کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
Photo
کتاب‌های ارسالی دکتر اسرا آکین‌کیوانچ، استاد دانشگاه فلوریدای جنوبی. این کتاب‌ها به کتابخانهٔ پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران اهدا خواهد شد.
دو کتابی که دکتر آکین به دانشجویان مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران و کتابخانهٔ هنرهای زیبا اهدا کرده‌اند این‌ها هستند:‌
Sinan's Autobiographies
مولفان: اسرا آکین‌کیوانچ، گلرو نجیب‌اوغلو، هاوارد کرین
پنج متن تصحیح شده از قرن شانزدهم میلادی دربارهٔ معمار سنان، معمار برجستهٔ عثمانی، همراه با برگردان انگلیسی، تصویر اصل نسخ خطی، شرح و توضیح دربارهٔ نسخه‌ها و متون، و متن بازنویسی شده به زبان ترکی امروزی.

Epic Deed of Artists
مولف: اسرا آکین‌کیوانچ
«مناقب هنروران» قدیمی‌ترین متن برجای مانده دربارهٔ صنعت‌گران قلمرو عثمانی که نویسنده‌اش مصطفی‌علی است. در این متن تاریخی، اطلاعات جالب‌توجّهی دربارهٔ صنعت‌گران ایرانی نیز وجود دارد. آکین‌کیوانچ در این کتاب به تصحیح و مقابله و تشریح این متن تاریخی ارزشمند پرداخته است.

برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:
http://www.brill.com/sinans-autobiographies
http://www.brill.com/mustafa-alis-epic-deeds-artists
سنت‌گرایی و سنت‌سواری

علی پوررجبی


در اواخر قرن نوزدهم پژوهشگرانی در فلسفه و هنر ظهور کردند که با عنوان «سنت‌گرا» شناخته می‌شوند. نام‌هایشان در ایران بسیار آشناست؛ کسانی چون گنون، شوآن، کومارا سوآمی و بورکهارت. تبیین سنت و ویژگی‌های جهان سنتی در تقابل با جهان مدرن و نیز نقد جهان مدرن، پروژۀ سنت‌گراها در پژوهش‌هایشان بود. نصر و شایگانِ جوان را می‌توان اولین سنت‌گراها در ایران دانست.

پس از انقلاب پدر سنت‌گرایی ایرانی، سیدحسین نصر، به‌دلیل روابط صمیمانه‌اش با خانوادۀ شاه مخلوع، مجبور به ترک ایران شد. امّا اندیشه‌هایش به‌خصوص در عالم هنر و معماری بسیار مورد اقبال دانشجویان و دانشگاهیان و نظام حکومتی جدید قرار گرفت؛ و برای اینکه به کمک اندیشه‌های سنت‌گرایانه طرحی نو در جهان هنر دراندازند، اقدام به تألیف کتاب‌ها و مقاله‌هایی دربارۀ چندوچون هنر سنتی کردند. هیچ آداب و ترتیبی نجستند و هرچه در ذهن داشتند به قلم آوردند. این‌گونه شد که جماعت غرقِ سنت را سوار بر بیل و کلنگ، فوج‌فوج به معراج بردند و ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت را در بخارهای خزینۀ حمام‌های سنتی مشاهده کردند. نتیجۀ این نوشته‌های سوار بر موج سنت را می‌توان به جای سنت‌گرایی، «سنت‌سواری» خواند؛ زیرا سنت‌گرایان انتقادات اصیلی به جهان مدرن دارند که سنت‌سواران از آنها غفلت کرده‌اند و با سخنان خود آنها را به پس پرده رانده‌اند.

وقتی کومارا سوآمی ضرب‌المثل «کار عبادت است» را از قرون وسطی نقل می‌کند، بی‌محتوا شدن «کار» در جهان امروز را نقد می‌کند. او می‌گوید وقتی مفهوم هنر را به هنرهای زیبا تبدیل می‌کنیم و زیبایی را در بی‌مصرفی اثر هنری تعریف می‌کنیم، هنر را به عرصۀ فراغت از کار کشانده‌ایم و زندگی را بی‌محتوا و خالی از فرهنگ کرده‌ایم. هنرهایی ساخته‌ایم که تفننی هستند و فرهنگ را به محصولات مصرف‌شدنی در لحظات فراغت تبدیل کرده‌ایم. کارگر کارخانۀ قندان‌سازی را مجبور کرده‌ایم روزی ده ساعت قندان‌ها را از دستگاه خارج کند و درون جعبه بگذارد و در جعبه را ببندد؛ درحالی‌که قندان‌ساز سنتی با هر گل سرخی که روی قندان می‌کشید کاری هنری انجام می‌داد. زن قالیباف نقش‌هایی برآمده از فرهنگ کشورش را بر قالی می‌انداخت؛ درحالی‌که مرد کارگر کارخانۀ قالیبافی، فرش‌ها را لوله می‌کند و در پلاستیک‌های دراز می‌پیچد، به این امید که در لحظات فراغتش به سینما برود و از این ورطۀ بی‌محتوایی خارج شود. ممکن است پرسیده شود آیا زن قالیباف درکی از آنچه می‌کرد داشت یا نقش‌ها را بدون آگاهی، از اجداد خود می‌گرفت و به فرزندان خود تحویل می‌داد. این سوال هر چند پرسشی در خور طرح کردن است، موضوع دیگری است. اگر منبع پژوهش‌های ما آثاری است که از هنرمندان سنتی به دست آمده، آنچه واضح است این است که در آثارشان زیبایی می‌بینیم و نقوشی را مشاهده می‌کنیم که برآمده از آن چیزیست که ما امروز فرهنگ می‌نامیم. بنابراین اگر منبع پژوهش ما آنچه «هست» باشد بی‌واسطه شاهد آثار زیبا و فرهنگی هستیم. از طرف دیگر «کار عبادت است» نشان از تلقی خود هنرمندان سنتی از کاری که می‌کردند دارد.

اینجا با تناقضی عجیب مواجه می‌شویم میان آنچه تا کنون دربارۀ جهان مدرن شنید‌ه‌ایم و آنچه سنت‌گرایان می‌گویند. روایت‌ها این‌گونه است که در جهان سنتی، هنر در خدمت قدرت بوده و موسیقی‌دانان و معمارها در دربار جمع بودند و برای آن‌ها کار می‌کردند؛ اما جهان مدرن به‌کمک تکنولوژی چاپ و ضبط صوت و اینترنت، هنر را به درون جامعه آورده است. هرچند سنت‌گرایان نظر دیگری دارند. آنان می‌گویند هنر در بطن زندگی سنتی جریان داشته است: در آواز کشاورزی که نشاء می‌کند و در اذانی که مؤذن بر سر منار می‌گوید و در خانه‌های چهارصفۀ کوچک روستایی. و این جهان مدرن است که با کشاندن هنر به عرصۀ فردیت هنرمند، زبان آن را نامفهوم کرده و فرهنگ را ملک طلق بیکاران فارغی کرده که در کافه‌ها بنشینند و سودای رسیدن به زبان و بیان شخصی در سر بپرورانند؛ در حالی که جامعه چیزی از آنچه می‌گویند و می‌سازند نمی‌فهمد.

