⬆️اگر شوشتر نو را در دستهٔ طرحهای ساخته شده برای اعمال سیاستهای دولت پهلوی دوم در زمینهٔ شهرسازی بدانیم، این شهرک، به عنوان یک نمونه برای ساخت شهرهای جدید و توسعهٔ مناطق کمتر توسعهیافته، تا چه اندازه توانسته رسالتی را که برعهده داشته به انجام برساند؟ اگر برای توفیق و پاسخدهی چنین طرحی سلسلهمراتب استفادهکنندگان و طراح را از عوامل موثر بدانیم، سیاستهای کلان دولتها کجای این مراتب مینشینند؟ آنچه بنا بود به توسعهٔ بخشهای کمتر توسعهیافتهٔ ایران بیانجامد، امروز از کیفیت نازل تأسیسات، امنیت و منظر شهری رنج میبرد. با اینکه در این شهر مرکز محله، مسجد و مدرسه پیشبینی شده است، اما مرکز محلهٔ طرح دیبا ساکت و بیرونق است و شیشهٔ غرفههای خاکگرفته و ویترینهای خالی، از حجم پایین مراجعهکننده و کسادی کسب فروشندگان خبر میدهد. مسجد طراحیشدهٔ گروه مشاورین داز هم به اتمام نرسیده، ولی نام کوچهای که زمین مسجد در آن قرار دارد باز «گذر مسجد» است.
اگرچه وقوع یک انقلاب سیاسی، انحلال شرکت کارون، واگذاری ادامهٔ ساخت طرح نیمهتمام به بنیاد مستضعفین، خروج گروه مشاور از ایران و هجوم جمعیت جنگزدهٔ جنوب غرب کشور به شهرک تخلیهشدهٔ کارمندان کشت و صنعت کارون قابل پیشبینی نبودند، امّا این مورد که سطح کیفی شهرک حتی در دوران ثبات هم همچنان رو به افول است، نمایانگر انطباقناپذیری و غیرپاسخدهی این طرح شهری است.
شوشتر نو اگر ماکت بود و مخاطبی نمیداشت هنوز هم زیبا بود. اگر در سازماندهی این آرمانشهر به فرد در جامعهٔ شهری بیش از اینها فکر شده بود، لایهٔ زیرین شهر گرفتار ولولهٔ جاری پرخاشگرانه جامعهاش نبود، اگر مرزهای این ملک کوچک، همچو سرحدات دامنگستر اندیشه بیسامان نبود، شاید این شهر سیلیخورده هم هذیان نداشت.
*عنوان این نوشته برگرفته از منظومهٔ «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی است.
@Koubeh
اگرچه وقوع یک انقلاب سیاسی، انحلال شرکت کارون، واگذاری ادامهٔ ساخت طرح نیمهتمام به بنیاد مستضعفین، خروج گروه مشاور از ایران و هجوم جمعیت جنگزدهٔ جنوب غرب کشور به شهرک تخلیهشدهٔ کارمندان کشت و صنعت کارون قابل پیشبینی نبودند، امّا این مورد که سطح کیفی شهرک حتی در دوران ثبات هم همچنان رو به افول است، نمایانگر انطباقناپذیری و غیرپاسخدهی این طرح شهری است.
شوشتر نو اگر ماکت بود و مخاطبی نمیداشت هنوز هم زیبا بود. اگر در سازماندهی این آرمانشهر به فرد در جامعهٔ شهری بیش از اینها فکر شده بود، لایهٔ زیرین شهر گرفتار ولولهٔ جاری پرخاشگرانه جامعهاش نبود، اگر مرزهای این ملک کوچک، همچو سرحدات دامنگستر اندیشه بیسامان نبود، شاید این شهر سیلیخورده هم هذیان نداشت.
*عنوان این نوشته برگرفته از منظومهٔ «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی است.
@Koubeh
کوبه
شهر سیلیخورده سیدهشیرین حجازی اگر درگیر جنگ نبود تا تخلیه شود از كارمندان كارخانهٔ كشت و صنعت كارون تا جنگزدهها و محرومترها را اسكان دهد و برنامههای طراحیاش تغییر كند، شاید هنوز به هذیان نیفتاده بود؛ شوشتر نو. سر سياه زمستان چهار زن خاكستری با موهاي…
شوشتر نو؛ آذر ۱۳۹۵. عکس از امین طباطبائی.
از خوابگاه که حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم؟
نیلوفر رسولی
تختهایی دوطبقه که در دلِ هم وا رفته بودند؛ یک موکت رنگورو رفتۀ قهوهای که حتی لکههای بهجایمانده از چای یا قهوه هم نمیتوانند رنگی به چهرۀ آن ببخشند؛ یخچال برفکزدۀ امرسان که در نزدیکترین مکان نسبت به در اتاق قرار دارد و تعداد سسها و نانهای کپکزدۀ داخل آن، از دید آنهایی که سلانهسلانه از راهرو عبور میکنند، به دور نیست؛ سه کمد چوبی بدون قفل که در دل دیوار جا داده شدهاند، شوفاژی قدیمی که خانۀ عنکبوت و اشیای فراموششده و گمشده است و در پس تمامی اینها، بالکنی دو متری پر از فضلۀ کبوتر و پسماندۀ غذا و گولههای موی بانوان ساکن در اتاق طبقۀ بالا: اینها همگی اثاثیۀ اتاقی را تشکیل میدادند که چهار سال دورۀ کارشناسی، خانۀ من بود. البته این فضای دوازده متری را با سه نفر دیگر شریک بودم. درس خواندن، غذا خوردن، نشستن، راه رفتن و حتی نفس کشیدن در این فضا همواره در تماسی عجیب صمیمانه با دیگران بود، لیلا روی سجادهاش ناهار میخورد و شیما دفترهایش را در ادامۀ سجادۀ لیلا روی زمین پهن میکرد و فاطمه لپتابش را زیر بالش میگذاشت و میخوابید و سیم لپتابش از روی دفتر و مداد و واژههای شیما عبور میکرد. خوابگاه، خانه نبود. نه برای من، نه برای لیلا و نه برای آن دختری که زبالههای خاکاندازش را در بالکن ما خالی میکرد. خوابگاه برای هیچکدام از ما خانه نبود. گویا اتاقهای چهارنفرۀ خوابگاه از کثرت اشتراکیبودن به هیچکدام از ما چهار نفر تعلق نداشتند. اما خوابگاه کجا بود و اگر برای ساکنانش نمیتوانست جایی مانند خانه باشد، هزاران دانشجویی که در آن زندگی میکردند به کدامین ناکجاآباد میگفتند خانه؟ آیا خانه همچنان برای آنها همان محلی بود که در آن به دنیا آمده، بزرگ شده و شاید به مدرسه رفته بودند؟
لیلا در بازرگان به دنیا آمده، در تبریز بزرگ شده و در تهران به مدرسه رفته بود؛ دراین آشوب بیسروته دل به پسری کاکل زری بسته بود که در شیراز درس میخواند و اهل کرج بود. بر روی صفحۀ فیسبوکش چندین بار این متن را پست کرده بود که «موطن آدمی بر روی نقشه نیست، موطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند»، چند عکس پرنده و کفتر را هم ضمیمۀ این نوشته کرده بود. بعد از این پست فیسبوکش از او پرسیدم که موطن او کجاست، لیلا درحالیکه دانههای برنج را از روی مهر و تسبیحش جمع میکرد، گفت «اتوبوس، اتوبوس تبریز به تهران، اتوبوس تهران به شیراز، اتوبوس و ایستگاه اتوبوس، ترمینال تهران، ترمینال تبریز و ترمینال شیراز».
