کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
Photo
.
کدام تجربه؟ کدام مرمت؟!
در باب چند مغالطه؛ به بهانهٔ برگزاری سمینار مروری بر تجارب مرمت شهری کاشان در پردیس هنرهای زیبا

وحید پرهیزکاری

مرمت گاهی تنها بهانه‌ای است برای ساخت‌وساز بیشتر، ساخت‌وسازی که انگار باید به هر نحوی ادامه پیدا کند و به هرشکلی پروژه‌ها تعریف و مدام بازتعریف شوند. باید چیزی ساخته شود تا احساسِ بودن کنیم، و این مسئله چنان با تار و پود ما گره خورده که نوعی گزارهٔ فلسفی به وجود آورده است که «می‌سازم پس هستم!»

حتّی آن‌قدر این نیاز به ساختن ضرورت پیدا کرده تا در جایی که نمی‌دانیم چه باید کرد و ایده‌ای برای آن نداریم باز هم شروع می‌کنیم به ساخت‌وساز. از آن هم بیشتر، اگر جایی اشتباهی محرز شد و به عین درآمد باز هم ادامه می‌دهیم؛ انگار که محکومیم به ساختن. حجم عظیم نساخته‌ها انگار تن و بدن‌ ما را می‌لرزاند، خواب راحت را از چشم ما می‌گیرد و صبح که می‌شود رگِ غیرتِ جهادی‌مان گُل می‌کند برای ساختن!

حال در این چند سال اخیر زمینه‌ای مهیا شده و در بین مدیران شهری نام‌هایی به میان آمده چون «مرمت»، «باززنده سازی»، «زیباسازی»، «سامان‌دهی»، «احیا»؛ کلماتی که انگار فقط کلمه‌اند و مفهومی، تکنیکی و یا روشی را بر پشت خود حمل نمی‌کنند. به‌راستی چه تعریفی از مرمت نزد مدیران شهری وجود دارد؟

مرمت انگار چیزی است مربوط به نگه‌داشتن سنت‌ها و گذشته‌ها و خاطره‌های سماور ذغالی مادربزرگ؛ هرچه باشد در این زمینه مثبت است و تبلیغات خوبی به وجود می‌آورد؛ به‌خصوص که با ساخت‌وساز همراه باشد و بودجه‌های عمرانی: هم ارزش‌های مملکت‌مان حفظ می‌شود، هم گردشگری است و هم چند باب مغازه را می‌شود به زخمی زد! کم است! پاساژ! کم است! هایپرمارکت! تو بگو باند فرودگاه!

و حالا حجم عظیم تپه‌های خشت‌وگلی، زمینِ بازیِ جدیدی را به وجود آورده برای سود و سوداگری، برای معلق‌بازی‌های جدید. هم فال است و هم تماشا. انگار که از عمد به‌روزترین، بزرگ‌ترین و بی‌ربط‌‌ترین دستاوردهای تکنولوژی - بخوانید مُد روز- را باید در دل همین بافت‌های تاریخی جا داد و نه جای دیگری؛ همان‌طور که گویی بزرگ‌ترین دستاوردهای علمیِ روزِ دنیا در چنتهٔ سنت ما از پیش بوده و ما فقط نتوانسته‌ایم تفسیرش کنیم! طرفه آنکه همزمان با این تخریب‌های گسترده، در جای دیگری از نو شروع به ساختن بناهایی تاریخی می‌کنیم که هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند تا از این‌طریق به اهداف نوسازی در بافت‌های فرسوده دست پیدا کنیم و در عمل، بافت‌های تاریخی را از طریق همین اقدامات نابجا فرسوده‌تر کنیم تا این تصور به وجود بیاید که بافت تاریخی ما بیشترین قابلیت را دارد یا خودِ ما بیشترین قابلیت را داشته‌ایم!

جمع کثیری از مهندسان عمران و معماری و حتّی جامعه‌شناس‌ها گرفته، تا متخصصان علوم آزمایشگاهی و گردشگری و بساز بفروش‌ها و سایر رشته‌های غیرمرتبط دیگر که فرصت پیشرفت‌های مادی و معنوی خود را این‌‌جا دیده‌اند و تلقی و فهم کمّی از همه‌چیز، از مدرنیته تا سنت، از حفاظت تا توسعه، میانِ همه‌کس، از مردم کوچه‌بازار تا مدیرانِ ارشد، از همه‌سو، به تمام‌و‌کمال، به عمران و آبادانی کشور می‌کوشند. در این تلقی آبگوشت مظهر سنت است و پرادو و خیابان آسفالت مظهر مدرنیته؛ ریال و متراژ هم معیاری برای هر چیز. ترکیب هر چه ناهمگون‌تر آن دو مظهر سنّت و مدرنیته با معیار‌های ذکر شده می‌شود مرمت؛ چیزی شبیه به پیتزای قورمه‌سبزی. انسان سرگشته از همه‌جا باید میان یکی از این دو قطب انتخاب کند، این‌طور که بپذیرد از کدام حرف بزند و با کدام‌‌یک زندگی کند. از سنت آبگوشتی حرف بزند اما همیشه فست فود میل کند. سوار پرادو شود ولی در مدح خر به عنوان وسیلهٔ نقلیه‌ای کارآمد و زیبا و غیرآلاینده داد سخن بدهد. ⬇️
⬆️ صحبت دربارهٔ مرمت و اقدامات مرمت شهری در کاشان بازخوانی پروندهٔ قطوری است که هر روز به میزان قابل توجهی بر قطر آن افزوده می‌شود. اما این نوشتهٔ کوتاه به دنبال آن است تا دربارهٔ چند «به‌ظاهر استدلال» یا مغالطهٔ پرکاربرد بر زبان مدیران شهری که در برابر هرگونه نقد به اقدامات صورت‌گرفته بیان می شود، توضیحاتی ارائه کند. با لحاظ کردن این نکته که باید از مفاهیم پایه سخن گفت تا شاید بشود مفاهمه‌ای در این میان ایجاد کرد تا به این برنخوریم که فاجعه‌ای محض و وحشتناک مانند «هایپرمارکت میدان‌گاه آقا»، که حتّی در ساحت زبانی تناقض و تضاد عجیبی را نشان می‌دهد که از یک‌سو به طنز و از دیگرسو به تراژدی و گروتسک شبیه است، با نام «پروژۀ محرک بافت فرسوده» عنوان شود. و امیدوار بمانیم چندی بعد مجبور نشویم از «باند فرودگاه تاریخی محلهٔ سلطان‌میراحمد» یا «اتوبان مسجد آقابزرگ» یا «شهربازی میدان کهنه» با «بالاترین موفقیت در جذب اوراق مشارکت مردمی» و به‌عنوان «احیای بافت فرسوده با نگاهی توسعه‌محور» صحبت و احیاناً تجلیل کنیم.
«۳۸ راه برای برتری در بحثی که در آن شکست خورده‌اید» یا «هنر همیشه برحق‌بودن» عنوان کتابی است از یک فیلسوف آلمانی که در آن به بررسی مغالطه‌ها و ترفندهایی پرداخته که فارغ از درستی گزاره‌، به‌وسیلهٔ آن‌ها می‌توان از هر بحثی با پیروزی بیرون آمد.