این به معنی آن نیست که سنت‌گرایان بر این اعتقادند که کشاورزان را از کمباین‌ها پیاده کنیم و دسته‌دسته به مزارع بفرستیم تا آوازهایشان را بخوانند و زندگی‌شان را مملو از فرهنگ جمعی‌شان بکنند، زیرا قطعاً سنت‌گراها نیز نمی‌خواهند از گرسنگی بمیرند؛ اما می‌خواهند موضع انتقادی خود را حفظ کنند و در حاشیه، جایی برای حفظ سنت‌ها نگه دارند تا در وقت مناسب دوباره شکوفا شوند.

فارغ از اینکه چه‌قدر موافق یا مخالف با تحلیل سنت‌گرایان از وضعیت انسان معاصر باشیم، تفاوت تحلیل آنان با زیاده‌گویی‌های سنت‌سواران آشکار است: سنت‌سواران سوار بر موج انتقادات سنت‌گرایان هستند و نور اشراق سهروردی از هر سوراخ معماری ایران بر آنان تابیده است!
کسی که گوشهٔ کافه خانقاه وی است
شیرین حجازی

وقتی موضوع نوشتن کافه باشد، جدا کردن آدم‌ها از کالبد معماری و صحبت کردن از معماری کافه‌ها به طور خاص کار بسیار مشکلی به‌نظر می‌رسد. اگر مخاطب کافه‌ها را از آن‌ها بگیری، شخصیت شناخته شده‌‌شان را از هم از آن‌ها گرفته‌ای. کافه‌های بسیاری در سطح شهر، چه در تهران و چه در شهرستان‌ها، وجود دارند که به این‌که محل تجمع گروه خاصی از افرادند شهره شده‌اند. یک کافه، کافهٔ بچه‌های فلان دانشگاه است، یکی شده‌است جای آن‌ها که مانده‌اند کجا بروند، یکی پاتوق اهل قلم و یکی هم صدقهٔ سر تئاتری‌هاست که هنوز پابرجاست. اما فارغ از انواع، در میان همهٔ این آدم‌ها که مشتری کافه‌ها هستند مشترکاتی هم وجود دارد. شاید بتوان این آدم‌ها را به چند گروه نه چندان دقیق تقسیم کرد. یکی از اقشاری که به کافه‌ها می‌آیند کسانی هستند که مایلند همه از موضوعات مورد بحثشان مطلع شوند. این‌ها گاهی در یک فرآیند خودآگاه بی‌اندازه بلند صحبت می‌کنند، از کتاب‌هایی که خوانده‌اند می‌گویند و کلمات ایسم‌دار زیادی هم بلدند که اگر لازم شد استفاده ‌کنند. غالباً تدخین می‌کنند و اگر صدایشان را بشنوی و گاهی در میان مشتریان کافه بُر خورده باشی تشخیص رنگ لباس‌هایشان هم با درصد خطای پایین، کار سختی نیست. عده‌ای دیگر هستند که معمولاً مشغول شوخی کردن هستند. همیشه خاطره‌های خنده‌دار زیادی دارند تا برای جمع تعریف کنند، همیشه هم بلافاصله به متسمعانشان با خنده گوشزد می‌کنند که «فلانی! همه را عاصی کردم پسر.» بعضی‌ها هم دوتایی‌های دختر و پسری هستند که اولین یا صدمین قرار ملاقاتشان را در کافه‌ گذاشته‌اند و مشغول معاشقه‌های متعارفند که خشکی رابطه‌شان را کم کنند.
با این‌که این دسته‌ها متنوعند و حتی تنوعشان می‌تواند آن‌قدر زیاد باشد که دیگر به دسته‌بندی شبیه نشود، ولی هنوز در قیاس با تنوعی که افراد یک جامعه را تشکیل می‌دهند بسیار محدود مانده‌اند. مخاطبین کافه‌ها جز در موارد معدود، از یک قشر سنی خاص و یک گروه خاص هستند و کمتر مرد پنجاه‌وچند سالهٔ کارمند را می‌بینید که مشتری چندماه یک بار کافه‌ای هم باشد. با این‌همه و با وجود آن‌که راه برای قضاوت کردن درباره‌ی آدم‌ها بر اساس رفتار اجتماعی‌شان در کافه‌ها باز است، این که در یک محیط آشنا، بسته و صاحب‌دار و به ظاهر «خودی» نشسته‌اند، امید به قضاوت نشدن را در آن‌ها بیش‌تر می‌کند. شاید از سر همین احساس است که در کافه‌ها راحتٰ‌تر رفتار می‌کنیم و قیود خیابان را کمٰتر با خود به داخل کافه می‌بریم.
در میان افرادی که با کافه‌ها سروکار دارند، علاوه بر مشتریان، کارکنان کافه‌ها هم دیده‌ می‌شوند. کارکنان و اداره‌کنندگان کافه‌ها امروز بیشتر از سال‌های اخیر سعی در برقراری ارتباط دوستانه با مشتری دارند. گاهی تاریخ تولدشان را می‌پرسند، اگر با جمع دوستی‌ای به کافه رفته باشند «بچه‌ها» خطابشان می‌کنند و گاهی با برخورد دوستانه بزرگترین عامل جذب مشتری برای کافه هم هستند. تصویری که سابقاً نسبت به این افراد وجود داشت در حال تغییر است. علم به این که درصد بالایی از این «کافه‌من» ها، تحصیل‌کرده، هنرمند و یا صاحب ذوق هستند، چگونگی تقاضا برای ارائهٔ خدمات را تغییر داده‌است. حالا کمتر کسی در کافه‌ها بشکن می‌زند و بدون عذرخواهی و تشکر درخواست خود را مطرح می‌کند. این مسأله، یک تغییر دیدگاه مثبت است که نگاه از بالا به پایین را نسبت به خدمات‌دهندگان در چنین فضاهایی کم کرده‌است و دیگر الزامی وجود ندارد که «آی پسر» یا «گارسون» بودن را به جان خریده باشی تا بتوانی در کافه‌ای مشغول به کار شوی.⬇️
این ‌که مخاطب تا چه حد از طرف فضایی که در آن قرار گرفته اجازهٔ این رفتار‌ها را دارد جای بحث است. در میدان تره‌بار آشفتگی به حدّی زیاد است که یک دست به یقه شدن ساده چندان به چشم نمی‌آید. در خطوط تاکسیٰ‌رانی و در ازدحام جمعیت بد و بیراه به کسی گفتن، ولو رهگذر باشی، باعث تعجب نمی‌شود، اما فضای حاکم بر کافه‌ها قابلیت کنترل رفتار مخاطبانش را دارد. طراحی فضا، چیدمان مبلمان‌ها، پوستر‌هایی که بر دیوار و در همهٔ کافه‌ها زده‌شده و خبر از یک کار فرهنگی می‌دهد، آهنگ‌هایی که غالباً ایرانی نیستند، رنگ‌های خالص، استفاده از چوب و نور کنترل‌شده، همگی نوعی از رفتار را متناسب با فضا به مشتریان در بدو ورود القا می‌کند. کما اینکه بسیاری حداقل یک‌بار در زندگی با صدای بلند در خیابان در حال حرف‌زدن بوده‌اند و وارد کافه‌ای شده‌ا‌ند و در اثر قرار گیری در آن فضا، مکالمه را قطع و یا بسیار آهسته کرده‌اند، یا برای صحبت کردن با تلفن از کافه خارج شده‌اند. در این رابطه، فضا عامل شکل‌دهندهٔ رفتار انسان شده، اما فضا خود می‌تواند بازتاب این رفتارها هم باشد. چه بسا کافه‌هایی که به دنبال خواست مشتریانشان، به سمت و سویی پیش رفته‌اند که در ابتدا برای ادارهٔ آن‌ها برنامه‌ریزی نشده بوده‌اند و یا کافه‌هایی که به دنبال شکست در جذب مخاطب مورد نظرشان، تعطیل شده‌اند. همین‌جاست که صاحبان کافه‌ها سعی می‌کنند بار دیگر با رویکرد جدیدی به این کسب وابسته به تمایل مشتری وارد شوند.
@koubeh
کافه‌های عامه‌پسند؛ نگاهی به فرهنگ کافه‌نشینی در تبریز
امیررضا اسماعیلی

