کوبه
Photo
نام علی دهباشی بهلطف کتابها و مجلهها و برنامههایش با بسیاری از جلوهگاههای فرهنگ ایران گره خورده است: سفرنامههای بسیاری بهکوشش او منتشر شده؛ در قالب یادنامه، کتابهای بسیاری تالیف کرده است؛ سردبیر مجلۀ کلک و ویراستار فصلنامۀ فرهنگستان علوم بوده؛ و اکنون نیز سالهاست که مجلۀ وزین بخارا به سردبیری او منتشر میشود. همچنین او مجری و بانی نشستهایی است که عنوان «شبهای بخارا» دارند و در این سلسله نشستها، به بسیاری از موضوعات مربوط به فرهنگ و هنر و تمدن ایران و جهان پرداخته است و جز شبهای بخارا، در نشستهای «دیدار و گفتوگو در کتابفروشی آينده» هم، علی دهباشی با نویسندگان و پژوهشگران ایرانی و غیرایرانی گفتوگو میکند.
این بار علی دهباشی، خودْ مهمان برنامهای شده است که عنوان «گفتوگو با علی دهباشی دربارۀ فرهنگپژوهی در ایران» دارد؛ برنامهای که بههمّت انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران برگزار میشود.
در این جلسه با علی دهباشی دربارۀ فرهنگ و هنر ایران، درک و دریافت او از مفهوم ایران و علتهای تداومش، خاطرهها و تجربههایش در نشستوبرخاست با بزرگان فرهنگ ایران و نظراتش در باب رسالت و مسئولیت نویسنده و معمار و فرهنگپژوه سخن میگوییم؛ سپس حاضران در جلسه پرسشها و نظرات خود را با دهباشی مطرح خواهند کرد و جویای پاسخ و نظر او دربارۀ موضوعات مدنظرشان میشوند.
جلسۀ «گفتوگو با علی دهباشی دربارۀ فرهنگپژوهی در ایران»، یکشنبه ۱۴ آذرماه ۱۳۹۵ از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در نگارخانۀ دانشکدۀ معماری پردیس هنرهای زیبا برگزار میشود.
این بار علی دهباشی، خودْ مهمان برنامهای شده است که عنوان «گفتوگو با علی دهباشی دربارۀ فرهنگپژوهی در ایران» دارد؛ برنامهای که بههمّت انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران برگزار میشود.
در این جلسه با علی دهباشی دربارۀ فرهنگ و هنر ایران، درک و دریافت او از مفهوم ایران و علتهای تداومش، خاطرهها و تجربههایش در نشستوبرخاست با بزرگان فرهنگ ایران و نظراتش در باب رسالت و مسئولیت نویسنده و معمار و فرهنگپژوه سخن میگوییم؛ سپس حاضران در جلسه پرسشها و نظرات خود را با دهباشی مطرح خواهند کرد و جویای پاسخ و نظر او دربارۀ موضوعات مدنظرشان میشوند.
جلسۀ «گفتوگو با علی دهباشی دربارۀ فرهنگپژوهی در ایران»، یکشنبه ۱۴ آذرماه ۱۳۹۵ از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در نگارخانۀ دانشکدۀ معماری پردیس هنرهای زیبا برگزار میشود.
روایتی از یک کافه: کافه گرامافون
فریده کلهر
شاید اگر قرار بود شغلی دیگر انتخاب کنم، بیشتر از همه به کافیشاپ زدن فکر میکردم؛ یک مغازهٔ کوچک راستهٔ خیابان انقلاب برای کتاببازها، هنرمندان، دانشجوها، دلباختهها، رفقای دیرینه، آدمهای تنها یا آدمهایی که از شلوغی انقلاب به سکوت کافهای ته یک پاساژ پناه میبرند. شاید یکی مثل کافه گرامافون روبروی تئاتر شهر، قبل از آنکه گردانندگانش پنجره قدیمی چوبی کوچک و دو لنگهٔ رو به تئاتر شهر را با یکی از پنجرههای بزرگ بیروح تعویض کنند.
پنجره نبود. یک شیشهٔ عریض با فریمی بهغایت نازک بود که ارتفاعش از کف تا سقف میرسید. از همانهایی که دیگر حائلی بین درون کافه و بیرون باقی نمیگذارند تا چیزی برای کشف کردن باقی بماند؛ لابد برای اینکه تعداد بیشتری از مشتریها بتوانند از پنجره کافه ساختمان تئاترشهر را تماشا کنند. هر چه که بود فضای نیمهتاریک کافه را به روشنی متمایل و پنجره را بیمعنی کرده بود.
اولین بار به دعوت دوستی به گرامافون رفته بودم. بلیط تئاتر داشتیم و نیم ساعت تا شروع نمایش باقی مانده بود. البته کافهتریای تئاتر شهر هم فضای بدی نیست اما شلوغی و تاریکی بیش از اندازهاش کلافهکننده است. برای رفتن به گرامافون باید از زیرگذر چهارراه ولیعصر، که آن موقع تازه ساخته شده بود، عبور میکردیم. از زیرگذر پایین رفتیم و میان سیل جمعیتی که هر یک در جستجوی انبوه خروجیها گم میشد بالا آمدیم. من هنوز گیج بودم و نمیتوانستم موقعیت مکانیام را در چهارراه تشخیص دهم که دوستم دستم را گرفت و مرا از میان غلغلهٔ دستفروشها، صدای بوق ماشینها، خاکستری ساختمانها و آدمهایی که حضورشان ترافیک انسانی رقم زده بود به داخل کافه کشاند.
اوّلین قدم به درون همراه بود با حسی که از پا گذاشتن بر روی کفپوش چوبی به وجود آمد و از حضور در فضایی متفاوت خبر میداد. پیش رویمان پلهای باریک وجود داشت و همانطور که از آن بالا میرفتیم، همهمهٔ خیابان رو به خاموشی میگرایید و از شدت روشنی نیز کاسته میشد و در عوض رایحه خوشِ قهوهای که از ابتدای ورود به مشام میرسید، قوت میگرفت. سکوت، تاریکی و بوی قهوه در آستانهٔ ورود به کافه شدت گرفت. شانس با ما یار بود و میز کنار پنجرهٔ قدیمی کوچک خالی بود. سکوت و تاریکی از آستانهٔ در ورودی تا کنار پنجره خزیده بود و همه را وادار میکرد تا از ترس خدشهدار شدنش به آهستگی صحبت کنند. من همچنان از پنجره، که بهنظر تنها روزن کافه بود، به بیرون نگاه میکردم، ساختمان تئاتر شهر را میپاییدم و سعی میکردم موقعیت مکانی کافه را در قیاس با ساختمان تئاتر شهر پیدا کنم. پردهٔ حصیری پنجره بالا رفته بود و آن بیرون فیلم صامت رفتوآمد مردم و ماشینها در زمینهٔ ساختمان تئاتر شهر از پنجرهٔ کافه در حال پخش بود. جملهٔ انگلیسی روی تختهسیاه کافه با این مضمون که «به جای سرگرم شدن با گوشی و دنیای مجازی، با همدیگر حرف بزنید» نیز شبیه همان توضیحات میانپردهای فیلمهای صامت بود. دنجترین جای کافه همانجا کنار پنجره بود؛ با میز و صندلیهای لهستانی با رومیزی پارچهای با طرح چهارخانه که با وجود زیبایی اصلاً راحت نبود.⬇️
فریده کلهر
شاید اگر قرار بود شغلی دیگر انتخاب کنم، بیشتر از همه به کافیشاپ زدن فکر میکردم؛ یک مغازهٔ کوچک راستهٔ خیابان انقلاب برای کتاببازها، هنرمندان، دانشجوها، دلباختهها، رفقای دیرینه، آدمهای تنها یا آدمهایی که از شلوغی انقلاب به سکوت کافهای ته یک پاساژ پناه میبرند. شاید یکی مثل کافه گرامافون روبروی تئاتر شهر، قبل از آنکه گردانندگانش پنجره قدیمی چوبی کوچک و دو لنگهٔ رو به تئاتر شهر را با یکی از پنجرههای بزرگ بیروح تعویض کنند.
