⬆️ ویژگی جالبِتوجه دیگر این مسجد زیرزمین آن است که فرمی همانند چارصفهها دارد و در نقشۀ سیرو در محدودۀ حیاط علامتگذاری شده است. این زیرزمین به سیاق بسیاری نمونههای دیگر از مساجد حوزۀ کویر مرکزی ایران، مثل جامع اردستان و جامع نایین، فضایی برای استفاده در زمستان است.
در نتیجه طبق تحلیل سیرو تحولات طرح این مسجد را میتوان به این صورت بیان کرد:
- تبدیل چارطاقی به مسجد با پوشاندن ضلع جنوبی با محراب؛
- گسترش مسجد با تلفیق چارطاقی با حیاط رواقدار (چهار دهلیز شاخصتر میانی در چهار ضلع حیاط- صورتی از چهار ایوانی؟) و شبستان شرقی مسجد («چهلستونِ مسجد» آن طور که در کتیبۀ ورودی نوشته شده) در قرن دوم هجری؛
- در این برهه در دو طرف شرقی و غربی چارطاقی، فضایی وجود ندارد؛
- در دورۀ سلجوقی، مناره اضافه شد و ضلع شرقی و غربی هم مسقف شدند؛
- ایوان شمالی در دورۀ مغول اضافه شد؛
- بر پایۀ چارطاقی اصلی، گنبد کمخیز کنونی سوار گردید؛
- قدمت منبر: ۹۳۵ ه.ق.
منابع:
- سیرو، ماکسیم. ۱۳۵۹. « تطور مساجد روستایی در اصفهان»، ترجمۀ کرامتالله افسر، مجلۀ اثر، ش۲ و ۳ و ۴، ص۱۴۰ تا ۱۵۹.
- عکسها از ا. افلاکیان
@Koubeh
در نتیجه طبق تحلیل سیرو تحولات طرح این مسجد را میتوان به این صورت بیان کرد:
- تبدیل چارطاقی به مسجد با پوشاندن ضلع جنوبی با محراب؛
- گسترش مسجد با تلفیق چارطاقی با حیاط رواقدار (چهار دهلیز شاخصتر میانی در چهار ضلع حیاط- صورتی از چهار ایوانی؟) و شبستان شرقی مسجد («چهلستونِ مسجد» آن طور که در کتیبۀ ورودی نوشته شده) در قرن دوم هجری؛
- در این برهه در دو طرف شرقی و غربی چارطاقی، فضایی وجود ندارد؛
- در دورۀ سلجوقی، مناره اضافه شد و ضلع شرقی و غربی هم مسقف شدند؛
- ایوان شمالی در دورۀ مغول اضافه شد؛
- بر پایۀ چارطاقی اصلی، گنبد کمخیز کنونی سوار گردید؛
- قدمت منبر: ۹۳۵ ه.ق.
منابع:
- سیرو، ماکسیم. ۱۳۵۹. « تطور مساجد روستایی در اصفهان»، ترجمۀ کرامتالله افسر، مجلۀ اثر، ش۲ و ۳ و ۴، ص۱۴۰ تا ۱۵۹.
- عکسها از ا. افلاکیان
@Koubeh
قدرت، نشانه و مذهب: مسجد جامع شافعیها در کرمانشاه
کامیار صلواتی
کُردها، برخلاف بعضی اقوام دیگر مثل ارمنیان، هیچگاه مذهب ثابت و یکدستی نداشتهاند. همین امروز هم بعضیهایشان اهل تشیع هستند، بعضیهایشان سنی، بعضیها یارسان، بعضی دیگر ایزدی و حتّی بعضی کلیمی و مسیحی. گروه پرشماری از کُردهای شرق ترکیه شافعی مذهب هستند و در کنار کردهای علوی و دیگر فرقهها، هویت مذهبی خودشان را با شافعی بودن تعریف کردهاند. کُردهای ترکیه سالهاست که با ناسیونالیستهای ترک در مناقشهاند، و در جستجوی هویتی مستقل برای خود هستند؛ هویتی که «نوروز» یا «شافعی» بودن انگار یکی از نمودهای آن است. شافعیت، خود حکایت جالبیست: از یک سو شباهتهایی با تشیع دارد و از سوی دیگر یکی از فرق اهل تسنن است. بهعبارت دیگر، هم تفاوتهایی با مذهب شیعهٔ دوازدهامامی –که چند سده است در ایران تثبیت شده- دارد و هم با آیین اکثر جمعیت غیرکُرد ترکیه.
معماری مساجد دورهٔ کلاسیک عثمانی بیش از شرق ترکیه، در مرکز و غرب ترکیه دیده میشود؛ همان مساجد گنبد و نیمگنبددار، با منارههای رعنای قلمی نوکتیز، رنگ بیرونی خاکستری و مقیاسهای بزرگ. در قیاس با غرب و مرکز ترکیه، کمتر در شرق آناتولی به چنین مساجدی برخورد میکنیم، مساجدی که گویا نماد مستحکم اهل تسنن ترک هستند؛ مساجدی یادآوری قدرت خلافت عثمانیان که سودای یکدست کردن دنیای اسلام را در سر داشتند؛ مساجد بلندبالایی که در استانبول هم برپا شدند تا حضور پیروزمندانهٔ خود را بر مسیحیان، ساکنان و حاکمان پیشین کنستانتینوپول یادآوری کنند و بر سر هفت تپه منارههایشان را به رخ آسمان بکشانند. اینکه در بعضی رسالات تاریخی در عثمانی مساجد در حال ساخت دورهٔ کلاسیک مدام با «ایاصوفیه» مقایسه میشوند، خود یکی از شواهد این دغدغهٔ هویتخواهانه و برتریطلب است؛ دغدغهای که در پی اثبات برتری فرهنگی، فنّی و مذهبی خود از طریق ساختن مسجدی به ارتفاع «ایاصوفیه» است. انگار حیات این مساجد با مفهوم «دیگری»ِ قدرتمند پیوند دارد و این مساجد در کار خنثی کردن قدرت «دیگری» هستند.
اگر این مساجد در اروپای کاتولیک تداعیگر «کفر» مسلمانان عثمانی –بزرگترین دشمن اروپاییان- بود، برای ایرانیان بعد از صفویه احتمالاً نشانهٔ مملکت رقیب دیگرکیش بوده است، بزرگترین رقیبی که پیش از هجوم استعمار ایرانیان را به چالش میکشیده است. جالب آنکه ایرانیان خود در قلمروشان بسیاری مساجد متعلق به اهل تسنن داشتهاند که از سدههای پیشین هنوز باقی مانده بود، امّا –بنا به گزارش بعضی اروپاییان مثل «کارری»- بهجای وانهادن یا تخریب به بناهایی مثل «جامع تبریز» (از دوران حکومت سنیمذهب سلجوقی) یا مسجد کبود (از دوران پیش از صفویه)، به دلیل -یا به بهانهٔ- اهل سنت بودن ترکها مساجد سنگی آنها را متروک رها میکردند تا آرامآرام تخریب شود؛ گویی آن مساجد که پیش از دوران صفویه در ایران ساخته شده بودند از نظر مذهبی در دوران صفویه هم تغییر معنا داده بودند و بین «مساجد ایرانی» با «مساجد اهل تشیع» نوعی اینهمانی برقرار شده است؛ مسألهای که در روایت نقلشده دربارهٔ تخریب مسجد عثمانیان در تبریز عیان است. بهعبارت دیگر، انگار مذهب برای تخریب مساجد عثمانیان از سوی تبریزیها بیشتر نوعی بهانه -ولو بهانهای ناخودآگاه- بوده است. حضور مسجدی سنگی که عثمانیان آن را به سبک مساجد خود در تبریز ساخته باشند نشانگر قهاری و پیروزمندی عثمانیان بر تبریزیهاست؛ و تبریزیها بعد از مدتی که شهر از عثمانیان خالی میشود پاسخ این بیرق تحقیرآمیز ظفرمندی عثمانیان را با تخریب آن میدهند. جالب اینجاست که چنین حکایتی کمابیش در سنندج نیز تکرار میشود و مسجدی که عثمانیان در سنندج میسازند، بعد از مدتی از سوی حکام سنندج تخریب میشود.
