کوبه
قدرت، نشانه و مذهب: مسجد جامع شافعیها در کرمانشاه کامیار صلواتی کُردها، برخلاف بعضی اقوام دیگر مثل ارمنیان، هیچگاه مذهب ثابت و یکدستی نداشتهاند. همین امروز هم بعضیهایشان اهل تشیع هستند، بعضیهایشان سنی، بعضیها یارسان، بعضی دیگر ایزدی و حتّی بعضی کلیمی…
مسجد جامع شافعیها از کوچهای نزدیک به مسجد
کوبه
انتقاد از خود: نگاهی به اشکالات پیش روی متفکران انتقادی حوزۀ معماری در ایران (نوشتار اول) علی جاودانی چندی است ستارۀ اقبال نگاه انتقادی و پرداختن به شکافها و تضادهای حوزۀ دانش و پیشۀ معماری -هر چند اندک- درخشیدن گرفته است و حوزۀ زبان فارسی نیز از آن حوزهها…
.
بخش دوم نوشتار «انتقاد از خود: نگاهی به اشکالات پیش روی متفکران انتقادی حوزۀ معماری در ایران» در وبسایت «حلقۀ تجریش» منتشر شد:
http://tajrishcircle.org/انتقاد-خود-۵۱-نگاهی-اشکالات-پیش-روی-مت/
بخش دوم نوشتار «انتقاد از خود: نگاهی به اشکالات پیش روی متفکران انتقادی حوزۀ معماری در ایران» در وبسایت «حلقۀ تجریش» منتشر شد:
http://tajrishcircle.org/انتقاد-خود-۵۱-نگاهی-اشکالات-پیش-روی-مت/
بررسی میزان اثرگذاری تردد عزرائیل از راهپلههای آپارتمان در نحوۀ طراحی و اجرای آنها
یا راهنمایِ خرید آپارتمان به زبانِ ساده
نیلوفر رسولی
همه چیز از آن لحظهای شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما پس از چندین سالِ نوری وام گرفتن و قرض پس دادن، قصدِ خریدن آپارتمان کرد؛ از شما پنهان نباشد که خوشحالی از سر و رویِ این خواهر نازنین ما بالا میرفت؛ بعد از سالها اجارهنشینی و اسبابکشی، بالاخره خانهدار میشد. چند کیلو خوشحالی و شور و شوق را با خودش از این بنگاهِ املاک به آن یکی بنگاه میبرد. ماشالله خدا به کسبوکار این بنگاههای املاک برکت بدهد که تعدادشان کمتر از تعداد مویِ سرِ آدمی نیست، خواهر ما هم قصوری نکرد و همۀ بنگاههای شهر را گشت؛ همه را. در همۀ این بنگاهها هم لیستِ طویلِ پیشنهادهای رنگارنگ روی میز ردیف میشدند: این آپارتمان نمای کامپوزیت دارد، مدلِ آپارتمانهای تهران! آن آپارتمان که در سعدی وسط است چه کابینتی دارد! کابینتهایی با امدیافِ خالخال پلنگی! کفِ این یکی سرامیکِ بنفش است، البته این تنها مزیتش نیست، سرامیک خانه با دستگیرههای در همرنگ هستند، هر روز صبح زندگیتان را با چرخاندن دستگیرههای بنفش آغاز میکنید، خیلی قشنگ است، قشنگ. این خانه در کوچهمشکی فقط یک اتاقخواب دارد آنهم تنها چهارمتر مربعی، اما نگران نباشید، به جای آن درِ گاراژش کنترلیست و البته اسم ساختمان «پرنسیکا» است؛ زندگی در ساختمانی که روی دیوارش بزرگ نوشته باشند «پرنسیکا» رویاییست، باور ندارید؟ امتحان کنید. ساختمان پرنسیکا با سنتوری یونانی و سرستونهای کرنتینی در نما، سفید و «لاکچری»، نما تماماً سنگ. خلاصه گویا شهری مثل زنجان پر شده بود از این آپارتمانهای «لاکچری» و «قشنگ». متأسفانه خواهرِ ما پولش نرسید که واحدی در ساختمانِ «پرنسیکا» بخرد، تأسفبرانگیز است؛ اما آپارتمانِ دیگری پیدا کرد، آپارتمانی به اسم «آرمیسا». با اینکه «آرمیسا» به «پرنسیکا» نمیرسید اما اشکالی نداشت، نام هر دو به «الف» ختم میشد، الفی رعنا که روی کامپوزیتهای قرمز و طوسیِ نمای ساختمان قد کشیده بودند. خواهرم واحدی در طبقۀ پنجمِ ساختمانِ آرمیسا خرید و تمام!
گفتم همه چیز از آن لحظه شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما قصدِ خریدن آپارتمان کرد؟ نخیر. همه چیز از اسبابکشی شروع شد. مشکلِ چندان پیچیدهای نبود، یخچال و میز و گاز از عرض راهپله رد نمیشدند. البته ایکاش مشکلِ آن راهپله تنها رد نشدنِ یخچال و میز و گاز بود. فاجعه زمانی اتفاق میافتاد که دو نفر، از بدِ روزگار و سیاهیِ بخت، مجبور میشدند همزمان و در جهت مخالف هم از آن راهپله عبور کنند، مشکل آن لحظۀ تلاقی بود! ابتدا باید نفسشان را حبس میکردند، یکی به سمت دیوار میچرخید تا عرض بدنش را کم کند، سپس آن یکی منقبض میشد و کمرش را به بیست سانتیمتر کاهش میداد تا بالاخره با هر بدبختی که شده از آن تنگنای هستی عبور کنند. همین هنرنمایی به شکلی دیگر در آسانسور دیده میشد: آسانسور برای چهار نفر جا داشت، اما چهار نفری که با صمیمیت در کنار هم بایستند، آنقدر صمیمی که آدم ناخواسته با هفتپشتغریبهاش هم خودمانی میشد! درِ آن را هم که باز میکردی باید خداخدا میکردی که مبادا کسی پشت آن ایستاده باشد! این ساختمان شاهکار دقت در اندازه بود. دقتی که مانندِ آن حتی در تراشِ سنگهای تختِجمشید هم دیده نمیشد؛ یکی از چشمههای این نبوغ درِ کوچه بود. در را که باز میکردید تا وارد ساختمان شوید، تنها به اندازۀ پنجاه سانت جا داشتید که خودتان را به هر شکلی که شده وارد حیاط کنید. پنجاه سانت آن طرفِ درِ ورودی، راهپله شروع میشد. دقتِ طراح و مهندس ناظر و سازندۀ بنا حیرتآور بود؛ بله، حیرتآور بود که درِ ورودی که باز میشد و روی لنگه میچرخید، کاملاً مماس به راهپله میرسید: دریغ از یک سانتیمتر فضای پرت. دو طرف راهپله هم رمپ بود. آن هم چه رمپی! رمپِ پارکینگ شیبی دو درجه کمتر از نود درجه داشت! در زمستانهای زنجان میشد در آن شیب اسکی رفت، بالاخره معماری بود دیگر؛ معماری، ظرف زندگی! لیز خوردن روی رمپِ پارکینگ هم میتوانست بخشی از زندگی باشد، کمِکم بچهها سرگرم میشدند... ⬇️
یا راهنمایِ خرید آپارتمان به زبانِ ساده
نیلوفر رسولی
همه چیز از آن لحظهای شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما پس از چندین سالِ نوری وام گرفتن و قرض پس دادن، قصدِ خریدن آپارتمان کرد؛ از شما پنهان نباشد که خوشحالی از سر و رویِ این خواهر نازنین ما بالا میرفت؛ بعد از سالها اجارهنشینی و اسبابکشی، بالاخره خانهدار میشد. چند کیلو خوشحالی و شور و شوق را با خودش از این بنگاهِ املاک به آن یکی بنگاه میبرد. ماشالله خدا به کسبوکار این بنگاههای املاک برکت بدهد که تعدادشان کمتر از تعداد مویِ سرِ آدمی نیست، خواهر ما هم قصوری نکرد و همۀ بنگاههای شهر را گشت؛ همه را. در همۀ این بنگاهها هم لیستِ طویلِ پیشنهادهای رنگارنگ روی میز ردیف میشدند: این آپارتمان نمای کامپوزیت دارد، مدلِ آپارتمانهای تهران! آن آپارتمان که در سعدی وسط است چه کابینتی دارد! کابینتهایی با امدیافِ خالخال پلنگی! کفِ این یکی سرامیکِ بنفش است، البته این تنها مزیتش نیست، سرامیک خانه با دستگیرههای در همرنگ هستند، هر روز صبح زندگیتان را با چرخاندن دستگیرههای بنفش آغاز میکنید، خیلی قشنگ است، قشنگ. این خانه در کوچهمشکی فقط یک اتاقخواب دارد آنهم تنها چهارمتر مربعی، اما نگران نباشید، به جای آن درِ گاراژش کنترلیست و البته اسم ساختمان «پرنسیکا» است؛ زندگی در ساختمانی که روی دیوارش بزرگ نوشته باشند «پرنسیکا» رویاییست، باور ندارید؟ امتحان کنید. ساختمان پرنسیکا با سنتوری یونانی و سرستونهای کرنتینی در نما، سفید و «لاکچری»، نما تماماً سنگ. خلاصه گویا شهری مثل زنجان پر شده بود از این آپارتمانهای «لاکچری» و «قشنگ». متأسفانه خواهرِ ما پولش نرسید که واحدی در ساختمانِ «پرنسیکا» بخرد، تأسفبرانگیز است؛ اما آپارتمانِ دیگری پیدا کرد، آپارتمانی به اسم «آرمیسا». با اینکه «آرمیسا» به «پرنسیکا» نمیرسید اما اشکالی نداشت، نام هر دو به «الف» ختم میشد، الفی رعنا که روی کامپوزیتهای قرمز و طوسیِ نمای ساختمان قد کشیده بودند. خواهرم واحدی در طبقۀ پنجمِ ساختمانِ آرمیسا خرید و تمام!
