Forwarded from انسانشناسی و فرهنگ
🔰📊📝میراث فرهنگی / داده نگاره شماره چهار: دامغان نگاری
معراج شریفی
معراج شریفی
دادهنگارۀ شمارۀ چهار: دامغاننگاری
معراج شریفی
دامغاننگاری: شکلگیری و سیر تحول شهر دامغان
پروژۀ دامغاننگاری بعد از معرفی چند بنای تاریخی شهر دامغان بهدنبال معرفی سرگذشت این شهر است. شهر دامغان یا قومس در دورههای پیشازتاریخ، پیشازاسلام و دورانِ اسلامی همواره مورد هجوم اقوام مختلف بوده و بااینحال هر دوره راهی برای تداوم حیات خود پیدا کرده است. دامغان بهدلیل موقعیت قرارگیری خاص خود از دوران پیشازتاریخ و ارتباط با آلتینتپه و الغتپه و سیلک، تا خراسان و ری در دورۀ تاریخی، همواره مورد توجه حکام بوده است.
ساده کردن مباحث تخصصی در حوزۀ میراث فرهنگی موجب شناخت و جلبِتوجه بیشتر مردم و نیز پیآیند آن تداوم حیات میراث فرهنگی است. دادهنگارۀ پیشِ رو از موقعیت قرارگیری دامغان از گذشته تا اکنون آغاز شده و به شرح سه دوره میپردازد. سعی شده با توجه به تخصصی بودن اطلاعات و گستردگی مباحث، نکات کلیدی استخراج شده و با دستهبندی اطلاعات و طراحی، انتقال دادهها سریعتر صورت گیرد. در هر قطاع دایرۀ زمانی، موارد تأثیرگذار در تحول شهرسازی ذکر شده که به همراه آنها تصویر، گزارش اکتشاف و سفرنامهها ارائه شدهاند. منابع مورد استفاده نیز در انتهای یادداشت قابل بررسی هستند.
@Koubeh
معراج شریفی
دامغاننگاری: شکلگیری و سیر تحول شهر دامغان
پروژۀ دامغاننگاری بعد از معرفی چند بنای تاریخی شهر دامغان بهدنبال معرفی سرگذشت این شهر است. شهر دامغان یا قومس در دورههای پیشازتاریخ، پیشازاسلام و دورانِ اسلامی همواره مورد هجوم اقوام مختلف بوده و بااینحال هر دوره راهی برای تداوم حیات خود پیدا کرده است. دامغان بهدلیل موقعیت قرارگیری خاص خود از دوران پیشازتاریخ و ارتباط با آلتینتپه و الغتپه و سیلک، تا خراسان و ری در دورۀ تاریخی، همواره مورد توجه حکام بوده است.
ساده کردن مباحث تخصصی در حوزۀ میراث فرهنگی موجب شناخت و جلبِتوجه بیشتر مردم و نیز پیآیند آن تداوم حیات میراث فرهنگی است. دادهنگارۀ پیشِ رو از موقعیت قرارگیری دامغان از گذشته تا اکنون آغاز شده و به شرح سه دوره میپردازد. سعی شده با توجه به تخصصی بودن اطلاعات و گستردگی مباحث، نکات کلیدی استخراج شده و با دستهبندی اطلاعات و طراحی، انتقال دادهها سریعتر صورت گیرد. در هر قطاع دایرۀ زمانی، موارد تأثیرگذار در تحول شهرسازی ذکر شده که به همراه آنها تصویر، گزارش اکتشاف و سفرنامهها ارائه شدهاند. منابع مورد استفاده نیز در انتهای یادداشت قابل بررسی هستند.
@Koubeh
کوبه
Photo
دکتر حمیدرضا کاظمپور، پژوهشگر و مدرس دانشگاه علموصنعت و دارای مدرک «معماری سنتی» از دانشگاه صنعتی مالزی (UTM) و نیز نشان درجهٔ یک هنری مرمت ابنیهٔ تاریخی است. از تألیفات او میتوان به کتاب «سیر تحول مقرنس در ایران» (Supreme Century, 2016) اشاره کرد.
انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران در تاریخ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۵ برگزارکنندهٔ نشست «سیر تحول مقرنس» در نگارخانهٔ دانشکدهٔ معماری دانشگاه تهران است. این برنامه از ساعت ۱۰:۳۰ آغاز میشود.
دکتر کاظمپور متن زیر را دربارهٔ نشست پیشِ رو برای «کوبه» ارسال کردهاند:
«مقرنس همواره یکی از پیچیدهترین عناصر تزئینی معماری سنتی جهان بوده است. در مقرنس، اجزائی طاقچهمانند با یکدیگر ترکیب شده و در طبقات پشت سر هم قرار میگیرند تا حجمی سهبُعدی بسارند که برای پوشش سقف و زیرگنبد و ایوان و گذرگاهها استفاده میشده است. با وجود اینکه جنبههای مختلفی از این ساختار بینظیر توسط بسیاری از محققان مطالعه شده است، ریشهٔ این ساختار و سیر تکامل آن هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد. تئوریهایی وجود دارد که اذعان میدارد سهکنجِ ایرانی ریشهٔ مقرنس است، امّا در دهههای گذشته، هیچگاه محققان نتوانستهاند فاصلهٔ عظیم بین این دو ساختار را پُر کنند.
در این نشست، نتایج پژوهشی در اختیار مخاطبان قرار میگیرد که نشان میدهد پتکانه حلقهٔ گمشده بین مقرنس و سهکنج است. برای دستیابی به این هدف، نمونههای فراوانی با در نظر گرفتن تنوع تاریخی، فرمی و ساختاری، و روش ساخت انتخاب و بهصورت ماتریسی مقایسه شدهاند تا بتوانند راهگشای کشف سیر تحول مقرنس در ایران باشند. بر این اساس، هر سه ساختارِ سهکنج، پتکانه و مقرنس، با روش تحقیق قیاسی تعریف شده و رابطهٔ بین این ساختارها از طریق مطالعهٔ کیفی تبیین میشود. در این گفتار تلاش میشود سیرتحول مقرنس از طریق نمودارهایی گویا به نمایش گذاشته شود و اجزاء، انواع، روشهای ساخت و ترسیم پلان مقرنس ایرانی به علاقمندان معرفی گردد.»
حضور در این نشست برای عموم علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران در تاریخ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۵ برگزارکنندهٔ نشست «سیر تحول مقرنس» در نگارخانهٔ دانشکدهٔ معماری دانشگاه تهران است. این برنامه از ساعت ۱۰:۳۰ آغاز میشود.
دکتر کاظمپور متن زیر را دربارهٔ نشست پیشِ رو برای «کوبه» ارسال کردهاند:
«مقرنس همواره یکی از پیچیدهترین عناصر تزئینی معماری سنتی جهان بوده است. در مقرنس، اجزائی طاقچهمانند با یکدیگر ترکیب شده و در طبقات پشت سر هم قرار میگیرند تا حجمی سهبُعدی بسارند که برای پوشش سقف و زیرگنبد و ایوان و گذرگاهها استفاده میشده است. با وجود اینکه جنبههای مختلفی از این ساختار بینظیر توسط بسیاری از محققان مطالعه شده است، ریشهٔ این ساختار و سیر تکامل آن هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد. تئوریهایی وجود دارد که اذعان میدارد سهکنجِ ایرانی ریشهٔ مقرنس است، امّا در دهههای گذشته، هیچگاه محققان نتوانستهاند فاصلهٔ عظیم بین این دو ساختار را پُر کنند.