برخی از دانشجویان با احتساب سه دورۀ کارشناسی، ارشد و دکتری نزدیک به ده سال یا حتی بیشتر در خوابگاه زندگی میکنند، ده سال از اتاقی به اتاق دیگر جابهجا میشوند، با بغلی پر از کارتن و نودل و چای کیسهای و کتابهای نخوانده، به قول فاطمه خوابگاهنشینان یا بچهخوابگاهیها، طفلیها. آیا خوابگاه خانۀ اینهاست؟ این سؤال را مخصوصاً در ارتباط با زوجهای خوابگاههای متأهل میتوان پرسید. از زوجهایی که در اتاقهای خوابگاه به خانۀ بخت میروند، زندگی زناشویی را میآزمایند، قهر و آشتی را چونان نمکی روی پایاننامهها و مقالههای خود میپاشند و بعد از چندین ماه، صبحها به همراه پدر و مادر، کودکی نیز تاتیتاتیکنان از آن اتاق خارج میشود. این اتاق برای آنها خانه میشود؟
از دهخدا که بپرسیم خوابگاه کجاست میگوید محلی برای خواب، اتاقِ خواب یا تختِ خواب. گویا دهخدا هم معتقد است که در خوابگاه کاری به جز خوابیدن نمیتوان انجام داد. البته دهخدا خبر ندارد که در خوابگاه چنان از سرو صدا و چراغِ همیشهروشن ملولم که تنها ساعتی چرت آسوده، آنم آرزوست. وقتی که دهخدا بگوید خوابگاه جای خواب است، پس خیالمان آسوده است که اگر تکه تختهای داشته باشیم که بتوان بهنحوی روی آن افقی شد و سقفی بالای سر، که بتوان شب را در آن به دور از گرگ و خرسهای گرسنه و متجاوز خارج از حصار خوابگاه به سلامت سپری کرد و به اصطلاح خوابید، «در خوابگاه بودن» را با موفقیت معنا بخشیدهایم. شاید بتوان خوابگاه را «دانشجودانی» دانست: که منّتی عظیم بر سر ساکنان آن سنگینی میکند که جای خوابی به آنها مرحمت شده است؛ درحالیکه پاستا و استیک و تهچین، محترمانه برای خود خانه دارند، جایی مثل خانۀ پاستای ریوا، خانۀ استیک زعفرانیه یا خانۀ تهچین عمهجون. ⬇️
نیلوفر رسولی
تختهایی دوطبقه که در دلِ هم وا رفته بودند؛ یک موکت رنگورو رفتۀ قهوهای که حتی لکههای بهجایمانده از چای یا قهوه هم نمیتوانند رنگی به چهرۀ آن ببخشند؛ یخچال برفکزدۀ امرسان که در نزدیکترین مکان نسبت به در اتاق قرار دارد و تعداد سسها و نانهای کپکزدۀ داخل آن، از دید آنهایی که سلانهسلانه از راهرو عبور میکنند، به دور نیست؛ سه کمد چوبی بدون قفل که در دل دیوار جا داده شدهاند، شوفاژی قدیمی که خانۀ عنکبوت و اشیای فراموششده و گمشده است و در پس تمامی اینها، بالکنی دو متری پر از فضلۀ کبوتر و پسماندۀ غذا و گولههای موی بانوان ساکن در اتاق طبقۀ بالا: اینها همگی اثاثیۀ اتاقی را تشکیل میدادند که چهار سال دورۀ کارشناسی، خانۀ من بود. البته این فضای دوازده متری را با سه نفر دیگر شریک بودم. درس خواندن، غذا خوردن، نشستن، راه رفتن و حتی نفس کشیدن در این فضا همواره در تماسی عجیب صمیمانه با دیگران بود، لیلا روی سجادهاش ناهار میخورد و شیما دفترهایش را در ادامۀ سجادۀ لیلا روی زمین پهن میکرد و فاطمه لپتابش را زیر بالش میگذاشت و میخوابید و سیم لپتابش از روی دفتر و مداد و واژههای شیما عبور میکرد. خوابگاه، خانه نبود. نه برای من، نه برای لیلا و نه برای آن دختری که زبالههای خاکاندازش را در بالکن ما خالی میکرد. خوابگاه برای هیچکدام از ما خانه نبود. گویا اتاقهای چهارنفرۀ خوابگاه از کثرت اشتراکیبودن به هیچکدام از ما چهار نفر تعلق نداشتند. اما خوابگاه کجا بود و اگر برای ساکنانش نمیتوانست جایی مانند خانه باشد، هزاران دانشجویی که در آن زندگی میکردند به کدامین ناکجاآباد میگفتند خانه؟ آیا خانه همچنان برای آنها همان محلی بود که در آن به دنیا آمده، بزرگ شده و شاید به مدرسه رفته بودند؟
لیلا در بازرگان به دنیا آمده، در تبریز بزرگ شده و در تهران به مدرسه رفته بود؛ دراین آشوب بیسروته دل به پسری کاکل زری بسته بود که در شیراز درس میخواند و اهل کرج بود. بر روی صفحۀ فیسبوکش چندین بار این متن را پست کرده بود که «موطن آدمی بر روی نقشه نیست، موطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند»، چند عکس پرنده و کفتر را هم ضمیمۀ این نوشته کرده بود. بعد از این پست فیسبوکش از او پرسیدم که موطن او کجاست، لیلا درحالیکه دانههای برنج را از روی مهر و تسبیحش جمع میکرد، گفت «اتوبوس، اتوبوس تبریز به تهران، اتوبوس تهران به شیراز، اتوبوس و ایستگاه اتوبوس، ترمینال تهران، ترمینال تبریز و ترمینال شیراز».
برخی از دانشجویان با احتساب سه دورۀ کارشناسی، ارشد و دکتری نزدیک به ده سال یا حتی بیشتر در خوابگاه زندگی میکنند، ده سال از اتاقی به اتاق دیگر جابهجا میشوند، با بغلی پر از کارتن و نودل و چای کیسهای و کتابهای نخوانده، به قول فاطمه خوابگاهنشینان یا بچهخوابگاهیها، طفلیها. آیا خوابگاه خانۀ اینهاست؟ این سؤال را مخصوصاً در ارتباط با زوجهای خوابگاههای متأهل میتوان پرسید. از زوجهایی که در اتاقهای خوابگاه به خانۀ بخت میروند، زندگی زناشویی را میآزمایند، قهر و آشتی را چونان نمکی روی پایاننامهها و مقالههای خود میپاشند و بعد از چندین ماه، صبحها به همراه پدر و مادر، کودکی نیز تاتیتاتیکنان از آن اتاق خارج میشود. این اتاق برای آنها خانه میشود؟
از دهخدا که بپرسیم خوابگاه کجاست میگوید محلی برای خواب، اتاقِ خواب یا تختِ خواب. گویا دهخدا هم معتقد است که در خوابگاه کاری به جز خوابیدن نمیتوان انجام داد. البته دهخدا خبر ندارد که در خوابگاه چنان از سرو صدا و چراغِ همیشهروشن ملولم که تنها ساعتی چرت آسوده، آنم آرزوست. وقتی که دهخدا بگوید خوابگاه جای خواب است، پس خیالمان آسوده است که اگر تکه تختهای داشته باشیم که بتوان بهنحوی روی آن افقی شد و سقفی بالای سر، که بتوان شب را در آن به دور از گرگ و خرسهای گرسنه و متجاوز خارج از حصار خوابگاه به سلامت سپری کرد و به اصطلاح خوابید، «در خوابگاه بودن» را با موفقیت معنا بخشیدهایم. شاید بتوان خوابگاه را «دانشجودانی» دانست: که منّتی عظیم بر سر ساکنان آن سنگینی میکند که جای خوابی به آنها مرحمت شده است؛ درحالیکه پاستا و استیک و تهچین، محترمانه برای خود خانه دارند، جایی مثل خانۀ پاستای ریوا، خانۀ استیک زعفرانیه یا خانۀ تهچین عمهجون. ⬇️
⬆️ خوابگاه خانه نیست، جای قرار نیست، جای حتی چرتی خوابِ آسوده هم نیست، خوابگاه برای بسیاری از ساکنانش جای فرار است. این را مینا میگوید؛ مینا ساکن اتاق ۹۹ است، نزدیکترین اتاق به در خروجی ساختمان. وارد اتاقش که میشوم چمدانها از زیر تخت بیرون زدهاند و در هر گوشهای از اتاق، از زیر میز گرفته تا بالای کمد، پر از کارتن است. کارتنهای نیمه باز و چسبخورده با اسم صاحب آن و چند عبارت تهدیدآمیز که دست نزنید، دست نزنید، دست نزنید. مینا میخواهد برایم چای بریزد و استکان و چای و قند را از داخل کارتنی بیرون میآورد. میپرسم که چرا وسایلت را از کارتن خالی نمیکنی؟ چرا چمدان ها را به زیر تخت هل نمیدهی و اقلاً با یک روتختی آنها را از جلوی چشمت دور نمیکنی؟ میخندد و میگوید:«که همین یک تخت را با کلی منّت به ما دادهاند، دو ماه دیگر هم باید اتاقم را تحویل بدهم. حوصله داری.» اتاق از هر ایستگاه اتوبوس یا قطاری که دیدهام بیشتر شبیه ایستگاهی برای رفتن و نماندن است، چراکه اقلاً ایستگاه و فرودگاهها را با پیشفرض سفر میشناسیم، با پیشفرضی که رفتن جزئی از ذات فضایی آنهاست؛ اما در ذهن ما انگار اتاق جایی برای ماندن است، جایی برای قرار. اما کافیست تا در اتاقی را در خوابگاه بگشایید تا تصورتان از کجا بودن اتاق و محل خواب تغییر کند.
«به نظر میرسد دو عامل اقتصاد و امنیت بهعنوان دخیلترین عوامل انتخاب خوابگاه توسط دانشجویان برای اسکان باشد.» این را سارا میگوید در حالی که شانههایش را بالا میاندازد و شلغمهایش را در سینک آَشپزخانه میشوید. «در شهرهای بزرگ که اجارهخانه از لحاظ اقتصادی سنگین است، خوابگاه، خصوصاً خوابگاه دانشگاههای دولتی گزینۀ مناسبی است.» سارا شلغمهایش را پوست میگیرد و آنها را در قابلمهای پرتاب میکند، سرما خورده و با تلخی از این صحبت میکند که هماتاقیهایش سرما خوردهاند و آنقدر بهقول او چرکوچندش هستند که او را هم بیمار کردهاند. سارا میگوید با اینکه مشکل مالی ندارد اما مادرش نمیتواند به او اعتماد کند و بهنظر خانوادهاش خوابگاه امنیت بیشتری دارد. سارا نیمساعت بعد دواندوان به سمت اتاق من میآید و در را میکوبد، گلودرد و تب از چهرهاش دود شده و به آسمان رفته است، خندان میگوید که «نیلوفر! دعوت شدم مهمونی، بیا این شلغما مال تو». ساعت ده شب است و نیمساعتی از آخرین زمانِ تعیینشده برای حضور در خوابگاه گذشته است. سارا چند دور، رُژ زرشکیاش را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب به روی لبهایش میکشد و چونان پروانهای بیتاب از خوابگاهِ امن پر میزند و میرود.
در غیاب خانه و آنجایی که بتوان به آن خانه گفت سرپناههای ثانویه قد علم میکنند، انگار در چنین شرایطی خوابگاهنشینان جیغهای بلندتری برای قطعی نیمساعتۀ وایرلس میکشند، تا وقتی که آب ساعتها قطع باشد یا گربهها در آشپزخانه جولان بدهند. همینطور تا زمانی که سرعت اینترنت به حد کمال باشد، حضور سوسک و ساس معضل چندان آزاردهندهای نیست و به مرور زمان میتوان به همنشینی همیشگی آنها در آشپزخانه و دستشویی و حتی در کمد شخصی عادت کرد. انگار تا زمانیکه عکسهایمان در اینستاگرام لایک بخورند و مکالماتمان در تلگرام برقرار باشند، دلتنگ جایی به نام خانه نمیشویم و این سؤال را از خودمان نمیپرسیم که آیا این محلی که در آن زندگی میکنیم خانۀ ماست و اگر نیست آن خانه کجاست. شاید اگر امروز میتوانستم از لیلا بپرسم که خانهاش کجاست، باید چندین بار سؤالم را تکرار میکردم، تا برای چند ثانیه چشمهایش را از موبایلش دور کند و همانطورکه هنوز نگاهش از گوشۀ چشم روی صفحۀ موبایل جا مانده، بگوید «ها؟ چی پرسیدی؟» دوباره سؤالم را تکرار کنم که «لیلا خانه ات کجاست؟ اتوبوس؟ ترمینال؟ تهران؟خوابگاه؟» و بعد لیلا همانطورکه با سر انگشتش عکسهای اینستاگرام را نوازش میکند، عکس ویلایی سفید را نشان بدهد، با استخر و آبی از آسمان آبیتر و بعد بگوید، «نیلوفر نمیدونم چی داری میگی واسه خودت، اونو ولش کن، فقط بیا ببین بهناز اینا چه خونهای دارن تو لواسون...»