گفتم همه چیز از آن لحظه شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما قصدِ خریدن آپارتمان کرد؟ نخیر. همه چیز از اسبابکشی شروع شد. مشکلِ چندان پیچیدهای نبود، یخچال و میز و گاز از عرض راهپله رد نمیشدند. البته ایکاش مشکلِ آن راهپله تنها رد نشدنِ یخچال و میز و گاز بود. فاجعه زمانی اتفاق میافتاد که دو نفر، از بدِ روزگار و سیاهیِ بخت، مجبور میشدند همزمان و در جهت مخالف هم از آن راهپله عبور کنند، مشکل آن لحظۀ تلاقی بود! ابتدا باید نفسشان را حبس میکردند، یکی به سمت دیوار میچرخید تا عرض بدنش را کم کند، سپس آن یکی منقبض میشد و کمرش را به بیست سانتیمتر کاهش میداد تا بالاخره با هر بدبختی که شده از آن تنگنای هستی عبور کنند. همین هنرنمایی به شکلی دیگر در آسانسور دیده میشد: آسانسور برای چهار نفر جا داشت، اما چهار نفری که با صمیمیت در کنار هم بایستند، آنقدر صمیمی که آدم ناخواسته با هفتپشتغریبهاش هم خودمانی میشد! درِ آن را هم که باز میکردی باید خداخدا میکردی که مبادا کسی پشت آن ایستاده باشد! این ساختمان شاهکار دقت در اندازه بود. دقتی که مانندِ آن حتی در تراشِ سنگهای تختِجمشید هم دیده نمیشد؛ یکی از چشمههای این نبوغ درِ کوچه بود. در را که باز میکردید تا وارد ساختمان شوید، تنها به اندازۀ پنجاه سانت جا داشتید که خودتان را به هر شکلی که شده وارد حیاط کنید. پنجاه سانت آن طرفِ درِ ورودی، راهپله شروع میشد. دقتِ طراح و مهندس ناظر و سازندۀ بنا حیرتآور بود؛ بله، حیرتآور بود که درِ ورودی که باز میشد و روی لنگه میچرخید، کاملاً مماس به راهپله میرسید: دریغ از یک سانتیمتر فضای پرت. دو طرف راهپله هم رمپ بود. آن هم چه رمپی! رمپِ پارکینگ شیبی دو درجه کمتر از نود درجه داشت! در زمستانهای زنجان میشد در آن شیب اسکی رفت، بالاخره معماری بود دیگر؛ معماری، ظرف زندگی! لیز خوردن روی رمپِ پارکینگ هم میتوانست بخشی از زندگی باشد، کمِکم بچهها سرگرم میشدند... ⬇️
⬆️ بقیۀ مسائل بیاهمیت و غیرضروری مثل زلزله و آتشسوزی را درمورد این ساختمان و این راهپله کنار میگذارم تا بالاخره بعد این همه حرف بروم سر اصل مطلب.
چندی پیش بود که حضرت عزرائیل از همان راهپلۀ اقتصادی! بالا رفت. البته برای من سؤال بود که چطور توانست بال و پرش را در تنگیِ آن راهپله جا بدهد و بدون اینکه نفسش بگیرد، از ارتفاع دیلاق آن پلهها بالا بیاید؛ ارتفاعی که زانو را میسابد. احتمالاً بعدِ انجامِ مأموریتش هم دوباره غرغرکنان همان راهی را که به مشقت و با پَر ریختن بالا آمده بود، برگشته و رفته است. اما ای کاش مسئله همین بود. وقتی که خواهرم دید یخچال و میزش از راهپله رد نمیشوند، آنها را فروخت و یخچال و میز کوچکتری خرید. بقیۀ زندگیاش را هم میتوانست با قیچی همان آپارتمان ببرد و کوچک کند؛ اما آن روز، بَعد از ترددِ عزرائیل از ساختمان «آرمیسا»، برانکارد برای بردن جسد شوهر مرحومش در راهپله و آسانسور جا نشد. برانکارد را نمیشد قیچی کرد، نمیشد هم نشست و دید که چطور جسد را هزار دور میچرخاندند تا از تنگی آن راهپله عبور کند.
بله مسئله خیلی سادهتر است. قبل از خرید آپارتمان، امکان تردد عزرائیل از آسانسور یا راهپلههای آن را بررسی کنید.
@Koubeh
چندی پیش بود که حضرت عزرائیل از همان راهپلۀ اقتصادی! بالا رفت. البته برای من سؤال بود که چطور توانست بال و پرش را در تنگیِ آن راهپله جا بدهد و بدون اینکه نفسش بگیرد، از ارتفاع دیلاق آن پلهها بالا بیاید؛ ارتفاعی که زانو را میسابد. احتمالاً بعدِ انجامِ مأموریتش هم دوباره غرغرکنان همان راهی را که به مشقت و با پَر ریختن بالا آمده بود، برگشته و رفته است. اما ای کاش مسئله همین بود. وقتی که خواهرم دید یخچال و میزش از راهپله رد نمیشوند، آنها را فروخت و یخچال و میز کوچکتری خرید. بقیۀ زندگیاش را هم میتوانست با قیچی همان آپارتمان ببرد و کوچک کند؛ اما آن روز، بَعد از ترددِ عزرائیل از ساختمان «آرمیسا»، برانکارد برای بردن جسد شوهر مرحومش در راهپله و آسانسور جا نشد. برانکارد را نمیشد قیچی کرد، نمیشد هم نشست و دید که چطور جسد را هزار دور میچرخاندند تا از تنگی آن راهپله عبور کند.
بله مسئله خیلی سادهتر است. قبل از خرید آپارتمان، امکان تردد عزرائیل از آسانسور یا راهپلههای آن را بررسی کنید.
@Koubeh
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل
مهسا نوری سولا
اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با این موضوع آشنا باشند که وقتی برای کنکور تاریخ معماری خواندهای، بادی در گلو انداختهای و برای دوستانت تاریخ معماری غرب را از دورهٔ نوسنگی و نقاشی روی غارها شروع کردهای تا به دورهٔ لوکوربوزیه یا شاید بعدتر هم رسیدهای، دیدن عکسی از یک استل ( آن زمان حتی نمیدانستم به لوحهٔ سنگی ایستاده منقوش با تصاویر انسانی اِستل میگویند) که نه آن را دیدهای و نه نامش را شنیدهای در شصت کیلومتری شهَرت چنان آشفتهات کند.
