کوبه
سنتگرایی و سنتسواری علی پوررجبی در اواخر قرن نوزدهم پژوهشگرانی در فلسفه و هنر ظهور کردند که با عنوان «سنتگرا» شناخته میشوند. نامهایشان در ایران بسیار آشناست؛ کسانی چون گنون، شوآن، کومارا سوآمی و بورکهارت. تبیین سنت و ویژگیهای جهان سنتی در تقابل با…
.
ناممکنی و پرخطری تفکیک رسوا از رسواتر در گفتمان سنتگرایی؛ نقدی بر نوشتۀ پوررجبی
محمدمهدی طاهری
متن علی پوررجبی با عنوان «سنتگرایی و سنتسواری» خطرناک است و نه فقط در ابطال این تفکیک، که در خطرناکیاش است که مینویسم. نوشتۀ پوررجبی حامل این معناست که «سنتگرا»ها از «سنتسوار»ها مجزا هستند و دستۀ اول «انتقاداتی اصیل به جهان مدرن دارند» و دستۀ دوم گزافهگویانی هستند که «بر موج انتقادات سنتسواران» سوار شدهاند.
صرفِ سخنگویی از «سنت» در این گفتمان، در دل خود مفاهیمی را نهان دارد که حتی اگر آگاهانه بیان نشوند، هر سخن سنتگرایانهای ناگزیر از در مقامِ مقدمه گرفتنِ آن مفاهیم است: سنتگراها جهان پیشامدرنی را از جهان مدرن تفکیک میکنند؛ سنتگراها این دو جهان تفکیکشده را همچون دو کلیت منسجم و واحد در نظر میگیرند که با هم در تضاد قرار دارند و نهایتاً سنتگراها به امکان کثرت سنتها و زمانمندی و مکانمندی سنتها معتقد نیستند.
اساس بیهودگی گفتمان سنتگرایی بر همین سه مفهوم بنیادینِ این گفتمان قرار دارد. صرف درنظرگیری «سنت» در مقام کلیتی واحد، به برساختن روایتی انتزاعی، استورهای، نادرست و ویرانگر میانجامد که در آن همۀ کارها در جهان سنت بهمثابه «عبادت» است و هر کاری در جهان مدرن «بیمحتوا» شده است، همۀ «قندانساز»ان سنتی با کشیدن گلهای سرخشان بر قندانها کار هنری میکردهاند و همۀ کارگران امروزی، در بینسبتی با محصولشان قرار دارند. ایراد گفتمان سنتگرایی این است که سنت را مفهومی ازلیابدی میداند و روایتی از تاریخ عرضه میکند که نه نسبتی با خودِ تاریخ دارد و نه میتواند به کار دنیای امروز ما بیاید. چنانکه از نوشتار پوررجبی هم برمیآید، سنتگراها نمیتوانند کارها و دورهها و جامعههای متنوع و متکثر دوران پیشامدرنی را در کلانروایتشان از سنت لحاظ بکنند: «هنر» همچون مفهومی کلی، در «بطن زندگی سنتی» بهعنوان مفهومی کلی جریان داشته است؛ و کلیت «جامعۀ» مدرن از آنچه هنرمند میگوید و میسازد «نمیفهمد». این روایتهای راحتالحلقومیِ سنتگراها از جهان سنتی حتی درک و شناختی از تاریخ هم به دست نمیدهند.
تفکیک دنیای مدرن از دنیای سنت، ناخواسته به تعریف ذاتگرایانه از این دو میانجامد؛ تعریفی برآمده از جنس و فصل. مادامی که دنیای سنت از دنیای مدرن تفکیک شود، برای شخصیتبخشی به دنیای سنت و تعریفپذیری آن، پیش از هر کار دیگری باید مرزهایش را با دنیای غیرسنتی تعیین کرد. بنابراین هرچه در جهان مدرن به چشمشان بیاید، برعکس و متضادش میکنند و نمود آن را در جهان سنتی نمایش میدهند. تعریف سنتگرایان از سنت، محصول دنیای مدرن و برآمده از خرد مدرن است، از سویی آنها ناگزیرند مشخصههای دنیای مدرن را دیگرگونه کنند و در تضاد با سنت قرارشان بدهند تا بتوانند با استفاده از این تضاد، مفهوم سنت را تعریف کنند. بنابراین موضع انتقادی آنها به زمانۀ مدرن هم انتقادهایی نیست که روزی کارگر بیفتد زیرا آنان زمانۀ مدرن را هم کلیتی واحد و منسجم و جهانشمول میدانند و طبعاً نقدها و تجویزهای آنها هم نسبتی با واقعیت این زمانه ندارد. درواقع سنتگرایان حتی درک تاریخ را هم مخدوش میکنند که سخن آنها دربارۀ تاریخ، بهقصد تجسم این تفکیک و تعریفپذیری مفهوم سنت است.
سنتسواری هم همچون سنتگرایی به آن مقدمههای نادرست پابند است، بنابراین آنچه فصل سنتسواری از سنتگرایی میشود صرفاً نتیجههایی است که این دو، از همان مقدمهها میگیرند. البته که نتیجههای گروه موسوم به سنتسوار، مبتذلتر است اما این موضوع برای تفکیک این دو گروه از هم کافی نیست. وقتی سنت را کلیتی بیزمان و بیمکان و در تضاد با زمانۀ مدرن دانستیم، این کلانروایت را میشود به هر شکلی درآورد. آخر اینکه تفکیک سنتگرایی از سنتسواری، نهفقط ناروا و ناممکن بلکه خطرناک است. زیرا آن بخشِ رسواتر اندیشههای سنتگرایی را میزداید؛ حال آنکه این بخشِ رسواتر جز در همین گفتمان و جز بر پایۀ همان مقدمهها نمیتوانست نمودار شود. سنتگرایی بهدلیل پیشفرضهای نادرست خود گزیری جز ابتذال امروزینش نداشت، برای زندهماندنش باید «نور اشراق سهروردی را از هر سوراخ معماری ایران» میتابانید. تفکیک رسواترهای این گفتمان، خطر این را دارد که به ناحق و نادرست، بهجای بنیان اندیشههای سنتگرایانه به «صورت» آنها توجه شود و سنتگرایی را این بار بهشکلی مبتذلتر از آنچه تاکنون بوده است، بازتولید کند.
سنتگرایی را نباید از سنتسواری تفکیک کرد، شاید سنتسواری «مُردار در آفتاب مرداد» باشد و سنتگرایی مُردار در آفتاب بهمن؛ باری «مردار» است و بهتر است هرچهزودتر دفن شود.
@Koubeh
ناممکنی و پرخطری تفکیک رسوا از رسواتر در گفتمان سنتگرایی؛ نقدی بر نوشتۀ پوررجبی
محمدمهدی طاهری
متن علی پوررجبی با عنوان «سنتگرایی و سنتسواری» خطرناک است و نه فقط در ابطال این تفکیک، که در خطرناکیاش است که مینویسم. نوشتۀ پوررجبی حامل این معناست که «سنتگرا»ها از «سنتسوار»ها مجزا هستند و دستۀ اول «انتقاداتی اصیل به جهان مدرن دارند» و دستۀ دوم گزافهگویانی هستند که «بر موج انتقادات سنتسواران» سوار شدهاند.
صرفِ سخنگویی از «سنت» در این گفتمان، در دل خود مفاهیمی را نهان دارد که حتی اگر آگاهانه بیان نشوند، هر سخن سنتگرایانهای ناگزیر از در مقامِ مقدمه گرفتنِ آن مفاهیم است: سنتگراها جهان پیشامدرنی را از جهان مدرن تفکیک میکنند؛ سنتگراها این دو جهان تفکیکشده را همچون دو کلیت منسجم و واحد در نظر میگیرند که با هم در تضاد قرار دارند و نهایتاً سنتگراها به امکان کثرت سنتها و زمانمندی و مکانمندی سنتها معتقد نیستند.
اساس بیهودگی گفتمان سنتگرایی بر همین سه مفهوم بنیادینِ این گفتمان قرار دارد. صرف درنظرگیری «سنت» در مقام کلیتی واحد، به برساختن روایتی انتزاعی، استورهای، نادرست و ویرانگر میانجامد که در آن همۀ کارها در جهان سنت بهمثابه «عبادت» است و هر کاری در جهان مدرن «بیمحتوا» شده است، همۀ «قندانساز»ان سنتی با کشیدن گلهای سرخشان بر قندانها کار هنری میکردهاند و همۀ کارگران امروزی، در بینسبتی با محصولشان قرار دارند. ایراد گفتمان سنتگرایی این است که سنت را مفهومی ازلیابدی میداند و روایتی از تاریخ عرضه میکند که نه نسبتی با خودِ تاریخ دارد و نه میتواند به کار دنیای امروز ما بیاید. چنانکه از نوشتار پوررجبی هم برمیآید، سنتگراها نمیتوانند کارها و دورهها و جامعههای متنوع و متکثر دوران پیشامدرنی را در کلانروایتشان از سنت لحاظ بکنند: «هنر» همچون مفهومی کلی، در «بطن زندگی سنتی» بهعنوان مفهومی کلی جریان داشته است؛ و کلیت «جامعۀ» مدرن از آنچه هنرمند میگوید و میسازد «نمیفهمد». این روایتهای راحتالحلقومیِ سنتگراها از جهان سنتی حتی درک و شناختی از تاریخ هم به دست نمیدهند.