فیلسوف نام‌نبرده بالطبع اگر ایرانی بود و یا مدتی را در ایران سر کرده بود، شمارهٔ این راه‌هایش به هزار و یک شب می‌رسید و این کتاب بسیار قطورتر از آنچه هست می‌شد. سیزدهمین روش مغالطهٔ ذکر شده در این کتاب، یعنی «هنر موافقت بر رد ضد گزاره»، چنین است:

«برای آنکه طرف مقابلت را به قبول قضیه‌ای وادار کنی، باید قضیهٔ ضد آن را هم به او بدهی یا بسازی، و انتخاب میان آن دو را به خودش واگذار کنی و از این‌طریق نقیضی را به او ارائه می‌دهی که خودت می‌خواهی و می‌سازی. این طور فکر شخص بسته می‌شود و قوهٔ تمایزش تحلیل می‌رود. مانند آن است که خاکستری را کنار سیاه قرار دهی و آن را سفید بخوانی.»

حال در برابر هرگونه نقد و پرسشی که از کیفیت اقدامات صورت گرفته در بافت شهری تنها یک استدلال مطرح می شود: «آیا این‌ها را اشتباه مرمت کنیم بهتر است یا این که بگذاریم خراب شوند؟» و برای مخاطب وامانده مقابل این استدلال مضحک و در عین‌حال دروغین چاره‌ای نمی‌ماند جز انتخاب اول. یعنی همان‌کاری که گوینده با افتخار در حال انجام آن است. پس مخاطب این سخن مجبور است دست از دیدگاه انتقادی خود شسته، چشم‌وگوش خود را بسته و نه‌تنها دریچهٔ دیدش را روی خوبی‌ها محدود و تنظیم کند بلکه از این خوشحال باشد که چه خوب لااقل بدتر نشد. در آخر هم می‌تواند قدردان سخنران-مدیر-پیمانکار-و دیگران باشد.

اما پرسشی که مطرح می‌شود این است که اگر این استدلال همیشگی را مبنا بگیریم آیا به این معنی نیست که هر عملی که هرجایی انجام می‌شود، خوب یا بد، بهتر از عمل نکردن است؟ پس همیشه همه‌چیز خوب است؟ و آیا برای مدیران شهری شایسته است این‌گونه دیدن و تبیین مسائل؟ و بعد از آن نقد چه معنایی پیدا می‌کند؟ اساساً پیشرفت و بهبود چه معنایی پیدا می‌کند؟

به‌نظر می‌رسد که تنها در وضعیت ضرورت و مواقع بحرانی است که بین بد و بدتر انتخاب می‌کنند؛ موقعیتی حاد که مجبوریم به آنی تصمیم بگیریم؛ مثل جنگ، قحطی و امثالهم، مثل مرگ و زندگی. جایی که مرگ حتمی، قطعی، نامنتظره و سریع است و پیش از آنکه کاری از دست ما بر بیاید باید اقدام کنیم. در سایر مواقع، در مواقع صلح و آرامش سعی می‌کنند شرایط بهتر را بسازند. این به‌خصوص وظیفهٔ یک مدیر و البته ناقد است.

از طرف دیگر هیچ معلوم نیست چه زوری و یا جبری در پشت کار هست که ما را مجبور می‌کند تکلیف پانصد هکتار بافت تاریخی کاشان را هرچه زودتر یک‌شبه یکسره کنیم؟ آن هم با وضعیت بد یا بدتری! تا جایی که در موردی مثل نوسازی بدنه‌های کوچه مسجد آقابزرگ که به‌زعم خود دست‌اندرکاران هم اشتباه درآمده اما همچنان به آن ادامه می‌دهند.

تا کی می‌توانیم این استدلال را پیش ببریم؟ بیش از بیست‌سال از آغاز مرمت خانه‌های تاریخی در کاشان می‌گذرد و سال‌هاست که بخش خصوصی هم در این امر جریانی را به راه انداخته، همگان دست‌کم به زبان به ارزش‌های آثار فرهنگی-تاریخی واقف شده‌اند به‌ویژه که نقدینگی زیادی هم در این بخش سرازیر شده است و کمک زیادی در رفع تردیدها نموده است. هیچ جنگی در میان نیست. و در این سال‌ها شهرداری بافت تاریخی هم در کنار سایر نهادهای موازی و ناکارآمد دیگر به‌وجود آمده است. بر فرض که محدودیت‌ها و موانعی سال‌ها پیش بر سر راه بود؛ امروزه تنها فرصت است که وجود دارد. اگر ما این میزان منطق در سرمان هست که میان بد و بدتر باید انتخاب کنیم، چرا به جای بستن دهان منتقدین در راه بهبود شرایط از آن استفاده نمی‌کنیم؟ ⬇️
⬆️ دامنهٔ کاربرد این مغالطه کم کم دارد مرز مسئولین را در می‌نوردد و به دیگر جاها هم سرایت می‌کند. از طرف دیگر این برهان شباهت غریب و قابل تأملی دارد به آنچه که سال‌هاست در فضای سیاسی کشور در حال وقوع است. انگار شرایط تا جایی پیش می‌رود که سیاست سنجه‌ای می‌شود برای در بر گرفتن همه چیز. فارغ از اینکه یک واقعیت سیاسی را نمی‌باید در عرصهٔ تاریخ فرهنگی کشور که عرصه‌ای دراز مدت است تسری داد، اما بحرانی جلوه دادن همه چیز از روش‌های دیگر مغالطه است.

