کوچ کودکان از شهر
علی پوررجبی
در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محلههای شهر بر گرد امامزادهها شکل گرفتهاند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزادهها عبور میکردم، جولان کودکان همسنوسالم را در جولانگاه صحن امامزاده میدیدم و اگر غروبدم به علتی از آنجا عبور میکردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را میدیدم. خودم که در حاشیۀ شهر در جوار امامزادهای بینِراهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری میافتاد زندگی میکردم، همواره حسرت بودن در آن محلۀ پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچههای مدرسۀ دوران کودکیام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آنها دارند و من ندارم، آدمهایی که آنها میشناسند و من نمیشناسم و روزگاری که آنها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدمها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه میرفتم بیتردید حسرت بودن در آنجا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمیخوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کمکم ماشینها برای میانبر زدن به کوچه و پسکوچهها تغییر مسیر دادند و همۀ این کوچه و پسکوچهها بالاخره در جایی به این میدانهای محلی و امامزادهها وصل بودند و کمکم میدانهای محله شد جولانگاه ماشینهای عجول و گاز دادن آنها. کودکان کمکم به حاشیه میدان، از آنجا به داخل حیاطها، و از داخل حیاطها به داخل آپارتمانها مهاجرت کردهاند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!
این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمیبینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویسها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارۀ صحن امامزادۀ کنار مدرسۀ ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشینهای عجول باشد. شاید علتش کوچ خانوادهها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدانهای محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکههای اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟
آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پلهای غولپیکر میسازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیادهروها هستند، میتوان موزاییکش را عوض کرد و جدولهایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچهها را با این حرفها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار میآید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض میکنند و مردمان شهر هم بچهها را میکنند در اتاقها که مزاحم ماشینهای عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچهها ولگرد و معتاد و بدبخت و درسنخوان نشوند. اگر بچهای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمیرسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان میبرندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظباند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بیتربیت هم هستند دوست نشود.
اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابانهایش باید باریکتر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.
@Koubeh
علی پوررجبی
در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محلههای شهر بر گرد امامزادهها شکل گرفتهاند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزادهها عبور میکردم، جولان کودکان همسنوسالم را در جولانگاه صحن امامزاده میدیدم و اگر غروبدم به علتی از آنجا عبور میکردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را میدیدم. خودم که در حاشیۀ شهر در جوار امامزادهای بینِراهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری میافتاد زندگی میکردم، همواره حسرت بودن در آن محلۀ پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچههای مدرسۀ دوران کودکیام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آنها دارند و من ندارم، آدمهایی که آنها میشناسند و من نمیشناسم و روزگاری که آنها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدمها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه میرفتم بیتردید حسرت بودن در آنجا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمیخوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کمکم ماشینها برای میانبر زدن به کوچه و پسکوچهها تغییر مسیر دادند و همۀ این کوچه و پسکوچهها بالاخره در جایی به این میدانهای محلی و امامزادهها وصل بودند و کمکم میدانهای محله شد جولانگاه ماشینهای عجول و گاز دادن آنها. کودکان کمکم به حاشیه میدان، از آنجا به داخل حیاطها، و از داخل حیاطها به داخل آپارتمانها مهاجرت کردهاند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!
این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمیبینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویسها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارۀ صحن امامزادۀ کنار مدرسۀ ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشینهای عجول باشد. شاید علتش کوچ خانوادهها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدانهای محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکههای اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟
آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پلهای غولپیکر میسازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیادهروها هستند، میتوان موزاییکش را عوض کرد و جدولهایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچهها را با این حرفها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار میآید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض میکنند و مردمان شهر هم بچهها را میکنند در اتاقها که مزاحم ماشینهای عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچهها ولگرد و معتاد و بدبخت و درسنخوان نشوند. اگر بچهای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمیرسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان میبرندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظباند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بیتربیت هم هستند دوست نشود.
اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابانهایش باید باریکتر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.
@Koubeh
Forwarded from انسانشناسی و فرهنگ
دامغان نگاری: بناهای تاریخی دامغان
معراج شریفی
پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم موجب افرایش آگاهی و در پی آن تقویت خواستگاه امر حفاظت از طریق ایشان است. هر چه این اطلاعات بیشتر دسته¬بندی و قابل ارائه برای مخاطبین باشد میتوان امید بیشتری به تقویت حافظه میراث فرهنگی داشت.
رویکرد انتخاب، معرفی بیشتر شهرهای مهجور مانده است. دامغان یکی از همین شهرها است که با توجه به پیشینه تاریخی، آن طورکه باید برای مردم شناخته شده نیست. میراث فرهنگی دامغان دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی را شامل می شود که هرکدام برگی مهم برای شناخت تاریخ و هویت میراث فرهنگی است. داده نگاره پیش رو با انتخاب بعضی از بناهای تاریخی دامغان در دوره اسلامی تهیه شده است و بدیهی است که تعداد بناهای تاریخی دامغان بیشتر از هشت بنای پیش رو باشد. سعی شده است با آیکون گرافی مناسب ماندگاری بیشتر تصویر بناها در ذهن میسر شود. اطلاعات هر اثر شامل پلان، قرن و دوره ساخت و شماره پرونده ثبت ملی آنان در سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی است. منابع اطلاعات و پلان¬های ارائه شده آرشیو اداره میراث فرهنگی دامغان، و همچنین کتب بناها و شهر دامغان، تالیف منصور فلامکی و گروه مولفان، و سیر تحول معماری و شهرسازی دامغان در قرو اولیه اسلامی، تالیف معصومه داوودیان هستند.
yon.ir/o3C0
—------------—
✳️↩️
@Anthropology_iran
معراج شریفی
پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم موجب افرایش آگاهی و در پی آن تقویت خواستگاه امر حفاظت از طریق ایشان است. هر چه این اطلاعات بیشتر دسته¬بندی و قابل ارائه برای مخاطبین باشد میتوان امید بیشتری به تقویت حافظه میراث فرهنگی داشت.
رویکرد انتخاب، معرفی بیشتر شهرهای مهجور مانده است. دامغان یکی از همین شهرها است که با توجه به پیشینه تاریخی، آن طورکه باید برای مردم شناخته شده نیست. میراث فرهنگی دامغان دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی را شامل می شود که هرکدام برگی مهم برای شناخت تاریخ و هویت میراث فرهنگی است. داده نگاره پیش رو با انتخاب بعضی از بناهای تاریخی دامغان در دوره اسلامی تهیه شده است و بدیهی است که تعداد بناهای تاریخی دامغان بیشتر از هشت بنای پیش رو باشد. سعی شده است با آیکون گرافی مناسب ماندگاری بیشتر تصویر بناها در ذهن میسر شود. اطلاعات هر اثر شامل پلان، قرن و دوره ساخت و شماره پرونده ثبت ملی آنان در سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی است. منابع اطلاعات و پلان¬های ارائه شده آرشیو اداره میراث فرهنگی دامغان، و همچنین کتب بناها و شهر دامغان، تالیف منصور فلامکی و گروه مولفان، و سیر تحول معماری و شهرسازی دامغان در قرو اولیه اسلامی، تالیف معصومه داوودیان هستند.
yon.ir/o3C0
—------------—
✳️↩️
@Anthropology_iran
Anthropologyandculture
دامغان نگاری: بناهای تاریخی دامغان
معراج شریفی پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم مو
کوبه
Photo
آخرین انقلاب، انقلاب اطلاعاتی است که نوع انباشت در آن انباشت «داده» است که باید پردازش شود. بنابراین رقابت اصلی امروز بر سر دو مسئله است: اولاً، چهکسی بیشترین داده را دارد؟ و ثانیاً چهکسی بهتر میتواند دادهها را پردازش کند؟ زمانی که به این صورت بیندیشیم، میبینیم که تمام روابط در حال تغییر است. شهر جدید نه در دنیای فیزیکی بلکه در دنیایی از لینکها و فضای مجازی به وجود میآید. این شهر جایی برای خودش تعیین نمیکند. در این مفهوم، «جا» از بین میرود، نه بهدلیل این که «جا» وجود ندارد، بلکه بهاین دلیل که «جا» دیگر قطعیتی ندارد. بنابراین معماریِ جدید باید بتواند این موقعیت را که یک موقعیت استثنایی است به زبان ساخت و کالبد تبدیل کند. در نهایت معماری جدیدی که امروز با آن سروکار داریم، معماریای است که باید همه دورههای پیشین را در نظر بگیرد. برای مثال، باید رابطهٔ شهر و معماری با طبیعت بازگردد، زیرا گسست از طبیعت که شهر مدرن در پی آن بود با شکست مطلق مواجه شد. امروزه معماری سبز یا آلترناتیو از نگاه انسانشناسان بهعنوان یک مُسکن و نه البته درمان قطعی برای شهرهای ما مناسب است، زیرا معماری سبز نمیتواند بهعنوان تنها راهِ در کنار هم نگهداشتن افراد به صورت مسالمتآمیز در یک مجتمع تلقی شود.