یادداشت شیرین حجازی در مورد کافه‌ها، من را به انجام مقایسه‌ای میان کافه‌نشینی در تهران و تبریز واداشت. اقامتم در این دو شهر همیشه این پرسش را برایم ایجاد کرده که چرا کافه‌های تبریز برخلاف همتاهای تهرانی، این‌قدر مورد توجه خانواده‌ها، افراد پا به سن گذاشته و حتی بازنشسته‌هایی قرار می‌گیرد که در تصورات مرسوم، انتظار حضور آن‌ها در فضاهایی این‌چنینی دور از ذهن است؟ آیا رشد بسیار سریع کافه‌های تبریزی روندی برخاسته از نیازهای فراموش‌شدهٔ جامعه است که پایداری آن تا زمانی طولانی ادامه خواهد یافت یا موجی کوتاه است که اندکی بعد جذابیت‌های خود را از دست خواهد داد و به ناچار از قواعد عرضه/تقاضای بازار تبعیت خواهد کرد؟
پاسخ این دو سوال از یکدیگر جدا نیستند. اگر در تهران دانشجوها و یا قشر روشنفکر پاتوق‌های خاص خودشان را دارند، در تبریز هم در مقیاسی کوچک‌تر می‌توان چنین کافه‌هایی را جستجو کرد. با این حال به‌ندرت می‌توان در کافه‌های انقلاب یا ولیعصر و حتی یوسف‌آباد (جایی که به‌مراتب محله و مناسبات اجتماعی در آن پررنگ‌تر است) خانواده‌ای سه نفره را دید که با فرزند خردسال‌شان سر میزی می‌نشینند که کمی آن‌ طرف‌تر زوجی جوان دست در دست هم داده‌اند، یا از فضایی صحبت کرد که همزمان پذیرای دانشجوهای هنری، خانواده‌های مذهبی، بازنشسته‌هایی که دورهمی بزرگی برگزار کرده‌اند و حتی ملاقات‌های کاری باشد. این همه‌گیر شدن کافه‌نشینی البته که هنوز تابع توان اقتصادی و هنجارهای فرهنگی عمدتاً سنتی است، اما رویهٔ غالب چند سال اخیر حاکی از ابراز تمایل بیشتر اقشار متوسط و حتی کم‌درآمد برای حضور هر از گاهی -اگر نه مدام که در توان آن‌ها نیست- در کافه‌ها است. خانواده‌ها روز به روز تمایل بیشتری برای برگزاری مهمانی‌ها و مناسبت‌های خانوادگی‌شان در کافه‌ها نشان می‌دهند و کافه‌دارها نیز متقابلاً تلاش می‌کنند خدمات بیشتری را برای این مخاطبان ارائه کنند. صبحانه‌های سلف‌سرویس جزء ثابت بسیاری از کافه‌های تبریز است و برخلاف کافه‌های انقلاب که پذیرای دانشجوهایی هستند که نمی‌خواهند گرسنه به دانشگاه بروند، صبحانه‌های کافه‌های تبریزی بسیار مفصل سرو می‌شوند و فرصتی هستند برای تفریح و گرد هم آمدن دوستان و افراد خانواده‌ها.
بنابراین، بعد از دوره‌ای طولانی که کافه‌ها، بیش از هرچیز به دلیل سختگیری‌ها و تنگ‌نظری‌ها، نمودی در شهر تبریز نداشتند، کافه‌نشینی روز به روز طرفدارهای بیشتری پیدا می‌کند. تجمع کافه‌ها در تبریز بیشتر در محلات اعیانی و دور از مرکز شهر، یعنی عمدتاً بخش در بخش شرقی شهر است. در حالی‌که کافه‌های مرکز شهر کارکرد روشنفکرانهٔ خودشان را حفظ کرده‌اند، کافه‌های مناطق برخوردارتر درگیر رقابتی شدید هستند. به جز خدمات خاص، معماری و مکان‌یابی کافه‌ها یکی از تاثیرگذارترین عوامل در موفقیت یا عدم موفقیت آن‌ها است. اغلب کافه‌ها سعی دارند بیش از اندازه از شریان‌های اصلی ماشین‌رو دور نباشند، اما این قاعده‌ای کلی نیست. در حالی که پاتوق‌های هنری و دانشجویی بیشتر در زیرزمین‌ها یا پشت دیوارها جای گرفته‌اند و نورِ کم از مشخصات اصلی آن‌ها است، این دیوارهای شیشه‌ای هستند که کافه‌های عامه‌پسند را از فضای پیاده‌رو جدا می‌کنند. شفافیت شرطی مهم است و معمولاً در این کافه‌ها با فضاهایی روشن مواجه هستیم. رنگ‌های روشن مورد توجه قرار می‌گیرند اما سبک «خودمانی» (Casual) با مجموعه‌ای از رنگ‌ها و مصالح مختلف، بسیار پرطرفدار است. این سبکی است که به خانواده‌ها احساس حضور در متن اجتماع و دور نماندن از تحولات تکنولوژیکی نسل جوان را می‌دهد و در عین حال مورد پسند طیف گسترده‌ای از دانشجوها و کارمندها یا تاجرها قرار می‌گیرد. در چنین فضایی افراد احساس راحتی می‌کنند، نور نه بیش از اندازه کم است و نه آن‌قدر زیاد که باعث معذب‌شدن کافه‌نشین‌ها شود. سیگار کشیدن عموماً ممنوع است، اما در بعضی کافه‌ها بخش‌هایی به همین منظور اختصاص داده شده است. قیمت‌ها تفاوتی با قیمت‌های همتایان تهرانی این کافه‌ها ندارد و برخلاف انتظار، پرطرفدارترین کافه‌ها گران‌ترین‌ها هستند.
⬇️
شبکه‌های مجازی بار اصلی تبلیغات و جذب مشتری را به دوش می‌کشند. صفحاتی در اینستاگرام و تلگرام به طور مداوم کافه‌ها و رستوران‌ها را معرفی و بررسی می‌کنند و نظراتی که مخاطبان در زیر این تصاویر درج می‌کنند در محبوب‌شدن و یا کاهش اقبال یک کافه بسیار موثر است. ضریب نفوذ بالای این صفحات باعث شده تا مخاطبین آن‌ها به‌طور مستمر از منوی کافه‌ها، امکانات جدید و کافه‌های تازه‌تأسیس مطلع شوند. از طرف دیگر، اپلیکیشن‌های بسیار محبوبی - چون سوارم (Swarm by Foursquare) که برخلاف تهران در تبریز بسیار شناخته شده است- که امکان به اشتراک‌گذاشتن موقعیت مکانی کاربر و نظرات او در مورد یک کافه یا رستوران را فراهم می‌کنند، در شناساندن کافه‌ها بسیار موثرند. تاثیر شبکه‌های مجازی از آن‌جا اهمیت می‌یابد که نقش مهمی در تقویت فرهنگ کافه‌نشینی ایفا می‌کند. بسیاری از افراد دوست دارند همراه دوستان یا خانواده‌شان کافه‌های جدید را امتحان کنند و در مورد آن‌ها نظر دهند. حضور مداوم در کافه‌ها و به اشتراک‌گذاشتن تصاویر آن‌ها حالا راهی برای اعلام حضور در اجتماع و جمع‌های دوستانه است. ساختار سنتی‌تر جامعه که قبلا در تعارض با خواسته‌های فرزندان جوان قرار می‌گرفت حالا می‌تواند در کافه‌ها به ثبات و آرامش برسد. دسترسی آسان به کافه‌ها، به‌خصوص در قیاس با تهران، و مشغلهٔ کمتر مردم شهر، فرصت گشت‌وگذارهای مادر و دختری یا حتی تمام اعضای خانواده را در محیط مورد پسند هر دو طیف فراهم کرده است.
بی‌شک کافه‌ها هم مانند هر بنگاه اقتصادی دیگری تابع قوانین بازار و مهم‌تر از همه مسئلهٔ عرضه و تقاضا هستند. احتمالاً کافه‌هایی که نتوانسته‌اند قواعد بازی را رعایت کنند- مثلاً فضای بیش از اندازه کوچکی دارند، پرسنل به اندازهٔ کافی آموزش ندیده‌اند یا در مکان‌یابی اشتباه کرده‌اند- از گردونهٔ رقابت حذف خواهند شد، امّا مسلما فرهنگ کافه‌نشینی در تبریز، به گسترش نفوذش در میان طبقات اجتماعی مختلف ادامه خواهد داد؛ به‌خصوص که هنوز مناطق زیادی از شهر هستند که کافه‌ای در آن‌ها افتتاح نشده است.