@Koubeh
«به نظر میرسد دو عامل اقتصاد و امنیت بهعنوان دخیلترین عوامل انتخاب خوابگاه توسط دانشجویان برای اسکان باشد.» این را سارا میگوید در حالی که شانههایش را بالا میاندازد و شلغمهایش را در سینک آَشپزخانه میشوید. «در شهرهای بزرگ که اجارهخانه از لحاظ اقتصادی سنگین است، خوابگاه، خصوصاً خوابگاه دانشگاههای دولتی گزینۀ مناسبی است.» سارا شلغمهایش را پوست میگیرد و آنها را در قابلمهای پرتاب میکند، سرما خورده و با تلخی از این صحبت میکند که هماتاقیهایش سرما خوردهاند و آنقدر بهقول او چرکوچندش هستند که او را هم بیمار کردهاند. سارا میگوید با اینکه مشکل مالی ندارد اما مادرش نمیتواند به او اعتماد کند و بهنظر خانوادهاش خوابگاه امنیت بیشتری دارد. سارا نیمساعت بعد دواندوان به سمت اتاق من میآید و در را میکوبد، گلودرد و تب از چهرهاش دود شده و به آسمان رفته است، خندان میگوید که «نیلوفر! دعوت شدم مهمونی، بیا این شلغما مال تو». ساعت ده شب است و نیمساعتی از آخرین زمانِ تعیینشده برای حضور در خوابگاه گذشته است. سارا چند دور، رُژ زرشکیاش را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب به روی لبهایش میکشد و چونان پروانهای بیتاب از خوابگاهِ امن پر میزند و میرود.
در غیاب خانه و آنجایی که بتوان به آن خانه گفت سرپناههای ثانویه قد علم میکنند، انگار در چنین شرایطی خوابگاهنشینان جیغهای بلندتری برای قطعی نیمساعتۀ وایرلس میکشند، تا وقتی که آب ساعتها قطع باشد یا گربهها در آشپزخانه جولان بدهند. همینطور تا زمانی که سرعت اینترنت به حد کمال باشد، حضور سوسک و ساس معضل چندان آزاردهندهای نیست و به مرور زمان میتوان به همنشینی همیشگی آنها در آشپزخانه و دستشویی و حتی در کمد شخصی عادت کرد. انگار تا زمانیکه عکسهایمان در اینستاگرام لایک بخورند و مکالماتمان در تلگرام برقرار باشند، دلتنگ جایی به نام خانه نمیشویم و این سؤال را از خودمان نمیپرسیم که آیا این محلی که در آن زندگی میکنیم خانۀ ماست و اگر نیست آن خانه کجاست. شاید اگر امروز میتوانستم از لیلا بپرسم که خانهاش کجاست، باید چندین بار سؤالم را تکرار میکردم، تا برای چند ثانیه چشمهایش را از موبایلش دور کند و همانطورکه هنوز نگاهش از گوشۀ چشم روی صفحۀ موبایل جا مانده، بگوید «ها؟ چی پرسیدی؟» دوباره سؤالم را تکرار کنم که «لیلا خانه ات کجاست؟ اتوبوس؟ ترمینال؟ تهران؟خوابگاه؟» و بعد لیلا همانطورکه با سر انگشتش عکسهای اینستاگرام را نوازش میکند، عکس ویلایی سفید را نشان بدهد، با استخر و آبی از آسمان آبیتر و بعد بگوید، «نیلوفر نمیدونم چی داری میگی واسه خودت، اونو ولش کن، فقط بیا ببین بهناز اینا چه خونهای دارن تو لواسون...»
@Koubeh
کوبه
Photo
«گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران» با همکاری «موسسهٔ انسانشناسی و فرهنگ» برگزار میکند:
درادامهٔ سلسله نشستهای تجارب مطالعات معماری و شهرسازی ایران در روز سهشنبه، ۱۴ دیماه از ساعت ۱۳ تا ۱۵ در نگارخانهٔ دانشکدهٔ تجسمی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، میزبان دکتر ناصر فکوهی خواهیم بود. موضوع این نشست «آسیبشناسی معماری معاصر ایران» است.
ناصر فکوهی ( ۱۳۳۵، تهران) انسانشناس، نویسنده و مترجم، دارای مدرکِ کارشناسی (۱۳۵۹) و کارشناسی ارشد (۱۳۶۱) در جامعهشناسی و دکتری انسانشناسیِ سیاسی (۱۳۷۳) از دانشگاه پاریس است. او دانشیار گروه انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، مدیر وبگاه «انسانشناسیوفرهنگ» و عضو انجمن بینالمللی جامعهشناسی و ایرانشناسی است. فکوهی آثار متعددی در حوزهی انسانشناسی ترجمه و تألیف کرده است. از مهمترین تألیفات او میتوان به کتابهای «تاریخ اندیشه و نظریههای انسانشناسی»، «انسانشناسی شهری» و «پارههای انسانشناسی» اشاره کرد.
دکتر فکوهی متن زیر را دربارهٔ این نشست برای کوبه ارسال کردهاند:
«آنچه امروز شهرهای ما را بیش از هر چیز متمایز میکند، بیهویتی آنها یا بیهویتشدن هرچه بیشتر و هرچه شتابزدهتر شدن آنها است. آیا معماران در این روند تاثیری داشتهاند؟ آیا میتوانند این روند را کاهش دهند یا آن را معکوس کنند؟ این سمینار به بحث دربارهٔ این پرسش اختصاص دارد.»
حضور در این نشست برای عموم دانشجویان و علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
درادامهٔ سلسله نشستهای تجارب مطالعات معماری و شهرسازی ایران در روز سهشنبه، ۱۴ دیماه از ساعت ۱۳ تا ۱۵ در نگارخانهٔ دانشکدهٔ تجسمی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، میزبان دکتر ناصر فکوهی خواهیم بود. موضوع این نشست «آسیبشناسی معماری معاصر ایران» است.
ناصر فکوهی ( ۱۳۳۵، تهران) انسانشناس، نویسنده و مترجم، دارای مدرکِ کارشناسی (۱۳۵۹) و کارشناسی ارشد (۱۳۶۱) در جامعهشناسی و دکتری انسانشناسیِ سیاسی (۱۳۷۳) از دانشگاه پاریس است. او دانشیار گروه انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، مدیر وبگاه «انسانشناسیوفرهنگ» و عضو انجمن بینالمللی جامعهشناسی و ایرانشناسی است. فکوهی آثار متعددی در حوزهی انسانشناسی ترجمه و تألیف کرده است. از مهمترین تألیفات او میتوان به کتابهای «تاریخ اندیشه و نظریههای انسانشناسی»، «انسانشناسی شهری» و «پارههای انسانشناسی» اشاره کرد.
دکتر فکوهی متن زیر را دربارهٔ این نشست برای کوبه ارسال کردهاند:
«آنچه امروز شهرهای ما را بیش از هر چیز متمایز میکند، بیهویتی آنها یا بیهویتشدن هرچه بیشتر و هرچه شتابزدهتر شدن آنها است. آیا معماران در این روند تاثیری داشتهاند؟ آیا میتوانند این روند را کاهش دهند یا آن را معکوس کنند؟ این سمینار به بحث دربارهٔ این پرسش اختصاص دارد.»
حضور در این نشست برای عموم دانشجویان و علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
کوچ کودکان از شهر
علی پوررجبی
در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محلههای شهر بر گرد امامزادهها شکل گرفتهاند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزادهها عبور میکردم، جولان کودکان همسنوسالم را در جولانگاه صحن امامزاده میدیدم و اگر غروبدم به علتی از آنجا عبور میکردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را میدیدم. خودم که در حاشیۀ شهر در جوار امامزادهای بینِراهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری میافتاد زندگی میکردم، همواره حسرت بودن در آن محلۀ پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچههای مدرسۀ دوران کودکیام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آنها دارند و من ندارم، آدمهایی که آنها میشناسند و من نمیشناسم و روزگاری که آنها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدمها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه میرفتم بیتردید حسرت بودن در آنجا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمیخوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کمکم ماشینها برای میانبر زدن به کوچه و پسکوچهها تغییر مسیر دادند و همۀ این کوچه و پسکوچهها بالاخره در جایی به این میدانهای محلی و امامزادهها وصل بودند و کمکم میدانهای محله شد جولانگاه ماشینهای عجول و گاز دادن آنها. کودکان کمکم به حاشیه میدان، از آنجا به داخل حیاطها، و از داخل حیاطها به داخل آپارتمانها مهاجرت کردهاند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!
این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمیبینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویسها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارۀ صحن امامزادۀ کنار مدرسۀ ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشینهای عجول باشد. شاید علتش کوچ خانوادهها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدانهای محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکههای اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟
آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پلهای غولپیکر میسازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیادهروها هستند، میتوان موزاییکش را عوض کرد و جدولهایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچهها را با این حرفها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار میآید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض میکنند و مردمان شهر هم بچهها را میکنند در اتاقها که مزاحم ماشینهای عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچهها ولگرد و معتاد و بدبخت و درسنخوان نشوند. اگر بچهای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمیرسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان میبرندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظباند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بیتربیت هم هستند دوست نشود.
اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابانهایش باید باریکتر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.