و اما چند مغالطهٔ دیگر که در ادامه به صورت خلاصه می‌آوریم:
-جمع جبری اتفاقات
این مغالطه به این معنی است که جمع کارهای خوب و بد انجام شده را اگر در یک معادله ریاضی بگذاریم، نتیجه مثبت بوده است! بنابراین بدها را نبینیم و خوبی‌ها را در صد ضرب‌ کنیم. نمود عینی تلقی کمیت‌گرایانه.

-تخریب به عمد یا سهو؟! اشتباهاتی وجود داشته! اما چه کاری بدون اشتباه است؟!
سهو جلوه‌ دادن اشتباهات و برگذشتن از آن‌ها مغالطهٔ دیگری است که در این گونه سمینارها رایج است. تخریب چه سهوی باشد چه عمدی تخریب است، و تخریب سهوی سرمایه‌های ملی همان‌قدر اهمیت دارد که تخریب عمدی. تازه وقتی به نادانستن خود اصرار و افتخار داریم، چه جای صحبت از سهو؟! آیا می‌شود از سهو حرف زد؟
-وارونگی
این مغالطه به این شکل نمود می‌یابد: «ما شروع می‌کنیم به ساختن، شما اگر طرحی با توجیهات جالب‌توجّه اقتصادی داشتید بیاورید تا ما بپسندیم. اگر نیاوردید پس مقصر خودتان هستید!»

بافت تاریخی کاشان یک شوخی نیست. یک پروژهٔ عمرانی هم نیست. یک موضوع ملی و حتّی جهانی به پهنای هزاران سال تاریخ این کشور و بشریت است، نه یک بنر«فرهنگ هفت هزار ساله» در سطح شهر با تصویری بادگیر خانهٔ بروجردی‌ها. مداخله در آن می‌باید بیش از این‌ها حساسیت‌برانگیز باشد. متأسفانه در شرایط موجود، مرمت، تجربه و واژه‌های دیگری از این دست، تنها مغالطه‌های بزرگی هستند که در سطحی از نوآوری انگار از لای کتاب‌های فلسفه بیرون جسته و در این جغرافیای خاص به اجرا در آمده‌اند.
در پایان خوانندگان علاقه‌مند را به دیدن یکی دو نمونه از «تجارب مرمت شهری» در کاشان دعوت می‌کنم (تصاویر پیوست مطلب).

@Koubeh
بافت میدانگاه آقا در سال‌های ۱۳۳۵، ۱۳۸۵، ۱۳۹۵؛ کاری از وحید پرهیزکاری
کوبه
Photo
«نخستین بحث، نوعی تمایل آسیب‌شناختی به جدا کردن «امرمعماری» از «امر شهرسازی» است که بیش از صد سال به ما ضربه زده است. بسیاری از معماران ما چنان طراحی می‌کنند که گویی قرار است بنا درون خلأ ساخته شود، خلأیی نه فقط فضایی بلکه اجتماعی، تاریخی و زمانی. این، نوعی پوچ‌اندیشی است که بدون شک کار ما را به بن‌بست می‌کشاند. در این رویکرد، شهری بودن «فضای ساخته شده» چندان محوریت ندارد، بلکه «بنا» است که حرف اول و آخر را می‌زند؛ زیرا «شهر» هنوز موقعیت یک «بنای» کامل و سراسری دموکراتیک را که باید حاصل مدرنیتی عقلانیت‌یافته باشد، ندارد؛ در حالی که در معماری مدرن، شهر همیشه یا خود «بنا» است یا چارچوب اساسی و اصل که هر «بنا»یی باید درون آن تعریف شده و با آن قادر به مبادله معنایی و نمادین باشد و خود را از درون آن تعریف کند.در این میان، محور اصلی آسیب‌شناسی معماری ایرانی همان محوری است که همهٔ مشکلات مدرنیته‌های ما در آن قرار دارد؛ یعنی، انتقال برون‌زا و ناکامل معماری و به‌ویژه انتقال «مادی» و «غیردموکراتیک» آن.
بنابراین، مشکل لزوماً نه در «معمار» است و نه در «معماری» نه در «شکل» است و نه در «محتوا». مشکل در چیزی است که باید به اصطلاح اروپایی بدان گفت: «چهارگوش خواستن دایره»؛ یعنی، تمایل به ایجاد یک اندیشهٔ پرتوان در آفرینش «فضا/زمان» در یک چارچوب غیردموکراتیک و برون از زمان/فضاهای تاریخی و در گذشته و آینده و در جامعه و مبادله‌های اجتماعی؛ از این خواست، درنهایت یک «اثر هنری» بیرون می‌آید که یا باید آن را با انتزاعی دیدنش و قطع رابطه با شهر در نظر گرفت و ارزیابی کرد یا به صورتی استثنایی و حتی اتفاقی در حوادث شهر ارزشی معمارانه بیابد: مثل برج آزادی.»

ناصر فکوهی؛ بخشی از سخنرانی «آسیب‌شناسی معماری معاصر ایران»
از سلسله‌نشست‌های تجارب مطالعات معماری و شهرسازی در ایران
دانشگاه تهران، ۱۴ دی ۱۳۹۵
@koubeh
کوبه
آسیب‌شناسی معماری معاصر ایران.pdf
متن سخنرانی «آسیب‌شناسی معماری معاصر ایران» دکتر ناصر فکوهی در دانشگاه تهران؛
منتشر شده در روزنامهٔ ایران، ۱۸ دی ۱۳۹۵.
چهارطبقه کجاست؟

سیده‌شیرین حجازی

آدرس می‌دهند چهارطبقه، مدرس ٨، پلاک ٢٠. آدرس پستی و رسمی‌ای که با پرانتز دستکاری شده و نام چهارطبقه مفهوم‌ترش کرده است. چهارطبقه نام ساختمانی است با همین تعداد طبقات، که در سال ١٣٠٧ خورشیدی، همزمان با احداث خیابان ارگ در مشهد ساخته شده است.

از همان اوائل ساخت ساختمان، آن را به نام چهارطبقه می‌شناختند. چهارطبقه لابد نماد بلندی و شکوه در ذهن مشهدی‌های آن دوران است. تا زمان ساخت چهارطبقه، هیچ ساختمانی در این شهر با این ارتفاع ساخته نشده بود. چهارطبقهٔ مردم مقیم مشهد، ساختمانی است با چهارطبقه نما و تراس‌های کوچکی که از همان اوائل احداث خیابان در ایران باب شدند. این چهارطبقه هم در انتهای خیابان خسروی و سر یک سه‌راه است و بهترین دید را به خیابان مقابلش دارد.