*از پروندهٔ «نقد و واکاوی کافه‌ها و فرهنگ کافه‌نشینی»
@Koubeh
مثل سگ کافکا در کافه

حسین الماسی

اگر بخواهیم معادل لغوی واژۀ کافی‌شاپ را بیابیم، شاید بهترین عبارت قهوه‌خانه باشد؛ اما با شنیدن واژۀ قهوه‌خانه فضایی در ذهن یک ایرانی نقش می‌بندد که کاملاً با فضای کافی‌شاپ متفاوت و حتی متضاد است. قهوه‌خانه یادآور فضایی قدیمی و برانگیزانندۀ حس نوستالژی است. سابقه و نام قهوه‌خانه به دوران صفوی می‌رسد اما کافی‌شاپ یا کافه فضایی مدرن و امروزی را به ذهن متبادر می‌کند سابقه‌ای پنج‌شش دهه‌ای دارد، به استثنای کافه نادری که قدیمی‌تر است. این دو فضا حتی در عملکرد هم شباهت‌های زیادی دارند: هم در کافی‌شاپ و هم در قهوه‌خانه، هدف اصلی گذران وقت در کنار دیگران و نوشیدن قهوه و چای و مشتقات آن‌ها به اتفاق دیگران است. وجه افتراق این دو فضا ،که باعث تفاوت ماهیت و محتوای آن‌ها می شود، کاربران هستند و البته که توضیح بیش از این به ماجرای طویل و عریض سنت و مدرنیسم خواهید انجامید. به‌عنوان پیش‌زمینه‌ای برای ورود به بحث معماری می‌توان چند پرسش را در ذهن پرواند؛ مثلاً در فضایی مانند کافه یا قهوه‌خانه، فضا در کاربر اثر بیشتری دارد یا این کاربر و مخاطب است که معماری را تحت تاثیر قرار می‌دهد؟ یا اینکه اندرکنشی دوسویه بین آن‌ها برقرار است؟ یک نفر اهل قهوه‌خانه اگر به کافی‌شاپ دعوت شود آیا رخت‌وریخت و رفتارش را تغییر خواهد داد؟ معماری چه‌قدر در رفتار ما اثرگذار است؟ آیا می‌توان در کافه‌ها هم چای را در نعلبکی ریخت و هورت کشید؟ در قهوه‌خانه می‌توان این کار را کرد، حتی می‌توان با جورابِ سوراخ روی تخت نشست، با غریبه‌ای دربارۀ اینکه چه‌قدر وضع کار خراب شده گپی زد و به زمین‌وزمان فحش داد. اما فضای کافی‌شاپ، گویی چنان است که معماری و چیدمان به تو می‌گویند کجا بنشینی، چه بگویی، حتی با چند دسی‌بل صدا حرف بزنی.

کافه‌ای که درباره‌اش می‌نویسم در محلۀ نارمک واقع شده است، در محدودۀ غرب میدان هفت‌حوض و شرق میدان رسالت. بَنا بخشی از طبقۀ همکف یک مجتمع مسکونی چهارطبقه است که در تقاطع دو خیابان نه‌چندان پررفت‌وآمد واقع قرار دارد. مساحت کافه حدوداً هشتاد مترمربع است که با توجه به ارتفاع بلند طبقۀ همکف، در دو طبقه ساخته شده و پلان بنا یک مربع حدوداً هفت‌درهفت است که در یک گوشۀ آن، یک پخ ایجاد شده است؛ قرارگیری ساختمان در گوشۀ یک تقاطع باعث ایجاد پخ چهل‌وپنج درجه‌ای شده که طول آن حدوداً چهار متر است. در چوبی سیاه‌رنگ کافه یک‌ونیم متر پهنا دارد و در وسط این پخ قرار گرفته است. بر بخش بالایی در، یک سایه‌بان پلاستیکی زیبا نصب کرده‌اند که با لبه‌های دال‌بُر خود یادآور سایه‌بان‌های پارچه‌ای مغازه‌های قدیمی است؛ هرچند در اینجا صرفاً عملکرد تزئینی دارد. طرفین در دو پنجرۀ کوچک با نعل‌درگاهی هلالی تعبیه شده، خط محیطی این پنجره‌ها نیم‌آجر پهنا دارد و نسبت‌به سطح نما کمی بیرون زده است. نمای ساختمان در محدوده‌ای که مربوط به کافه است آجری و به رنگ قهوه‌ای است. دیوار آجری از دو انتهای پخ و موازی با خیابان‌های متقاطع، از هر طرف حدود چهار متر ادامه دارد که روی هر کدام از آن‌ها یک پنجرۀ نیم‌دایره بزرگ ساخته‌اند. بالای در، یک پنجرۀ بزرگ بیضی‌شکل با کلاف فلزی ساخته شده که به‌واسطۀ آن می‌توان از بیرون، فضای داخل طبقۀ بالای کافی‌شاپ را دید. ⬇️
⬆️ بعد از ورود به داخل کافه، ابتدا با چهار میز کوچک چوبی روبه‌رو شدم که هر کدام چهار صندلی داشت؛ به‌جز یکی که دو صندلی داشت. رنگ میز و صندلی‌ها قهوه‌ای سوخته بود. سمت چپ هم پیشخوان و فضای کار قرار گرفته بود که دو نفر پشت آن ایستاده بودند و مرتب سر تکان می‌دادند؛ که یعنی خوش آمدی. کف کانْتِر از تنۀ یکپارچۀ درختی قطور است. در و دیوار و وسایل همه یا قهوه‌ای است یا سیاه یا کرِم رنگ. احتمالاً چون قهوه خودش قهوه‌ای است، همه چیز این‌جا باید قهوه‌ای باشد! کنار کانتر و فضای کار، پله‌ای فلزی وجود دارد که به نیم‌طبقۀ بالا می‌رود. گفتند نمی‌شود بروید آن‌جا، رزرو شده است. نشستم و به درودیوار نگاه کردم. مشتری دیگری نبود. مِنو را آوردند. اصلاً نمی‌دانستم بیست‌وپنج چیز مختلف در کافی‌شاپ سرو می‌شود. با انگشت یکی را نشان دادم؛ چون اسمش سخت بود. روی یک دیوار و بر زمینه‌ای کرِم رنگ، یک تابلو نقاشی نصب شده بود که شامل چند خط منحنی موازی بود که چند خط عمودی آن‌ها را قطع می کرد و یک گل هم وسط این خطوط گیر کرده بود. نیمی از تابلو تاریک بود؛ چون سایه نقاب لوستر سقف روی آن افتاده بود. لوستر سقف از همان‌هایی بود که در فیلم‌ها ، افسران آگاهی روی میز بازجویی روشن می کنند. روی دیوار بالای پیشخوان هم چند تا کتری لعاب‌دار قدیمی و کفگیر روحی و از این دست خنزرپنزرها نصب کرده بودند. یک موسیقی هم گذاشتند؛ نمی‌دانم چه بود ولی انگلیسی می‌خواند. در این فضای کاملاً قهوه‌ای، بعضی وسایل استیل روی کانتر برق می زد و جلب توجه می‌کرد . آن نوشیدنی قهوه‌ای را خوردم و رفتم سمت پیشخوان که حساب کنم و بروم، که حرفمان با قهوه‌چی گل انداخت. می‌گفت مهندس مکانیک و فارغ‌التحصیل ایتالیا است؛ ولی با یکی‌دو سوال فهمیدم که مثل سگ دروغ می‌گوید. نمی‌دانم چرا یاد کافکا افتادم؛ شاید به خاطر اینکه اول اسمش کافه‌ای‌ست، یا اینکه چون آن کافه‌چی مثل سگ دروغ می‌گفت (هر چند من تابه‌حال سگ دروغ‌گو ندیده‌ام). احتمالاً در ایتالیا کافه‌دار بوده است. روی کانتر یک پنکۀ قدیمی خوش‌فرم گذاشته بود که حفاظ نداشت و روی پره‌های آن چند نفر، به زبان احتمالاً ایتالیایی، چیزهایی نوشته و امضا کرده بودند. بوی قلیان میوه‌ای هم نمی‌دانم از کجا می‌آمد؛ شاید از طبقۀ بالا. چیزی در فضای داخلی وجود نداشت که نشانی از طراحی داشته باشد، نه در مبلمان و نه در رنگ‌آمیزی. پلکان فلزی هم به شکل بدی نظم فضا را به هم ریخته بود. به‌جز سایه‌بان بالای در ورودی و آن پنکه، از چیز دیگری خوشم نیامد. «من بمیرم، تو بمیری، قابل نداره. . .»: آخرسَر هم ده یا دوازده هزار تومان پول دادم و از کافه بیرون آمدم!