@Koubeh
علی پوررجبی
در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محلههای شهر بر گرد امامزادهها شکل گرفتهاند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزادهها عبور میکردم، جولان کودکان همسنوسالم را در جولانگاه صحن امامزاده میدیدم و اگر غروبدم به علتی از آنجا عبور میکردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را میدیدم. خودم که در حاشیۀ شهر در جوار امامزادهای بینِراهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری میافتاد زندگی میکردم، همواره حسرت بودن در آن محلۀ پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچههای مدرسۀ دوران کودکیام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آنها دارند و من ندارم، آدمهایی که آنها میشناسند و من نمیشناسم و روزگاری که آنها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدمها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه میرفتم بیتردید حسرت بودن در آنجا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمیخوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کمکم ماشینها برای میانبر زدن به کوچه و پسکوچهها تغییر مسیر دادند و همۀ این کوچه و پسکوچهها بالاخره در جایی به این میدانهای محلی و امامزادهها وصل بودند و کمکم میدانهای محله شد جولانگاه ماشینهای عجول و گاز دادن آنها. کودکان کمکم به حاشیه میدان، از آنجا به داخل حیاطها، و از داخل حیاطها به داخل آپارتمانها مهاجرت کردهاند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!
این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمیبینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویسها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارۀ صحن امامزادۀ کنار مدرسۀ ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشینهای عجول باشد. شاید علتش کوچ خانوادهها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدانهای محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکههای اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟
آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پلهای غولپیکر میسازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیادهروها هستند، میتوان موزاییکش را عوض کرد و جدولهایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچهها را با این حرفها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار میآید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض میکنند و مردمان شهر هم بچهها را میکنند در اتاقها که مزاحم ماشینهای عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچهها ولگرد و معتاد و بدبخت و درسنخوان نشوند. اگر بچهای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمیرسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان میبرندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظباند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بیتربیت هم هستند دوست نشود.
اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابانهایش باید باریکتر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.
@Koubeh
Forwarded from انسانشناسی و فرهنگ
دامغان نگاری: بناهای تاریخی دامغان
معراج شریفی
پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم موجب افرایش آگاهی و در پی آن تقویت خواستگاه امر حفاظت از طریق ایشان است. هر چه این اطلاعات بیشتر دسته¬بندی و قابل ارائه برای مخاطبین باشد میتوان امید بیشتری به تقویت حافظه میراث فرهنگی داشت.
رویکرد انتخاب، معرفی بیشتر شهرهای مهجور مانده است. دامغان یکی از همین شهرها است که با توجه به پیشینه تاریخی، آن طورکه باید برای مردم شناخته شده نیست. میراث فرهنگی دامغان دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی را شامل می شود که هرکدام برگی مهم برای شناخت تاریخ و هویت میراث فرهنگی است. داده نگاره پیش رو با انتخاب بعضی از بناهای تاریخی دامغان در دوره اسلامی تهیه شده است و بدیهی است که تعداد بناهای تاریخی دامغان بیشتر از هشت بنای پیش رو باشد. سعی شده است با آیکون گرافی مناسب ماندگاری بیشتر تصویر بناها در ذهن میسر شود. اطلاعات هر اثر شامل پلان، قرن و دوره ساخت و شماره پرونده ثبت ملی آنان در سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی است. منابع اطلاعات و پلان¬های ارائه شده آرشیو اداره میراث فرهنگی دامغان، و همچنین کتب بناها و شهر دامغان، تالیف منصور فلامکی و گروه مولفان، و سیر تحول معماری و شهرسازی دامغان در قرو اولیه اسلامی، تالیف معصومه داوودیان هستند.
yon.ir/o3C0
—------------—
✳️↩️
@Anthropology_iran
معراج شریفی
پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم موجب افرایش آگاهی و در پی آن تقویت خواستگاه امر حفاظت از طریق ایشان است. هر چه این اطلاعات بیشتر دسته¬بندی و قابل ارائه برای مخاطبین باشد میتوان امید بیشتری به تقویت حافظه میراث فرهنگی داشت.
رویکرد انتخاب، معرفی بیشتر شهرهای مهجور مانده است. دامغان یکی از همین شهرها است که با توجه به پیشینه تاریخی، آن طورکه باید برای مردم شناخته شده نیست. میراث فرهنگی دامغان دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی را شامل می شود که هرکدام برگی مهم برای شناخت تاریخ و هویت میراث فرهنگی است. داده نگاره پیش رو با انتخاب بعضی از بناهای تاریخی دامغان در دوره اسلامی تهیه شده است و بدیهی است که تعداد بناهای تاریخی دامغان بیشتر از هشت بنای پیش رو باشد. سعی شده است با آیکون گرافی مناسب ماندگاری بیشتر تصویر بناها در ذهن میسر شود. اطلاعات هر اثر شامل پلان، قرن و دوره ساخت و شماره پرونده ثبت ملی آنان در سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی است. منابع اطلاعات و پلان¬های ارائه شده آرشیو اداره میراث فرهنگی دامغان، و همچنین کتب بناها و شهر دامغان، تالیف منصور فلامکی و گروه مولفان، و سیر تحول معماری و شهرسازی دامغان در قرو اولیه اسلامی، تالیف معصومه داوودیان هستند.
yon.ir/o3C0
—------------—
✳️↩️
@Anthropology_iran
Anthropologyandculture
دامغان نگاری: بناهای تاریخی دامغان
معراج شریفی پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم مو
کوبه
Photo
آخرین انقلاب، انقلاب اطلاعاتی است که نوع انباشت در آن انباشت «داده» است که باید پردازش شود. بنابراین رقابت اصلی امروز بر سر دو مسئله است: اولاً، چهکسی بیشترین داده را دارد؟ و ثانیاً چهکسی بهتر میتواند دادهها را پردازش کند؟ زمانی که به این صورت بیندیشیم، میبینیم که تمام روابط در حال تغییر است. شهر جدید نه در دنیای فیزیکی بلکه در دنیایی از لینکها و فضای مجازی به وجود میآید. این شهر جایی برای خودش تعیین نمیکند. در این مفهوم، «جا» از بین میرود، نه بهدلیل این که «جا» وجود ندارد، بلکه بهاین دلیل که «جا» دیگر قطعیتی ندارد. بنابراین معماریِ جدید باید بتواند این موقعیت را که یک موقعیت استثنایی است به زبان ساخت و کالبد تبدیل کند. در نهایت معماری جدیدی که امروز با آن سروکار داریم، معماریای است که باید همه دورههای پیشین را در نظر بگیرد. برای مثال، باید رابطهٔ شهر و معماری با طبیعت بازگردد، زیرا گسست از طبیعت که شهر مدرن در پی آن بود با شکست مطلق مواجه شد. امروزه معماری سبز یا آلترناتیو از نگاه انسانشناسان بهعنوان یک مُسکن و نه البته درمان قطعی برای شهرهای ما مناسب است، زیرا معماری سبز نمیتواند بهعنوان تنها راهِ در کنار هم نگهداشتن افراد به صورت مسالمتآمیز در یک مجتمع تلقی شود.
نکتهٔ دیگری که معماری امروز باید به آن توجه کند تغییر رابطه با زمین است. سیستمهای جدید در حال تغییر رابطه با زمین هستند. سیستمهای صنعتی کاملاً به زمین وصل بودند، اما سیستمهای پساصنعتی الزاماً وابسته به زمین نیستند. امروز بسیاری افراد با محل کار خود چندین کیلومتر فاصله دارند اما این فاصله از طریق سیستم مجازی حذف میشود. شخصی که در لندن برای مشکل یخچالش با دفتر نمایندگی تماس میگیرد و به اپراتوری در هند وصل میشود، نمونهای بارز از تغییر در سبک زندگی افراد است. سبک زندگی دچار دگرگونی شده، زیرا اکثر افراد به سمت زندگی ساکن پیش میروند و آنچه حرکت دارد، چیزی است که در صفحات وب دیده میشود. این امر منجر به افزایش فردیت میشود که تبعات زیادی دارد و مهمترین آن در فضای خانگی وارد شده است، زیرا افراد دیگر ملزم به جمعشدن در کنار یکدیگر نیستند. هرکسی در گوشهای مینشیند و کار خودش را انجام میدهد. فضا معنای خودش را از دست میدهد و زمانی که فضا و حسها و روابط حسی از بین برود افراد دیگر دلیلی برای در کنار هم بودن ندارند. بنابراین معماری باید به این مشکلات از زبان خودش پاسخ دهد. اما معماری ایران متاسفانه معماریای است که خودش را متوجه نوعی از تفکّر در فضا کرده است و کاملاً به فرم اهمیت میدهد؛ طرحهایی با فرمهای عجیبوغریب که تنها بتواند خود را مطرح کنند و جایزه بگیرند اما لزوماً قابل اجرا نیستند؛ زیرا این طرحها با هیچ سیستم کاربردیای انطباق ندارند.
* این بریده، بخشی از مطلب «نگاه انسانشناسی به معماری و شهرسازی» بهقلم دکتر ناصر فکوهی در سایت «انسانشناسی و فرهنگ» است که بهمناسبت سمینار ایشان در روز سهشنبه ۱۴ دی در دانشگاه تهران در کوبه بازنشر شده است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
نکتهٔ دیگری که معماری امروز باید به آن توجه کند تغییر رابطه با زمین است. سیستمهای جدید در حال تغییر رابطه با زمین هستند. سیستمهای صنعتی کاملاً به زمین وصل بودند، اما سیستمهای پساصنعتی الزاماً وابسته به زمین نیستند. امروز بسیاری افراد با محل کار خود چندین کیلومتر فاصله دارند اما این فاصله از طریق سیستم مجازی حذف میشود. شخصی که در لندن برای مشکل یخچالش با دفتر نمایندگی تماس میگیرد و به اپراتوری در هند وصل میشود، نمونهای بارز از تغییر در سبک زندگی افراد است. سبک زندگی دچار دگرگونی شده، زیرا اکثر افراد به سمت زندگی ساکن پیش میروند و آنچه حرکت دارد، چیزی است که در صفحات وب دیده میشود. این امر منجر به افزایش فردیت میشود که تبعات زیادی دارد و مهمترین آن در فضای خانگی وارد شده است، زیرا افراد دیگر ملزم به جمعشدن در کنار یکدیگر نیستند. هرکسی در گوشهای مینشیند و کار خودش را انجام میدهد. فضا معنای خودش را از دست میدهد و زمانی که فضا و حسها و روابط حسی از بین برود افراد دیگر دلیلی برای در کنار هم بودن ندارند. بنابراین معماری باید به این مشکلات از زبان خودش پاسخ دهد. اما معماری ایران متاسفانه معماریای است که خودش را متوجه نوعی از تفکّر در فضا کرده است و کاملاً به فرم اهمیت میدهد؛ طرحهایی با فرمهای عجیبوغریب که تنها بتواند خود را مطرح کنند و جایزه بگیرند اما لزوماً قابل اجرا نیستند؛ زیرا این طرحها با هیچ سیستم کاربردیای انطباق ندارند.