مساجد کلاسیک عثمانی برای فاتحان مسلمان استانبول ابزاری نشانهوار برای کنترل و از آنِ خود نمایاندن شهر سابقاً ارتدوکس بود، برای اروپاییان نشانهٔ مسلمانان مهاجم و دشمن خونیشان، برای ایرانیان نشانهٔ دولت رقیب همسایهٔ غیرهممذهب. امّا سوال اینجاست: مساجد دورهٔ کلاسیک معماری عثمانی برای کردهای شافعیمذهب کرمانشاه نشانهٔ چه هستند؟
⬇️
کامیار صلواتی
کُردها، برخلاف بعضی اقوام دیگر مثل ارمنیان، هیچگاه مذهب ثابت و یکدستی نداشتهاند. همین امروز هم بعضیهایشان اهل تشیع هستند، بعضیهایشان سنی، بعضیها یارسان، بعضی دیگر ایزدی و حتّی بعضی کلیمی و مسیحی. گروه پرشماری از کُردهای شرق ترکیه شافعی مذهب هستند و در کنار کردهای علوی و دیگر فرقهها، هویت مذهبی خودشان را با شافعی بودن تعریف کردهاند. کُردهای ترکیه سالهاست که با ناسیونالیستهای ترک در مناقشهاند، و در جستجوی هویتی مستقل برای خود هستند؛ هویتی که «نوروز» یا «شافعی» بودن انگار یکی از نمودهای آن است. شافعیت، خود حکایت جالبیست: از یک سو شباهتهایی با تشیع دارد و از سوی دیگر یکی از فرق اهل تسنن است. بهعبارت دیگر، هم تفاوتهایی با مذهب شیعهٔ دوازدهامامی –که چند سده است در ایران تثبیت شده- دارد و هم با آیین اکثر جمعیت غیرکُرد ترکیه.
معماری مساجد دورهٔ کلاسیک عثمانی بیش از شرق ترکیه، در مرکز و غرب ترکیه دیده میشود؛ همان مساجد گنبد و نیمگنبددار، با منارههای رعنای قلمی نوکتیز، رنگ بیرونی خاکستری و مقیاسهای بزرگ. در قیاس با غرب و مرکز ترکیه، کمتر در شرق آناتولی به چنین مساجدی برخورد میکنیم، مساجدی که گویا نماد مستحکم اهل تسنن ترک هستند؛ مساجدی یادآوری قدرت خلافت عثمانیان که سودای یکدست کردن دنیای اسلام را در سر داشتند؛ مساجد بلندبالایی که در استانبول هم برپا شدند تا حضور پیروزمندانهٔ خود را بر مسیحیان، ساکنان و حاکمان پیشین کنستانتینوپول یادآوری کنند و بر سر هفت تپه منارههایشان را به رخ آسمان بکشانند. اینکه در بعضی رسالات تاریخی در عثمانی مساجد در حال ساخت دورهٔ کلاسیک مدام با «ایاصوفیه» مقایسه میشوند، خود یکی از شواهد این دغدغهٔ هویتخواهانه و برتریطلب است؛ دغدغهای که در پی اثبات برتری فرهنگی، فنّی و مذهبی خود از طریق ساختن مسجدی به ارتفاع «ایاصوفیه» است. انگار حیات این مساجد با مفهوم «دیگری»ِ قدرتمند پیوند دارد و این مساجد در کار خنثی کردن قدرت «دیگری» هستند.
اگر این مساجد در اروپای کاتولیک تداعیگر «کفر» مسلمانان عثمانی –بزرگترین دشمن اروپاییان- بود، برای ایرانیان بعد از صفویه احتمالاً نشانهٔ مملکت رقیب دیگرکیش بوده است، بزرگترین رقیبی که پیش از هجوم استعمار ایرانیان را به چالش میکشیده است. جالب آنکه ایرانیان خود در قلمروشان بسیاری مساجد متعلق به اهل تسنن داشتهاند که از سدههای پیشین هنوز باقی مانده بود، امّا –بنا به گزارش بعضی اروپاییان مثل «کارری»- بهجای وانهادن یا تخریب به بناهایی مثل «جامع تبریز» (از دوران حکومت سنیمذهب سلجوقی) یا مسجد کبود (از دوران پیش از صفویه)، به دلیل -یا به بهانهٔ- اهل سنت بودن ترکها مساجد سنگی آنها را متروک رها میکردند تا آرامآرام تخریب شود؛ گویی آن مساجد که پیش از دوران صفویه در ایران ساخته شده بودند از نظر مذهبی در دوران صفویه هم تغییر معنا داده بودند و بین «مساجد ایرانی» با «مساجد اهل تشیع» نوعی اینهمانی برقرار شده است؛ مسألهای که در روایت نقلشده دربارهٔ تخریب مسجد عثمانیان در تبریز عیان است. بهعبارت دیگر، انگار مذهب برای تخریب مساجد عثمانیان از سوی تبریزیها بیشتر نوعی بهانه -ولو بهانهای ناخودآگاه- بوده است. حضور مسجدی سنگی که عثمانیان آن را به سبک مساجد خود در تبریز ساخته باشند نشانگر قهاری و پیروزمندی عثمانیان بر تبریزیهاست؛ و تبریزیها بعد از مدتی که شهر از عثمانیان خالی میشود پاسخ این بیرق تحقیرآمیز ظفرمندی عثمانیان را با تخریب آن میدهند. جالب اینجاست که چنین حکایتی کمابیش در سنندج نیز تکرار میشود و مسجدی که عثمانیان در سنندج میسازند، بعد از مدتی از سوی حکام سنندج تخریب میشود.
مساجد کلاسیک عثمانی برای فاتحان مسلمان استانبول ابزاری نشانهوار برای کنترل و از آنِ خود نمایاندن شهر سابقاً ارتدوکس بود، برای اروپاییان نشانهٔ مسلمانان مهاجم و دشمن خونیشان، برای ایرانیان نشانهٔ دولت رقیب همسایهٔ غیرهممذهب. امّا سوال اینجاست: مساجد دورهٔ کلاسیک معماری عثمانی برای کردهای شافعیمذهب کرمانشاه نشانهٔ چه هستند؟
⬇️
⬇️به کرمانشاه برویم؛ شهری که برخلاف شهرهایی چون سنندج و پاوه و مهاباد، بیشتر ساکنانش اهل تشیع هستند. کرمانشاه هم «جمخانه» دارد، هم یکی دو کنیسه، هم سه چهار کلیسا و هم مسجدی که مخصوص «شافعی»مذهبهاست. با اینحال، نکتهٔ شگفتآور دربارهٔ این مسجد الگوی آن است؛ الگویی که بیهیچ تردیدی از مساجد کلاسیک عثمانی برداشت شده است: گنبد و نیمگنبدهای عظیم بلند، منارههای قلمی نوکتیز، جزییات و تزیینات نقاشی در داخل بنا، کتیبههایی بهخطّ «طغرا»، ستونهای قطور و فضای مرکزی مرتفع زیر گنبد اصلی.
مساجد سنندج، پاوه یا مهاباد تفاوت بنیادین یا «متظاهرانه»ای با مساجد اهل تشیع ندارند؛ دارالاحسان سنندج میتوانست بهراحتی مسجدی برای اهل تشیع باشد، و مساجد سنگی و چوبی استان کردستان دستکم از نظر صوری شبیه به مساجد روستاها و شهرهای کوهستانی مرکزِ ایران یا حتی خراسان هستند. این مساجد هیچکدام مانند مسجد جامع شافعی کرمانشاه مقیاس عظیمی ندارند و لابهلای کوچهها گم هستند؛ خط آسمان را نمیشکنند و –احتمالاً- نیازی هم نمیبینند چنین کنند. تفاوت آن مساجد در اینجاست که در شهرهایی واقع شدهاند که جمعیتشان بیشتر اهلتسنن هستند، امّا در کرمانشاه، مسجد جامع شافعی در غرب بازار کرمانشاه توسط مساجدی احاطه شده است که از نظر تاریخی متعلق به تشیع بوده است؛ توسط اکثریتی که «دیگری» مسجد جامع شافعی را شکل میدهد. شاید این مقیاس عظیم مسجد جامع شافعیهای کرمانشاه بهخاطر همین احاطهشدن باشد.