نکتهٔ دیگری که معماری امروز باید به آن توجه کند تغییر رابطه با زمین است. سیستمهای جدید در حال تغییر رابطه با زمین هستند. سیستمهای صنعتی کاملاً به زمین وصل بودند، اما سیستمهای پساصنعتی الزاماً وابسته به زمین نیستند. امروز بسیاری افراد با محل کار خود چندین کیلومتر فاصله دارند اما این فاصله از طریق سیستم مجازی حذف میشود. شخصی که در لندن برای مشکل یخچالش با دفتر نمایندگی تماس میگیرد و به اپراتوری در هند وصل میشود، نمونهای بارز از تغییر در سبک زندگی افراد است. سبک زندگی دچار دگرگونی شده، زیرا اکثر افراد به سمت زندگی ساکن پیش میروند و آنچه حرکت دارد، چیزی است که در صفحات وب دیده میشود. این امر منجر به افزایش فردیت میشود که تبعات زیادی دارد و مهمترین آن در فضای خانگی وارد شده است، زیرا افراد دیگر ملزم به جمعشدن در کنار یکدیگر نیستند. هرکسی در گوشهای مینشیند و کار خودش را انجام میدهد. فضا معنای خودش را از دست میدهد و زمانی که فضا و حسها و روابط حسی از بین برود افراد دیگر دلیلی برای در کنار هم بودن ندارند. بنابراین معماری باید به این مشکلات از زبان خودش پاسخ دهد. اما معماری ایران متاسفانه معماریای است که خودش را متوجه نوعی از تفکّر در فضا کرده است و کاملاً به فرم اهمیت میدهد؛ طرحهایی با فرمهای عجیبوغریب که تنها بتواند خود را مطرح کنند و جایزه بگیرند اما لزوماً قابل اجرا نیستند؛ زیرا این طرحها با هیچ سیستم کاربردیای انطباق ندارند.
* این بریده، بخشی از مطلب «نگاه انسانشناسی به معماری و شهرسازی» بهقلم دکتر ناصر فکوهی در سایت «انسانشناسی و فرهنگ» است که بهمناسبت سمینار ایشان در روز سهشنبه ۱۴ دی در دانشگاه تهران در کوبه بازنشر شده است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
نکتهٔ دیگری که معماری امروز باید به آن توجه کند تغییر رابطه با زمین است. سیستمهای جدید در حال تغییر رابطه با زمین هستند. سیستمهای صنعتی کاملاً به زمین وصل بودند، اما سیستمهای پساصنعتی الزاماً وابسته به زمین نیستند. امروز بسیاری افراد با محل کار خود چندین کیلومتر فاصله دارند اما این فاصله از طریق سیستم مجازی حذف میشود. شخصی که در لندن برای مشکل یخچالش با دفتر نمایندگی تماس میگیرد و به اپراتوری در هند وصل میشود، نمونهای بارز از تغییر در سبک زندگی افراد است. سبک زندگی دچار دگرگونی شده، زیرا اکثر افراد به سمت زندگی ساکن پیش میروند و آنچه حرکت دارد، چیزی است که در صفحات وب دیده میشود. این امر منجر به افزایش فردیت میشود که تبعات زیادی دارد و مهمترین آن در فضای خانگی وارد شده است، زیرا افراد دیگر ملزم به جمعشدن در کنار یکدیگر نیستند. هرکسی در گوشهای مینشیند و کار خودش را انجام میدهد. فضا معنای خودش را از دست میدهد و زمانی که فضا و حسها و روابط حسی از بین برود افراد دیگر دلیلی برای در کنار هم بودن ندارند. بنابراین معماری باید به این مشکلات از زبان خودش پاسخ دهد. اما معماری ایران متاسفانه معماریای است که خودش را متوجه نوعی از تفکّر در فضا کرده است و کاملاً به فرم اهمیت میدهد؛ طرحهایی با فرمهای عجیبوغریب که تنها بتواند خود را مطرح کنند و جایزه بگیرند اما لزوماً قابل اجرا نیستند؛ زیرا این طرحها با هیچ سیستم کاربردیای انطباق ندارند.
* این بریده، بخشی از مطلب «نگاه انسانشناسی به معماری و شهرسازی» بهقلم دکتر ناصر فکوهی در سایت «انسانشناسی و فرهنگ» است که بهمناسبت سمینار ایشان در روز سهشنبه ۱۴ دی در دانشگاه تهران در کوبه بازنشر شده است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
باز هم ما گناهکاریم؟!
فریده کلهر
«قطع درختان را قطع کنیم.» «صدای طبیعت دلنشینترین موسیقی زندگیست.» «با طبیعت بد تا نکنیم.» «به فرزندانمان حفاظت از محیط زیست را بیاموزیم.» اینها تنها تعداد اندکی از جملاتی است که اخیراً در کمپینی با عنوان «شهرتازه» از سوی شهرداری تهران به صورت آگهی محیطی اکران شد. این کمپین که هدف آن آموزش شهروندان تهرانی در جهت حفظ محیط زیست بود، قصد داشت از طریق برپایی تابلوهای گرافیکی به فرهنگسازی در این خصوص بپردازد. شهرداری تهران که هنوز هیچ برنامهای برای حفاظت از محیط زیست از طریق آموزش شهروندان ندارد، ترجیح میدهد به جای هزینه و برنامهریزی بلندمدت یک نمایش بصری از تابلوهای گرافیکی بر بالای پلهای هوایی ایجاد کند. گویی شهرداری فراموش کرده در ده سال اخیر با دادن مجوّز ساختوسازهای بیرویه در مناطق شمالی شهر تهران چند ده هکتار باغ و فضاي سبز را نابود کرده است. در تمام این سالها، افزایش تراکم و سطح اشغال زمینهای را فراهم آورد که بسازبفروشها ترغیب شدند بسیاری از ساختمانها را بکوبند و بنایی با زیربنا و طبقات بیشتر بسازند. جان بسیاری از درختان هنگام عملیات ساختمانی گرفته شد. ضوابط به کمک ماشینها آمد تا مأمنی مسقّف برایشان تدارک دیده شود. درختها قطع شدند تا در حیاط رمپ زده شود یا به بهانه تأمین راه عبور ماشینها به پارکینگ، جابهجا و پس از مدتی خشک شدند. شهرداری برای قطع درختان عوارض تصویب کرد امّا مانند بسیاری دیگر از عوارض این هم بازدارنده نبود. پرداخت عوارض به همۀ سودی که بسازبفروشها به جیب میزدند، میارزید و نتوانست آنان را از قطع درختان منصرف کند. از طرفی دیگر ساختمانها که قد کشیدند، حیاط ساختمانهای جنوبی، فضایی محصور و زندانی میان ساختمانهای سربهفلک کشیده شد. امّا چه کسی حاضر است در یک حیاط دلمردۀ بیبهره از نور و خارج از مسیر حرکت، درختی بکارد یا به باغچه رسیدگی کند؟ حالا دیگر میشد با ماشین وارد پارکینگ شد، با آسانسور بالا رفت و گلدانها را در خانه گذاشته یا مهمان بالکنها کرد و از باغچۀ شخصی خانگی خود لذّت برد.
قطع درختان در زمین که به پایان رسید جایگزینهای جبرانی عجیب و غریبی در طرح تفصیلی شهر تهران گنجانده شد؛ بیخبر از آنکه باز آب به آسیاب بسازبفروشها ریخته میشود، بیآنکه قانونی تشویقی برای کاشت درختان در ساختمانهای نوساز تصویب شود و بیآنکه نظارتی بر حفظ درختان باقیمانده صورت گیرد. در برابر صدور مجوّز قتلعام درختان کهنسال، در ضوابط طرح تفصیلی آمد كه «به منظور تشويق ایجاد فضای سبز، شهرداری از ایجاد هرگونه فضای سبز بر بدنه، نما و فضاهاي بلااستفاده در ساختمانها استقبال میکند.» بامها عرصۀ کار فارغالتّحصیلان رشتۀ منظر دانشکدههای معماری شد و خاطرۀ درختان خرمالو، انگور، انجیر و توت که به دست پدرانمان در حیاط خانهها کاشته شده بود، به فراموشی سپردهشد و انواع جدیدی از گیاهان زینتی بر بام خانهها سبز شد. روفگاردن با آلاچیق، باربیکیو و آبنما باز به کمک بسازبفروشها آمد تا بر «کلاس» ساختمان بیفزایند و قیمت را بالاتر برند.