شروع به جستوجو در اینترنت کردم. با آمدن هرعکس تعجبم بیشتر میشد: این همه استل اینجاست؟ همینجا؟ پس چرا من در طولِ زندگیام در این شهر و در آن چهار سال درس خواندن در دانشکدهٔ معماری، آن هم در اردبیل با دانشجویان بومی و استادان بومی، شهرِیری را ندیدهام و نامش را نشنیدهام؟ مگر اینجا شهر من نبود؟ از آن بدتر آن بود که ما در دانشگاه تاریخ معماری میخواندیم، عکس بسیاری از محوطههای باستانی را در کتابها دیده بودیم و محوطهای باستانی در همین شهرمان بود که ما حتی نامش را هم نمیدانستیم.
پوسترِ مربوطه به دادن اطلاع کوتاهی بسنده کرده بود: «اردبیل، شهریری (۱) !» به همین وضوح، انگار که برای همه مشخص باشد، مثلِ «اردبیل، کوه سبلان»!
دوبار به این شهر از یاد رفتهٔ خاموش رفتم. بار اول هیچ تصورِ مشخصی از جایی که به آن میٰرفتم نداشتم. به نظر میرسید که اگر از نظر میراث محوطهای تاریخی و با ارزش بود، حتماً میراث فرهنگی محترم شهر نام آن را در کنار دیگر بناهای تاریخی اردبیل میگذاشت، اما آنچه که آنجا بود باعث شگفتی بود: محوطهای باستانی آن هم با قدمتِ هفت هزار سال پیش از میلاد. به نظر میرسد در ارزشگذاری بناهایِ تاریخی قدمت در اولویت میراث فرهنگی نیست، چون آن محوطه را به سربازی سپرده بودند که بیشتر مشغول گذراندن دوران سربازی خود بود و هیچ تصوری از ارزش آنجا نداشت. آنچه که در نظر اول تجلب توجّه میکرد سنگهای برافراشتهٔ بسیار زیادی بود که روی آنها تصاویری شبیه انسان در اندازههای مختلف منقوش شده بود. معبد شهر سالم مانده است و بههمیندلیل معدود افراد آنجا اطراف معبد بودند. میشد خیلی راحت رفت و کنار استلها عکس یادگاری انداخت، شانهبهشانه و دوشبهدوش آنها. شما احتمالا این تجربه را از دست خواهید داد چون این بار به جای سرباز، نگهبانِ بومیای آنجا بود که به هزینهٔ خودش دور تا دور معبد و محدودهٔ آن را با ریسمان مشخص کرده بود. سازهای بتنی دور محوطه جا خوش کرده بود که احتمالاً برای ساختن سازهای برای حفاظت از این اِستلها بود. چه عالی! دستشان درد نکند، امّا مگر میشود روی محوطهای باستانی که زیرش هم کاوش نشده است بنایی بتنی ساخت؟ مگر میشود اینگونه به این محوطه آسیب وارد کرد؟
به نظر میرسد بهترین کاری که میتوانیم برای جلوگیری از نابودی شهریری بکنیم این است که برویم و شهریری را ببینیم، برویم و آن را زنده نگه داریم که شاید رفتن ما مسیر خاکی و بسیار ناهموار آن را که معدود بازدیدکنندگان را ممکن است از رفتن منصرف کند، درست کرد، شاید رفتن ما دخل و تصرف در محوطه باستانی را کم کند و باعث شود آن سازههای بتنی را بردارند و به فکر ثبت این محوطه و حفظ آن با اصولِ درست باشند، شاید رفتن ما جای شهریری را در پوسترهای گردشگری اردبیل باز کند، برویم شهریری را ببینیم که شاید...
پانوشت
۱- شهریری محوطهای باستانی نزدیک شهرستان مشگینشهر اردبیل است. وسعت این محوطهٔ باستانی چهارصد هکتار است و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشاتپه تشکیل شده است. قدمت قلعه و معبد آن به ١٤٥٠ سال پیش از میلاد و قوشاتپه به هفتهزار سال پیش از میلاد میرسد. ۵۳۷ استل در این محوطه وجود دارد و دکتر نوبری، باستانشناس این محوطه تاکید کرد که این تعداد استل در یک محوطه در هیچجای دنیا مشابه ندارد. دکتر نوبری نکتهٔ قابل توجه دراین استلها را در این دانست که تمامی آنها دارای چشم و بینی هستند و بهجز یکی بقیه دهان ندارند. بهگفتهٔ وی این موضوع ممکن است به سکوت انسان در پرستشگاهها مربوط باشد. نوبری اندازهٔ متفاوت استلها را بیانگر طبقه اجتماعی آنها دانست و تمامی این استلها در دو نوع مسلح و بیسلاح شناسایی شدهاند. استلهای غیرمسلح شمشیر را بهصورتی متفاوت در دست گرفتهاند (سخنرانی دکتر علیرضا هژبرینوبری در دانشکدهٔ معماری دانشگاه تهران، چهارم آبانماه ۱۳۹۵). ⬇️
مهسا نوری سولا
اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با این موضوع آشنا باشند که وقتی برای کنکور تاریخ معماری خواندهای، بادی در گلو انداختهای و برای دوستانت تاریخ معماری غرب را از دورهٔ نوسنگی و نقاشی روی غارها شروع کردهای تا به دورهٔ لوکوربوزیه یا شاید بعدتر هم رسیدهای، دیدن عکسی از یک استل ( آن زمان حتی نمیدانستم به لوحهٔ سنگی ایستاده منقوش با تصاویر انسانی اِستل میگویند) که نه آن را دیدهای و نه نامش را شنیدهای در شصت کیلومتری شهَرت چنان آشفتهات کند.
شروع به جستوجو در اینترنت کردم. با آمدن هرعکس تعجبم بیشتر میشد: این همه استل اینجاست؟ همینجا؟ پس چرا من در طولِ زندگیام در این شهر و در آن چهار سال درس خواندن در دانشکدهٔ معماری، آن هم در اردبیل با دانشجویان بومی و استادان بومی، شهرِیری را ندیدهام و نامش را نشنیدهام؟ مگر اینجا شهر من نبود؟ از آن بدتر آن بود که ما در دانشگاه تاریخ معماری میخواندیم، عکس بسیاری از محوطههای باستانی را در کتابها دیده بودیم و محوطهای باستانی در همین شهرمان بود که ما حتی نامش را هم نمیدانستیم.
پوسترِ مربوطه به دادن اطلاع کوتاهی بسنده کرده بود: «اردبیل، شهریری (۱) !» به همین وضوح، انگار که برای همه مشخص باشد، مثلِ «اردبیل، کوه سبلان»!
دوبار به این شهر از یاد رفتهٔ خاموش رفتم. بار اول هیچ تصورِ مشخصی از جایی که به آن میٰرفتم نداشتم. به نظر میرسید که اگر از نظر میراث محوطهای تاریخی و با ارزش بود، حتماً میراث فرهنگی محترم شهر نام آن را در کنار دیگر بناهای تاریخی اردبیل میگذاشت، اما آنچه که آنجا بود باعث شگفتی بود: محوطهای باستانی آن هم با قدمتِ هفت هزار سال پیش از میلاد. به نظر میرسد در ارزشگذاری بناهایِ تاریخی قدمت در اولویت میراث فرهنگی نیست، چون آن محوطه را به سربازی سپرده بودند که بیشتر مشغول گذراندن دوران سربازی خود بود و هیچ تصوری از ارزش آنجا نداشت. آنچه که در نظر اول تجلب توجّه میکرد سنگهای برافراشتهٔ بسیار زیادی بود که روی آنها تصاویری شبیه انسان در اندازههای مختلف منقوش شده بود. معبد شهر سالم مانده است و بههمیندلیل معدود افراد آنجا اطراف معبد بودند. میشد خیلی راحت رفت و کنار استلها عکس یادگاری انداخت، شانهبهشانه و دوشبهدوش آنها. شما احتمالا این تجربه را از دست خواهید داد چون این بار به جای سرباز، نگهبانِ بومیای آنجا بود که به هزینهٔ خودش دور تا دور معبد و محدودهٔ آن را با ریسمان مشخص کرده بود. سازهای بتنی دور محوطه جا خوش کرده بود که احتمالاً برای ساختن سازهای برای حفاظت از این اِستلها بود. چه عالی! دستشان درد نکند، امّا مگر میشود روی محوطهای باستانی که زیرش هم کاوش نشده است بنایی بتنی ساخت؟ مگر میشود اینگونه به این محوطه آسیب وارد کرد؟
به نظر میرسد بهترین کاری که میتوانیم برای جلوگیری از نابودی شهریری بکنیم این است که برویم و شهریری را ببینیم، برویم و آن را زنده نگه داریم که شاید رفتن ما مسیر خاکی و بسیار ناهموار آن را که معدود بازدیدکنندگان را ممکن است از رفتن منصرف کند، درست کرد، شاید رفتن ما دخل و تصرف در محوطه باستانی را کم کند و باعث شود آن سازههای بتنی را بردارند و به فکر ثبت این محوطه و حفظ آن با اصولِ درست باشند، شاید رفتن ما جای شهریری را در پوسترهای گردشگری اردبیل باز کند، برویم شهریری را ببینیم که شاید...