* این بریده، بخشی از مطلب «نگاه انسانشناسی به معماری و شهرسازی» بهقلم دکتر ناصر فکوهی در سایت «انسانشناسی و فرهنگ» است که بهمناسبت سمینار ایشان در روز سهشنبه ۱۴ دی در دانشگاه تهران در کوبه بازنشر شده است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
باز هم ما گناهکاریم؟!
فریده کلهر
«قطع درختان را قطع کنیم.» «صدای طبیعت دلنشینترین موسیقی زندگیست.» «با طبیعت بد تا نکنیم.» «به فرزندانمان حفاظت از محیط زیست را بیاموزیم.» اینها تنها تعداد اندکی از جملاتی است که اخیراً در کمپینی با عنوان «شهرتازه» از سوی شهرداری تهران به صورت آگهی محیطی اکران شد. این کمپین که هدف آن آموزش شهروندان تهرانی در جهت حفظ محیط زیست بود، قصد داشت از طریق برپایی تابلوهای گرافیکی به فرهنگسازی در این خصوص بپردازد. شهرداری تهران که هنوز هیچ برنامهای برای حفاظت از محیط زیست از طریق آموزش شهروندان ندارد، ترجیح میدهد به جای هزینه و برنامهریزی بلندمدت یک نمایش بصری از تابلوهای گرافیکی بر بالای پلهای هوایی ایجاد کند. گویی شهرداری فراموش کرده در ده سال اخیر با دادن مجوّز ساختوسازهای بیرویه در مناطق شمالی شهر تهران چند ده هکتار باغ و فضاي سبز را نابود کرده است. در تمام این سالها، افزایش تراکم و سطح اشغال زمینهای را فراهم آورد که بسازبفروشها ترغیب شدند بسیاری از ساختمانها را بکوبند و بنایی با زیربنا و طبقات بیشتر بسازند. جان بسیاری از درختان هنگام عملیات ساختمانی گرفته شد. ضوابط به کمک ماشینها آمد تا مأمنی مسقّف برایشان تدارک دیده شود. درختها قطع شدند تا در حیاط رمپ زده شود یا به بهانه تأمین راه عبور ماشینها به پارکینگ، جابهجا و پس از مدتی خشک شدند. شهرداری برای قطع درختان عوارض تصویب کرد امّا مانند بسیاری دیگر از عوارض این هم بازدارنده نبود. پرداخت عوارض به همۀ سودی که بسازبفروشها به جیب میزدند، میارزید و نتوانست آنان را از قطع درختان منصرف کند. از طرفی دیگر ساختمانها که قد کشیدند، حیاط ساختمانهای جنوبی، فضایی محصور و زندانی میان ساختمانهای سربهفلک کشیده شد. امّا چه کسی حاضر است در یک حیاط دلمردۀ بیبهره از نور و خارج از مسیر حرکت، درختی بکارد یا به باغچه رسیدگی کند؟ حالا دیگر میشد با ماشین وارد پارکینگ شد، با آسانسور بالا رفت و گلدانها را در خانه گذاشته یا مهمان بالکنها کرد و از باغچۀ شخصی خانگی خود لذّت برد.
قطع درختان در زمین که به پایان رسید جایگزینهای جبرانی عجیب و غریبی در طرح تفصیلی شهر تهران گنجانده شد؛ بیخبر از آنکه باز آب به آسیاب بسازبفروشها ریخته میشود، بیآنکه قانونی تشویقی برای کاشت درختان در ساختمانهای نوساز تصویب شود و بیآنکه نظارتی بر حفظ درختان باقیمانده صورت گیرد. در برابر صدور مجوّز قتلعام درختان کهنسال، در ضوابط طرح تفصیلی آمد كه «به منظور تشويق ایجاد فضای سبز، شهرداری از ایجاد هرگونه فضای سبز بر بدنه، نما و فضاهاي بلااستفاده در ساختمانها استقبال میکند.» بامها عرصۀ کار فارغالتّحصیلان رشتۀ منظر دانشکدههای معماری شد و خاطرۀ درختان خرمالو، انگور، انجیر و توت که به دست پدرانمان در حیاط خانهها کاشته شده بود، به فراموشی سپردهشد و انواع جدیدی از گیاهان زینتی بر بام خانهها سبز شد. روفگاردن با آلاچیق، باربیکیو و آبنما باز به کمک بسازبفروشها آمد تا بر «کلاس» ساختمان بیفزایند و قیمت را بالاتر برند.
به نظر میآید باید کمپینی تشکیل داد و از شهرداری پرسید آیا باز هم این مردم هستند که در قطع درختان مقصّرند؟ آیا شهرداری نمیخواهد با تصویب قوانین تشویقی برای کاشت نهال و نظارت بر نگهداری از آنها و تبدیل کاشت درخت به امری مشارکتی در عملکرد خود بازبینی کند؟ آیا زمان آن نرسیده است که با بازنگری در عملکرد خود در اجرای قوانین ساختوساز، قطع درختان را قطع کند؟
@koubeh
فریده کلهر
«قطع درختان را قطع کنیم.» «صدای طبیعت دلنشینترین موسیقی زندگیست.» «با طبیعت بد تا نکنیم.» «به فرزندانمان حفاظت از محیط زیست را بیاموزیم.» اینها تنها تعداد اندکی از جملاتی است که اخیراً در کمپینی با عنوان «شهرتازه» از سوی شهرداری تهران به صورت آگهی محیطی اکران شد. این کمپین که هدف آن آموزش شهروندان تهرانی در جهت حفظ محیط زیست بود، قصد داشت از طریق برپایی تابلوهای گرافیکی به فرهنگسازی در این خصوص بپردازد. شهرداری تهران که هنوز هیچ برنامهای برای حفاظت از محیط زیست از طریق آموزش شهروندان ندارد، ترجیح میدهد به جای هزینه و برنامهریزی بلندمدت یک نمایش بصری از تابلوهای گرافیکی بر بالای پلهای هوایی ایجاد کند. گویی شهرداری فراموش کرده در ده سال اخیر با دادن مجوّز ساختوسازهای بیرویه در مناطق شمالی شهر تهران چند ده هکتار باغ و فضاي سبز را نابود کرده است. در تمام این سالها، افزایش تراکم و سطح اشغال زمینهای را فراهم آورد که بسازبفروشها ترغیب شدند بسیاری از ساختمانها را بکوبند و بنایی با زیربنا و طبقات بیشتر بسازند. جان بسیاری از درختان هنگام عملیات ساختمانی گرفته شد. ضوابط به کمک ماشینها آمد تا مأمنی مسقّف برایشان تدارک دیده شود. درختها قطع شدند تا در حیاط رمپ زده شود یا به بهانه تأمین راه عبور ماشینها به پارکینگ، جابهجا و پس از مدتی خشک شدند. شهرداری برای قطع درختان عوارض تصویب کرد امّا مانند بسیاری دیگر از عوارض این هم بازدارنده نبود. پرداخت عوارض به همۀ سودی که بسازبفروشها به جیب میزدند، میارزید و نتوانست آنان را از قطع درختان منصرف کند. از طرفی دیگر ساختمانها که قد کشیدند، حیاط ساختمانهای جنوبی، فضایی محصور و زندانی میان ساختمانهای سربهفلک کشیده شد. امّا چه کسی حاضر است در یک حیاط دلمردۀ بیبهره از نور و خارج از مسیر حرکت، درختی بکارد یا به باغچه رسیدگی کند؟ حالا دیگر میشد با ماشین وارد پارکینگ شد، با آسانسور بالا رفت و گلدانها را در خانه گذاشته یا مهمان بالکنها کرد و از باغچۀ شخصی خانگی خود لذّت برد.
قطع درختان در زمین که به پایان رسید جایگزینهای جبرانی عجیب و غریبی در طرح تفصیلی شهر تهران گنجانده شد؛ بیخبر از آنکه باز آب به آسیاب بسازبفروشها ریخته میشود، بیآنکه قانونی تشویقی برای کاشت درختان در ساختمانهای نوساز تصویب شود و بیآنکه نظارتی بر حفظ درختان باقیمانده صورت گیرد. در برابر صدور مجوّز قتلعام درختان کهنسال، در ضوابط طرح تفصیلی آمد كه «به منظور تشويق ایجاد فضای سبز، شهرداری از ایجاد هرگونه فضای سبز بر بدنه، نما و فضاهاي بلااستفاده در ساختمانها استقبال میکند.» بامها عرصۀ کار فارغالتّحصیلان رشتۀ منظر دانشکدههای معماری شد و خاطرۀ درختان خرمالو، انگور، انجیر و توت که به دست پدرانمان در حیاط خانهها کاشته شده بود، به فراموشی سپردهشد و انواع جدیدی از گیاهان زینتی بر بام خانهها سبز شد. روفگاردن با آلاچیق، باربیکیو و آبنما باز به کمک بسازبفروشها آمد تا بر «کلاس» ساختمان بیفزایند و قیمت را بالاتر برند.