*از پروندهٔ «نقد و واکاوی کافه‌ها و فرهنگ کافه‌نشینی»

@Koubeh
کوبه
Photo
نام علی دهباشی به‌لطف کتاب‌ها و مجله‌ها و برنامه‌هایش با بسیاری از جلوه‌گاه‌های فرهنگ ایران گره خورده است: سفرنامه‌های بسیاری به‌کوشش او منتشر شده؛ در قالب یادنامه، کتاب‌های بسیاری تالیف کرده‌ است؛ سردبیر مجلۀ کلک و ویراستار فصلنامۀ فرهنگستان علوم بوده؛ و اکنون نیز سال‌هاست که مجلۀ وزین بخارا به سردبیری او منتشر می‌شود. همچنین او مجری و بانی نشست‌هایی است که عنوان «شب‌های بخارا» دارند و در این سلسله نشست‌ها، به بسیاری از موضوعات مربوط به فرهنگ و هنر و تمدن ایران و جهان پرداخته است و جز شب‌های بخارا، در نشست‌های «دیدار و گفت‌وگو در کتاب‌فروشی آينده» هم، علی دهباشی با نویسندگان و پژوهشگران ایرانی و غیرایرانی گفت‌وگو می‌کند.

این بار علی دهباشی، خودْ مهمان برنامه‌ای شده است که عنوان «گفت‌وگو با علی دهباشی دربارۀ فرهنگ‌پژوهی در ایران» دارد؛ برنامه‌ای که به‌همّت انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران برگزار می‌شود.

در این جلسه با علی دهباشی دربارۀ فرهنگ و هنر ایران، درک و دریافت او از مفهوم ایران و علت‌های تداومش، خاطره‌ها و تجربه‌هایش در نشست‌وبرخاست با بزرگان فرهنگ ایران و نظراتش در باب رسالت و مسئولیت نویسنده و معمار و فرهنگ‌پژوه سخن می‌گوییم؛ سپس حاضران در جلسه پرسش‌ها و نظرات خود را با دهباشی مطرح خواهند کرد و جویای پاسخ و نظر او دربارۀ موضوعات مدنظرشان می‌شوند.

جلسۀ «گفت‌وگو با علی دهباشی دربارۀ فرهنگ‌پژوهی در ایران»، یکشنبه ۱۴ آذرماه ۱۳۹۵ از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در نگارخانۀ دانشکدۀ معماری پردیس هنرهای زیبا برگزار می‌شود.
روایتی از یک کافه: کافه گرامافون
فریده کلهر