عمر ساختمان‌ها شاید به مدت‌زمان حضور فیزیکی‌شان در شهر محدود نشود. تا وقتی هستند کسانی که خیال می‌کنند اگر بخواهند کاموا بخرند باید به چارطبقه بروند، حتماً چهارطبقه‌ای آن‌جا هست و نبودش احساس نمی‌شود. نه جوان‌ها، که بعضی بزرگ‌ترها هم که حالا میان‌سال شده‌اند خیال می‌کنند که چهارطبقه هنوز همان‌جایی‌ست که می‌روند. ساختمان چهارطبقهٔ مشهد، ٤١ سال بعد از ساخته شدن، با نیت گسترش خیابان‌کشی‌های شهر و احداث خیابان دروازه‌طلایی تخریب شد و عمر فیزیکی آن به پایان رسید.

امروز ٤٥ سال از تخریب آن می‌گذرد و عمر نبودش، از طول زندگی‌اش بیشتر هم شده اما عبارت «نبش چهارطبقه» هنوز معنادار است. یک اثر معماری، تا کجا می‌تواند در ذهن بیننده اثر بگذارد که حتی اگر عمر کوتاهی هم داشت باز بشناسندش؟ ساختمانی که بعد از تولد، هتل بوده و پیش از مرگ ادارهٔ کلّ فرهنگ و استفاده‌کنندگان آن نه مشهدی‌ها، که زائران و آن‌هایی بودند که تا سال ٥٠ سروکارشان به ادارهٔ فرهنگ می‌افتاد. با این تفاسیر، «چهارطبقه» در میان مشهدی‌هایی که برایش این نام را برگزیده‌اند، مخاطبان و استفاده‌کنندگان زیادی نداشته است. با وجودِ این، همه این ساختمان را می‌شناسند. حتی جوان‌ترها بی‌آنکه خواسته باشند یاد گرفته‌اند که ظاهراً روزی تکنولوژی معماری خودش را در تعداد طبقات در خیابان خسروی نشان داده و امروز به نمایندهٔ پیشرفت فن ساختمان می‌گوییم «چهارطبقه».

یک ساختمان، یک دروازه، یک میدان و هر عنصر معماری و شهرسازی دیگری می‌تواند به راحتی در اذهان جا باز کند و با دلبری کاری کند که حتی پس از رفتنش، هنوز به او فکر کنی. بگویی دروازه قوچّان و ندانی کجاست، بگویی فلکه سراب و نتوانی آن را بیابی، بخوانی میدان احمدآباد میدانی نبینی، بگویند ارگ و هرچه بپرسی ارگی نباشد. اما خاطرهٔ فضای شهری که در آن زیسته‌ای، بی‌اعتنا به اینکه تجربهٔ حضور در آن‌ها را داشتی یا نه، نام‌ها را برایت معتبر کرده است.

در همهٔ این نام‌های جا مانده بر خیابان‌ها، نقش خاطرهٔ جمعی غیرقابل انکار است. اما دربارهٔ چهارطبقه، نقش ورود گونه‌ای جدید از معماری به شهر و ذوق‌زدگی مردم از این تازه‌وارد بلند و ارجاع به «همو که چار طبقه دِرِه» را نباید انکار کرد، ارجاعی که به عمر نود سالهٔ اسمی قراردادی بین شهروندان انجامیده است. همین امروز هر ساختمانی را خراب کنند، تا ده سال آینده کمتر بتوان کسی را پیدا کرد که محل آن را به عنوان نشانی به رفیقی بدهد. شهر امروز، آن‌چنان از هر نوع نوآوری و یا تلاش های نیانجامیده به ابداع اشباع است، که خاطره کمتر فرصت تولد پیدا می‌کند. این شاید از نقاط قوت شهر قدیمی است که تعلق را در ساکنانش ایجاد می‌کند و از آن‌ها در قبال تولد و مرگ میوه‌هایش، واکنش می‌گیرد. اگر جز این بود امروز هم شهروندان نام می‌ساختند و با آن نام‌ها خیابان‌ها را می‌خواندند و واجد اعتبار می‌کردند، کما اینکه تا پیش از ١۳۰٧، چهارطبقه‌ها را هم با «آن‌جا» گفتن آدرس نمی‌دادند.⬇️
⬆️چهارطبقه ساختمانی است چهارطبقه که در سال ١٣٠٧ خورشیدی، همزمان با احداث خیابان ارگ ساخته شد. خود ارگ خیابانی است شمالی-جنوبی که در محله‌ای با همین نام احداث شده است. محلهٔ ارگ نام خود را از ارگی می‌گیرد که در زمان احداث خیابان وجود خارجی نداشته و نام خیابان احداث شده را هم پهلوی گذاشته‌اند. ارگ کجاست که چهارطبقه در زمان احداث خیابانش ساخته شود؟ خاطرهٔ ابنیه گویی زنجیره‌ای از اسامی می‌سازد، زنجیره‌ای که دور دانه‌های مهم خط می‌کشد و اجازه نمی‌دهد از یاد بروند. گاهی باید شک کنیم که این نام‌گذاری‌ها شاید آگاهانه بوده است. شهر مشهد از فقر اطلاعات دربارهٔ معماری معاصر رنج می‌برد. راستی اگر ارگ و چهارطبقه نمی‌بودند تا یادآوری کنند وجود چیزهایی را و ساده کنند پیگیری تاریخ معماری را در یک شهر، چه چیز بهتری وجود داشت که حتی در نبود اطلاعات تصویری باز هم قابلیت بازگشت به اصل ماجرا را داشته باشد؟ چه چیز بهتری که صحه بگذارد بر درستی ضرب‌المثل معروف« تا نباشد چیزکی» و سال‌ها بعد بگویند اگر نه چهارطبقه، دست‌کم ساختمانی چندطبقه این‌جا بوده است؟

خاطرهٔ جمعی تا چه اندازه برساختهٔ واقعی خاطرهٔ فضا است و چه اندازه ساختهٔ اذهانی هوشیار است تا خاطره‌ای از شهرشان یا هویتی برای آن بسازند؟ وگرنه اگر چهارطبقه ساختمانی مهم و مطرح باشد چه لزومی داشت که خیابان دروازه طلایی را از همان‌جایی آغاز کنند که ساختمان بلند شهر هست؟ اینکه امروز کمتر خاطرهٔ شفاهی می‌سازیم و برای شهر داستان می‌گوییم شاید برآمده از گسترش ابزار ثبت باشد و دیگر نیازی به این سینه‌به‌سینه گشتن‌ها و واردکردن شهر به ساحت روایت نیست.