به نظر میآید باید کمپینی تشکیل داد و از شهرداری پرسید آیا باز هم این مردم هستند که در قطع درختان مقصّرند؟ آیا شهرداری نمیخواهد با تصویب قوانین تشویقی برای کاشت نهال و نظارت بر نگهداری از آنها و تبدیل کاشت درخت به امری مشارکتی در عملکرد خود بازبینی کند؟ آیا زمان آن نرسیده است که با بازنگری در عملکرد خود در اجرای قوانین ساختوساز، قطع درختان را قطع کند؟
@koubeh
حق همیشه با معمار است: شوشترِنو و بندرختها
محمدمهدی طاهری
در زمانۀ ما معماران را زیاده مهم میانگارند. معمار به چنان جایگاهی رسیده است که نهفقط در روند طراحی مخاطب و کاربر بنایش را لحاظ نمیکند بلکه اگر هم در گذر زمان، محصول معماری او را کاربر ساختمان تغییر بدهد یا از آن ناراضی باشد، آنکه مقصر میشود همان کاربر بناست. در روند طراحی معماری، معماران از پشت میز شیکشان با انواع نرمافزارهای شبیهسازی، در بناها قدم میزنند و در سهبعدیهایی که از بنا به کارفرما ارائه میکنند، غالباً یکی دو کودکِ خوشلباس در حال بازی در مرکز محله و یکیدو فیگور خوشقدوبالا در واحدهای تجاریشان هستند. در تصوراتشان هم به انواع مفاهیم انتزاعی فکر میکنند و از معنا و معماری ایرانی و سنت هم دم میزنند اما موضوعاتی دمدستی به چشمشان نمیآید: رختها را کجا پهن کنند؟ تکلیف حریم و محرمیت چطور مشخص شود؟ ماشین را کجا پارک کنند؟ ماشین آتشنشانی چطور به همۀ واحدها دسترسی داشته باشد؟ پردۀ بالکن را اگر نکشند، تا کجای خانهشان را از کوچه میشود دید؟ در بالکن خانه اگر بایستند، اتاقخواب خانۀ روبهرو از دیدشان در امان میماند؟
شوشترنو را میشود زیبا دید؛ حتی هنوز هم زیباست، بافتش بهصورت نسبی یکپارچه و منسجم است، حرفهای قشنگی هم دربارهاش میزنند: الگوی چهارباغ برای ساماندهی معابر، معماری ایرانیاسلامی، پویایی اجتماعی، برنامۀ کاریِ اجتماعی و... . طبعاً علت تغییرهای کنونی مجموعه را هم در بیشتر اوقات، ناآگاهی کاربران بنا، جنگِ هشتساله و کثرت پناهندگان، تعطیلی آن کارخانه و نایکدستشدن بافت اجتماعی مجموعه، مدیریت نادرست و ساختهنشدنِ دیگر فازهای مجموعه میدانند. اما آیا از منظر زندگی زیستۀ کاربران مجموعه هم شوشترنو طرحی مناسب دارد؟
تصویر پیوستشده به این یادداشت را ببینید، یکی بالکنش را با پوششی زردرنگ پوشانده است، یکی بندرختهایش را در بالکن و بر جانپناه بالکن آویز کرده، دو تا از خانهها، حیاطشان را با ایرانیتهای فلزی مسقف کردهاند، یکی بالکنش را در حصاری مشبک مدفون کرده و دیگری هم احتمالاً بهقصد فرار از همشکلبودن همه چیز، در بالکنش رنگِ آبی پاشیده است. این تصویر را میشود از منظرهایی گوناگون و به روشهایی متفاوت بررسی کرد؛ باری این نوشته معطوف به بندرختهاست.
بندِرختها در فرهنگ ما موضوعی جالب هستند: در پندار ما لباسهای شستهشده را باید بَرِ آفتاب بیندازیم تا هم خشک شوند و هم میکروبهایشان! زدوده بشود، از سویی لباسهایمان را هم نباید کسی ببیند، مخصوصاً لباسهای زنهای خانه را. در فرهنگ ما افتادن چشم غریبهها به لباسهای اهل خانه قباحتِ بسیار دارد؛ حتی نام بعضی از آنها را هم نباید ببریم، تابو است. این دوگانۀ عجیب تاحدی با هم در تضاد است، نمیشود که هم طالب انداختن لباسها برِ آفتاب باشیم و هم نخواهیم کسی آنها را ببیند. البته در خانههای پیشینیان ما این تضاد وجود نداشت، میانسراها را نمیشد از کوچه و حیاط همسایه دید؛ خانهها هم (احتمالاً به دلیل محدودیتهای سازهای و قانونهای نوشته یا نانوشتۀ فرهنگی) معمولاً در ارتفاعی هماهنگ و مشخص ساخته میشدند و محرمیت و حریمها حفظ میشد. اما در خانههای جدیدمان یا باید پهن کردن رختها روی بندِرخت را فراموش کنیم یا از معدود فضاهای باقیمانده، مثل بالکن و بام و حیاط استفاده کنیم و هراس دیرینه از دیدهشدنِ لباسها را به کناری بگذاریم. بههرحال در این دورۀ گذار بلاتکلیف ماندهایم، آپارتماننشینها به خشککردنِ لباسها در فضایی مسقف عادت میکنند و ویلایینشینها هم لباسهایی را که دیده نشدنشان مهمتر است زیر باقی لباسها پنهان میکنند. ⬇️
محمدمهدی طاهری
در زمانۀ ما معماران را زیاده مهم میانگارند. معمار به چنان جایگاهی رسیده است که نهفقط در روند طراحی مخاطب و کاربر بنایش را لحاظ نمیکند بلکه اگر هم در گذر زمان، محصول معماری او را کاربر ساختمان تغییر بدهد یا از آن ناراضی باشد، آنکه مقصر میشود همان کاربر بناست. در روند طراحی معماری، معماران از پشت میز شیکشان با انواع نرمافزارهای شبیهسازی، در بناها قدم میزنند و در سهبعدیهایی که از بنا به کارفرما ارائه میکنند، غالباً یکی دو کودکِ خوشلباس در حال بازی در مرکز محله و یکیدو فیگور خوشقدوبالا در واحدهای تجاریشان هستند. در تصوراتشان هم به انواع مفاهیم انتزاعی فکر میکنند و از معنا و معماری ایرانی و سنت هم دم میزنند اما موضوعاتی دمدستی به چشمشان نمیآید: رختها را کجا پهن کنند؟ تکلیف حریم و محرمیت چطور مشخص شود؟ ماشین را کجا پارک کنند؟ ماشین آتشنشانی چطور به همۀ واحدها دسترسی داشته باشد؟ پردۀ بالکن را اگر نکشند، تا کجای خانهشان را از کوچه میشود دید؟ در بالکن خانه اگر بایستند، اتاقخواب خانۀ روبهرو از دیدشان در امان میماند؟
شوشترنو را میشود زیبا دید؛ حتی هنوز هم زیباست، بافتش بهصورت نسبی یکپارچه و منسجم است، حرفهای قشنگی هم دربارهاش میزنند: الگوی چهارباغ برای ساماندهی معابر، معماری ایرانیاسلامی، پویایی اجتماعی، برنامۀ کاریِ اجتماعی و... . طبعاً علت تغییرهای کنونی مجموعه را هم در بیشتر اوقات، ناآگاهی کاربران بنا، جنگِ هشتساله و کثرت پناهندگان، تعطیلی آن کارخانه و نایکدستشدن بافت اجتماعی مجموعه، مدیریت نادرست و ساختهنشدنِ دیگر فازهای مجموعه میدانند. اما آیا از منظر زندگی زیستۀ کاربران مجموعه هم شوشترنو طرحی مناسب دارد؟
تصویر پیوستشده به این یادداشت را ببینید، یکی بالکنش را با پوششی زردرنگ پوشانده است، یکی بندرختهایش را در بالکن و بر جانپناه بالکن آویز کرده، دو تا از خانهها، حیاطشان را با ایرانیتهای فلزی مسقف کردهاند، یکی بالکنش را در حصاری مشبک مدفون کرده و دیگری هم احتمالاً بهقصد فرار از همشکلبودن همه چیز، در بالکنش رنگِ آبی پاشیده است. این تصویر را میشود از منظرهایی گوناگون و به روشهایی متفاوت بررسی کرد؛ باری این نوشته معطوف به بندرختهاست.