تفکیک دنیای مدرن از دنیای سنت، ناخواسته به تعریف ذاتگرایانه از این دو میانجامد؛ تعریفی برآمده از جنس و فصل. مادامی که دنیای سنت از دنیای مدرن تفکیک شود، برای شخصیتبخشی به دنیای سنت و تعریفپذیری آن، پیش از هر کار دیگری باید مرزهایش را با دنیای غیرسنتی تعیین کرد. بنابراین هرچه در جهان مدرن به چشمشان بیاید، برعکس و متضادش میکنند و نمود آن را در جهان سنتی نمایش میدهند. تعریف سنتگرایان از سنت، محصول دنیای مدرن و برآمده از خرد مدرن است، از سویی آنها ناگزیرند مشخصههای دنیای مدرن را دیگرگونه کنند و در تضاد با سنت قرارشان بدهند تا بتوانند با استفاده از این تضاد، مفهوم سنت را تعریف کنند. بنابراین موضع انتقادی آنها به زمانۀ مدرن هم انتقادهایی نیست که روزی کارگر بیفتد زیرا آنان زمانۀ مدرن را هم کلیتی واحد و منسجم و جهانشمول میدانند و طبعاً نقدها و تجویزهای آنها هم نسبتی با واقعیت این زمانه ندارد. درواقع سنتگرایان حتی درک تاریخ را هم مخدوش میکنند که سخن آنها دربارۀ تاریخ، بهقصد تجسم این تفکیک و تعریفپذیری مفهوم سنت است.
سنتسواری هم همچون سنتگرایی به آن مقدمههای نادرست پابند است، بنابراین آنچه فصل سنتسواری از سنتگرایی میشود صرفاً نتیجههایی است که این دو، از همان مقدمهها میگیرند. البته که نتیجههای گروه موسوم به سنتسوار، مبتذلتر است اما این موضوع برای تفکیک این دو گروه از هم کافی نیست. وقتی سنت را کلیتی بیزمان و بیمکان و در تضاد با زمانۀ مدرن دانستیم، این کلانروایت را میشود به هر شکلی درآورد. آخر اینکه تفکیک سنتگرایی از سنتسواری، نهفقط ناروا و ناممکن بلکه خطرناک است. زیرا آن بخشِ رسواتر اندیشههای سنتگرایی را میزداید؛ حال آنکه این بخشِ رسواتر جز در همین گفتمان و جز بر پایۀ همان مقدمهها نمیتوانست نمودار شود. سنتگرایی بهدلیل پیشفرضهای نادرست خود گزیری جز ابتذال امروزینش نداشت، برای زندهماندنش باید «نور اشراق سهروردی را از هر سوراخ معماری ایران» میتابانید. تفکیک رسواترهای این گفتمان، خطر این را دارد که به ناحق و نادرست، بهجای بنیان اندیشههای سنتگرایانه به «صورت» آنها توجه شود و سنتگرایی را این بار بهشکلی مبتذلتر از آنچه تاکنون بوده است، بازتولید کند.
سنتگرایی را نباید از سنتسواری تفکیک کرد، شاید سنتسواری «مُردار در آفتاب مرداد» باشد و سنتگرایی مُردار در آفتاب بهمن؛ باری «مردار» است و بهتر است هرچهزودتر دفن شود.
@Koubeh
Forwarded from Bukharamag
شب رودکی
مجله بخارا با همکاری بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار .موسسه فرهنگی اکو. مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی. گنجینه پژوهشی ایرج افشار در ساعت پنج بعد از ظهر سه شنبه هفتم دی مراسم شب رودکی را برگزار می کند.
رودکی را پدر شعر فارسی نامیده اند. بیش از هزار سال از دوران او می گذرد ولی هنوز سروده هایش حلاوت و تازگی خود را حفظ کرده است. عصر رودکی از بهترین دوره های تاریخ ایران بوده است که در شب رودکی به تمامی زمینه های زندگی واشعارش پرداخته می شود.در شب رودکی سخنرانان: منوچهر انور. دکتر علی اشرف صادقی .نصرالله پور جوادی.محمد دهقانی . محمد مهدی مظاهری. مسعود قاسمی.شاه منصور شاه میرزاو خورشید احسان حضور خواهند داشت.شب رودکی در عصر سه شنبه هفتم دی ساعت پنج در محل کانون زبان فارسی .خیابان ولی عصر .سه راه زعفرانیه . خیابان عارف نسب پلاک12 برگزار می شود.
مجله بخارا با همکاری بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار .موسسه فرهنگی اکو. مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی. گنجینه پژوهشی ایرج افشار در ساعت پنج بعد از ظهر سه شنبه هفتم دی مراسم شب رودکی را برگزار می کند.
رودکی را پدر شعر فارسی نامیده اند. بیش از هزار سال از دوران او می گذرد ولی هنوز سروده هایش حلاوت و تازگی خود را حفظ کرده است. عصر رودکی از بهترین دوره های تاریخ ایران بوده است که در شب رودکی به تمامی زمینه های زندگی واشعارش پرداخته می شود.در شب رودکی سخنرانان: منوچهر انور. دکتر علی اشرف صادقی .نصرالله پور جوادی.محمد دهقانی . محمد مهدی مظاهری. مسعود قاسمی.شاه منصور شاه میرزاو خورشید احسان حضور خواهند داشت.شب رودکی در عصر سه شنبه هفتم دی ساعت پنج در محل کانون زبان فارسی .خیابان ولی عصر .سه راه زعفرانیه . خیابان عارف نسب پلاک12 برگزار می شود.
امروزه میبینم که در رشتۀ هنر اغلب دانشجویان مایلاند دربارۀ پدیدارشناسی فلان موضوع، تحقیق کنند. اما من به شما این موضوع را گوشزد میکنم که ما نباید تنها از اسم یک مکتب خوشمان بیاید و بهخاطر اسمش تصور کنیم که «پدیدارشناسی» خیلی جالب است. اغلب چیزهایی که در پروپوزالها مینویسند، هیچ ارتباطی با پدیدارشناسی ندارد. پدیدارشناسی سلسلهمحورهایی دارد، آن محورها را باید شناخت. پدیدارشناسی درواقع یک گرایش فلسفی مدرن است. لغتش از قرن هجدهم بوده و شخصی به نام «لمبرت» این لغت را استفاده کرده و بعد هم هگل کتاب «پدیدارشناسی روح» را نوشته است. ولی همۀ اینها با آنچه در قرن بیستم تحت همین عنوان مطرح شده، بیارتباط است. «ادموند هوسرل» اولین متفکری است که بحث پدیدارشناسی را بهصورت جذابی مطرح کرده و میگوید که ما باید در بحث پدیدارشناسی بر ذهنیت و ادراک دریافتکنندۀ اثر، تأکید کنیم و فهم و شناخت آن ذهنی را مد نظر قرار بدهیم که به یک اثری تعلق میگیرد. در این مکتب چیزی که ما باید توجهی ویژه به آن کنیم این است که جهان بیرون و جهان پدیدار در فرایند آگاهی ما، وجودی پدیدارشناسانه میگیرد. این خیلی مهم است. یعنی چه؟ مثلاً کسی که میگوید میخواهم پدیدارشناسی معماری را مطالعه کنم، معلوم نیست که چه کاری باید انجام بدهد، آیا قصد شناخت تاریخ معماری را دارد؟ آیا تکنیکهای معماری را مطالعه میکند؟ مراد از پدیدارشناسی معماری چیست؟ یا پدیدارشناسی عکاسی؟ این کار عملی نیست. این فرد از این مسئله تنها اسم مکتب را وام میگیرد و وارد حوزۀ پدیدارشناسی نمیشود. اگر کسی بخواهد حقیقتاً پدیدارشناسانه با یک کار برخورد کند، باید فرایندی از رویکرد متعارف (آنچه ما یاد گرفتیم) به رویکرد پدیدارشناسانه (آنچه ما نمیدانستیم) را طی کند. در واقع دو طیف در اینجا باید مد نظر باشد: یکی اینکه رویکرد متعارف و طبیعی چیست؟ همان چیزی که در زبان انگلیسی به آن Natural Attitude گفته میشود، باید از این نقطه شروع کند. اول ببیند که عرف عام راجع به این موضوع چه میگفتند، من چی فهمیدم و پس از این تحقیق، من از عرف متعارف عبور کنم و به ساحتی برسم که پیشتر راجعبه آن کسی فکر نکرده است. اگر ما نقد پدیدارشناسانه را مد نظر قرار دهیم، کار ناقد این است که وقتی با اثر روبهرو میشود ببیند که آیا از رویکرد متعارف در این اثر عبور شده است یا ببیند آیا پدیدآورنده نگاه متعارف را دنبال کرده و به یک پدیدارشناسی نوین رسیده است ...
محمد ضیمران؛ «درآمدی بر شیوههای نقد هنری»
۳۰ آذرماه ۱۳۹۵ ؛ دانشگاه تهران
محمد ضیمران؛ «درآمدی بر شیوههای نقد هنری»
۳۰ آذرماه ۱۳۹۵ ؛ دانشگاه تهران
کوبه
درآمدی بر شیوههای نقد هنری.pdf
متن سمینار «درآمدی بر شیوههای نقد هنری» (۳۰آذر۱۳۹۵)؛ محمد ضیمران
تبدیل صوت به متن: سیدهشیرین حجازی
تبدیل صوت به متن: سیدهشیرین حجازی
کوبه
Photo
سفرنامۀ تصویری یک دانشجوی مطالعات معماری ایران در مواجهه با مقبرۀ یعقوب لیث صفاری
کاری از «شهابالدین تصدیقی»
@Koubeh
کاری از «شهابالدین تصدیقی»
@Koubeh
نقد محافظهکارانه
سید مجید میرنظامی
خانم مطهره داناییفر در متنی با عنوان «سنجش گزارههای متعارف» که در وبگاه آسمانه منتشر کردهاند، یکی از شیوههای نقد گزارههای متعارف معماری را به زبانی ساده آموزش دادهاند. ایشان روش نقادانهٔ مذکور را از کتاب «تسلیبخشیهای فلسفه» اقتباس کردهاند و به تأسی از نویسندهٔ کتاب، آلن دوباتن، آن را «روش سقراطی» نامیدهاند. در این نوشته میخواهم با بررسی یادداشت خانم داناییفر نشان دهم که نقد مد نظر ایشان نه «سقراطی»، بلکه «محافظهکارانه» است.