پنجره نبود. یک شیشهٔ عریض با فریمی بهغایت نازک بود که ارتفاعش از کف تا سقف میرسید. از همانهایی که دیگر حائلی بین درون کافه و بیرون باقی نمیگذارند تا چیزی برای کشف کردن باقی بماند؛ لابد برای اینکه تعداد بیشتری از مشتریها بتوانند از پنجره کافه ساختمان تئاترشهر را تماشا کنند. هر چه که بود فضای نیمهتاریک کافه را به روشنی متمایل و پنجره را بیمعنی کرده بود.
اولین بار به دعوت دوستی به گرامافون رفته بودم. بلیط تئاتر داشتیم و نیم ساعت تا شروع نمایش باقی مانده بود. البته کافهتریای تئاتر شهر هم فضای بدی نیست اما شلوغی و تاریکی بیش از اندازهاش کلافهکننده است. برای رفتن به گرامافون باید از زیرگذر چهارراه ولیعصر، که آن موقع تازه ساخته شده بود، عبور میکردیم. از زیرگذر پایین رفتیم و میان سیل جمعیتی که هر یک در جستجوی انبوه خروجیها گم میشد بالا آمدیم. من هنوز گیج بودم و نمیتوانستم موقعیت مکانیام را در چهارراه تشخیص دهم که دوستم دستم را گرفت و مرا از میان غلغلهٔ دستفروشها، صدای بوق ماشینها، خاکستری ساختمانها و آدمهایی که حضورشان ترافیک انسانی رقم زده بود به داخل کافه کشاند.
اوّلین قدم به درون همراه بود با حسی که از پا گذاشتن بر روی کفپوش چوبی به وجود آمد و از حضور در فضایی متفاوت خبر میداد. پیش رویمان پلهای باریک وجود داشت و همانطور که از آن بالا میرفتیم، همهمهٔ خیابان رو به خاموشی میگرایید و از شدت روشنی نیز کاسته میشد و در عوض رایحه خوشِ قهوهای که از ابتدای ورود به مشام میرسید، قوت میگرفت. سکوت، تاریکی و بوی قهوه در آستانهٔ ورود به کافه شدت گرفت. شانس با ما یار بود و میز کنار پنجرهٔ قدیمی کوچک خالی بود. سکوت و تاریکی از آستانهٔ در ورودی تا کنار پنجره خزیده بود و همه را وادار میکرد تا از ترس خدشهدار شدنش به آهستگی صحبت کنند. من همچنان از پنجره، که بهنظر تنها روزن کافه بود، به بیرون نگاه میکردم، ساختمان تئاتر شهر را میپاییدم و سعی میکردم موقعیت مکانی کافه را در قیاس با ساختمان تئاتر شهر پیدا کنم. پردهٔ حصیری پنجره بالا رفته بود و آن بیرون فیلم صامت رفتوآمد مردم و ماشینها در زمینهٔ ساختمان تئاتر شهر از پنجرهٔ کافه در حال پخش بود. جملهٔ انگلیسی روی تختهسیاه کافه با این مضمون که «به جای سرگرم شدن با گوشی و دنیای مجازی، با همدیگر حرف بزنید» نیز شبیه همان توضیحات میانپردهای فیلمهای صامت بود. دنجترین جای کافه همانجا کنار پنجره بود؛ با میز و صندلیهای لهستانی با رومیزی پارچهای با طرح چهارخانه که با وجود زیبایی اصلاً راحت نبود.⬇️
حالا چشمانم رفتهرفته بیشتر به تاریکی کافه عادت میکرد و توانستم گرامافون قدیمی گوشهٔ کافه را ببینم. آنطرفتر چند قیچی بزرگ قدیمی -از همانها که جز در خانهٔ مادربزرگها دیده نمیشود- و چند کاموای رنگیْ درون سبدی در کنار گرامافون بود. تابلوهابی به سبک کوبیسم بر دیوار کافه خودنمایی میکرد و یک دورهٔ کامل «همشهری داستان» در یک کتابخانهٔ کوچک چیده شده بود. کنار قیچیها یک جفت دستکش قدیمی بیسبال افتاده بود که بهنظر وصلهٔ ناجوری میآمد؛ شبیه دستکشهای برادر «هولدن کالفید» که به خاطر سرطان مرده بود و هولدن در تمام داستان مدام از آن یاد میکرد.
دیگر چشمانم کاملاً به فضای نیمهتاریک عادت کرده بود و از منویی که به شکل صفحه گرامافون بود چیزی انتخاب کردم و مشغول خوردن شِیکی شدم که درون یک شیشهٔ مربای بزرگ ریخته شده بود. بعدها مدل دستهدارش را در کافههای دیگر دیدم. ایدهای که درجهت صرفهجویی و استفادهٔ مجدد از وسایل دورریز خانگی به وجود آمده بود، بعدها به یک ایدهٔ تجاری تبدیل شده بود و مجدداً در دورِ مصرفگرایی قرار گرفته بود. آرامآرام حیرت و کشف این فضای جدید جای خودش را با لذت خوردن شیک و رایحهٔ قهوه و صحبتهای دوستانه عوض میکرد. حالا کمکم چیزهای دیگری نیز مثل گلدانهای کوچک و بزرگ، بطریهای بزرگ شیشهای و یک تلفن قدیمی بر روی دیوار دیده میشد. بهنظر میآمد گردانندگان کافه دست در صندوقچهای قدیمی کرده و چیزهایی را از گذشته بیرون کشیدهاند. بعضی را هم از دکه روزنامهفروشی یا از میان کتابها بیرون آورده و اینجا کنار هم گرد آورده و هویت کافه را شکل دادهاند. موقع بیرون رفتن متوجه تابلوی نئون قرمز بالای در شدم که با فونتی گرافیکی سرکش «گاف» گرامافون را به بلندگوی آن تبدیل کرده بود و البته کمرنگترین نشانهای بود که خبر از وجود کافهای در آنجا میداد.
از پروندهٔ «نقد و واکاوی کافهها و کافهنشینی».
@koubeh
دیگر چشمانم کاملاً به فضای نیمهتاریک عادت کرده بود و از منویی که به شکل صفحه گرامافون بود چیزی انتخاب کردم و مشغول خوردن شِیکی شدم که درون یک شیشهٔ مربای بزرگ ریخته شده بود. بعدها مدل دستهدارش را در کافههای دیگر دیدم. ایدهای که درجهت صرفهجویی و استفادهٔ مجدد از وسایل دورریز خانگی به وجود آمده بود، بعدها به یک ایدهٔ تجاری تبدیل شده بود و مجدداً در دورِ مصرفگرایی قرار گرفته بود. آرامآرام حیرت و کشف این فضای جدید جای خودش را با لذت خوردن شیک و رایحهٔ قهوه و صحبتهای دوستانه عوض میکرد. حالا کمکم چیزهای دیگری نیز مثل گلدانهای کوچک و بزرگ، بطریهای بزرگ شیشهای و یک تلفن قدیمی بر روی دیوار دیده میشد. بهنظر میآمد گردانندگان کافه دست در صندوقچهای قدیمی کرده و چیزهایی را از گذشته بیرون کشیدهاند. بعضی را هم از دکه روزنامهفروشی یا از میان کتابها بیرون آورده و اینجا کنار هم گرد آورده و هویت کافه را شکل دادهاند. موقع بیرون رفتن متوجه تابلوی نئون قرمز بالای در شدم که با فونتی گرافیکی سرکش «گاف» گرامافون را به بلندگوی آن تبدیل کرده بود و البته کمرنگترین نشانهای بود که خبر از وجود کافهای در آنجا میداد.
از پروندهٔ «نقد و واکاوی کافهها و کافهنشینی».