بندِرختها در فرهنگ ما موضوعی جالب هستند: در پندار ما لباسهای شستهشده را باید بَرِ آفتاب بیندازیم تا هم خشک شوند و هم میکروبهایشان! زدوده بشود، از سویی لباسهایمان را هم نباید کسی ببیند، مخصوصاً لباسهای زنهای خانه را. در فرهنگ ما افتادن چشم غریبهها به لباسهای اهل خانه قباحتِ بسیار دارد؛ حتی نام بعضی از آنها را هم نباید ببریم، تابو است. این دوگانۀ عجیب تاحدی با هم در تضاد است، نمیشود که هم طالب انداختن لباسها برِ آفتاب باشیم و هم نخواهیم کسی آنها را ببیند. البته در خانههای پیشینیان ما این تضاد وجود نداشت، میانسراها را نمیشد از کوچه و حیاط همسایه دید؛ خانهها هم (احتمالاً به دلیل محدودیتهای سازهای و قانونهای نوشته یا نانوشتۀ فرهنگی) معمولاً در ارتفاعی هماهنگ و مشخص ساخته میشدند و محرمیت و حریمها حفظ میشد. اما در خانههای جدیدمان یا باید پهن کردن رختها روی بندِرخت را فراموش کنیم یا از معدود فضاهای باقیمانده، مثل بالکن و بام و حیاط استفاده کنیم و هراس دیرینه از دیدهشدنِ لباسها را به کناری بگذاریم. بههرحال در این دورۀ گذار بلاتکلیف ماندهایم، آپارتماننشینها به خشککردنِ لباسها در فضایی مسقف عادت میکنند و ویلایینشینها هم لباسهایی را که دیده نشدنشان مهمتر است زیر باقی لباسها پنهان میکنند. ⬇️
⬆️ شوشترنو هم همچون دیگر آثار معماری زمانۀ ما، فضایی برای خشکاندن رختها ندارد. رختها را یا باید در بالکن پهن کرد یا بر پشتبام یا در حیاطمرکزی یا در حیاطهای افزوده. پهنکردن آنها در بالکن این ایراد را دارد که نمای مجموعه را تغییر میدهد و ایراد دیگرش این است که همسایهها به لباسها دید دارند، باید لباسزیرها را زیر دیگر لباسها پنهان کرد. مثلاً در عکس ارائهشده برای همین نوشتار، بالکن سمت راستی را ببینید که چگونه کاربر برای پوشاندن دید، از خیر مزایای بالکن گذشته و کاملاً آن را پوشانده است. پهنکردن رختها بر بام هم راهِحلّی است، درشوشترنو هم گرچه بیشتر از بالکنها برای این امر استفاده میشد، نمونههایی هم بود که از بام برای خشکاندن رختها بهره میبردند. بندرختهای پشتبام، بهرغم بالکنها، مشکل دید و منظر ندارند اما مشکلی دیگر دارند؛ پشتبامهای شوشترنو به هم راه دارد و میشد بیشتر مجموعه را بامگردی کرد: لباسهای رهاشده بر بام و عابرِ تنهایی که به آنها هم دید دارد هم دسترسی. وزش باد هم که بر بام شدیدتر است و مبادا لباسی را ببرد تا خانۀ همسایه. بعضی خانههای شوشترنو حیاطِمرکزی دارند، میانسراها فضای خوبی برای خشکاندن لباسها هستند که هیچکدام از مشکلات پیشگفته را ندارد. مشکل خشکاندن لباسها در حیاطمرکزیهای شوشترنو فقط یک چیز است: حیاطها کوچکاند و دیوارها از هرچهارسویشان بهنسبت ابعاد حیاط بلند، بنابراین لباسها معمولاً آفتاب نمیخورند مگر در چلّۀ ظهر. بعضی خانههای شوشترِنو حیاط دارند که خشکاندن رختها در آنها از هر دو راه پیشین آسانتر است؛ هرچند طراحی مجموعه چنان است که حیاطها از چشمان غریبهها مصون نیستند. ساکنان مجموعه گاهی حیاطها را با ایرانیت و پوششهای دیگر میپوشانند تا زیر آن ایرانیت، محرمیت و حریمشان حفظ بشود. نهایتاً، آخرین چارۀ بعضی شوشترنوییها میماند: پهنکردن رختها در حیاطهایی که بهمیل خودشان بر مجموعه افزودهاند. این حیاطها در طرح معمار وجود نداشتهاند و مالکان خانهها خودشان بهصورتی خودجوش بخشی از کوچه را گرفتهاند (همان کوچهای که در نیت معمارش عریضتر شده بوده تا امکان بازی کودکان و تعامل اجتماعی فراهم شود) و حیاط ساختهاند؛ و شاید باورتان نشود اما این حیاطها برای خشککردن لباسها از هر سه فضای پیشگفته بهتر هستند: لباسها را باد نمیبرد، کسی به آنها دید ندارد، آفتاب هم خوب میخورند.
چهبسا بد نباشد که در معماریکردنمان، زندگی روزمرۀ مخاطبان بنا را هم مدنظر قرار دهیم. انسانها که در خانههایشان فقط غرق در مطالعه و ذکر و پراندن پرندۀ خیال نمیشوند! در نمونۀ شوشترنو هم تجربه کردهایم که پویایی اجتماعی و فضای جمعی را چطور فدای پارکینگ و بندِرخت میکنند. بنابراین، چه در فضایی مسقف باشد چه در فضایی روباز، جایی هم برای خشکاندن لباسهای کاربران ساختمانهایمان طراحی کنیم! معماران در طراحی معماری زیاده انتزاعی میاندیشند و زیاده فانتزی شدهاند و با این همه، به جای کاربر بنا، حق را هم همیشه با معمار میدانیم.
@Koubeh
چهبسا بد نباشد که در معماریکردنمان، زندگی روزمرۀ مخاطبان بنا را هم مدنظر قرار دهیم. انسانها که در خانههایشان فقط غرق در مطالعه و ذکر و پراندن پرندۀ خیال نمیشوند! در نمونۀ شوشترنو هم تجربه کردهایم که پویایی اجتماعی و فضای جمعی را چطور فدای پارکینگ و بندِرخت میکنند. بنابراین، چه در فضایی مسقف باشد چه در فضایی روباز، جایی هم برای خشکاندن لباسهای کاربران ساختمانهایمان طراحی کنیم! معماران در طراحی معماری زیاده انتزاعی میاندیشند و زیاده فانتزی شدهاند و با این همه، به جای کاربر بنا، حق را هم همیشه با معمار میدانیم.
@Koubeh
کوبه
Photo
.
کاربریهای بیبنا و بناهای بیکاربری
یاسمین نعمتاللهی
این روزها تقریباً زمانی نیست که در کانالهای تلگرامی برای جلوگیری از تخریب یک بنای تاریخی کمپینی تشکیل نشود و اخبار لحظهبهلحظۀ آن به گوش همه نرسد. در ابتدا عکسی از مجوز تخریب بنا را به اشتراک میگذارند و پس از آن عکس بولدوزری که در کنار بنا ایستاده و نمیداند تخریب کند یا نکند. سپس از تکتک افراد گروهها و کانالها خواسته میشود که اگر هنوز خون آریایی در رگهایشان جاری هست، هرکاری که میتوانند بکنند تا بنای مورد نظر تخریب نشود. پس از جدالهای پیاپی، یا تلاشهای مجازی ثمربخش است و بولدوزر از کنار بنا میگذرد و بنا جانِ سالم به در میبرد، یا تلاشها نتیجهای ندارد و عکس تخریبشدۀ بنا در همه جا منتشر میشود که «بازهم قسمتی از تاریخ زیر خاک مدفون شد». اما بناهایی که از این تخریبها جانِ سالم به در بردهاند به همان حالت باقی میمانند و همه میروند سراغ بنای دیگری که قرار است تخریب شود. کسی بهدنبال سرنوشت بنای تخریبنشده نمیرود. کسی این سوال را نمیپرسد که آیا به صرف تخریبنشدن یک بنا، آن بنا زنده میشود؟ آیا تخریب یک بنای تاریخی تنها با بولدوزر انجام میشود؟ و با توجه به نوع مرمت برخی بناها یا بعضی کاربریهایی که به آنها داده میشود، آیا بنا ترجیح نمیدهد با خاک یکسان شود؟!
شاید بتوان خانۀ انیسالدوله، سوگلی ناصرالدینشاه، را یکی از همان بناهایی دانست که ترجیح میداد با بولدوزر خراب شود. ناصرالدینشاه دستور داد تا خانهای مجلل و زیبا برای سوگلی حرمسرایش بسازند و انیسالدوله تا زمان مرگش در این خانه زندگی کرد. شاید باور آن سخت باشد ولی عنوان تابلویی که امروزه بر سردر این خانه نصب شده، چنین است: «اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی تهران». خانهای که برای سوگلی شاه یک مملکت ساخته بودند، با گچبریهای پرکار مرسوم در عهد قاجار و سرستونهای زیبا، و آن را در میان باغی قرار داده بودند تا از هر لحاظ موجب راحتی و آسایش سوگلی شاه باشد، نزدیک به چهل سال است تبدیل شده به بنایی که جای جایش را سوراخ کرده تا سیمهای تلفن، کامپیوتر، پرینتر و... را از آن رد کنند. ایوان زیبایش را نیز با دو عدد کولر که بیرحمانه پنجره را سوراخ کرده، نازیبا نمودهاند. در خانۀ سوگلی شاه امروزه تنها حرف گوشت است و خون و گوسفند. البته در تعداد زیادی از موارد، بناهای قدیمی و سنتی به مرکز یا اداره یا شرکت تبدیل شده که بسیار هم با بنا هماهنگ شدهاند. برای مثال میتوان از پژوهشگاه فرهنگ و هنر و معماری جهاد دانشگاهی در خیابان انقلاب یا خانۀ سینما در خیابان وصال شیرازی نام برد. در مورد خانۀ انیسالدوله هم اگر قرار بر تغییر کاربری آن به یک اداره یا شرکت بود، بهتر آن بود که اداره یا شرکت، مربوط به امور فرهنگی و هنری یا اموری مرتبطتر و هماهنگتر با یک بنای سنتی باشد. اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی با هیچ معیاری با یک بنای صدوچند سالۀ قاجاری تطابق ندارد. ⬇️
کاربریهای بیبنا و بناهای بیکاربری
یاسمین نعمتاللهی
این روزها تقریباً زمانی نیست که در کانالهای تلگرامی برای جلوگیری از تخریب یک بنای تاریخی کمپینی تشکیل نشود و اخبار لحظهبهلحظۀ آن به گوش همه نرسد. در ابتدا عکسی از مجوز تخریب بنا را به اشتراک میگذارند و پس از آن عکس بولدوزری که در کنار بنا ایستاده و نمیداند تخریب کند یا نکند. سپس از تکتک افراد گروهها و کانالها خواسته میشود که اگر هنوز خون آریایی در رگهایشان جاری هست، هرکاری که میتوانند بکنند تا بنای مورد نظر تخریب نشود. پس از جدالهای پیاپی، یا تلاشهای مجازی ثمربخش است و بولدوزر از کنار بنا میگذرد و بنا جانِ سالم به در میبرد، یا تلاشها نتیجهای ندارد و عکس تخریبشدۀ بنا در همه جا منتشر میشود که «بازهم قسمتی از تاریخ زیر خاک مدفون شد». اما بناهایی که از این تخریبها جانِ سالم به در بردهاند به همان حالت باقی میمانند و همه میروند سراغ بنای دیگری که قرار است تخریب شود. کسی بهدنبال سرنوشت بنای تخریبنشده نمیرود. کسی این سوال را نمیپرسد که آیا به صرف تخریبنشدن یک بنا، آن بنا زنده میشود؟ آیا تخریب یک بنای تاریخی تنها با بولدوزر انجام میشود؟ و با توجه به نوع مرمت برخی بناها یا بعضی کاربریهایی که به آنها داده میشود، آیا بنا ترجیح نمیدهد با خاک یکسان شود؟!