به نظر میآید باید کمپینی تشکیل داد و از شهرداری پرسید آیا باز هم این مردم هستند که در قطع درختان مقصّرند؟ آیا شهرداری نمیخواهد با تصویب قوانین تشویقی برای کاشت نهال و نظارت بر نگهداری از آنها و تبدیل کاشت درخت به امری مشارکتی در عملکرد خود بازبینی کند؟ آیا زمان آن نرسیده است که با بازنگری در عملکرد خود در اجرای قوانین ساختوساز، قطع درختان را قطع کند؟
@koubeh
فریده کلهر
«قطع درختان را قطع کنیم.» «صدای طبیعت دلنشینترین موسیقی زندگیست.» «با طبیعت بد تا نکنیم.» «به فرزندانمان حفاظت از محیط زیست را بیاموزیم.» اینها تنها تعداد اندکی از جملاتی است که اخیراً در کمپینی با عنوان «شهرتازه» از سوی شهرداری تهران به صورت آگهی محیطی اکران شد. این کمپین که هدف آن آموزش شهروندان تهرانی در جهت حفظ محیط زیست بود، قصد داشت از طریق برپایی تابلوهای گرافیکی به فرهنگسازی در این خصوص بپردازد. شهرداری تهران که هنوز هیچ برنامهای برای حفاظت از محیط زیست از طریق آموزش شهروندان ندارد، ترجیح میدهد به جای هزینه و برنامهریزی بلندمدت یک نمایش بصری از تابلوهای گرافیکی بر بالای پلهای هوایی ایجاد کند. گویی شهرداری فراموش کرده در ده سال اخیر با دادن مجوّز ساختوسازهای بیرویه در مناطق شمالی شهر تهران چند ده هکتار باغ و فضاي سبز را نابود کرده است. در تمام این سالها، افزایش تراکم و سطح اشغال زمینهای را فراهم آورد که بسازبفروشها ترغیب شدند بسیاری از ساختمانها را بکوبند و بنایی با زیربنا و طبقات بیشتر بسازند. جان بسیاری از درختان هنگام عملیات ساختمانی گرفته شد. ضوابط به کمک ماشینها آمد تا مأمنی مسقّف برایشان تدارک دیده شود. درختها قطع شدند تا در حیاط رمپ زده شود یا به بهانه تأمین راه عبور ماشینها به پارکینگ، جابهجا و پس از مدتی خشک شدند. شهرداری برای قطع درختان عوارض تصویب کرد امّا مانند بسیاری دیگر از عوارض این هم بازدارنده نبود. پرداخت عوارض به همۀ سودی که بسازبفروشها به جیب میزدند، میارزید و نتوانست آنان را از قطع درختان منصرف کند. از طرفی دیگر ساختمانها که قد کشیدند، حیاط ساختمانهای جنوبی، فضایی محصور و زندانی میان ساختمانهای سربهفلک کشیده شد. امّا چه کسی حاضر است در یک حیاط دلمردۀ بیبهره از نور و خارج از مسیر حرکت، درختی بکارد یا به باغچه رسیدگی کند؟ حالا دیگر میشد با ماشین وارد پارکینگ شد، با آسانسور بالا رفت و گلدانها را در خانه گذاشته یا مهمان بالکنها کرد و از باغچۀ شخصی خانگی خود لذّت برد.
قطع درختان در زمین که به پایان رسید جایگزینهای جبرانی عجیب و غریبی در طرح تفصیلی شهر تهران گنجانده شد؛ بیخبر از آنکه باز آب به آسیاب بسازبفروشها ریخته میشود، بیآنکه قانونی تشویقی برای کاشت درختان در ساختمانهای نوساز تصویب شود و بیآنکه نظارتی بر حفظ درختان باقیمانده صورت گیرد. در برابر صدور مجوّز قتلعام درختان کهنسال، در ضوابط طرح تفصیلی آمد كه «به منظور تشويق ایجاد فضای سبز، شهرداری از ایجاد هرگونه فضای سبز بر بدنه، نما و فضاهاي بلااستفاده در ساختمانها استقبال میکند.» بامها عرصۀ کار فارغالتّحصیلان رشتۀ منظر دانشکدههای معماری شد و خاطرۀ درختان خرمالو، انگور، انجیر و توت که به دست پدرانمان در حیاط خانهها کاشته شده بود، به فراموشی سپردهشد و انواع جدیدی از گیاهان زینتی بر بام خانهها سبز شد. روفگاردن با آلاچیق، باربیکیو و آبنما باز به کمک بسازبفروشها آمد تا بر «کلاس» ساختمان بیفزایند و قیمت را بالاتر برند.
به نظر میآید باید کمپینی تشکیل داد و از شهرداری پرسید آیا باز هم این مردم هستند که در قطع درختان مقصّرند؟ آیا شهرداری نمیخواهد با تصویب قوانین تشویقی برای کاشت نهال و نظارت بر نگهداری از آنها و تبدیل کاشت درخت به امری مشارکتی در عملکرد خود بازبینی کند؟ آیا زمان آن نرسیده است که با بازنگری در عملکرد خود در اجرای قوانین ساختوساز، قطع درختان را قطع کند؟
@koubeh
حق همیشه با معمار است: شوشترِنو و بندرختها
محمدمهدی طاهری
در زمانۀ ما معماران را زیاده مهم میانگارند. معمار به چنان جایگاهی رسیده است که نهفقط در روند طراحی مخاطب و کاربر بنایش را لحاظ نمیکند بلکه اگر هم در گذر زمان، محصول معماری او را کاربر ساختمان تغییر بدهد یا از آن ناراضی باشد، آنکه مقصر میشود همان کاربر بناست. در روند طراحی معماری، معماران از پشت میز شیکشان با انواع نرمافزارهای شبیهسازی، در بناها قدم میزنند و در سهبعدیهایی که از بنا به کارفرما ارائه میکنند، غالباً یکی دو کودکِ خوشلباس در حال بازی در مرکز محله و یکیدو فیگور خوشقدوبالا در واحدهای تجاریشان هستند. در تصوراتشان هم به انواع مفاهیم انتزاعی فکر میکنند و از معنا و معماری ایرانی و سنت هم دم میزنند اما موضوعاتی دمدستی به چشمشان نمیآید: رختها را کجا پهن کنند؟ تکلیف حریم و محرمیت چطور مشخص شود؟ ماشین را کجا پارک کنند؟ ماشین آتشنشانی چطور به همۀ واحدها دسترسی داشته باشد؟ پردۀ بالکن را اگر نکشند، تا کجای خانهشان را از کوچه میشود دید؟ در بالکن خانه اگر بایستند، اتاقخواب خانۀ روبهرو از دیدشان در امان میماند؟
شوشترنو را میشود زیبا دید؛ حتی هنوز هم زیباست، بافتش بهصورت نسبی یکپارچه و منسجم است، حرفهای قشنگی هم دربارهاش میزنند: الگوی چهارباغ برای ساماندهی معابر، معماری ایرانیاسلامی، پویایی اجتماعی، برنامۀ کاریِ اجتماعی و... . طبعاً علت تغییرهای کنونی مجموعه را هم در بیشتر اوقات، ناآگاهی کاربران بنا، جنگِ هشتساله و کثرت پناهندگان، تعطیلی آن کارخانه و نایکدستشدن بافت اجتماعی مجموعه، مدیریت نادرست و ساختهنشدنِ دیگر فازهای مجموعه میدانند. اما آیا از منظر زندگی زیستۀ کاربران مجموعه هم شوشترنو طرحی مناسب دارد؟
تصویر پیوستشده به این یادداشت را ببینید، یکی بالکنش را با پوششی زردرنگ پوشانده است، یکی بندرختهایش را در بالکن و بر جانپناه بالکن آویز کرده، دو تا از خانهها، حیاطشان را با ایرانیتهای فلزی مسقف کردهاند، یکی بالکنش را در حصاری مشبک مدفون کرده و دیگری هم احتمالاً بهقصد فرار از همشکلبودن همه چیز، در بالکنش رنگِ آبی پاشیده است. این تصویر را میشود از منظرهایی گوناگون و به روشهایی متفاوت بررسی کرد؛ باری این نوشته معطوف به بندرختهاست.