در این نشست، نتایج پژوهشی در اختیار مخاطبان قرار میگیرد که نشان میدهد پتکانه حلقهٔ گمشده بین مقرنس و سهکنج است. برای دستیابی به این هدف، نمونههای فراوانی با در نظر گرفتن تنوع تاریخی، فرمی و ساختاری، و روش ساخت انتخاب و بهصورت ماتریسی مقایسه شدهاند تا بتوانند راهگشای کشف سیر تحول مقرنس در ایران باشند. بر این اساس، هر سه ساختارِ سهکنج، پتکانه و مقرنس، با روش تحقیق قیاسی تعریف شده و رابطهٔ بین این ساختارها از طریق مطالعهٔ کیفی تبیین میشود. در این گفتار تلاش میشود سیرتحول مقرنس از طریق نمودارهایی گویا به نمایش گذاشته شود و اجزاء، انواع، روشهای ساخت و ترسیم پلان مقرنس ایرانی به علاقمندان معرفی گردد.»
حضور در این نشست برای عموم علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
جیغ مؤذن بر مأذنۀ تابوتها
فراز طهماسبی
هیلنبراند در کتاب معماری اسلامی خویش روایتی اینچنین از ساخت منارۀ جام میکند:
«تزیینات اصلی آن کلأ مشتمل بر سورۀ مریم است...کتیبههای اصلی دیگر آن همگی تاریخی هستند و از پیروزیها والقاب سلطان آن زمانِ غور ستایش میکنند... . یک نسل قبل شهروندانِ در بند غزنین به قلعۀ کوهستانی فیروزکوه، پایتخت غوریان، و به محوطۀ مناره جام کشانده شده بودند تا با انجام کار اجباری، ارگ را بسازند. پس از آن قتل عام شدند و خون آنها برای ساختن ملات برجهای آن مخلوط شد. سلطان محمدبنسام، سازندۀ مناره جام، درواقع تیر خلاصی برای دشمن اجدادی خود بود و جای تعجب نیست که فتحنامۀ یادمانی او را به شکل منارهای عظیم و بهعنوان نماد پیروزی او ببینیم.»
ذات یادمان قرین با یادآوری است. حک کردن رویدادی در آگاهی عمومی بهواسطۀ تعیّن بخشیدن به آن. اما میتوان گفت که حد تأثیر «تخریب» در این آگاهی عمومی اگر فراتر از ساختن نباشد، کمتر نیست. روایتی که هیلنبراند از منارۀ جام ارائه میدهد تنها موردی نیست که در بر دارندۀ دوگانۀ ساختن-تخریب است. بسیاری از یادمانها این دوگانه را با خود دارند. یادمانهایی که ساخته شدنشان در گرو ویرانی است یا ویرانیهایی که خود نوعی بازنماییِ یادمانگونهاند. خونی که در ترکیب ملات برجهای ارگ محوطۀ جام خشک شد، کنایهای غریب از تعیّن بخشیدن به ویرانی بهواسطۀ ساختن است که از فرط صراحت پردۀ همۀ تمثیلها را میدرد. این مطلع نه مقدمهای برای تخریبهای بامیان و تدمر و موصل، که مقدمهای برای ساختن و آباد کردن است؛ در جایی که خبری از افراطیگری نیست و توسعه، زیر پوست آرام شهر و از دل زمین نقب میزند و به پیش میرود: اصفهان-چهارباغ.
هیلنبراند از منارۀ جام بهعنوان نیزهای به قلب جهان کفر یاد میکند. در مورد این مناره عملکرد و معنا طوری در هم تنیدهاند که تفکیکشان دشوار بهنظر میرسد. این در هم تنیدگی تا انتها با این مناره است و قصد کردن برای تخریب چنین بنایی باید هر دوی این جنبهها را هدف بگیرد. ازسوییدیگر چنین یادمانی بهسبب یگانگی ابزاری فرم و معنی و عملکردش آن دم که زاده میشود، مرگ محتوم خویش را نیز در بر گرفته است؛ زیرا نابودی هر کدام از این وجوه به نابودی کامل اثر میانجامد. اما از آنجا که تخریبِ معنا خود افزونهای بر آن معناست، یادمان پس از مرگ کالبدیاش زندگی دیگری را در پیش میگیرد. بر این پایه تخریب چنین یادمانهایی از حکومتها و ایدئولوژیهای پیشین نه تنها برای محو کردن حضور کالبدی آنان نیست، که برای مسخ مستمر زندگی آنان در مرگ است. یادمانهایی همچون چهارباغ اما مؤلفههای معنایی یادمان بودنشان را با گذر زمان بهدست آوردهاند و سطوح معناییشان فراتر و ژرفتر از عملکرد است، که برای بسط این معانی علاوه بر مطالعات تاریخی ناچار از مجموعهای از مطالعات گستردۀ روانشناسی و جامعهشناسی هستیم. مصادرهبهمطلوب این یادمان نیازی به نمایش بیپردۀ مرگ آن ندارد؛ بلکه میتواند از طریق قلب صورت و قلب عملکرد در همۀ سطوح ژرف و سطحی، به قلب ماهیت معنای آن برسد. تفاوت ماهوی هدفی که پشت «ساختن» یادمان ایستاده است، حضور خود را در تخریبش نیز اعمال میکند. از این رو است که چهارباغ امروز به شکل حیرتانگیزی با پروژههای «عمرانی» شهری، در معرض تهدید است.
دوگانۀ ساختن-تخریب به شکلی مبتذلتر سر بر میآورد. خیابانی که روزگاری فصل مشترک کاخهای حکومتی بود، در طی زمان و در بر گرفتن سینماها و تفرجگاهها بدل به فضایی یادمانی شده بود. از تماشاخانههای متعددِ گذشته، سه یا چهار تا باقی مانده که یکی از آنان نیز به بانک فروخته شده است. در جدارۀ شرقی خیابان موجودی عجیبالخلقه با سنگهای صورتی و ستونهای بیظرافت و قوارۀ بتنی سودای ساماندهی به پیادهگذر چهارباغ را در سر میپروراند؛ اما عقیم و ناتوان از ساماندهی، با رواقی عریض و وُیدهای بزرگ در لبۀ اتصال به خیابان، چراغهای رابطه را سراسر تاریک کرده است. گذشتن از لبۀ خیابان با این تمهید، همان «وارد شدن به هیچ» است. جزئی مهم از یکی از مهمترین خیابانهای تاریخ سرزمین فدای چه شده است؟ پاسخ احتمالأ چنین است: نورگیری دکانهای تجاری بیشتر در زیرِ زمین.⬇️
فراز طهماسبی
هیلنبراند در کتاب معماری اسلامی خویش روایتی اینچنین از ساخت منارۀ جام میکند:
«تزیینات اصلی آن کلأ مشتمل بر سورۀ مریم است...کتیبههای اصلی دیگر آن همگی تاریخی هستند و از پیروزیها والقاب سلطان آن زمانِ غور ستایش میکنند... . یک نسل قبل شهروندانِ در بند غزنین به قلعۀ کوهستانی فیروزکوه، پایتخت غوریان، و به محوطۀ مناره جام کشانده شده بودند تا با انجام کار اجباری، ارگ را بسازند. پس از آن قتل عام شدند و خون آنها برای ساختن ملات برجهای آن مخلوط شد. سلطان محمدبنسام، سازندۀ مناره جام، درواقع تیر خلاصی برای دشمن اجدادی خود بود و جای تعجب نیست که فتحنامۀ یادمانی او را به شکل منارهای عظیم و بهعنوان نماد پیروزی او ببینیم.»