چهارطبقه ساختمانی است چهارطبقه که در سال ١٣۰٧ همزمان با احداث خیابان ارگ در مشهد ساخته شد. مشهدی‌ها اگر خیلی همت داشته باشند که به چهارطبقه فکر کنند، با تطبیق دو سه پنج عکس بازمانده از آن دوران و با گرفتن نقشه‌های قدیمی شهر از احتکارکنندگان نقشه، می‌توانند حدس بزنند که کدام عکس قدیمی، آن چهارطبقهٔ معروف است. چهارطبقه ساختمانی است چهارطبقه که در سال ١٣٥٠ همزمان با احداث خیابان مدرس تخریب شد. پایه‌های ساختمان زیر خیابان رفت و دروازه‌طلایی روی آن نشست و عده‌ای خاطرهٔ ساختمان را برای هم روی زمین نگاه داشتند.

@koubeh
نااندیشگی اندیشۀ توسعه

مهدی علیدادی


«کتاب مرا دور بیانداز؛ مگذار متقاعدت کند! گمان مبر که حقیقت تو را کس دیگری می‌تواند برایت پیدا کند. به خود بگو که این کتاب هم چیزی نیست مگر یکی از هزاران شیوۀ رویارویی با زندگی. تو راه خویش را بجوی!» (ژید، ۱۹۸۷). آهنگ اختتامیۀ کتاب مائده‌های زمینی در مکان و زمان‌های دور از روزگار ماست؛ اما چه خوش آشنا می‌آید.

ما کتاب را گرفتیم که از آن بیاموزیم و دنیای خویش را بربسازیم اما پس از پرسه‌زدن‌های پلانغ‌وار(۱) در دامی گرفتار آمدیم که همۀ منابع را صرف آن نمودیم که سناریوهای کتاب را در پرتو سرزمین به روی صحنه ببریم. «توسعه» یکی از مفاهیمی است که شاید بتوان در متون دو سدۀ اخیر آن را ردیابی کرد. پرواضح است که بیشتر نقش یک برابرنهاد را دارد تا اینکه ایجاباً حامل معانی‌ای باشد. بنابراین، خود را در جایی یافتیم که از آن به «اندیشۀ توسعه» یاد می‌کنند. اگرچه در نیم قرن اخیر قلم‌فرسایی‌ها شده است مایلم بار دیگر به بازگویی و نشخوار آن بپردازم.

مفهوم توسعه به‌خودیِ‌خود دارای مختصات و ویژگی‌هایی است که بحث در مورد آن‌ها تا قبل از پذیرش اندیشۀ آن معنادار است؛ اما با پذیرفتن این مفهوم، همۀ متعلقات آن را در آغوش کشیده‌ایم. با نگاهی به ورق تاریخ به‌روشنی می‌توان دریافت که مفهوم توسعه از ابتدا برای ما یک خاستگاه بیرونی داشته است. ازاین‌رو این امر خود اساسی شده است که درک عمومی بر آن باشد که توسعه به معنی کاشتن یک زائدۀ خارجی در زمینه داخلی است.

بخش عظیمی از تلاش‌های «منورالفکران» یا «روشن‌فکران» از اواخر دورۀ قاجار بر آن بوده است که در سایۀ این مفهوم به تعریف و تفسیر عناصر عیانی مدرنیته بپردازند. به‌کرّات همۀ ما این مفهوم را در کنار شهری‌شدن، دانشگاه، کارخانه، اتومبیل، قانون و... شنیده‌ایم. در مقام قضاوت تاریخی در کنار همۀ جدوجهدهای ارزشمندی که این قشر بر جای گذارده و تاریخ را برساخته‌اند، دو نکته را نمی‌توان از نظر دور داشت: اول اینکه «توسعه» فروکاهیده شد، اگر نگوییم که توسعه در راه‌آهن، تلفن، ماشین و ساختمان خلاصه شد حداقل می‌توان این عناصر را پایگاه آن به حساب آورد؛ و دوم اینکه تعبیر و تفسیر آن برون‌زا بود. ولع نوگرایان آن‌چنان زیاد بود که توسعه را با ظرف آن برمی‌گرفتند، انگار که قطعه‌ ابزاری خریداری می‌کردند. شاید به چندوچون‌ تلاش‌های اهل قلم و اندیشه در این باب آگاه باشیم ولی در اینجا تنها بی‌واسطه به نظاره خواهیم رفت. با ورود به یک مصداق از قید مفاهیم می‌گریزیم و در بستر واقعیتی عینی به واکاوی خواهیم پرداخت.

«توسعۀ پایدار» یکی از خسته‌کننده‌ترین مفاهیم پنج دهۀ اخیر است که به الفبای معماری و شهرسازی بدل و رهیافت غالب شده است. اما کاربست این مفهوم در نظام توسعۀ روستایی کشور:
⬇️
⬆️ روستاها به عنوان مراکز مولد در نظام سنتی ایران جایگاه بی‌بدیلی داشته‌اند. با این حال در اوایل قرن اخیر آرمان‌هایی تحت لوای «توسعه» سوار بر جریان روشنفکری نظام‌های کهن را مورد حمله قرار داده‌اند. در بستر تاریخ، اولین ضربۀ‌ کاری تحت عنوان سیاست «اصلاحات ارضی» بر تنه و ساختار نظام چندهزار سالۀ کشاورزی کشور وارد شد. نظام خودمدیریتی روستایی (فارغ از کم‌وکاست‌های آن) پذیرای نیرویی بیرونی می‌شود به نام «دولت» که با وعده‌هایی اغواگرانه همۀ سازمان‌های کهن را نشانه می‌رفت. در واقع پیش‌درآمدی بود بر یک رابطۀ نامتوازن بین سیستم رو‌به‌رشد و ساختاری که هر روز نحیف‌تر می‌شد.