بندِرختها در فرهنگ ما موضوعی جالب هستند: در پندار ما لباسهای شستهشده را باید بَرِ آفتاب بیندازیم تا هم خشک شوند و هم میکروبهایشان! زدوده بشود، از سویی لباسهایمان را هم نباید کسی ببیند، مخصوصاً لباسهای زنهای خانه را. در فرهنگ ما افتادن چشم غریبهها به لباسهای اهل خانه قباحتِ بسیار دارد؛ حتی نام بعضی از آنها را هم نباید ببریم، تابو است. این دوگانۀ عجیب تاحدی با هم در تضاد است، نمیشود که هم طالب انداختن لباسها برِ آفتاب باشیم و هم نخواهیم کسی آنها را ببیند. البته در خانههای پیشینیان ما این تضاد وجود نداشت، میانسراها را نمیشد از کوچه و حیاط همسایه دید؛ خانهها هم (احتمالاً به دلیل محدودیتهای سازهای و قانونهای نوشته یا نانوشتۀ فرهنگی) معمولاً در ارتفاعی هماهنگ و مشخص ساخته میشدند و محرمیت و حریمها حفظ میشد. اما در خانههای جدیدمان یا باید پهن کردن رختها روی بندِرخت را فراموش کنیم یا از معدود فضاهای باقیمانده، مثل بالکن و بام و حیاط استفاده کنیم و هراس دیرینه از دیدهشدنِ لباسها را به کناری بگذاریم. بههرحال در این دورۀ گذار بلاتکلیف ماندهایم، آپارتماننشینها به خشککردنِ لباسها در فضایی مسقف عادت میکنند و ویلایینشینها هم لباسهایی را که دیده نشدنشان مهمتر است زیر باقی لباسها پنهان میکنند. ⬇️
محمدمهدی طاهری
در زمانۀ ما معماران را زیاده مهم میانگارند. معمار به چنان جایگاهی رسیده است که نهفقط در روند طراحی مخاطب و کاربر بنایش را لحاظ نمیکند بلکه اگر هم در گذر زمان، محصول معماری او را کاربر ساختمان تغییر بدهد یا از آن ناراضی باشد، آنکه مقصر میشود همان کاربر بناست. در روند طراحی معماری، معماران از پشت میز شیکشان با انواع نرمافزارهای شبیهسازی، در بناها قدم میزنند و در سهبعدیهایی که از بنا به کارفرما ارائه میکنند، غالباً یکی دو کودکِ خوشلباس در حال بازی در مرکز محله و یکیدو فیگور خوشقدوبالا در واحدهای تجاریشان هستند. در تصوراتشان هم به انواع مفاهیم انتزاعی فکر میکنند و از معنا و معماری ایرانی و سنت هم دم میزنند اما موضوعاتی دمدستی به چشمشان نمیآید: رختها را کجا پهن کنند؟ تکلیف حریم و محرمیت چطور مشخص شود؟ ماشین را کجا پارک کنند؟ ماشین آتشنشانی چطور به همۀ واحدها دسترسی داشته باشد؟ پردۀ بالکن را اگر نکشند، تا کجای خانهشان را از کوچه میشود دید؟ در بالکن خانه اگر بایستند، اتاقخواب خانۀ روبهرو از دیدشان در امان میماند؟
شوشترنو را میشود زیبا دید؛ حتی هنوز هم زیباست، بافتش بهصورت نسبی یکپارچه و منسجم است، حرفهای قشنگی هم دربارهاش میزنند: الگوی چهارباغ برای ساماندهی معابر، معماری ایرانیاسلامی، پویایی اجتماعی، برنامۀ کاریِ اجتماعی و... . طبعاً علت تغییرهای کنونی مجموعه را هم در بیشتر اوقات، ناآگاهی کاربران بنا، جنگِ هشتساله و کثرت پناهندگان، تعطیلی آن کارخانه و نایکدستشدن بافت اجتماعی مجموعه، مدیریت نادرست و ساختهنشدنِ دیگر فازهای مجموعه میدانند. اما آیا از منظر زندگی زیستۀ کاربران مجموعه هم شوشترنو طرحی مناسب دارد؟
تصویر پیوستشده به این یادداشت را ببینید، یکی بالکنش را با پوششی زردرنگ پوشانده است، یکی بندرختهایش را در بالکن و بر جانپناه بالکن آویز کرده، دو تا از خانهها، حیاطشان را با ایرانیتهای فلزی مسقف کردهاند، یکی بالکنش را در حصاری مشبک مدفون کرده و دیگری هم احتمالاً بهقصد فرار از همشکلبودن همه چیز، در بالکنش رنگِ آبی پاشیده است. این تصویر را میشود از منظرهایی گوناگون و به روشهایی متفاوت بررسی کرد؛ باری این نوشته معطوف به بندرختهاست.
بندِرختها در فرهنگ ما موضوعی جالب هستند: در پندار ما لباسهای شستهشده را باید بَرِ آفتاب بیندازیم تا هم خشک شوند و هم میکروبهایشان! زدوده بشود، از سویی لباسهایمان را هم نباید کسی ببیند، مخصوصاً لباسهای زنهای خانه را. در فرهنگ ما افتادن چشم غریبهها به لباسهای اهل خانه قباحتِ بسیار دارد؛ حتی نام بعضی از آنها را هم نباید ببریم، تابو است. این دوگانۀ عجیب تاحدی با هم در تضاد است، نمیشود که هم طالب انداختن لباسها برِ آفتاب باشیم و هم نخواهیم کسی آنها را ببیند. البته در خانههای پیشینیان ما این تضاد وجود نداشت، میانسراها را نمیشد از کوچه و حیاط همسایه دید؛ خانهها هم (احتمالاً به دلیل محدودیتهای سازهای و قانونهای نوشته یا نانوشتۀ فرهنگی) معمولاً در ارتفاعی هماهنگ و مشخص ساخته میشدند و محرمیت و حریمها حفظ میشد. اما در خانههای جدیدمان یا باید پهن کردن رختها روی بندِرخت را فراموش کنیم یا از معدود فضاهای باقیمانده، مثل بالکن و بام و حیاط استفاده کنیم و هراس دیرینه از دیدهشدنِ لباسها را به کناری بگذاریم. بههرحال در این دورۀ گذار بلاتکلیف ماندهایم، آپارتماننشینها به خشککردنِ لباسها در فضایی مسقف عادت میکنند و ویلایینشینها هم لباسهایی را که دیده نشدنشان مهمتر است زیر باقی لباسها پنهان میکنند. ⬇️
⬆️ شوشترنو هم همچون دیگر آثار معماری زمانۀ ما، فضایی برای خشکاندن رختها ندارد. رختها را یا باید در بالکن پهن کرد یا بر پشتبام یا در حیاطمرکزی یا در حیاطهای افزوده. پهنکردن آنها در بالکن این ایراد را دارد که نمای مجموعه را تغییر میدهد و ایراد دیگرش این است که همسایهها به لباسها دید دارند، باید لباسزیرها را زیر دیگر لباسها پنهان کرد. مثلاً در عکس ارائهشده برای همین نوشتار، بالکن سمت راستی را ببینید که چگونه کاربر برای پوشاندن دید، از خیر مزایای بالکن گذشته و کاملاً آن را پوشانده است. پهنکردن رختها بر بام هم راهِحلّی است، درشوشترنو هم گرچه بیشتر از بالکنها برای این امر استفاده میشد، نمونههایی هم بود که از بام برای خشکاندن رختها بهره میبردند. بندرختهای پشتبام، بهرغم بالکنها، مشکل دید و منظر ندارند اما مشکلی دیگر دارند؛ پشتبامهای شوشترنو به هم راه دارد و میشد بیشتر مجموعه را بامگردی کرد: لباسهای رهاشده بر بام و عابرِ تنهایی که به آنها هم دید دارد هم دسترسی. وزش باد هم که بر بام شدیدتر است و مبادا لباسی را ببرد تا خانۀ همسایه. بعضی خانههای شوشترنو حیاطِمرکزی دارند، میانسراها فضای خوبی برای خشکاندن لباسها هستند که هیچکدام از مشکلات پیشگفته را ندارد. مشکل خشکاندن لباسها در حیاطمرکزیهای شوشترنو فقط یک چیز است: حیاطها کوچکاند و دیوارها از هرچهارسویشان بهنسبت ابعاد حیاط بلند، بنابراین لباسها معمولاً آفتاب نمیخورند مگر در چلّۀ ظهر. بعضی خانههای شوشترِنو حیاط دارند که خشکاندن رختها در آنها از هر دو راه پیشین آسانتر است؛ هرچند طراحی مجموعه چنان است که حیاطها از چشمان غریبهها مصون نیستند. ساکنان مجموعه گاهی حیاطها را با ایرانیت و پوششهای دیگر میپوشانند تا زیر آن ایرانیت، محرمیت و حریمشان حفظ بشود. نهایتاً، آخرین چارۀ بعضی شوشترنوییها میماند: پهنکردن رختها در حیاطهایی که بهمیل خودشان بر مجموعه افزودهاند. این حیاطها در طرح معمار وجود نداشتهاند و مالکان خانهها خودشان بهصورتی خودجوش بخشی از کوچه را گرفتهاند (همان کوچهای که در نیت معمارش عریضتر شده بوده تا امکان بازی کودکان و تعامل اجتماعی فراهم شود) و حیاط ساختهاند؛ و شاید باورتان نشود اما این حیاطها برای خشککردن لباسها از هر سه فضای پیشگفته بهتر هستند: لباسها را باد نمیبرد، کسی به آنها دید ندارد، آفتاب هم خوب میخورند.
چهبسا بد نباشد که در معماریکردنمان، زندگی روزمرۀ مخاطبان بنا را هم مدنظر قرار دهیم. انسانها که در خانههایشان فقط غرق در مطالعه و ذکر و پراندن پرندۀ خیال نمیشوند! در نمونۀ شوشترنو هم تجربه کردهایم که پویایی اجتماعی و فضای جمعی را چطور فدای پارکینگ و بندِرخت میکنند. بنابراین، چه در فضایی مسقف باشد چه در فضایی روباز، جایی هم برای خشکاندن لباسهای کاربران ساختمانهایمان طراحی کنیم! معماران در طراحی معماری زیاده انتزاعی میاندیشند و زیاده فانتزی شدهاند و با این همه، به جای کاربر بنا، حق را هم همیشه با معمار میدانیم.