ذات یادمان قرین با یادآوری است. حک کردن رویدادی در آگاهی عمومی بهواسطۀ تعیّن بخشیدن به آن. اما میتوان گفت که حد تأثیر «تخریب» در این آگاهی عمومی اگر فراتر از ساختن نباشد، کمتر نیست. روایتی که هیلنبراند از منارۀ جام ارائه میدهد تنها موردی نیست که در بر دارندۀ دوگانۀ ساختن-تخریب است. بسیاری از یادمانها این دوگانه را با خود دارند. یادمانهایی که ساخته شدنشان در گرو ویرانی است یا ویرانیهایی که خود نوعی بازنماییِ یادمانگونهاند. خونی که در ترکیب ملات برجهای ارگ محوطۀ جام خشک شد، کنایهای غریب از تعیّن بخشیدن به ویرانی بهواسطۀ ساختن است که از فرط صراحت پردۀ همۀ تمثیلها را میدرد. این مطلع نه مقدمهای برای تخریبهای بامیان و تدمر و موصل، که مقدمهای برای ساختن و آباد کردن است؛ در جایی که خبری از افراطیگری نیست و توسعه، زیر پوست آرام شهر و از دل زمین نقب میزند و به پیش میرود: اصفهان-چهارباغ.
هیلنبراند از منارۀ جام بهعنوان نیزهای به قلب جهان کفر یاد میکند. در مورد این مناره عملکرد و معنا طوری در هم تنیدهاند که تفکیکشان دشوار بهنظر میرسد. این در هم تنیدگی تا انتها با این مناره است و قصد کردن برای تخریب چنین بنایی باید هر دوی این جنبهها را هدف بگیرد. ازسوییدیگر چنین یادمانی بهسبب یگانگی ابزاری فرم و معنی و عملکردش آن دم که زاده میشود، مرگ محتوم خویش را نیز در بر گرفته است؛ زیرا نابودی هر کدام از این وجوه به نابودی کامل اثر میانجامد. اما از آنجا که تخریبِ معنا خود افزونهای بر آن معناست، یادمان پس از مرگ کالبدیاش زندگی دیگری را در پیش میگیرد. بر این پایه تخریب چنین یادمانهایی از حکومتها و ایدئولوژیهای پیشین نه تنها برای محو کردن حضور کالبدی آنان نیست، که برای مسخ مستمر زندگی آنان در مرگ است. یادمانهایی همچون چهارباغ اما مؤلفههای معنایی یادمان بودنشان را با گذر زمان بهدست آوردهاند و سطوح معناییشان فراتر و ژرفتر از عملکرد است، که برای بسط این معانی علاوه بر مطالعات تاریخی ناچار از مجموعهای از مطالعات گستردۀ روانشناسی و جامعهشناسی هستیم. مصادرهبهمطلوب این یادمان نیازی به نمایش بیپردۀ مرگ آن ندارد؛ بلکه میتواند از طریق قلب صورت و قلب عملکرد در همۀ سطوح ژرف و سطحی، به قلب ماهیت معنای آن برسد. تفاوت ماهوی هدفی که پشت «ساختن» یادمان ایستاده است، حضور خود را در تخریبش نیز اعمال میکند. از این رو است که چهارباغ امروز به شکل حیرتانگیزی با پروژههای «عمرانی» شهری، در معرض تهدید است.
دوگانۀ ساختن-تخریب به شکلی مبتذلتر سر بر میآورد. خیابانی که روزگاری فصل مشترک کاخهای حکومتی بود، در طی زمان و در بر گرفتن سینماها و تفرجگاهها بدل به فضایی یادمانی شده بود. از تماشاخانههای متعددِ گذشته، سه یا چهار تا باقی مانده که یکی از آنان نیز به بانک فروخته شده است. در جدارۀ شرقی خیابان موجودی عجیبالخلقه با سنگهای صورتی و ستونهای بیظرافت و قوارۀ بتنی سودای ساماندهی به پیادهگذر چهارباغ را در سر میپروراند؛ اما عقیم و ناتوان از ساماندهی، با رواقی عریض و وُیدهای بزرگ در لبۀ اتصال به خیابان، چراغهای رابطه را سراسر تاریک کرده است. گذشتن از لبۀ خیابان با این تمهید، همان «وارد شدن به هیچ» است. جزئی مهم از یکی از مهمترین خیابانهای تاریخ سرزمین فدای چه شده است؟ پاسخ احتمالأ چنین است: نورگیری دکانهای تجاری بیشتر در زیرِ زمین.⬇️
⬆️ در میانۀ خیابان درختان یکی پس از دیگری از جای کنده میشوند و به گلدانهای بزرگ میروند تا سد راه مترو نشوند و احتمالأ جسدشان روزی دوباره به خاک رود. در خصوص مترو، از روال غیرمنطقی و فاجعهبار اجرای پروژه و گذشتن مصرّانۀ آن از چهارباغ بهرغم صدور رأی قضایی بگذریم که خود در انتظار سیاه کردن اوراق بسیاری است تا این قصههای سورئال را تحلیل کند. از آسیبهای کالبدی آن به آثار نیز میتوان گذشت و آنها را به متخصصان امر سپرد. اما دستِکم میتوان این نکته را در نظر نگه داشت که حضور مترو، از بین رفتن اتصال و رابطۀ خیابان با جدارهاش و نابودی درختان چهارباغ کیفیت حضور شهری را در این خیابان به کلی دگرگون میکند. قربانی ذبح میشود و خونش هر روز میریزد تا در رگ یادمان جدید بخشکد. مرگ یادمان گذشته پایۀ سنگی یادمان جدید است در روز پردهبرداریاش. اما اخباری که منتشر میشود به ما اصرار دارد بگوید که در اشتباهیم. باید باور کنیم که کشف پِیِ کاخ جهاننما به برکت پروژۀ مترو است که رقم خورده و این پروژهها نهتنها در خدمت تخریب تاریخ چهارباغ نیست، که به بازیافتن هویت ازدسترفته نیز خدمت کرده است. پایههایی که همۀ ما میدانستیم کجاست و با یک حفاری ساده نمایان میشد، در مقیاسی گسترده و پروپاگاندای رسانهای بهمثابه کشفی ارشمیدسی در بوقوکرنا میشوند. متروی چهارباغ حامی و خدمتگزار تاریخ معرفی میشود. حالا نوبت خبر مسرتانگیز است، بی هیچ توضیح اضافهای: جهاننما بازسازی میشود. هلهله کنیم که کاخ را بناست بازسازی کنند و ایلعازر از دم مسیحایی زنده خواهد شد. اما آنجا که چشم باز میکند خواهد گفت: دیگر نه من منم و نه خانهام از آن من است. کاخی که از بلندترین کاخهای صفوی است حالا در سایۀ ارگ جنجالی همنامش این بار نه سر میافرازد که کج میکند و موجودی جعلی را در بستری جعلی به پا میدارد. همۀ اینها به برکت مترو است.