@koubeh
بیرون کافه نگاهمان میکنند
مهسا نوری سولا
وقتی از میان سایر فضاهایی که در شهر به عنوان فضاهای شهری یا عمومی میشناسیم بارها برای گذراندن اوقات، کافه انتخاب میشود، این سوال به ذهن متبادر میشود که چرا کافه؟
کافه فضایی برای گفتوگو، بحث، ملاقات و فعالیتهای اینچنینی است. از کافه بهعنوان میراث دورۀ روشنگری یاد شده است، استفان تونلات اعتقاد دارد کافه، مکانی برای اجتماعی کردن است که از محدویتهای محل کار یا استبداد خانه رهاست. کافه مکانیست که هم درون است و هم بیرون، هم ویژگیهای فضایهای عمومی را داراست و هم فضای خصوصی را. اولدنبرگ خانه و محل کار را مکان اول و مکان دوم مینامد و کافه را بهعنوان یکی از عرصههای عمومی شهر، «مکان سوم» مینامد این مکان بر طبق تعریف اولدنبرگ (Oldenburg, 1989) مکان سومی است که مردم می توانند در آن احساس راحتی کنند، به روی خیابان گشوده است و با هنجارهای اجتماعی نظم می یابد، اما به طور کامل تحت تسلط جامعه نیست، و آن را «پاتوقی در قلب اجتماع» معرفی میکند.
نمونۀ بررسی شده در این متن، «کافه نزدیک» است. چرا نزدیک و نزدیک به کجا یا چه کسی؟ این کافه روبهروی دانشگاه تهران قرار دارد، به فاصلۀ کمی ازاین محدوده، چندین کافه وجود دارد که انتخابهای موجود را زیاد میکند، انتخابهایی از این دست که کجا فضای بهتری دارد؟ غذا، چای یا قهوۀ کدام کافه بهتر است؟ یا کجا نزدیکتر استِ؟ داخل کافه دیوارهایش پر بودند از پوسترهایی که نشاندهندۀ تئاتر، نمایش یا گالری بود که تاریخ اکثر آنها نیز گذشته بود. گویی مجریان این نمایشها میپندارند که کسانی که به کافه میآیند دوستدار تئاتر یا هنر نیز هستند. گویی صاحبان کافه با نکندن پوسترهای تاریخ مصرف گذشته این را مدعیاند که محتوای پوستر چندان اهمیت ندارد، آنچه مهم است ویترینی از این پوسترها بر دیوار است. یک طرف دیوار، از کف تا بالا، قفسۀ کتابخانه بود که نردبانی هم برای دسترسی به بالای قفسه داشت؛ اما اکثر قفسهها تقریباً خالی بود و یک یا دو کتاب در آنها قرارداشت، آیا مراجعهکنندگان به کتابهای کتابخانۀ کافه دست زده اند یا نه؟ که اگر این قفسه مشتری میداشت، احتمالاً صاحب کافه این قفسه را پر از کتاب میکرد. در طراحی کافه چرا به کتاب و کتابخانه توجه شده است؟ شاید میخواهند نشان دهند که کافهنشینان، کتابخوان نیز هستند. فضای داخلی کافه با چند پله تغییر سطح می داد. دکوراسیون بخش پایینی کافه با بخش بالاییاش فرق داشت: فضای پایینتر روشن و رو به پنجره بود با نورزیاد؛ اما قسمت بالایی نیمهروشن و پشت پیشخوان بود تا کسانی که دوست داشتند کمتر دیده شوند و راحتتر باشند، این قسمت را انتخاب کنند، زیرا دور بودن از پنجره و قرارگیری در پشت پیشخوان و تاریک بودنش، این مزیت را برای آنها مهیّا میکرد. تفکیک کافه به دو فضای متفاوت باعث آمدن دو گروه متفاوت از مشتریها میشود؛ عدهای فضای روشن و بیسیگار پایینی را انتخاب میکنند و عدهای دیگر فضای آرام و نیمهروشن بالا را.
وقتی تصمیم به نوشتن متنی دربارۀ کافهها گرفتم، دو بار به کافه نزدیک رفتم؛ یک بار بهتنهایی و یک بار هم بهصورت جمعی. بار اول دوشنبه با دوستانم، و حتی برای اینکه بر خودمان یادآوری کنیم که ما در کافه چه میکنیم. ما در مورد درس و آینده یا هدفهای طولانیمدت حرف میزنیم و شاید بتوان گفت روشنفکر میشویم. این بار که رفتیم نگاهمان جور دیگر بود، توجه داشتیم به کسانی که آمده بودند. کسانی که تنها بودند چرا تنها به کافه آمده بودند؟ برای خوردن غدا؟ برای معاشرت با که؟ کاری که این افراد انجام میدادند خواندن کتاب یا کار با لپتاپ بود که کار در آن همه سرو صدا با صدای بلند موسیقی و فضای تاریک جالب بهنظر میرسید. این افراد دوست داشتند تنها باشند؛ اما چرا در خانه یا اتاق خود کارهای خود را انجام نمیدادند یا تنها نمیماندند؟ گویی میخواستند درجمع تنها بمانند.
دفعۀ دوم روز جمعه بود که بهتنهایی به آنجا رفتم؛ روزی که در دانشگاه، نماز جمعه خوانده میشود و دانشگاه در آن روز تعطیل است. پوشش بیشتر کسانی که روز جمعه در کافه بودند، با پوشش آنها که دوشنبه آمده بودند فرق داشت؛ همچنین آنها فضای پایینی کافه، فضای رو به پنجره، را برای نشستن انتخاب کرده بودند، گویی ترسی از دیده شدن نداشتند و فقط به این دلیل که سایر مکانها روز جمعه تعطیل است، کافه را برای غذا یا چای انتخاب کرده بودند.جالب اینکه این بار صدای موسیقی سنتی میآمد و فضای کافه با سایر روزها فرق داشت: کافه روشنتر و آرامتر بود و خبری هم از دود سیگار نبود. انگار این مشتریان هستند که در کیفیت فضای کافهها اثر میگذارند.⬇️
مهسا نوری سولا
وقتی از میان سایر فضاهایی که در شهر به عنوان فضاهای شهری یا عمومی میشناسیم بارها برای گذراندن اوقات، کافه انتخاب میشود، این سوال به ذهن متبادر میشود که چرا کافه؟
کافه فضایی برای گفتوگو، بحث، ملاقات و فعالیتهای اینچنینی است. از کافه بهعنوان میراث دورۀ روشنگری یاد شده است، استفان تونلات اعتقاد دارد کافه، مکانی برای اجتماعی کردن است که از محدویتهای محل کار یا استبداد خانه رهاست. کافه مکانیست که هم درون است و هم بیرون، هم ویژگیهای فضایهای عمومی را داراست و هم فضای خصوصی را. اولدنبرگ خانه و محل کار را مکان اول و مکان دوم مینامد و کافه را بهعنوان یکی از عرصههای عمومی شهر، «مکان سوم» مینامد این مکان بر طبق تعریف اولدنبرگ (Oldenburg, 1989) مکان سومی است که مردم می توانند در آن احساس راحتی کنند، به روی خیابان گشوده است و با هنجارهای اجتماعی نظم می یابد، اما به طور کامل تحت تسلط جامعه نیست، و آن را «پاتوقی در قلب اجتماع» معرفی میکند.
نمونۀ بررسی شده در این متن، «کافه نزدیک» است. چرا نزدیک و نزدیک به کجا یا چه کسی؟ این کافه روبهروی دانشگاه تهران قرار دارد، به فاصلۀ کمی ازاین محدوده، چندین کافه وجود دارد که انتخابهای موجود را زیاد میکند، انتخابهایی از این دست که کجا فضای بهتری دارد؟ غذا، چای یا قهوۀ کدام کافه بهتر است؟ یا کجا نزدیکتر استِ؟ داخل کافه دیوارهایش پر بودند از پوسترهایی که نشاندهندۀ تئاتر، نمایش یا گالری بود که تاریخ اکثر آنها نیز گذشته بود. گویی مجریان این نمایشها میپندارند که کسانی که به کافه میآیند دوستدار تئاتر یا هنر نیز هستند. گویی صاحبان کافه با نکندن پوسترهای تاریخ مصرف گذشته این را مدعیاند که محتوای پوستر چندان اهمیت ندارد، آنچه مهم است ویترینی از این پوسترها بر دیوار است. یک طرف دیوار، از کف تا بالا، قفسۀ کتابخانه بود که نردبانی هم برای دسترسی به بالای قفسه داشت؛ اما اکثر قفسهها تقریباً خالی بود و یک یا دو کتاب در آنها قرارداشت، آیا مراجعهکنندگان به کتابهای کتابخانۀ کافه دست زده اند یا نه؟ که اگر این قفسه مشتری میداشت، احتمالاً صاحب کافه این قفسه را پر از کتاب میکرد. در طراحی کافه چرا به کتاب و کتابخانه توجه شده است؟ شاید میخواهند نشان دهند که کافهنشینان، کتابخوان نیز هستند. فضای داخلی کافه با چند پله تغییر سطح می داد. دکوراسیون بخش پایینی کافه با بخش بالاییاش فرق داشت: فضای پایینتر روشن و رو به پنجره بود با نورزیاد؛ اما قسمت بالایی نیمهروشن و پشت پیشخوان بود تا کسانی که دوست داشتند کمتر دیده شوند و راحتتر باشند، این قسمت را انتخاب کنند، زیرا دور بودن از پنجره و قرارگیری در پشت پیشخوان و تاریک بودنش، این مزیت را برای آنها مهیّا میکرد. تفکیک کافه به دو فضای متفاوت باعث آمدن دو گروه متفاوت از مشتریها میشود؛ عدهای فضای روشن و بیسیگار پایینی را انتخاب میکنند و عدهای دیگر فضای آرام و نیمهروشن بالا را.