آری، بار دیگر به بهانۀ «توسعه»، موج‌‌سواران بروکرات جدید بر کهنه‌نظام سنتی چیرگی می‌یابند و تسلط مرکز بر پیرامون دوچندان می‌گردد و اولین تیرِ کاری را به اتکای به نفس «روستا» می‌زند. آری، لوله‌های آب جای قنات‌های چندصد ساله را می‌گیرد؛ سیلوها، کشاورزان را وا می‌دارد که کاشته‌های خویش را به‌ازای اجناس مصرفی شهری به دولت بسپارند. عشوه‌های اجناس رنگارنگ و پایکوبی پول‌های سرگردان در شهر این بار سرنوشت مش‌حسن و گاوش را به‌گونه‌ای‌دیگر روایت می‌کند. آری، مش‌حسن و گاو هر دو سرنوشت مشابهی را تجربه می‌کنند؛ اما مقصد این بار متفاوت است. گاو به گاوداری می‌رود و مش‌حسنی که دنیایش از تپه به تپه و از کوه به کوه تعریف می‌شد، حال صاحب زمینی است که شابلون مهندس(!) آن را تعیین می‌کند. آری، باز سخن‌ها گفته‌اند از این داستان با عناوینی از قبیل «موج مهاجرت روستاشهری» و «هجوم روستاییان به شهر» و امثال این‌ها که انگشتِ اشاره را باز به این دیوار کوتاه نشانه روند.

اما داستان به همین‌جا ختم نمی‌شود. مش‌حسن آشیانه و مال و فکرش در شهر است اما دلش جامانده و این ظاهرنمایی‌های شهری چون اسید، معده‌اش را می‌سوزاند. آری، مش‌حسن فیلش یاد هندوستان کرده است. پارک‌های با درختان شانه‌به‌شانه برایش حتی خاطره‌ای از تک درخت بیابان هم زنده نمی‌کند. آری، این بار چون سایه، «ارغوانش آن‌جاست»، «ارغوانش تنهاست». به‌ظاهر وضعیت خوبی دارد، حساب بانکی، غرفۀ بازار، واحدهای آپارتمان و چه و چه. اما این بار جدی‌جدی قصد بازگشت به موطن دارد. به‌لطف رئیس‌جمهور حامی محرومان و روستائیان، روستا امروز خانه‌های مهندسی و امکانات شهری دارد و او نیز فرصتی می‌یابد که به روستا بازگردد.

باز چرخه تکرار می‌شود. «توسعه» و مش‌حسن بار دیگر رو به‌سوی روستا دارد. اما این بار با جیب پر و ایده‌ای در سر. معماران جاه‌طلبی که سال‌ها در آتلیه‌های سه‌درچهار قوطی‌کبریت می‌فروختند، این بار فرصتی یافته‌اند که پرواز ذهنشان را نظاره‌گر باشند. مش‌حسن این دفعه متفاوت است: ویلا می‌خواهد. گاوی که پولش به آجر و آهن تبدیل شده بود باید به هوش بیاید و شاهد تبدیل دوبارۀ سودش به آجر و آهن به‌سوی موطنش باشد. آری، اگر آن‌روز مش‌حسن با رفتنش شاخ‌وبرگ این درخت را تکه‌تکه کرد، این بار با آمدنش ریشه را نشانه رفته است تا اطمینان خاطر نماید که علفی از هرزگذشته نماند. اگر آن‌روز مش‌حسن و گاوش با دلی پرشور و سری پرهیاهو به شهر می‌رفتند، این بار مش‌حسن همان مجنون ساعدی است که در سوگ گاوش در اصطبلی که نامش «ویلا»ست، ماما می‌کند و ادای گاوش را در می‌آورد. کدخدا و مش‌اسلام اما ...

(۱) اصطلاحی فرانسوی که برای کسانی به‌کار برده می‌شود که بدون هدف خاصی در فضاهای شهری پرسه می‌زنند.

@Koubeh
اعوجاج شوشتر نو و مدیریت شهری: چه‌ کسی مقصر است؟

کامیار صلواتی

در سفر اخیرمان به خوزستان، دیدن شوشتر نو و وضعیتی که در آن دست‌وپا می‌زد، ما را تکان داد: کوچه‌هایی که قرار بود برای پیاده تعریف شود، عرصهٔ جولان ماشین و موتور شده بود؛ خانه‌ای که به‌هزار ظرافت طرح‌ریزی شده بود را با سنگ‌های براق صورتی نما کرده بودند، دیوارهای «گذر مسجد» با سرامیک دستشویی پوشانده شده بود، و هر خانه‌اش داغ زخمی داشت. همهٔ ما بر سر این که چیزی درست پیش نرفته بود توافق داشتیم، امّا بر سر اینکه کجای کار اشتباه شده هیچ توافقی در کار نبود.

در واکنش به این وضعیت، دو نفر در کوبه یادداشت‌هایی نوشتند. شیرین حجازی مشکل را در نهایت «انطباق‌ناپذیری طرح با نیازهای ساکنین» دانسته بود و ایراداتی را متوجه خود طرح کرده بود، و مهدی طاهری از برج‌عاج‌نشینی معمار، بی‌توجهی‌اش به نیازهای کاربران و ناامنی محلّه سخن گفته بود. به‌عبارت بهتر، یکی از نوشته‌ها مستقیماً به معمار تاخته بود و دیگری معمار را از عوامل موثر در وضعیت امروزی پروژه می‌دانست.

شوشتر نو از معدود مجموعه‌هایی در مقیاس محلّه است که معماری شناخته‌شده طرحش را ریخته و تا حدّ قابل‌توجّهی مجال اجرا و عینیت‌یافتن پیدا کرده است. همه‌چیزش ظاهراً فکر شده است، جایزهٔ آقاخان برده، و در هرگوشه‌اش چیزی برای کشف هست. امّا آیا تمام این جوایز، تمام این توفیق‌ها و تمام این زیبایی‌ها، رذالتی را پشت خود پنهان کرده‌اند؟