خلاصهٔ روش مد نظر خانم داناییفر چنین است:
اول گزارههایی را که با فهم متعارف جور در میآیند شناسایی میکنیم. ایشان گزارههایی چون «معماران ایرانی در گذشته همه عارف و سالک بودند» یا «معماری ایرانی درونگراست» را بهعنوان گزارههای متعارف برگزیدهاند. سپس با طرح پرسشهای مختلف سعی میکنیم تا کذب این گزارهها را شناسایی کنیم. کذب گزارهها اغلب با ذکر مثالهای نقض معلوم میشود؛ مثالهایی که میتواند نشان دهد آن گزارهها «یا نادرست است یا لااقل غیردقیق». برای مثال، معماری شمال ایران درونگرا نیست یا معماری برخی کشورهای دیگر نیز درونگراست یا اینکه میتوانیم معمارانی را در تاریخ شناسایی کنیم که عارف نبودند. پس از اینکه نادقیق بودن گزارهها معلوم شد، تلاش میکنیم که این گزارهها را با «مختصری تغییر» اصلاح کنیم تا «استثنا را نیز شامل شود». مثلاً بگوییم «همهٔ آثار معماری ایران درونگرا نیست» یا« همهٔ معماران عارف نبودند». بههمین سادگی.
ایراد این شیوهٔ نقد، احتیاط بیش از اندازه در برخورد با گزارههای متعارف است؛ نقدی زاهدانه که با ترس گام بر میدارد تا مبادا تنهاش به وضع موجود بخورد و خاطر کسی را آزرده کند. گرچه نقد ایشان ظاهراً میخواهد ناقصبودن یا کاذببودن گزارهها را نشان دهد، در عمل ایدهٔ اصلی مندرج در این گزارهها (درونگرایی و عارفمسلکی) را همچنان محفوظ و ایمن باقی میگذارد؛ بههمین دلیل آن را «محافظهکارانه» میخوانم. نقد ایشان بهجای طرح پرسش از خود مفهوم «درونگرایی» و «عارف مسلکی معماران»، فقط به بررسی میزان شمول این گزارهها بسنده میکند. این کار بهمعنی مصالحه با گزارههای متعارف و البته در سطحی کلانتر مصالحه با گفتمانهایی است که این گزارهها را تولید میکنند. چنین نقد «اصلاحگرانهای» که از در آشتی با وضع موجود وارد شده است، نمیتواند در مبادی شک کند و بنیان باورهای متعارف را به پرسش بگیرد. نتیجهٔ چنین روشی معلوم است. نویسنده که در ابتدا قصد نقد گزارههای متعارف را داشت در پایان یادداشت به این نتیجه میرسد که «در گذشته میشد عارف نبود و معماری کرد.» این سخن تلویحاً به این معنی است که «همهٔ» معماران عارف نبودند و با این حکم دست کسانی را که میگویند «اغلب» معماران عارف بودند، همچنان باز میگذارد. غافل از اینکه ایراد اصلی این گزارهها در کلماتی چون «همه» و «هیچ» نیست که بشود با کلماتی نظیر «معمولاً» و «اغلب» اصلاحش کرد.
سقراط بحث را به میزان عمومیت یک گزاره محدود نمیکرد. برای مثال، او در رسالهٔ «لاخس» بحث دربارهٔ آموزش فنون جنگی را بهگونهای پیش برد که موضوعش بهکلی تغییر کرد و پرسش از حقیقت «شجاعت» به محور بحث تبدیل شد. البته دغدغهٔ او این نبود که «چند نفر» از آتنیها شجاع هستند، بلکه میخواست چیستی شجاعت را معلوم کند و جالب این است که در پایان رساله، بهجای حقیقت شجاعت، نادانی شرکتکنندگان در بحث مشخص شد.⬇️
سید مجید میرنظامی
خانم مطهره داناییفر در متنی با عنوان «سنجش گزارههای متعارف» که در وبگاه آسمانه منتشر کردهاند، یکی از شیوههای نقد گزارههای متعارف معماری را به زبانی ساده آموزش دادهاند. ایشان روش نقادانهٔ مذکور را از کتاب «تسلیبخشیهای فلسفه» اقتباس کردهاند و به تأسی از نویسندهٔ کتاب، آلن دوباتن، آن را «روش سقراطی» نامیدهاند. در این نوشته میخواهم با بررسی یادداشت خانم داناییفر نشان دهم که نقد مد نظر ایشان نه «سقراطی»، بلکه «محافظهکارانه» است.
خلاصهٔ روش مد نظر خانم داناییفر چنین است:
اول گزارههایی را که با فهم متعارف جور در میآیند شناسایی میکنیم. ایشان گزارههایی چون «معماران ایرانی در گذشته همه عارف و سالک بودند» یا «معماری ایرانی درونگراست» را بهعنوان گزارههای متعارف برگزیدهاند. سپس با طرح پرسشهای مختلف سعی میکنیم تا کذب این گزارهها را شناسایی کنیم. کذب گزارهها اغلب با ذکر مثالهای نقض معلوم میشود؛ مثالهایی که میتواند نشان دهد آن گزارهها «یا نادرست است یا لااقل غیردقیق». برای مثال، معماری شمال ایران درونگرا نیست یا معماری برخی کشورهای دیگر نیز درونگراست یا اینکه میتوانیم معمارانی را در تاریخ شناسایی کنیم که عارف نبودند. پس از اینکه نادقیق بودن گزارهها معلوم شد، تلاش میکنیم که این گزارهها را با «مختصری تغییر» اصلاح کنیم تا «استثنا را نیز شامل شود». مثلاً بگوییم «همهٔ آثار معماری ایران درونگرا نیست» یا« همهٔ معماران عارف نبودند». بههمین سادگی.
ایراد این شیوهٔ نقد، احتیاط بیش از اندازه در برخورد با گزارههای متعارف است؛ نقدی زاهدانه که با ترس گام بر میدارد تا مبادا تنهاش به وضع موجود بخورد و خاطر کسی را آزرده کند. گرچه نقد ایشان ظاهراً میخواهد ناقصبودن یا کاذببودن گزارهها را نشان دهد، در عمل ایدهٔ اصلی مندرج در این گزارهها (درونگرایی و عارفمسلکی) را همچنان محفوظ و ایمن باقی میگذارد؛ بههمین دلیل آن را «محافظهکارانه» میخوانم. نقد ایشان بهجای طرح پرسش از خود مفهوم «درونگرایی» و «عارف مسلکی معماران»، فقط به بررسی میزان شمول این گزارهها بسنده میکند. این کار بهمعنی مصالحه با گزارههای متعارف و البته در سطحی کلانتر مصالحه با گفتمانهایی است که این گزارهها را تولید میکنند. چنین نقد «اصلاحگرانهای» که از در آشتی با وضع موجود وارد شده است، نمیتواند در مبادی شک کند و بنیان باورهای متعارف را به پرسش بگیرد. نتیجهٔ چنین روشی معلوم است. نویسنده که در ابتدا قصد نقد گزارههای متعارف را داشت در پایان یادداشت به این نتیجه میرسد که «در گذشته میشد عارف نبود و معماری کرد.» این سخن تلویحاً به این معنی است که «همهٔ» معماران عارف نبودند و با این حکم دست کسانی را که میگویند «اغلب» معماران عارف بودند، همچنان باز میگذارد. غافل از اینکه ایراد اصلی این گزارهها در کلماتی چون «همه» و «هیچ» نیست که بشود با کلماتی نظیر «معمولاً» و «اغلب» اصلاحش کرد.
سقراط بحث را به میزان عمومیت یک گزاره محدود نمیکرد. برای مثال، او در رسالهٔ «لاخس» بحث دربارهٔ آموزش فنون جنگی را بهگونهای پیش برد که موضوعش بهکلی تغییر کرد و پرسش از حقیقت «شجاعت» به محور بحث تبدیل شد. البته دغدغهٔ او این نبود که «چند نفر» از آتنیها شجاع هستند، بلکه میخواست چیستی شجاعت را معلوم کند و جالب این است که در پایان رساله، بهجای حقیقت شجاعت، نادانی شرکتکنندگان در بحث مشخص شد.⬇️
⬆️آن زمان که سقراط عقاید مردم را به پرسش میگرفت، هنوز مفاهیمی چون ایدئولوژی و گفتمان وارد فلسفه نشده بود. امروزه به مدد نظریههای جدید میدانیم که «درونگرایی معماری» ایدهای تکافتاده نیست. این گزارهها از شبکهٔ روابط پیچیدهٔ گفتمانی منفک نیستند. نقد راستینی که قصد تغییر دانش متعارف را دارد، به نقد تکگزارهها بسنده نمیکند، بلکه بهدنبال کشف سازوکار پیدایش چنین گزارههایی در گفتمانهای معماری است. منتقد باید روشن کند که در کدام زمینهٔ تاریخی چنین گزارههایی تولید و مصرف شدند و چرا مفهومی چون «درونگرایی» ساخته شد و چه شد که دو دال «معمار» و «عارف» دست در دست هم دادند. آیا عارفشدن معمار محصول گفتمان سنتگرایی بود؟ دوگانهی درونگرا/برونگرا چرا ساخته شد و چه دلالتهایی دارد؟ آیا درونگرایی با درونبینی عرفانی و سیر در انفس قرابت دارد؟ پاسخ به این سؤالها بهسادگی پاسخ به پرسشهای خانم داناییفر نیست. هدف از طرح این پرسشها نشاندادن دو شیوهی متفاوت برخورد با «گزارههای متعارف» است. اولین شیوه با اینکه ظاهراً انتقادی به نظر میرسد، در نهان با گزارههای متعارف صلح میکند. اما دومین شیوه بهجای حل مسئله، سعی میکند که آن را بسط دهد و بغرنجتر کند.
