارمغان خواهد آورد؛ (حال‌آنکه نمی‌دانیم فی‌المثل ناصرالدین‌شاه قاجار بدون نفت، چرا دموکراسی نداشت؟) (۱)

اما این جریان با دانشگاه چه می‌کند؟
این جریان، همان جریانی است که تحصیل در دانشگاه را از یک حق، به کالایی خریدنی بدل می‌کند؛ چه آنکه در سال‎های اخیر، نزدیک به 80درصد دانشجویان به‌صورت شبانه پذیرفته شده‌اند و افزایش قیمت غذای سلف روز می‌شمارد و خوابگاه‌ها کمتر و پانسیون‌ها بیشتر می‌شوند و اتوبوس‌های سرویس هم حتی پولی! این دقیقاً یعنی «پول بده؛ آش بگیر!» و اگر پولی نداری طبیعتاً جایی در دانشگاه نخواهی داشت. (۲)

برخلاف نظر نگارندۀ یادداشت فوق، دقیقاً همین مکانیسم کالایی‌سازی است که رانتی اساسی‌تر را به وجود می‌آورد؛ رانت ناشی از بهره‌مندی گروهی از مواهبی ــ بخوانید مالکیت ابزار تولیدی ــ که دیگران در اختیار ندارند. پس درواقع اتفاقاً این کالایی‌شدن دانشگاه و سرازیرنشدن پول مفت به درون آن است که تولید رانت می‌کند.

۲- هرچه پیش‌تر می‌رویم، بیشتر آشکار می‌شود که روشنفکران ارگانیک نئولیبرالیسم تا چه حد توانسته‌اند اقتصاد نئولیبرالی را به امری طبیعی و بدیهی بدل کنند:

«احتمالاً قرار بوده دانشگاه محل تلاقی ”اندیشه“ و ”تولید“ باشد؛ تا مبنای فکری، فلسفی یا تکنیکیِ تولید، تأمین شود. حداقل منطق اقتصادی امروز چنین حکم می‌کند!»

پاسخ این است: خیر!
برای رهایی از دانشگاه در خدمت مذهب، تنها راه ما پیوند نامبارک دو ایدۀ فلسفی دیگر یعنی دانشگاه در خدمت دولت و دانشگاه در خدمت ثروت نیست. اساساً هیچ دلیلی ندارد که دانشگاه مشکل «تکنیکی» صنعت و دولت را حل کند و به مقاطعه‌کاری دانش بپردازد و بازوی تکنیکی دولت‌ها باشد. (دولت‌های پس از جنگ همگی برای استفاده از دانشگاه به‌عنوان محل تربیت نیروی کار ارزان و نیز منبع حل مشکلات تکنیکی خویش جان کنده‌اند و البته موفق هم شده‌اند.) دانشگاه می‌تواند مزدور دولت‌ها و ثروتمندان (بخوانید: کارآفرینان) نباشد و به‌جای آن، تمامیت آن‌ها را به پرسش بکشد؛ خواستی که ما را به ایدۀ فلسفی دیگری پیرامون بنیاد دانشگاه رهنمون می‌شود: «دانشگاه در خدمت حقیقت». (۳)

اما از این گذشته، اگر منطق اقتصادی امروز چنین حکمی می‌دهد، آیا باید لزوماً از آن تبعیت کرد؟ کسی که منطق اقتصادی موجود را به‌منزلۀ یک اصل بدیهی و طبیعی می‌پذیرد، اساساً در حال دفاع از آن است:

«امروز دولت نفتی ایران، بر اثر نوسانات قیمت نفت و فساد ناشی از اقتصاد غیرشفاف و نفتی، بیش از هر زمانی به ناکارآمدی این سیستم پی برده است و کم‌حجم‌شدن دولت و خدمات آن، امری گریزناپذیر خواهد بود.»

این‌همه طرفداری از کوچک‌شدن دولت و خدمات آن تنها و تنها نشان از رسوب نئولیبرالیسم در ذهن دانشجویان و پژوهندگانی دارد که از قضا قرار بوده منتقدان وضع موجود باشند و نه بالعکس. ⬇️
⬆️ ۳- «دوپینگ پول نفت، خلوتگاهی در دانشگاه‌ها (همچون بسیاری محیط‌های دولتی دیگر) برای کسانی ایجاد می‌کند تا بدون دغدغه نان و تولید، به مطالعۀ ”علایق“ خود بپردازند. چنین محیطی، بستری می‌شود برای رشد ”صومعه‌های آکادمیک“»