@Koubeh
چهبسا بد نباشد که در معماریکردنمان، زندگی روزمرۀ مخاطبان بنا را هم مدنظر قرار دهیم. انسانها که در خانههایشان فقط غرق در مطالعه و ذکر و پراندن پرندۀ خیال نمیشوند! در نمونۀ شوشترنو هم تجربه کردهایم که پویایی اجتماعی و فضای جمعی را چطور فدای پارکینگ و بندِرخت میکنند. بنابراین، چه در فضایی مسقف باشد چه در فضایی روباز، جایی هم برای خشکاندن لباسهای کاربران ساختمانهایمان طراحی کنیم! معماران در طراحی معماری زیاده انتزاعی میاندیشند و زیاده فانتزی شدهاند و با این همه، به جای کاربر بنا، حق را هم همیشه با معمار میدانیم.
@Koubeh
کوبه
Photo
.
کاربریهای بیبنا و بناهای بیکاربری
یاسمین نعمتاللهی
این روزها تقریباً زمانی نیست که در کانالهای تلگرامی برای جلوگیری از تخریب یک بنای تاریخی کمپینی تشکیل نشود و اخبار لحظهبهلحظۀ آن به گوش همه نرسد. در ابتدا عکسی از مجوز تخریب بنا را به اشتراک میگذارند و پس از آن عکس بولدوزری که در کنار بنا ایستاده و نمیداند تخریب کند یا نکند. سپس از تکتک افراد گروهها و کانالها خواسته میشود که اگر هنوز خون آریایی در رگهایشان جاری هست، هرکاری که میتوانند بکنند تا بنای مورد نظر تخریب نشود. پس از جدالهای پیاپی، یا تلاشهای مجازی ثمربخش است و بولدوزر از کنار بنا میگذرد و بنا جانِ سالم به در میبرد، یا تلاشها نتیجهای ندارد و عکس تخریبشدۀ بنا در همه جا منتشر میشود که «بازهم قسمتی از تاریخ زیر خاک مدفون شد». اما بناهایی که از این تخریبها جانِ سالم به در بردهاند به همان حالت باقی میمانند و همه میروند سراغ بنای دیگری که قرار است تخریب شود. کسی بهدنبال سرنوشت بنای تخریبنشده نمیرود. کسی این سوال را نمیپرسد که آیا به صرف تخریبنشدن یک بنا، آن بنا زنده میشود؟ آیا تخریب یک بنای تاریخی تنها با بولدوزر انجام میشود؟ و با توجه به نوع مرمت برخی بناها یا بعضی کاربریهایی که به آنها داده میشود، آیا بنا ترجیح نمیدهد با خاک یکسان شود؟!
شاید بتوان خانۀ انیسالدوله، سوگلی ناصرالدینشاه، را یکی از همان بناهایی دانست که ترجیح میداد با بولدوزر خراب شود. ناصرالدینشاه دستور داد تا خانهای مجلل و زیبا برای سوگلی حرمسرایش بسازند و انیسالدوله تا زمان مرگش در این خانه زندگی کرد. شاید باور آن سخت باشد ولی عنوان تابلویی که امروزه بر سردر این خانه نصب شده، چنین است: «اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی تهران». خانهای که برای سوگلی شاه یک مملکت ساخته بودند، با گچبریهای پرکار مرسوم در عهد قاجار و سرستونهای زیبا، و آن را در میان باغی قرار داده بودند تا از هر لحاظ موجب راحتی و آسایش سوگلی شاه باشد، نزدیک به چهل سال است تبدیل شده به بنایی که جای جایش را سوراخ کرده تا سیمهای تلفن، کامپیوتر، پرینتر و... را از آن رد کنند. ایوان زیبایش را نیز با دو عدد کولر که بیرحمانه پنجره را سوراخ کرده، نازیبا نمودهاند. در خانۀ سوگلی شاه امروزه تنها حرف گوشت است و خون و گوسفند. البته در تعداد زیادی از موارد، بناهای قدیمی و سنتی به مرکز یا اداره یا شرکت تبدیل شده که بسیار هم با بنا هماهنگ شدهاند. برای مثال میتوان از پژوهشگاه فرهنگ و هنر و معماری جهاد دانشگاهی در خیابان انقلاب یا خانۀ سینما در خیابان وصال شیرازی نام برد. در مورد خانۀ انیسالدوله هم اگر قرار بر تغییر کاربری آن به یک اداره یا شرکت بود، بهتر آن بود که اداره یا شرکت، مربوط به امور فرهنگی و هنری یا اموری مرتبطتر و هماهنگتر با یک بنای سنتی باشد. اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی با هیچ معیاری با یک بنای صدوچند سالۀ قاجاری تطابق ندارد. ⬇️
کاربریهای بیبنا و بناهای بیکاربری
یاسمین نعمتاللهی
این روزها تقریباً زمانی نیست که در کانالهای تلگرامی برای جلوگیری از تخریب یک بنای تاریخی کمپینی تشکیل نشود و اخبار لحظهبهلحظۀ آن به گوش همه نرسد. در ابتدا عکسی از مجوز تخریب بنا را به اشتراک میگذارند و پس از آن عکس بولدوزری که در کنار بنا ایستاده و نمیداند تخریب کند یا نکند. سپس از تکتک افراد گروهها و کانالها خواسته میشود که اگر هنوز خون آریایی در رگهایشان جاری هست، هرکاری که میتوانند بکنند تا بنای مورد نظر تخریب نشود. پس از جدالهای پیاپی، یا تلاشهای مجازی ثمربخش است و بولدوزر از کنار بنا میگذرد و بنا جانِ سالم به در میبرد، یا تلاشها نتیجهای ندارد و عکس تخریبشدۀ بنا در همه جا منتشر میشود که «بازهم قسمتی از تاریخ زیر خاک مدفون شد». اما بناهایی که از این تخریبها جانِ سالم به در بردهاند به همان حالت باقی میمانند و همه میروند سراغ بنای دیگری که قرار است تخریب شود. کسی بهدنبال سرنوشت بنای تخریبنشده نمیرود. کسی این سوال را نمیپرسد که آیا به صرف تخریبنشدن یک بنا، آن بنا زنده میشود؟ آیا تخریب یک بنای تاریخی تنها با بولدوزر انجام میشود؟ و با توجه به نوع مرمت برخی بناها یا بعضی کاربریهایی که به آنها داده میشود، آیا بنا ترجیح نمیدهد با خاک یکسان شود؟!
شاید بتوان خانۀ انیسالدوله، سوگلی ناصرالدینشاه، را یکی از همان بناهایی دانست که ترجیح میداد با بولدوزر خراب شود. ناصرالدینشاه دستور داد تا خانهای مجلل و زیبا برای سوگلی حرمسرایش بسازند و انیسالدوله تا زمان مرگش در این خانه زندگی کرد. شاید باور آن سخت باشد ولی عنوان تابلویی که امروزه بر سردر این خانه نصب شده، چنین است: «اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی تهران». خانهای که برای سوگلی شاه یک مملکت ساخته بودند، با گچبریهای پرکار مرسوم در عهد قاجار و سرستونهای زیبا، و آن را در میان باغی قرار داده بودند تا از هر لحاظ موجب راحتی و آسایش سوگلی شاه باشد، نزدیک به چهل سال است تبدیل شده به بنایی که جای جایش را سوراخ کرده تا سیمهای تلفن، کامپیوتر، پرینتر و... را از آن رد کنند. ایوان زیبایش را نیز با دو عدد کولر که بیرحمانه پنجره را سوراخ کرده، نازیبا نمودهاند. در خانۀ سوگلی شاه امروزه تنها حرف گوشت است و خون و گوسفند. البته در تعداد زیادی از موارد، بناهای قدیمی و سنتی به مرکز یا اداره یا شرکت تبدیل شده که بسیار هم با بنا هماهنگ شدهاند. برای مثال میتوان از پژوهشگاه فرهنگ و هنر و معماری جهاد دانشگاهی در خیابان انقلاب یا خانۀ سینما در خیابان وصال شیرازی نام برد. در مورد خانۀ انیسالدوله هم اگر قرار بر تغییر کاربری آن به یک اداره یا شرکت بود، بهتر آن بود که اداره یا شرکت، مربوط به امور فرهنگی و هنری یا اموری مرتبطتر و هماهنگتر با یک بنای سنتی باشد. اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی با هیچ معیاری با یک بنای صدوچند سالۀ قاجاری تطابق ندارد. ⬇️
⬆️ شاید اولین کاربریای که برای یک بنای سنتی پس از مرمت به ذهن میآید، موزه باشد. بسیاری از بناهای قدیمی در شهرهای مختلف ایران و نیز در نقاط مختلف دنیا پس از مرمت به موزه تبدیل شدهاند و نمونههای خوبی هم در میان آنها دیده میشود. موضوع این موزهها معمولاً هنری یا فرهنگی است. از نمونههای قابلِقبول آن میتوان موزههای مردمشناسی در هر شهر را نام برد که اکثراً در یکی از بناهای تاریخی آن شهر قرار دارند. اما موضوع برخی موزهها با توجه به بنایی که برای آنها انتخاب شده، با عقل جور در نمیآید. در شهر اصفهان، در پرمخاطبترین و توریستپذیرترین نقطۀ شهر، در نزدیکی میدان نقشِجهان و در مجاورت کاخ چهلستون، یکی از معدود بناهای دوران تیموری این شهر، سالم و پابرجا مانده است. هنگامی که از میدان نقشِجهان در بافت تاریخی شهر بهسمت تالار تیموری میروید، شاید انتظار دیدن هر چه را داشته باشید به غیر از دایناسور!