از شوشتر نو بیرون بیاییم و به پس‌کوچه‌های تهران بازگردیم. چندبار ملحقات مطلقاً غیرمنطقی و خودخواهانهٔ ساکنان خانه‌ها و صاحبان مغازه‌ها به بناهای تاریخی، شاخص و یا حتّی بناهای کاملاً «معمول» امروزی‌مان را دیده‌ایم؟ چند بار حسرت دست‌کاری‌های نالازم و اغتشاش‌آفرینی را خورده‌ایم که شهر و عرصهٔ عمومی را جز برای ساکنان خانه یا مغازه‌ای خاص به‌نهایت آزاردهندگی بصری و کارکردی رسانده‌اند؟‌ فکر می‌کنم وضعیت اسفناک بی‌توجهی به وجههٔ بیرونی زندگانی و خانه‌های ما در شهرها چنان عیان است که نیازی نیست سرش مجادله‌ای کنیم. مگر ما با دیگر بناها و بافت‌های شهری‌مان- چه معاصر چه تاریخی- رفتاری متفاوت و منطقی داشته‌ایم که مقاومت منفی ساکنان شوشتر نو را نشانهٔ بی‌مبالاتی معمارش می‌دانیم؟ آیا می‌توان در کشورهای دیگر به این سادگی نما و شکل و جزییات و کلیات بناها را چه در بافت‌های تاریخی چه در بافت‌های امروزین این‌طور دست‌کاری کرد و چنین آزادی بی‌حدّوحصری را برای کاربرانش متصور شد؟‌

شهر و معماری نیازمند قانون، نگه‌داری و رسیدگی است. نمی‌شود بنایی را ساخت و انتظار داشت به لطایف‌الحیل هیچ‌کس آن را تغییر ندهد و در فقدان نظارت و توجه، جامعه‌ای یکدست و اخلاقی و پاک‌دامن به آن دست‌اندازی نکند. فرض کنید که در جامعه‌ای که امکان دستبرد زدن به‌راحتی فراهم است، از میان انبوه مردم، یک‌نفر پیدا شود و دستبردی به یک مغازه بزند و اجناسش را به خانهٔ خود ببرد؛ و منطق حکم می‌کند که در یک جامعهٔ واقعی –نه آرمان‌شهری خیالی و ناموجود- بالاخره چنین خواهد شد. اگر سیستم نظارتی‌ای نباشد که سارق را مجازات کند و اموال صاحب‌مغازه را به او بازگرداند، هم صاحب‌مغازه، هم دیگر اعضای آن جامعه، یگانه راه نجات و حیات و بقای خود را متوسل شدن به اعمال غیرقانونی می‌دانند؛ چه این عمل تکرار عمل دزدی برای توزیع «عادلانهٔ» اجناس موجود باشد و چه برخورد شخصی و غیرقانونی با فرد دزد.⬇️
⬆️همین وضعیت را دربارهٔ شهر تصور کنید: بسیار محتمل است که در میان انبوه ساکنان یک شهرک یا مجتمع- آن هم در وضعیتی که جامعهٔ هدفش آن را تخلیه کرده، مدیریت شهری به آن بی‌توجّه است، جمعیتی کم‌درآمدتر و کاملاً ناهمگن و بیش از ظرفیت شهرک جایش را گرفته و امکان تغییر دادن در بناها به‌سادگی فراهم است- کسی پیدا شود و تغییری ایجاد کند؛ مثلاً فراتر از محدودهٔ زمین و ملکش، حیاطی چند متری جلوی خانه‌اش بزند. مگر می‌شود انتظار داشت که با انجام چنین عملی از سوی یک خانواده، در فقدان مدیریت و نظارت کارآمد شهری، دیگران احساس نکنند که حقی از آنان ضایع شده است و حقشان را با تکرار آن عمل نادرست نستانند؟

همین مسأله را اگر پی بگیریم به پاسخ‌های بیشتری هم می‌رسیم: شوشتر نو قرار بوده فضاهایی برای پارک ماشین‌ها داشته باشد تا بخش‌هایی از آن کاملاً منحصر به پیاده‌ها بماند؛ عملی که به‌هیچ‌وجه تازه و عجیب نیست و اجرایی کردنش هم قاعدتاً نمی‌بایست چندان دشوار باشد. قرائن ماجرا نشان می‌دهد که تا پیش از رها شدن این مجموعه و موجود بودن سازوکاری مدیریتی برای شهرک که باعث می‌شده پارکینگ‌های آن شهرک هم طبق برنامه به‌وظیفه‌شان عمل کنند،‌ تمهیدات معمار کارگر افتاده بود. رها شدن شوشتر نو همانا و بی‌معنا و احتمالاً ناامن شدن پارکینگ‌های شوشتر نو همان! از این به بعد، ساکنان ساده‌ترین راه را ساختن پارکینگ‌های شخصی جلوی خانه‌هایشان دیده‌اند و پیاده‌راه‌های شوشتر نو، به مضحکه‌ای پرتناقض تبدیل شدند: کوچه‌هایی باریک که جولانگاه انواع اتومبیل‌ها هستند.

معمار در خلاء طراحی نمی‌کند. معمار اگر برج عاج‌نشین هم باشد،‌ با چند عامل به‌شدت قوی‌تر از خودش باید دست‌وپنجه نرم کند: کارفرما یکی از آنان است؛ آن هم وقتی پای کارفرمایی دولتی درمیان باشد. بارها به‌چشم دیده‌ام که معماران بنایی را طراحی می‌کنند و وقتی کارفرماهای دولتی‌شان دغدغه‌مند «ایرانی-اسلامی» بودن طرح آن هستند،‌ یا ناچارند طراحی‌شان را به سمت همان رویکردهای مرتجعانه متمایل کنند یا –اگر بخت یارشان باشد- با توضیحی قانع‌کننده که بر طرح سوار می‌کنند آن را «ایرانی-اسلامی» جلوه دهند. در این حالت دوم، خودشان هم توجیهشان را باور ندارند.

نمی‌خواهم تمام معضلات شوشتر نو و مجتمع‌های مشابه را به فقدان مدیریت شهری کارآمد تقلیل بدهم. بی‌شک در این میان می‌توانیم ردّ عوامل دیگری را نیز پی بگیریم: آیا استفادهٔ معمار از المان‌های سنّتی معماری دزفول، ولو با بسط معنای کارکردی آن‌ها، در تضاد با تداعی‌های ذهنی آزاردهندهٔ مردمان فرودستی که تشنهٔ نو شدن و فرار از فرسودگی -با تعریف خودشان از فرسودگی- هستند،‌ نبوده است؟ آیا وضع فاجعه‌بار بناهای صدسالهٔ اخیر ما- مثلاً بناهای مسکونی دههٔ بیست و سی در تهران- ناشی از نگاه رمانتیک، ارزش‌گذارانه و ایدئولوژیک به‌اصطلاح «محققان» ما به تاریخ معماری در بسیاری از دانشکده‌های معماری نیست؟ آیا گسترش اتومبیل و ضعف سیستم‌های حمل‌ونقل عمومی در شهرهای ما، موجب غلبهٔ اتومبیل بر این شهرک زیبا نشده است؟