بهنظر میرسد که بهدلیل تغییر کردن زمینهٔ مذهبی، اینبار نشانهای که مربوط به غرب ترکیه –ترکیهٔ حنفینشینِ خالی از کردها- است، از سوی کردهای شافعیها در کرمانشاه بهکار گرفته شده است. بدینترتیب، در این نمونهٔ خاص، معنای دیگری نیز به مساجد گنبددار عثمانی افزوده شده است؛ معنایی که حتّی از بعضی جنبهها با معناهای پیشین این مساجد در تضاد است؛ معنایی که مانند مساجد عثمانی در شبهجزیره یا بالکان، «مهاجر» است و دلالتهای معناییاش متباینتر.
پینوشت:
اگر بخواهید از «مسجد شافعیها» در کرمانشاه دیدن کنید، باید به میدان جوانشیر (میدان توپخانهٔ قدیم) بروید. از میدان گنبدها و منارههای مسجد معلوم است و راه دسترسی مسجد از خیابان از طریق کوچهای است که در ضلع جنوب شرقی میدان قرار دارد.
@Koubeh
مساجد سنندج، پاوه یا مهاباد تفاوت بنیادین یا «متظاهرانه»ای با مساجد اهل تشیع ندارند؛ دارالاحسان سنندج میتوانست بهراحتی مسجدی برای اهل تشیع باشد، و مساجد سنگی و چوبی استان کردستان دستکم از نظر صوری شبیه به مساجد روستاها و شهرهای کوهستانی مرکزِ ایران یا حتی خراسان هستند. این مساجد هیچکدام مانند مسجد جامع شافعی کرمانشاه مقیاس عظیمی ندارند و لابهلای کوچهها گم هستند؛ خط آسمان را نمیشکنند و –احتمالاً- نیازی هم نمیبینند چنین کنند. تفاوت آن مساجد در اینجاست که در شهرهایی واقع شدهاند که جمعیتشان بیشتر اهلتسنن هستند، امّا در کرمانشاه، مسجد جامع شافعی در غرب بازار کرمانشاه توسط مساجدی احاطه شده است که از نظر تاریخی متعلق به تشیع بوده است؛ توسط اکثریتی که «دیگری» مسجد جامع شافعی را شکل میدهد. شاید این مقیاس عظیم مسجد جامع شافعیهای کرمانشاه بهخاطر همین احاطهشدن باشد.
بهنظر میرسد که بهدلیل تغییر کردن زمینهٔ مذهبی، اینبار نشانهای که مربوط به غرب ترکیه –ترکیهٔ حنفینشینِ خالی از کردها- است، از سوی کردهای شافعیها در کرمانشاه بهکار گرفته شده است. بدینترتیب، در این نمونهٔ خاص، معنای دیگری نیز به مساجد گنبددار عثمانی افزوده شده است؛ معنایی که حتّی از بعضی جنبهها با معناهای پیشین این مساجد در تضاد است؛ معنایی که مانند مساجد عثمانی در شبهجزیره یا بالکان، «مهاجر» است و دلالتهای معناییاش متباینتر.
پینوشت:
اگر بخواهید از «مسجد شافعیها» در کرمانشاه دیدن کنید، باید به میدان جوانشیر (میدان توپخانهٔ قدیم) بروید. از میدان گنبدها و منارههای مسجد معلوم است و راه دسترسی مسجد از خیابان از طریق کوچهای است که در ضلع جنوب شرقی میدان قرار دارد.
@Koubeh
کوبه
قدرت، نشانه و مذهب: مسجد جامع شافعیها در کرمانشاه کامیار صلواتی کُردها، برخلاف بعضی اقوام دیگر مثل ارمنیان، هیچگاه مذهب ثابت و یکدستی نداشتهاند. همین امروز هم بعضیهایشان اهل تشیع هستند، بعضیهایشان سنی، بعضیها یارسان، بعضی دیگر ایزدی و حتّی بعضی کلیمی…
مسجد جامع شافعیها در کرمانشاه؛ مأخذ: خبرگزاری فارس.
کوبه
قدرت، نشانه و مذهب: مسجد جامع شافعیها در کرمانشاه کامیار صلواتی کُردها، برخلاف بعضی اقوام دیگر مثل ارمنیان، هیچگاه مذهب ثابت و یکدستی نداشتهاند. همین امروز هم بعضیهایشان اهل تشیع هستند، بعضیهایشان سنی، بعضیها یارسان، بعضی دیگر ایزدی و حتّی بعضی کلیمی…
خطّ طغرا در مسجد شافعیها. مأخذ: خبرگزاری مهر.
کوبه
قدرت، نشانه و مذهب: مسجد جامع شافعیها در کرمانشاه کامیار صلواتی کُردها، برخلاف بعضی اقوام دیگر مثل ارمنیان، هیچگاه مذهب ثابت و یکدستی نداشتهاند. همین امروز هم بعضیهایشان اهل تشیع هستند، بعضیهایشان سنی، بعضیها یارسان، بعضی دیگر ایزدی و حتّی بعضی کلیمی…
مسجد جامع شافعیها از کوچهای نزدیک به مسجد
کوبه
انتقاد از خود: نگاهی به اشکالات پیش روی متفکران انتقادی حوزۀ معماری در ایران (نوشتار اول) علی جاودانی چندی است ستارۀ اقبال نگاه انتقادی و پرداختن به شکافها و تضادهای حوزۀ دانش و پیشۀ معماری -هر چند اندک- درخشیدن گرفته است و حوزۀ زبان فارسی نیز از آن حوزهها…
.
بخش دوم نوشتار «انتقاد از خود: نگاهی به اشکالات پیش روی متفکران انتقادی حوزۀ معماری در ایران» در وبسایت «حلقۀ تجریش» منتشر شد:
http://tajrishcircle.org/انتقاد-خود-۵۱-نگاهی-اشکالات-پیش-روی-مت/
بخش دوم نوشتار «انتقاد از خود: نگاهی به اشکالات پیش روی متفکران انتقادی حوزۀ معماری در ایران» در وبسایت «حلقۀ تجریش» منتشر شد:
http://tajrishcircle.org/انتقاد-خود-۵۱-نگاهی-اشکالات-پیش-روی-مت/
بررسی میزان اثرگذاری تردد عزرائیل از راهپلههای آپارتمان در نحوۀ طراحی و اجرای آنها
یا راهنمایِ خرید آپارتمان به زبانِ ساده
نیلوفر رسولی
همه چیز از آن لحظهای شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما پس از چندین سالِ نوری وام گرفتن و قرض پس دادن، قصدِ خریدن آپارتمان کرد؛ از شما پنهان نباشد که خوشحالی از سر و رویِ این خواهر نازنین ما بالا میرفت؛ بعد از سالها اجارهنشینی و اسبابکشی، بالاخره خانهدار میشد. چند کیلو خوشحالی و شور و شوق را با خودش از این بنگاهِ املاک به آن یکی بنگاه میبرد. ماشالله خدا به کسبوکار این بنگاههای املاک برکت بدهد که تعدادشان کمتر از تعداد مویِ سرِ آدمی نیست، خواهر ما هم قصوری نکرد و همۀ بنگاههای شهر را گشت؛ همه را. در همۀ این بنگاهها هم لیستِ طویلِ پیشنهادهای رنگارنگ روی میز ردیف میشدند: این آپارتمان نمای کامپوزیت دارد، مدلِ آپارتمانهای تهران! آن آپارتمان که در سعدی وسط است چه کابینتی دارد! کابینتهایی با امدیافِ خالخال پلنگی! کفِ این یکی سرامیکِ بنفش است، البته این تنها مزیتش نیست، سرامیک خانه با دستگیرههای در همرنگ هستند، هر روز صبح زندگیتان را با چرخاندن دستگیرههای بنفش آغاز میکنید، خیلی قشنگ است، قشنگ. این خانه در کوچهمشکی فقط یک اتاقخواب دارد آنهم تنها چهارمتر مربعی، اما نگران نباشید، به جای آن درِ گاراژش کنترلیست و البته اسم ساختمان «پرنسیکا» است؛ زندگی در ساختمانی که روی دیوارش بزرگ نوشته باشند «پرنسیکا» رویاییست، باور ندارید؟ امتحان کنید. ساختمان پرنسیکا با سنتوری یونانی و سرستونهای کرنتینی در نما، سفید و «لاکچری»، نما تماماً سنگ. خلاصه گویا شهری مثل زنجان پر شده بود از این آپارتمانهای «لاکچری» و «قشنگ». متأسفانه خواهرِ ما پولش نرسید که واحدی در ساختمانِ «پرنسیکا» بخرد، تأسفبرانگیز است؛ اما آپارتمانِ دیگری پیدا کرد، آپارتمانی به اسم «آرمیسا». با اینکه «آرمیسا» به «پرنسیکا» نمیرسید اما اشکالی نداشت، نام هر دو به «الف» ختم میشد، الفی رعنا که روی کامپوزیتهای قرمز و طوسیِ نمای ساختمان قد کشیده بودند. خواهرم واحدی در طبقۀ پنجمِ ساختمانِ آرمیسا خرید و تمام!