وقتی تصمیم به نوشتن متنی دربارۀ کافهها گرفتم، دو بار به کافه نزدیک رفتم؛ یک بار بهتنهایی و یک بار هم بهصورت جمعی. بار اول دوشنبه با دوستانم، و حتی برای اینکه بر خودمان یادآوری کنیم که ما در کافه چه میکنیم. ما در مورد درس و آینده یا هدفهای طولانیمدت حرف میزنیم و شاید بتوان گفت روشنفکر میشویم. این بار که رفتیم نگاهمان جور دیگر بود، توجه داشتیم به کسانی که آمده بودند. کسانی که تنها بودند چرا تنها به کافه آمده بودند؟ برای خوردن غدا؟ برای معاشرت با که؟ کاری که این افراد انجام میدادند خواندن کتاب یا کار با لپتاپ بود که کار در آن همه سرو صدا با صدای بلند موسیقی و فضای تاریک جالب بهنظر میرسید. این افراد دوست داشتند تنها باشند؛ اما چرا در خانه یا اتاق خود کارهای خود را انجام نمیدادند یا تنها نمیماندند؟ گویی میخواستند درجمع تنها بمانند.
دفعۀ دوم روز جمعه بود که بهتنهایی به آنجا رفتم؛ روزی که در دانشگاه، نماز جمعه خوانده میشود و دانشگاه در آن روز تعطیل است. پوشش بیشتر کسانی که روز جمعه در کافه بودند، با پوشش آنها که دوشنبه آمده بودند فرق داشت؛ همچنین آنها فضای پایینی کافه، فضای رو به پنجره، را برای نشستن انتخاب کرده بودند، گویی ترسی از دیده شدن نداشتند و فقط به این دلیل که سایر مکانها روز جمعه تعطیل است، کافه را برای غذا یا چای انتخاب کرده بودند.جالب اینکه این بار صدای موسیقی سنتی میآمد و فضای کافه با سایر روزها فرق داشت: کافه روشنتر و آرامتر بود و خبری هم از دود سیگار نبود. انگار این مشتریان هستند که در کیفیت فضای کافهها اثر میگذارند.⬇️
⬆️چرا جوانان به کافه می روند؟ چرا ما به کافه میرویم و چای بیکیفیت کیسهای یا ساندویچهای کافه را به قیمتی چند برابر قیمت معمول آن میخوریم؟ احتمالاً دستکم برای قشر دانشجو و جوانانی که خود شاغل نیستند، صرف خوردن و نوشیدن دلیل رفتن مستمر به کافهها نیست؛ حتّی آنها که گروهی به کافه میروند، اغلب بهازای هر دو نفر یک خوراکی یا نوشیدنی را سفارش میدهند. در سایر رستورانها و غذاخوریهایی که شاید غذای بهتر و ارزانتر از کافهها عرضه میکنند، ارائه دهند، هدفْ خوردن غذای خوب است و نیز باید بعد از خوردن غذا، سالن را ترک کرد؛ که البته در کافهها اینطور نیست. کافه جایی برای نشستن است. حتی در منوی کافهها ممکن است با عنوان «چیزی میل ندارم» روبهرو شوی که هزینۀ آن کمتر از غذاها و نوشیدنیهایش است. بههرحال شاید بتوان گفت که کافهنشینان راضیاند که پول بیشتری بدهند تا مکانی آسوده برای ساعتهای نشستن در اختیارشان قرار بگیرد.
مطلب تونلات در مورد اینکه چرا در کافه جمع می شویم صادق است: برای رهایی از استبداد. استبداد خانه، محل کار، فضای بستۀ بیرون. این نکته صادق است که حداقل در کافههای تهران، کسی با شما کاری ندارد. خبر از گشت ارشاد یا حتی نگاه متعجب مردم نیست. هر آنچه در پشت درهای کافه باعث تعجب شود، در کافه امری عادی و بدیهی تلقی میشود. میتوان کافههای تهران را محلی در نظر گرفت که کسانی که جایی برای جمع شدن و صحبت کردن را ندارند، در آنجا جمع می شوند؛ کسانی که برای فرار از فضایی که در آن هستند، جایی بهتر از کافهها را سراغ ندارند. برای فرار از فضاهایی که در آنها نگاهمان میکنند، کافه بهترین مکان است.
*عنوان این نوشتار برگرفته از نمایشنامهٔ «نگاهمان میکنند»، نوشتۀ نغمه ثمینی، است.
@koubeh
مطلب تونلات در مورد اینکه چرا در کافه جمع می شویم صادق است: برای رهایی از استبداد. استبداد خانه، محل کار، فضای بستۀ بیرون. این نکته صادق است که حداقل در کافههای تهران، کسی با شما کاری ندارد. خبر از گشت ارشاد یا حتی نگاه متعجب مردم نیست. هر آنچه در پشت درهای کافه باعث تعجب شود، در کافه امری عادی و بدیهی تلقی میشود. میتوان کافههای تهران را محلی در نظر گرفت که کسانی که جایی برای جمع شدن و صحبت کردن را ندارند، در آنجا جمع می شوند؛ کسانی که برای فرار از فضایی که در آن هستند، جایی بهتر از کافهها را سراغ ندارند. برای فرار از فضاهایی که در آنها نگاهمان میکنند، کافه بهترین مکان است.
*عنوان این نوشتار برگرفته از نمایشنامهٔ «نگاهمان میکنند»، نوشتۀ نغمه ثمینی، است.
@koubeh
تاریخنگاری در کف شیر نر خونخواره
مجید میرنظامی
فاتحان در ایران معمولاً تاریخ را با قلم شمشیر و دواتی پر از خون مینوشتند؛ اما در کنار این روایت سرخرنگ که بر پهنهٔ جغرافیای ایران بارها و بارها نقش بسته است، آنان طبقهای از مردم را که به «ارباب قلم» شهره بودند اجیر میکردند تا روایت مکتوب این پیروزیها را نیز ثبت کنند و از این طریق آن را به دست آیندگان برسانند. تیمور و جانشینانش با سفارش «ظفرنامه» چنین کردند. چند قرن گذشت تا اینکه در اواخر قرن چهاردهم هجری شمسی دو نفر از دانشپژوهان عرصهٔ هنر و معماری سراغ یکی از این ظفرنامهها رفتند تا «چیستی ظفرنامه در نظر نویسندهاش» را دریابند.