شاید اگر قرار بود شغلی دیگر انتخاب کنم، بیشتر از همه به کافی‌شاپ زدن فکر می‌کردم؛ یک مغازهٔ کوچک راستهٔ خیابان انقلاب برای کتاب‌بازها، هنرمندان، دانشجوها، دلباخته‌ها، رفقای دیرینه، آدم‌های تنها یا آدم‌هایی که از شلوغی انقلاب به سکوت کافه‌ای ته یک پاساژ پناه می‌برند. شاید یکی مثل کافه گرامافون روبروی تئاتر شهر، قبل از آنکه گردانندگانش پنجره قدیمی چوبی کوچک و دو لنگهٔ رو به تئاتر شهر را با یکی از پنجره‌های بزرگ بی‌روح تعویض کنند.
پنجره نبود. یک شیشهٔ عریض با فریمی به‌غایت نازک بود که ارتفاعش از کف تا سقف می‌رسید. از همان‌هایی که دیگر حائلی بین درون کافه و بیرون باقی نمی‌گذارند تا چیزی برای کشف کردن باقی بماند؛ لابد برای اینکه تعداد بیشتری از مشتری‌ها بتوانند از پنجره کافه ساختمان تئاترشهر را تماشا کنند. هر چه که بود فضای نیمه‌تاریک کافه را به روشنی متمایل و پنجره را بی‌معنی کرده بود.
اولین بار به دعوت دوستی به گرامافون رفته بودم. بلیط تئاتر داشتیم و نیم ساعت تا شروع نمایش باقی مانده بود. البته کافه‌تریای تئاتر شهر هم فضای بدی نیست اما شلوغی و تاریکی بیش از اندازه‌اش کلافه‌کننده است. برای رفتن به گرامافون باید از زیرگذر چهارراه ولیعصر، که آن موقع تازه ساخته شده بود، عبور می‌کردیم. از زیرگذر پایین رفتیم و میان سیل جمعیتی که هر یک در جستجوی انبوه خروجی‌ها گم می‌شد بالا آمدیم. من هنوز گیج بودم و نمی‌توانستم موقعیت مکانی‌ام را در چهارراه تشخیص دهم که دوستم دستم را گرفت و مرا از میان غلغلهٔ دست‌فروش‌ها، صدای بوق ماشین‌ها، خاکستری ساختمان‌ها و آدم‌هایی که حضورشان ترافیک انسانی رقم زده بود به داخل کافه کشاند.
اوّلین قدم به درون همراه بود با حسی که از پا گذاشتن بر روی کفپوش چوبی به وجود آمد و از حضور در فضایی متفاوت خبر می‌داد. پیش رویمان پله‌ای باریک وجود داشت و همان‌طور که از آن بالا می‌رفتیم، همهمهٔ خیابان رو به خاموشی می‌گرایید و از شدت روشنی نیز کاسته می‌شد و در عوض رایحه خوشِ قهوه‌ای که از ابتدای ورود به مشام می‌رسید، قوت می‌گرفت. سکوت، تاریکی و بوی قهوه در آستانهٔ ورود به کافه شدت گرفت. شانس با ما یار بود و میز کنار پنجرهٔ قدیمی کوچک خالی بود. سکوت و تاریکی از آستانهٔ در ورودی تا کنار پنجره خزیده بود و همه را وادار می‌کرد تا از ترس خدشه‌دار شدنش به آهستگی صحبت کنند. من همچنان از پنجره، که به‌نظر تنها روزن کافه بود، به بیرون نگاه می‌کردم، ساختمان تئاتر شهر را می‌پاییدم و سعی می‌کردم موقعیت مکانی کافه را در قیاس با ساختمان تئاتر شهر پیدا کنم. پردهٔ حصیری پنجره بالا رفته بود و آن بیرون فیلم صامت رفت‌وآمد مردم و ماشین‌ها در زمینهٔ ساختمان تئاتر شهر از پنجرهٔ کافه در حال پخش بود. جملهٔ انگلیسی روی تخته‌سیاه کافه با این مضمون که «به جای سرگرم شدن با گوشی و دنیای مجازی، با همدیگر حرف بزنید» نیز شبیه همان توضیحات میان‌پرده‌ای فیلم‌های صامت بود. دنج‌ترین جای کافه همان‌جا کنار پنجره بود؛ با میز و صندلی‌های لهستانی با رومیزی پارچه‌ای با طرح چهارخانه که با وجود زیبایی اصلاً راحت نبود.⬇️
حالا چشمانم رفته‌رفته بیشتر به تاریکی کافه عادت می‌کرد و توانستم گرامافون قدیمی گوشهٔ کافه را ببینم. آن‌طرف‌تر چند قیچی بزرگ قدیمی -از همان‌ها که جز در خانهٔ مادربزرگ‌ها دیده نمی‌شود- و چند کاموای رنگیْ درون سبدی در کنار گرامافون بود. تابلوهابی به سبک کوبیسم بر دیوار کافه خودنمایی می‌کرد و یک دورهٔ کامل «همشهری داستان» در یک کتابخانهٔ کوچک چیده شده بود. کنار قیچی‌ها یک جفت دستکش قدیمی بیسبال افتاده بود که به‌نظر وصلهٔ ناجوری می‌آمد؛ شبیه دستکش‌های برادر «هولدن کالفید» که به خاطر سرطان مرده بود و هولدن در تمام داستان مدام از آن یاد می‌کرد.
دیگر چشمانم کاملاً به فضای نیمه‌تاریک عادت کرده بود و از منویی که به شکل صفحه گرامافون بود چیزی انتخاب کردم و مشغول خوردن شِیکی شدم که درون یک شیشهٔ مربای بزرگ ریخته شده بود. بعدها مدل دسته‌دارش را در کافه‌های دیگر دیدم. ایده‌ای که درجهت صرفه‌جویی و استفادهٔ مجدد از وسایل دورریز خانگی به وجود آمده بود، بعدها به یک ایدهٔ تجاری تبدیل شده بود و مجدداً در دورِ مصرف‌گرایی قرار گرفته بود. آرام‌آرام حیرت و کشف این فضای جدید جای خودش را با لذت خوردن شیک و رایحهٔ قهوه و صحبت‌های دوستانه عوض می‌کرد. حالا کم‌کم چیزهای دیگری نیز مثل گلدان‌های کوچک و بزرگ، بطری‌های بزرگ شیشه‌ای و یک تلفن قدیمی بر روی دیوار دیده می‌شد. به‌نظر می‌آمد گردانندگان کافه دست در صندوقچه‌ای قدیمی کرده و چیزهایی را از گذشته بیرون کشیده‌اند. بعضی را هم از دکه روزنامه‌فروشی یا از میان کتاب‌ها بیرون آورده و اینجا کنار هم گرد آورده و هویت کافه را شکل داده‌اند. موقع بیرون رفتن متوجه تابلوی نئون قرمز بالای در شدم که با فونتی گرافیکی سرکش «گاف» گرامافون را به بلندگوی آن تبدیل کرده بود و البته کم‌رنگ‌ترین نشانه‌ای بود که خبر از وجود کافه‌ای در آنجا می‌داد.

از پروندهٔ «نقد و واکاوی کافه‌ها و کافه‌نشینی».
@koubeh
بیرون کافه نگاهمان می‌کنند
مهسا نوری سولا