از قضا درست همین پول مفت است که امکان تولید ایده‌هایی را خلاف نظم بازار و دولت فراهم می‌کند. چه عیبی دارد که کسی کنج دانشگاهی بنشیند و سی سال وقت، صَرف خواندن فلان تک‌کتیبۀ سردر فلان مسجد کند؟ لابد چون این کار مشکل دولت و صنعت را حل نمی‌کند باید از میانش برداشت؟ این البته به آن معنا نیست که من با این دست پژوهش‌ها هم‌داستانم؛ اما نظم نوین، نه‌تنها رشد ایده‌های رادیکال و رهایی‌بخش را ـ ایده‌هایی که علیه سرمایه‌داری و نیز بازوهای دولتی اش هستند ـ در دانشگاه نمی‌پذیرد، بلکه حتی امکان پژوهش‌های منحصراً تاریخی یا علمی را هم از میان می‌برد.(۴)

راستی از یاد هم نبریم که غیراجتماعی‌بودن دانشگاه به‌هیچ‌روی عادی نیست و خود محصول وقایع و حوادثی است که منجر به برآمدن گروهی خاص در دانشگاه‌ها شد؛ گروهی که همه‌چیز را زیر نگین خود در آوردند؛ و از قضا امروز هم در صف اول حمایت از نئولیبرالیسم و کالایی‌شدن دانشگاه ایستاده‌اند.

۴- اما شاید باز هم کسی مدعی شود چیزهایی که در رشتۀ مطالعات معماری ایران تولید می‌شود، اگر «بی‌خاصیت» (پول نساز!) نباشند، شکل خاصی از روایت را پیرامون ایران و ایرانی و گذشته‌ای شکوهمند تولید می‌کنند که سخت خلاف واقع است. بر این ادعا صحه می‌گذارم؛ اما باید بگویم که این روایت ــ روایت غالب مطالعات معماری ایران ــ اتفاقاً زمینه‌ساز همین نظم نئولیبرالی است که نگارنده از آن انتظارِ معجزه دارد (آنچه سیدجواد طباطبایی و اصحابش روشنفکران ارگانیکش هستند): برساختن تاریخی برای پدیده‌ای سیاسی به نام ایران، اتصال آن با قومیت‌های مشخص، برساختن ملتی یکپارچه به درازای تاریخ از مردمانی بی‌نهایت متفاوت و پراکنده، و ارائۀ روایتی ظفرنمون از فرهنگ فرهمند ایرانی، تلاشی است برای برقراری قلمرویی که خود بنیاد شکل خاصی از دولت خواهد بود؛ دولتی که تمامی شهروندان را «خادم» یک کشور و در نتیجه یک دولت و یک ایده می‌خواهد؛ و چه چیزی برای منتفعان از نظم جدید بهتر از «مردم»ی مطیع و رام و یکپارچه؟

۵- شاید کسی مدعی شود که به‌هرحال این نظم اقتصادی جدید، گروه قبلی را از کار بی‌کار می‌کند و نظام مرید و مرادی را برمی‌اندازد. در پاسخ به این ادعا باید گفت: خوب به طرفداران نظم جدید توجه کنید! آیا نمی‌بینید که همین کادر کنونی رشتۀ مطالعات معماری ایران، اساساً طرفدار خصوصی‌سازی و نئولیبرالیسم هستند؟ مگر نمی‌بینید که غالب کادر مطالعات معماری دو دانشگاهِ اصلیِ شهر تهران، با چه شدت و حدتی از دولت نئولیبرالی روحانی ــ دولتی که بی‌شک ادامۀ منطقی تمامی دولت‌های پس از جنگ است ــ حمایت می‌کنند و در این و آن دولت مشغول دست‌به‌دست کردن صندلی‌ها و کرسی‌ها هستند؟ پس مطمئن باشید که این گروه نه‌تنها از کار نمی‌افتند، بلکه چاق‌وچله‌تر و پرزورتر می‌شوند.

به‌علاوه، اگر خیال می‌کنید که ارمغان نظم بازار، دموکراسی خواهد بود، سخت در اشتباهید! سرمایه‌داری به‌هیچ‌عنوان نسبتی با دموکراسی ندارد. هم به کشورِ خود نگاه کنید و هم به روسیۀ پوتین و هم به چین: کشورهایی با لخت‌ترین شکل سرمایه‌داری اما فاقد کوچک‌ترین بنیان‌های دموکراتیک. کشورهایی که نشان داده‌اند دموکراسی زائدۀ سرمایه‌داری بوده است نه زاییدۀ آن. فراموش نکنیم: سرمایه‌داری شکلی از مناسبات تولید است؛ نه یک فرم اجتماعی همواره ثابت.

۶- باید سرآخر به آنچه شاملوی بزرگ پیش‌تر در «با چشم‌ها» گفته است اکتفا کنم و روزی را در خیال خود مجسم کنم که در آن اهل دانشگاه، بازار و دولت را نه رهایی‌بخش،که همچون چند دهۀ پیش، زنجیرهای پای دانشگاه و دانشجو بدانند:
«- ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»


@Koubeh1
🔸 منابع و ارجاع‌های این نوشته را در وب‌سایت کوبه ببینید.
🔸 http://koubeh.com/aj2/