مقالهٔ «وجوه تاریخنامه از نظر شرفالدین علی یزدی» نه قصد برملاکردن رنج و محنت مردمی را دارد که زیر این روایت فاتحانه مدفون شده است، نه میخواهد علل شکلگیری ژانر ظفرنامه و مناسباتش با قدرت را شناسایی کند؛ بلکه با آغوش باز به استقبال روایت مؤلف ظفرنامه از کار و بار خودش رفته است. درست مثل این است که پژوهشگری دربارهٔ تاریخنگاری اشغال فلسطین منحصراً براساس کتاب مورخی صهیونیست داوری کند و رویکرد و روش او را بدون هیچ نقد و بررسی و تحشیهای به مخاطبان انتقال دهد. البته پژوهش توصیفی در جای خود ارزشمند است و میتواند روشن کند که تصور مورخ از تاریخ و روش کارش چه بوده است؛ اما نویسندگان در ابتدای مقاله هدفی مهمتر برای کارشان در نظر گرفتهاند. به اعتقاد آنان «بینش و دانش و روش» در کنار «اندیشیدن به آثار» دو جهت کلّی کار مورخان هنر و معماری است. هدف آنان از پژوهش در ظفرنامه استنباط «بینش و دانش و روش» این اثر است تا چراغ راه نگارش تاریخنامههایی شود که از «فرهنگ ایرانی» برآمدهاند! زیرا به باور نویسندگان تعمیق در هنر و معماری ایران جز با اتخاذ بینش و دانش و روش برآمده از فرهنگ ایرانی ساخته نیست. آنان در این مسیر بهخوبی توانستهاند هم معنی تاریخ را از نظر شرفالدین علی یزدی دریابند و هم مزایای سهگانهٔ ظفرنامه بر دیگر شیوههای نگارش تاریخ را از دیدگاه وی استخراج کنند. درواقع، اگر بنا باشد تا مقاله براساس کاری که نویسندگان در ابتدا قصد انجامش را داشتند قضاوت شود نمرهٔ قبولی میگیرد؛ اما اگر این مقاله براساس روشهایی داوری شود که در چند قرن اخیر تاریخ را از افسانهگویی به علمی با چارچوبهای مختص خود مبدل کرده است، در این صورت مقاله چندان اعتباری ندارد. پژوهشگران کاملاً دربرابر ادعاهای شرفالدین منفعلند و هیچ نقشی جز انتقالدهندهٔ سخنان وی به مخاطب ندارند. حاصل چنین رویکردی را میتوان در نتیجهگیری پایان مقاله دید: «ظفرنامه ذکر وقایع مربوط به یک فرد است که این اذکار به منظور معلومکردن رابطهٔ تقدیر و تدبیر یا واردات احوال و صادرات افعال آن فرد است و این علم به منظور رسیدن به مقام «رضا» است.»
بررسی «مقام رضا» که اصطلاحی عرفانی است خود میتواند رویکرد انفعالی شرفالدین و نویسندگان مقاله را توأمان روشن کند. نقد رادیکال ایدههای عارفانه باید قادر به برملا کردن علل مادی شکلگیری آن ایدهها باشد. جامعهای که در طول تاریخش همواره «در کف شیر نر خونخوارهای» گرفتار بوده، چه چارهای جز «تسلیم و رضا» داشته است؟ در نتیجه، با نگاه دقیقتر به این ایدهٔ بهظاهر عارفانه و رازورزانه، میتوان بنیان مادی آن را هویدا کرد. به دیگر سخن، هدفی که شرفالدین از تاریخنگاری بیان کرده است، چیزی نیست جز بازگویی ایدئولوژیای که اگر بهدرستی نقادی میشد، کشف رابطهاش با واقعیت مادی حاکم بر عصر مورخ کار دشواری نبود. مقام رضا یعنی کنار آمدن با این واقعیت که کاری جز سرفرود آوردن نزد تیمورهای تاریخ وجود ندارد و صد افسوس که نویسندگان در ابتدای مقاله مورخان را دعوت میکنند تا با اتخاذ چنین بینشهایی که به قول ایشان از فرهنگ ایرانی بر آمده است، امروزه نیز تاریخ را به قصد رسیدن به «مقام رضا» بنویسند.
نشانی مقاله:
ابوعلی، سامان و جواد خسروی. (۱۳۹۴). «وجوه تاریخنامه از نظر شرفالدین علی یزدی؛ در جستوجوی مبانی نظری تاریخ معماری و هنر ایران» در «پژوهشهای هنر و معماری»، به کوشش مهرداد قیومی بیدهندی، تهران: روزنه. صص ۶۹- ۷۸.
@koubeh
مجید میرنظامی
فاتحان در ایران معمولاً تاریخ را با قلم شمشیر و دواتی پر از خون مینوشتند؛ اما در کنار این روایت سرخرنگ که بر پهنهٔ جغرافیای ایران بارها و بارها نقش بسته است، آنان طبقهای از مردم را که به «ارباب قلم» شهره بودند اجیر میکردند تا روایت مکتوب این پیروزیها را نیز ثبت کنند و از این طریق آن را به دست آیندگان برسانند. تیمور و جانشینانش با سفارش «ظفرنامه» چنین کردند. چند قرن گذشت تا اینکه در اواخر قرن چهاردهم هجری شمسی دو نفر از دانشپژوهان عرصهٔ هنر و معماری سراغ یکی از این ظفرنامهها رفتند تا «چیستی ظفرنامه در نظر نویسندهاش» را دریابند.
مقالهٔ «وجوه تاریخنامه از نظر شرفالدین علی یزدی» نه قصد برملاکردن رنج و محنت مردمی را دارد که زیر این روایت فاتحانه مدفون شده است، نه میخواهد علل شکلگیری ژانر ظفرنامه و مناسباتش با قدرت را شناسایی کند؛ بلکه با آغوش باز به استقبال روایت مؤلف ظفرنامه از کار و بار خودش رفته است. درست مثل این است که پژوهشگری دربارهٔ تاریخنگاری اشغال فلسطین منحصراً براساس کتاب مورخی صهیونیست داوری کند و رویکرد و روش او را بدون هیچ نقد و بررسی و تحشیهای به مخاطبان انتقال دهد. البته پژوهش توصیفی در جای خود ارزشمند است و میتواند روشن کند که تصور مورخ از تاریخ و روش کارش چه بوده است؛ اما نویسندگان در ابتدای مقاله هدفی مهمتر برای کارشان در نظر گرفتهاند. به اعتقاد آنان «بینش و دانش و روش» در کنار «اندیشیدن به آثار» دو جهت کلّی کار مورخان هنر و معماری است. هدف آنان از پژوهش در ظفرنامه استنباط «بینش و دانش و روش» این اثر است تا چراغ راه نگارش تاریخنامههایی شود که از «فرهنگ ایرانی» برآمدهاند! زیرا به باور نویسندگان تعمیق در هنر و معماری ایران جز با اتخاذ بینش و دانش و روش برآمده از فرهنگ ایرانی ساخته نیست. آنان در این مسیر بهخوبی توانستهاند هم معنی تاریخ را از نظر شرفالدین علی یزدی دریابند و هم مزایای سهگانهٔ ظفرنامه بر دیگر شیوههای نگارش تاریخ را از دیدگاه وی استخراج کنند. درواقع، اگر بنا باشد تا مقاله براساس کاری که نویسندگان در ابتدا قصد انجامش را داشتند قضاوت شود نمرهٔ قبولی میگیرد؛ اما اگر این مقاله براساس روشهایی داوری شود که در چند قرن اخیر تاریخ را از افسانهگویی به علمی با چارچوبهای مختص خود مبدل کرده است، در این صورت مقاله چندان اعتباری ندارد. پژوهشگران کاملاً دربرابر ادعاهای شرفالدین منفعلند و هیچ نقشی جز انتقالدهندهٔ سخنان وی به مخاطب ندارند. حاصل چنین رویکردی را میتوان در نتیجهگیری پایان مقاله دید: «ظفرنامه ذکر وقایع مربوط به یک فرد است که این اذکار به منظور معلومکردن رابطهٔ تقدیر و تدبیر یا واردات احوال و صادرات افعال آن فرد است و این علم به منظور رسیدن به مقام «رضا» است.»
بررسی «مقام رضا» که اصطلاحی عرفانی است خود میتواند رویکرد انفعالی شرفالدین و نویسندگان مقاله را توأمان روشن کند. نقد رادیکال ایدههای عارفانه باید قادر به برملا کردن علل مادی شکلگیری آن ایدهها باشد. جامعهای که در طول تاریخش همواره «در کف شیر نر خونخوارهای» گرفتار بوده، چه چارهای جز «تسلیم و رضا» داشته است؟ در نتیجه، با نگاه دقیقتر به این ایدهٔ بهظاهر عارفانه و رازورزانه، میتوان بنیان مادی آن را هویدا کرد. به دیگر سخن، هدفی که شرفالدین از تاریخنگاری بیان کرده است، چیزی نیست جز بازگویی ایدئولوژیای که اگر بهدرستی نقادی میشد، کشف رابطهاش با واقعیت مادی حاکم بر عصر مورخ کار دشواری نبود. مقام رضا یعنی کنار آمدن با این واقعیت که کاری جز سرفرود آوردن نزد تیمورهای تاریخ وجود ندارد و صد افسوس که نویسندگان در ابتدای مقاله مورخان را دعوت میکنند تا با اتخاذ چنین بینشهایی که به قول ایشان از فرهنگ ایرانی بر آمده است، امروزه نیز تاریخ را به قصد رسیدن به «مقام رضا» بنویسند.