اگر نقد مد نظر خانم داناییفر را سقراطی بنامیم، فقط موجب بدنامی سقراط شدهایم. اگر سقراط، آن خرمگس مردم آتن، میخواست که اینچنین محافظهکارانه نقد کند هرگز به چنان سرنوشتی دچار نمیشد.
@Koubeh
اگر نقد مد نظر خانم داناییفر را سقراطی بنامیم، فقط موجب بدنامی سقراط شدهایم. اگر سقراط، آن خرمگس مردم آتن، میخواست که اینچنین محافظهکارانه نقد کند هرگز به چنان سرنوشتی دچار نمیشد.
@Koubeh
شهر سیلیخورده
سیدهشیرین حجازی
اگر درگیر جنگ نبود تا تخلیه شود از كارمندان كارخانهٔ كشت و صنعت كارون تا جنگزدهها و محرومترها را اسكان دهد و برنامههای طراحیاش تغییر كند، شاید هنوز به هذیان نیفتاده بود؛ شوشتر نو. سر سياه زمستان چهار زن خاكستری با موهاي رنگی و روسرهای پلنگی تخمه میشكستند و بچههايی با لباسهای گلدار نارنجي و صورتي لايهلايهٔ تنشان دور بزغالهای بسته به ساقهٔ شمشادی تُنُک، رقص آتش میكردند. اگر جنگ نمیشد، شاید پشتبامها خرابه نشده بود و پیادهراه شهرك را دیوار نزده بودند برای موتور. حتماً اگر جنگ نشده بود و كارمندهای «محترم» ادارهجات نرفته بودند، سر ظهری زمستان مردم قیلوله میرفتند جای گاز موتور را گرفتن و روی تكانگشتان پا دم در نشستن. این جنگ اگر نبود، این جنگزدگی اگر اتفاق نمیافتاد و این مركزگرایی ذهن دولتها را پر نمیکرد، شوشتر نو از زبان پسرک موتورسوار نمیشنید كه میپرسد «از تهران آمادهاید یا خارج؟» جنگ اگر نمیشد دستكم هشتسال دست مهاجران روستاها و جنگزدهها نمیافتاد تا یكی ابرویی كه رویش نشسته بردارد و یكی دماغش را بِبُرد. اگر به دنبال انقلاب و جنگ، كشتوصنعت كارون منحل نمیشد، شهر تخلیه نمیشد و گرد مرده نمیپاشیدند، شاید در سالهای جنگ دو برابر توانش اسكان نمیداد.
بیصاحب مانده كه مسجدِ در حال ساختش رها شده و مسجد دیگری روبرویش در «گذر مسجد» ساختهاند. هرچه همیشه از شوشتر نو دیده بودیم زیبا بود، عینیتش اما، ذهنیتی در شیشه ریختهشده است مخلوط شده با یك مشت گِل. ذهنیتش انگار دندانش شكسته و صورتش گلی شده. باید آب بست به در و دیوار، پشتبامها را از دمپاییهای قرمز سفید شده در معرض آفتاب خالی كرد، آجرچینیهای ریخته را سرجایشان گذاشت، ساكنانش را متقاعد كرد كه سرامیك حمام پیشنهاد خوبی برای نما نیست، مسجد نیمهكاره را از پَر پرنده و آجر نیمه و خاكوخُل خالی كرد، و دستی كشید به سر و صورت این شهر.
شاید اوضاع بهتری داشت اگر جنگ نمیشد. اما آیا همه چیز با جنگزدگیاش توجیه میشود؟ چهاندازه ایرادات امروز شهرک، متوجه ماجرای جنگ است؟ اصلا جنگ هم كه نمیشد، اگر دیوار نمیكشیدند ورودیها را برای اتولوموتور، اتولوموتورشان را كجا میبردند؟ حالا مثلاً اگر جنگ نمیشد بندهای لباس را كجا میشد بست جز پشتبام؟ این همه یكدستی و یكنواختی، چند طبقه و بلند، مثل یك خندق خاكی، چطور كارمندهای مختلف یک اداره را راضی میكرد كه شخصیتی برای خانهشان متفاوت از همسایگانشان وجود دارد؟ جنگ نمیشد خانوادههای پنجششنفرهٔ ساكن، بالكنها را نمیبستند تا فضایی به اتاق اضافه كرده باشند؟ جنگ اگر نمیشد ٦٦ درصد ساكنان شوشتر نو دیگر فكر نمیكردند كه حریم شخصیشان مخدوش است و از خارج خانه دیده میشوند؟ پوست شهر نمزده است و گریه شیار انداخته روی صورت گِلی ساختمانها؛ یكنفر نباید صورت این شهر را بشورد؟
در سال ٩٢ ،بیش از ٧٠ درصد ساكنان كارگر بودند؛ جنگ اگر نمیشد كارگرهای كشت و صنعت كارون كارگر نبودند؟ چقدر شغل و سطح درآمد این دو گروه، كه با اختلاف چهاردهه از یك صنف در اینجا ساكن بودند، با یكدیگر متفاوت است كه آسیبهای اجتماعی را از تغییر جمعیت استفادهكننده بدانیم؟ این كه سابقاً همگی ساكنین همكار بودند یا حداقل به یك رشته در جایی میرسیدند در حفظ یكدستی مساكن تاثیر دارد؟ چطور میتوان در نظر نگرفت كه عنصر زمان است كه اين شهر را فرتوت كرده و اگر در دوران جوانیاش، همين ساكنينْ اینجا بودند، مثل امروز شكسته و ريخته نبود؟
مشكل بتوان راضی شد كه تمام ناكامیهای طرح آقاخان برده، از تغییرات بعد از جنگ حادث شده است. سیمای شهرک را عوض كردن و دست به ابعاد بنا زدن از نیازی ناشی میشود كه جنگزده و جنگنزده نمیشناسد؛ پاسخگوی آنچه از چهرهٔ نقاشیشدهاش توقع میرفته نبوده كه امروز كالبدش را تغییر داده و جای دست و سرش را عوض كردهاند. گیریم تعلق جنگزدهها و مهاجران روستایی به شهرك نوساخته در كنار شهر قدیمی، كمتر از ساكنان اصلی است و اگر آنها بودند حداقل جای دو پا را عوض میكردند، اما انگار تحت هر شرایطی کمی تغییر باید در شوشتر نو اتفاق میافتاد. حدود اختیارات انسان و حدود زندگی شخصی در شوشتر نو چقدر است، وقتی بهسادگی از چند بلوك دورتر اتاق پشت تراس را میبینی؟ مجموعهٔ مساكنی كه برای قشر كارگر ساخته و طراحی شده است كه حتی امروزه هم غالباً تحصیلات عالیه ندارند، امكان عرض اندام و نمایش توانمندی به همسایگان را كجای طرح یكدستش نشانده است؟
⬇️
سیدهشیرین حجازی
اگر درگیر جنگ نبود تا تخلیه شود از كارمندان كارخانهٔ كشت و صنعت كارون تا جنگزدهها و محرومترها را اسكان دهد و برنامههای طراحیاش تغییر كند، شاید هنوز به هذیان نیفتاده بود؛ شوشتر نو. سر سياه زمستان چهار زن خاكستری با موهاي رنگی و روسرهای پلنگی تخمه میشكستند و بچههايی با لباسهای گلدار نارنجي و صورتي لايهلايهٔ تنشان دور بزغالهای بسته به ساقهٔ شمشادی تُنُک، رقص آتش میكردند. اگر جنگ نمیشد، شاید پشتبامها خرابه نشده بود و پیادهراه شهرك را دیوار نزده بودند برای موتور. حتماً اگر جنگ نشده بود و كارمندهای «محترم» ادارهجات نرفته بودند، سر ظهری زمستان مردم قیلوله میرفتند جای گاز موتور را گرفتن و روی تكانگشتان پا دم در نشستن. این جنگ اگر نبود، این جنگزدگی اگر اتفاق نمیافتاد و این مركزگرایی ذهن دولتها را پر نمیکرد، شوشتر نو از زبان پسرک موتورسوار نمیشنید كه میپرسد «از تهران آمادهاید یا خارج؟» جنگ اگر نمیشد دستكم هشتسال دست مهاجران روستاها و جنگزدهها نمیافتاد تا یكی ابرویی كه رویش نشسته بردارد و یكی دماغش را بِبُرد. اگر به دنبال انقلاب و جنگ، كشتوصنعت كارون منحل نمیشد، شهر تخلیه نمیشد و گرد مرده نمیپاشیدند، شاید در سالهای جنگ دو برابر توانش اسكان نمیداد.
بیصاحب مانده كه مسجدِ در حال ساختش رها شده و مسجد دیگری روبرویش در «گذر مسجد» ساختهاند. هرچه همیشه از شوشتر نو دیده بودیم زیبا بود، عینیتش اما، ذهنیتی در شیشه ریختهشده است مخلوط شده با یك مشت گِل. ذهنیتش انگار دندانش شكسته و صورتش گلی شده. باید آب بست به در و دیوار، پشتبامها را از دمپاییهای قرمز سفید شده در معرض آفتاب خالی كرد، آجرچینیهای ریخته را سرجایشان گذاشت، ساكنانش را متقاعد كرد كه سرامیك حمام پیشنهاد خوبی برای نما نیست، مسجد نیمهكاره را از پَر پرنده و آجر نیمه و خاكوخُل خالی كرد، و دستی كشید به سر و صورت این شهر.