تالار تیموری بهدلیل نامعلومی تبدیل به موزۀ تاریخ طبیعی و حیاتِوحش شده و بهتبع همین تغییر کاربری، حیاط تالار که از بیرون نیز نمایان است، پر شده از مجسمههای دایناسور و کرگدن و دیگر جانوران. مجسمههای دایناسورها همه جا دیده میشود: در فضای بیرون، در ایوان ورودی بنا و حتی در حوض آبی که براساس مطالب ذکرشده در منابع، از یادگارها و الحاقات دوران صفوی است. هنگامی که درون ایوان ایستاده و قصد ورود به بنا را دارید، نمیدانید به پنجرههای مشبک درون ایوان نگاه کنید یا به دندانهای تیز دایناسوری که درون ایوان ایستاده. داخل بنا نیز به چند سالن بیمُهرگان، مهرهداران، گیاهشناسی، زمینشناسی و... تقسیم شده و همین داستان ادامه دارد که به جای لذت بردن از تزئینات معماری، باید از حیوانات تاکسیدرمی شده یا آنها که درون الکل و مواد نگهدارنده هستند، لذت ببرید. جالب آن است که هدف تأسیس موزه اینگونه بیان شده: «هدف اساسی از تأسیس موزۀ تاریخ طبیعی اصفهان ضمن بالا بردن سطح دانش و اطلاعات عمومی جامعه دربارۀ عالم حیات و عظمت جهان آفرینش و قدرتمندی خالق یكتا، حفظ میراث ارزندۀ طبیعی كشور از غارت و تخریب، جبران كمبود وسایل كمك آموزشی، حفظ سلامت جامعه از طریق ایجاد محیطی سالم و تفریحی، فراهم آوردن زمینههای تحقیق در علوم طبیعی و كمك به افزایش جاذبههای توریستی كشور و شهر اصفهان میباشد.» تنها پرسشی که باقی میماند آن است که برای رسیدن به این هدف، هیچ بنا یا مکان دیگری در اصفهان نبود که با آغوشی بازتر پذیرای دایناسورها و جانوران دیگر باشد و بهتر بتواند این کمبودها را جبران کند؟
مشخص نیست که دلیل این انتخابها را باید بدسلیقگی دانست یا چیزی دیگر. برای بناهایی مانند تالار تیموری که کسی قصد تخریب آن را نداشته و هدف، زنده نگه داشتن بافت مجموعه و بنا بوده، تبدیل آن به موزۀ تاریخ طبیعی قابلِقبول نیست. از این دست بناها کم نیستند، بناهای تاریخی با کاربریهایی که هوش از سر هوشیار میپرانند. درست است که باید جلوی موج تخریب بناهای قدیمی و باارزش گرفته شود؛ درست است که باید با وضع قوانین، دست تخریبگران را از این بناها کوتاه کرد؛ اما این پرسش همچنان باقی است که وقتی جلوی تخریبها را گرفتیم و دستها را کوتاه کردیم، چه اتفاقی میافتد؟ بنا را به حال خود رها میکنیم و کاربریای برای آن تعیین میکنیم که جایی برایش نیست؟ از جمیع بناهای مرمت شدۀ بیکاربری و کاربریهای بیبنا، جورچینی میسازیم که میتواند صدمرتبه از تخریبش بدتر باشد و بنای تاریخی را به سخره گیرد؟
@Koubeh
تالار تیموری بهدلیل نامعلومی تبدیل به موزۀ تاریخ طبیعی و حیاتِوحش شده و بهتبع همین تغییر کاربری، حیاط تالار که از بیرون نیز نمایان است، پر شده از مجسمههای دایناسور و کرگدن و دیگر جانوران. مجسمههای دایناسورها همه جا دیده میشود: در فضای بیرون، در ایوان ورودی بنا و حتی در حوض آبی که براساس مطالب ذکرشده در منابع، از یادگارها و الحاقات دوران صفوی است. هنگامی که درون ایوان ایستاده و قصد ورود به بنا را دارید، نمیدانید به پنجرههای مشبک درون ایوان نگاه کنید یا به دندانهای تیز دایناسوری که درون ایوان ایستاده. داخل بنا نیز به چند سالن بیمُهرگان، مهرهداران، گیاهشناسی، زمینشناسی و... تقسیم شده و همین داستان ادامه دارد که به جای لذت بردن از تزئینات معماری، باید از حیوانات تاکسیدرمی شده یا آنها که درون الکل و مواد نگهدارنده هستند، لذت ببرید. جالب آن است که هدف تأسیس موزه اینگونه بیان شده: «هدف اساسی از تأسیس موزۀ تاریخ طبیعی اصفهان ضمن بالا بردن سطح دانش و اطلاعات عمومی جامعه دربارۀ عالم حیات و عظمت جهان آفرینش و قدرتمندی خالق یكتا، حفظ میراث ارزندۀ طبیعی كشور از غارت و تخریب، جبران كمبود وسایل كمك آموزشی، حفظ سلامت جامعه از طریق ایجاد محیطی سالم و تفریحی، فراهم آوردن زمینههای تحقیق در علوم طبیعی و كمك به افزایش جاذبههای توریستی كشور و شهر اصفهان میباشد.» تنها پرسشی که باقی میماند آن است که برای رسیدن به این هدف، هیچ بنا یا مکان دیگری در اصفهان نبود که با آغوشی بازتر پذیرای دایناسورها و جانوران دیگر باشد و بهتر بتواند این کمبودها را جبران کند؟
مشخص نیست که دلیل این انتخابها را باید بدسلیقگی دانست یا چیزی دیگر. برای بناهایی مانند تالار تیموری که کسی قصد تخریب آن را نداشته و هدف، زنده نگه داشتن بافت مجموعه و بنا بوده، تبدیل آن به موزۀ تاریخ طبیعی قابلِقبول نیست. از این دست بناها کم نیستند، بناهای تاریخی با کاربریهایی که هوش از سر هوشیار میپرانند. درست است که باید جلوی موج تخریب بناهای قدیمی و باارزش گرفته شود؛ درست است که باید با وضع قوانین، دست تخریبگران را از این بناها کوتاه کرد؛ اما این پرسش همچنان باقی است که وقتی جلوی تخریبها را گرفتیم و دستها را کوتاه کردیم، چه اتفاقی میافتد؟ بنا را به حال خود رها میکنیم و کاربریای برای آن تعیین میکنیم که جایی برایش نیست؟ از جمیع بناهای مرمت شدۀ بیکاربری و کاربریهای بیبنا، جورچینی میسازیم که میتواند صدمرتبه از تخریبش بدتر باشد و بنای تاریخی را به سخره گیرد؟
@Koubeh
نمازخانهای برای اجنّه: تکنگاری یک اتاق
محمّد شیخی
از گودال باغچهٔ حیاط بیرونی که بهسمت حیاط خدمه میروی، دلت پاک باشد و ذهنت آماده، بیاختیار جذبش می شوی! معلوم نیست قرار است با «و اِن یَکادُ ...» روی دیوارِ ورودی تو او را چشم نزنی یا که او بلاهایت را دور سازد. نقوش و تزئیناتی که با گچ روی دیوار کشیده شدهاند، با راهروی انتهایی مسدود و گودال پوشیده شده، نشانههایی برای شروع ماجراجوییِ توست. با خود میگویی: دعای واِن یکاد و کتیبههای با گچ نوشتهشده و اینکه قسمتی از کفسازی اتاق سوراخ دستکندی بوده که بعداً با سنگی رویش پوشانده شده –و احتمالاً چاه مبال اتاق بوده- بههمراه سنگی که بهارتفاع ۸۰ سانتیمتر –یعنی بهقدر کمر- و مشابه سینک روشوئی با مجرای آبی از طبقه بالا در طاقچه دیوار سمت چپت جاسازی شده، شاید نشان از سکونت شخص مذهبی در اینجا باشد. وجود فضاهای زیبا در بخش بیرونی و تالار و اتاق آینهکاریشده و ... ایدههای بهتری برای کاربری اتاق میطلبد. محرابی ندارد، درب ورودی مسدود بوده و از نو باز شده، تاریکی بر اتاق حکمفرماست و یک بازوی اتصالی به دنیای بیرون از اتاق بوده که از ورودی آن دریچهای به ابعاد سر آدمیزاد باقی مانده است. نقوش دیوار بهگمانم همه طلسم و مرتبط با امور ماورائی است و پنجرهٔ مشبک اتاق، که بر لبهٔ بیرونی دیوار ضخیم یکمتری نشسته، تنها نورگیر و راه ارتباطی به بیرون است. یقیناً آن کودک جنزده را در اینجا حبس کرده بودند و او را از سوراخ جرز آجری گذرانده و برای درمانش اینهمه جادو و آیهٔ مبارکه نوشتهاند و شاید هم درد لاعلاجی داشته و چارهٔ دردش مراقبت از او در این اتاق بوده است. اینکه علوم غریبه در کاشان رونق داشته، شاید باعث شده این اتاق را وقف عموم کنند تا هر آنکه در شهر درد لاعلاجی دارد در این اتاق مداوا شود.