شاید بتوان خانۀ انیسالدوله، سوگلی ناصرالدینشاه، را یکی از همان بناهایی دانست که ترجیح میداد با بولدوزر خراب شود. ناصرالدینشاه دستور داد تا خانهای مجلل و زیبا برای سوگلی حرمسرایش بسازند و انیسالدوله تا زمان مرگش در این خانه زندگی کرد. شاید باور آن سخت باشد ولی عنوان تابلویی که امروزه بر سردر این خانه نصب شده، چنین است: «اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی تهران». خانهای که برای سوگلی شاه یک مملکت ساخته بودند، با گچبریهای پرکار مرسوم در عهد قاجار و سرستونهای زیبا، و آن را در میان باغی قرار داده بودند تا از هر لحاظ موجب راحتی و آسایش سوگلی شاه باشد، نزدیک به چهل سال است تبدیل شده به بنایی که جای جایش را سوراخ کرده تا سیمهای تلفن، کامپیوتر، پرینتر و... را از آن رد کنند. ایوان زیبایش را نیز با دو عدد کولر که بیرحمانه پنجره را سوراخ کرده، نازیبا نمودهاند. در خانۀ سوگلی شاه امروزه تنها حرف گوشت است و خون و گوسفند. البته در تعداد زیادی از موارد، بناهای قدیمی و سنتی به مرکز یا اداره یا شرکت تبدیل شده که بسیار هم با بنا هماهنگ شدهاند. برای مثال میتوان از پژوهشگاه فرهنگ و هنر و معماری جهاد دانشگاهی در خیابان انقلاب یا خانۀ سینما در خیابان وصال شیرازی نام برد. در مورد خانۀ انیسالدوله هم اگر قرار بر تغییر کاربری آن به یک اداره یا شرکت بود، بهتر آن بود که اداره یا شرکت، مربوط به امور فرهنگی و هنری یا اموری مرتبطتر و هماهنگتر با یک بنای سنتی باشد. اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی با هیچ معیاری با یک بنای صدوچند سالۀ قاجاری تطابق ندارد. ⬇️
⬆️ شاید اولین کاربریای که برای یک بنای سنتی پس از مرمت به ذهن میآید، موزه باشد. بسیاری از بناهای قدیمی در شهرهای مختلف ایران و نیز در نقاط مختلف دنیا پس از مرمت به موزه تبدیل شدهاند و نمونههای خوبی هم در میان آنها دیده میشود. موضوع این موزهها معمولاً هنری یا فرهنگی است. از نمونههای قابلِقبول آن میتوان موزههای مردمشناسی در هر شهر را نام برد که اکثراً در یکی از بناهای تاریخی آن شهر قرار دارند. اما موضوع برخی موزهها با توجه به بنایی که برای آنها انتخاب شده، با عقل جور در نمیآید. در شهر اصفهان، در پرمخاطبترین و توریستپذیرترین نقطۀ شهر، در نزدیکی میدان نقشِجهان و در مجاورت کاخ چهلستون، یکی از معدود بناهای دوران تیموری این شهر، سالم و پابرجا مانده است. هنگامی که از میدان نقشِجهان در بافت تاریخی شهر بهسمت تالار تیموری میروید، شاید انتظار دیدن هر چه را داشته باشید به غیر از دایناسور!
تالار تیموری بهدلیل نامعلومی تبدیل به موزۀ تاریخ طبیعی و حیاتِوحش شده و بهتبع همین تغییر کاربری، حیاط تالار که از بیرون نیز نمایان است، پر شده از مجسمههای دایناسور و کرگدن و دیگر جانوران. مجسمههای دایناسورها همه جا دیده میشود: در فضای بیرون، در ایوان ورودی بنا و حتی در حوض آبی که براساس مطالب ذکرشده در منابع، از یادگارها و الحاقات دوران صفوی است. هنگامی که درون ایوان ایستاده و قصد ورود به بنا را دارید، نمیدانید به پنجرههای مشبک درون ایوان نگاه کنید یا به دندانهای تیز دایناسوری که درون ایوان ایستاده. داخل بنا نیز به چند سالن بیمُهرگان، مهرهداران، گیاهشناسی، زمینشناسی و... تقسیم شده و همین داستان ادامه دارد که به جای لذت بردن از تزئینات معماری، باید از حیوانات تاکسیدرمی شده یا آنها که درون الکل و مواد نگهدارنده هستند، لذت ببرید. جالب آن است که هدف تأسیس موزه اینگونه بیان شده: «هدف اساسی از تأسیس موزۀ تاریخ طبیعی اصفهان ضمن بالا بردن سطح دانش و اطلاعات عمومی جامعه دربارۀ عالم حیات و عظمت جهان آفرینش و قدرتمندی خالق یكتا، حفظ میراث ارزندۀ طبیعی كشور از غارت و تخریب، جبران كمبود وسایل كمك آموزشی، حفظ سلامت جامعه از طریق ایجاد محیطی سالم و تفریحی، فراهم آوردن زمینههای تحقیق در علوم طبیعی و كمك به افزایش جاذبههای توریستی كشور و شهر اصفهان میباشد.» تنها پرسشی که باقی میماند آن است که برای رسیدن به این هدف، هیچ بنا یا مکان دیگری در اصفهان نبود که با آغوشی بازتر پذیرای دایناسورها و جانوران دیگر باشد و بهتر بتواند این کمبودها را جبران کند؟
مشخص نیست که دلیل این انتخابها را باید بدسلیقگی دانست یا چیزی دیگر. برای بناهایی مانند تالار تیموری که کسی قصد تخریب آن را نداشته و هدف، زنده نگه داشتن بافت مجموعه و بنا بوده، تبدیل آن به موزۀ تاریخ طبیعی قابلِقبول نیست. از این دست بناها کم نیستند، بناهای تاریخی با کاربریهایی که هوش از سر هوشیار میپرانند. درست است که باید جلوی موج تخریب بناهای قدیمی و باارزش گرفته شود؛ درست است که باید با وضع قوانین، دست تخریبگران را از این بناها کوتاه کرد؛ اما این پرسش همچنان باقی است که وقتی جلوی تخریبها را گرفتیم و دستها را کوتاه کردیم، چه اتفاقی میافتد؟ بنا را به حال خود رها میکنیم و کاربریای برای آن تعیین میکنیم که جایی برایش نیست؟ از جمیع بناهای مرمت شدۀ بیکاربری و کاربریهای بیبنا، جورچینی میسازیم که میتواند صدمرتبه از تخریبش بدتر باشد و بنای تاریخی را به سخره گیرد؟
@Koubeh
تالار تیموری بهدلیل نامعلومی تبدیل به موزۀ تاریخ طبیعی و حیاتِوحش شده و بهتبع همین تغییر کاربری، حیاط تالار که از بیرون نیز نمایان است، پر شده از مجسمههای دایناسور و کرگدن و دیگر جانوران. مجسمههای دایناسورها همه جا دیده میشود: در فضای بیرون، در ایوان ورودی بنا و حتی در حوض آبی که براساس مطالب ذکرشده در منابع، از یادگارها و الحاقات دوران صفوی است. هنگامی که درون ایوان ایستاده و قصد ورود به بنا را دارید، نمیدانید به پنجرههای مشبک درون ایوان نگاه کنید یا به دندانهای تیز دایناسوری که درون ایوان ایستاده. داخل بنا نیز به چند سالن بیمُهرگان، مهرهداران، گیاهشناسی، زمینشناسی و... تقسیم شده و همین داستان ادامه دارد که به جای لذت بردن از تزئینات معماری، باید از حیوانات تاکسیدرمی شده یا آنها که درون الکل و مواد نگهدارنده هستند، لذت ببرید. جالب آن است که هدف تأسیس موزه اینگونه بیان شده: «هدف اساسی از تأسیس موزۀ تاریخ طبیعی اصفهان ضمن بالا بردن سطح دانش و اطلاعات عمومی جامعه دربارۀ عالم حیات و عظمت جهان آفرینش و قدرتمندی خالق یكتا، حفظ میراث ارزندۀ طبیعی كشور از غارت و تخریب، جبران كمبود وسایل كمك آموزشی، حفظ سلامت جامعه از طریق ایجاد محیطی سالم و تفریحی، فراهم آوردن زمینههای تحقیق در علوم طبیعی و كمك به افزایش جاذبههای توریستی كشور و شهر اصفهان میباشد.» تنها پرسشی که باقی میماند آن است که برای رسیدن به این هدف، هیچ بنا یا مکان دیگری در اصفهان نبود که با آغوشی بازتر پذیرای دایناسورها و جانوران دیگر باشد و بهتر بتواند این کمبودها را جبران کند؟
مشخص نیست که دلیل این انتخابها را باید بدسلیقگی دانست یا چیزی دیگر. برای بناهایی مانند تالار تیموری که کسی قصد تخریب آن را نداشته و هدف، زنده نگه داشتن بافت مجموعه و بنا بوده، تبدیل آن به موزۀ تاریخ طبیعی قابلِقبول نیست. از این دست بناها کم نیستند، بناهای تاریخی با کاربریهایی که هوش از سر هوشیار میپرانند. درست است که باید جلوی موج تخریب بناهای قدیمی و باارزش گرفته شود؛ درست است که باید با وضع قوانین، دست تخریبگران را از این بناها کوتاه کرد؛ اما این پرسش همچنان باقی است که وقتی جلوی تخریبها را گرفتیم و دستها را کوتاه کردیم، چه اتفاقی میافتد؟ بنا را به حال خود رها میکنیم و کاربریای برای آن تعیین میکنیم که جایی برایش نیست؟ از جمیع بناهای مرمت شدۀ بیکاربری و کاربریهای بیبنا، جورچینی میسازیم که میتواند صدمرتبه از تخریبش بدتر باشد و بنای تاریخی را به سخره گیرد؟
@Koubeh