گفتم همه چیز از آن لحظه شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما قصدِ خریدن آپارتمان کرد؟ نخیر. همه چیز از اسبابکشی شروع شد. مشکلِ چندان پیچیدهای نبود، یخچال و میز و گاز از عرض راهپله رد نمیشدند. البته ایکاش مشکلِ آن راهپله تنها رد نشدنِ یخچال و میز و گاز بود. فاجعه زمانی اتفاق میافتاد که دو نفر، از بدِ روزگار و سیاهیِ بخت، مجبور میشدند همزمان و در جهت مخالف هم از آن راهپله عبور کنند، مشکل آن لحظۀ تلاقی بود! ابتدا باید نفسشان را حبس میکردند، یکی به سمت دیوار میچرخید تا عرض بدنش را کم کند، سپس آن یکی منقبض میشد و کمرش را به بیست سانتیمتر کاهش میداد تا بالاخره با هر بدبختی که شده از آن تنگنای هستی عبور کنند. همین هنرنمایی به شکلی دیگر در آسانسور دیده میشد: آسانسور برای چهار نفر جا داشت، اما چهار نفری که با صمیمیت در کنار هم بایستند، آنقدر صمیمی که آدم ناخواسته با هفتپشتغریبهاش هم خودمانی میشد! درِ آن را هم که باز میکردی باید خداخدا میکردی که مبادا کسی پشت آن ایستاده باشد! این ساختمان شاهکار دقت در اندازه بود. دقتی که مانندِ آن حتی در تراشِ سنگهای تختِجمشید هم دیده نمیشد؛ یکی از چشمههای این نبوغ درِ کوچه بود. در را که باز میکردید تا وارد ساختمان شوید، تنها به اندازۀ پنجاه سانت جا داشتید که خودتان را به هر شکلی که شده وارد حیاط کنید. پنجاه سانت آن طرفِ درِ ورودی، راهپله شروع میشد. دقتِ طراح و مهندس ناظر و سازندۀ بنا حیرتآور بود؛ بله، حیرتآور بود که درِ ورودی که باز میشد و روی لنگه میچرخید، کاملاً مماس به راهپله میرسید: دریغ از یک سانتیمتر فضای پرت. دو طرف راهپله هم رمپ بود. آن هم چه رمپی! رمپِ پارکینگ شیبی دو درجه کمتر از نود درجه داشت! در زمستانهای زنجان میشد در آن شیب اسکی رفت، بالاخره معماری بود دیگر؛ معماری، ظرف زندگی! لیز خوردن روی رمپِ پارکینگ هم میتوانست بخشی از زندگی باشد، کمِکم بچهها سرگرم میشدند... ⬇️
یا راهنمایِ خرید آپارتمان به زبانِ ساده
نیلوفر رسولی
همه چیز از آن لحظهای شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما پس از چندین سالِ نوری وام گرفتن و قرض پس دادن، قصدِ خریدن آپارتمان کرد؛ از شما پنهان نباشد که خوشحالی از سر و رویِ این خواهر نازنین ما بالا میرفت؛ بعد از سالها اجارهنشینی و اسبابکشی، بالاخره خانهدار میشد. چند کیلو خوشحالی و شور و شوق را با خودش از این بنگاهِ املاک به آن یکی بنگاه میبرد. ماشالله خدا به کسبوکار این بنگاههای املاک برکت بدهد که تعدادشان کمتر از تعداد مویِ سرِ آدمی نیست، خواهر ما هم قصوری نکرد و همۀ بنگاههای شهر را گشت؛ همه را. در همۀ این بنگاهها هم لیستِ طویلِ پیشنهادهای رنگارنگ روی میز ردیف میشدند: این آپارتمان نمای کامپوزیت دارد، مدلِ آپارتمانهای تهران! آن آپارتمان که در سعدی وسط است چه کابینتی دارد! کابینتهایی با امدیافِ خالخال پلنگی! کفِ این یکی سرامیکِ بنفش است، البته این تنها مزیتش نیست، سرامیک خانه با دستگیرههای در همرنگ هستند، هر روز صبح زندگیتان را با چرخاندن دستگیرههای بنفش آغاز میکنید، خیلی قشنگ است، قشنگ. این خانه در کوچهمشکی فقط یک اتاقخواب دارد آنهم تنها چهارمتر مربعی، اما نگران نباشید، به جای آن درِ گاراژش کنترلیست و البته اسم ساختمان «پرنسیکا» است؛ زندگی در ساختمانی که روی دیوارش بزرگ نوشته باشند «پرنسیکا» رویاییست، باور ندارید؟ امتحان کنید. ساختمان پرنسیکا با سنتوری یونانی و سرستونهای کرنتینی در نما، سفید و «لاکچری»، نما تماماً سنگ. خلاصه گویا شهری مثل زنجان پر شده بود از این آپارتمانهای «لاکچری» و «قشنگ». متأسفانه خواهرِ ما پولش نرسید که واحدی در ساختمانِ «پرنسیکا» بخرد، تأسفبرانگیز است؛ اما آپارتمانِ دیگری پیدا کرد، آپارتمانی به اسم «آرمیسا». با اینکه «آرمیسا» به «پرنسیکا» نمیرسید اما اشکالی نداشت، نام هر دو به «الف» ختم میشد، الفی رعنا که روی کامپوزیتهای قرمز و طوسیِ نمای ساختمان قد کشیده بودند. خواهرم واحدی در طبقۀ پنجمِ ساختمانِ آرمیسا خرید و تمام!
گفتم همه چیز از آن لحظه شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما قصدِ خریدن آپارتمان کرد؟ نخیر. همه چیز از اسبابکشی شروع شد. مشکلِ چندان پیچیدهای نبود، یخچال و میز و گاز از عرض راهپله رد نمیشدند. البته ایکاش مشکلِ آن راهپله تنها رد نشدنِ یخچال و میز و گاز بود. فاجعه زمانی اتفاق میافتاد که دو نفر، از بدِ روزگار و سیاهیِ بخت، مجبور میشدند همزمان و در جهت مخالف هم از آن راهپله عبور کنند، مشکل آن لحظۀ تلاقی بود! ابتدا باید نفسشان را حبس میکردند، یکی به سمت دیوار میچرخید تا عرض بدنش را کم کند، سپس آن یکی منقبض میشد و کمرش را به بیست سانتیمتر کاهش میداد تا بالاخره با هر بدبختی که شده از آن تنگنای هستی عبور کنند. همین هنرنمایی به شکلی دیگر در آسانسور دیده میشد: آسانسور برای چهار نفر جا داشت، اما چهار نفری که با صمیمیت در کنار هم بایستند، آنقدر صمیمی که آدم ناخواسته با هفتپشتغریبهاش هم خودمانی میشد! درِ آن را هم که باز میکردی باید خداخدا میکردی که مبادا کسی پشت آن ایستاده باشد! این ساختمان شاهکار دقت در اندازه بود. دقتی که مانندِ آن حتی در تراشِ سنگهای تختِجمشید هم دیده نمیشد؛ یکی از چشمههای این نبوغ درِ کوچه بود. در را که باز میکردید تا وارد ساختمان شوید، تنها به اندازۀ پنجاه سانت جا داشتید که خودتان را به هر شکلی که شده وارد حیاط کنید. پنجاه سانت آن طرفِ درِ ورودی، راهپله شروع میشد. دقتِ طراح و مهندس ناظر و سازندۀ بنا حیرتآور بود؛ بله، حیرتآور بود که درِ ورودی که باز میشد و روی لنگه میچرخید، کاملاً مماس به راهپله میرسید: دریغ از یک سانتیمتر فضای پرت. دو طرف راهپله هم رمپ بود. آن هم چه رمپی! رمپِ پارکینگ شیبی دو درجه کمتر از نود درجه داشت! در زمستانهای زنجان میشد در آن شیب اسکی رفت، بالاخره معماری بود دیگر؛ معماری، ظرف زندگی! لیز خوردن روی رمپِ پارکینگ هم میتوانست بخشی از زندگی باشد، کمِکم بچهها سرگرم میشدند... ⬇️
⬆️ بقیۀ مسائل بیاهمیت و غیرضروری مثل زلزله و آتشسوزی را درمورد این ساختمان و این راهپله کنار میگذارم تا بالاخره بعد این همه حرف بروم سر اصل مطلب.