وقوع زلزلۀ مهیب در اواخر قرن دوازدهم هجریقمری، موجب پدید آمدن بافت قاجاری کاشان شد که مملوء از معماری مسکونی اعیانی مربوط به تاجران ساکن آن است. خانهٔ عباسیان، بیشک یکی از زیباترین و پرکارترین بناهایی است که پس از مرمت در دهههای اخیر، قابل بازدید برای عموم است. اغلب بحثهای معماری که در کتابها و گزارشها در رابطه با این بنا موجود است، شرح ورودی شیبدار و هشتی بنا و اقداماتی است که برای حفظ محرمیت و آسایش حرارتی در ساخت بنا صورت گرفته و پنج حیاط گودالباغچهای که به بخش اندرونی و بیرونی و خدمه خدمترسانی میکنند را توصیف میکند. فارغ از این توصیفات، بحث اصلی این نوشته، وصف فضایی است که بهعنوان عبادتگاه مجموعه شناخته شده و در طبقهٔ پائینی اندرونی این بنای سهطبقه قرار دارد. هفتهزارمتر زیربنایی که چندین اتاق آینهکاریشده با انواع فضاهای شاهنشین و خدمهنشین، مطبخ و انباری و آبانبار و رختشویخانه و اصطبل احشام را در برمیگیرد، چرا باید نمازخانهای با این کیفیت فضایی و جایگیری نامرتبط با کلّ بنا داشته باشد؟ اگر معمار بنا با دقت و ظرافت به گچبریها و آینهکاریها و شومینههای طرحدار این خانه با ایوانچههای قرینۀ به سبک معماری عثمانی و سرستونهای زیبای گچبریشده توجه داشته و گویی محدودیت مالی در ساخت مجموعه در کار نبوده، نمی توانسته نمازخانهای بزرگتر و پرتزئینتر در طبقهٔ بالا بسازد؟
اتاق در ضلع شمالشرقی مجموعه قرار دارد و شامل فضایی مستطیلشکل با بازویی اتصالی در ضلع شرقی خود به سمت رختشویخانه بوده که حاصل این ارتباط نورگیر کوچکی است که از خالی گذاشتن جای چند آجر بر روی دیوار ایجاد شده است. جانب جنوبغربی یا همان جانب روبهقبلهٔ اتاق احتمالاً ضلع ورودی آن بوده و درب آن با توجه به کاهگلی که متاخّرتر از دیوارهای اتاق است گویی بعداً نصب شده است. همچنین دو پله اتاق را به فضای اندرونی متصل میکند. در زیر کتیبههای نوشته شده با گچ که اسماء متبرکه و آیه ی «و اِن یَکادُ» است، چندین طاقچه کار شده که از لحاظ هندسه ساخت، نامنظم و کمدقت ساخته شدهاند. نقوش رسمیبندی که با گچ مابین تَویزهها کشیده شدهاند، تنها تزئینات سقف این اتاق هستند. اتخاذ لفظ نمازخانه با توجه به نقوشی طلسممانندی که در دیوارهای شمالشرقی و شمالغربی کشیده شده، وجود نقوش درختی (که البته در دیوارهای بخش بیرونی مجموعه نیز دیده میشوند) و نیز دو طاووس و حیوانی که شبیه به قوچ یا پلنگ یا هر حیوان خالدار و دُمدار دیگر است، چندان صحیح بهنظر نمیرسد.⬇️
محمّد شیخی
از گودال باغچهٔ حیاط بیرونی که بهسمت حیاط خدمه میروی، دلت پاک باشد و ذهنت آماده، بیاختیار جذبش می شوی! معلوم نیست قرار است با «و اِن یَکادُ ...» روی دیوارِ ورودی تو او را چشم نزنی یا که او بلاهایت را دور سازد. نقوش و تزئیناتی که با گچ روی دیوار کشیده شدهاند، با راهروی انتهایی مسدود و گودال پوشیده شده، نشانههایی برای شروع ماجراجوییِ توست. با خود میگویی: دعای واِن یکاد و کتیبههای با گچ نوشتهشده و اینکه قسمتی از کفسازی اتاق سوراخ دستکندی بوده که بعداً با سنگی رویش پوشانده شده –و احتمالاً چاه مبال اتاق بوده- بههمراه سنگی که بهارتفاع ۸۰ سانتیمتر –یعنی بهقدر کمر- و مشابه سینک روشوئی با مجرای آبی از طبقه بالا در طاقچه دیوار سمت چپت جاسازی شده، شاید نشان از سکونت شخص مذهبی در اینجا باشد. وجود فضاهای زیبا در بخش بیرونی و تالار و اتاق آینهکاریشده و ... ایدههای بهتری برای کاربری اتاق میطلبد. محرابی ندارد، درب ورودی مسدود بوده و از نو باز شده، تاریکی بر اتاق حکمفرماست و یک بازوی اتصالی به دنیای بیرون از اتاق بوده که از ورودی آن دریچهای به ابعاد سر آدمیزاد باقی مانده است. نقوش دیوار بهگمانم همه طلسم و مرتبط با امور ماورائی است و پنجرهٔ مشبک اتاق، که بر لبهٔ بیرونی دیوار ضخیم یکمتری نشسته، تنها نورگیر و راه ارتباطی به بیرون است. یقیناً آن کودک جنزده را در اینجا حبس کرده بودند و او را از سوراخ جرز آجری گذرانده و برای درمانش اینهمه جادو و آیهٔ مبارکه نوشتهاند و شاید هم درد لاعلاجی داشته و چارهٔ دردش مراقبت از او در این اتاق بوده است. اینکه علوم غریبه در کاشان رونق داشته، شاید باعث شده این اتاق را وقف عموم کنند تا هر آنکه در شهر درد لاعلاجی دارد در این اتاق مداوا شود.