وقتی از میان سایر فضاهایی که در شهر به عنوان فضاهای شهری یا عمومی می‌شناسیم بارها برای گذراندن اوقات، کافه انتخاب می‌شود، این سوال به ذهن متبادر می‌شود که چرا کافه؟
کافه فضایی برای گفت‌وگو، بحث، ملاقات و فعالیت‌های این‌چنینی است. از کافه به‌عنوان میراث دورۀ روشنگری یاد شده است، استفان تونلات اعتقاد دارد کافه، مکانی برای اجتماعی کردن است که از محدویت‌های محل کار یا استبداد خانه رهاست. کافه مکانی‌ست که هم درون است و هم بیرون، هم ویژگی‌های فضای‌های عمومی را داراست و هم فضای خصوصی را. اولدنبرگ خانه و محل کار را مکان اول و مکان دوم می‌نامد و کافه را به‌عنوان یکی از عرصه‌‌های عمومی شهر، «مکان سوم» می‌نامد این مکان بر طبق تعریف اولدنبرگ (Oldenburg, 1989) مکان سومی است که مردم می توانند در آن احساس راحتی کنند، به روی خیابان گشوده است و با هنجارهای اجتماعی نظم می یابد، اما به طور کامل تحت تسلط جامعه نیست، و آن را «پاتوقی در قلب اجتماع» معرفی می‌کند.
نمونۀ بررسی شده در این متن، «کافه نزدیک» است. چرا نزدیک و نزدیک به کجا یا چه کسی؟ این کافه روبه‌روی دانشگاه تهران قرار دارد، به فاصلۀ کمی ازاین محدوده، چندین کافه وجود دارد که انتخاب‌های موجود را زیاد می‌کند، انتخاب‌هایی از این دست که کجا فضای بهتری دارد؟ غذا، چای یا قهوۀ کدام کافه بهتر است؟ یا کجا نزدیکتر استِ؟ داخل کافه دیوارهایش پر بودند از پوسترهایی که نشان‌دهندۀ تئاتر، نمایش یا گالری بود که تاریخ اکثر آن‌ها نیز گذشته بود. گویی مجریان این نمایش‌ها می‌پندارند که کسانی که به کافه می‌آیند دوست‌دار تئاتر یا هنر نیز هستند. گویی صاحبان کافه با نکندن پوسترهای تاریخ مصرف گذشته این را مدعی‌اند که محتوای پوستر چندان اهمیت ندارد، آنچه مهم است ویترینی از این پوسترها بر دیوار است. یک طرف دیوار، از کف تا بالا، قفسۀ کتابخانه بود که نردبانی هم برای دسترسی به بالای قفسه داشت؛ اما اکثر قفسه‌ها تقریباً خالی بود و یک یا دو کتاب در آن‌ها قرارداشت، آیا مراجعه‌کنندگان به کتاب‌های کتابخانۀ کافه دست زده اند یا نه؟ که اگر این قفسه مشتری می‌داشت، احتمالاً صاحب کافه این قفسه را پر از کتاب می‌کرد. در طراحی کافه چرا به کتاب و کتابخانه توجه شده است؟ شاید می‌خواهند نشان دهند که کافه‌نشینان، کتاب‌خوان نیز هستند. فضای داخلی کافه با چند پله تغییر سطح می داد. دکوراسیون بخش پایینی کافه با بخش بالایی‌اش فرق داشت: فضای پایین‌تر روشن و رو به پنجره بود با نورزیاد؛ اما قسمت بالایی نیمه‌روشن و پشت پیشخوان بود تا کسانی که دوست داشتند کمتر دیده شوند و راحت‌تر باشند، این قسمت را انتخاب ‌کنند، زیرا دور بودن از پنجره و قرارگیری در پشت پیشخوان و تاریک بودنش، این مزیت را برای آن‌ها مهیّا می‌کرد. تفکیک کافه به دو فضای متفاوت باعث آمدن دو گروه متفاوت از مشتری‌ها می‌شود؛ عده‌ای فضای روشن و بی‌سیگار پایینی را انتخاب می‌کنند و عده‌ای دیگر فضای آرام و نیمه‌روشن بالا را.
وقتی تصمیم به نوشتن متنی دربارۀ کافه‌ها گرفتم، دو بار به کافه نزدیک رفتم؛ یک بار به‌تنهایی و یک بار هم به‌صورت جمعی. بار اول دوشنبه با دوستانم، و حتی برای اینکه بر خودمان یادآوری کنیم که ما در کافه چه می‌کنیم. ما در مورد درس و آینده یا هدف‌های طولانی‌مدت حرف می‌زنیم و شاید بتوان گفت روشنفکر می‌شویم. این بار که رفتیم نگاهمان جور دیگر بود، توجه داشتیم به کسانی که آمده بودند. کسانی که تنها بودند چرا تنها به کافه آمده بودند؟ برای خوردن غدا؟ برای معاشرت با که؟ کاری که این افراد انجام می‌دادند خواندن کتاب یا کار با لپ‌تاپ بود که کار در آن همه سرو صدا با صدای بلند موسیقی و فضای تاریک جالب به‌نظر می‌رسید. این افراد دوست داشتند تنها باشند؛ اما چرا در خانه یا اتاق خود کارهای خود را انجام نمی‌دادند یا تنها نمی‌ماندند؟ گویی می‌خواستند درجمع تنها بمانند.
دفعۀ دوم روز جمعه بود که به‌تنهایی به آن‌جا رفتم؛ روزی که در دانشگاه، نماز جمعه خوانده می‌شود و دانشگاه در آن روز تعطیل است. پوشش بیشتر کسانی که روز جمعه در کافه بودند، با پوشش آن‌ها که دوشنبه آمده بودند فرق داشت؛ همچنین آن‌ها فضای پایینی کافه، فضای رو به پنجره، را برای نشستن انتخاب کرده بودند، گویی ترسی از دیده شدن نداشتند و فقط به این دلیل که سایر مکان‌ها روز جمعه تعطیل است، کافه را برای غذا یا چای انتخاب کرده بودند.جالب اینکه این بار صدای موسیقی سنتی می‌آمد و فضای کافه با سایر روزها فرق داشت: کافه روشن‌تر و آرام‌تر بود و خبری هم از دود سیگار نبود. انگار این مشتریان هستند که در کیفیت فضای کافه‌ها اثر می‌گذارند.⬇️
⬆️چرا جوانان به کافه می روند؟ چرا ما به کافه می‌رویم و چای بی‌کیفیت کیسه‌ای یا ساندویچ‌های کافه را به قیمتی چند برابر قیمت معمول آن می‌خوریم؟ احتمالاً دست‌کم برای قشر دانشجو و جوانانی که خود شاغل نیستند، صرف خوردن و نوشیدن دلیل رفتن مستمر به کافه‌ها نیست؛ حتّی آن‌ها که گروهی به کافه می‌روند، اغلب به‌ازای هر دو نفر یک خوراکی یا نوشیدنی را سفارش می‌دهند. در سایر رستوران‌ها و غذاخوری‌هایی که شاید غذای بهتر و ارزان‌تر از کافه‌ها عرضه می‌کنند، ارائه دهند، هدفْ خوردن غذای خوب است و نیز باید بعد از خوردن غذا، سالن را ترک کرد؛ که البته در کافه‌ها این‌طور نیست. کافه جایی برای نشستن است. حتی در منوی کافه‌ها ممکن است با عنوان «چیزی میل ندارم» روبه‌رو شوی که هزینۀ آن کمتر از غذاها و نوشیدنی‌هایش است. به‌هرحال شاید بتوان گفت که کافه‌نشینان راضی‌اند که پول بیشتری بدهند تا مکانی آسوده برای ساعت‌های نشستن در اختیارشان قرار بگیرد.
مطلب تونلات در مورد اینکه چرا در کافه جمع می شویم صادق است: برای رهایی از استبداد. استبداد خانه، محل کار، فضای بستۀ بیرون. این نکته صادق است که حداقل در کافه‌های تهران، کسی با شما کاری ندارد. خبر از گشت ارشاد یا حتی نگاه متعجب مردم نیست. هر آنچه در پشت درهای کافه باعث تعجب شود، در کافه امری عادی و بدیهی تلقی می‌شود. می‌توان کافه‌های تهران را محلی در نظر گرفت که کسانی که جایی برای جمع شدن و صحبت کردن را ندارند، در آن‌جا جمع می شوند؛ کسانی که برای فرار از فضایی که در آن هستند، جایی بهتر از کافه‌ها را سراغ ندارند. برای فرار از فضاهایی که در آن‌ها نگاهمان می‌کنند، کافه بهترین مکان است.
*عنوان این نوشتار برگرفته از نمایش‌نامهٔ «نگاهمان می‌کنند»، نوشتۀ نغمه ثمینی، است.
@koubeh
تاریخ‌نگاری در کف شیر نر خونخواره
مجید میرنظامی

فاتحان در ایران معمولاً تاریخ را با قلم شمشیر و دواتی پر از خون می‌نوشتند؛ اما در کنار این روایت سرخ‌رنگ که بر پهنهٔ جغرافیای ایران بارها و بارها نقش بسته است، آنان طبقه‌ای از مردم را که به «ارباب قلم» شهر‌ه بودند اجیر می‌کردند تا روایت مکتوب این پیروزی‌ها را نیز ثبت کنند و از این طریق آن را به دست آیندگان برسانند. تیمور و جانشینانش با سفارش «ظفرنامه» چنین کردند. چند قرن گذشت تا اینکه در اواخر قرن چهاردهم هجری شمسی دو نفر از دانش‌پژوهان عرصهٔ هنر و معماری سراغ یکی از این ظفرنامه‌ها‌ رفتند تا «چیستی ظفرنامه در نظر نویسنده‌اش» را دریابند.