میتوان جهاننمای موعود را یادمان چهارباغ جدید نامید. یادمانی که خون خشکیدۀ چهارباغ را در بند ملات خود دارد. مؤذنی بدصوت که ایستاده تا به ما یادآوری کند دورۀ دیگری آغاز شده است. اذانش را آنجا بالای تابوتهای مردگان یک نفس میخواند و قطع نمیکند و ما هلهله میکنیم که ما را گردن زدند برای دومین بار.
@Koubeh
میتوان جهاننمای موعود را یادمان چهارباغ جدید نامید. یادمانی که خون خشکیدۀ چهارباغ را در بند ملات خود دارد. مؤذنی بدصوت که ایستاده تا به ما یادآوری کند دورۀ دیگری آغاز شده است. اذانش را آنجا بالای تابوتهای مردگان یک نفس میخواند و قطع نمیکند و ما هلهله میکنیم که ما را گردن زدند برای دومین بار.
@Koubeh
کوبه
جیغ مؤذن بر مأذنۀ تابوتها فراز طهماسبی هیلنبراند در کتاب معماری اسلامی خویش روایتی اینچنین از ساخت منارۀ جام میکند: «تزیینات اصلی آن کلأ مشتمل بر سورۀ مریم است...کتیبههای اصلی دیگر آن همگی تاریخی هستند و از پیروزیها والقاب سلطان آن زمانِ غور ستایش…
وضعیت فعلی پروژۀ مترو در چهارباغ اصفهان
کوبه
جیغ مؤذن بر مأذنۀ تابوتها فراز طهماسبی هیلنبراند در کتاب معماری اسلامی خویش روایتی اینچنین از ساخت منارۀ جام میکند: «تزیینات اصلی آن کلأ مشتمل بر سورۀ مریم است...کتیبههای اصلی دیگر آن همگی تاریخی هستند و از پیروزیها والقاب سلطان آن زمانِ غور ستایش…
«وارد شدن به هیچ»: وُیدهای بزرگ در لبۀ اتصال به خیابان چهارباغ اصفهان
کوبه
Photo
فردا
یکشنبه ۱اسفندماه۱۳۹۵
از ساعت ۱۰:۳۰
«سیر تحویل مقرنس»؛ دکتر حمیدرضا کاظمپور
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، نگارخانۀ دانشکدۀ معماری
یکشنبه ۱اسفندماه۱۳۹۵
از ساعت ۱۰:۳۰
«سیر تحویل مقرنس»؛ دکتر حمیدرضا کاظمپور
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، نگارخانۀ دانشکدۀ معماری
Forwarded from آسمانه
📢 نشست دو روزه:
ميراث ملموس و ناملموس شهرى در بافت پيرامون حرم رضوى
انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه شهید بهشتی برگزار میکند:
«نشست دو روزۀ ميراث ملموس و ناملموس شهرى در بافت پيرامون حرم رضوى»
سه شنبه، ۳ اسفند ۱۳۹۵
ساعت ۱۴
چهارشنبه، ۴ اسفند ۱۳۹۵
ساعت ۸
تالار شهید دلبری دانشکدۀ معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی
«پژوهشکدۀ نوین شهر معنوی ثامن» پژوهشکدهای بین رشتهای است که از سال ۱۳۹۳ در زمینههایی نظیر میراث فرهنگی، هوشمندسازی، معماری و شهرسازی، اقتصاد شهری، مباحث فرهنگی- اجتماعی و زیارت فعالیت میکند. یکی از پروندههای جاری این پژوهشکده بررسی و آسیبشناسی اقدامات و مداخلات صورت گرفته در بافت پیرامونی حرم مطهر رضوی در دهههای اخیر است. نشست پیش رو که با محوریت این پرونده برگزار خواهد شد، شامل رخدادهای ذیل است:
- تاریخچۀ شکلگیری شهر مشهد
- نمایش فیلم مستند «نسیان»
- مروری بر طرحهای توسعۀ بافت اطراف حرم مطهر رضوی، از بوربور تا مهرازان
- بررسی تعاریف میراث ملموس و ناملموس شهری
- مستندسازی میراث ناملموس شهری
- کارکردهای شناخت فرهنگی ـ اجتماعی شهر در برنامهریزی شهر
حضور همگان آزاد است.
ميراث ملموس و ناملموس شهرى در بافت پيرامون حرم رضوى
انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه شهید بهشتی برگزار میکند:
«نشست دو روزۀ ميراث ملموس و ناملموس شهرى در بافت پيرامون حرم رضوى»
سه شنبه، ۳ اسفند ۱۳۹۵
ساعت ۱۴
چهارشنبه، ۴ اسفند ۱۳۹۵
ساعت ۸
تالار شهید دلبری دانشکدۀ معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی
«پژوهشکدۀ نوین شهر معنوی ثامن» پژوهشکدهای بین رشتهای است که از سال ۱۳۹۳ در زمینههایی نظیر میراث فرهنگی، هوشمندسازی، معماری و شهرسازی، اقتصاد شهری، مباحث فرهنگی- اجتماعی و زیارت فعالیت میکند. یکی از پروندههای جاری این پژوهشکده بررسی و آسیبشناسی اقدامات و مداخلات صورت گرفته در بافت پیرامونی حرم مطهر رضوی در دهههای اخیر است. نشست پیش رو که با محوریت این پرونده برگزار خواهد شد، شامل رخدادهای ذیل است:
- تاریخچۀ شکلگیری شهر مشهد
- نمایش فیلم مستند «نسیان»
- مروری بر طرحهای توسعۀ بافت اطراف حرم مطهر رضوی، از بوربور تا مهرازان
- بررسی تعاریف میراث ملموس و ناملموس شهری
- مستندسازی میراث ناملموس شهری
- کارکردهای شناخت فرهنگی ـ اجتماعی شهر در برنامهریزی شهر
حضور همگان آزاد است.
کوبه
Photo
مشکلی که میدان بیحصار بعد از برچیدهشدن حصارهایش پیدا میکند، این است که تصور ذهنی ما از میدان توپخانه عوض میشود. درست است که امروزه در میدان توپخانه تکنولوژیهای زیادی بهکار رفته است و حتی حوادث بیشتری در آن رخ میدهد، ولی تحولی که میدان باحصار به میدان بیحصار پیدا میکند، در واقع از میدان باآبرو به یک میدان بیآبرو تبدیل میشود. باید توضیح داد که منظور از شأن و آبرو برای فضا، آن کیفیت ادراک حسی ما از فضاست. این همان چیزی است که به آن تصور ذهنی میگویند. «میدان بیحصار» این مسئله را که چطور این میدان بعد از حصارهایش، هم آبرویش از بین میرود و هم کلِ چشمانداز بصریاش، خیلی خوب نشان میدهد.