وقوع زلزلۀ مهیب در اواخر قرن دوازدهم هجریقمری، موجب پدید آمدن بافت قاجاری کاشان شد که مملوء از معماری مسکونی اعیانی مربوط به تاجران ساکن آن است. خانهٔ عباسیان، بیشک یکی از زیباترین و پرکارترین بناهایی است که پس از مرمت در دهههای اخیر، قابل بازدید برای عموم است. اغلب بحثهای معماری که در کتابها و گزارشها در رابطه با این بنا موجود است، شرح ورودی شیبدار و هشتی بنا و اقداماتی است که برای حفظ محرمیت و آسایش حرارتی در ساخت بنا صورت گرفته و پنج حیاط گودالباغچهای که به بخش اندرونی و بیرونی و خدمه خدمترسانی میکنند را توصیف میکند. فارغ از این توصیفات، بحث اصلی این نوشته، وصف فضایی است که بهعنوان عبادتگاه مجموعه شناخته شده و در طبقهٔ پائینی اندرونی این بنای سهطبقه قرار دارد. هفتهزارمتر زیربنایی که چندین اتاق آینهکاریشده با انواع فضاهای شاهنشین و خدمهنشین، مطبخ و انباری و آبانبار و رختشویخانه و اصطبل احشام را در برمیگیرد، چرا باید نمازخانهای با این کیفیت فضایی و جایگیری نامرتبط با کلّ بنا داشته باشد؟ اگر معمار بنا با دقت و ظرافت به گچبریها و آینهکاریها و شومینههای طرحدار این خانه با ایوانچههای قرینۀ به سبک معماری عثمانی و سرستونهای زیبای گچبریشده توجه داشته و گویی محدودیت مالی در ساخت مجموعه در کار نبوده، نمی توانسته نمازخانهای بزرگتر و پرتزئینتر در طبقهٔ بالا بسازد؟
اتاق در ضلع شمالشرقی مجموعه قرار دارد و شامل فضایی مستطیلشکل با بازویی اتصالی در ضلع شرقی خود به سمت رختشویخانه بوده که حاصل این ارتباط نورگیر کوچکی است که از خالی گذاشتن جای چند آجر بر روی دیوار ایجاد شده است. جانب جنوبغربی یا همان جانب روبهقبلهٔ اتاق احتمالاً ضلع ورودی آن بوده و درب آن با توجه به کاهگلی که متاخّرتر از دیوارهای اتاق است گویی بعداً نصب شده است. همچنین دو پله اتاق را به فضای اندرونی متصل میکند. در زیر کتیبههای نوشته شده با گچ که اسماء متبرکه و آیه ی «و اِن یَکادُ» است، چندین طاقچه کار شده که از لحاظ هندسه ساخت، نامنظم و کمدقت ساخته شدهاند. نقوش رسمیبندی که با گچ مابین تَویزهها کشیده شدهاند، تنها تزئینات سقف این اتاق هستند. اتخاذ لفظ نمازخانه با توجه به نقوشی طلسممانندی که در دیوارهای شمالشرقی و شمالغربی کشیده شده، وجود نقوش درختی (که البته در دیوارهای بخش بیرونی مجموعه نیز دیده میشوند) و نیز دو طاووس و حیوانی که شبیه به قوچ یا پلنگ یا هر حیوان خالدار و دُمدار دیگر است، چندان صحیح بهنظر نمیرسد.⬇️
⬆️طبق مشاهدات، در دورهای که از اتاق استفاده میشده است، درب ورودی جنوبغربی مسدود شده و آمدوشد به اتاق از طریق بال اتصالی ذکرشده که به انتهای رختشویخانه باز میشده، صورت میگرفته است که ورودی آن با توجه به آجرکاری منقطع از ردیفهای کناری و پلهٔ موجود قابل تشخیص است. از این ورودی، دریچهای که از خالی گذاشتن شش آجر به شکل مثلثی در ارتفاع یکونیم متری ایجاد شده، باقی مانده است. با توجه به فضاهای مخفی طبقهٔ بالای اتاق، که شامل یک راهروی مخفی متصل به بیرون از خانه و اتاقی است که با راهرویی کمعرض به اتاق تاریک انتهاییاش میرسد و همچنین توجّه به اینکه تزئینات اتاق نمازخانه نیمهکاره مانده و هیچگونه رنگ و کاشیکاری و تزئینات درخور عبادتگاه مجموعه در آن قابل مشاهده نیست، به ما اجازه میدهد که این اتاق را دارای کاربریای سرّی بدانیم. دورهٔ ساخت بنا، با توجه به تاریخ موجود در اتاق که سال ۱۲۵۲ ه.ق. را نشان میدهد، مقارن با گسترش صوفیه و شیخیه و اخباریان بوده و همچنین در دهههای بعد بابیگری و بهائیگری و دیگر فرقهها طرفدارانی در شهرهای بزرگ پیدا میکنند. احتمال اینکه اتاق برای انجام عبادت و تبلیغ باورهای مذهبی مورد استفادهٔ گروهی از حامیان این فرقهها بوده که در دورههایی محدود شدهاند و از جانب حکومت مورد تعقیب و مجازات قرار گرفتهاند را نیز در ذهن ایجاد میکند. با این فرضیه مسدود کردن درب ورودی و باز کردن دری که به انتهای رختشویخانه راه داشته و رو به قبله نبودن و نداشتن محراب و تزئینات نیمه کاره، توجیه پذیر است.
دیگر احتمال میتواند این باشد که اتاق، حاصل ترکیب انباری (بخش مستطیلی) و خلا (بازوی اتصالی) بوده است و در سال ۱۲۵۲ (هنگام اتمام ساخت بنا) زنان خانه و خدمهٔ مذهبی مجموعه عباسیان، به نمازخانه یا حسینیهای نیاز داشتهاند که بتوانند در آن مراسم مذهبی برگزار کرده و از دیگر زنان محلهٔ خود برای شرکت در آن دعوت نمایند. اين كه اين اتاق نمازخانهای براي زنان باشد از اينبابت محتملتر است كه اولاً نزديک به اندرونی قرار گرفته، ثانياً دارای ساختاری خودساخته براي برآوردن نيازهايی است كه كمتر مورد توجه بودهاند. از اینرو، با یک تغییر کاربری و اجرای تزئینات مذهبی رایج آن دوره، معمار این نیاز را نیز برآورده کرده است: درب ورودی که در جانب قبله بود را مسدود کرده، دیوار بین خلا و اتاق را برداشته و بعد از پر کردن چاله، راه ورود به نمازخانه (حسینیه) را از رختشویخانه برقرار کرده است.
فرضیههای مطرحشده برای توصیف کاربری این اتاق، نافی دیگر فرضیههای ممکن نیست؛ مثلاً این که بانی بنا، حاج محمدابراهیم تاجر، که مردی مشهور و ثروتمند بوده، به معمار دستور داده که در این مجموعهٔ پنجهزار مترمربعی، فضاهایی برای انبار کردن و مخفیکردن بلور و چینی (که مالالتجاره بودهاند) در طبقات بالا و زیرین ایجاد کند و برای مخفی کردن اشیاء قیمتیتر فضایی را مزین به اسماء متبرکه و آیه و طلسم نموده تا از دستبرد دزدان و بدکاران بهدور باشد. با فرضیهای دیگر، حضور آیتالله سیدمحمّد بروجردی، که در دورهای در این خانه امامت نماز جماعت را برعهده داشته و شفاء بوعلیسینا را تدریس میکرده، نمیتواند به کاربری احتمالی این اتاق نامربوط باشد.
این تکنگاری تلاشی بود تا فارغ از شاهکارگراییهایی که در تاریخنگاری معماری ما مشهود است، بدون ارزشگذاری های سنتی، اتاقی را ببینیم و دربارهاش بنویسیم؛ اتاقی که معمولاً با انداختن نظری گذرا به تابلوی ورودیاش که برآن «عبادتگاه» نوشته شده، بهعلّت نداشتن رنگ و لعاب و فضای درخور عکاسی، از کنار آن رد میشویم.
@koubeh
دیگر احتمال میتواند این باشد که اتاق، حاصل ترکیب انباری (بخش مستطیلی) و خلا (بازوی اتصالی) بوده است و در سال ۱۲۵۲ (هنگام اتمام ساخت بنا) زنان خانه و خدمهٔ مذهبی مجموعه عباسیان، به نمازخانه یا حسینیهای نیاز داشتهاند که بتوانند در آن مراسم مذهبی برگزار کرده و از دیگر زنان محلهٔ خود برای شرکت در آن دعوت نمایند. اين كه اين اتاق نمازخانهای براي زنان باشد از اينبابت محتملتر است كه اولاً نزديک به اندرونی قرار گرفته، ثانياً دارای ساختاری خودساخته براي برآوردن نيازهايی است كه كمتر مورد توجه بودهاند. از اینرو، با یک تغییر کاربری و اجرای تزئینات مذهبی رایج آن دوره، معمار این نیاز را نیز برآورده کرده است: درب ورودی که در جانب قبله بود را مسدود کرده، دیوار بین خلا و اتاق را برداشته و بعد از پر کردن چاله، راه ورود به نمازخانه (حسینیه) را از رختشویخانه برقرار کرده است.
فرضیههای مطرحشده برای توصیف کاربری این اتاق، نافی دیگر فرضیههای ممکن نیست؛ مثلاً این که بانی بنا، حاج محمدابراهیم تاجر، که مردی مشهور و ثروتمند بوده، به معمار دستور داده که در این مجموعهٔ پنجهزار مترمربعی، فضاهایی برای انبار کردن و مخفیکردن بلور و چینی (که مالالتجاره بودهاند) در طبقات بالا و زیرین ایجاد کند و برای مخفی کردن اشیاء قیمتیتر فضایی را مزین به اسماء متبرکه و آیه و طلسم نموده تا از دستبرد دزدان و بدکاران بهدور باشد. با فرضیهای دیگر، حضور آیتالله سیدمحمّد بروجردی، که در دورهای در این خانه امامت نماز جماعت را برعهده داشته و شفاء بوعلیسینا را تدریس میکرده، نمیتواند به کاربری احتمالی این اتاق نامربوط باشد.
این تکنگاری تلاشی بود تا فارغ از شاهکارگراییهایی که در تاریخنگاری معماری ما مشهود است، بدون ارزشگذاری های سنتی، اتاقی را ببینیم و دربارهاش بنویسیم؛ اتاقی که معمولاً با انداختن نظری گذرا به تابلوی ورودیاش که برآن «عبادتگاه» نوشته شده، بهعلّت نداشتن رنگ و لعاب و فضای درخور عکاسی، از کنار آن رد میشویم.
@koubeh
کوبه
نمازخانهای برای اجنّه: تکنگاری یک اتاق محمّد شیخی از گودال باغچهٔ حیاط بیرونی که بهسمت حیاط خدمه میروی، دلت پاک باشد و ذهنت آماده، بیاختیار جذبش می شوی! معلوم نیست قرار است با «و اِن یَکادُ ...» روی دیوارِ ورودی تو او را چشم نزنی یا که او بلاهایت…
اتاقی در خانهٔ عباسیان کاشان؛ پاییز ۱۳۹۵.