نشانی مقاله:
ابوعلی، سامان و جواد خسروی. (۱۳۹۴). «وجوه تاریخنامه از نظر شرفالدین علی یزدی؛ در جستوجوی مبانی نظری تاریخ معماری و هنر ایران» در «پژوهشهای هنر و معماری»، به کوشش مهرداد قیومی بیدهندی، تهران: روزنه. صص ۶۹- ۷۸.
@koubeh
کوبه
Photo
در ادامۀ نشستهای هفتگی گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران و این بار با همکاری موزۀ ملی ایران، سمیناری با موضوع «فرهنگ و هنر ساسانی در حاشیۀ جنوبشرقی دریای کاسپی؛ دیوارهای تاریخی جلگۀ گرگان» در تالار سخنرانی موزۀ ایران باستان برگزار میشود و نیز ضمن این سمینار، علاقهمندان میتوانند از موزه هم بازدید کنند.
سخنران این سمینار «دکتر جبرئیل نوکنده»، مدیر موزۀ ملی ایران است. جبرئیل نوکنده باستانشناس است و دانشآموختۀ کارشناسی و کارشناسیارشد دانشگاه تهران و دکتری باستانشناسی موسسه خاورنزدیک برلین آلمان است. تخصص وی باستانشناسی دورههای نوسنگی و مس و سنگی است و رسالۀ دکتری خود را دربارۀ تپه سیلک کاشان نوشته است.
نوکنده در نقاط مختلف ایران کاوش کرده است که از آن کاوشها میشود به بررسیهای باستانشناسی دشت مهران استان ایلام، جلگۀ گرگان (از جمله آقتپه درهمکاری با دکتر صادق ملک شهمیرزادی)، دیوار بزرگ گرگان و نیز پژوهشهای میدانی در استان گیلان اشاره کرد. از ایشان بیش از ده مقاله در مجلههای تخصصی خارجی و بیش از سی مقاله در نشریههای تخصصی ایران و سه کتاب به فارسی و انگلیسی و آلمانی منتشر شده است. جبرئیل نوکنده از سال ۱۳۷۷ به استخدام سازمان میراث فرهنگی درآمده، از سال ۱۳۸۲ عضو هیأت علمی پژوهشگاه میراث فرهنگی شده و از اردیبهشت ۱۳۹۴ تاکنون، مدیر موزۀ ملی ایران است.
این سمینار در روز سهشنبه، ۱۶ آذر ماه ۱۳۹۵ از ساعت ۱۰ تا ۱۲، در تالار سخنرانی موزۀ ایران باستان برگزار میشود و پس از سمینار، امکان بازدید از آثار موزه برای حاضران در سمینار، بهصورت رایگان، فراهم است. حضور علاقهمندان در این نشست، آزاد است.
سخنران این سمینار «دکتر جبرئیل نوکنده»، مدیر موزۀ ملی ایران است. جبرئیل نوکنده باستانشناس است و دانشآموختۀ کارشناسی و کارشناسیارشد دانشگاه تهران و دکتری باستانشناسی موسسه خاورنزدیک برلین آلمان است. تخصص وی باستانشناسی دورههای نوسنگی و مس و سنگی است و رسالۀ دکتری خود را دربارۀ تپه سیلک کاشان نوشته است.
نوکنده در نقاط مختلف ایران کاوش کرده است که از آن کاوشها میشود به بررسیهای باستانشناسی دشت مهران استان ایلام، جلگۀ گرگان (از جمله آقتپه درهمکاری با دکتر صادق ملک شهمیرزادی)، دیوار بزرگ گرگان و نیز پژوهشهای میدانی در استان گیلان اشاره کرد. از ایشان بیش از ده مقاله در مجلههای تخصصی خارجی و بیش از سی مقاله در نشریههای تخصصی ایران و سه کتاب به فارسی و انگلیسی و آلمانی منتشر شده است. جبرئیل نوکنده از سال ۱۳۷۷ به استخدام سازمان میراث فرهنگی درآمده، از سال ۱۳۸۲ عضو هیأت علمی پژوهشگاه میراث فرهنگی شده و از اردیبهشت ۱۳۹۴ تاکنون، مدیر موزۀ ملی ایران است.
این سمینار در روز سهشنبه، ۱۶ آذر ماه ۱۳۹۵ از ساعت ۱۰ تا ۱۲، در تالار سخنرانی موزۀ ایران باستان برگزار میشود و پس از سمینار، امکان بازدید از آثار موزه برای حاضران در سمینار، بهصورت رایگان، فراهم است. حضور علاقهمندان در این نشست، آزاد است.
کوبه
Photo
دریای کاسپی:
در دورۀ ساسانی دو نیروی خارجی مهم، قلمرو حکمرانی ساسانیان را تهدید میکردند. یکی از جانب غرب که تمدن رم بوده است و دیگری از سوی شمال، قومی که به نام خزر خوانده میشود. اگر نگوییم که خزرها قومی وحشی و بیتمدن بودهاند، لااقل به زبانی سادهتر میتوان گفت در طول تاریخ چشم طمع به حوزههای جنوبیِ خود، که شامل ایران میشد، داشتهاند. این به دلیل شکوه تمدن و آبادانی شهرهای ایران و نیز مطلوب بودن شرایط جغرافیایی برای زیست در ایران بوده است. بههرحال، دیوار گرگان به این دلیل ساخته شد که بتواند تهاجمهای این قوم مهاجم را دفع کند و خاک ایران را در امان بدارد. درواقع خزرها همانهایی بودند که ما برای مقابله با آنان، دیوار گرگان را ساختهایم. با این منطق دریایی که امروزه در ایران معمولاً با عنوان «خزر» میشناسند، دریایی خواهد بود که نام یکی از اقوام مهاجم به سرزمین ایران را یدک میکشد. به همان اندازه که «خلیج فارس» عنوانی صحیح است، «دریای خزر» غلط است. نام این دریا، دریای کاسپی است. یعنی دریایی که یادآور قوم متمدن کاسپی در ایران است. همچنین ایرانیان در نامیدن این دریا از لفظ «کاسپین» نیز استفاده میکنند که این هم اشتباه هست؛ چون لفظ کاسپین برآمده از دستور زبان انگلیسی است و از جانب غیر ایرانیها صحیح مینماید (مانند Iran که میشود Iranian). ولی برای ما صحیح آن است که از کلمۀ «کاسپی» استفاده کنیم. (دکتر جبرئیل نوکنده؛ مدیر موزۀ ایران باستان)
در دورۀ ساسانی دو نیروی خارجی مهم، قلمرو حکمرانی ساسانیان را تهدید میکردند. یکی از جانب غرب که تمدن رم بوده است و دیگری از سوی شمال، قومی که به نام خزر خوانده میشود. اگر نگوییم که خزرها قومی وحشی و بیتمدن بودهاند، لااقل به زبانی سادهتر میتوان گفت در طول تاریخ چشم طمع به حوزههای جنوبیِ خود، که شامل ایران میشد، داشتهاند. این به دلیل شکوه تمدن و آبادانی شهرهای ایران و نیز مطلوب بودن شرایط جغرافیایی برای زیست در ایران بوده است. بههرحال، دیوار گرگان به این دلیل ساخته شد که بتواند تهاجمهای این قوم مهاجم را دفع کند و خاک ایران را در امان بدارد. درواقع خزرها همانهایی بودند که ما برای مقابله با آنان، دیوار گرگان را ساختهایم. با این منطق دریایی که امروزه در ایران معمولاً با عنوان «خزر» میشناسند، دریایی خواهد بود که نام یکی از اقوام مهاجم به سرزمین ایران را یدک میکشد. به همان اندازه که «خلیج فارس» عنوانی صحیح است، «دریای خزر» غلط است. نام این دریا، دریای کاسپی است. یعنی دریایی که یادآور قوم متمدن کاسپی در ایران است. همچنین ایرانیان در نامیدن این دریا از لفظ «کاسپین» نیز استفاده میکنند که این هم اشتباه هست؛ چون لفظ کاسپین برآمده از دستور زبان انگلیسی است و از جانب غیر ایرانیها صحیح مینماید (مانند Iran که میشود Iranian). ولی برای ما صحیح آن است که از کلمۀ «کاسپی» استفاده کنیم. (دکتر جبرئیل نوکنده؛ مدیر موزۀ ایران باستان)
تو چرا ميجنگي؟
شهاب الدين تصديقي
.