چندی پیش بود که حضرت عزرائیل از همان راهپلۀ اقتصادی! بالا رفت. البته برای من سؤال بود که چطور توانست بال و پرش را در تنگیِ آن راهپله جا بدهد و بدون اینکه نفسش بگیرد، از ارتفاع دیلاق آن پلهها بالا بیاید؛ ارتفاعی که زانو را میسابد. احتمالاً بعدِ انجامِ مأموریتش هم دوباره غرغرکنان همان راهی را که به مشقت و با پَر ریختن بالا آمده بود، برگشته و رفته است. اما ای کاش مسئله همین بود. وقتی که خواهرم دید یخچال و میزش از راهپله رد نمیشوند، آنها را فروخت و یخچال و میز کوچکتری خرید. بقیۀ زندگیاش را هم میتوانست با قیچی همان آپارتمان ببرد و کوچک کند؛ اما آن روز، بَعد از ترددِ عزرائیل از ساختمان «آرمیسا»، برانکارد برای بردن جسد شوهر مرحومش در راهپله و آسانسور جا نشد. برانکارد را نمیشد قیچی کرد، نمیشد هم نشست و دید که چطور جسد را هزار دور میچرخاندند تا از تنگی آن راهپله عبور کند.
بله مسئله خیلی سادهتر است. قبل از خرید آپارتمان، امکان تردد عزرائیل از آسانسور یا راهپلههای آن را بررسی کنید.
@Koubeh
چندی پیش بود که حضرت عزرائیل از همان راهپلۀ اقتصادی! بالا رفت. البته برای من سؤال بود که چطور توانست بال و پرش را در تنگیِ آن راهپله جا بدهد و بدون اینکه نفسش بگیرد، از ارتفاع دیلاق آن پلهها بالا بیاید؛ ارتفاعی که زانو را میسابد. احتمالاً بعدِ انجامِ مأموریتش هم دوباره غرغرکنان همان راهی را که به مشقت و با پَر ریختن بالا آمده بود، برگشته و رفته است. اما ای کاش مسئله همین بود. وقتی که خواهرم دید یخچال و میزش از راهپله رد نمیشوند، آنها را فروخت و یخچال و میز کوچکتری خرید. بقیۀ زندگیاش را هم میتوانست با قیچی همان آپارتمان ببرد و کوچک کند؛ اما آن روز، بَعد از ترددِ عزرائیل از ساختمان «آرمیسا»، برانکارد برای بردن جسد شوهر مرحومش در راهپله و آسانسور جا نشد. برانکارد را نمیشد قیچی کرد، نمیشد هم نشست و دید که چطور جسد را هزار دور میچرخاندند تا از تنگی آن راهپله عبور کند.
بله مسئله خیلی سادهتر است. قبل از خرید آپارتمان، امکان تردد عزرائیل از آسانسور یا راهپلههای آن را بررسی کنید.
@Koubeh
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل
مهسا نوری سولا
اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با این موضوع آشنا باشند که وقتی برای کنکور تاریخ معماری خواندهای، بادی در گلو انداختهای و برای دوستانت تاریخ معماری غرب را از دورهٔ نوسنگی و نقاشی روی غارها شروع کردهای تا به دورهٔ لوکوربوزیه یا شاید بعدتر هم رسیدهای، دیدن عکسی از یک استل ( آن زمان حتی نمیدانستم به لوحهٔ سنگی ایستاده منقوش با تصاویر انسانی اِستل میگویند) که نه آن را دیدهای و نه نامش را شنیدهای در شصت کیلومتری شهَرت چنان آشفتهات کند.
شروع به جستوجو در اینترنت کردم. با آمدن هرعکس تعجبم بیشتر میشد: این همه استل اینجاست؟ همینجا؟ پس چرا من در طولِ زندگیام در این شهر و در آن چهار سال درس خواندن در دانشکدهٔ معماری، آن هم در اردبیل با دانشجویان بومی و استادان بومی، شهرِیری را ندیدهام و نامش را نشنیدهام؟ مگر اینجا شهر من نبود؟ از آن بدتر آن بود که ما در دانشگاه تاریخ معماری میخواندیم، عکس بسیاری از محوطههای باستانی را در کتابها دیده بودیم و محوطهای باستانی در همین شهرمان بود که ما حتی نامش را هم نمیدانستیم.
پوسترِ مربوطه به دادن اطلاع کوتاهی بسنده کرده بود: «اردبیل، شهریری (۱) !» به همین وضوح، انگار که برای همه مشخص باشد، مثلِ «اردبیل، کوه سبلان»!
دوبار به این شهر از یاد رفتهٔ خاموش رفتم. بار اول هیچ تصورِ مشخصی از جایی که به آن میٰرفتم نداشتم. به نظر میرسید که اگر از نظر میراث محوطهای تاریخی و با ارزش بود، حتماً میراث فرهنگی محترم شهر نام آن را در کنار دیگر بناهای تاریخی اردبیل میگذاشت، اما آنچه که آنجا بود باعث شگفتی بود: محوطهای باستانی آن هم با قدمتِ هفت هزار سال پیش از میلاد. به نظر میرسد در ارزشگذاری بناهایِ تاریخی قدمت در اولویت میراث فرهنگی نیست، چون آن محوطه را به سربازی سپرده بودند که بیشتر مشغول گذراندن دوران سربازی خود بود و هیچ تصوری از ارزش آنجا نداشت. آنچه که در نظر اول تجلب توجّه میکرد سنگهای برافراشتهٔ بسیار زیادی بود که روی آنها تصاویری شبیه انسان در اندازههای مختلف منقوش شده بود. معبد شهر سالم مانده است و بههمیندلیل معدود افراد آنجا اطراف معبد بودند. میشد خیلی راحت رفت و کنار استلها عکس یادگاری انداخت، شانهبهشانه و دوشبهدوش آنها. شما احتمالا این تجربه را از دست خواهید داد چون این بار به جای سرباز، نگهبانِ بومیای آنجا بود که به هزینهٔ خودش دور تا دور معبد و محدودهٔ آن را با ریسمان مشخص کرده بود. سازهای بتنی دور محوطه جا خوش کرده بود که احتمالاً برای ساختن سازهای برای حفاظت از این اِستلها بود. چه عالی! دستشان درد نکند، امّا مگر میشود روی محوطهای باستانی که زیرش هم کاوش نشده است بنایی بتنی ساخت؟ مگر میشود اینگونه به این محوطه آسیب وارد کرد؟
به نظر میرسد بهترین کاری که میتوانیم برای جلوگیری از نابودی شهریری بکنیم این است که برویم و شهریری را ببینیم، برویم و آن را زنده نگه داریم که شاید رفتن ما مسیر خاکی و بسیار ناهموار آن را که معدود بازدیدکنندگان را ممکن است از رفتن منصرف کند، درست کرد، شاید رفتن ما دخل و تصرف در محوطه باستانی را کم کند و باعث شود آن سازههای بتنی را بردارند و به فکر ثبت این محوطه و حفظ آن با اصولِ درست باشند، شاید رفتن ما جای شهریری را در پوسترهای گردشگری اردبیل باز کند، برویم شهریری را ببینیم که شاید...