پانوشت
۱- شهریری محوطهای باستانی نزدیک شهرستان مشگینشهر اردبیل است. وسعت این محوطهٔ باستانی چهارصد هکتار است و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشاتپه تشکیل شده است. قدمت قلعه و معبد آن به ١٤٥٠ سال پیش از میلاد و قوشاتپه به هفتهزار سال پیش از میلاد میرسد. ۵۳۷ استل در این محوطه وجود دارد و دکتر نوبری، باستانشناس این محوطه تاکید کرد که این تعداد استل در یک محوطه در هیچجای دنیا مشابه ندارد. دکتر نوبری نکتهٔ قابل توجه دراین استلها را در این دانست که تمامی آنها دارای چشم و بینی هستند و بهجز یکی بقیه دهان ندارند. بهگفتهٔ وی این موضوع ممکن است به سکوت انسان در پرستشگاهها مربوط باشد. نوبری اندازهٔ متفاوت استلها را بیانگر طبقه اجتماعی آنها دانست و تمامی این استلها در دو نوع مسلح و بیسلاح شناسایی شدهاند. استلهای غیرمسلح شمشیر را بهصورتی متفاوت در دست گرفتهاند (سخنرانی دکتر علیرضا هژبرینوبری در دانشکدهٔ معماری دانشگاه تهران، چهارم آبانماه ۱۳۹۵). ⬇️
⬆️از آنجایی که تابلوهای کافی وجود ندارد، برای رفتن به شهریری باید خودتان حواستان جمع باشد چون ممکن است از آن رد شوید. در شصتکیلومتری اردبیل به طرف مشگینشهر یک تابلو به طرف روستای پیرازمیان و محوطهٔ شهریری وجود دارد. برای رسیدن به محوطه باید از داخل روستا رد شوید. روی دیوارهای روستا مردم برای شما کروکی و نشان کشیدهاند تا بدانید به کدام طرف باید بروید. بعد از رد شدن ماشین از جوی آب، به شهریری میرسید.
@Koubeh
@Koubeh
کوبه
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل مهسا نوری سولا اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با…
استلهای شهریری. عکس از مهسا نوریسولا
کوبه
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل مهسا نوری سولا اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با…
استلهای شهریری؛ عکس از مهسا نوریسولا
کوبه
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل مهسا نوری سولا اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با…
معبد شهریری از بالا؛ عکس از فرزاد فرزبود
تکیۀ خاتونآبادی در اصفهان
یاسمین نعمتاللهی
در میان انبوهی از مناطق توریستی و پربازدید اصفهان شاید کمتر کسی به یک گورستان توجه کند یا به هنگام سفر به اصفهان در کنار بازدید از میدان نقشجهان، چهلستون یا مناطق شناختهشدۀ دیگر، چنین مکانی را برای دیدن انتخاب کند. اما دیدن گورستان تختفولاد اصفهان خالی از لطف نیست. تختفولاد یکی از مهمترین و باارزشترین گورستانهای ایران است و علاوهبر اشخاص و افراد مهمی که در آن دفن شدهاند، از لحاظ معماری نیز قابلِتوجه است. در جایجای این مکان آثاری از دورههای مختلف اسلامی از قرن چهارم هجری تا دوران پهلوی بهجای مانده است. در سالهای گذشته نیز، شهرداری اصفهان اقدامات زیادی برای حفظ و مرمت این گورستان و معرفی آن انجام داده است.
این گورستان با مساحت تقریبی هفتادوپنج هکتار در حاشیۀ جنوبی رودخانۀ زایندهرود واقع است. «لسانالارض»، «بابا رکنالدین» و «تختِفولاد»، نامهایی است که بر آن نهادهاند. برای وجه تسمیۀ آن، دلایل متعددی ذکر شده که برخی از آنها تنها براساس گفتهها و داستانهای عامیانه است. بهعنوانِ مثال گفته شده هنگامی كه حضرت امام حسن مجتبی (ع) در مسير فتح گرگان يا برای جهاد به طرف قزوين از اصفهان عبور ميكرده، در اين زمين نماز خواندهاند و اين زمين با ايشان تكلم كرده است و بههمیندلیل به آن «لسانالارض» میگفتند. یا به دلیل وجود مقبرۀ بابا رکنالدین که از عارفان سدۀ هشتم هجری بوده، این منطقه را «بابا رکنالدین» میگفتند. نام «تختفولاد» یا «تختپولاد» را از دوران صفویه به بعد به این مکان دادهاند. روایتی که در زمان شاردن معروف بوده آن است که « این ناحیه از آن این نام یافته که سردار بزرگی که به سبب دلیریها و پیروزیهایش پولاد بازو لقب داشته در آن سکونت داشته است».
از قرن چهارم هجری به بعد شواهدی بر تاریخ تختِفولاد وجود دارد، در قرن پنجم تا نهم نیز این گورستان مورد استفاده بوده، اما اوج شهرت و اعتبار تختِفولاد در دوران صفوی بوده است؛ بهطوریکه در زمان شاه سلیمان صفوی این گورستان به بیشترین وسعت خود رسیده و حدود چهارصد تکیه و خانقاه داشته است. براساس نوشتههای شاردن، در این مکان علاوه بر تکیه و خانقاه و بقعه، کاروانسرا و مسجد و کاربریهای دیگری نیز وجود داشته است.
در قسمت شمالِغربی گورستان تختِفولاد، تکیهای به نام «تکیۀ خاتونآبادی» وجود دارد. این تکیه از دو حیاط مرکزی تشکیل شده که با راهرویی به یکدیگر متصل شدهاند. تکیۀ خاتونآبادی به نام میرمحمد اسماعیل، درگذشتۀ سال ۱۱۱۶ ه.ق، است. زمان ساخت تکیه را در کتب مختلف در دورۀ شاه سلطانحسین صفوی دانستهاند؛ اما استاد همایی ساخت آن را در دورۀ شاه سلیمان صفوی و در زمان حیات میرمحمد اسماعیل دانسته است. پلان قسمت اول این تکیه به صورت مربع مستطیل است که فضای گنبدداری در قسمت غربی آن قرار دارد و در اطراف حیاط حجرههایی ساخته شده که این حجرهها از آجرهای مشبک با نقوش مربع است و در قسمت جنوبی نیز شبستانی با محرابی گچی درون آن قرار دارد.
کاربری اولیۀ این بنا مدرسه بوده چنانکه در منتهیالآمال نیز به آن اشاره شده است. در این کتاب دربارۀ میرمحمد اسماعیل و این بنا اینگونه نوشته که میرمحمد اسماعیل در علم فقه و حدیث و تفسیر و... ماهر بوده و در جامع جدید عباسی در اصفهان مدرّس بوده است. وی «در سن هفتاد سالگی عزلت از خلق اختیار کرده در مدرسۀ تختِفولاد که از بنای خود ایشان است سکنی نموده» و در ادامه مینویسد که پس از فوت او «شاه سلطانحسین حجره را بزرگ کرده و قبهای برای او ساخت که الان در تختِفولاد موجود است». پس از فوت ایشان بنای گنبددار در دورههایی محل اسکان مریدان و زائران ایشان بوده است، ولی در حال حاضر قسمت همکف آن مدفن چند تن از علما و مشایخ است و قسمت بالای آن غیرقابلِبازدید است. این فضا در نقاشی اوژن فلاندن که در زمان محمدشاه قاجار به ایران آمده نیز بهتصویر درآمده است.