وقتي از کساني چون ما میپرسند چرا از نگهداری اين بناي قديمي دفاع میکنی تا خراب نشود، چه جوابی داريم که بدهيم؟
میتوان بر کوس بيفرهنگي مخاطبان امروزی کوفت که ديگر زيبايي مخلوق گذشتگان را نميفهمند و آهی بهخاطر دل سياه ملت کشید؛ همانطور که سالهاست بر اين کوسِ دريغ ميزنيم و ميزنند.
ولي از پاسخ فرار نکنيم؛ چرا آثار گذشتگان را حفظ کنيم؟ مگر نه اينکه بناهاي آباد، بالاخره روزي خراب میشود؟ مگر نه اينکه حتي همين گذشتگان که سعي در حفظ آثارشان داريم، اين لطف را در حق گذشتگانشان نکردند؟
پاسخ به چرايي حفاظت را تنوع هست، ولي اکثرشان را در سه دستۀ کلّی ميتوان تقسيم کرد:
١-نوستالژي
٢- تجربه يا الهام هنری
٣- فهم راه حلهاي کالبدي
البته دلايل ديگر چون اقتصاد نیز هستند، ولي اقتصاد مباني خودش را دارد و فعلاً در بيشتر نقاط ايران حکم به نابودي اين آثار داده است. ما هم بيشتر به عمده دلايل اين مهم ميپردازيم که ذکر شد.
سه علت اصلي ذکر شد، ولي فکر میکنم آنچه براي اکثر مدافعين حفاظت اهم است، مسالۀ نوستالژي است. اول اينکه در باب ارزش تجربه هنري حرفي نيست که اين نوع تجربه جز در حضور بلافصل ميسر نميشود، ولي آيا مدافعين حفاظت براي حفظ گرافيتيهاي نقش بسته بر ديوارهاي شهر يا باباسفنجيهاي روي پستهاي برق يا حتي نماهاي شبهمدرن هم تلاشي خواهند کرد؟ آیا بر مرگ اینها نیز مويهاي ميکنند؟ در حقيقت پاسخ این سوال، اگر اقلیّتی را مستثنی کنیم، منفی است. پاسخ خواهند داد بسياري از اينها را ارزشي نيست. عجب! پس قضاوت آن مرد معمولي که خانۀ قاجاري را فاقد ارزش ميداند چه؟ اين ماهيت تجربۀ هنريست که قضاوت علمي ندارد، و البته تجربيات هنري هر لحظه با انواع الهامات از گذشته و غیر از آن توليد ميشوند. گذشته چه رجحانی دارد که بايد لايتغير بماند، آن هم وقتي جبر اقتصاد حکم بر کلنگ ميدهد؟
پس حتي در باب ارزش تجربۀ هنري به نوستالژي برميگرديم. ما نه تجربۀ هنري بهطور عام، که تجربهای مخلوق گذشته را خواستاريم. بحث تکنيکهاي فني هم دليلي ديگر بر حفاظت است. امّا جز معدودی، مگر چند مورد از سوژههاي مورد حفاظت را به خاطر فهم فن و تکنيک اجرايش تاکنون حفاظت کردهاند؟
حال به سراغ اشارت اصليام ميروم:نوستالژي! البته سخن «هويت» را نيز زيرمجموعۀ نوستالوژي ميبينم؛ چه اتکاي هويت بر عناصر تاريخي بهجاي عناصر حاضر، خود قدمتي بيش از نوستالژي ندارد.
نوستالژي کلمهای نسبتاً جديد و مسبوق به قرن هفدهم میلادی است. جالب آنکه نگاه حفاظتمحور هم کمابیش معاصر خلق اين کلمه است. از دلايل شکلگيری نحلۀ حفاظت در غرب -و بايد اعتراف کنيم که حفاظت ميراث به شکل امروزينش هم نوعي واردات از غرب است- تاثير شبح و خاطرۀ روم باستان بر تمدنهاي اروپايي بوده است؛ چه تاريخ حفاظت معماری هم تا حدّ زيادي از رنسانس ايتاليا شروع ميشود که قبلۀ آمالش تمدن از دسترفتۀ روم کلاسيک بوده است.
ولي عاملي ديگر لازم است و آن خودآگاهي است، به اين مفهوم که «خود» (ego) بتواند خود را بهشکل اوبژکتيو بنگرد. اين مهم را ميتوان محصول ماخوليا دانست: وقتي اوبژهاي مورد عشق و نفرت همزمان گم ميشود و در نتيجه تصوير آن مفقود بر «خود» میافتد و فرد بر خود نگاه اوبژکتيو میاندازد و بهجای آنکه سوژهای کنشگر باشد، اوبژهاي میشود که مورد قضاوت قرار میگیرد. همين اتفاق تا حد زيادي در ايران پسامغولي رخ ميدهد که شهر و قدرت از يگانگي به خصومت ميرسند و از همين زمان، تاريخنويسي ايرانيان فزونی میگیرد.
در نوستالژي، اوبژهٔ از دسترفته گذشته است و فرد نوستالژيک نميخواهد فقدان آن را بهطور کامل بپذيرد. اين تروما چیست که باعث نوعي ماخولياي همهگير ميشود؟ ميتوان در اين مورد، علّت را خصومت با وضع و جامعۀ موجود دانست: کسي که نميتواند به ظرف محيط خود نگاه سوبژکتيو داشته باشد، به ظرفي خيالي چنگ خواهد زد؛ و به جرأت ميگويم اکثر دوستداران گذشته خوانشي شخصي و فانتزي از آن دارند که بر طبق اسناد نميتوان آن را اثبات کرد.
بههرحال تاريخ تاريک است! اصلاً قرار نيست قرائتي واحد و جامع از بازهاي تاريخي در دست داشت، ولي فرد ماخوليايي به فضايي فانتزي نياز دارد و اگر آن را از گذشته طلب کند، به چنين قرائتي براي خود دست خواهد يافت. در این میان، برخي به فضاهايی ديگر چون خارج از مرزها یا ادبيات اميد ميبندند.⬇️
شهاب الدين تصديقي
.
وقتي از کساني چون ما میپرسند چرا از نگهداری اين بناي قديمي دفاع میکنی تا خراب نشود، چه جوابی داريم که بدهيم؟
میتوان بر کوس بيفرهنگي مخاطبان امروزی کوفت که ديگر زيبايي مخلوق گذشتگان را نميفهمند و آهی بهخاطر دل سياه ملت کشید؛ همانطور که سالهاست بر اين کوسِ دريغ ميزنيم و ميزنند.
ولي از پاسخ فرار نکنيم؛ چرا آثار گذشتگان را حفظ کنيم؟ مگر نه اينکه بناهاي آباد، بالاخره روزي خراب میشود؟ مگر نه اينکه حتي همين گذشتگان که سعي در حفظ آثارشان داريم، اين لطف را در حق گذشتگانشان نکردند؟
پاسخ به چرايي حفاظت را تنوع هست، ولي اکثرشان را در سه دستۀ کلّی ميتوان تقسيم کرد:
١-نوستالژي
٢- تجربه يا الهام هنری
٣- فهم راه حلهاي کالبدي
البته دلايل ديگر چون اقتصاد نیز هستند، ولي اقتصاد مباني خودش را دارد و فعلاً در بيشتر نقاط ايران حکم به نابودي اين آثار داده است. ما هم بيشتر به عمده دلايل اين مهم ميپردازيم که ذکر شد.