این فیلم به ما نشان میدهد که جایگاه اصلی میدان توپخانه، نه در تحولات چشماندازش بلکه در تحولات چشمانداز ذهنیاش از دست رفته است، یعنی فقط حصارهای فیزیکی نیست که حذف شدهاند، بلکه مردم بهتدریج دیگر میدان توپخانه را خانۀ شهری خود نمیدانند. حال علت بیخانمانی میدان فقط این نیست که حصارهایش برداشته شده است، بلکه این است که آن دانش، آگاهی و اطلاع تاریخی که در این متن نهفته است، همچنان مثل یک گنجینۀ باستانی زیر خاک مانده است. در واقع علت بیخانمانی میدان توپخانه، فقط فروپاشی ساختمانهایش نیست، بلکه مدفونشدن اطلاعات تاریخیاش زیر آوارهای شهری است.
(بخشی از سخنان «رضا فاضل» درباره مستند بیحصار که به جنبههای معماری و شهرسازی آن میپردازد.)
من فیلم مستند میسازم؛ یعنی ممکن است برای خوانا شدن یک حس و یک موضوع، لازم ببینم که صحنهای آراسته باشد. مثلاً صحنهای از میدان بیحصار را تصور کنید که دو خانم میخواهند به امامزاده بروند. این دو خانمهای امروزی هستند اما برای اینکه وارد آنجا بشوند، لازم است لباس سنت بپوشند. بههرحال تِمِ این فیلم تقابل سنت و مدرنیته است: دو نیرویی که میخواهند بر هم غلبه کنند؛ اما در نهایت محصول این تقابل ظاهرأ باقیماندن زمینی سوخته است. شما با یک فیلم مستند روبهرو هستید که بدون اینکه دخلوتصرفی در آن کند، به شما سند ارائه میکند. اما فیلم قضاوت نمیکند، یعنی اگر فیلم مستند شروع به قضاوت کند، در همان لحظۀ اول از دست میرود؛ زیرا چنین مقرر کرده که دیدگاههای خودش را تحمیل کند و چنین فیلمی در نظر دارد که همۀ شرایط را از منظر فیلمساز نمایش دهد. همان لحظهای که فیلمساز کادر دوربین خود را میبندد، کاملأ مشخص میکند که این موارد را باید کنار بگذارد؛ ولی میخواهد بر موضوعات خاصی تمرکز کند. طبیعتأ فیلم دیدگاههای من و تحلیلهای من از این فضای شهری و این مناسبات است؛ اما تلاشم این بوده که قضاوتی انجام ندهم.
(بخشی از سخنان مهرداد زاهدیان در جلسه پخش و بررسی مستند میدان بیحصار)
@Koubeh
این فیلم به ما نشان میدهد که جایگاه اصلی میدان توپخانه، نه در تحولات چشماندازش بلکه در تحولات چشمانداز ذهنیاش از دست رفته است، یعنی فقط حصارهای فیزیکی نیست که حذف شدهاند، بلکه مردم بهتدریج دیگر میدان توپخانه را خانۀ شهری خود نمیدانند. حال علت بیخانمانی میدان فقط این نیست که حصارهایش برداشته شده است، بلکه این است که آن دانش، آگاهی و اطلاع تاریخی که در این متن نهفته است، همچنان مثل یک گنجینۀ باستانی زیر خاک مانده است. در واقع علت بیخانمانی میدان توپخانه، فقط فروپاشی ساختمانهایش نیست، بلکه مدفونشدن اطلاعات تاریخیاش زیر آوارهای شهری است.
(بخشی از سخنان «رضا فاضل» درباره مستند بیحصار که به جنبههای معماری و شهرسازی آن میپردازد.)
من فیلم مستند میسازم؛ یعنی ممکن است برای خوانا شدن یک حس و یک موضوع، لازم ببینم که صحنهای آراسته باشد. مثلاً صحنهای از میدان بیحصار را تصور کنید که دو خانم میخواهند به امامزاده بروند. این دو خانمهای امروزی هستند اما برای اینکه وارد آنجا بشوند، لازم است لباس سنت بپوشند. بههرحال تِمِ این فیلم تقابل سنت و مدرنیته است: دو نیرویی که میخواهند بر هم غلبه کنند؛ اما در نهایت محصول این تقابل ظاهرأ باقیماندن زمینی سوخته است. شما با یک فیلم مستند روبهرو هستید که بدون اینکه دخلوتصرفی در آن کند، به شما سند ارائه میکند. اما فیلم قضاوت نمیکند، یعنی اگر فیلم مستند شروع به قضاوت کند، در همان لحظۀ اول از دست میرود؛ زیرا چنین مقرر کرده که دیدگاههای خودش را تحمیل کند و چنین فیلمی در نظر دارد که همۀ شرایط را از منظر فیلمساز نمایش دهد. همان لحظهای که فیلمساز کادر دوربین خود را میبندد، کاملأ مشخص میکند که این موارد را باید کنار بگذارد؛ ولی میخواهد بر موضوعات خاصی تمرکز کند. طبیعتأ فیلم دیدگاههای من و تحلیلهای من از این فضای شهری و این مناسبات است؛ اما تلاشم این بوده که قضاوتی انجام ندهم.
(بخشی از سخنان مهرداد زاهدیان در جلسه پخش و بررسی مستند میدان بیحصار)
@Koubeh
کوبه
Photo
بخشهایی از گفتار مستند میدان بیحصار
در همین سالها کالسکۀ احمد میرزا پسر محمدعلیشاه، از مقابل بانک شاهی در میدان عبور کرد. جمعیت حاضر شاهدِ عبور آخرین شاه از سلسلۀ قاجار بود که برای تاجگذاری به کاخ گلستان میرفت. دوازده سال بعد، رضاخان سردار سپه، طی تمهیداتی انقراض سلسلۀ قاجاریه را اعلام کرد و خود رسماً شاه ایران شد.کالسکۀ او این بار از ضلع غربی میدان برای تاجگذاری به سمت کاخ گلستان رفت. تجددطلبی جزئی از اهداف رضاشاه بود. میدان توپخانه هم شامل این سیاست شد. برای اولین بار اتومبیل در میدان حضور پیدا کرد، در نتیجه میدان و خیابانهای متصل به آن، بر اساس حرکت سواره طراحی شدند. میدان توپخانه و خیابانهای اطرافش بهسرعت به بازاری برای فروش محصولات جدید غربی بدل شدند.
یکی از وسایل حملونقل شهری که در اواخر عهد ناصرالدین شاه در تهران به راه افتاد، تراموا بود که تهرانیها به آن واگن اسبی میگفتند، چون این واگنها را اسبها بهروی ریل میکشیدند. دکتر فِوریه پزشک ناصرالدین شاه، در ذیل وقایع ۲۹ آبان ۱۲۶۸ نوشته: «امروز شاه رسماً اولین خط تراموا را در تهران افتتاح نمود. این خط که از میدان توپخانه به سمت مشرق میرود، از خیابان چراغ گاز و مقابل بازار پامنار میگذرد. واگنها را طوری ساختهاند که یک قسمتِ وسط آنها محفوظ و پوشیده است تا زنان در آنجا بنشینند و با مردها مخلوط نشوند. تراموا برای تهران بسیار مفید است و به پیاده خدمت بزرگی میکند. زیرا عبور از خیابانها مخصوصاً از خیابان چراغ گاز، بهعلت کثرت سواره و شتر، برای شخص پیاده اشکال فراوان دارد.»