شاید اوضاع بهتری داشت اگر جنگ نمیشد. اما آیا همه چیز با جنگزدگیاش توجیه میشود؟ چهاندازه ایرادات امروز شهرک، متوجه ماجرای جنگ است؟ اصلا جنگ هم كه نمیشد، اگر دیوار نمیكشیدند ورودیها را برای اتولوموتور، اتولوموتورشان را كجا میبردند؟ حالا مثلاً اگر جنگ نمیشد بندهای لباس را كجا میشد بست جز پشتبام؟ این همه یكدستی و یكنواختی، چند طبقه و بلند، مثل یك خندق خاكی، چطور كارمندهای مختلف یک اداره را راضی میكرد كه شخصیتی برای خانهشان متفاوت از همسایگانشان وجود دارد؟ جنگ نمیشد خانوادههای پنجششنفرهٔ ساكن، بالكنها را نمیبستند تا فضایی به اتاق اضافه كرده باشند؟ جنگ اگر نمیشد ٦٦ درصد ساكنان شوشتر نو دیگر فكر نمیكردند كه حریم شخصیشان مخدوش است و از خارج خانه دیده میشوند؟ پوست شهر نمزده است و گریه شیار انداخته روی صورت گِلی ساختمانها؛ یكنفر نباید صورت این شهر را بشورد؟
در سال ٩٢ ،بیش از ٧٠ درصد ساكنان كارگر بودند؛ جنگ اگر نمیشد كارگرهای كشت و صنعت كارون كارگر نبودند؟ چقدر شغل و سطح درآمد این دو گروه، كه با اختلاف چهاردهه از یك صنف در اینجا ساكن بودند، با یكدیگر متفاوت است كه آسیبهای اجتماعی را از تغییر جمعیت استفادهكننده بدانیم؟ این كه سابقاً همگی ساكنین همكار بودند یا حداقل به یك رشته در جایی میرسیدند در حفظ یكدستی مساكن تاثیر دارد؟ چطور میتوان در نظر نگرفت كه عنصر زمان است كه اين شهر را فرتوت كرده و اگر در دوران جوانیاش، همين ساكنينْ اینجا بودند، مثل امروز شكسته و ريخته نبود؟
مشكل بتوان راضی شد كه تمام ناكامیهای طرح آقاخان برده، از تغییرات بعد از جنگ حادث شده است. سیمای شهرک را عوض كردن و دست به ابعاد بنا زدن از نیازی ناشی میشود كه جنگزده و جنگنزده نمیشناسد؛ پاسخگوی آنچه از چهرهٔ نقاشیشدهاش توقع میرفته نبوده كه امروز كالبدش را تغییر داده و جای دست و سرش را عوض كردهاند. گیریم تعلق جنگزدهها و مهاجران روستایی به شهرك نوساخته در كنار شهر قدیمی، كمتر از ساكنان اصلی است و اگر آنها بودند حداقل جای دو پا را عوض میكردند، اما انگار تحت هر شرایطی کمی تغییر باید در شوشتر نو اتفاق میافتاد. حدود اختیارات انسان و حدود زندگی شخصی در شوشتر نو چقدر است، وقتی بهسادگی از چند بلوك دورتر اتاق پشت تراس را میبینی؟ مجموعهٔ مساكنی كه برای قشر كارگر ساخته و طراحی شده است كه حتی امروزه هم غالباً تحصیلات عالیه ندارند، امكان عرض اندام و نمایش توانمندی به همسایگان را كجای طرح یكدستش نشانده است؟
⬇️
⬆️اگر شوشتر نو را در دستهٔ طرحهای ساخته شده برای اعمال سیاستهای دولت پهلوی دوم در زمینهٔ شهرسازی بدانیم، این شهرک، به عنوان یک نمونه برای ساخت شهرهای جدید و توسعهٔ مناطق کمتر توسعهیافته، تا چه اندازه توانسته رسالتی را که برعهده داشته به انجام برساند؟ اگر برای توفیق و پاسخدهی چنین طرحی سلسلهمراتب استفادهکنندگان و طراح را از عوامل موثر بدانیم، سیاستهای کلان دولتها کجای این مراتب مینشینند؟ آنچه بنا بود به توسعهٔ بخشهای کمتر توسعهیافتهٔ ایران بیانجامد، امروز از کیفیت نازل تأسیسات، امنیت و منظر شهری رنج میبرد. با اینکه در این شهر مرکز محله، مسجد و مدرسه پیشبینی شده است، اما مرکز محلهٔ طرح دیبا ساکت و بیرونق است و شیشهٔ غرفههای خاکگرفته و ویترینهای خالی، از حجم پایین مراجعهکننده و کسادی کسب فروشندگان خبر میدهد. مسجد طراحیشدهٔ گروه مشاورین داز هم به اتمام نرسیده، ولی نام کوچهای که زمین مسجد در آن قرار دارد باز «گذر مسجد» است.
اگرچه وقوع یک انقلاب سیاسی، انحلال شرکت کارون، واگذاری ادامهٔ ساخت طرح نیمهتمام به بنیاد مستضعفین، خروج گروه مشاور از ایران و هجوم جمعیت جنگزدهٔ جنوب غرب کشور به شهرک تخلیهشدهٔ کارمندان کشت و صنعت کارون قابل پیشبینی نبودند، امّا این مورد که سطح کیفی شهرک حتی در دوران ثبات هم همچنان رو به افول است، نمایانگر انطباقناپذیری و غیرپاسخدهی این طرح شهری است.
شوشتر نو اگر ماکت بود و مخاطبی نمیداشت هنوز هم زیبا بود. اگر در سازماندهی این آرمانشهر به فرد در جامعهٔ شهری بیش از اینها فکر شده بود، لایهٔ زیرین شهر گرفتار ولولهٔ جاری پرخاشگرانه جامعهاش نبود، اگر مرزهای این ملک کوچک، همچو سرحدات دامنگستر اندیشه بیسامان نبود، شاید این شهر سیلیخورده هم هذیان نداشت.
*عنوان این نوشته برگرفته از منظومهٔ «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی است.
@Koubeh
اگرچه وقوع یک انقلاب سیاسی، انحلال شرکت کارون، واگذاری ادامهٔ ساخت طرح نیمهتمام به بنیاد مستضعفین، خروج گروه مشاور از ایران و هجوم جمعیت جنگزدهٔ جنوب غرب کشور به شهرک تخلیهشدهٔ کارمندان کشت و صنعت کارون قابل پیشبینی نبودند، امّا این مورد که سطح کیفی شهرک حتی در دوران ثبات هم همچنان رو به افول است، نمایانگر انطباقناپذیری و غیرپاسخدهی این طرح شهری است.
شوشتر نو اگر ماکت بود و مخاطبی نمیداشت هنوز هم زیبا بود. اگر در سازماندهی این آرمانشهر به فرد در جامعهٔ شهری بیش از اینها فکر شده بود، لایهٔ زیرین شهر گرفتار ولولهٔ جاری پرخاشگرانه جامعهاش نبود، اگر مرزهای این ملک کوچک، همچو سرحدات دامنگستر اندیشه بیسامان نبود، شاید این شهر سیلیخورده هم هذیان نداشت.
*عنوان این نوشته برگرفته از منظومهٔ «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی است.
@Koubeh
کوبه
شهر سیلیخورده سیدهشیرین حجازی اگر درگیر جنگ نبود تا تخلیه شود از كارمندان كارخانهٔ كشت و صنعت كارون تا جنگزدهها و محرومترها را اسكان دهد و برنامههای طراحیاش تغییر كند، شاید هنوز به هذیان نیفتاده بود؛ شوشتر نو. سر سياه زمستان چهار زن خاكستری با موهاي…
شوشتر نو؛ آذر ۱۳۹۵. عکس از امین طباطبائی.
از خوابگاه که حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم؟
نیلوفر رسولی
تختهایی دوطبقه که در دلِ هم وا رفته بودند؛ یک موکت رنگورو رفتۀ قهوهای که حتی لکههای بهجایمانده از چای یا قهوه هم نمیتوانند رنگی به چهرۀ آن ببخشند؛ یخچال برفکزدۀ امرسان که در نزدیکترین مکان نسبت به در اتاق قرار دارد و تعداد سسها و نانهای کپکزدۀ داخل آن، از دید آنهایی که سلانهسلانه از راهرو عبور میکنند، به دور نیست؛ سه کمد چوبی بدون قفل که در دل دیوار جا داده شدهاند، شوفاژی قدیمی که خانۀ عنکبوت و اشیای فراموششده و گمشده است و در پس تمامی اینها، بالکنی دو متری پر از فضلۀ کبوتر و پسماندۀ غذا و گولههای موی بانوان ساکن در اتاق طبقۀ بالا: اینها همگی اثاثیۀ اتاقی را تشکیل میدادند که چهار سال دورۀ کارشناسی، خانۀ من بود. البته این فضای دوازده متری را با سه نفر دیگر شریک بودم. درس خواندن، غذا خوردن، نشستن، راه رفتن و حتی نفس کشیدن در این فضا همواره در تماسی عجیب صمیمانه با دیگران بود، لیلا روی سجادهاش ناهار میخورد و شیما دفترهایش را در ادامۀ سجادۀ لیلا روی زمین پهن میکرد و فاطمه لپتابش را زیر بالش میگذاشت و میخوابید و سیم لپتابش از روی دفتر و مداد و واژههای شیما عبور میکرد. خوابگاه، خانه نبود. نه برای من، نه برای لیلا و نه برای آن دختری که زبالههای خاکاندازش را در بالکن ما خالی میکرد. خوابگاه برای هیچکدام از ما خانه نبود. گویا اتاقهای چهارنفرۀ خوابگاه از کثرت اشتراکیبودن به هیچکدام از ما چهار نفر تعلق نداشتند. اما خوابگاه کجا بود و اگر برای ساکنانش نمیتوانست جایی مانند خانه باشد، هزاران دانشجویی که در آن زندگی میکردند به کدامین ناکجاآباد میگفتند خانه؟ آیا خانه همچنان برای آنها همان محلی بود که در آن به دنیا آمده، بزرگ شده و شاید به مدرسه رفته بودند؟
لیلا در بازرگان به دنیا آمده، در تبریز بزرگ شده و در تهران به مدرسه رفته بود؛ دراین آشوب بیسروته دل به پسری کاکل زری بسته بود که در شیراز درس میخواند و اهل کرج بود. بر روی صفحۀ فیسبوکش چندین بار این متن را پست کرده بود که «موطن آدمی بر روی نقشه نیست، موطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند»، چند عکس پرنده و کفتر را هم ضمیمۀ این نوشته کرده بود. بعد از این پست فیسبوکش از او پرسیدم که موطن او کجاست، لیلا درحالیکه دانههای برنج را از روی مهر و تسبیحش جمع میکرد، گفت «اتوبوس، اتوبوس تبریز به تهران، اتوبوس تهران به شیراز، اتوبوس و ایستگاه اتوبوس، ترمینال تهران، ترمینال تبریز و ترمینال شیراز».