ورود به حیاط دوم از طریق راهرویی که در انتهای ضلع جنوبی قرار دارد، میسر است. بانی این قسمت، مرحوم میرپنج از بزرگان منطقۀ جرقویه در شرق اصفهان بوده و در زمان مظفرالدین شاه ساخته شده است. قسمت اصلی این حیاط در ضلع شمالی آن قرار دارد که شامل یک فضای نیمطبقۀ سردابمانند و یک فضای مستطیلشکل بر روی آن است. فضای سردابمانند محل دفن عدهای از سادات پاقلعۀ اصفهان است و در آن از طاق و چشمه با قوسهای بیضوی با خیز کم استفاده شده است. در بالای سرداب، فضایی مستطیلشکل قرار دارد که بهصورت سهدری دو طرفه است و در وجه جنوبی یک ایوان نیز دارد. گفته میشود که در گذشتهای نه چندان دور از این ایوان، گنبد مسجد جامع عباسی و شیخ لطفالله و عالیقاپو بهراحتی دیده میشده است. این قسمت از بنا هنوز در بعضی مناسبتهای مذهبی مورد استفاده قرار میگیرد. ⬇️
یاسمین نعمتاللهی
در میان انبوهی از مناطق توریستی و پربازدید اصفهان شاید کمتر کسی به یک گورستان توجه کند یا به هنگام سفر به اصفهان در کنار بازدید از میدان نقشجهان، چهلستون یا مناطق شناختهشدۀ دیگر، چنین مکانی را برای دیدن انتخاب کند. اما دیدن گورستان تختفولاد اصفهان خالی از لطف نیست. تختفولاد یکی از مهمترین و باارزشترین گورستانهای ایران است و علاوهبر اشخاص و افراد مهمی که در آن دفن شدهاند، از لحاظ معماری نیز قابلِتوجه است. در جایجای این مکان آثاری از دورههای مختلف اسلامی از قرن چهارم هجری تا دوران پهلوی بهجای مانده است. در سالهای گذشته نیز، شهرداری اصفهان اقدامات زیادی برای حفظ و مرمت این گورستان و معرفی آن انجام داده است.
این گورستان با مساحت تقریبی هفتادوپنج هکتار در حاشیۀ جنوبی رودخانۀ زایندهرود واقع است. «لسانالارض»، «بابا رکنالدین» و «تختِفولاد»، نامهایی است که بر آن نهادهاند. برای وجه تسمیۀ آن، دلایل متعددی ذکر شده که برخی از آنها تنها براساس گفتهها و داستانهای عامیانه است. بهعنوانِ مثال گفته شده هنگامی كه حضرت امام حسن مجتبی (ع) در مسير فتح گرگان يا برای جهاد به طرف قزوين از اصفهان عبور ميكرده، در اين زمين نماز خواندهاند و اين زمين با ايشان تكلم كرده است و بههمیندلیل به آن «لسانالارض» میگفتند. یا به دلیل وجود مقبرۀ بابا رکنالدین که از عارفان سدۀ هشتم هجری بوده، این منطقه را «بابا رکنالدین» میگفتند. نام «تختفولاد» یا «تختپولاد» را از دوران صفویه به بعد به این مکان دادهاند. روایتی که در زمان شاردن معروف بوده آن است که « این ناحیه از آن این نام یافته که سردار بزرگی که به سبب دلیریها و پیروزیهایش پولاد بازو لقب داشته در آن سکونت داشته است».
از قرن چهارم هجری به بعد شواهدی بر تاریخ تختِفولاد وجود دارد، در قرن پنجم تا نهم نیز این گورستان مورد استفاده بوده، اما اوج شهرت و اعتبار تختِفولاد در دوران صفوی بوده است؛ بهطوریکه در زمان شاه سلیمان صفوی این گورستان به بیشترین وسعت خود رسیده و حدود چهارصد تکیه و خانقاه داشته است. براساس نوشتههای شاردن، در این مکان علاوه بر تکیه و خانقاه و بقعه، کاروانسرا و مسجد و کاربریهای دیگری نیز وجود داشته است.
در قسمت شمالِغربی گورستان تختِفولاد، تکیهای به نام «تکیۀ خاتونآبادی» وجود دارد. این تکیه از دو حیاط مرکزی تشکیل شده که با راهرویی به یکدیگر متصل شدهاند. تکیۀ خاتونآبادی به نام میرمحمد اسماعیل، درگذشتۀ سال ۱۱۱۶ ه.ق، است. زمان ساخت تکیه را در کتب مختلف در دورۀ شاه سلطانحسین صفوی دانستهاند؛ اما استاد همایی ساخت آن را در دورۀ شاه سلیمان صفوی و در زمان حیات میرمحمد اسماعیل دانسته است. پلان قسمت اول این تکیه به صورت مربع مستطیل است که فضای گنبدداری در قسمت غربی آن قرار دارد و در اطراف حیاط حجرههایی ساخته شده که این حجرهها از آجرهای مشبک با نقوش مربع است و در قسمت جنوبی نیز شبستانی با محرابی گچی درون آن قرار دارد.
کاربری اولیۀ این بنا مدرسه بوده چنانکه در منتهیالآمال نیز به آن اشاره شده است. در این کتاب دربارۀ میرمحمد اسماعیل و این بنا اینگونه نوشته که میرمحمد اسماعیل در علم فقه و حدیث و تفسیر و... ماهر بوده و در جامع جدید عباسی در اصفهان مدرّس بوده است. وی «در سن هفتاد سالگی عزلت از خلق اختیار کرده در مدرسۀ تختِفولاد که از بنای خود ایشان است سکنی نموده» و در ادامه مینویسد که پس از فوت او «شاه سلطانحسین حجره را بزرگ کرده و قبهای برای او ساخت که الان در تختِفولاد موجود است». پس از فوت ایشان بنای گنبددار در دورههایی محل اسکان مریدان و زائران ایشان بوده است، ولی در حال حاضر قسمت همکف آن مدفن چند تن از علما و مشایخ است و قسمت بالای آن غیرقابلِبازدید است. این فضا در نقاشی اوژن فلاندن که در زمان محمدشاه قاجار به ایران آمده نیز بهتصویر درآمده است.
ورود به حیاط دوم از طریق راهرویی که در انتهای ضلع جنوبی قرار دارد، میسر است. بانی این قسمت، مرحوم میرپنج از بزرگان منطقۀ جرقویه در شرق اصفهان بوده و در زمان مظفرالدین شاه ساخته شده است. قسمت اصلی این حیاط در ضلع شمالی آن قرار دارد که شامل یک فضای نیمطبقۀ سردابمانند و یک فضای مستطیلشکل بر روی آن است. فضای سردابمانند محل دفن عدهای از سادات پاقلعۀ اصفهان است و در آن از طاق و چشمه با قوسهای بیضوی با خیز کم استفاده شده است. در بالای سرداب، فضایی مستطیلشکل قرار دارد که بهصورت سهدری دو طرفه است و در وجه جنوبی یک ایوان نیز دارد. گفته میشود که در گذشتهای نه چندان دور از این ایوان، گنبد مسجد جامع عباسی و شیخ لطفالله و عالیقاپو بهراحتی دیده میشده است. این قسمت از بنا هنوز در بعضی مناسبتهای مذهبی مورد استفاده قرار میگیرد. ⬇️
⬆️ در پایان اشارهای کوتاه میکنم به واژۀ «تکیه» که بر این مکان نهاده شده است. شاید اولین مکانی که با شنیدن واژۀ «تکیه» به یادمان آید، همان «تکیۀ دولت» باشد که مکانی برای انجام مراسم مذهبی و تعزیه بوده است. در لغتنامههای معین و دهخدا هم در ذیل واژۀ «تکیه»، مکانی برای عزاداری و تعزیهخوانی آمده است. اما تکایای موجود در تختفولاد هیچکدام چنین کاربریای نداشتند. شاید نزدیکترین معنی در لغتنامۀ ناظمالاطبا آمده باشد که واژۀ تکیه را اینگونه توصیف کرده است: «خانقاه و منزل دراویش و فقرا و جایی که در آن به دراویش طعام دهند و حسینیهای که در آن روضه خوانند». و باتوجه به توصیفی که از این مکان در کتاب جغرافیای اصفهان آورده شده، شاید دلیل نامگذاری آن با واژۀ تکیه بههمیندلیل باشد. در این کتاب آورده شده که: «در شهر عباد و زهاد و مرتاضین در قید حیات بسیارند که اصطلاح دارند شبهای جمعه در حجرات هر تکیه از قبرستان تختِفولاد و غیره تا به صبح مشغول ریاضت و عبادت میشوند و از قدیم الی کنون این رسم برقرار بوده و هست.»