هنگام حکومت رضاشاه، ساختمانِ آگاهی تهران و زندان آن در این محل قرار داشت. ملکالشعرای بهار، مدتی در زندان آن در بند بود. او که ظاهراً فقط صدای همهمۀ میدان را از پس پنجرۀ زندان میشنیده، در یکی از اشعارش، تصویری واقعی از فضای پر هیاهوی میدان ساخته:
آوردندم کنون به محبس بالا
محبس بالا بَتَر ز محبس پایین
هست وُثاقم بروی شارع و میدان
ناف ری و رهگذ ار خیل شیاطین
چَقچَق پای ستور و همهمۀ خلق
فِرفِر واگون و بوق و عَرعَر ماشین
کاخ بلرزاند و سَماخ بِدرد
چون گذرد پُر ز بار کامیون سنگین
سیبی و آلویی و هلویی و جوزی
گاه به بالا روند، گاه به پایین
این یک گوید بیا به سیب دماوند
وآن یک گوید به آلوی قزوین
بَتَر از این هر سه روزنامهفروش است
زیر بغل دست دسته کاغذ چرکین
آن یک گوید که های گُلشن و توفیق
مختصرِ واقعاتِ قمصر و نایین
وین یک گوید که های کوشش و اقدام
کشتنِ پورِه ملخ به خار و ورامین
وز اول صبح این بلا شروع نماید
و آخر شب رفتهرفته آید تسکین
@Koubeh
در همین سالها کالسکۀ احمد میرزا پسر محمدعلیشاه، از مقابل بانک شاهی در میدان عبور کرد. جمعیت حاضر شاهدِ عبور آخرین شاه از سلسلۀ قاجار بود که برای تاجگذاری به کاخ گلستان میرفت. دوازده سال بعد، رضاخان سردار سپه، طی تمهیداتی انقراض سلسلۀ قاجاریه را اعلام کرد و خود رسماً شاه ایران شد.کالسکۀ او این بار از ضلع غربی میدان برای تاجگذاری به سمت کاخ گلستان رفت. تجددطلبی جزئی از اهداف رضاشاه بود. میدان توپخانه هم شامل این سیاست شد. برای اولین بار اتومبیل در میدان حضور پیدا کرد، در نتیجه میدان و خیابانهای متصل به آن، بر اساس حرکت سواره طراحی شدند. میدان توپخانه و خیابانهای اطرافش بهسرعت به بازاری برای فروش محصولات جدید غربی بدل شدند.
یکی از وسایل حملونقل شهری که در اواخر عهد ناصرالدین شاه در تهران به راه افتاد، تراموا بود که تهرانیها به آن واگن اسبی میگفتند، چون این واگنها را اسبها بهروی ریل میکشیدند. دکتر فِوریه پزشک ناصرالدین شاه، در ذیل وقایع ۲۹ آبان ۱۲۶۸ نوشته: «امروز شاه رسماً اولین خط تراموا را در تهران افتتاح نمود. این خط که از میدان توپخانه به سمت مشرق میرود، از خیابان چراغ گاز و مقابل بازار پامنار میگذرد. واگنها را طوری ساختهاند که یک قسمتِ وسط آنها محفوظ و پوشیده است تا زنان در آنجا بنشینند و با مردها مخلوط نشوند. تراموا برای تهران بسیار مفید است و به پیاده خدمت بزرگی میکند. زیرا عبور از خیابانها مخصوصاً از خیابان چراغ گاز، بهعلت کثرت سواره و شتر، برای شخص پیاده اشکال فراوان دارد.»
هنگام حکومت رضاشاه، ساختمانِ آگاهی تهران و زندان آن در این محل قرار داشت. ملکالشعرای بهار، مدتی در زندان آن در بند بود. او که ظاهراً فقط صدای همهمۀ میدان را از پس پنجرۀ زندان میشنیده، در یکی از اشعارش، تصویری واقعی از فضای پر هیاهوی میدان ساخته:
آوردندم کنون به محبس بالا
محبس بالا بَتَر ز محبس پایین
هست وُثاقم بروی شارع و میدان
ناف ری و رهگذ ار خیل شیاطین
چَقچَق پای ستور و همهمۀ خلق
فِرفِر واگون و بوق و عَرعَر ماشین
کاخ بلرزاند و سَماخ بِدرد
چون گذرد پُر ز بار کامیون سنگین
سیبی و آلویی و هلویی و جوزی
گاه به بالا روند، گاه به پایین
این یک گوید بیا به سیب دماوند
وآن یک گوید به آلوی قزوین
بَتَر از این هر سه روزنامهفروش است
زیر بغل دست دسته کاغذ چرکین
آن یک گوید که های گُلشن و توفیق
مختصرِ واقعاتِ قمصر و نایین
وین یک گوید که های کوشش و اقدام
کشتنِ پورِه ملخ به خار و ورامین
وز اول صبح این بلا شروع نماید
و آخر شب رفتهرفته آید تسکین
@Koubeh
کوبه
Photo
میدان بیحصار.pdf
1 MB
متن کامل نشست «پخش و بررسی مستند میدان بیحصار، با حضور کارگردان: مهرداد زاهدیان»
بههمراه گفتار فیلم؛
تبدیل صوت به متن: محمد شیخی اینانلو
بههمراه گفتار فیلم؛
تبدیل صوت به متن: محمد شیخی اینانلو
کوبه
نمازخانهای برای اجنّه: تکنگاری یک اتاق محمّد شیخی از گودال باغچهٔ حیاط بیرونی که بهسمت حیاط خدمه میروی، دلت پاک باشد و ذهنت آماده، بیاختیار جذبش می شوی! معلوم نیست قرار است با «و اِن یَکادُ ...» روی دیوارِ ورودی تو او را چشم نزنی یا که او بلاهایت…
پوشاندن تاریخ لباس اوهام را
سیدهشیرین حجازی
کاشان، خانۀ عباسیها، کنج حیاط، لابهلای تزئینات، جایی آن پشتمشتها افتاده بود: محبس «یمینه». کم مانده بود از کنارش بگذریم و هیچ داستانی شکل نگیرد و تاریخ با «یمینه» آشنا نشود. نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم. دختری که یکی از ما میگفت لابد بیمار بوده و نزار، و لابد زندانیِ این محبس بوده در خانهشان . ما هم فکر کردیم اگر درست بگوید حتماً خانوادهاش چون از مطرحترینها بودهاند و با این خانه و زندگی و خدموحشم، دختری نزار دارند، پس دخترشان را جایی محبوس کردهاند که اگر بهاصطلاح خودشان روانِ پریشانی دارد، غشی است، ازمابهتران گرفتارش کردند یا هرچه، مردم شهر نبینند و پشت سرش حرفی نزنند . درودیوارش را پر کردهاند از رمز و نوشته و آیه، لابد تا شیطان از تن دخترک بیرون برود. طلسم نوشتهاند و با استیصال به دعانویس رجوع کردهاند و حتماً سرکتاب باز کردهاند و بزرگ روی دیوار خطوخطوط کشیدهاند. یک سوراخ روی دیوار ساختهاند و دخترک را از سوراخ فرستادهاند برود تو. یک نفرمان میگفت در غرب ایران چنین رسمی دارند که برای امراض روانی و مثل اینها، معماری ترتیب میدهند یا آنچه از معماری هست تغییرش میدهند، تا بیمار را از سوراخ دیوار رد کنند و امیدوار باشند که مرضش آنسوی دیوار بماند. این سوراخ هم صحّه گذاشته به درستی فرض بیماری که در جایی محبوس شده است.
نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم چون آنجا که به نحس و سعد و اجنه و رمز و طلسم معتقد شده بودیم، مثل همه که از چیزهای ناشناختۀ نهفته در عمق وجودشان در هراساند، آگهیهای یمانی موعود هم بود که منجی است و میآید و ظهورش نزدیک است (۱). این شد که نامش را «یمینه» گذاشتیم.
زندان «یمینه» موحش بود. تیرهوتاریک بود و هواکِشی داشت که هوا بیاید، دخترک تلف نشود. اتاق «یمینه» را یک نفر آشنا به علم هندسه، آشنا به کاربندی و معماری، خطکشی کرده بود. روی دیوار سمت راست شکل یک یوز کشیده بود، چند درخت سرو و درختان غیر سرو. «و اِن یکاد»ی که دست روزگار کاری میکرد که آمریکا بخوانیمش. آیا در ارتباط نیست با این شیطان بزرگ که در «یمینه» حلول کرده؟ اصلاً همین یوز: مگر در حدیث نیامده که یمانی موعود، پس از مرگِ حیوانی که بر عربستان حاکم است میآید و مگر «فهد» به معنای یوزپلنگ نیست؟ اصلاً همین «یمینه»: مگر نه اینکه هرکجا و همیشه چنین خواستهایم که در آخرت، نامۀ اعمال را به دست راستمان بدهند تا یمین و یسار حساب کارمان روشن بشود؟ اصلاً نامش را چه شد که خودمان «یمینه» گذاشتیم؟ سادهایم اگر فکر کنیم از یک آگهی برگرفتهایم «یمینه» را و الهامی پشت این اقتباس نبوده است. پس این سروها که کشیدی روی دیوار، همان بهشت ماست؟ آن درختان که سرو نیستند، آیا همان اشجار مثمرهاند که در فردوس وعده داده شدیم؟ روی دیوار، روی دیوار، روی دیوار نوشته بود سنۀ ۱۲۵۲؛ سالی که در آن هفت سال از پیریزی بنا گذشته است. مگر نه اینکه هفت عدد مقدسی است و هفت آسمان داریم و هفت طبقه در بهشت و طواف ما هفت دور است؟
طاووس هم دارد تزئینات این زندانِ با ارفاق. طاووس مگر همو نیست که «بیفتادست به خواری از بهشت»؟ طاووسش به تصویر کشیدن، از افلاک به خاک آمدن نیست؟ به تصویر کشیدنِ عاقبتِ مرغ لاهوتی که به ناسوت افتاده نیست؟ اینجا کجاست یمینه؟ ⬇️
سیدهشیرین حجازی
کاشان، خانۀ عباسیها، کنج حیاط، لابهلای تزئینات، جایی آن پشتمشتها افتاده بود: محبس «یمینه». کم مانده بود از کنارش بگذریم و هیچ داستانی شکل نگیرد و تاریخ با «یمینه» آشنا نشود. نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم. دختری که یکی از ما میگفت لابد بیمار بوده و نزار، و لابد زندانیِ این محبس بوده در خانهشان . ما هم فکر کردیم اگر درست بگوید حتماً خانوادهاش چون از مطرحترینها بودهاند و با این خانه و زندگی و خدموحشم، دختری نزار دارند، پس دخترشان را جایی محبوس کردهاند که اگر بهاصطلاح خودشان روانِ پریشانی دارد، غشی است، ازمابهتران گرفتارش کردند یا هرچه، مردم شهر نبینند و پشت سرش حرفی نزنند . درودیوارش را پر کردهاند از رمز و نوشته و آیه، لابد تا شیطان از تن دخترک بیرون برود. طلسم نوشتهاند و با استیصال به دعانویس رجوع کردهاند و حتماً سرکتاب باز کردهاند و بزرگ روی دیوار خطوخطوط کشیدهاند. یک سوراخ روی دیوار ساختهاند و دخترک را از سوراخ فرستادهاند برود تو. یک نفرمان میگفت در غرب ایران چنین رسمی دارند که برای امراض روانی و مثل اینها، معماری ترتیب میدهند یا آنچه از معماری هست تغییرش میدهند، تا بیمار را از سوراخ دیوار رد کنند و امیدوار باشند که مرضش آنسوی دیوار بماند. این سوراخ هم صحّه گذاشته به درستی فرض بیماری که در جایی محبوس شده است.
نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم چون آنجا که به نحس و سعد و اجنه و رمز و طلسم معتقد شده بودیم، مثل همه که از چیزهای ناشناختۀ نهفته در عمق وجودشان در هراساند، آگهیهای یمانی موعود هم بود که منجی است و میآید و ظهورش نزدیک است (۱). این شد که نامش را «یمینه» گذاشتیم.