سه علت اصلي ذکر شد، ولي فکر میکنم آنچه براي اکثر مدافعين حفاظت اهم است، مسالۀ نوستالژي است. اول اينکه در باب ارزش تجربه هنري حرفي نيست که اين نوع تجربه جز در حضور بلافصل ميسر نميشود، ولي آيا مدافعين حفاظت براي حفظ گرافيتيهاي نقش بسته بر ديوارهاي شهر يا باباسفنجيهاي روي پستهاي برق يا حتي نماهاي شبهمدرن هم تلاشي خواهند کرد؟ آیا بر مرگ اینها نیز مويهاي ميکنند؟ در حقيقت پاسخ این سوال، اگر اقلیّتی را مستثنی کنیم، منفی است. پاسخ خواهند داد بسياري از اينها را ارزشي نيست. عجب! پس قضاوت آن مرد معمولي که خانۀ قاجاري را فاقد ارزش ميداند چه؟ اين ماهيت تجربۀ هنريست که قضاوت علمي ندارد، و البته تجربيات هنري هر لحظه با انواع الهامات از گذشته و غیر از آن توليد ميشوند. گذشته چه رجحانی دارد که بايد لايتغير بماند، آن هم وقتي جبر اقتصاد حکم بر کلنگ ميدهد؟
پس حتي در باب ارزش تجربۀ هنري به نوستالژي برميگرديم. ما نه تجربۀ هنري بهطور عام، که تجربهای مخلوق گذشته را خواستاريم. بحث تکنيکهاي فني هم دليلي ديگر بر حفاظت است. امّا جز معدودی، مگر چند مورد از سوژههاي مورد حفاظت را به خاطر فهم فن و تکنيک اجرايش تاکنون حفاظت کردهاند؟
حال به سراغ اشارت اصليام ميروم:نوستالژي! البته سخن «هويت» را نيز زيرمجموعۀ نوستالوژي ميبينم؛ چه اتکاي هويت بر عناصر تاريخي بهجاي عناصر حاضر، خود قدمتي بيش از نوستالژي ندارد.
نوستالژي کلمهای نسبتاً جديد و مسبوق به قرن هفدهم میلادی است. جالب آنکه نگاه حفاظتمحور هم کمابیش معاصر خلق اين کلمه است. از دلايل شکلگيری نحلۀ حفاظت در غرب -و بايد اعتراف کنيم که حفاظت ميراث به شکل امروزينش هم نوعي واردات از غرب است- تاثير شبح و خاطرۀ روم باستان بر تمدنهاي اروپايي بوده است؛ چه تاريخ حفاظت معماری هم تا حدّ زيادي از رنسانس ايتاليا شروع ميشود که قبلۀ آمالش تمدن از دسترفتۀ روم کلاسيک بوده است.
ولي عاملي ديگر لازم است و آن خودآگاهي است، به اين مفهوم که «خود» (ego) بتواند خود را بهشکل اوبژکتيو بنگرد. اين مهم را ميتوان محصول ماخوليا دانست: وقتي اوبژهاي مورد عشق و نفرت همزمان گم ميشود و در نتيجه تصوير آن مفقود بر «خود» میافتد و فرد بر خود نگاه اوبژکتيو میاندازد و بهجای آنکه سوژهای کنشگر باشد، اوبژهاي میشود که مورد قضاوت قرار میگیرد. همين اتفاق تا حد زيادي در ايران پسامغولي رخ ميدهد که شهر و قدرت از يگانگي به خصومت ميرسند و از همين زمان، تاريخنويسي ايرانيان فزونی میگیرد.
در نوستالژي، اوبژهٔ از دسترفته گذشته است و فرد نوستالژيک نميخواهد فقدان آن را بهطور کامل بپذيرد. اين تروما چیست که باعث نوعي ماخولياي همهگير ميشود؟ ميتوان در اين مورد، علّت را خصومت با وضع و جامعۀ موجود دانست: کسي که نميتواند به ظرف محيط خود نگاه سوبژکتيو داشته باشد، به ظرفي خيالي چنگ خواهد زد؛ و به جرأت ميگويم اکثر دوستداران گذشته خوانشي شخصي و فانتزي از آن دارند که بر طبق اسناد نميتوان آن را اثبات کرد.
بههرحال تاريخ تاريک است! اصلاً قرار نيست قرائتي واحد و جامع از بازهاي تاريخي در دست داشت، ولي فرد ماخوليايي به فضايي فانتزي نياز دارد و اگر آن را از گذشته طلب کند، به چنين قرائتي براي خود دست خواهد يافت. در این میان، برخي به فضاهايی ديگر چون خارج از مرزها یا ادبيات اميد ميبندند.⬇️
من منکر قدرت نوستالژی نیستم؛ همچنان که قدرت جذابيت پيکسلهايی که اخيراً باب شدهاند. امّا بيتعارف بگويم، بخش عظيمی از مطالعات و حفاظتهای امروز را چنان کالايي از جنس هنرِ فروشي ميتوان ديد، همچنان که کسي سکه جمع ميکند و دیگری عکس آوازخوانان را. قبول اين ساده نيست، ولي بايد پذيرفت که عمده تلاشهاي مطالعات تاريخی چيزی جز عرضۀ نوستالژي براي تقاضامندانش نيست.
اما لختي درنگ! اين تمام مطالعات نيست. اگر اين مطالعات برونداد و راه حلّي عملي براي جهان حال ارائه دهد چطور؟ اگر منصفانه بنگريم، کسي اصلاً حواسش به آن نيست. کشف شاعرانگی گنبد صفوی همانقدر بيهوده است که تحليل کالبد گچبريهاي نايين يا خانه اي قجري؛ مگر اینکه از دل اين سخنها صدايی براي زندگان یا مصداقی برای عمل بیرون آید. چرا به اين فکر نکنيم که حاصل اين مطالعات ميتواند به کار يک مهندس مشاور ساده و يا حتي يک «بسازبنداز» پولدوست بيايد؟ به هرحال اقتصاد انکارنشدني است.
اگر امروزمان را انکار کنيم، پس تمام مطالعاتمان چيزي شبيه به همان پيکسلهاي بانمک يا گوشواره هاي لوکس است؛ بیارزش نيست، امّا باید آن را در حد خودش جدي گرفت.
@koubeh
اما لختي درنگ! اين تمام مطالعات نيست. اگر اين مطالعات برونداد و راه حلّي عملي براي جهان حال ارائه دهد چطور؟ اگر منصفانه بنگريم، کسي اصلاً حواسش به آن نيست. کشف شاعرانگی گنبد صفوی همانقدر بيهوده است که تحليل کالبد گچبريهاي نايين يا خانه اي قجري؛ مگر اینکه از دل اين سخنها صدايی براي زندگان یا مصداقی برای عمل بیرون آید. چرا به اين فکر نکنيم که حاصل اين مطالعات ميتواند به کار يک مهندس مشاور ساده و يا حتي يک «بسازبنداز» پولدوست بيايد؟ به هرحال اقتصاد انکارنشدني است.
اگر امروزمان را انکار کنيم، پس تمام مطالعاتمان چيزي شبيه به همان پيکسلهاي بانمک يا گوشواره هاي لوکس است؛ بیارزش نيست، امّا باید آن را در حد خودش جدي گرفت.
@koubeh
کوبه
Photo
«وقتی در کوچههای بخارا راه میرفتم، به پهنای صورت اشک میریختم، تمام صدای تاریخ ایران را میشنیدم و فکر میکردم آن پنج دفتر اول تاریخ بیهقی که گم شده، شاید در این کوچهها و درون این خانهها باشد. در همان تاریکی، خانمی از اهالی بخارا من را دید و متوجه سرگردانیام شد. من را به آشیانۀ خود دعوت به نان خوردن کرد؛ که سفرهای بود از بادام و انگور و نان و برنجی که به اسم آش میخوردند. و بچههایی که هرکدام بیش از پنجاه بیت از شاهنامه را از حفظ میگفتند. به قول خودشان سه تن هستند: یکی خُردست و آن دو دیگری کلان. حضور مجسم واقعی فرهنگ زبان فارسی را آنجا میشد دید. نمیخواهم خاطرهگویی کنم ولی توصیه میکنم به جای آنتالیا، به بخارا و سمرقند بروید، خاطرۀ پردوامتری خواهید داشت.» (علی دهباشی)