جالب است که شاردن نیز در سفرنامۀ خود به کاربرد این لغت اشاره میکند و آن را به دیر یا صومعۀ اروپاییان شبیه میداند. وی میگوید: «تکیهها و خانقاههای مسلمانان غالباً دیوارهایشان مشبک است. چنین جایگاهها برای ریاضتکشیدن و تجرد و عزلتگزینی از دیرهای ما اروپاییان که دیوارهایش مانند باروی قلاع جنگی بلند است، بسی مناسبتر میباشد. ایرانیان دِیر را تکیۀ درویشان مینامند» همچنین در ادامه میگوید: « معنی درست کلمۀ تکیه که من آسایشگاه ترجمه کردهام، نازبالش است. قصد ایرانیان از آوردن این کلمه این است که درویشان و ریاضتکشان را اگر بالشی میسر شود که سر بر آن نهند دل خوش میدارند و هرگز در بند عمارات مجلل و برزگ و تجملات نمیباشند.»
- قمی، عباس. ۱۳۳۱. منتهیالآمال. ج 2، تهران: موسوی، ص ۹۱-۹۲.
- همایی، جلالالدین. ۱۳۸۴. تاریخ اصفهان (مجلد ابنیه و عمارات و آثار باستانی). تهران: هما، ص ۱۹۶.
- یغمایی، اقبال. ۱۳۷۲-۱۳۷۵. سفرنامۀ شاردن، ج ۴، تهران: توس، ص ۱۵۰۰-۱۵۶۴.
- نفیسی، علیاکبر. ۱۳۵۵. فرهنگ نفیسی (ناظمالاطبا). تهران: مروی، ج۲، ص ۹۵۰.
- تحویلدار اصفهانی، میرزا حسینخان. ۱۳۴۲. جغرافیای اصفهان (جغرافیای طبیعی و انسانی و آمار اصناف شهر)، بهکوشش منوچهر ستوده، تهران: دانشگاه تهران، ص ۳۶.
جالب است که شاردن نیز در سفرنامۀ خود به کاربرد این لغت اشاره میکند و آن را به دیر یا صومعۀ اروپاییان شبیه میداند. وی میگوید: «تکیهها و خانقاههای مسلمانان غالباً دیوارهایشان مشبک است. چنین جایگاهها برای ریاضتکشیدن و تجرد و عزلتگزینی از دیرهای ما اروپاییان که دیوارهایش مانند باروی قلاع جنگی بلند است، بسی مناسبتر میباشد. ایرانیان دِیر را تکیۀ درویشان مینامند» همچنین در ادامه میگوید: « معنی درست کلمۀ تکیه که من آسایشگاه ترجمه کردهام، نازبالش است. قصد ایرانیان از آوردن این کلمه این است که درویشان و ریاضتکشان را اگر بالشی میسر شود که سر بر آن نهند دل خوش میدارند و هرگز در بند عمارات مجلل و برزگ و تجملات نمیباشند.»
- قمی، عباس. ۱۳۳۱. منتهیالآمال. ج 2، تهران: موسوی، ص ۹۱-۹۲.
- همایی، جلالالدین. ۱۳۸۴. تاریخ اصفهان (مجلد ابنیه و عمارات و آثار باستانی). تهران: هما، ص ۱۹۶.
- یغمایی، اقبال. ۱۳۷۲-۱۳۷۵. سفرنامۀ شاردن، ج ۴، تهران: توس، ص ۱۵۰۰-۱۵۶۴.
- نفیسی، علیاکبر. ۱۳۵۵. فرهنگ نفیسی (ناظمالاطبا). تهران: مروی، ج۲، ص ۹۵۰.
- تحویلدار اصفهانی، میرزا حسینخان. ۱۳۴۲. جغرافیای اصفهان (جغرافیای طبیعی و انسانی و آمار اصناف شهر)، بهکوشش منوچهر ستوده، تهران: دانشگاه تهران، ص ۳۶.
دربارۀ قصر ابونصر شیراز و کاوشهای آن
محمدمهدی طاهری
محوطۀ قصر ابونصر شیراز در پای رشتهکوهی با جهت شمالغربی به جنوبشرقی در کنار دشت شیراز و بر روی یک صخرۀ طبیعی بنا شده است. نام این محدوده در سفرنامههای شاردن و کارستن نیبور و رابرت کرپورتر قلعه یا برج «مادر سلیمان» است و در گزارشهای متأخر همچون نوشتههای فرصتالدولۀ شیرازی و ناصری فسایی از آن با عنوان «قصر ابونصر» یاد شده است. این محوطه سابقاً در شش کیلومتری جنوبشرق شیراز قرار داشت و اکنون بخشی از شیراز است که در انتهای بلواری با همین نام، بلوار ابونصر، و در منطقۀ دستخضر قرار گرفته است. در سه کیلومتری شرقِ قصرابونصر، حجاریهای ساسانی «برمدلک» قرار گرفتهاست. نیز در جوار برمِدلک آتشدانی یافت شده است که بر آن خبر پیروزی ساسانیان بر رومیان آمده است. این آتشدان نذر یک فرد احتمالاً غیردرباری است که در نوع خود جالب است: فردی نذر میکند که اگر شاه ساسانی بر ارتش روم چیره شود و «روزگار آنها را بدتر کند» آتشدانی بسازد؛ که چون خبر این پیروزی به او میرسد، آتشدان مزبور را میسازد. این آتشدان بهصورت اتفاقی کشف شد و اکنون در خانۀ زینتالملوک شیراز نگهداری میشود. قصر ابونصر در تاریخ ۲۴ شهریورماه ۱۳۱۰، با شمارۀ ۱۳ در فهرست آثار ملی ایران ثبت شد. تنها توضیحِ دادهشده دربارۀ اثر همین چند خط است که «تخت مادر سلیمان درون باروی باستانی که در دورۀ ساسانی احداث گشته و امروزه قصر ابونصر خوانده میشود واقع شده است. آقای اپتن از طرف موزۀ متروپولیتن صنایع نیویورک در ظرف سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴ خورشیدی (۱۹۳۳ تا ۱۹۳۵ میلادی) در آنجا کاوشهای علمی نمودهاست».
سه عامل در انتخاب محوطۀ ابونصر برای کاوش هیئت امریکایی مؤثر بود: یکی رکود اقتصادی امریکا و دیگری جلوهگری محوطه با تزئینهای عاریهای یعنی درگاههای هخامنشی و نیز لغو قرارداد دولت ایران با دولت فرانسه. رکود اقتصادیِ امریکا موجب شده بود که باستانشناسان نتوانند در مقیاسی گسترده حفاری کنند، بههمیندلیل آمریکاییها از هزینۀ کاوشها در مصر کاستند و تصمیم گرفتند بخشی از ایران را در مقیاسی بسیار محدود کاوش کنند. دیگر اینکه رضا شاه پهلوی هم قراردادی را لغو کرده بود که حقِ انحصاری کاوشهای باستانشناسی در ایران را به فرانسه میداد. دیگر اینکه در محوطۀ قصر ابونصر، درگاههایی وجود داشت که حتی سیاحان اروپایی هم به هخامنشی بودن آن اشاره کرده بودند. به توصیۀ هرتسفلد و به شوق پیدا کردن محوطهای هخامنشی، هیئتی از متروپولیتن کاوش محدوده را بر عهده گرفتند و طی سه فصل محوطه را کاوش کردند. این درگاههای هخامنشی (همانطورکه باستانشناسان هم متعاقباً معترف شدند) از تختِجمشید به محوطۀ قصر ابونصر منتقل شده بود! کاوش در قصرِ ابونصر از ۱۹۳۲ آغاز شد و تیمِ متروپولیتن به حفاری قصر ابونصر پرداختند.