نوشتهٔ طاهری و حجازی در دل خود گویی همان را پذیرفته‌اند که معترضش هستند: «زیاده جدّی گرفتن معماران»، بازتولید همان پندار که معمار همه‌کاره و قهرمان است و اثرش منتزع از مکان و زمان، و انتظار اینکه معمار در شرایطی خاص چیزی طراحی کند و آن اثر در تمام شرایط و با تمام تغییرات و بی‌مبالاتی‌ها باز به‌طرزی افسانه‌ای به حیات خود ادامه دهد. می‌شود از منظر بندِرخت‌ها به‌راحتی معمار این پروژه را نقد کرد؛ امّا جز آن است که اگر در نسبت با سایر بناهای معاصر یا مجموعه‌های اجتماعی‌مان بسنجیم، شوشتر نو لااقل حیاط‌هایی –گیریم بدون آفتاب امّا بادگیر- دارد که می‌توان در آن لباس‌ها را پهن کرد؟ حتّی اگر واقعاً معمار از برج عاجش پایین می‌آمد و لباس‌های شوشتر نویی‌ها را پناه می‌داد، آن مرکز تجاری زنده و سالم می‌ماند و آن نماهای صورتی روی دیوارها نمی‌نشستند؟ گمان نمی‌کنم. زخم شوشتر نو و دیگر شهرهای ما کاری‌تر از این حرف‌هاست و حکایت درد شوشتر نو، «حکایتی‌ست که تکرار می‌شود به‌کرر». احتمالاً چون شوشتر نو، شوشتر نو بوده این‌چنین چشم ما را گرفته است؛ کافی است از لحظه‌ای که از خانه بیرون می‌زنیم به ساختمان‌های دوروبرمان نگاه کنیم تا ببینیم این معضل همه‌جا هست.

لینک نوشته‌های شیرین حجازی و مهدی طاهری دربارهٔ شوشتر نو در کوبه:
https://t.me/koubeh/217
https://t.me/koubeh/200

@Koubeh
معماری کارت‌پستالی؛ معماری اینستاگرامی

نیلوفر رسولی

نوشته‌اند که گویا نظرِ شاهان قاجاری و درباریانِ همراه چنان به مظاهرِ ساختمان‌های اروپایی جلب شده‌ بود که در بازگشت از سفرهای خود، عکس‌ها و کارت‌پستال‌هایی از این بناها در چمدان یا بقچهٔ خود به همراه می‌آوردند و از معمارباشی‌ها می‌خواستند که ساختمان‌هایی شبیه آن‌ها بسازند. با اینکه بسیار قبل‌تر از ورود این کارت‌پستال‌ها زمینه‌ی آشنایی با معماری غرب آغاز شده‌ بود، نام «معماری کارت‌پستالی» از این‌جا بود که وارد واژگانِ تاریخ‌نگاری معماری ایران شد، چه از روی کارت‌پستال و چه از روی تصاویرِ دیگرِ ذهنی یا عینی، در این دوران بازتولید «تصویر» در معماری جای خود را پیدا کرد. حتی اگر نتوان سندی محکم برای ساخت بنایی براساس این کارت‌پستال‌ها یا تصاویر ارائه ‌داد، نمودی از این تلاش‌ را می‌توان در قصر و پل و ساختمان‌های فرنگی روی کاشی‌کاری‌های عمارات قاجاری به‌چشم دید؛ گویا این تصاویر در دل خود آرمان‌شهر و دگرجای عمارت‌نشینان را به تصویر می‌کشند، تصویری که خود از دلِ تصویرِ دیگری پرورانده شده‌ است. اگر ستون‌های کرنتی و سنتوری‌های کارت‌پستال‌ها جای خود را در ایوان ورودی عمارت‌های تاجر‌نشین پیدا می‌کردند، اگر تصاویر خانه‌هایی با شیروانی و قلعه و پل‌های اروپایی روی کاشی‌های موزهٔ مقدم هنوز به‌چشم می‌خورند، اگر تصویر فرشته‌های عریان راهی به اندرونی خانه‌های کاشان پیدا می‌کردند، امروز هم تصاویر سوغاتی از آن دنیای دیگر در رسانه‌های جمعی رد‌و‌بدل می‌شوند؛ تصاویری که توانسته‌اند جایی برای ظهور خود پیدا کنند: کافه‌ها.

قبل از اینکه اینستاگرام بیاید بسیاری از کافه‌ها تاریک بودند، کافه اصلاً جایی بود زیرِ پله که تمام دیوارهایش اگر سیاه نبود، قهوه‌ای تیره رنگ می‌شد؛ میز و صندلی هم که ترجیحاً به تیره‌ترین رنگ ممکن انتخاب می‌شد و‌ هیچ‌کدام از این اثاثیه تلاشی برای بازتاب نور از سطح دلزدهٔ خود نداشتند. روی دیوارها هم عکس‌های سیاه‌وسفید نویسندگان، سینماگران و موزیسین‌هایی به شکل نامنظم و گاه سواربرهم نصب می‌شد که چهره و سیگارِ در دستشان در دود و تاریکی کافه گم می‌شد. اما چه شد که کم‌کم فضای داخلی کافه‌ها روشن و روشن و روشن‌تر شدند، کافه‌ها از زیرِزمین به کنار خیابان راه پیدا کردند و گاه تنها شیشه‌ای شفاف حدّفاصل اندرونی کافه و بیرونی خیابان شد؟ چه ‌شد که پوسترها جمع ‌شدند و قاب عکس‌هایی مینی‌مال جای آن‌ها را گرفتند؟ چه شد که کافه‌ها بر مبنای «دیوار» طراحی شدند، رنگ و بافت آجری یا سیمانی، نور متمرکز و حباب‌های شیشه‌ای، عکس و قاب عکس‌ها، کنتراستِ روشن دیوار با رنگ سبز آبی یا زرد مبل‌هایی که کسی روی آن مبل بنشیند و با بی‌توجهی عامدانه به دوربین، مشغول صحبت یا خنده با دوستی خیالی شود، همگی دیواری تخت را برای گرفتن عکسی آماده می‌کنند؛ عکسی که شاید بتواند برای خرجِ چند قلپ لیموناد در «کافه نزدیک» که شانزده هزارتومان خرج دارد دلیلی قانع‌کننده باشد. عکسی که در اینستاگرام نشر شود و لایک بخورد.⬇️