پانوشت
۱- شهریری محوطهای باستانی نزدیک شهرستان مشگینشهر اردبیل است. وسعت این محوطهٔ باستانی چهارصد هکتار است و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشاتپه تشکیل شده است. قدمت قلعه و معبد آن به ١٤٥٠ سال پیش از میلاد و قوشاتپه به هفتهزار سال پیش از میلاد میرسد. ۵۳۷ استل در این محوطه وجود دارد و دکتر نوبری، باستانشناس این محوطه تاکید کرد که این تعداد استل در یک محوطه در هیچجای دنیا مشابه ندارد. دکتر نوبری نکتهٔ قابل توجه دراین استلها را در این دانست که تمامی آنها دارای چشم و بینی هستند و بهجز یکی بقیه دهان ندارند. بهگفتهٔ وی این موضوع ممکن است به سکوت انسان در پرستشگاهها مربوط باشد. نوبری اندازهٔ متفاوت استلها را بیانگر طبقه اجتماعی آنها دانست و تمامی این استلها در دو نوع مسلح و بیسلاح شناسایی شدهاند. استلهای غیرمسلح شمشیر را بهصورتی متفاوت در دست گرفتهاند (سخنرانی دکتر علیرضا هژبرینوبری در دانشکدهٔ معماری دانشگاه تهران، چهارم آبانماه ۱۳۹۵). ⬇️
مهسا نوری سولا
اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با این موضوع آشنا باشند که وقتی برای کنکور تاریخ معماری خواندهای، بادی در گلو انداختهای و برای دوستانت تاریخ معماری غرب را از دورهٔ نوسنگی و نقاشی روی غارها شروع کردهای تا به دورهٔ لوکوربوزیه یا شاید بعدتر هم رسیدهای، دیدن عکسی از یک استل ( آن زمان حتی نمیدانستم به لوحهٔ سنگی ایستاده منقوش با تصاویر انسانی اِستل میگویند) که نه آن را دیدهای و نه نامش را شنیدهای در شصت کیلومتری شهَرت چنان آشفتهات کند.
شروع به جستوجو در اینترنت کردم. با آمدن هرعکس تعجبم بیشتر میشد: این همه استل اینجاست؟ همینجا؟ پس چرا من در طولِ زندگیام در این شهر و در آن چهار سال درس خواندن در دانشکدهٔ معماری، آن هم در اردبیل با دانشجویان بومی و استادان بومی، شهرِیری را ندیدهام و نامش را نشنیدهام؟ مگر اینجا شهر من نبود؟ از آن بدتر آن بود که ما در دانشگاه تاریخ معماری میخواندیم، عکس بسیاری از محوطههای باستانی را در کتابها دیده بودیم و محوطهای باستانی در همین شهرمان بود که ما حتی نامش را هم نمیدانستیم.
پوسترِ مربوطه به دادن اطلاع کوتاهی بسنده کرده بود: «اردبیل، شهریری (۱) !» به همین وضوح، انگار که برای همه مشخص باشد، مثلِ «اردبیل، کوه سبلان»!
دوبار به این شهر از یاد رفتهٔ خاموش رفتم. بار اول هیچ تصورِ مشخصی از جایی که به آن میٰرفتم نداشتم. به نظر میرسید که اگر از نظر میراث محوطهای تاریخی و با ارزش بود، حتماً میراث فرهنگی محترم شهر نام آن را در کنار دیگر بناهای تاریخی اردبیل میگذاشت، اما آنچه که آنجا بود باعث شگفتی بود: محوطهای باستانی آن هم با قدمتِ هفت هزار سال پیش از میلاد. به نظر میرسد در ارزشگذاری بناهایِ تاریخی قدمت در اولویت میراث فرهنگی نیست، چون آن محوطه را به سربازی سپرده بودند که بیشتر مشغول گذراندن دوران سربازی خود بود و هیچ تصوری از ارزش آنجا نداشت. آنچه که در نظر اول تجلب توجّه میکرد سنگهای برافراشتهٔ بسیار زیادی بود که روی آنها تصاویری شبیه انسان در اندازههای مختلف منقوش شده بود. معبد شهر سالم مانده است و بههمیندلیل معدود افراد آنجا اطراف معبد بودند. میشد خیلی راحت رفت و کنار استلها عکس یادگاری انداخت، شانهبهشانه و دوشبهدوش آنها. شما احتمالا این تجربه را از دست خواهید داد چون این بار به جای سرباز، نگهبانِ بومیای آنجا بود که به هزینهٔ خودش دور تا دور معبد و محدودهٔ آن را با ریسمان مشخص کرده بود. سازهای بتنی دور محوطه جا خوش کرده بود که احتمالاً برای ساختن سازهای برای حفاظت از این اِستلها بود. چه عالی! دستشان درد نکند، امّا مگر میشود روی محوطهای باستانی که زیرش هم کاوش نشده است بنایی بتنی ساخت؟ مگر میشود اینگونه به این محوطه آسیب وارد کرد؟
به نظر میرسد بهترین کاری که میتوانیم برای جلوگیری از نابودی شهریری بکنیم این است که برویم و شهریری را ببینیم، برویم و آن را زنده نگه داریم که شاید رفتن ما مسیر خاکی و بسیار ناهموار آن را که معدود بازدیدکنندگان را ممکن است از رفتن منصرف کند، درست کرد، شاید رفتن ما دخل و تصرف در محوطه باستانی را کم کند و باعث شود آن سازههای بتنی را بردارند و به فکر ثبت این محوطه و حفظ آن با اصولِ درست باشند، شاید رفتن ما جای شهریری را در پوسترهای گردشگری اردبیل باز کند، برویم شهریری را ببینیم که شاید...
پانوشت
۱- شهریری محوطهای باستانی نزدیک شهرستان مشگینشهر اردبیل است. وسعت این محوطهٔ باستانی چهارصد هکتار است و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشاتپه تشکیل شده است. قدمت قلعه و معبد آن به ١٤٥٠ سال پیش از میلاد و قوشاتپه به هفتهزار سال پیش از میلاد میرسد. ۵۳۷ استل در این محوطه وجود دارد و دکتر نوبری، باستانشناس این محوطه تاکید کرد که این تعداد استل در یک محوطه در هیچجای دنیا مشابه ندارد. دکتر نوبری نکتهٔ قابل توجه دراین استلها را در این دانست که تمامی آنها دارای چشم و بینی هستند و بهجز یکی بقیه دهان ندارند. بهگفتهٔ وی این موضوع ممکن است به سکوت انسان در پرستشگاهها مربوط باشد. نوبری اندازهٔ متفاوت استلها را بیانگر طبقه اجتماعی آنها دانست و تمامی این استلها در دو نوع مسلح و بیسلاح شناسایی شدهاند. استلهای غیرمسلح شمشیر را بهصورتی متفاوت در دست گرفتهاند (سخنرانی دکتر علیرضا هژبرینوبری در دانشکدهٔ معماری دانشگاه تهران، چهارم آبانماه ۱۳۹۵). ⬇️
⬆️از آنجایی که تابلوهای کافی وجود ندارد، برای رفتن به شهریری باید خودتان حواستان جمع باشد چون ممکن است از آن رد شوید. در شصتکیلومتری اردبیل به طرف مشگینشهر یک تابلو به طرف روستای پیرازمیان و محوطهٔ شهریری وجود دارد. برای رسیدن به محوطه باید از داخل روستا رد شوید. روی دیوارهای روستا مردم برای شما کروکی و نشان کشیدهاند تا بدانید به کدام طرف باید بروید. بعد از رد شدن ماشین از جوی آب، به شهریری میرسید.
@Koubeh
@Koubeh
کوبه
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل مهسا نوری سولا اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با…
استلهای شهریری. عکس از مهسا نوریسولا
کوبه
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل مهسا نوری سولا اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با…
استلهای شهریری؛ عکس از مهسا نوریسولا
کوبه
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل مهسا نوری سولا اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دورهای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با…
معبد شهریری از بالا؛ عکس از فرزاد فرزبود
تکیۀ خاتونآبادی در اصفهان
یاسمین نعمتاللهی
در میان انبوهی از مناطق توریستی و پربازدید اصفهان شاید کمتر کسی به یک گورستان توجه کند یا به هنگام سفر به اصفهان در کنار بازدید از میدان نقشجهان، چهلستون یا مناطق شناختهشدۀ دیگر، چنین مکانی را برای دیدن انتخاب کند. اما دیدن گورستان تختفولاد اصفهان خالی از لطف نیست. تختفولاد یکی از مهمترین و باارزشترین گورستانهای ایران است و علاوهبر اشخاص و افراد مهمی که در آن دفن شدهاند، از لحاظ معماری نیز قابلِتوجه است. در جایجای این مکان آثاری از دورههای مختلف اسلامی از قرن چهارم هجری تا دوران پهلوی بهجای مانده است. در سالهای گذشته نیز، شهرداری اصفهان اقدامات زیادی برای حفظ و مرمت این گورستان و معرفی آن انجام داده است.