حفاران در فصل اول کاوشها متوجه شدند که محوطه به دورۀ هخامنشی مربوط نیست و عناصر معماری هخامنشی طی دورههای بعد به این محل منتقل شدهاند و امیدها برای پیدا شدن یک سایت هخامنشی دیگر، همچون تختجمشید، بر باد رفت. در کنار سندهای باستانشناسان که اصالت مکانی این درگاهها را ابطال میکند، بررسیهای ریچارد فرای هم از این منظر آموختنی است که در نقاشیهای رسمشده از اثر تدقیق کرده است: وقتی فلاندن و کوست از محوطۀ ابونصر بازدید کردند، تصویری از درگاههای هخامنشی آن با جزئیات کافی کشیدهاند. در تصویر آنها، و در شرقیترین درگاه، نعل درگاه به خوبی روی ستونها قرار نگرفته است و آشکارا ده اینچ بیرونزدگی دارد. علت این بیرونزدگی در این است که دو ستون با فاصلهای زیادهتر از حد طراحیشده نسبت به هم قرار گرفتهاند. این موضوع نشان میدهد که این دروازه را در دوران هخامنشی جاگیر نکردهاند. همچنین نشان میدهد که این وضع متأثر از زلزله و آسیبهای بعدی نبوده است؛ بلکه تنها علّت، قرار دادن اشتباه ستونها در دورهای بوده است که ظرافتها و دقت در جزئیات، ویژگیهای معماری هخامنشیان، دیگر محلی از اعتنا نداشته است. تا سال ۱۸۸۰ دو تا از درگاهها را دزدیده بودند یا جابهجا کرده بودند یا خراب شده بود، زیرا در نقاشی فرصتالدوله شیرازی (آثارالعجم) تنها یک درگاه قابلِدیدن است. تصویر فارسنامۀ ناصری واضحتر است اما جزئیات کمتری دارد. زاویۀ دید فارسنامۀ ناصری با زاویۀ دید فلاندن و کوست بسیار مشابهت دارد. نکتۀ درخور توجه این است که کنار تنها درگاهِ برجایمانده در نگارۀ فارسنامه، سنگهای بیشتری ریخته شدهاست، شاید علت این امر تاراج حاکم فارس بوده باشد که میخواسته تا قبل از رسیدن مادام دیولافوا کاری بکند. دیولافوا در ۱۸۸۱ به قصر ابونصر میرود. در نظر مردم چنین است که حاکمِ فارس بخشی از تزئینات سنگی بنا را جدا میکند تا در باغ شخصی خودش آنها را نصب کند. ⬇️
محمدمهدی طاهری
محوطۀ قصر ابونصر شیراز در پای رشتهکوهی با جهت شمالغربی به جنوبشرقی در کنار دشت شیراز و بر روی یک صخرۀ طبیعی بنا شده است. نام این محدوده در سفرنامههای شاردن و کارستن نیبور و رابرت کرپورتر قلعه یا برج «مادر سلیمان» است و در گزارشهای متأخر همچون نوشتههای فرصتالدولۀ شیرازی و ناصری فسایی از آن با عنوان «قصر ابونصر» یاد شده است. این محوطه سابقاً در شش کیلومتری جنوبشرق شیراز قرار داشت و اکنون بخشی از شیراز است که در انتهای بلواری با همین نام، بلوار ابونصر، و در منطقۀ دستخضر قرار گرفته است. در سه کیلومتری شرقِ قصرابونصر، حجاریهای ساسانی «برمدلک» قرار گرفتهاست. نیز در جوار برمِدلک آتشدانی یافت شده است که بر آن خبر پیروزی ساسانیان بر رومیان آمده است. این آتشدان نذر یک فرد احتمالاً غیردرباری است که در نوع خود جالب است: فردی نذر میکند که اگر شاه ساسانی بر ارتش روم چیره شود و «روزگار آنها را بدتر کند» آتشدانی بسازد؛ که چون خبر این پیروزی به او میرسد، آتشدان مزبور را میسازد. این آتشدان بهصورت اتفاقی کشف شد و اکنون در خانۀ زینتالملوک شیراز نگهداری میشود. قصر ابونصر در تاریخ ۲۴ شهریورماه ۱۳۱۰، با شمارۀ ۱۳ در فهرست آثار ملی ایران ثبت شد. تنها توضیحِ دادهشده دربارۀ اثر همین چند خط است که «تخت مادر سلیمان درون باروی باستانی که در دورۀ ساسانی احداث گشته و امروزه قصر ابونصر خوانده میشود واقع شده است. آقای اپتن از طرف موزۀ متروپولیتن صنایع نیویورک در ظرف سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴ خورشیدی (۱۹۳۳ تا ۱۹۳۵ میلادی) در آنجا کاوشهای علمی نمودهاست».
سه عامل در انتخاب محوطۀ ابونصر برای کاوش هیئت امریکایی مؤثر بود: یکی رکود اقتصادی امریکا و دیگری جلوهگری محوطه با تزئینهای عاریهای یعنی درگاههای هخامنشی و نیز لغو قرارداد دولت ایران با دولت فرانسه. رکود اقتصادیِ امریکا موجب شده بود که باستانشناسان نتوانند در مقیاسی گسترده حفاری کنند، بههمیندلیل آمریکاییها از هزینۀ کاوشها در مصر کاستند و تصمیم گرفتند بخشی از ایران را در مقیاسی بسیار محدود کاوش کنند. دیگر اینکه رضا شاه پهلوی هم قراردادی را لغو کرده بود که حقِ انحصاری کاوشهای باستانشناسی در ایران را به فرانسه میداد. دیگر اینکه در محوطۀ قصر ابونصر، درگاههایی وجود داشت که حتی سیاحان اروپایی هم به هخامنشی بودن آن اشاره کرده بودند. به توصیۀ هرتسفلد و به شوق پیدا کردن محوطهای هخامنشی، هیئتی از متروپولیتن کاوش محدوده را بر عهده گرفتند و طی سه فصل محوطه را کاوش کردند. این درگاههای هخامنشی (همانطورکه باستانشناسان هم متعاقباً معترف شدند) از تختِجمشید به محوطۀ قصر ابونصر منتقل شده بود! کاوش در قصرِ ابونصر از ۱۹۳۲ آغاز شد و تیمِ متروپولیتن به حفاری قصر ابونصر پرداختند.
حفاران در فصل اول کاوشها متوجه شدند که محوطه به دورۀ هخامنشی مربوط نیست و عناصر معماری هخامنشی طی دورههای بعد به این محل منتقل شدهاند و امیدها برای پیدا شدن یک سایت هخامنشی دیگر، همچون تختجمشید، بر باد رفت. در کنار سندهای باستانشناسان که اصالت مکانی این درگاهها را ابطال میکند، بررسیهای ریچارد فرای هم از این منظر آموختنی است که در نقاشیهای رسمشده از اثر تدقیق کرده است: وقتی فلاندن و کوست از محوطۀ ابونصر بازدید کردند، تصویری از درگاههای هخامنشی آن با جزئیات کافی کشیدهاند. در تصویر آنها، و در شرقیترین درگاه، نعل درگاه به خوبی روی ستونها قرار نگرفته است و آشکارا ده اینچ بیرونزدگی دارد. علت این بیرونزدگی در این است که دو ستون با فاصلهای زیادهتر از حد طراحیشده نسبت به هم قرار گرفتهاند. این موضوع نشان میدهد که این دروازه را در دوران هخامنشی جاگیر نکردهاند. همچنین نشان میدهد که این وضع متأثر از زلزله و آسیبهای بعدی نبوده است؛ بلکه تنها علّت، قرار دادن اشتباه ستونها در دورهای بوده است که ظرافتها و دقت در جزئیات، ویژگیهای معماری هخامنشیان، دیگر محلی از اعتنا نداشته است. تا سال ۱۸۸۰ دو تا از درگاهها را دزدیده بودند یا جابهجا کرده بودند یا خراب شده بود، زیرا در نقاشی فرصتالدوله شیرازی (آثارالعجم) تنها یک درگاه قابلِدیدن است. تصویر فارسنامۀ ناصری واضحتر است اما جزئیات کمتری دارد. زاویۀ دید فارسنامۀ ناصری با زاویۀ دید فلاندن و کوست بسیار مشابهت دارد. نکتۀ درخور توجه این است که کنار تنها درگاهِ برجایمانده در نگارۀ فارسنامه، سنگهای بیشتری ریخته شدهاست، شاید علت این امر تاراج حاکم فارس بوده باشد که میخواسته تا قبل از رسیدن مادام دیولافوا کاری بکند. دیولافوا در ۱۸۸۱ به قصر ابونصر میرود. در نظر مردم چنین است که حاکمِ فارس بخشی از تزئینات سنگی بنا را جدا میکند تا در باغ شخصی خودش آنها را نصب کند. ⬇️
⬆️ همچنین مردم معتقدند که چون حاکم فارس چند داریک (سکۀ داریوشی) در مجموعه پیدا میکند، طمع کرده و زیر درگاهها را میکند تا سکههای بیشتری به چنگ بیاورد. اما این روایت عامه احتمالاً نادرست است، زیرا کاوشها نشان میدهد که قدیمیترین سکۀ این محدوده مربوط به زمان پارتیان و بیشتر سکهها مربوط به دورۀ ساسانیان است. در واقع اینکه حاکم فارس بنا را سوراخ کرده باشد تا به طلا برسد موضوعی محتمل است اما اینکه چیزی دستش را گرفته باشد بسیار نامحتمل به نظر میرسد. بههرحال این درگاه هخامنشی را نهایتاً ادارۀ باستانشناسی ایران به تختِجمشید برد و در کاخ داریوش نصب کرد. چند قطعۀ هخامنشی دیگر را هم مردم همجوارِ قصر ابونصر در خانههایشان نصب کرده بودند که ادارۀ باستانشناسی آنها را هم به تختِجمشید بازگرداند.