برخی از دانشجویان با احتساب سه دورۀ کارشناسی، ارشد و دکتری نزدیک به ده سال یا حتی بیشتر در خوابگاه زندگی میکنند، ده سال از اتاقی به اتاق دیگر جابهجا میشوند، با بغلی پر از کارتن و نودل و چای کیسهای و کتابهای نخوانده، به قول فاطمه خوابگاهنشینان یا بچهخوابگاهیها، طفلیها. آیا خوابگاه خانۀ اینهاست؟ این سؤال را مخصوصاً در ارتباط با زوجهای خوابگاههای متأهل میتوان پرسید. از زوجهایی که در اتاقهای خوابگاه به خانۀ بخت میروند، زندگی زناشویی را میآزمایند، قهر و آشتی را چونان نمکی روی پایاننامهها و مقالههای خود میپاشند و بعد از چندین ماه، صبحها به همراه پدر و مادر، کودکی نیز تاتیتاتیکنان از آن اتاق خارج میشود. این اتاق برای آنها خانه میشود؟
از دهخدا که بپرسیم خوابگاه کجاست میگوید محلی برای خواب، اتاقِ خواب یا تختِ خواب. گویا دهخدا هم معتقد است که در خوابگاه کاری به جز خوابیدن نمیتوان انجام داد. البته دهخدا خبر ندارد که در خوابگاه چنان از سرو صدا و چراغِ همیشهروشن ملولم که تنها ساعتی چرت آسوده، آنم آرزوست. وقتی که دهخدا بگوید خوابگاه جای خواب است، پس خیالمان آسوده است که اگر تکه تختهای داشته باشیم که بتوان بهنحوی روی آن افقی شد و سقفی بالای سر، که بتوان شب را در آن به دور از گرگ و خرسهای گرسنه و متجاوز خارج از حصار خوابگاه به سلامت سپری کرد و به اصطلاح خوابید، «در خوابگاه بودن» را با موفقیت معنا بخشیدهایم. شاید بتوان خوابگاه را «دانشجودانی» دانست: که منّتی عظیم بر سر ساکنان آن سنگینی میکند که جای خوابی به آنها مرحمت شده است؛ درحالیکه پاستا و استیک و تهچین، محترمانه برای خود خانه دارند، جایی مثل خانۀ پاستای ریوا، خانۀ استیک زعفرانیه یا خانۀ تهچین عمهجون. ⬇️
نیلوفر رسولی
تختهایی دوطبقه که در دلِ هم وا رفته بودند؛ یک موکت رنگورو رفتۀ قهوهای که حتی لکههای بهجایمانده از چای یا قهوه هم نمیتوانند رنگی به چهرۀ آن ببخشند؛ یخچال برفکزدۀ امرسان که در نزدیکترین مکان نسبت به در اتاق قرار دارد و تعداد سسها و نانهای کپکزدۀ داخل آن، از دید آنهایی که سلانهسلانه از راهرو عبور میکنند، به دور نیست؛ سه کمد چوبی بدون قفل که در دل دیوار جا داده شدهاند، شوفاژی قدیمی که خانۀ عنکبوت و اشیای فراموششده و گمشده است و در پس تمامی اینها، بالکنی دو متری پر از فضلۀ کبوتر و پسماندۀ غذا و گولههای موی بانوان ساکن در اتاق طبقۀ بالا: اینها همگی اثاثیۀ اتاقی را تشکیل میدادند که چهار سال دورۀ کارشناسی، خانۀ من بود. البته این فضای دوازده متری را با سه نفر دیگر شریک بودم. درس خواندن، غذا خوردن، نشستن، راه رفتن و حتی نفس کشیدن در این فضا همواره در تماسی عجیب صمیمانه با دیگران بود، لیلا روی سجادهاش ناهار میخورد و شیما دفترهایش را در ادامۀ سجادۀ لیلا روی زمین پهن میکرد و فاطمه لپتابش را زیر بالش میگذاشت و میخوابید و سیم لپتابش از روی دفتر و مداد و واژههای شیما عبور میکرد. خوابگاه، خانه نبود. نه برای من، نه برای لیلا و نه برای آن دختری که زبالههای خاکاندازش را در بالکن ما خالی میکرد. خوابگاه برای هیچکدام از ما خانه نبود. گویا اتاقهای چهارنفرۀ خوابگاه از کثرت اشتراکیبودن به هیچکدام از ما چهار نفر تعلق نداشتند. اما خوابگاه کجا بود و اگر برای ساکنانش نمیتوانست جایی مانند خانه باشد، هزاران دانشجویی که در آن زندگی میکردند به کدامین ناکجاآباد میگفتند خانه؟ آیا خانه همچنان برای آنها همان محلی بود که در آن به دنیا آمده، بزرگ شده و شاید به مدرسه رفته بودند؟
لیلا در بازرگان به دنیا آمده، در تبریز بزرگ شده و در تهران به مدرسه رفته بود؛ دراین آشوب بیسروته دل به پسری کاکل زری بسته بود که در شیراز درس میخواند و اهل کرج بود. بر روی صفحۀ فیسبوکش چندین بار این متن را پست کرده بود که «موطن آدمی بر روی نقشه نیست، موطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند»، چند عکس پرنده و کفتر را هم ضمیمۀ این نوشته کرده بود. بعد از این پست فیسبوکش از او پرسیدم که موطن او کجاست، لیلا درحالیکه دانههای برنج را از روی مهر و تسبیحش جمع میکرد، گفت «اتوبوس، اتوبوس تبریز به تهران، اتوبوس تهران به شیراز، اتوبوس و ایستگاه اتوبوس، ترمینال تهران، ترمینال تبریز و ترمینال شیراز».
برخی از دانشجویان با احتساب سه دورۀ کارشناسی، ارشد و دکتری نزدیک به ده سال یا حتی بیشتر در خوابگاه زندگی میکنند، ده سال از اتاقی به اتاق دیگر جابهجا میشوند، با بغلی پر از کارتن و نودل و چای کیسهای و کتابهای نخوانده، به قول فاطمه خوابگاهنشینان یا بچهخوابگاهیها، طفلیها. آیا خوابگاه خانۀ اینهاست؟ این سؤال را مخصوصاً در ارتباط با زوجهای خوابگاههای متأهل میتوان پرسید. از زوجهایی که در اتاقهای خوابگاه به خانۀ بخت میروند، زندگی زناشویی را میآزمایند، قهر و آشتی را چونان نمکی روی پایاننامهها و مقالههای خود میپاشند و بعد از چندین ماه، صبحها به همراه پدر و مادر، کودکی نیز تاتیتاتیکنان از آن اتاق خارج میشود. این اتاق برای آنها خانه میشود؟
از دهخدا که بپرسیم خوابگاه کجاست میگوید محلی برای خواب، اتاقِ خواب یا تختِ خواب. گویا دهخدا هم معتقد است که در خوابگاه کاری به جز خوابیدن نمیتوان انجام داد. البته دهخدا خبر ندارد که در خوابگاه چنان از سرو صدا و چراغِ همیشهروشن ملولم که تنها ساعتی چرت آسوده، آنم آرزوست. وقتی که دهخدا بگوید خوابگاه جای خواب است، پس خیالمان آسوده است که اگر تکه تختهای داشته باشیم که بتوان بهنحوی روی آن افقی شد و سقفی بالای سر، که بتوان شب را در آن به دور از گرگ و خرسهای گرسنه و متجاوز خارج از حصار خوابگاه به سلامت سپری کرد و به اصطلاح خوابید، «در خوابگاه بودن» را با موفقیت معنا بخشیدهایم. شاید بتوان خوابگاه را «دانشجودانی» دانست: که منّتی عظیم بر سر ساکنان آن سنگینی میکند که جای خوابی به آنها مرحمت شده است؛ درحالیکه پاستا و استیک و تهچین، محترمانه برای خود خانه دارند، جایی مثل خانۀ پاستای ریوا، خانۀ استیک زعفرانیه یا خانۀ تهچین عمهجون. ⬇️
⬆️ خوابگاه خانه نیست، جای قرار نیست، جای حتی چرتی خوابِ آسوده هم نیست، خوابگاه برای بسیاری از ساکنانش جای فرار است. این را مینا میگوید؛ مینا ساکن اتاق ۹۹ است، نزدیکترین اتاق به در خروجی ساختمان. وارد اتاقش که میشوم چمدانها از زیر تخت بیرون زدهاند و در هر گوشهای از اتاق، از زیر میز گرفته تا بالای کمد، پر از کارتن است. کارتنهای نیمه باز و چسبخورده با اسم صاحب آن و چند عبارت تهدیدآمیز که دست نزنید، دست نزنید، دست نزنید. مینا میخواهد برایم چای بریزد و استکان و چای و قند را از داخل کارتنی بیرون میآورد. میپرسم که چرا وسایلت را از کارتن خالی نمیکنی؟ چرا چمدان ها را به زیر تخت هل نمیدهی و اقلاً با یک روتختی آنها را از جلوی چشمت دور نمیکنی؟ میخندد و میگوید:«که همین یک تخت را با کلی منّت به ما دادهاند، دو ماه دیگر هم باید اتاقم را تحویل بدهم. حوصله داری.» اتاق از هر ایستگاه اتوبوس یا قطاری که دیدهام بیشتر شبیه ایستگاهی برای رفتن و نماندن است، چراکه اقلاً ایستگاه و فرودگاهها را با پیشفرض سفر میشناسیم، با پیشفرضی که رفتن جزئی از ذات فضایی آنهاست؛ اما در ذهن ما انگار اتاق جایی برای ماندن است، جایی برای قرار. اما کافیست تا در اتاقی را در خوابگاه بگشایید تا تصورتان از کجا بودن اتاق و محل خواب تغییر کند.