زندان «یمینه» موحش بود. تیرهوتاریک بود و هواکِشی داشت که هوا بیاید، دخترک تلف نشود. اتاق «یمینه» را یک نفر آشنا به علم هندسه، آشنا به کاربندی و معماری، خطکشی کرده بود. روی دیوار سمت راست شکل یک یوز کشیده بود، چند درخت سرو و درختان غیر سرو. «و اِن یکاد»ی که دست روزگار کاری میکرد که آمریکا بخوانیمش. آیا در ارتباط نیست با این شیطان بزرگ که در «یمینه» حلول کرده؟ اصلاً همین یوز: مگر در حدیث نیامده که یمانی موعود، پس از مرگِ حیوانی که بر عربستان حاکم است میآید و مگر «فهد» به معنای یوزپلنگ نیست؟ اصلاً همین «یمینه»: مگر نه اینکه هرکجا و همیشه چنین خواستهایم که در آخرت، نامۀ اعمال را به دست راستمان بدهند تا یمین و یسار حساب کارمان روشن بشود؟ اصلاً نامش را چه شد که خودمان «یمینه» گذاشتیم؟ سادهایم اگر فکر کنیم از یک آگهی برگرفتهایم «یمینه» را و الهامی پشت این اقتباس نبوده است. پس این سروها که کشیدی روی دیوار، همان بهشت ماست؟ آن درختان که سرو نیستند، آیا همان اشجار مثمرهاند که در فردوس وعده داده شدیم؟ روی دیوار، روی دیوار، روی دیوار نوشته بود سنۀ ۱۲۵۲؛ سالی که در آن هفت سال از پیریزی بنا گذشته است. مگر نه اینکه هفت عدد مقدسی است و هفت آسمان داریم و هفت طبقه در بهشت و طواف ما هفت دور است؟
طاووس هم دارد تزئینات این زندانِ با ارفاق. طاووس مگر همو نیست که «بیفتادست به خواری از بهشت»؟ طاووسش به تصویر کشیدن، از افلاک به خاک آمدن نیست؟ به تصویر کشیدنِ عاقبتِ مرغ لاهوتی که به ناسوت افتاده نیست؟ اینجا کجاست یمینه؟ ⬇️
⬆️ سادهانگاریست اگر خیال کنیم شاید کسی خط کشیده تا بعدها کاشی شود، یا نیت کرده برای ساختِ جایی و بعد پشیمان شده . همۀ نشانهها به وجود این ارتباط و تجلی ماوراء در معماری سنّتی ما اشاره دارد. به وجود عالم معنا و آنچه امروز به کارکردی مضحک و ملاحظات شرمآور اقتصادی تقلیل یافته و نام پرشکوه معماری را یدک میکشد. وه! عالم معنا. ما بهحق معنا در معماری را در دروس معماریمان گنجاندیم. گنجاندیم تا آب را در مسجد نشان دهیم و نور را در ارسی و درخت را در حیاط و زوج و فرد کنیم که بدانیم هرچیزی دقیقاً به کدام ساحت غیرزمینی اشاره میکند. باید به همه، فارغ از توانشان در مدیریت و طراحی مسئولانه، قدری معنا بیاموزیم تا به مدد آن طرحهایشان را تفسیر کنند و به همگان چگونه نوشتن را بیاموزند. مشکل بتوان از این همه نشانه درس نگرفت. اگر درس نگرفتید، پروانهاید که از دور دستی بر آتش داشتید. هرچه هم هرکه گفته که از خبردارها، خبری باز نمیآید ما قبول نداریم. پروردگارا! ما خبر شدیم. ما در آتش معرفت سوختیم، گستردگی عالمش را درک کردیم، اما هنوز هم هستیم که حرف بزنیم. ما و دوستانمان «یمینه» را آفریدیم چون موضوع جذابتری بود و عدهای «یمینه» را میپذیرند چون موضوع جذابتری است. حالا قدری هم پادرهواست و به جایی بند نیست که بلااشکال است. همین که صدویک نشانۀ عینی و ذهنی برایش داریم، مؤید وجود و درستیاش است. ما خودمان «یمینه» را ساختیم چون به نظر کسلکننده میرسد که معمار را آورده باشند تا نمازخانه بسازد و حقوقش را نداده باشند و او گذاشته و رفته باشد. این چه فرضیهای است که برای چشمزخم هم که شده این فضا را در خانۀ عباسیها به آن بزرگی ساختهاند؟ (نه، انگار این باز از باقی فرضیهها کمتر احمقانه است). بههرحال انصاف بدهید که این «یمینه» جداً بهتر است. چطور میتوان از «یمینه» گذشت و به باور نیمهکارگی پرداخت؟ از «یمینه» گذشت با موهای باز خرمایی، دو چشم قهوهای در چالۀ فرورفتۀ چشمها، صورت بیرنگ یخی، لباس بلند سفید و توری که از سالها حبس، امروز زرد شده، صورتی که از خاک کاشان و تریِ اشک، لکهلکه قهوهای شده. از مشبک هواکش نگاه میکند. الله اکبر!
یمینه...
ما که خودمان میدانستیم «یمینه» را ما ساختیم، حالا چند سالیست برای یمینیسم دعوت میشویم دانشگاهها تا این باور فردی را برای جامعهای دانشگاهی توضیح دهیم. حالا خودمان هم باورمان شده واقعاً «یمینه» را پیدا کردیم. شب که میشود، این شک از یک طرف، وهم وجود «یمینه» از طرف دیگر، رهایمان نمیکند. از بس گفتهایم، گاهی در خلوتمان هم شک میکنیم که راست باشد. صرف تکرار یک موضوع، میتواند به باور کردن آن بیانجامد. سفارش میکنیم تاریخ را اگر حتی گاهی کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم؛ بیایید با چاشنیهای یمینهگونه، سراسر تفسیر و سراسر پاگردهایی برای تنفس به استقبال موضوعات حقیقی تاریخ نرویم. بیایید از پر پرنده و سر شغال به لاهوت پل نزنیم. اصرار نکنیم که معانی در ماده ببینیم، که معماری فن ساختن است برای ارضای نیازهای اولیه، که معماری هنری است کاربردی. بیایید ادعا نکنیم که پلان فلان زیگورات به سجاده شبیه است و سجاده و جانماز خودشان به نیایش وصل هستند و این یعنی عبودیت که خود، خودِ ارتباط با پروردگار است و این ارتباط در پلان جانماز بیارتباط با یک کاربری مذهبی و یک معبد نیست، پس حدسمان درست است! بیایید تاریخ را اگر کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم و اگر نشد، کنشهای خلاق بروز دهیم تا از جماد خارجمان کند. اجازه ندهیم وهم «یمینه»، بر تن حقیقت تاریخ، جامهای اندازه بیفتد.
(۱) در بازدیدمان از خانۀ عباسیها، به آگهیهای عجیب شخصی بهنام «احمد الحسن یمانی» برخوردیم که خود را واسط و نائب امام زمان و نیز «یمانی موعود» معرفی کرده بود. این آگهیها را در گوشهوکنار خانه انداخته بودند.
@Koubeh
یمینه...
ما که خودمان میدانستیم «یمینه» را ما ساختیم، حالا چند سالیست برای یمینیسم دعوت میشویم دانشگاهها تا این باور فردی را برای جامعهای دانشگاهی توضیح دهیم. حالا خودمان هم باورمان شده واقعاً «یمینه» را پیدا کردیم. شب که میشود، این شک از یک طرف، وهم وجود «یمینه» از طرف دیگر، رهایمان نمیکند. از بس گفتهایم، گاهی در خلوتمان هم شک میکنیم که راست باشد. صرف تکرار یک موضوع، میتواند به باور کردن آن بیانجامد. سفارش میکنیم تاریخ را اگر حتی گاهی کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم؛ بیایید با چاشنیهای یمینهگونه، سراسر تفسیر و سراسر پاگردهایی برای تنفس به استقبال موضوعات حقیقی تاریخ نرویم. بیایید از پر پرنده و سر شغال به لاهوت پل نزنیم. اصرار نکنیم که معانی در ماده ببینیم، که معماری فن ساختن است برای ارضای نیازهای اولیه، که معماری هنری است کاربردی. بیایید ادعا نکنیم که پلان فلان زیگورات به سجاده شبیه است و سجاده و جانماز خودشان به نیایش وصل هستند و این یعنی عبودیت که خود، خودِ ارتباط با پروردگار است و این ارتباط در پلان جانماز بیارتباط با یک کاربری مذهبی و یک معبد نیست، پس حدسمان درست است! بیایید تاریخ را اگر کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم و اگر نشد، کنشهای خلاق بروز دهیم تا از جماد خارجمان کند. اجازه ندهیم وهم «یمینه»، بر تن حقیقت تاریخ، جامهای اندازه بیفتد.
(۱) در بازدیدمان از خانۀ عباسیها، به آگهیهای عجیب شخصی بهنام «احمد الحسن یمانی» برخوردیم که خود را واسط و نائب امام زمان و نیز «یمانی موعود» معرفی کرده بود. این آگهیها را در گوشهوکنار خانه انداخته بودند.
@Koubeh