در فصل دوم، تمرکز روی دژ قصر ابونصر و محوطۀ اطراف دژ بود. کشفیات آغازین آنها مصنوعاتی از دورۀ هخامنشی یا پیشاساسانی بود. بریدگیهای مکرر در صفه نشان داد که طبقهای از آجر بوده، برای شکل دادن صفهای که هفت متر ضخامت داشته است. این صفه یکششم فضای قلعه را به خود اختصاص میداده است و هیچ اشارهای به ساخت عامدانۀ ابرسازۀ معماریانهای نمیکند (اگر اساساً اشاره به چیزی معماریانه بکند). چنانکه هاوزر نوشتهاست «انبوه آجرها، ما را عمیقاً ناامید کرد». از جمله یافتههای مهم به دست آمده از محوطۀ دژ، گلمهرها هستند که بر اساس تاریخگذاریها به اواخر دورۀ ساسانی و اوایل دورۀ اسلامی متعلق هستند. این مجموعه که شامل ۵۰۵ گلمهر میگردد، تا پیش از کاوشهای اخیر در محوطۀ تختسلیمان بزرگترین مجموعۀ گلمهرهای به دستآمده از کاوشهای باستانشناختی بودهاست. از این مجموعه ۲۲۴ گلمهره به موزۀ ایرانباستان و ۲۸۱ گلمهره به موزۀ متروپولیتن منتقل شد. کاوشهای فصل سوم در ۱۹۳۴ به پایان رسید و گورهای بالای کوههای مجاور دژ که به دوران قبل از ساسانی متعلق بودند کاوش شد. حفاران و کاوشگران دوازده گور را بررسی و اطلاعاتش را ثبت کردند. بیشتر گورها کُپهای دایرهای شکل و ساختهشده از سنگِ تراشیده بودند. گونهای دیگری از گورها هم موجود بود که در صخرههای عمودی کوه کنده شده بودند. هرچند نقشۀ این گورهای سنگی بسیار متنوع بود اما در بعضی امور خصوصیات مشترک داشتند. ورودی آنها در دیوار سنگچینها واقع بود و با سنگی بزرگ مسدود شده بود؛ ورودی معمولاً در ضلع شرق یا جنوبشرق گور قرار داشت. آپتون در گزارشش نوشته است «صدها گور بر صخره ساخته شدهاست، که در نقشه دایرهای و در مقطع نیمدایرهای هستند و از اتاقکهایشان از یک تا هفت اتاقک متغیر است. ما دوازده تای آنها را کاوش کردیم اما گذرِ زمان و همّت چوپانان ناحیه، در تخریب کاملِ گورها چنان بود که تنها دستآورد ما، در کنار دادههای معمارانه، تعداد کمی سکۀ پارتی از قرن اول پیش از میلاد یا قرن اول بعد از میلاد و چند تکه سفال ... بود» (ویتکامب، ۱۹۸۵:۲۱۰).
آنچه هیئت متروپولیتن کاوش کرده بود در گذر زمان دوباره مدفون شده است یا بهکلی خراب؛ زیرا در سال ۱۹۳۶ اشمیت عکسی هوایی از قصر گرفته بود که امروز نمیشود آنهایی را دید که در عکس اشمیت دیده میشوند. هیچ حفاظتی از محوطۀ ابونصر و از حجاریهای برمِدلک نمیشود. شهرداری شیراز هم حریم بلافصل قصر را کرتبندی کرده و نخالههای ساختمانی را آنجا میریزد.
.
- Frye, Richard N., Sasanian Remains from Qasr-I Abu Nasr: Seals, Sealings and coins. Harvard Iranian Series, Cambridge, Mass. 1973.
- Whitcomb, Donald S., Befor The Roses And Nightingales: Excavations at Qasr-I Abu Nasr, Old Shiraz, NewYork:MMA, 1985.
@Koubeh
در فصل دوم، تمرکز روی دژ قصر ابونصر و محوطۀ اطراف دژ بود. کشفیات آغازین آنها مصنوعاتی از دورۀ هخامنشی یا پیشاساسانی بود. بریدگیهای مکرر در صفه نشان داد که طبقهای از آجر بوده، برای شکل دادن صفهای که هفت متر ضخامت داشته است. این صفه یکششم فضای قلعه را به خود اختصاص میداده است و هیچ اشارهای به ساخت عامدانۀ ابرسازۀ معماریانهای نمیکند (اگر اساساً اشاره به چیزی معماریانه بکند). چنانکه هاوزر نوشتهاست «انبوه آجرها، ما را عمیقاً ناامید کرد». از جمله یافتههای مهم به دست آمده از محوطۀ دژ، گلمهرها هستند که بر اساس تاریخگذاریها به اواخر دورۀ ساسانی و اوایل دورۀ اسلامی متعلق هستند. این مجموعه که شامل ۵۰۵ گلمهر میگردد، تا پیش از کاوشهای اخیر در محوطۀ تختسلیمان بزرگترین مجموعۀ گلمهرهای به دستآمده از کاوشهای باستانشناختی بودهاست. از این مجموعه ۲۲۴ گلمهره به موزۀ ایرانباستان و ۲۸۱ گلمهره به موزۀ متروپولیتن منتقل شد. کاوشهای فصل سوم در ۱۹۳۴ به پایان رسید و گورهای بالای کوههای مجاور دژ که به دوران قبل از ساسانی متعلق بودند کاوش شد. حفاران و کاوشگران دوازده گور را بررسی و اطلاعاتش را ثبت کردند. بیشتر گورها کُپهای دایرهای شکل و ساختهشده از سنگِ تراشیده بودند. گونهای دیگری از گورها هم موجود بود که در صخرههای عمودی کوه کنده شده بودند. هرچند نقشۀ این گورهای سنگی بسیار متنوع بود اما در بعضی امور خصوصیات مشترک داشتند. ورودی آنها در دیوار سنگچینها واقع بود و با سنگی بزرگ مسدود شده بود؛ ورودی معمولاً در ضلع شرق یا جنوبشرق گور قرار داشت. آپتون در گزارشش نوشته است «صدها گور بر صخره ساخته شدهاست، که در نقشه دایرهای و در مقطع نیمدایرهای هستند و از اتاقکهایشان از یک تا هفت اتاقک متغیر است. ما دوازده تای آنها را کاوش کردیم اما گذرِ زمان و همّت چوپانان ناحیه، در تخریب کاملِ گورها چنان بود که تنها دستآورد ما، در کنار دادههای معمارانه، تعداد کمی سکۀ پارتی از قرن اول پیش از میلاد یا قرن اول بعد از میلاد و چند تکه سفال ... بود» (ویتکامب، ۱۹۸۵:۲۱۰).
آنچه هیئت متروپولیتن کاوش کرده بود در گذر زمان دوباره مدفون شده است یا بهکلی خراب؛ زیرا در سال ۱۹۳۶ اشمیت عکسی هوایی از قصر گرفته بود که امروز نمیشود آنهایی را دید که در عکس اشمیت دیده میشوند. هیچ حفاظتی از محوطۀ ابونصر و از حجاریهای برمِدلک نمیشود. شهرداری شیراز هم حریم بلافصل قصر را کرتبندی کرده و نخالههای ساختمانی را آنجا میریزد.
.
- Frye, Richard N., Sasanian Remains from Qasr-I Abu Nasr: Seals, Sealings and coins. Harvard Iranian Series, Cambridge, Mass. 1973.
- Whitcomb, Donald S., Befor The Roses And Nightingales: Excavations at Qasr-I Abu Nasr, Old Shiraz, NewYork:MMA, 1985.
@Koubeh