این گورستان با مساحت تقریبی هفتادوپنج هکتار در حاشیۀ جنوبی رودخانۀ زایندهرود واقع است. «لسانالارض»، «بابا رکنالدین» و «تختِفولاد»، نامهایی است که بر آن نهادهاند. برای وجه تسمیۀ آن، دلایل متعددی ذکر شده که برخی از آنها تنها براساس گفتهها و داستانهای عامیانه است. بهعنوانِ مثال گفته شده هنگامی كه حضرت امام حسن مجتبی (ع) در مسير فتح گرگان يا برای جهاد به طرف قزوين از اصفهان عبور ميكرده، در اين زمين نماز خواندهاند و اين زمين با ايشان تكلم كرده است و بههمیندلیل به آن «لسانالارض» میگفتند. یا به دلیل وجود مقبرۀ بابا رکنالدین که از عارفان سدۀ هشتم هجری بوده، این منطقه را «بابا رکنالدین» میگفتند. نام «تختفولاد» یا «تختپولاد» را از دوران صفویه به بعد به این مکان دادهاند. روایتی که در زمان شاردن معروف بوده آن است که « این ناحیه از آن این نام یافته که سردار بزرگی که به سبب دلیریها و پیروزیهایش پولاد بازو لقب داشته در آن سکونت داشته است».
از قرن چهارم هجری به بعد شواهدی بر تاریخ تختِفولاد وجود دارد، در قرن پنجم تا نهم نیز این گورستان مورد استفاده بوده، اما اوج شهرت و اعتبار تختِفولاد در دوران صفوی بوده است؛ بهطوریکه در زمان شاه سلیمان صفوی این گورستان به بیشترین وسعت خود رسیده و حدود چهارصد تکیه و خانقاه داشته است. براساس نوشتههای شاردن، در این مکان علاوه بر تکیه و خانقاه و بقعه، کاروانسرا و مسجد و کاربریهای دیگری نیز وجود داشته است.
در قسمت شمالِغربی گورستان تختِفولاد، تکیهای به نام «تکیۀ خاتونآبادی» وجود دارد. این تکیه از دو حیاط مرکزی تشکیل شده که با راهرویی به یکدیگر متصل شدهاند. تکیۀ خاتونآبادی به نام میرمحمد اسماعیل، درگذشتۀ سال ۱۱۱۶ ه.ق، است. زمان ساخت تکیه را در کتب مختلف در دورۀ شاه سلطانحسین صفوی دانستهاند؛ اما استاد همایی ساخت آن را در دورۀ شاه سلیمان صفوی و در زمان حیات میرمحمد اسماعیل دانسته است. پلان قسمت اول این تکیه به صورت مربع مستطیل است که فضای گنبدداری در قسمت غربی آن قرار دارد و در اطراف حیاط حجرههایی ساخته شده که این حجرهها از آجرهای مشبک با نقوش مربع است و در قسمت جنوبی نیز شبستانی با محرابی گچی درون آن قرار دارد.
کاربری اولیۀ این بنا مدرسه بوده چنانکه در منتهیالآمال نیز به آن اشاره شده است. در این کتاب دربارۀ میرمحمد اسماعیل و این بنا اینگونه نوشته که میرمحمد اسماعیل در علم فقه و حدیث و تفسیر و... ماهر بوده و در جامع جدید عباسی در اصفهان مدرّس بوده است. وی «در سن هفتاد سالگی عزلت از خلق اختیار کرده در مدرسۀ تختِفولاد که از بنای خود ایشان است سکنی نموده» و در ادامه مینویسد که پس از فوت او «شاه سلطانحسین حجره را بزرگ کرده و قبهای برای او ساخت که الان در تختِفولاد موجود است». پس از فوت ایشان بنای گنبددار در دورههایی محل اسکان مریدان و زائران ایشان بوده است، ولی در حال حاضر قسمت همکف آن مدفن چند تن از علما و مشایخ است و قسمت بالای آن غیرقابلِبازدید است. این فضا در نقاشی اوژن فلاندن که در زمان محمدشاه قاجار به ایران آمده نیز بهتصویر درآمده است.
ورود به حیاط دوم از طریق راهرویی که در انتهای ضلع جنوبی قرار دارد، میسر است. بانی این قسمت، مرحوم میرپنج از بزرگان منطقۀ جرقویه در شرق اصفهان بوده و در زمان مظفرالدین شاه ساخته شده است. قسمت اصلی این حیاط در ضلع شمالی آن قرار دارد که شامل یک فضای نیمطبقۀ سردابمانند و یک فضای مستطیلشکل بر روی آن است. فضای سردابمانند محل دفن عدهای از سادات پاقلعۀ اصفهان است و در آن از طاق و چشمه با قوسهای بیضوی با خیز کم استفاده شده است. در بالای سرداب، فضایی مستطیلشکل قرار دارد که بهصورت سهدری دو طرفه است و در وجه جنوبی یک ایوان نیز دارد. گفته میشود که در گذشتهای نه چندان دور از این ایوان، گنبد مسجد جامع عباسی و شیخ لطفالله و عالیقاپو بهراحتی دیده میشده است. این قسمت از بنا هنوز در بعضی مناسبتهای مذهبی مورد استفاده قرار میگیرد. ⬇️
یاسمین نعمتاللهی
در میان انبوهی از مناطق توریستی و پربازدید اصفهان شاید کمتر کسی به یک گورستان توجه کند یا به هنگام سفر به اصفهان در کنار بازدید از میدان نقشجهان، چهلستون یا مناطق شناختهشدۀ دیگر، چنین مکانی را برای دیدن انتخاب کند. اما دیدن گورستان تختفولاد اصفهان خالی از لطف نیست. تختفولاد یکی از مهمترین و باارزشترین گورستانهای ایران است و علاوهبر اشخاص و افراد مهمی که در آن دفن شدهاند، از لحاظ معماری نیز قابلِتوجه است. در جایجای این مکان آثاری از دورههای مختلف اسلامی از قرن چهارم هجری تا دوران پهلوی بهجای مانده است. در سالهای گذشته نیز، شهرداری اصفهان اقدامات زیادی برای حفظ و مرمت این گورستان و معرفی آن انجام داده است.
این گورستان با مساحت تقریبی هفتادوپنج هکتار در حاشیۀ جنوبی رودخانۀ زایندهرود واقع است. «لسانالارض»، «بابا رکنالدین» و «تختِفولاد»، نامهایی است که بر آن نهادهاند. برای وجه تسمیۀ آن، دلایل متعددی ذکر شده که برخی از آنها تنها براساس گفتهها و داستانهای عامیانه است. بهعنوانِ مثال گفته شده هنگامی كه حضرت امام حسن مجتبی (ع) در مسير فتح گرگان يا برای جهاد به طرف قزوين از اصفهان عبور ميكرده، در اين زمين نماز خواندهاند و اين زمين با ايشان تكلم كرده است و بههمیندلیل به آن «لسانالارض» میگفتند. یا به دلیل وجود مقبرۀ بابا رکنالدین که از عارفان سدۀ هشتم هجری بوده، این منطقه را «بابا رکنالدین» میگفتند. نام «تختفولاد» یا «تختپولاد» را از دوران صفویه به بعد به این مکان دادهاند. روایتی که در زمان شاردن معروف بوده آن است که « این ناحیه از آن این نام یافته که سردار بزرگی که به سبب دلیریها و پیروزیهایش پولاد بازو لقب داشته در آن سکونت داشته است».
از قرن چهارم هجری به بعد شواهدی بر تاریخ تختِفولاد وجود دارد، در قرن پنجم تا نهم نیز این گورستان مورد استفاده بوده، اما اوج شهرت و اعتبار تختِفولاد در دوران صفوی بوده است؛ بهطوریکه در زمان شاه سلیمان صفوی این گورستان به بیشترین وسعت خود رسیده و حدود چهارصد تکیه و خانقاه داشته است. براساس نوشتههای شاردن، در این مکان علاوه بر تکیه و خانقاه و بقعه، کاروانسرا و مسجد و کاربریهای دیگری نیز وجود داشته است.