مقالهٔ «وجوه تاریخ‌نامه از نظر شرف‌الدین علی یزدی» نه قصد برملاکردن رنج و محنت مردمی را دارد که زیر این روایت‌ فاتحانه مدفون شده است، نه می‌خواهد علل شکل‌گیری ژانر ظفرنامه و مناسباتش با قدرت را شناسایی کند؛ بلکه با آغوش باز به استقبال روایت مؤلف ظفرنامه از کار و بار خودش رفته است. درست مثل این است که پژوهشگری دربارهٔ تاریخ‌نگاری اشغال فلسطین منحصراً براساس کتاب مورخی صهیونیست داوری کند و رویکرد و روش او را بدون هیچ نقد و بررسی و تحشیه‌ای به مخاطبان انتقال دهد. البته پژوهش توصیفی در جای خود ارزشمند است و می‌تواند روشن کند که تصور مورخ از تاریخ و روش کارش چه بوده است؛ اما نویسندگان در ابتدای مقاله هدفی مهم‌تر برای کارشان در نظر گرفته‌اند. به اعتقاد آنان «بینش و دانش و روش» در کنار «اندیشیدن به آثار» دو جهت کلّی کار مورخان هنر و معماری است. هدف آنان از پژوهش در ظفرنامه استنباط «بینش و دانش و روش» این اثر است تا چراغ راه نگارش تاریخ‌نامه‌هایی شود که از «فرهنگ ایرانی» برآمده‌اند! زیرا به باور نویسندگان تعمیق در هنر و معماری ایران جز با اتخاذ بینش و دانش و روش برآمده از فرهنگ ایرانی ساخته نیست. آنان در این مسیر به‌خوبی توانسته‌اند هم معنی تاریخ را از نظر شرف‌الدین علی یزدی دریابند و هم مزایای سه‌گانهٔ ظفرنامه بر دیگر شیوه‌های نگارش تاریخ را از دیدگاه وی استخراج کنند. درواقع، اگر بنا باشد تا مقاله براساس کاری که نویسندگان در ابتدا قصد انجامش را داشتند قضاوت شود نمرهٔ قبولی می‌گیرد؛ اما اگر این مقاله براساس روش‌هایی داوری شود که در چند قرن اخیر تاریخ را از افسانه‌گویی به علمی با چارچوب‌های مختص خود مبدل کرده است، در این صورت مقاله چندان اعتباری ندارد. پژوهشگران کاملاً دربرابر ادعاهای شرف‌الدین منفعلند و هیچ نقشی جز انتقال‌دهندهٔ سخنان وی به مخاطب ندارند. حاصل چنین رویکردی را می‌توان در نتیجه‌گیری پایان مقاله دید: «ظفرنامه ذکر وقایع مربوط به یک فرد است که این اذکار به منظور معلوم‌کردن رابطهٔ تقدیر و تدبیر یا واردات احوال و صادرات افعال آن فرد است و این علم به منظور رسیدن به مقام «رضا» است.»

بررسی «مقام رضا» که اصطلاحی عرفانی است خود می‌تواند رویکرد انفعالی شرف‌الدین و نویسندگان مقاله را توأمان روشن کند. نقد رادیکال ایده‌های عارفانه باید قادر به برملا کردن علل مادی شکل‌گیری آن ایده‌ها باشد. جامعه‌ای که در طول تاریخش همواره «در کف شیر نر خونخواره‌ای» گرفتار بوده، چه چاره‌ای جز «تسلیم و رضا» داشته است؟ در نتیجه، با نگاه دقیق‌تر به این ایدهٔ به‌ظاهر عارفانه و رازورزانه، می‌توان بنیان مادی آن را هویدا کرد. به دیگر سخن، هدفی که شرف‌الدین از تاریخ‌نگاری بیان کرده است، چیزی نیست جز بازگویی ایدئولوژی‌ای که اگر به‌درستی نقادی می‌شد، کشف رابطه‌اش با واقعیت مادی حاکم بر عصر مورخ کار دشواری نبود. مقام رضا یعنی کنار آمدن با این واقعیت که کاری جز سرفرود آوردن نزد تیمورهای تاریخ وجود ندارد و صد افسوس که نویسندگان در ابتدای مقاله مورخان را دعوت می‌کنند تا با اتخاذ چنین بینش‌هایی که به قول ایشان از فرهنگ ایرانی بر آمده است، امروزه نیز تاریخ را به قصد رسیدن به «مقام رضا» بنویسند.

نشانی مقاله‌:
ابوعلی، سامان و جواد خسروی. (۱۳۹۴). «وجوه تاریخ‌نامه از نظر شرف‌الدین علی یزدی؛ در جست‌وجوی مبانی نظری تاریخ معماری و هنر ایران» در «پژوهش‌های هنر و معماری»، به کوشش مهرداد قیومی بیدهندی، تهران: روزنه. صص ۶۹- ۷۸.
@koubeh
کوبه
Photo
در ادامۀ نشست‌های هفتگی گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران و این بار با همکاری موزۀ ملی ایران، سمیناری با موضوع «فرهنگ و هنر ساسانی در حاشیۀ جنوب‌شرقی دریای کاسپی؛ دیوارهای تاریخی جلگۀ گرگان» در تالار سخنرانی موزۀ ایران باستان برگزار می‌شود و نیز ضمن این سمینار، علاقه‌مندان می‌توانند از موزه هم بازدید کنند.

سخنران این سمینار «دکتر جبرئیل نوکنده»، مدیر موزۀ ملی ایران است. جبرئیل نوکنده باستان‌شناس است و دانش‌آموختۀ کار‌شناسی و کار‌شناسی‌ارشد دانشگاه تهران و دکتری باستان‌شناسی موسسه خاورنزدیک برلین آلمان است. تخصص وی باستان‌شناسی دوره‌های نوسنگی و مس و سنگی است و رسالۀ دکتری خود را دربارۀ تپه سیلک کاشان نوشته است.

نوکنده در نقاط مختلف ایران کاوش کرده است که از آن کاوش‌ها می‌شود به بررسی‌های باستان‌شناسی دشت مهران استان ایلام، جلگۀ گرگان (از جمله آق‌تپه درهمکاری با دکتر صادق ملک شهمیرزادی)، دیوار بزرگ گرگان و نیز پژوهش‌های میدانی در استان گیلان اشاره کرد. از ایشان بیش از ده مقاله در مجله‌های تخصصی خارجی و بیش از سی مقاله در نشریه‌های تخصصی ایران و سه کتاب به فارسی و انگلیسی و آلمانی منتشر شده است. جبرئیل نوکنده از سال ۱۳۷۷ به استخدام سازمان میراث فرهنگی درآمده، از سال ۱۳۸۲ عضو هیأت علمی پژوهشگاه میراث فرهنگی شده و از اردیبهشت ۱۳۹۴ تاکنون، مدیر موزۀ ملی ایران است.

این سمینار در روز سه‌شنبه، ۱۶ آذر ماه ۱۳۹۵ از ساعت ۱۰ تا ۱۲، در تالار سخنرانی موزۀ ایران باستان برگزار می‌شود و پس از سمینار، امکان بازدید از آثار موزه برای حاضران در سمینار، به‌صورت رایگان، فراهم است. حضور علاقه‌مندان در این نشست، آزاد است.