«به نظر میرسد دو عامل اقتصاد و امنیت بهعنوان دخیلترین عوامل انتخاب خوابگاه توسط دانشجویان برای اسکان باشد.» این را سارا میگوید در حالی که شانههایش را بالا میاندازد و شلغمهایش را در سینک آَشپزخانه میشوید. «در شهرهای بزرگ که اجارهخانه از لحاظ اقتصادی سنگین است، خوابگاه، خصوصاً خوابگاه دانشگاههای دولتی گزینۀ مناسبی است.» سارا شلغمهایش را پوست میگیرد و آنها را در قابلمهای پرتاب میکند، سرما خورده و با تلخی از این صحبت میکند که هماتاقیهایش سرما خوردهاند و آنقدر بهقول او چرکوچندش هستند که او را هم بیمار کردهاند. سارا میگوید با اینکه مشکل مالی ندارد اما مادرش نمیتواند به او اعتماد کند و بهنظر خانوادهاش خوابگاه امنیت بیشتری دارد. سارا نیمساعت بعد دواندوان به سمت اتاق من میآید و در را میکوبد، گلودرد و تب از چهرهاش دود شده و به آسمان رفته است، خندان میگوید که «نیلوفر! دعوت شدم مهمونی، بیا این شلغما مال تو». ساعت ده شب است و نیمساعتی از آخرین زمانِ تعیینشده برای حضور در خوابگاه گذشته است. سارا چند دور، رُژ زرشکیاش را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب به روی لبهایش میکشد و چونان پروانهای بیتاب از خوابگاهِ امن پر میزند و میرود.
در غیاب خانه و آنجایی که بتوان به آن خانه گفت سرپناههای ثانویه قد علم میکنند، انگار در چنین شرایطی خوابگاهنشینان جیغهای بلندتری برای قطعی نیمساعتۀ وایرلس میکشند، تا وقتی که آب ساعتها قطع باشد یا گربهها در آشپزخانه جولان بدهند. همینطور تا زمانی که سرعت اینترنت به حد کمال باشد، حضور سوسک و ساس معضل چندان آزاردهندهای نیست و به مرور زمان میتوان به همنشینی همیشگی آنها در آشپزخانه و دستشویی و حتی در کمد شخصی عادت کرد. انگار تا زمانیکه عکسهایمان در اینستاگرام لایک بخورند و مکالماتمان در تلگرام برقرار باشند، دلتنگ جایی به نام خانه نمیشویم و این سؤال را از خودمان نمیپرسیم که آیا این محلی که در آن زندگی میکنیم خانۀ ماست و اگر نیست آن خانه کجاست. شاید اگر امروز میتوانستم از لیلا بپرسم که خانهاش کجاست، باید چندین بار سؤالم را تکرار میکردم، تا برای چند ثانیه چشمهایش را از موبایلش دور کند و همانطورکه هنوز نگاهش از گوشۀ چشم روی صفحۀ موبایل جا مانده، بگوید «ها؟ چی پرسیدی؟» دوباره سؤالم را تکرار کنم که «لیلا خانه ات کجاست؟ اتوبوس؟ ترمینال؟ تهران؟خوابگاه؟» و بعد لیلا همانطورکه با سر انگشتش عکسهای اینستاگرام را نوازش میکند، عکس ویلایی سفید را نشان بدهد، با استخر و آبی از آسمان آبیتر و بعد بگوید، «نیلوفر نمیدونم چی داری میگی واسه خودت، اونو ولش کن، فقط بیا ببین بهناز اینا چه خونهای دارن تو لواسون...»
@Koubeh
«به نظر میرسد دو عامل اقتصاد و امنیت بهعنوان دخیلترین عوامل انتخاب خوابگاه توسط دانشجویان برای اسکان باشد.» این را سارا میگوید در حالی که شانههایش را بالا میاندازد و شلغمهایش را در سینک آَشپزخانه میشوید. «در شهرهای بزرگ که اجارهخانه از لحاظ اقتصادی سنگین است، خوابگاه، خصوصاً خوابگاه دانشگاههای دولتی گزینۀ مناسبی است.» سارا شلغمهایش را پوست میگیرد و آنها را در قابلمهای پرتاب میکند، سرما خورده و با تلخی از این صحبت میکند که هماتاقیهایش سرما خوردهاند و آنقدر بهقول او چرکوچندش هستند که او را هم بیمار کردهاند. سارا میگوید با اینکه مشکل مالی ندارد اما مادرش نمیتواند به او اعتماد کند و بهنظر خانوادهاش خوابگاه امنیت بیشتری دارد. سارا نیمساعت بعد دواندوان به سمت اتاق من میآید و در را میکوبد، گلودرد و تب از چهرهاش دود شده و به آسمان رفته است، خندان میگوید که «نیلوفر! دعوت شدم مهمونی، بیا این شلغما مال تو». ساعت ده شب است و نیمساعتی از آخرین زمانِ تعیینشده برای حضور در خوابگاه گذشته است. سارا چند دور، رُژ زرشکیاش را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب به روی لبهایش میکشد و چونان پروانهای بیتاب از خوابگاهِ امن پر میزند و میرود.
در غیاب خانه و آنجایی که بتوان به آن خانه گفت سرپناههای ثانویه قد علم میکنند، انگار در چنین شرایطی خوابگاهنشینان جیغهای بلندتری برای قطعی نیمساعتۀ وایرلس میکشند، تا وقتی که آب ساعتها قطع باشد یا گربهها در آشپزخانه جولان بدهند. همینطور تا زمانی که سرعت اینترنت به حد کمال باشد، حضور سوسک و ساس معضل چندان آزاردهندهای نیست و به مرور زمان میتوان به همنشینی همیشگی آنها در آشپزخانه و دستشویی و حتی در کمد شخصی عادت کرد. انگار تا زمانیکه عکسهایمان در اینستاگرام لایک بخورند و مکالماتمان در تلگرام برقرار باشند، دلتنگ جایی به نام خانه نمیشویم و این سؤال را از خودمان نمیپرسیم که آیا این محلی که در آن زندگی میکنیم خانۀ ماست و اگر نیست آن خانه کجاست. شاید اگر امروز میتوانستم از لیلا بپرسم که خانهاش کجاست، باید چندین بار سؤالم را تکرار میکردم، تا برای چند ثانیه چشمهایش را از موبایلش دور کند و همانطورکه هنوز نگاهش از گوشۀ چشم روی صفحۀ موبایل جا مانده، بگوید «ها؟ چی پرسیدی؟» دوباره سؤالم را تکرار کنم که «لیلا خانه ات کجاست؟ اتوبوس؟ ترمینال؟ تهران؟خوابگاه؟» و بعد لیلا همانطورکه با سر انگشتش عکسهای اینستاگرام را نوازش میکند، عکس ویلایی سفید را نشان بدهد، با استخر و آبی از آسمان آبیتر و بعد بگوید، «نیلوفر نمیدونم چی داری میگی واسه خودت، اونو ولش کن، فقط بیا ببین بهناز اینا چه خونهای دارن تو لواسون...»
@Koubeh
کوبه
Photo
«گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران» با همکاری «موسسهٔ انسانشناسی و فرهنگ» برگزار میکند:
درادامهٔ سلسله نشستهای تجارب مطالعات معماری و شهرسازی ایران در روز سهشنبه، ۱۴ دیماه از ساعت ۱۳ تا ۱۵ در نگارخانهٔ دانشکدهٔ تجسمی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، میزبان دکتر ناصر فکوهی خواهیم بود. موضوع این نشست «آسیبشناسی معماری معاصر ایران» است.
ناصر فکوهی ( ۱۳۳۵، تهران) انسانشناس، نویسنده و مترجم، دارای مدرکِ کارشناسی (۱۳۵۹) و کارشناسی ارشد (۱۳۶۱) در جامعهشناسی و دکتری انسانشناسیِ سیاسی (۱۳۷۳) از دانشگاه پاریس است. او دانشیار گروه انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، مدیر وبگاه «انسانشناسیوفرهنگ» و عضو انجمن بینالمللی جامعهشناسی و ایرانشناسی است. فکوهی آثار متعددی در حوزهی انسانشناسی ترجمه و تألیف کرده است. از مهمترین تألیفات او میتوان به کتابهای «تاریخ اندیشه و نظریههای انسانشناسی»، «انسانشناسی شهری» و «پارههای انسانشناسی» اشاره کرد.