در قسمت شمالِغربی گورستان تختِفولاد، تکیهای به نام «تکیۀ خاتونآبادی» وجود دارد. این تکیه از دو حیاط مرکزی تشکیل شده که با راهرویی به یکدیگر متصل شدهاند. تکیۀ خاتونآبادی به نام میرمحمد اسماعیل، درگذشتۀ سال ۱۱۱۶ ه.ق، است. زمان ساخت تکیه را در کتب مختلف در دورۀ شاه سلطانحسین صفوی دانستهاند؛ اما استاد همایی ساخت آن را در دورۀ شاه سلیمان صفوی و در زمان حیات میرمحمد اسماعیل دانسته است. پلان قسمت اول این تکیه به صورت مربع مستطیل است که فضای گنبدداری در قسمت غربی آن قرار دارد و در اطراف حیاط حجرههایی ساخته شده که این حجرهها از آجرهای مشبک با نقوش مربع است و در قسمت جنوبی نیز شبستانی با محرابی گچی درون آن قرار دارد.
کاربری اولیۀ این بنا مدرسه بوده چنانکه در منتهیالآمال نیز به آن اشاره شده است. در این کتاب دربارۀ میرمحمد اسماعیل و این بنا اینگونه نوشته که میرمحمد اسماعیل در علم فقه و حدیث و تفسیر و... ماهر بوده و در جامع جدید عباسی در اصفهان مدرّس بوده است. وی «در سن هفتاد سالگی عزلت از خلق اختیار کرده در مدرسۀ تختِفولاد که از بنای خود ایشان است سکنی نموده» و در ادامه مینویسد که پس از فوت او «شاه سلطانحسین حجره را بزرگ کرده و قبهای برای او ساخت که الان در تختِفولاد موجود است». پس از فوت ایشان بنای گنبددار در دورههایی محل اسکان مریدان و زائران ایشان بوده است، ولی در حال حاضر قسمت همکف آن مدفن چند تن از علما و مشایخ است و قسمت بالای آن غیرقابلِبازدید است. این فضا در نقاشی اوژن فلاندن که در زمان محمدشاه قاجار به ایران آمده نیز بهتصویر درآمده است.
ورود به حیاط دوم از طریق راهرویی که در انتهای ضلع جنوبی قرار دارد، میسر است. بانی این قسمت، مرحوم میرپنج از بزرگان منطقۀ جرقویه در شرق اصفهان بوده و در زمان مظفرالدین شاه ساخته شده است. قسمت اصلی این حیاط در ضلع شمالی آن قرار دارد که شامل یک فضای نیمطبقۀ سردابمانند و یک فضای مستطیلشکل بر روی آن است. فضای سردابمانند محل دفن عدهای از سادات پاقلعۀ اصفهان است و در آن از طاق و چشمه با قوسهای بیضوی با خیز کم استفاده شده است. در بالای سرداب، فضایی مستطیلشکل قرار دارد که بهصورت سهدری دو طرفه است و در وجه جنوبی یک ایوان نیز دارد. گفته میشود که در گذشتهای نه چندان دور از این ایوان، گنبد مسجد جامع عباسی و شیخ لطفالله و عالیقاپو بهراحتی دیده میشده است. این قسمت از بنا هنوز در بعضی مناسبتهای مذهبی مورد استفاده قرار میگیرد. ⬇️
⬆️ در پایان اشارهای کوتاه میکنم به واژۀ «تکیه» که بر این مکان نهاده شده است. شاید اولین مکانی که با شنیدن واژۀ «تکیه» به یادمان آید، همان «تکیۀ دولت» باشد که مکانی برای انجام مراسم مذهبی و تعزیه بوده است. در لغتنامههای معین و دهخدا هم در ذیل واژۀ «تکیه»، مکانی برای عزاداری و تعزیهخوانی آمده است. اما تکایای موجود در تختفولاد هیچکدام چنین کاربریای نداشتند. شاید نزدیکترین معنی در لغتنامۀ ناظمالاطبا آمده باشد که واژۀ تکیه را اینگونه توصیف کرده است: «خانقاه و منزل دراویش و فقرا و جایی که در آن به دراویش طعام دهند و حسینیهای که در آن روضه خوانند». و باتوجه به توصیفی که از این مکان در کتاب جغرافیای اصفهان آورده شده، شاید دلیل نامگذاری آن با واژۀ تکیه بههمیندلیل باشد. در این کتاب آورده شده که: «در شهر عباد و زهاد و مرتاضین در قید حیات بسیارند که اصطلاح دارند شبهای جمعه در حجرات هر تکیه از قبرستان تختِفولاد و غیره تا به صبح مشغول ریاضت و عبادت میشوند و از قدیم الی کنون این رسم برقرار بوده و هست.»
جالب است که شاردن نیز در سفرنامۀ خود به کاربرد این لغت اشاره میکند و آن را به دیر یا صومعۀ اروپاییان شبیه میداند. وی میگوید: «تکیهها و خانقاههای مسلمانان غالباً دیوارهایشان مشبک است. چنین جایگاهها برای ریاضتکشیدن و تجرد و عزلتگزینی از دیرهای ما اروپاییان که دیوارهایش مانند باروی قلاع جنگی بلند است، بسی مناسبتر میباشد. ایرانیان دِیر را تکیۀ درویشان مینامند» همچنین در ادامه میگوید: « معنی درست کلمۀ تکیه که من آسایشگاه ترجمه کردهام، نازبالش است. قصد ایرانیان از آوردن این کلمه این است که درویشان و ریاضتکشان را اگر بالشی میسر شود که سر بر آن نهند دل خوش میدارند و هرگز در بند عمارات مجلل و برزگ و تجملات نمیباشند.»
- قمی، عباس. ۱۳۳۱. منتهیالآمال. ج 2، تهران: موسوی، ص ۹۱-۹۲.
- همایی، جلالالدین. ۱۳۸۴. تاریخ اصفهان (مجلد ابنیه و عمارات و آثار باستانی). تهران: هما، ص ۱۹۶.
- یغمایی، اقبال. ۱۳۷۲-۱۳۷۵. سفرنامۀ شاردن، ج ۴، تهران: توس، ص ۱۵۰۰-۱۵۶۴.
- نفیسی، علیاکبر. ۱۳۵۵. فرهنگ نفیسی (ناظمالاطبا). تهران: مروی، ج۲، ص ۹۵۰.
- تحویلدار اصفهانی، میرزا حسینخان. ۱۳۴۲. جغرافیای اصفهان (جغرافیای طبیعی و انسانی و آمار اصناف شهر)، بهکوشش منوچهر ستوده، تهران: دانشگاه تهران، ص ۳۶.
جالب است که شاردن نیز در سفرنامۀ خود به کاربرد این لغت اشاره میکند و آن را به دیر یا صومعۀ اروپاییان شبیه میداند. وی میگوید: «تکیهها و خانقاههای مسلمانان غالباً دیوارهایشان مشبک است. چنین جایگاهها برای ریاضتکشیدن و تجرد و عزلتگزینی از دیرهای ما اروپاییان که دیوارهایش مانند باروی قلاع جنگی بلند است، بسی مناسبتر میباشد. ایرانیان دِیر را تکیۀ درویشان مینامند» همچنین در ادامه میگوید: « معنی درست کلمۀ تکیه که من آسایشگاه ترجمه کردهام، نازبالش است. قصد ایرانیان از آوردن این کلمه این است که درویشان و ریاضتکشان را اگر بالشی میسر شود که سر بر آن نهند دل خوش میدارند و هرگز در بند عمارات مجلل و برزگ و تجملات نمیباشند.»
- قمی، عباس. ۱۳۳۱. منتهیالآمال. ج 2، تهران: موسوی، ص ۹۱-۹۲.
- همایی، جلالالدین. ۱۳۸۴. تاریخ اصفهان (مجلد ابنیه و عمارات و آثار باستانی). تهران: هما، ص ۱۹۶.
- یغمایی، اقبال. ۱۳۷۲-۱۳۷۵. سفرنامۀ شاردن، ج ۴، تهران: توس، ص ۱۵۰۰-۱۵۶۴.
- نفیسی، علیاکبر. ۱۳۵۵. فرهنگ نفیسی (ناظمالاطبا). تهران: مروی، ج۲، ص ۹۵۰.
- تحویلدار اصفهانی، میرزا حسینخان. ۱۳۴۲. جغرافیای اصفهان (جغرافیای طبیعی و انسانی و آمار اصناف شهر)، بهکوشش منوچهر ستوده، تهران: دانشگاه تهران، ص ۳۶.