دکتر فکوهی متن زیر را دربارهٔ این نشست برای کوبه ارسال کردهاند:
«آنچه امروز شهرهای ما را بیش از هر چیز متمایز میکند، بیهویتی آنها یا بیهویتشدن هرچه بیشتر و هرچه شتابزدهتر شدن آنها است. آیا معماران در این روند تاثیری داشتهاند؟ آیا میتوانند این روند را کاهش دهند یا آن را معکوس کنند؟ این سمینار به بحث دربارهٔ این پرسش اختصاص دارد.»
حضور در این نشست برای عموم دانشجویان و علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
درادامهٔ سلسله نشستهای تجارب مطالعات معماری و شهرسازی ایران در روز سهشنبه، ۱۴ دیماه از ساعت ۱۳ تا ۱۵ در نگارخانهٔ دانشکدهٔ تجسمی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، میزبان دکتر ناصر فکوهی خواهیم بود. موضوع این نشست «آسیبشناسی معماری معاصر ایران» است.
ناصر فکوهی ( ۱۳۳۵، تهران) انسانشناس، نویسنده و مترجم، دارای مدرکِ کارشناسی (۱۳۵۹) و کارشناسی ارشد (۱۳۶۱) در جامعهشناسی و دکتری انسانشناسیِ سیاسی (۱۳۷۳) از دانشگاه پاریس است. او دانشیار گروه انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، مدیر وبگاه «انسانشناسیوفرهنگ» و عضو انجمن بینالمللی جامعهشناسی و ایرانشناسی است. فکوهی آثار متعددی در حوزهی انسانشناسی ترجمه و تألیف کرده است. از مهمترین تألیفات او میتوان به کتابهای «تاریخ اندیشه و نظریههای انسانشناسی»، «انسانشناسی شهری» و «پارههای انسانشناسی» اشاره کرد.
دکتر فکوهی متن زیر را دربارهٔ این نشست برای کوبه ارسال کردهاند:
«آنچه امروز شهرهای ما را بیش از هر چیز متمایز میکند، بیهویتی آنها یا بیهویتشدن هرچه بیشتر و هرچه شتابزدهتر شدن آنها است. آیا معماران در این روند تاثیری داشتهاند؟ آیا میتوانند این روند را کاهش دهند یا آن را معکوس کنند؟ این سمینار به بحث دربارهٔ این پرسش اختصاص دارد.»
حضور در این نشست برای عموم دانشجویان و علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
کوچ کودکان از شهر
علی پوررجبی
در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محلههای شهر بر گرد امامزادهها شکل گرفتهاند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزادهها عبور میکردم، جولان کودکان همسنوسالم را در جولانگاه صحن امامزاده میدیدم و اگر غروبدم به علتی از آنجا عبور میکردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را میدیدم. خودم که در حاشیۀ شهر در جوار امامزادهای بینِراهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری میافتاد زندگی میکردم، همواره حسرت بودن در آن محلۀ پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچههای مدرسۀ دوران کودکیام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آنها دارند و من ندارم، آدمهایی که آنها میشناسند و من نمیشناسم و روزگاری که آنها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدمها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه میرفتم بیتردید حسرت بودن در آنجا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمیخوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کمکم ماشینها برای میانبر زدن به کوچه و پسکوچهها تغییر مسیر دادند و همۀ این کوچه و پسکوچهها بالاخره در جایی به این میدانهای محلی و امامزادهها وصل بودند و کمکم میدانهای محله شد جولانگاه ماشینهای عجول و گاز دادن آنها. کودکان کمکم به حاشیه میدان، از آنجا به داخل حیاطها، و از داخل حیاطها به داخل آپارتمانها مهاجرت کردهاند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!
این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمیبینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویسها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارۀ صحن امامزادۀ کنار مدرسۀ ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشینهای عجول باشد. شاید علتش کوچ خانوادهها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدانهای محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکههای اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟
آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پلهای غولپیکر میسازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیادهروها هستند، میتوان موزاییکش را عوض کرد و جدولهایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچهها را با این حرفها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار میآید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض میکنند و مردمان شهر هم بچهها را میکنند در اتاقها که مزاحم ماشینهای عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچهها ولگرد و معتاد و بدبخت و درسنخوان نشوند. اگر بچهای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمیرسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان میبرندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظباند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بیتربیت هم هستند دوست نشود.
اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابانهایش باید باریکتر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.
@Koubeh
علی پوررجبی
در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محلههای شهر بر گرد امامزادهها شکل گرفتهاند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزادهها عبور میکردم، جولان کودکان همسنوسالم را در جولانگاه صحن امامزاده میدیدم و اگر غروبدم به علتی از آنجا عبور میکردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را میدیدم. خودم که در حاشیۀ شهر در جوار امامزادهای بینِراهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری میافتاد زندگی میکردم، همواره حسرت بودن در آن محلۀ پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچههای مدرسۀ دوران کودکیام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آنها دارند و من ندارم، آدمهایی که آنها میشناسند و من نمیشناسم و روزگاری که آنها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدمها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه میرفتم بیتردید حسرت بودن در آنجا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمیخوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کمکم ماشینها برای میانبر زدن به کوچه و پسکوچهها تغییر مسیر دادند و همۀ این کوچه و پسکوچهها بالاخره در جایی به این میدانهای محلی و امامزادهها وصل بودند و کمکم میدانهای محله شد جولانگاه ماشینهای عجول و گاز دادن آنها. کودکان کمکم به حاشیه میدان، از آنجا به داخل حیاطها، و از داخل حیاطها به داخل آپارتمانها مهاجرت کردهاند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!
این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمیبینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویسها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارۀ صحن امامزادۀ کنار مدرسۀ ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشینهای عجول باشد. شاید علتش کوچ خانوادهها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدانهای محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکههای اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟
آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پلهای غولپیکر میسازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیادهروها هستند، میتوان موزاییکش را عوض کرد و جدولهایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچهها را با این حرفها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار میآید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض میکنند و مردمان شهر هم بچهها را میکنند در اتاقها که مزاحم ماشینهای عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچهها ولگرد و معتاد و بدبخت و درسنخوان نشوند. اگر بچهای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمیرسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان میبرندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظباند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بیتربیت هم هستند دوست نشود.
اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابانهایش باید باریکتر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.
@Koubeh
Forwarded from انسانشناسی و فرهنگ
دامغان نگاری: بناهای تاریخی دامغان
معراج شریفی
پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم موجب افرایش آگاهی و در پی آن تقویت خواستگاه امر حفاظت از طریق ایشان است. هر چه این اطلاعات بیشتر دسته¬بندی و قابل ارائه برای مخاطبین باشد میتوان امید بیشتری به تقویت حافظه میراث فرهنگی داشت.
رویکرد انتخاب، معرفی بیشتر شهرهای مهجور مانده است. دامغان یکی از همین شهرها است که با توجه به پیشینه تاریخی، آن طورکه باید برای مردم شناخته شده نیست. میراث فرهنگی دامغان دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی را شامل می شود که هرکدام برگی مهم برای شناخت تاریخ و هویت میراث فرهنگی است. داده نگاره پیش رو با انتخاب بعضی از بناهای تاریخی دامغان در دوره اسلامی تهیه شده است و بدیهی است که تعداد بناهای تاریخی دامغان بیشتر از هشت بنای پیش رو باشد. سعی شده است با آیکون گرافی مناسب ماندگاری بیشتر تصویر بناها در ذهن میسر شود. اطلاعات هر اثر شامل پلان، قرن و دوره ساخت و شماره پرونده ثبت ملی آنان در سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی است. منابع اطلاعات و پلان¬های ارائه شده آرشیو اداره میراث فرهنگی دامغان، و همچنین کتب بناها و شهر دامغان، تالیف منصور فلامکی و گروه مولفان، و سیر تحول معماری و شهرسازی دامغان در قرو اولیه اسلامی، تالیف معصومه داوودیان هستند.
yon.ir/o3C0
—------------—
✳️↩️
@Anthropology_iran
معراج شریفی
پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم موجب افرایش آگاهی و در پی آن تقویت خواستگاه امر حفاظت از طریق ایشان است. هر چه این اطلاعات بیشتر دسته¬بندی و قابل ارائه برای مخاطبین باشد میتوان امید بیشتری به تقویت حافظه میراث فرهنگی داشت.
رویکرد انتخاب، معرفی بیشتر شهرهای مهجور مانده است. دامغان یکی از همین شهرها است که با توجه به پیشینه تاریخی، آن طورکه باید برای مردم شناخته شده نیست. میراث فرهنگی دامغان دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی را شامل می شود که هرکدام برگی مهم برای شناخت تاریخ و هویت میراث فرهنگی است. داده نگاره پیش رو با انتخاب بعضی از بناهای تاریخی دامغان در دوره اسلامی تهیه شده است و بدیهی است که تعداد بناهای تاریخی دامغان بیشتر از هشت بنای پیش رو باشد. سعی شده است با آیکون گرافی مناسب ماندگاری بیشتر تصویر بناها در ذهن میسر شود. اطلاعات هر اثر شامل پلان، قرن و دوره ساخت و شماره پرونده ثبت ملی آنان در سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی است. منابع اطلاعات و پلان¬های ارائه شده آرشیو اداره میراث فرهنگی دامغان، و همچنین کتب بناها و شهر دامغان، تالیف منصور فلامکی و گروه مولفان، و سیر تحول معماری و شهرسازی دامغان در قرو اولیه اسلامی، تالیف معصومه داوودیان هستند.
yon.ir/o3C0
—------------—
✳️↩️
@Anthropology_iran
Anthropologyandculture
دامغان نگاری: بناهای تاریخی دامغان
معراج شریفی پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم مو